next page

fehrest page

back page

ج . شيخ شهاب الدين سهروردى زنجانى صاحب كتاب معروف ((عوارف المعارف )) كه از مـتـون خـوب عـرفـان و تـصـوف اسـت . نـسـب بـه ابـوبـكـر مـى رسـانـد. گـويـنـد هـر سال كه به زيارت مكه و مدينه مى رفت . با عبدالقادر گيلانى ملاقات و مصاحبت داشته است .
شيخ سعدى شيرازى و كمال الدين اسماعيل اصفهانى شاعر معروف از مريدان او بوده اند. سعدى در مورد او مى گويد:
مرا شيخ داناى مرشد شهاب
دو اندرز فرمود بر روى آب
يكى اينكه در نفس خودبين مباش
دگر آنكه در جمع بدبين مباش
ايـن سـهـروردى غـيـر از شـيـخ شـهـاب الديـن سـهـروردى فـيـلسـوف مـقـتـول مـعـروف بـه شـيـخ اشـراق اسـت كـه در حـدود سـالهـاى 581 - 590 در حـلب بـه قتل رسيد. سهروردى عارف در حدود سال 632 در گذشته است .
د. ابن الفارض مصرى . از عرفاى طراز اول محسوب است .
اشـعـار عربى عرفانى در نهايت اوج و كمال ظرافت دارد. ديوانش مكرر چاپ شده و فضلا به شرحش پرداخته اند. يكى از كسانى كه ديوان او را شرح كرده ((عبدالرحمن جامى )) عارف معروف قرن نهم است .
اشـعـار عـرفـانـى او در عـربـى بـا اشـعـار عـرفـانـى حـافـظ در زبـان فـارسـى قـابـل مـقـايـسـه است . محى الدين عربى به او گفت خودت شرحى بر اشعار بنويس ، او گفت كتاب (فتوحات مكيه )) شما شرح اين اشعار است .
ابـن فـارض از افـرادى اسـت كـه احـوالى غـيـر عـادى داشـتـه ، غـالبـا در حـال جـذبـه بـوده اسـت و بـسـيـارى از اشـعـار خـود را در هـمـان حال سروده است . ابن الفارض در سال 632 در گذشته است .
ه . مـحى الدين عربى حاتمى طائى اندلسى . از اولاد حاتم طائى است . در اندلس تولد يـافـتـه امـا ظـاهـرا بـيـشـتـر عمر خود را در مكه و سوريه گذرانده است . شاگردان شيخ ابـومـديـن مـغربى اندلسى از عرفاى قرن ششم است . سلسله طريقتش با يكواسطه به شيخ عبدالقادر گيلانى سابق الذكر مى رسد. محى الدين كه احيانا به نام ابن العربى نـيـز خوانده مى شود، مسلما بزرگترين عرفاى اسلام است ، نه پيش از او و نه بعد از او كسى به پايه او نرسيده است . به همين جهت او را ((شيخ اكبر)) لقب داده اند.
عـرفان اسلامى از بدو ظهور قرن به قرن تكامل مى يافت . در هر قرنى - چنانكه اشاره شـد - عـرفـاى بـزرگـى ظـهـور كـردنـد و بـه عـرفـان تـكـامـل بـخـشـيـدنـد و بـه سـرمـايـه اش افـزودنـد. ايـن تـكـامـل تدريجى بود ولى در قرن هفتم به دست محى الدين عربى ((جهش )) پيدا كرد و به نهايت كمال خود رسيد.
مـحـى الديـن عرفان را وارد مرحله جديدى كرد كه سابقه نداشت . بخش ‍ دوم عرفان يعنى بـخـش عـلمى و نظرى و فلسفى آن وسيله محى الدين پايه گذارى شد. عرفاى بعد از او عـمـومـا ريـزه خوار سفره او هستند. محى الدين علاوه بر اينكه عرفان را وارد مرحله جديدى كـرد يـكـى از اعـاجـيـب روزگـار اسـت . انـسـانـى اسـت شـگـفـت و بـه هـمـيـن دليل اظهار عقيده هاى متضادى درباره اش شده است .
بـرخـى او را ولى كـامـل ، قطب الاقطاب مى خوانند و بعضى ديگر تا حد كفر تنزلش مى دهـنـد. گـاهـى مـمـيـت الديـن و گـاهـى ماحى الدين اش ‍ مى خوانند. صدر المتالهين فيلسوف بـزرگ و نـابـغـه عـظـيـم اسـلامـى نـهـايـت احـتـرام بـراى او قائل است . محى الدين در ديده او از بوعلى سينا و فارابى بسى عظيمتر است .
محى الدين بيش از بيست كتاب تاءليف كرده است .
بـسـيـارى از كـتـابـهاى او و شايد همه كتابهايى كه نسخه آنها موجود است (در حدود سى كـتـاب ) چاپ شده است . مهمترين كتابهاى او يكى ((فتوحات مكيه )) است كه كتابى است بـسـيـار بـزرگ و در حـقيقت يك دائره المعارف عرفانى است . ديگر كتاب فصوص الحكم اسـت كـه اگر چه كوچك است ولى دقيقترين و عميقترين متن عرفانى است . شروح زياد بر آن نـوشـتـه شـده اسـت . در هر عصرى شايد دو سه نفر بيشتر پيدا نشده باشند كه قادر به فهم اين متن عميق باشند.
مـحـى الديـن در سـال 638 در دمـشـق در گـذشت و همانجا دفن شد. قبرش ‍ در شام هم اكنون معروف است .
و. صـدرالديـن مـحـمـد قـونـوى . اهـل قونويه (تركيه ) و شاگرد و مريد و پسر زن محى الديـن عـربـى . بـا خواجه نصيرالدين طوسى مولوى رومى معاصر است . بين او و خواجه نـصـيـر مـكاتبات رد و بدل شده و مورد احترام خواجه بوده است . ميان او و مولوى و قونيه كـمـال صـفـا و صميميت وجود داشته است . قونوى امامت جماعت مى كرده و مولوى به نماز او حـاضـر مـى شـده اسـت و ظـاهـرا هـمـچنانكه نقل شده مولوى شاگرد او بوده و عرفان محى الديـنـى را كـه در گـفـتـه هـاى مـولوى مـنـعـكـس است از او آموخته است . گويند روزى وارد مـحـفل قونوى شد. قونوى از مسند خود حركت كرد و آن را به مولوى داد كه بر آن بنشيند. مـولوى نـنـشـسـت و گفت جواب خدا را چه بدهم كه بر جاى تو تكيه زنم ؟ قونوى مسند را به دور انداخت و گفت مسندى كه تو را نشايد ما را نيز نشايد.
قـونـوى بـهـتـريـن شـارح افـكار و انديشه هاى محى الدين است . شايد اگر او نبود محى الديـن قـابـل درك نبود. مولوى وسيله قونوى با مكتب محى الدين آشنا شد. اينكه گفته مى شـود مـولوى شـاگـرد قـونوى بوده است ظاهرا مربوط به اخذ افكار و انديشه هاى محى الدين است . انديشه هاى محى الدين در مثنوى و در ديوان شمس منعكس است . كتابهاى قونوى از كتب درسى حوزه هاى فلسفه و عرفان اسلامى در شش قرن اخير است .
كـتـابـهـاى مـعـروف قـونـوى عـبـارت اسـت از: مـفـتاح الغيب ، نصوص ، فكوك . قونوى در سـال 672 (سـال فـوت مـولوى و خـواجـه نـصـيـرالديـن طـوسـى ) و يـا سال 673 در گذشته است .
ز. مـولانـا جـلال الديـن بلخى رومى معروف به مولوى صاحب كتاب جهانى ((مثنوى )). از بـزرگـتـرين عرفاى اسلام و از نوابغ جهان است . نسبش به ابوبكر مى رسد. مثنوى او دريائى است از حكمت و معرفت و نكات دقيق معرفه الروحى و اجتماعى و عرفانى . در رديف شـعـراى طـراز اول ايـران اسـت . مولوى اصلا اهل بلخ است در كودكى همراه پدرش از بلخ خـارج شـد. پدرش او را با خود به زيارت بيت الله برد. با شيخ فريد الدين عطار در نـيـشـابـور مـلاقـات كـرد. پـس از مـراجـعـت از مـكـه هـمـراه پـدر بـه قـونـيـه رفـت و آنـجا رحـل اقـامـت افـكـنـد. مـولوى در ابـتـدا مـردى بود عالم و مانند علماى ديگر همطراز خود به تـدريـس اشـتـغـال داشـت و مـحـتـرمـانـه مى زيست تا آنكه با شمس تبريزى عارف معروف برخورد، سخت مجذوب او گرديد و ترك همه چيز كرد.
ديوان غزلش به نام شمس است . در ((مثنوى )) مكرر با سوز و گداز از او ياد كرده است . مولوى در سال 672 درگذشت .
ح . فـخـرالدين عراقى همدانى شاعر و غزلسراى معروف . شاگرد صدرالدين قونوى و مـريـد و دسـتـپـرورده شـهـاب الديـن سـهـروردى سـابـق الذكـر اسـت . در سال 688 در گذشته است .
عرفاى قرن هشتم
الف . عـلاء الدوله سـمنانى . نخست شغل ديوانى داشت ، كناره گرفت و در سلك عرفا در آمـد و تـمـام ثـروت خود را در راه خدا داد. كتب زيادى تاءليف كرده است . در عرفان نظرى عـقـائد خـاص دارد كـه در كـتـب مـهـم عـرفـان طـرح مـى شـود. در سال 736 در گذشته است . خواجوى كرمانى شاعر معروف از مريدان او بوده و در وصفش گفته است :
هر كو به ره على عمرانى شد
چون خضر به سرچشمه حيوانى شد
از وسوسه عادت شيطان وارست
مانند علا دوله سمنانى شد
ب . عـبـدالرزاق كـاشـانـى . از مـحـقـقـيـن عـرفـاى ايـن قـرن اسـت . فـصوص محى الدين و مـنـازل السـايـريـن خـواجـه عـبـدالله را شـرح كـرده اسـت و هر دو چاپ شده و مورد مراجعه اهل تحقيق است .
بنا به نقل صاحب ((روضات الجنات )) در ذيل احوال شيخ عبد الرزاق لاهيجى ، شهيد ثانى از عبدالرزاق كاشانى ثناء بليغ كرده است . بـين او و علاء الدوله سمنانى در مسايل نظرى عرفان كه وسيله محى الدين طرح شده است مباحثات و مشاجراتى بوده است . وى در سال 735 در گذشته است .
ج . خـواجه حافظ شيرازى . حافظ، على رغم شهرت جهانيش تاريخ زندگيش چندان روشن نيست . قدر مسلم اين است كه مردى عالم و عارف و حافظ و مفسر قرآن كريم بوده است . خود مكرر به اين معنى اشاره كرده است :
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنى كه اندر سينه دارى
عشقت رسد به فرياد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخوانى با چارده روايت
زحافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد
لطائف حكمى با نكات قرآنى
با اينكه اينهمه در اشعار خود از پير طريقت و مرشد سخن گفته است معلوم نيست كه مرشد و مـربـى خـود او كـى بـوده است . اشعار حافظ در اوج عرفان است و كمتر كسى قادر است لطـائف عـرفـانـى او را درك كـنـد . همه عرفانى كه بعد از او آمده اند اعتراف دارند كه او مـقـامات عاليه عرفانى را عملا طى كرده است . برخى از بزرگان بر برخى از بيتهاى حـافـظ شـرح نـوشته اند، مثلا محقق جلال الدين دوانى ، فيلسوف معروف قرن نهم هجرى رساله اى در شرح اين بيت :
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد
تاءليف كرده است .
حافظ در سال 791 در گذشته است .(42)
د. شيخ محمود شبسترى آفريننده منظومه عرفانى بسيار عالى موسوم به ((گلشن راز)) ايـن مـنـظـومـه يكى از كتب عرفانى بسيار عالى به شمار مى آيد و نام سراينده خويش را جـاويـد سـاخـتـه است . شرحهاى زيادى بر آن نوشته شده است . شايد از همه بهتر شرح شـيـخ مـحـمـد لاهـيـجـى اسـت كـه چـاپ شـده و در دسـتـرس اسـت مـرگ شـبـسـتـرى در حـدود سال 720 واقع شده است .
ه . سيد حيدر آملى . يكى از محققين عرفا است . كتابى دارد به نام ((جامع الاسرار)) كه از كتب دقيق عرفان نظرى محى الدينى است و اخيرا به نحو شايسته اى چاپ شده است . كتاب ديـگـر او ((نـص ‍ النـصـوص )) در شرح ((فصوص )) است . وى معاصر فخرالمحققين حلى فقيه معروف است . سال و فاتش دقيقا معلوم نيست .
و. عـبـدالكـريـم جـيـلى صـاحـب كـتـاب مـعـروف ((الانـسـان الكامل )). بحث ((انسان كامل )) به شكل نظرى اولين بار وسيله محى الدين عربى طرح شـده و بـعـد مـقام مهمى در عرفان اسلامى يافت . صدرالدين قونوى شاگرد و مريد محى الديـن در كـتـاب ((مـفـتـاح الغـيب )) فصل مشبعى در اين زمينه بحث كرده است . تا آنجا كه اطـلاع داريـم دو نـفـر از عـرفـا كتاب مستقل به اين نام تاءليف كرده اند. يكى عزيزالدين نـسفى از عرفاى نيمه دوم قرن هفتم ، و ديگرى همين عبدالكريم جيلى ، و هر دو به اين نام چـاپ شـده اسـت . جـيلى در سال 805 در 38 سالگى در گذشته است . بر ما روشن نيست كه عبدالكريم ، اهل جيل بغداد بوده يا اهل جيلان (گيلان ).
عرفاى قرن نهم
الف . شـاه نـعـمـت الله ولى . ايـن مـرد نـسـب بـه على عليه السلام مى برد و از معاريف و مـشـاهـيـر عـرفـان و صوفيه است . سلسله نعمه الهى در عصر حاضر معروفترين سلسله تـصـوف اسـت . قـبـرش در مـاهـان كـرمـان مـزار صـوفـيـان اسـت . گـويـنـد 95 سـال عـمـر كـرد و در سـال 820 يـا 827 يـا 834 در گـذشـت . اكثر عمرش در قرن هشتم گـذشـتـه و بـا حـافـظ شيرازى ملاقات داشته است . اشعار زيادى در عرفان از او باقى است .
ب . صـائن الديـن عـلى تـركـه اصـفـهـانـى . از مـحققين عرفا است . در عرفان نظرى محى الديـنـى يـد طولا داشته است . كتاب ((تمهيد القواعد)) وى كه اكنون در دست است و چاپ شده است دليل تبحر او در عرفان است و مورد استفاده و استناد محققين بعد از روى است .
ج . مـحـمد بن حمزه فنارى رومى . از علماى كشور عثمانى است . مردى جامع بوده است و كتب زيـاد تـاءليـف كـرده است . شهرت او به عرفان به واسطه كتاب ((مصباح الانس )) وى است كه شرح كتاب ((مفتاح الغيب )) صدر الدين قونوى است .
شرح كردن كتب محى الدين عربى و يا صدرالدين قونوى كار هر كسى نيست . فنارى اين كار را كرده است و محققين عرفان كه پس از وى آمده اند ارزش اين شرح را تاييد كرده اند.
اين كتاب در تهران با چاپ سنگى با حواشى مرحوم آقا ميرزا هاشم رشتى از عرفاى محقق صـد سـاله اخـير چاپ شده است . متاسفانه به علت بدى چاپ مقدارى از حواشى مرحوم آقا ميرزا هاشم غير مقرور است .
د. شـمـس الديـن مـحـمـد لاهـيجى نوربخشى شارح ((گلشن راز)) محمود شبسترى . معاصر مـيـرصـدرالديـن دشـتـكـى و عـلامـه دوانـى بوده و در شيراز مى زيسته است و مطابق آنچه قاضى نورالله در ((مجالس ‍ المومنين )) نوشته است صدر الدين دشتكى و علامه دوانى كـه هـر دو از حـكـمـاى بـرجـسـتـه عـصـر خـود بـودنـد نـهـايـت احـتـرام و تجليل از وى مى كرده اند.
وى مـريـد سـيد محمد نوربخش بوده و سيد محمد نوربخش شاگرد ابن فهد حلى بوده كه ذكـرش در تـاريخچه فقها خواهد آمد. لاهيجى در شرح گلشن راز صفحه 698 سلسله فقر خود را كه از سيد محمد نوربخش ‍ شروع و به معروف كرخى مى رسد و سپس به حضرت امـام رضـا عـليـه السـلام و ائمـه پـيـشـيـن تـا حـضـرت رسـول صـلى الله عـليـه و آله و سـلم مـنـتـهـى مـى شـود، ذكر مى كند و نام اين سلسله را ((سـلسـله الذهـب )) مـى نهد. شهرت بيشتر لاهيجى به واسطه همان شرح گلشن راز است كه متون عالى عرفان به شمار مى رود. لاهيجى به طورى كه در مقدمه كتابش ‍ مى نويسد در سـال 877 آغـاز بـه تـاءليـف كـرده اسـت . تـاريـخ دقـيـق وفـاتش ‍ معلوم نيست ، ظاهرا قبل از سال 900 بوده است .
ه . نـورالديـن عـبـدالرحـمـن جـامـى . عـرب نـژاد اسـت و نسب به محمد بن حسن شيبانى فقيه معروف قرن دوم هجرى مى برد. جامى شاعرى توانا بوده است . او را آخرين شاعر بزرگ عـرفـانى زبان فارسى مى دانند. در ابتدا ((دشتى )) تخلص مى كرده است ، ولى چون در ولايـت جـام از تـوابـع مـشـهـد مـتـولد شـده و مـريـد احـمـد جـامـى (ژنـده پيل ) هم بوده است ، تغيير تخلص داده و به جامى متخلص شده است . مى گويد:
مولدم جام و رشحه قلمم
جرعه جام شيخ الاسلامى است (43)
زين سبب در جريده اشعار
به دو معنى تخلصم جامى است
جـامـى در رشـتـه هـاى مـخـتـلف : نـحـو، صـرف ، فـقـه ، اصـول ، منطق ، فلسفه ، عرفان تحصيلات عالى داشته و كتب زيادى تاءليف كرده است . از آنـجـمـله است شرح فصوص الحكم محى الدين ، شرح لمعات فخرالدين عراقى ، شرح تـائيـه ابـن فـارض ، شـرح قـصـيـده بـرده در مـدح حـضـرت رسـول (ص )، شـرح قـصـيـده مـيميه فرزدق در مدح حضرت على بن الحسين (ع )، لوايح ، بـهـارسـتـان كـه بـه روش گـلسـتـان سـعـدى اسـت ، نـفـحـات الانـس در شـرح احوال عرفا.
جـامـى مـريد طريقتى بهاء الدين نقشبند موسس طريقه نقشبنديه است ، ولى همچنانكه محمد لاهيجى با اينكه مريد طريقتى سيد محمد نوربخش بوده است ، شخصيت فرهنگى تاريخيش بـيـش از او اسـت جـامـى نيز با اينكه از اتباع بهاء الدين نقشبند شمرده مى شود، شخصيت فـرهـنـگـى و تـاريـخـيـش بـه درجاتى بيش از بهاء الدين نقشبند است . لهذا ما كه در اين تـاريـخـچـه مـخـتـصـرى نـظر به جنبه فرهنگى عرفان داريم نه جنبه طريقتى آن ، محمد لاهـيـجـى و عـبـدالرحـمـن جـامـى را اخـتـصـاص بـه ذكـر داديـم . جـامـى در سال 898 در 81 سالگى در گذشته است .
ايـن بود تاريخچه مختصر عرفان از آغاز تا پايان قرن نهم . از اين به بعد، به نظر مـا عـرفـان شـكـل و وضـع ديگر پيدا مى كند. تا اين تاريخ شخصيتهاى علمى و فرهنگى عـرفـانـى هـمـه جـزء سـلاسـل رسـمـى تـصـوفند، و اقطاب صوفيه شخصيتهاى بزرگ فـرهـنـگى عرفان محسوب مى شوند و آثار بزرگ عرفانى از آنها است . از اين به بعد شكل و وضع ديگرى پيدا مى شود.
اولا ديگر اقطاب متصوفه همه يا غالبا آن برجستگى علمى و فرهنگى كه پيشنيان داشته اند ندارند. شايد بشود گفت كه تصوف رسمى از اين به بعد بيشتر غرق آداب و ظواهر و احـيـانـا بـدعـتـهـائى كـه ايـجـاد كـرده اسـت مـى شـود. ثـانـيـا عـده اى كـه داخـل در هـيـچيك از سلاسل تصوف نيستند در عرفان نظرى محى الدينى متخصص مى شوند كه در ميان متصوفه رسمى نظير آنها پيدا نمى شود.
مـثـلا صدر المتالهين شيرازى متوفا در سال 1050 و شاگردش فيض ‍ كاشانى متوفا در 1091 و شـاگـرد شـاگـردش قـاضـى سـعـيد قمى متوفا در 1103 آگاهيشان از عرفان نـظـرى مـحـى الديـنـى بـيـش از اقـطـاب زمـان خـودش بـوده اسـت بـا ايـنـكه جزء هيچيك از سـلاسـل تـصـوف نـبـوده انـد. ايـن جريان تا زمان ما ادامه داشته است . مثلا مرحوم آقا محمد رضـا حـكـيـم قـمـشـه اى و مـرحـوم آقـا مـيـرزاهاشم رشتى از علما و حكماء صدر ساله اخير، مـتـخـصـص در عـرفـان نـظـريـنـد بـدون آنـكـه خـود عـمـلا جـزء سلاسل متصوفه باشند.
بـه طـور كـلى از زمـان محى الدين و صدر الدين قونوى كه عرفان نظرى پايه گذارى شد و عرفان شكل فلسفى به خود گرفت بذر اين جريان پاشيده شد. مثلا محمد بن حمزه فنارى سابق الذكر شايد از اين گروه باشد. ولى از قرن دهم به بعد اين وضع يعنى پـديـد آمـدن قـشـرى مـتـخـصـص در عـرفـان نـظـرى كـه يـا اصـلا اهـل عرفان عملى و سير و سلوك نبوده اند و يا اگر بوده اند و غالبا كم و بيش بوده اند از سـلاسـل صـوفـيه رسمى بركنار بوده اند، كاملا مشخص است . ثالثا از قرن دهم به بـعـد مـا در جـهـان شـيـعـه بـه افـراد و گـروهـايـى بـر مـى خـوريـم كـه اهـل سـير و سلوك و عرفان عملى بوده اند و مقامات عرفانى را به بهترين وجه طى كرده انـد بـدون آنـكـه دريكى از سلاسل رسمى عرفان و تصوف وارد باشند و بلكه اعتنائى به آنها نداشته و آنها را كلا يا بعضا تخطئه مى كرده اند. از خصوصيات اين گروه كه ضـمـنـا اهـل فـقـاهـت هـم بوده اند وفاق و انطباق كامل ميان آداب سلوك و آداب فقه است . اين جريان نيز تاريخچه اى دارد كه فعلا مجال آن نيست .

منازل و مقامات
عـرفـا بـراى رسـيـدن بـه مـقـام عـرفـان حـقـيـقـى ، بـه مـنـازل و مـقـامـاتـى قـائلنـد كـه عـمـلا بـايـد طـى شـود و بـدون عـبـور از آن منازل ، وصول به عرفان حقيقى را غير ممكن مى دانند.
وجوه اشتراك و اختلاف عرفان با حكمت الهى
عرفان با حكمت الهى وجه مشترك دارد و وجوه اختلافى . وجه مشترك اين است كه هدف هر دو ((مـعـرفـه الله )) اسـت . امـا وجـوه اختلاف اين است كه از نظر حكمت الهى ، هدف خصوص مـعـرفـه الله نـيـسـت ، بـلكه هدف معرفت نظام هستى است آنچنانكه هست . معرفتى كه هدف حـكيم است ، نظامى را تشكيل مى دهد كه البته معرفه الله ركن مهم اين نظام است ، ولى از نظر عرفان هدف منحصر به معرفه الله است .
از نـظـر عـرفـان مـعـرفه الله معرفت همه چيز است ، همه چيز در پرتو معرفه الله و از وجهه توحيدى بايد شناخته شود و اينگونه شناسائى فرع بر معرفه الله است .
ثـانـيـا مـعـرفـت مـطـلوب حـكـيـم ، مـعرفت فكرى و ذهنى است ، نظير معرفتى كه براى يك ريـاضـيـدان از تـفـكر در مسائل رياضى پيدا مى شود. ولى معرفت مطلوب عارف ، معرفت حـضـورى و شـهـودى اسـت ، نـظـيـر مـعـرفـتـى كـه بـراى يـك آزمـايـشـگـر در آزمـايـشـگاه حـاصل مى شود. حكيم ، طالب علم اليقين است و عارف ، طالب عين اليقين . ثالثا وسيله اى كـه حكيم به كار مى برد عقل و استدلال و برهان است ، اما وسيله اى كه عارف به كار مى بـرد قلب و تصفيه و تهذيب و تكميل نفس است حكيم مى خواهد دوربين ذهن خود را به حركت در آورد و نـظـام عـالم را بـا ايـن دوربـيـن مطالعه كند، اما عارف مى خواهد با تمام وجودش حـركـت كـنـد و بـه كـنه و حقيقت هستى برسد و مانند قطره اى كه به دريا مى پيوند، به حقيقت بپيوندد.
كـمـال فـطـرى و مـتـرقـب انـسـان از نـظـر حـكـيـم در فـهـمـيـدن اسـت ، و كـمـال فـطـرى و مـتـرقـب انـسـان از نظر عارف در رسيدن است . از نظر حكيم انسان ناقص مـسـاوى اسـت بـا انـسـان جـاهل ، و از نظر عارف ، انسان ناقص ‍ مساوى است با انسان دور و مهجور مانده از اصل خويش .
سير و سلوك
عـارف كـه كـمـال را در رسـيـدن مـى دانـد نـه در فـهـمـيـدن ، بـراى وصـول بـه مـقـصـد اصـلى و عـرفـان حـقـيـقـى ، عـبـور از يـك سـلسـله مـنـازل و مـراحـل و مـقـامـات را لازم و ضـرورى مـى دانـد و نـام آن را ((سـير و سلوك )) مى گذارد.
در كـتـب عـرفـانـى دربـاره ايـن مـنـازل و مـقـامـات بـه تـفـصـيـل بـحـث شده است . براى ما ممكن نيست در اينجا ولو به طور مختصر به شرح آنها بپردازيم ، ولى براى اينكه يك اشاره اجمالى كرده باشيم ، به نظر مى رسد كه از همه بهتر اين است كه از نمط نهم ((اشارات )) بوعلى سينا استفاده كنيم .
بوعلى فيلسوف است نه عارف ، ولى يك فيلسوف خشك نيست ، مخصوصا در اواخر عمرش تـمـايـلات عـرفانى پيدا كرده و در ((اشارات )) كه ظاهرا آخرين اثرش است فصلى را به ((مقامات العارفين )) اختصاص داده است .
مـا تـرجـيـح مـى دهـيـم كـه بـه جـاى ايـنـكـه از كـتـب عـرفـا چـيـزى تـرجـمـه و نقل كنيم خلاصه اى از اين فصل كه فوق العاده زيبا و عالى است بياوريم .
تعريف زهد، عبادت و عرفان در كلام بوعلى سينا
((المـعـرض عـن مـتـاع الدنـيـا و طـيـبـاتـهـا يـخـص بـاسـم الزاهـد، و المـواظـب عـلى فـعل العبادات من القيام و الصيام و نحو هما يخص باسم العابد، و المتصرف بفكره الى قـدس الجـبـروت مـسـتـديـمـا لشـروق نورالحق فى سره يخص باسم العارف و قد يتركب بعض هذه مع بعض )).
آنـكـه از تـنـعـم دنـيـا رو گردانده است ((زاهد)) ناميده مى شود. آنكه بر انجام عبادات از قـبـيل نماز و روزه و غيره مواظبت دارد به نام ((عابد)) خوانده مى شود. و آنكه ضمير خود را از تـوجـه بـه غـير حق باز داشته و متوجه عالم قدس كرده تا نور حق بدان بتابد به نـام ((عـارف )) شـنـاخـته مى شود. البته گاهى دوتا از اين عناوين يا هر سه دريك نفر جمع مى شود.
اگر چه بوعلى در اينجا زاهد و عابد و عارف را تعريف كرده است ولى ضمنا زهد و عبادت و عرفان را نيز تعريف كرده است . زيرا تعريف زاهد بما هو زاهد، و عابد بما هو عابد، و عـارف بـمـا هو عارف ، مستلزم تعريف زهد و عبادت و عرفان است . پس نتيجه مطلب اين مى شـود كـه زهـد عـبـارت اسـت از اعـراض از مـشـتـهـيـات دنياوى ، و عبادت عبارت است از انجام اعـمـال خـاصـى كـه از قـبـيـل نـمـاز و روزه و تـلاوت قـرآن و امـثـال ايـنـهـا، و عـرفان مصطلح عبارت است از منصرف ساختن ذهن از ما سوى الله و توجه كـامـل بـه ذات حق براى تابش نور حق بر قلب . به نكته اى مهم در جمله اخير اشاره شده اسـت ، و آن ايـنـكـه ((گـاهى بعضى از اينها با بعض ‍ ديگر مركب مى شوند)). پس ممكن اسـت يك فرد در آن واحد هم زاهد باشد وهم عابد، و يا هم عابد باشد و هم عارف ، و يا هم زاهـد بـاشـد وهـم عـارف ، و يـا هم زاهد باشد وهم عابد و هم عارف ، ولى شيخ توضيحى نـداده است . البته منظورش اين است كه هر چند ممكن است يك فرد زاهد و يا عابد باشد امام عارف نباشد، ولى ممكن نيست كه عارف باشد و زاهد و عابد نباشد.
فرق ميان زاهد و عابد
تـوضـيـح مـطـلب ايـن اسـت كـه مـيـان زاهد و عابد، عموم و خصوص من درجه است ، ممكن است فـردى زاهـد بـاشـد و عابد نباشد و يا عابد باشد و زاهد نباشد و يا هم عابد باشد وهم زاهـد چـنـانـكـه هـمـه ايـنـهـا واضـح اسـت . ولى ميان هريك از زاهد و عابد، با عارف عموم و خصوص مطلق است يعنى هر عارفى زاهد و عابد هست ولى هر زاهد و يا عابدى عارف نيست . البـتـه در قـسـمـت بـعـد گـفـته خواهد شد كه زهد عارف با زهد غير عارف دو فلسفه دارد. فلسفه زهد زاهد غير عارف يك چيز است و فلسفه زهد زاهد عارف چيز ديگر است ، همچنانكه فلسفه عبادت عارف يك چيز است و فلسفه عبادت غير عارف چيز ديگر است ، بلكه روح و ماهيت زهد عارف و عبادت عارف ، با روح و ماهيت زهد و عبادت غير عارف متفاوت است . ((الزهد عند غير العارف معامله ما كانه يشترى بمتاع الدنيا بمتاع الاخره ، و عندالعارف تنزه ما عما يشغل سره عن الحق و تكبر على كل شى ء غير الحق . والعباده عند غير العارف معامله ما كانه يـعـمـل فـى الدنـيـا لاجـره يـاخـذهـا فـى لاخره هى الاجر والثواب ، و عند العارف رياضه مـالهـمـمـه و قوى نفسه المتوهمه و المتخيله ليجرها بالتعويد عن جناب الغرور الى جناب الحق )). زهد غير عارف نوعى داد و ستد است ، گوئى كالاى دنيا را مى دهد كه كالاى آخرت را بـگـيـرد، امـا زهـد عـارف ، نـوعـى پـاكـيـزه نـگـهـداشـتـن دل اسـت از هـر چـه دل از خـدا بـاز دارد. عـبـادت غـيـر عـارف نـيـز نـوعـى مـعـامـله اسـت از قبيل كار كردن براى مزد گرفتن ، گوئى در دنيا مزدورى مى كند كه در آخرت مزد خويش را كـه هـمان اجر و ثوابها است دريافت كند، اما عبادت عارف ، نوعى تمرين و ورزش روح براى انصراف از عالم غرور و توجه به ساحت حق است تا با تكرار اين تمرين بدانسو كشيده شود.
هدف عارف

next page

fehrest page

back page