next page

fehrest page

back page

آنـچـه مـسـلم اسـت ايـن اسـت كـه در صـدر اسـلام ، لااقـل در قـرن اول هـجـرى ، گـروهـى بـه نـام عـارف يـا صـوفـى در ميان مسلمين وجود نداشته است . نام صـوفى در قرن دوم هجرى پيدا شده است . مى گويند اولين كسى كه به اين نام خوانده شده است ((ابوهاشم صوفى كوفى )) است كه در قرن دوم هجرى مى زيسته است و هم او اسـت كـه بـراى اوليـن بـار در رمله فلسطين صومعه اى (خانقاه ) براى عبادت گروهى از عـباد و زهاد مسلمين ساخت .(30) تاريخ دقيق وفات ابوهاشم معلوم نيست . ابوهاشم استاد سفيان ثورى متوفا در 161 بوده است .
ابـوالقـاسـم قـشـيـرى كـه خـود از مـشـاهـيـر عـرفـا و صـوفـيـه اسـت مـى گويد: اين نام قـبـل از سال 200 هجرى پيدا شده است . نيكولسون نيز مى گويد: اين نام در اواخر قرن دوم هجرى پيدا شده است . از روايتى كه در كتاب المعيشه كافى ، جلد پنجم آمده است ظاهر مى شود كه در زمان امام صادق عليه السلام گروهى سفيان ثورى و عده اى ديگر در همان زمان يعنى در نيمه اول قرن دوم هجرى به اين نام خوانده مى شده اند.
اگـر ابـوهـاشـم كـوفـى اوليـن كسى باشد كه به اين نام خوانده شده باشد و او استاد سـفـيـان ثـورى مـتـوفـا در سـال 161 هـجـرى هـم بـوده اسـت ، پـس در نـيـمـه اول هـجـرى ايـن نـام مـعـروف شـده بوده است نه در اواخر قرن دوم (آنچنانكه نيكولسون و ديـگـران گـفـتـه اند) و ظاهرا شبهه اى نيست كه وجه تسميه صوفيه به اين نام پشمينه پوشى آنها بوده است .(31)
صـوفـيـه بـه دليـل زهـد و اعراض از دنيا از پوشيدن لباسهاى نرم اجتناب مى كردند و مخصوصا لباسهاى درشت پشمين مى پوشيدند.
اصطلاح عرفان در قرن سوم هجرى
امـا ايـنـكـه از چـه وقت اين گروه خود را ((عارف )) خوانده اند باز اطلاع دقيقى نداريم . قـدر مـسـلم ايـن اسـت و از كـلمـاتـى كـه از سـرى سـقـطـى مـتـوفـا در 242 هـجـرى نـقـل شده است (32) معلوم مى شود كه در قرن سوم هجرى اين اصطلاح ، شايع و رايج بـوده است . ولى در كتاب ((اللمع )) ابونصر سراج طوسى كه از متون معتبر عرفان و تـصـوف اسـت جـمـله اى از سـفـيـان ثـورى نـقـل مـى كـنـد كـه مـى رسـانـد در حـدود نـيـمـه اول قرن دوم اين اصطلاح پيدا شده بوده است . (اللمع ص 427)
بـه هـر حـال در قـرن اول هـجـرى گروهى به نام صوفى وجود نداشته است ، اين نام در قـرن دوم پـيـدا شده است و ظاهرا در همين قرن اين جماعت به صورت يك ((گروه )) خاص در آمدند نه در قرن سوم آنچنانكه عقيده بعضى است .(33)
در قـرن اول هـجـرى هـر چـنـد گـروهـى خاص به نام عارف يا صوفى يا نام ديگر وجود نـداشـتـه است ولى اين دليل نمى شود كه خيار صحابه صرفا مردمى زاهد و عابد بوده اند و همه در يك درجه از ايمان ساده مى زيسته اند و فاقد حيات معنوى بوده اند (آنچنانكه معمولا غربيان و غربزدگان ادعا مى كنند).
شـايـد بـعـضـى از نـيكان صحابه جز زهد و عبادت چيزى نداشته اند ولى گروهى از يك حيات معنوى نيرومند برخوردار بوده اند. آنها نيز همه در يك درجه نبوده اند. حتى سلمان و ابـوذر در يـك درجـه از ايـمـان نـيـسـتـنـد. سـلمـان ظـرفـيتى از ايمان دارد كه براى ابوذر قابل تحمل نيست .
در احاديث زياد اين مضمون رسيده است : لوعلم ابوذر ما فى قلب سلمان لقتله (34) اگر ابـوذر آنـچـه را كه در قلب سلمان است مى دانست او را (كافر مى دانست و) مى كشت . اكنون به ذكر طبقات عرفا و متصوفه از قرن دوم تا قرن دهم مى پردازيم .
عرفاى قرن دوم
الف . حسن بصرى . تاريخ عرفان مصطلح نيز مانند كلام از حسن بصرى متوفا در 110 هجرى آغاز مى شود.
حـسـن بـصـرى مـتـولد سال 22 هجرى است ، عمر هشتاد و هشت ساله اى داشته و نه قسمت از عمرش در قرن اول هجرى گذشته است .
حسن بصرى البته به نام ((صوفى )) خوانده نمى شده است ، از آن جهت جزء صوفيه شـمـرده مـى شـود كـه اولا كـتـابـى تـاءليـف كرده به نام ((رعايه حقوق الله )) كه مى تـوانـد اوليـن كـتـاب تـصوف شناخته شود. نسخه منحصر به فرد اين كتاب در اكسفورد است . نيكولسون مدعى است كه
((اولين مسلمانى كه روش حيات صوفيانه و حقيقى را نوشته حسن بصرى است ، طريقى كـه نـويـسـنـدگـان اخـيـر بـراى تـصـوف و وصـول بـه مـقـامـات عـاليـه شرح مى دهند: اول تـوبـه ، و پـس از آن يك سلسله اعمال ديگر، كه هر كدام بايد براى ارتقاء به مقام بالاترى به ترتيب عملى شود))(35).
ثـانـيـا خـود عـرفـا، بعضى از سلاسل طريقت را به حسن بصرى و از او به حضرت امير عـليـه السلام مى رسانند، مانند سلسله مشايخ ابوسعيد ابوالخير(36). ابن النديم در ((الفـهـرسـت )) فـن پـنـجـم از مـقـاله پنجم سلسله ابو محمد جعفر خلدى را نيز به حسن بصرى مى رساند و مى گويد حسن هفتاد نفر از اصحاب بدر را درك كرده است .
ثـالثـا بعضى از حكايات كه نقل شده است مى رساند كه حسن بصرى عملا جزء گروهى بـوده اسـت كـه بـعـدهـا نـام مـتـصـوفـه يـافتند. بعدا بعضى از آن حكايات را به مناسبت نقل خواهيم كرد. حسن بصرى ايرانى الاصل است .
ب . مالك بن دينال . اين مرد اهل بصره است ، از كسانى بوده است كه كار زهد و ترك لذت را بـه افـراط كـشـانـده اسـت . داسـتـانـهـا از او در ايـن جـهـت نقل مى شود. وى در سال 131 هجرى در گذشته است .
ج . ابراهيم ادهم . اهل بلخ است . داستان معروفى دارد شبيه داستان معروف بودا. گويند در ابـتـدا پـادشـاه بـلخ بـود و جـريـانـاتـى رخ داد كـه تـايـب شـد و در سـلسـله اهل تصوف قرار گرفت .
عـرفـا براى وى اهميت زياد قائلند. در مثنوى داستان جالبى براى او آورده است . ابراهيم در حدود سال 161 هجرى درگذشته است .
د. رابـعـه عـدويـه . ايـن زن مـصـرى الاصـل و يـا بـصـرى الاصـل و از اعـاجـيب روزگار است ، و چون چهارمين دختر خانواده اش بود ((رابعه )) ناميده شـد. رابـعـه عدويه غير از رابعه شاميه است كه او هم از عرفا است و معاصر جامى است و در قـرن نـهـم مـى زيـسـتـه اسـت . رابعه عدويه كلماتى بلند و اشعارى در اوج عرفان و حالاتى عجيب دارد.
داسـتـانـى دربـاره عـيـادت حـسـن بـصـرى و مـالك بـن ديـنـال و يـك نـفـر ديـگـر از او نـقل مى شود كه جالب است . رابعه در حدود 135 يا 136 درگذشته است و بعضى گفته اند وفاتش در 180 يا 185 بوده است .
ه . ابوهاشم صوفى كوفى . اهل شام است . در آن منطقه متولد شده و در همان منطقه زيسته اسـت . تـاريخ وفاتش مجهول است اين قدر معلوم است كه استاد سفيان ثورى متوفى 161 بـوده است . ظاهرا اول كسى است كه به نام ((صوفى )) خوانده شده است . سفيان گفته است : اگر ابوهاشم نبود من دقايق ريا را نمى شناختم .
و. شـفـيـق بـلخـى . شـاگـرد ابـراهـيـم ادهـم بـوده اسـت . بـنـابـر نقل ((ريحانه الادب )) و غيره از كتاب ((كشف الغمه )) على بن عيسى اربلى و از ((نور الابصار)) شبلنجى ، در راه مكه با حضرت موسى بن جعفر عليه السلام ملاقات داشته و از آن حـضـرت مـقـامـات و كـرامـات نـقـل كـرده اسـت . در سال 153 يا 174 يا 184 در گذشته است .
ز. معروف كرخى . اهل كرخ بغداد است ولى از اينكه نام پدرش ‍ ((فيروز)) است به نظر مى رسد كه ايرانى الاصل است . اين مرد از معاريف و مشاهير عرفا است . مى گويند پدر و مـادرش نـصـرانـى بـودند و خودش به دست حضرت رضا عليه السلام مسلمان شد و از آن حضرت استفاده كرد.
بـسـيـارى از سـلاسل طريقت ، بر حسب ادعاى عرفا، به معروف كرخى و به وسيله او به حـضـرت رضـا و از طـريـق آن حـضـرت بـه ائمـه پـيـشـيـن تـا حـضـرت رسول مى رسد و بدين جهت اين سلسله را سلسله الذهب (رشته طلائى ) مى خوانند. ذهبى ها عموما چنين ادعائى دارند. وفات معروف در حدود سالهاى 200 تا 206 بوده است .
ح . فـضـيـل بـن عـياض . اين مرد اصلا اهل مرواست ، ايرانى عرب نژاد است . مى گويند در ابـتـدا راهـزن بـود، يك شب كه براى دزدى از ديوارى بالا رفت ، يك آيه قرآن كه از شب زنده دارى شنيد او را منقلب و تائب ساخت . كتاب ((مصباح الشريعه )) منسوب به او است و مـى گـويـنـد آن كـتـاب يك سلسله درسها است از امام صادق عليه السلام گرفته است . مـحدث متبحر قرن اخير، مرحوم حاج ميرزا حسين نورى در خاتمه ((مستدرك )) به اين كتاب اظهار اعتماد كرده است . فضيل در سال 187 در گذشته است .
عرفاى قرن سوم
الف . بـايـزيـد بـسـطـامـى (طـيـفـوربـن عـيـسـى ) از اكـابـر عـرفـا و اصـلا اهـل بـسـطام است . مى گويند اول كسى است كه صريحا از فناء فى الله و بقاء با الله سـخـن گفته است . بايزيد گفته است : ((از بايزيدى خارج شدم مانند مار از پوست )). بـايـزيـد بـه اصـطـلاح شطحياتى دارد كه موجب تكفيرش ‍ شده است . خود عرفا او را از اصـحـاب (سكر)) مى نامند، يعنى در حال جذبه و بى خودى آن سخنان را مى گفته است . بـايـزيـد در سـال 261 درگذشته است . بعضى ادعا كرده اند كه سقاى خانه امام صادق عـليـه السـلام بـوده اسـت ولى اين ادعا با تاريخ جور نمى آيد، يعنى بايزيد عصر امام صادق را درك نكرده است .
ب . بشر حافى . اهل بغداد است و پدرانش اهل مرو بوده اند. از مشاهير عرفا است . او نيز در ابتدا اهل فسق و فجور بوده و بعد توبه كرده است .
عـلامـه حـلى در ((مـنـهـاج الكـرامه )) داستانى نقل كرده است مبنى بر اينكه توبه او به دسـت حـضـرت موسى بن جعفر عليه السلام صورت گرفته است و چون در حالى تشرف بـه تـوبـه پـيـدا كـرد كـه ((حـافـى = پـابرهنه )) بود به بشر حافى معروف شد. بـعـضـى عـلت ((حـافـى )) نـامـيـدن او را چـيـز ديـگـر گـفـتـه انـد. بـشـر حـافـى در سال 226 يا 227 درگذشته است .
ج . سـرى سـقـطـى . اهـل بغداد است . نمى دانيم اصلا كجايى بوده است . وى از دوستان و هـمـراهـان بـشـر حـافـى بـوده اسـت . سـرى سـقـطـى اهل شفقت به خلق خدا و ايثار بوده است .
ابـن خـلكـان در ((وفـيـات الاعـيـان )) نـوشـتـه اسـت كـه سـرى گـفـت : سـى سال است كه از يك جمله ((الحمدلله )) كه بر زبانم جارى شد استغفار مى كنم . گفتند: چگونه ؟ گفت : شبى حريقى در بازار رخ داد، بيرون آمدم ببينم كه به دكان من رسيده يا نـه ؟ بـه من گفته شد به دكان تو نرسيده است گفتم الحمدلله يك مرتبه متنبه شدم كه گـيـرم دكـان مـن آسـيبى نديده باشد، آيا نمى بايست من در انديشه مسلمين باشم ؟! سعدى به همين داستان (با اندك تفاوت ) اشاره مى كند آنجا كه مى گويد:
شبى دود خلق آتشى بر فروخت
شنيدم كه بغداد نيمى بسوخت
يكى شكر گفت اندر آن خاك و دود
كه دكان ما را گزندى نبود
جهانديده اى گفتش اى بوالهوس
تو را خود غم خويشتن بود و بس ؟
پسندى كه شهر بسوزد به نار
اگر خود سرايت بود بركنار؟
سـرى شـاگـرد و مـريـد ((مـعـروف كـرخـى )) و استاد و دائى جنيد بغدادى است ، سخنان زيادى در توحيد و عشق الهى و غيره دارد، و هم او است كه مى گويد: عارف مانند آفتاب بر همه عالم مى تابد و مانند زمين بار نيك و بد را به دوش مى كشد و مانند آب مايه زندگى همه دلها است و مانند آتش به همه پرتو افشانى مى كند.
سرى در سال 245 يا 250 در سن نود و هشت سالگى درگذشته است .
د. حارث محاسبى . بصرى الاصل است و از دوستان و مصاحبان جنيد بوده است . از آن جهت او را ((مـحاسبى )) خوانده اند كه به امر مراقبه و محاسبه اهتمام تام داشت . معاصر احمدبن حنبل است . احمد حنبل چون دشمن علم كلام بود او را به واسطه ورودش در علم كلام طرد كرد و همين سبب اعراض مردم از او شد. حارث در سال 242 درگذشته است .
ه . جـنـيـد بـغـدادى . اصـلا اهـل نهاوند است . عرفا و متصوفه او را ((سيد الطائفه )) مى خوانند، همچنانكه فقهاء شيعه ، شيخ طوسى را ((شيخ الطائفه )) مى خوانند.
جـنـيـد يـك عـارف معتدل به شمار مى رود. برخى شطحيات كه از ديگران شنيده شده از او شـنـيـده نـشـده است . او حتى لباس اهل تصوف به تن نمى كرد و در زىّ علما و فقها بود. بـه او گـفـتـنـد: بـه خـاطـر يـاران هـم كـه هـسـت خـرقـه (لبـاس اهل تصوف ) بپوش . گفت : اگر مى دانستم كه از لباس كارى ساخته است از آهن گداخته جامه مى ساختم . اما نداى حقيقت اين است كه : ليس الاعتبار بالخرقه انما الاعتبار بالحرقه يـعـنـى از خـرقـه كـارى سـاخـتـه نـيـسـت ، حـرقـه (آتـش دل ) لازم است . جنيد خواهر زاده و مريد و شاگرد سرى سقطى و هم شاگرد حارث محاسبى بوده است . گويند در سال 297 در نود سالگى درگذشت .
و. ذوالنـون مـصـرى . وى اهـل مصر است . در فقه شاگرد ((مالك بن انس )) فقيه معروف بـوده اسـت . جـامـى او را رئيـس صـوفـيـان خـوانـده اسـت . هـم او اول كـسـى اسـت كـه رمز به كار برد و مسائل عرفانى را با اصطلاحات رمزى بيان كرد كـه فـقـط كـسـانـى كـه واردنـد بـفـهـمـنـد و نـاواردهـا چـيـزى نـفـهـمـند. اين روش تدريجا مـعـمـول شد، معانى عرفانى به صورت غزل و با تعبيرات سمبوليك بيان شد. برخى مـعـتـقـدنـد كـه بـسيارى از تعليمات فلسفه نو افلاطونى وسيله ذوالنون وارد عرفان و تصوف شد.(37) ذوالنون در فاصله سالهاى 240 - 250 در گذشته است .
ز. سـهـل بـن عـبـدالله تـسـتـرى . از اكـابـر عـرفـا و صـوفـيـه و اصـلا اهـل شـوشـتـر اسـت . فـرقـه اى از عـرفـا كـه اصـل را بـر مجاهده نفس مى دانند به نام او ((سهليه )) خوانده مى شوند. در مكه معظمه با ذوالنون مصرى ملاقات داشته است . وى در سال 283 يا 293 در گذشته است (38).
ح . حـسـيـن بـن منصور حلاج . اصلا اهل بيضاء از توابع شيراز است ولى در عراق رشد و نـمـا يـافـتـه اسـت . حـلاج از جـنجالى ترين عرفاى دوره اسلامى است . شطحيات فراوان گـفـتـه اسـت . بـه كـفـر و ارتداد و ادعاى خدائى متهم شد، فقها تكفيرش كردند و در زمان مـقـتـدر عـباسى به دار آويخته شد. خود عرفا او را به افشاى اسرار متهم مى كنند. حافظ مى گويد:
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند
جرمش آن بود كه اسرار هويدا مى كرد.
بـعـضـى او را مـردى شـعـبـده بـاز مى دانند. خود عرفا او را تبرئه مى كنند و مى گويند سخنان او و بايزيد كه بوى كفر مى دهد در حال سكر و بى خودى بوده است .
عـرفـا از او بـه عـنـوان ((شـهـيـد)) يـاد مـى كـنـنـد. حـلاج در سال 306 يا 309 به دار آويخته شد(39).
درسهاى پنجم و ششم
عرفاى قرن چهارم
الف . ابـوبـكـر شـبـلى . شاگرد و مريد جنيد بغدادى بوده و حلاج را نيز درك كرده و از مـشـاهير عرفا است . اصلا خراسانى است . در كتاب روضات الجنات و ساير كتب تراجم ، اشـعـار و كـلمـات عارفانه زيادى از او نقل شده است . خواجه عبدالله انصارى گفته است : اول كسى كه به رمز سخن گفت ذوالنون مصرى بود، جنيد كه آمد اين علم را مرتب ساخت و بـسـط داد و كـتـابـها در اين علم تاءليف كرد، و چون نوبت به شبلى رسيد اين علم را به بالاى منابر برد. شبلى در بين سالهاى 334 - 344 در 87 سالگى در گذشته است .
ب . ابـوعـلى رودبـارى . نـسـب بـه انوشيروان مى برد و ساسانى نژاد است . مريد جنيد بوده و فقه را از ابوالعباس بن شريح و ادبيات را از ثعلب آموخت . او را جامع شريعت و طريقت و حقيقت خوانده اند. در سال 322 در گذشته است .
ج . ابـونـصـر سـراج طـوسـى صـاحـب كـتـاب مـعـروف ((اللمـع )) كـه از مـتـون اصـيـل و قـديـم و مـعـتـبـر عـرفـان و تـصـوف اسـت . در سال 378 در طوس در گذشته است . بسيارى از مشايخ طريقت ، شاگرد بلاواسطه يا مع الواسـطـه او بـوده اند. بعضى مدعى هستند كه مقبره اى كه در پائين خيابان مشهد به نام قبر پير پالان دوز معروف است مقبره همين ابو نصر سراج است (40).
د. ابـوالفـضـل سـرخـسـى . اين مرد اهل خراسان و شاگرد و مريد ابونصر سراج و استاد ابـوسـعـيـد ابـوالخـيـر عـارف بـسـيـار مـعـروف بـوده اسـت . در سال 400 هجرى در گذشته است .
ه . ابـوعـبـدالله رودبـارى . ايـن مرد خواهر زاده ابوعلى رودبارى است و از عرفاى شام و سوريه به شمار مى رود. در سال 369 در گذشته است .
و. ابوطالب مكى . شهرت بيشتر اين مرد به واسطه كتابى است كه در عرفان و تصوف تـاءليـف كـرده اسـت بـه نـام ((قـوه القـلوب )). ايـن كـتـاب چـاپ شـده و از مـتـون اصـيـل و قـديـم عـرفـان و تـصـوف اسـت . ابـوطـالب اصـلا از بـلاد جـبـل ايران است و در اثر اينكه سالها در مكه مجاور بوده به عنوان مكى معروف شده است . وى در سال 385 يا 386 در گذشته است .
عرفاى قرن پنجم
عرفاى قرن پنجم :
الف . شيخ ابوالحسن خرقانى . يكى از معروفترين عرفا است . عرفا داستانهايى شگفت به او نسبت مى دهند . از جمله مدعى هستند كه بر سر قبر بايزيد بسطامى مى رفته و با روح او تـمـاس مـى گـرفـتـه و مـشـكـلات خـويـش را حل مى كرده است . مولوى مى گويد:
بوالحسن بعد از وفات بايزيد
از پس آن سالها آمد پديد
گاه و بيگه نيز وقتى بى فتور
بر سر گورش نشستى با حضور
تـا مـثـال شـيـخ پـيـشـش آمـدى
تـا كـه مـى گـفـتـى شـكـالش حل شدى
مولوى در مثنوى زياد از او ياد كرده است و مى نمايد كه ارادت وافرى به او داشته است . مـى گويند با ابوعلى سينا فيلسوف معروف و ابوسعيد ابوالخير عارف معروف ملاقات داشته است . وى در سال 425 در گذشته است .
ب . ابوسعيد ابوالخير نيشابورى .
از مشهورترين و با حال ترين عرفا است . رباعيهاى نغز دارد. از وى پرسيدند: تصوف چـيست ؟ گفت : ((تصوف آن است كه آنچه در سردارى بنهى و آنچه در دست دارى بدهى و از آنـچـه بـر تـو آيـد بـجهى )). با ابوعلى سينا ملاقات داشته است . روزى بوعلى در مـجـلس وعـظ ابـوسـعـيـد شـركـت كـرد. ابـوسـعـيـد دربـاره ضـرورت عمل و آثار طاعت و معصيت سخن مى گفت . بوعلى اين رباعى را به عنوان اينكه ما تكيه بر رحمت حق داريم نه بر عمل خويشتن ، انشاء كرد:
مائيم به عفو تو تولا كرده
وز طاعت و معصيت تبرا كرده
آنجا كه عنايت تو باشد، باشد
ناكرده چو كرده ، كرده چون ناكرده
ابوسعيد، فى الفور گفت :
اى نيك نكرده و بديها كرده
وانگه به خلاص خود تمنا كرده
بر عفو مكن تكيه كه هرگز نبود
ناكرده چو كرده ، كرده چون ناكرده (41)
اين رباعى نيز از ابوسعيد است :
فردا كه زوال شش جهت خواهد بود
قدر تو به قدر معرفت خواهد بود
در حسن صفت كوش كه در روز جزا
حشر تو به صورت صفت خواهد بود
ابوسعيد در سال 440 هجرى در گذشته است .
ج . ابوعلى دقاق نيشابورى . جامع شريعت و طريقت به شمار مى رود. واعظ و مفسر قرآن بـود. از بـس در مـنـاجـاتـهـا مـى گـريـسـتـه او را ((شـيـخ نـوحه گر)) لقب داده اند. در سال 405 يا 412 در گذشته است .
ه . ابـوالحـسـن على بن عثمان هجويرى غزنوى صاحب كتاب ((كشف المحجوب )) كه از كتب مـشـهـور ايـن فـرقـه اسـت و اخـيـرا چـاپ شـده اسـت . در سال 470 در گذشته است .
و. خـواجـه عـبدالله انصارى . عرب نژاد و از اولاد ابوايوب انصارى صحابى بزرگوار مـعـروف اسـت . خواجه عبدالله يكى از معروفترين و متعبدترين عرفا است . كلمات قصار و مناجاتها و همچنين رباعيات نغز و با حالى دارد، شهرتش بيشتر به واسطه همانها است .
از كـلمـات او اسـت : ((در طـفـلى پـسـتى ، در جوانى مستى ، در پيرى سستى ، پس كى خدا پـرسـتـى ؟)) وهم از كلمات او است : ((بدى را بدى كردن سگسارى است ، نيكى را نيكى كردن خرخارى است ، بدى را نيكى كردن كار خواجه عبدالله انصارى است )).
اين رباعى نيز از اوست :
عيب است بزرگ بركشيدن خود را
از جمله خلق برگزيدن خود را
از مردمك ديده ببايد آموخت
ديدن همه كس را و نديدن خود را
خواجه عبدالله در هرات متولد و در همانجا در سال 481 درگذشته و دفن شده است و از اين جهت به ((پير هرات )) معروف است .
خـواجـه عـبـدالله كـتب زياد تاءليف كرده . معروفترين آنها كه از كتب درسى سير و سلوك اسـت واز پـخـتـه تـريـن كـتب عرفان است كتاب ((منازل السائرين )) است . بر اين كتاب شرحهاى زياد نوشته شده است .
ز. امـام ابـوحـامـد مـحمد غزالى طوسى . از معروفترين علماى اسلام است . شهرتش شرق و غـرب را گرفته است . جامع معقول و منقول بود. رئيس جامع نظاميه بغداد شد و عاليترين پـسـت روحـانـى زمـان خـويش را حيازت كرد. امام احساس كرد نه آن معلومات و نه آن مناصب روحـش ‍ را اشـبـاع نـمـى كـنـد. از مـردم مـخـفـى شـد و بـه تـهـذيـب و تـصـفـيـه نـفـس مـشـغول شد. ده سال در بيت المقدس دور از چشم آشنايان به خود پرداخت . در همان وقت به عرفان و تصوف گرائيد و ديگر تا آخر عمر زير بار منصب و پست نرفت . كتاب معروف ((احـيـاء عـلوم الديـن )) را بـعـد از دوره ريـاضـت تـاءليـف كـرد و در سال 505 در طوس كه وطن اصليش بود در گذشت .
عرفاى قرن ششم
الف . عـيـن القـضاة همدانى . از پرشورترين عرفا است . مريد احمد غزالى برادر كوچك تر محمد غزالى كه او نيز از عرفا است بوده است . كتب زياد تاءليف كرد. اشعار آبدارى دارد كـه خـالى از شـطحيات نيست . بالاخره تكفيرش كردند و كشتند و جسدش را سوختند و خاكسترش را بر باد دادند. در حدود سالهاى 525 - 533 كشته شد.
ب . سـنـائى غزنوى شاعر معروف . اشعار او از عرفانى عميق برخوردار است . مولوى در مثنوى گفته هاى او را طرح و شرح مى كند.
در نيمه اول قرن ششم درگذشته است .
ج . احمد جامى معروف به ژنده پيل . از مشاهير عرفا و متصوفه است . قبرش در تربت جام نـزديـك سـرحـد ايـران و افغانستان معروف است . از اشعار او در باب خوف و رجاء اين دو بيتى است :
غره مشو كه مركب مردان مرد را
در سنگلاخ باديه پى ها بريده اند
نـومـيـد هـم مـبـاش كـه رنـدان جـرعـه نـوش
نـاگـه بـه يـك تـرانـه بـه منزل رسيده اند
و هم او در رعايت اعتدال در امر انفاق و امساك گفته است :
چون تيشه مباش و جمله بر خود متراش
چون رنده ز كار خويش بى بهره مباش
تعليم ز اره گير در كار معاش
چيزى سوى خود مى كش و چيزى مى پاش
احمد جامى در حدود سال 536 در گذشته است .
د. عـبـدالقادر گيلانى . تولدش در شمال ايران بوده و در بغداد نشو و نما يافته است و در هـمـانـجـا دفـن شـده اسـت . بـعـضـى او را اهـل ((جـيـل )) بـغـداد دانـسـتـه انـد نـه اهـل ((جـيـلان )) (گـيـلان ). از شـخـصـيـتهاى جنجالى جهان اسلام است . سلسله قادريه از سـلاسـل صـوفيه منسوب به او است . قبرش در بغداد معروف و مشهور است . او از كسانى اسـت كـه دعـاوى و بـلنـد پـروازيـهـاى زيـاد از او نقل شده است . وى از سادات حسنى است . در سال 560 يا 561 در گذشته است .
ه . شـيـخ روزبـهـان بـقلى شيرازى كه به ((شيخ شطاح )) معروف است زيرا شطحيات زيـاد مى گفته است . اخيراء بعضى كتب او وسيله مستشرقين چاپ و منتشر شده است . اين مرد در سال 606 در گذشته است .
عرفاى قرن هفتم
ايـن قـرن عـرفـاى بـسـيـار بـلنـد قـدرى پـرورانده است . ما عده اى از آنها را به ترتيب تاريخ وفاتشان نام مى بريم .
الف . شـيـخ نـجـم الديـن كـبـراى خـوارزمـى . از مـشـاهـيـر و اكـابر عرفاست . بسيارى از سـلاسـل بـه او مـنـتـهى مى شود. وى شاگرد و مريد و داماد شيخ روزبهان بقلى شيرازى بوده است . شاگردان و دست پروردگان زيادى داشته است . از آن جمله است ((بهاء الدين ولد)) پـدر مـولانـا مـولوى رومـى . در خـوارزم مـى زيـسـت . زمـانـش مـقـارن اسـت بـا حـمـله مغول . هنگامى كه مغول مى خواست حمله كند براى نجم الدين كبرا پيام فرستادند كه شما و كسانتان مى توانيد از شهر خارج شويد و خود را نجات دهيد. نجم الدين پاسخ داد: من در روز راحـت در كـنار اين مردم بوده ام ، امروز كه روز سختى آنها است از آنها جدا نمى شوم . خـود مـردانـه سـلاح پـوشـيـده و هـمـراه مـردم مـى جـنـگـيـد تـا شـهـيـد شـد. ايـن حـادثـه در سال 616 واقع شده است .
ب . شـيـخ فـريدالدين عطار. از اكابر درجه اول عرفا است . در نثر و نظم تاءليف دارد. ((تـذكـره الاوليـاء)) او كـه در شـرح حـال عـرفـا و مـتصوفه است و از امام صادق عليه السـلام آغـاز مـى كـنـد و بـه امـام بـاقـر عـليـه السلام ختم مى نمايد از جمله ماخذ و مدارك محسوب مى شود و شرقشناسان اهميت فراوان به آن مى دهند. همچنين كتاب ((منطق الطير)) او يك شاهكار عرفانى است .
مولوى درباره او و سنائى گفته است :
عطار روح بود و سنائى دو چشم او
ما از پى سنائى و عطار مى رويم
و هم گفته است :
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم
مـقـصـود مولوى از هفت شهر عشق هفت واديى است كه خود عطار در ((منطق الطير)) شرح داده است .
محمود شبسترى در گلشن راز مى گويد:
مرا از شاعرى خود عار نايد
كه در صد قرن چون عطار نايد
عـطـار شاگرد و مريد شيخ مجدالدين بغدادى از مريدان و شاگردان شيخ نجم الدين كبرا بـوده اسـت . و هـمـچـنـيـن صـحـبت قطب الدين حيدر را كه او نيز از مشايخ اين عصر است و در تربت حيدريه مدفون است و انتساب آن شهر به او است نيز درك كرده است .
عطار مقارن فتنه مغول درگذشت و به قولى به دست مغولان در حدود سالهاى 626 - 628 كشته شد.

next page

fehrest page

back page