next page

fehrest page

back page

ارسـطـو، بـرخـلاف افـلاطـون ، مـعـتـقـد اسـت كـه عـلم و مـعـرفـت بـراى تـحـصيل فضيلت شرط كافى نيست ، علاوه بر آن بايد نفس را به فضيلت تربيت كرد، يـعـنـى بـايـد در نـفـس مـلكـات فـضـائل را ايـجـاد نـمـود، بـايـد كـارى كـرد كـه نفس به فضائل كه رعايت اعتدالها و حد وسطها است ، عادت كند و خوب گيرد، و اين كار با تكرار عمل ميسر مى شود.
شك نيست كه نظريه ارسطو جزئى از حقيقت را دارد، ولى شايد ايراد عمده اى كه مى توان بـر نـظـريـه اخـلاقـى ارسـطـو گـرفـت اين است كه ارسطو كار علم اخلاق را تنها تعيين بهترين راهها (يعنى راه وسط) براى وصول به مقصد كه سعادت است دانسته است . يعنى ارسـطـو مـقـصـد را تـعيين شده دانسته است . اخلاق ارسطوئى به انسان هدف نمى دهد، راه رسيدن به هدف را مى نماياند، و حال آنكه ممكن است گفته شود كه يك مكتب اخلاقى وظيفه دارد كـه هـدف انـسـان را هـم مـشخص كند، يعنى چنين نيست كه انسان از نظر هدف نيازى به راهنمائى نداشته باشد.
بـه عـلاوه ، در اخلاق ارسطوئى ، از آن نظر كه هدف را سعادت تعيين كرده است و فرض را بـر ايـن دانـسـتـه اسـت كه انسان دائما در پى خوشبختى خويش است ، بايد بهترين راه وصول به خوشبختى را به او نشان داد در حقيقت اساسى ترين عنصر اخلاق يعنى قداست را از اخـلاق گـرفـتـه اسـت . ((اخـلاق )) قـداسـت خـود را، از راه نـفـى ((خـودى )) و ((خـودخـواهـى )) و بـه عـبـارت ديـگـر از راه بـيـرون آمـدن از ((خـود مـحـورى )) دارد، و حـال آنـكـه در اخـلاق ارسـطوئى ، نظريه اينكه تنها هدف سعادت شناخته است ، برگرد ((خود محورى )) دور مى زند.
بـرخـى بـر اخـلاق ارسـطـوئى ايـراد ديـگرى گرفته اند(67)،مدعى شده اند كه همه اخـلاق فاضله را نمى توان با معيار ((حد وسط)) توجيه كرد. مثلا راستگوئى حد وسط مـيـان كـدام افـراط و تـفـريـط اسـت . راسـتـگـوئى خـوب اسـت و دروغـگـوئى كـه نـقـطـه مقابل آن است (نه طرف افراط يا تفريط آن ) بد است .
بـعـد از سـقـراط، عـلاوه بـر مكتب فلسفى افلاطون و مكتب فلسفى ارسطو، نحله هاى ديگر فـلسـفـى نـيـز پـديـد آمـد. ايـن نـحـله هـا هـر كـدام دربـاره مسائل منطقى و فلسفى و اخلاقى از خود نظرياتى دارند كه به نام آنها معروف است . اين نحله ها عبارت است از: كلبيّون ، شكّاكان ، اپيكوريان ، رواقيان . ما بحث خود را از نظريه اخلاقى كلبيّون آغاز مى كنيم .
نظريه اخلاقى فلاسفه كلبى
گروهى از فلاسفه را ((كلبيّون )) مى خوانند. اين كلمه جمع ((كلبى )) و ((كلبى )) مـنـسـوب بـه ((كـلب )) بـه معنى سگ است . اين نام به مناسبتى به آنها داده شده كه عن قريب توضيح خواهيم داد.
سـر دسـته كلبيها مردى است به نام ((ديوگنس )) يا ((ديوژن )) كه در كتب عربى از او بـه ((ديوجانس )) تعبير مى شود. اين مكتب بيشتر به نام او شهرت دارد. ولى ديوژن استادى دارد به نام ((انتيس تنس )) كه شاگرد سقراط بوده است . مى گويند:
((او تـا پـس از مـرگ سـقـراط در مـحـفل اشرافى شاگردان وى به سر مى برد، اما چون سـالهـاى جـوانـى را پـشـت سـر گـذاشت ديگر جز خوبى صاف و ساده ، هيچ چيز را نمى پـذيـرفـت ، بـا كارگران محشور شد و جامه آنان به تن كرد، به زبانى كه مردم درس نخوانده نيز بفهمند در كوى و برزن به موعظه پرداخت ، فلسفه هاى دقيق در نظرش بى ارزش بـود، بـه بـازگـشـت بـه طـبيعت اعتقاد داشت و در اين اعتقاد افراط مى كرد، مى گفت بـايـد نـه دولت وجـود داشته باشد، نه مالكيت خصوصى ، نه زناشوئى ، نه دين . مى گفت ترجيح مى دهم مجنون باشم ، عيّاش ‍ نباشم ))(68).
ديـوژن ، شـاگـرد انـتيس تنس است . معتقد بود كه از تمدن بايد فرار كرد و در حقيقت مى خـواسـت در شـيـوه و روش زندگى مانند حيوانات زندگى كند و درباره او نوشته اند كه ((بـر آن شـد كـه هـمچون سگ زندگى كند))(69). لغت ((كلبى )) اولين بار بر او اطلاق شد.
فـلسـفـه كـلبـيـان ، بـر اسـاس ((شـريعت نسبى )) موجودات ، يعنى بر اساس زيانبار بـودن آنها براى انسان است . سعادت انسان را هر چه بيشتر در رهائى و آزادى و استغناى انـسـان از متاع دنيا مى دانستند. فضيلت را تنها در يك چيز مى دانستند و آن غناى نفس است ، ولى غـنـاى نـفـس را در ايـن مـى دانـسـتـنـد كه عملا هم انسان خود را از كارهاى اين جهان دور نـگـهدارد و جهان را عملا رها سازد. در حقيقت شعار آنها را بايد در اين مصراع ناصر خسرو جست : ((رهائيت بايد رها كن جهان را)).
متقدمان از كلبيان ، از قبيل انتيس تنس و ديوژن اگر چه سادگى و بى نيازى را توصيه مـى كـردند، درستكارى را كنار ننهاده بودند، ولى متاءخران آنها نسبت به همه چيز لاقيد و سـهـل انـگـار شـده بـودنـد حـتـى اصـول درسـتـكارى . بى اعتنائى به همه انسانها و همه اصـول و هـمـه عـواطـف را داخـل در مـفـهـوم استغنا و آزادگى كرده بودند. از مردم قرض ‍ مى گـرفـتـنـد و نـمـى دادنـد. با زبان مردم را آزار مى دادند. لهذا تدريجا كلمه ((كلبى )) مفهوم ((سگ منشى )) به خود گرفت .
كـلبـيـان روش اخـلاقى و در حقيقت حكمت عملى خود را از سادگى آغاز كردند و تدريجا به بـى غـمـى و بـى عـاطـفـگـى و متاءثر نشدن در غم خويشان و دوستان كشيد و بالاخره به رفتارى ددمنشانه در مورد ديگران منتهى شد.
در جوهر اخلاق كلبى ، تا آنجا كه به ((استغناء نفس )) مربوط مى شود، عنصرى درست مـى توان يافت ، ولى آنجا كه به نام ((استغناء نفس )) عواطف و احساسات لطيف انسانى نفى مى شود و كم كم رفتارهاى ضد عاطفى مجاز شمرده مى شود، و آنجا كه از ((استغناء نـفـس )) بـه عـنـوان گـريـز از جـامـعـه و مبارزه با تمدن تعبير مى شود، مسلما عناصرى نادرست در اين مكتب راه يافته است .
مـجـمـوعـا فـلسـفـه هائى از قبيل فلسفه اخلاقى كلبى در هر جامعه رخنه كند، مسلما لطمه عظيم وارد مى آورد.
نظريه اخلاقى شكاكان
پيشرو اين مكتب مردى است به نام ((پيرهون )) كه مدتى در سپاه اسكندر خدمت كرده است . مـكـتـب شـك در حـكـمـت عـملى همان راهى را رفته است كه در حكمت نظرى رفته است . در حكمت نـظـرى مـعـتقد است هيچ اصلى و هيچ مطلبى قابل اثبات نيست ، نه به حس مى توان اعتماد كـرد و نـه بـه عـقـل ، زيـرا هـم حـس خـطـا مـى كـنـد و هـم عـقـل . در حـكـمـت عـمـلى نـيـز مـعـتـقـد اسـت هـيـچ نـوع عـمـلى را بـر عـمـل ديـگـر عـقـلا نـمـى تـوان تـرجـيـح داد. نـمـى تـوان اثـبـات كـرد فـلان عـمـل صـواب اسـت و فـلان عـمـل خـطـا. مـثـلا نـمـى تـوان واقـعـا بـه دليل عقل ثابت كرد كه راستى بر دروغ ، امانت بر خيانت ، عدالت بر ستم ترجيح دارد.
فلسفه شك ، از نظر تاءثير عملى منجر به خودپرستى و خودپائى مى شود، همچنانكه بـرخـى شـكـّاكـان ، صـريـحـا فـتوا داده اند. يكى از شكّاكان به نام ((كارنيادس )) مى گويد:
((هنگام شكستن كشتى ، انسان ممكن است جان خود را به قيمت جان ضعيفتر از خود نجات دهد، و اگـر چـنـيـن نـكند احمق است . اگر شما در حال فرار از دشمن فاتح ، اسب خود را از دست داده باشيد اما ببينيد كه همقطار زخميتان بر اسبى سوار است ، چه خواهيد كرد؟ اگر صاحب عـقـل و منطق باشيد او را از اسب به زير مى كشيد و خود سوار مى كشيد و عدالت هر چه مى خواهد بگويد))(70).
چنانكه ملاحظه مى شود، اگر مقصود ما از اخلاق ، ((چگونه زيستن )) باشد، مكتب شكاكان صـاحـب نـظـريـه است و آن اينكه : خوب و بد، با ارزش و بى ارزش ، مفهومهاى خالى ، و لااقل غير قابل اثباتند، پس آنچنان بايد زيست كه منافع خود را بهتر مى توان حفظ كرد.
امـا اگـر مقصود ما از نظريه اخلاقى اين باشد كه : ((چگونه بايد زيست كه مقدس و با ارزش و متعالى باشد)) مكتب اهل شك فاقد نظريه اخلاقى است .
نظريه اخلاقى اپيكوريان
يـكـى از فـلاسـفـه مـعـروف يـونـان قـديـم ، مـردى اسـت بـه نـام ((اپيكور)) اين مرد در سال 342 پيش از ميلاد، يعنى شش سال پس از مرگ افلاطون ، در آتن تولد يافته است .
او در حـكمت نظرى پيرو ذيمقراطيس و طرفدار آتميسم است ، گو اينكه گفته مى شود خود مـعـتـرف بـه ديـنى كه از ذيمقراطيس دارد نيست ، و در حكمت عملى ((لذتگرا)) است ، يعنى لذت را مـسـاوى بـا خـيـر و خـوبـى مـى دانـد و وظـيـفـه هـركـس را تحصيل لذت و فرار از رنج مى داند.
اپـيـكـور، لذاتـى را كـه بـه دنـبـال خـود رنـج مـى آورنـد، سخت نكوهش ‍ مى كند، به همين دليـل مـخـالف بـا عـيـاشـى و لذت پرستى به مفهوم دم غنيمت شمارى است . ولى على رغم نـظـريـه او، در مـيـان مـردم گـرايـش بـه عـياشى و دم غنيمت شمارى به ((اپيكوريسم )) معروف شده است .
اپـيـكـور، لذات را بـه مـتـحـرك و سـاكـن ، و يـا فـعـال و مـنـفـعـل تـقـسـيـم مـى كـنـد. مـقـصـودش از لذات مـتـحـرك يـا فـعـال ، لذاتـى اسـت كـه انـسـان در اثـر گـرايـش ‍ و تـحـصـيـل چـيـزى بـه دسـت مـى آورد. ايـنـگـونـه لذات مـعـمولا ناشى از يك درد است و به دنـبـال خـود نـيـز درد و رنـج و لااقـل فـرسـودگـى و خـسـتـگـى مـى آورد. مـثـل لذت غـذا خـوردن ، يـا لذت جـنـسـى ، يـا لذت جـاه و مـقام . ولى لذت ساكن همان حالت آرامـشـى اسـت كـه از نـبـودن رنـج پـديـد مـى آيـد، مـثـل لذت سلامت . اپيكور لذت ساكن را تـوصـيه مى كند نه لذت متحرك را. اپيكور همواره به سادگى توصيه مى كند و از اين جهت فلسفه اش به فلسفه كلبيون نزديك مى شود. مى گويد:
((در حـالى كـه بـه آب و نـان ، روز مـى گـذارم ، تـنـم از خـوشـى سرشار است ، و بر خـوشـيـهـاى تـجـمـل آمـيز آب دهان مى اندازم ، نه به خاطر خود آن خوشيها بلكه به خاطر سختى هايى كه در پى دارند))(71).
فلسفه اپيكور، هر چند به نام فلسفه لذت معروف شده است ، ولى در حقيقت اين فلسفه ، فـلسـفـه ضـد رنـج است ، يعنى او خير و فضيلت را در كم كردن رنج مى داند. بنابراين ايـنـكه مى گويند: ((او فضيلت را در حزم در جستجوى لذت مى داند))، بايد گفت : ((او فضيلت را در حزم در كاهش رنج مى داند)).
اپيكور مى گويد:
((بزرگترين خوبى حزم است . حزم حتى از فلسفه گرانبهاتر است )).
در هـمـه ايـنـهـا تـوجـه او بـه كـاهـش دادن رنـجـهـا اسـت . بـه هـمـيـن دليل به هيچ وجه نبايد فلسفه او را فلسفه عياشى و دم غنيمت شمارى دانست .
اپيكور، در مسئله لذت ، و يا به تعبير صحيحتر در مسئله دورى از رنج ، توجهش به لذات و آلام جـسـمـانـى اسـت و بـس . او بـه لذات روحـى از قـبـيـل لذات حـاصـل از علم و تحقيق يا از خير اخلاقى يا از عبادت عارفانه توجه و بلكه آشنايى ندارد. او مى گويد:
((اگـر من لذتهاى چشائى و لذتهاى عشق و لذتهاى بينائى و شنوائى را كنار بگذارم ، ديـگـر نـمـى دانم خوبى را چگونه تصور كنم ؟... سر آغاز و سرچشمه همه خوبيها لذت شكم است ، حتى حكمت و فرهنگ را بايد راجع به آن دانست ... لذت روح عبارت است از تفكر در لذات جـسـم ، و يـگانه امتياز آن بر لذات جسم اين است كه ما مى توانيم به جاى تفكر درباره رنج ، به تفكر درباره خوشى بپردازيم . بدين ترتيب بر لذتهاى روحى بيش از لذات جسمى تسلط داريم ))(72).
ايـن فـلسـفـه ، مانند فلسفه كلبى يك فلسفه جامعه گريز و فردگرا است ، دعوت به گمنامى و گريز از اجتماع مى كند، چون تنها به اين وسيله است كه از پاره اى رنجها مى توان در امان ماند.
در مـجـمـوع ، در ايـن فـلسـفـه ، هـيـچگونه ارزش معنوى و انسانى ديده نمى شود. فلسفه كـلبـى از ايـن جـهـت بـر ايـن فـلسـفـه تـرجـيـح دارد كـه لااقـل بـر عـنـصـر آزادگـى و غناى نفس تكيه دارد، هر چند تعبيرى نارسا از آن دارد و به افـراط كشيده مى شود. ولى در فلسفه اپيكور هيچ عنصرى متعالى ديده نمى شود. و لهذا بـه هـمـان مـعـنى كه مكتب شك ، فاقد نظريه اخلاقى است ، اپيكوريسم نيز فاقد نظريه اخلاقى است .
در بـاب فـلسـفـه لذت از دو نظر مى توان بحث كرد: يكى از نظر روانشناسى و يكى از نظر اخلاقى .
آنـچـه از نـظـر روانشناسى مطرح است اين است كه آيا محرك اصلى انسان در همه كارها، و غـايـت نـهائى انسان از هر فعاليتى لذت و يا فرار از الم است يا نه ؟ بحث دلكشى است كه فعلا مجال بحث در آن نيست ، و تحقيق اين است كه چنين نيست .
امـا از جـنـبـه اخلاقى ، آنچه مطرح است اين است كه آيا خير و خوبى و فضيلت مساوى است با لذت ؟ و به عبارت ديگر آيا آنچه ارزش ذاتى دارد لذت است يا نه ؟ البته جواب اين پرسش نيز منفى است .
ايـن نـكـتـه را لازم اسـت اضـافه كنيم كه نظر به اينكه در عصر ما اپيكوريسم به مفهوم عـامـيـانـه و مـبـتـذلش عـمـلا رايـج شده است ، عده اى مى خواهند برخى بزرگان انديشه و فلسفه و عرفان را منسوب به اين مكتب نمايند، مثلا خيام و يا حافظ را.
مدعى هستند كه خيام و حتى حافظ مردانى لذت پرست ، دم غنيمت شمار و لاابالى بوده اند. مخصوصا درباره خيام عقيده بسيارى همين است .
آنـچه مسلم است اين است كه خيام رياضيدان فيلسوف چنين نبوده و چنين نمى انديشيده است . از ظـاهـر اشـعار منسوب به خيام همان مطلب پيدا شده است ، ولى از نظر محققان جاى بسى ترديد است كه اشعار معروف ، متعلق به خيام رياضيدان فيلسوف باشد. فرضا هم اين اشـعـار از او باشد، هرگز از زبان شعر نمى توان نظريه فلسفى شاعر را در يافت ، خـصـوصـا كـه اخـيـرا رسـاله 0هـايـى از خـيـام بـه دسـت آمـده و چـاپ شده كه اتفاقا همان مـوضـوعـاتـى را طـرح كرده كه در اشعار منسوب به او مطرح است ، ولى آنها را آنگونه حـل كـرده اسـت و پـاسـخ گـفـتـه كـه بـه قـول خـودش ‍ اسـتـادش بـوعـلى حل كرده است .
دربـاره حـافـظ، مـطـلب از ايـن هـم واضـحـتـراست . آشنائى مختصر با زبان حافظ، و يك مراجعه كامل به تمام ديوان و مقايسه اشعار او با يكديگر كه برخى مفسر ديگرند مطلب را كاملا روشن مى كند.
نظريه اخلاقى رواقيان
هـمـزمان با اپيكوريسم ، مكتبى ديگر تاءسيس شد كه به نام مكتب رواقى معروف است . مؤ سـس ايـن مـكـتـب مـردى اسـت بـه نـام زنـون . زنـون رواقـى غير زنون اليائى است . زنون اليـائى در حـدود دو قـرن پيش از زنون رواقى مى زيسته است . رواقيان از آن جهت رواقى خوانده شدند كه زنون در يك رواق مى نشسته و تدريس مى كرده است .
رواقـيـان ، كـمـتر يونانى هستند. رواقيان قديم ، سورى و رواقيان متاءخر رومى بوده اند. خود زنون اهل قبرس است .
رواقـيـان در بـرخـى نظريات خود تحت تاءثير نظريات كلبيان مى باشند، ولى اساس نـظـريـه شـان در حـكـمـت عـملى ، مستقل است . سقراط بيش از هر شخصيت ديگر مورد تقديس رواقيان بوده است . راسل مى گويد:
((رفـتـار سـقـراط هـنـگام محاكمه ، سرپيچى اش از فرار، متانتش در برابر مرگ ، و اين دعـويـش كـه سـتـمـگـر، بـه خود بيش از ستمكش آسيب مى رساند، همه با تعاليم رواقيان مـوافـق بـود. بى پروائيش از سرما و گرما، سادگيش در خوراك و پوشاك ، و وارستگى كاملش از همه اسباب راحت جسم نيز با تعاليم رواقيان موافق بود))(73).
گاهى اشتباه مى شود و فلسفه رواقى همان فلسفه آكادمى افلاطونى پنداشته مى شود و گـمـان مـى رود رواقيون همان اشراقيون و پيرو فلسفه افلاطونند، و البته بايد از اين اشـتـبـاه جلوگيرى شود. فلسفه رواقى ، برخلاف فلسفه هاى كلبى و اپيكورى تاريخ طـولانـى تـرى دارد. مـى گـويـنـد ((شـروع فـلسـفـه رواقـى بـه مـنـزله تحول و پيشرفت مذهب كلبى بود، و پايان آن ، صورتى از ايده آليسم افلاطونى داشت . بـيـشـتر دگرگونيهائى كه رخ نمود در نظريات مربوط به ما بعد الطبيعه و در منطق رواقيان بود، نظريات اخلاقى آنان بالنسبه ثابت ماند))(74).
روح نـظـريـه اخـلاقى رواقيان اين است كه ((فضيلت )) عبارت است از اراده خوب ، فقط اراده است كه خوب يا بد است ، فضيلت و رذيلت هر دو در اراده جاى دارند.
رواقـيـان اراه خـوب را اراده اى مـى دانـستند كه نسبت به حوادث بيرونى تاءثير ناپذير باشد. در حقيقت آنها اراده خوب را عبارت از اراده نيرومند مى دانستند، معتقد بودند كه انسان بـا اراده تـاءثـيـر نـاپـذيـر مـى تـواند آزاد بماند و مانند جزيره اى در قلب اقيانوسى متلاطم ، ثابت و پابرجا و مستقل به حيات خود ادامه دهد. مى گفتند:
((اگر انسان اراده اى نيك داشته باشد و بتواند نسبت به رويدادهاى بيرونى بى اعتنا و سهل گير بماند، وقايع خارجى نمى توانند شخصيت ذاتى او را تباه سازند))(75).
در حـقيقت از نظر رواقيان ، رستگارى به شخصيت انسان بستگى دارد و شخصيت انسان به اراده او وابـسـته است . رواقيان اراده خوب را اراده اى مى دانستند كه اولا نيرومند و تاءثير ناپذير باشد و ثانيا موافق با طبيعت باشد.
اپيكتتوس كه يكى از رواقيان سرشناس است مى گويد:
((اگر هر يك از شما خود را از امور خارجى كنار كشد به اراده خويش ‍ باز مى گردد و آن را بـا كـوشـش و ريـاضـت بـه پـيـش مـى بـرد و اصـلاح مـى كـند بدان سان كه با طبيعت سـازگـار شـود و رفـيـع و آزاد و مـخـتـار و بـى مـعـارض و ثـابـت قـدم و معتدل گردد، و اگر آموخته باشد كه آن كس كه خواستار چيزى يا گريزان از چيزى است كـه در حـيـطـه اقـتـدار او نـيـسـت ، هـرگـز نـخـواهـد تـوانست ثابت قدم و آزاد باشد بلكه بالضروره بايد با آنها متغير گردد))(76).
در حقيقت ، رواقيان آزادگى را در اراده خوب مى دانند و اراده خوب چنانكه گفتيم مشروط به دو چـيـز اسـت : يـكـى تـاءثـيـر نـاپـذيـرى از حـوادث و وقـايـع جـهان ، و ديگر توافق و سازگارى با طبيعت .
آنان معتقد بودند كه خير و شر بودن حادثه اى براى انسان ، امرى مطلق نيست ، به طرز تلقى انسان از او بستگى دارد. مى گفتند:
((اشخاص ديگر بر امور خارجى كه بر تو مؤ ثرند اقتدار دارند، مى توانند تو را به زنـدان افـكنند و شكنجه دهند يا برده سازند، اما اگر تو اراده اى نيرومند داشته باشى ، آنها بر تو اقتدارى نخواهند داشت ))(77).
بـدون شـك ، در فـلسـفـه رواقـى جـزئى از حـقـيـقـت وجـود دارد. نيرومندى اراده ، آزادگى ، شـخـصـيـت مـعـنوى داشتن جزئى از اخلاقى بودن است . ولى اين فلسفه بيش از اندازه به درون گـرائيـده اسـت و در نـتـيـجـه بـه نـوعـى دسـتـور بـى اعـتـنـائى و سـهل انگارى مى دهد، اصل سخت كوشى و مقابله با حوادث و تغيير آنها در جهت مراد و هدف در اين فلسفه مورد توجه قرار نگرفته است . انسان در اين جهان آفريده نشده است فقط براى اينكه حالت دفاعى به خود بگيرد و مصونيتى درونى در خود ايجاد كند كه حوادث نـتـوانـد در او تـاءثـير نمايد، و آفريده نشده است كه صرفا آزاد بماند و برده و اسير جريانات واقع نشود. بلكه علاوه بر اين بايد مهاجم و تغيير دهنده باشد، يعنى آفريده شـده اسـت كـه خـود را و جـامـعـه را و جـهـان را در جـهـت كمال تغيير دهد.
ثانيا اين فلسفه بيش از اندازه فردگرا است ، تمام توجهش به فرد است ، جنبه اجتماعى ندارد. يعنى هدف اين فلسفه و اين مكتب نجات دادن فرد است و بس . در اين سيستم اخلاقى عواطف با شكوه انسانى جاى ندارد.
ثـالثـا ايـن فـلسـفـه بـه نوعى مقاومت و نوعى رضا و تسليم مى خواند، مقاومت ((البته مـقاومت درونى )) در برابر تاءثير حوادث (نه خود حوادث )) و تسليم در برابر آنچه بـه حـكم طبيعت و يا تقدير الهى چاره ناپذير است . اراده خوب اراده اى است كه از طرفى مقاوم باشد و از طرف ديگر با حوادث جبرى و ضرورى ستيزه بيهوده نكند.
ولى از نظر اخلاقى ، اين مقدار براى توجيه خوبى اراده كافى نيست . بايد مقصدى خوب كه خوبى خود را نه از ناحيه اراده ، از ناحيه ديگر داشته و به علاوه آن مقصد، خوب فى نـفسه باشد نه خوب براى من ، و به عبارت ديگر مقصدى كه خوب مطلق باشد نه خوب نسبى در ميان باشد.
اگـر مـعـنـى اخـلاق ، دسـتـورالعـمـل زنـدگـى باشد به معنى اينكه هر كسى براى اينكه خـوشتر و بهتر و نيرومندتر و با شخصيت تر زندگى كند بايد آن دستورها را به كار بـنـدد، دسـتـورالعـمـلهـاى رواقـيون را مى توان اخلاق شمرد. و اما اگر اخلاق را به معنى رفتار با فضيلت و قابل تقديس و متعالى بدانيم ، آنچه رواقيون گفته اند كافى نيست . زيـرا آنـچـه رواقيون مى گويند، خوب نسبى ، يعنى خوب براى همان فرد است كه به كـار مـى بـنـدد، و حـال آنـكه قبلا گفتيم كه خير و فضيلت ، آنگاه خير و فضيلت است كه نسبت به اشخاص متغير نباشد.
اخـلاق رواقـى بـا اخـلاق كـلبـى ، در بى اعتنائى و تاءثير ناپذيرى از حوادث اشتراك دارنـد. تـفـاوت در اين است كه اخلاق كلبى خوبى را در بى نيازى عملى و ترك همه چيز مى داند و از همه چيز كنار مى گيرد و ((سگ زيستى )) و ((حيوان زيستى )) را توصيه مـى نـمـايـد، ولى اخـلاق رواقـى تـوصـيـه به كناره گيرى و ترك عملى نمى كند، آنچه تـوصيه مى كند، بى تفاوت بودن در برابر اقبالها و ادبارهاى حوادث است نه گريز از آنها. لهذا رواقى مخالف بهره مندى از تمدن و مواهب حيات نيست ، آنچه او مخالف آن است گرفتارى و اسارت به وسيله آنها است .
كـلبـى مانند كسى است كه از ترس گرفتارى به يك بيمارى از محيط مى گريزد، و اما رواقـى بـجاى گريز از محيط بيمارى ، در خود مصونيت طبى ايجاد مى كند. اما هيچكدام به مبارزه با بيمارى دعوت نمى كنند.
قـبلا گفتيم كه بعد از سقراط، علاوه بر مكتب افلاطون و مكتب ارسطو، چهار مكتب ديگر نيز به وجود آمد كه هر كدام به نحوى ادامه [ مكتب ] سقراط به شمار مى رفتند. هر كدام از اين مكتبها در حقيقت ، شاخه اى از فلسفه سقراط را تعقيب مى كردند. آن مكتبها عبارت است از مكتب كلبيان ، مكتب شكاكان ، مكتب اپيكوريان و مكتب رواقيان .
از نظر تاريخى اين مكتبها همه در زمانى به وجود آمده اند كه دوره ادبار يونان بوده است ، زيـرا نظام دولت شهرى يونان وسيله اسكندر از بين رفت و با نابودى اسكندر، نوعى بى نظمى و اغتشاش و ناراحتى در زندگى مردم پديد آمد.
بـسـيـارى از مـحـقـقـان را عقيده بر اين است كه اين مكتبها همه عكس ‍ العملهاى مختلف است كه فلاسفه به حكم قانون طبيعى در برابر آن مشكلات ابراز داشته اند، و در واقع همه اين فلسفه ها فلسفه دلدارى و تسلّى است .
مـى گويند: مردم مى توانند به طريق گوناگون با بدبختى و ادبار سر و كار داشته بـاشـنـد. مـى تـوانـنـد تـسـليم آن شوند، يا با آن بجنگند، يا از آن بگريزند، يا آن را بـپـذيرند. مطابق هر يك از اين رفتارها يك نظريه اخلاقى وجود دارد كه آن را توجيه مى كند.
مـكـتب كلبى مكتب فرار از زندگى است ، مكتب رواقى مكتب مقاومت است ، اما مقاومت درونى . مكتب اپـيـكـوريـسـم مـكـتـب فـرار از رنـجـهـا و پـنـاه بـردن بـه لذتـهـا اسـت ، و مكتب شك ، مكتب ترلزل معيارها است كه معمولا به دنبال سختيها پديد مى آيد.
نظريات اخلاقى جديد
در دوره قـديـم ، اعـم از دوره اسلامى يا مسيحى يا هندى يا چينى و غيره ، پاره اى نظريات اخـلاقـى هـسـت كـه مـا فـعـلا از ذكـر آنـهـا خـوددارى مـى كـنـيـم . مـخـصوصا در نظر داريم فصل مشبعى درباره اخلاق اسلامى در آينده بحث كنيم .
ولى بـا ايـنـكـه اخـلاق اسـلامـى از نـظـر تاريخى قديم است ، نظر به اينكه يك سيستم بـسـيـار غـنـى و گـسـتـرده اى اسـت ، بـهـتـر ايـن اسـت كـه اول لااقل قسمتى از نظريات اخلاقى جديد را توضيح دهيم و آخر كار به توضيح سيستم اخلاقى اسلامى بپردازيم . ما در اينجا نمى توانيم تمام نظريات جديد را در باب اخلاق بياوريم . اگر بخواهيم به طور مختصر ذكر كنيم باز وقت ما كافى نيست . همچنان كه از ميان نظريات اخلاقى قديم برخى را انتخاب كرديم ، از ميان نظريات اخلاقى جديد نيز برخى را انتخاب مى كنيم .
نظريه اخلاقى كانت
مـعـروفـتـريـن نـظريات اخلاقى جديد، در دو قرن اخير، نظريه كانت است . كانت در صدد تـمـيـز فـعـل اخـلاقـى از فـعـل غـيـراخـلاقـى بـرمـى آيـد و بـه ايـن نـتـيـجـه مى رسد كه فعل انسان گاهى از روى اضطرار و ناگزيرى است . مثلا كسى كه مواجه با دزد خطرناك شـده اسـت مـجـبـور اسـت كـه پـول خود را بدهد و اگر ندهد مجبوراست عواقب خطرناك آن را تحمل نمايد. اينگونه رفتار آزادانه نيست .
رفـتـارى كـه آزادانـه و از روى اخـتـيـار بـاشـد دو گـونـه اسـت : يـا نـاشـى از يـك تـمـايـل اسـت و يـا ناشى از احساس وظيفه و تكليف است . اگر از يكى از تمايلات ناشى شده باشد، آن كار اخلاقى نيست ، ولى اگر از احساس ‍ تكليف ناشى شده باشد، اخلاقى اسـت . پـس فـعل انسان ، ماهيت اخلاقى و يا غير اخلاقى بودن خود را از انگيزه اش كسب مى كـنـد، يـعـنـى اگـر اراده اش از انگيزه احساس تكليف منبعث شده باشد، فعلش ماهيت اخلاقى دارد، و اگـر نـه ، نـه . اخـلاقـى بـودن يـك كـار هـنـگـامـى اسـت كـه ((تـمـايـل )) هـيـچ دخـالتـى نـداشـتـه بـاشـد، بـلكـه جـلوى تمايل گرفته شود.
كانت مى گويد:
((هـيچ چيز را در دنيا و حتى خارج از آن نمى توان تصور كرد كه بتوان آن را بدون قيد و شرط نيك ناميد مگر خواست و اراده نيك را)).
مقصود كانت از اراده نيك ، اراده منبعث از احساس تكليف است .
خلاصه نظريه كانت را اينچنين مى توان تقرير كرد:

next page

fehrest page

back page