next page

fehrest page

back page

ب . نظريه گروهى از متجدّدان عصر حاضر. اين گروه كه با اسلام ميانه خوبى ندارند و از هـرچـيـزى كـه بـوى ((ابـاحـيـّت )) بدهد و بتوان آن را به عنوان نهضت و قيامى در گـذشـتـه عـليـه اسـلام و مـقـررات اسـلامـى قـلمـداد كـرد بـه شـدت استقبال مى كنند، مانند گروه اول معتقدند كه عرفا عملا ايمان و اعتقادى به اسلام ندارند، بـلكـه عـرفـان و تـصـوف نـهـضـتـى بـوده از نـاحـيـه ملل غير عرب برضدّ اسلام و عرب ، در زير سرپوشى از معنويّت .
اين گروه با گروه اول در ضديت و مخالفت عرفان با اسلام وحدت نظر دارند، و اختلاف نـظـرشـان در ايـن اسـت كـه گروه اول اسلام را تقديس ‍ مى كنند و با تكيه به احساسات اسـلامـى تـوده مـسـلمـان ، عـرفـا را ((هـو)) و تحقير مى نمايد و مى خواهند به اين وسيله عـرفـان را از صـحـنـه مـعـارف اسـلامـى خارج نمايند، ولى گروه دوم با وسيله اى براى تـبـليغ عليه اسلام بيابند اسلام را ((هو)) كنند كه انديشه هاى ظريف و بلند عرفانى در فرهنگ اسلامى با اسلام بيگانه است و اين عناصر از خارج وارد اين فرهنگ گشته است ، اسلام و انديشه هاى اسلامى در سطحى پايين تر از اينگونه انديشه ها است .
اين گروه مدعى هستند كه استناد عرفا به كتاب و سنت صرفا تقيه و از ترس عوام بوده است ، مى خواسته اند به اين وسيله جان خود را حفظ كنند.
ج . نـظـريـه گـروه بـى طـرفـها. از نظر اين گروه ، در عرفان و تصوف خصوصا در عرفان عملى ، و بالاخص آنجا كه جنبه فرقه اى پيدا مى كند بدعتها و انحرافات زيادى مـى تـوان يـافـت كـه با كتاب الله و با سنت معتبر وفق نمى دهد. ولى عرفا مانند ساير طـبـقـات فـرهـنگى اسلامى و مانند غالب فرق اسلامى نيست به اسلام نهايت خلوص نيت را داشته اند و هرگز نمى خواسته اند برضد اسلام مطلبى گفته و آورده باشند. ممكن است اشتباهاتى داشته باشند همچنانكه ساير طبقات فرهنگى مثلا متكلمين ، فلاسفه ، مفسيرين ، فقهاء، اشتباهاتى داشته اند، ولى هرگز سوء نيتى نسبت به اسلام در كار نبوده است .
مـساءله ضدّيّت عرفا با اسلام از طرف افرادى طرح شده كه غرض خاص ‍ داشته اند يا با عرفان و يا با اسلام . اگر كسى بى طرفانه و بى غرضانه كتب عرفا را مطالعه كـنـد، بـه شـرط آنـكـه با زبان و اصطلاحات آنها آشنا باشد، اشتباهات زيادى ممكن است بـيـابـد ولى تـرديـد هـم نـخـواهـد كـرد كـه آنـهـا نـسـبـت بـه اسـلام صـمـيـمـيـت و خلوص كامل داشته اند.
مـا نـظـر سـوم را تـرجـيـح مـى دهـيـم و مـعـتـقـديـم عـرفـا سـوء نـيـت نـداشـتـه انـد، در عين حـال لازم اسـت افـراد مـتـخـصـص و وارد در عـرفـان و در مـعارف عميق اسلامى بى طرفانه درباره مسائل عرفانى و انطباق آنها با اسلام بحث و تحقيق نمايند.
شريعت ، طريقت ، حقيقت
يـكـى از مـوارد اخـتـلاف مـهم ميان عرفا و غير عرفا، خصوصا فقهاء، نظريه خاص عرفا درباره شريعت و طريقت و حقيقت است .
عرفا و فقها متفق القول اند كه شريعت ، يعنى مقررات و احكام اسلامى مبنى بر يك سلسله حـقـايـق و مـصالح است . فقهاء معمولا اين مصالح را به امورى تفسير مى كنند كه انسان را بـه سـعـادت ، يـعـنـى حـد اعـلاى ممكن استفاده از مواهب مادى و معنوى مى رساند. ولى عرفا معتقدند كه همه راهها به خدا منتهى مى شود و همه مصالح و حقايق از نوع شرائط و امكانات و وسائل و موجباتى است كه انسان را به سوى خدا سوق مى دهد.
فقها همين قدر مى گويند: در زير پرده شريعت (احكام و مقررات ) يك سلسله مصالح نهفته اسـت ، و آن مـصـالح بـه مـنـزل عـلل و روح شـريـعـت بـه شـمـار مـى رونـد. تـنـهـا وسـيله نـيـل بـه آن مـصـالح عـمـل بـه شـريعت است . اما عرفا معتقدند كه مصالح و حقايقى كه در تـشـريـع احـكـام نـهـفـتـه اسـت از نـوع مـنازل و مراحلى است انسان را به مقام قرب الهى و وصول به حقيقت سوق مى دهد.
عرفا معتقدند كه باطن شريعت ((راه )) است و آن را ((طريقت )) مى خوانند، و پايان اين راه ((حقيقت )) است يعنى توحيد به معنى كه قبلا به آن اشاره شد كه پس از فناء عارف از خود و انانيت خود دست مى دهد. اين است كه عارف به سه چيز معتقد است : شريعت ، طريقت ، حقيقت . معتقد است كه شريعت وسيله يا پوسته اى است براى طريقت ، و طريقت پوسته يا وسيله اى براى حقيقت .
فـقـهـاء طـرز تـفـكـرشـان درباره اسلام همان است كه در بخش درسهاى كلام شرح داديم . معتقدند كه مقررات اسلامى در سه بخش خلاصه مى شود:
اول بـخـش اصـول عـقـايـد كـه كـلام عـهـده دار آن اسـت . در مـسـائل مـربـوط بـه اصـول عـقـايـد لازم اسـت انـسـان از راه عقل ، ايمان و اعتقاد تزلزل ناپذير داشته باشد.
دوم بـخـش اخـلاق . در ايـن بـخـش دسـتـورهـايـى بيان شده است كه وظيفه انسان را از نظر فضائل و رذائل اخلاقى بيان مى كند و علم اخلاق عهده دار بيان آن است .
بـخـش سوم ، بخش احكام است كه مربوط به اعمال و رفتار خارجى انسان است و فقه عهده دار آن است .
ايـن سـه بـخـش از يـكـديـگـر مـجـزا هـسـتـنـد. بـخـش عـقـائد مـربـوط اسـت بـه عقل و فكر، بخش اخلاق مربوط است به نفس و ملكات و عادات نفسانى ، بخش احكام مربوط است به اعضاء و جوارح .
ولى عـرفـا در بخش عقائد، صرف اعتقاد ذهنى و عقلى را كافى نمى دانند، مدعى هستند كه بـه آنـچه بايد ايمان داشت و معتقد بود بايد رسيد و بايد كارى كرد كه پرده ها از ميان انـسـان و آن حقايق برداشته شود. و در بخش دوم همچنانكه قبلا اشاره شد، اخلاق را كه هم سـاكـن اسـت و هـم مـحـدود كافى نمى دانند، به جاى اخلاق علمى و فلسفى ، سير و سلوك عـرفـانـى را كـه تـركـيـب خاص دارد پيشنهاد مى كنند. و در بخش ‍ سوم ايراد و اعتراضى نـدارنـد، فـقـط در مـوارد خاصى سخنانى دارند كه احيانا ممكن است برضد مقررات فقهى تلقى شود.
عـرفـا از ايـن سـه بـخـش بـه ((شـريعت و طريقت و حقيقت )) تعبير مى كنند و معتقدند كه هـمـانـگـونـه كـه انـسـان واقـعـا سـه بـخـش مـجـزا نـيـسـت ، يـعـنـى بـدن و نـفـس و عـقـل از يـكـديـگـر مـجـزا نـيـسـتـند، بلكه در عين اختلاف با يكديگر متحدند و نسبت آنها با يكديگر، نسبت ظاهر و باطن است ، شريعت و طريقت و حقيقت نيز اينچنين اند، يعنى يكى ظاهر اسـت و ديـگـرى بـاطن و سومى باطن باطن : با اين تفاوت كه عرفا مراتب وجود انسان را بـيـش از سـه مـرتـبـه و سـه مـرحـله مـى دانـنـد، يـعـنـى بـه مراحل و مراتبى ماوراء عقل نيز معتقدند و ان شاء الله بعدا توضيح خواهيم داد.

درس سوم : مايه هاى عرفان اسلامى
بـراى شـناخت هر علمى ، توجه به تاريخ آن علم و تحولات مربوط به آن ، آشنائى با شـخـصيتهايى كه حامل و وارث آن علم يا مبتكر در آن علم بوده اند، و همچنين آشنايى با كتب اسـاسـى آن عـلم لازم و ضـرورى اسـت . مـا در ايـن درس و درس چـهـارم بـه ايـن مسائل مى پردازيم .
اوليـن مـسـاءله اى كـه ايـنـجـا بـايـد طـرح شـود ايـن اسـت كـه آيـا عـرفـان اسـلامـى از قـبـيل فقه و اصول و تفسير و حديث است ؟ يعنى از علومى است كه مسلمين مايه ها و ماده هاى اصـلى را از اسـلام گـرفـتـه انـد و بـراى آنـهـا قـواعـد و ضـوابـط و اصـول كـشـف كـرده انـد و يا از قبيل طب و رياضيات است كه از خارج جهان اسلام به جهان اسـلام راه يـافـتـه اسـت و در دامـن تـمـدن و فـرهـنـگ اسـلامـى وسـيـله مـسـلمـيـن رشـد و تكامل يافته است و يا شقّ سومى در كار است ؟
عـرفـا، خـود شـقّ اول را اختيار مى كنند و به هيچ وجه حاضر نيستند شقّ ديگرى را انتخاب كـنـنـد. بـعـضـى از مشتشرقين اصرار داشته و دارند كه عرفان و انديشه هاى لطيف و دقيق عـرفانى همه از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه يافته است . گاهى براى آن ريشه مسيحى قائل مى شوند و مى گويند افكار عارفانه نتيجه ارتباط مسلمين با راهبان مسيحى اسـت ، و گـاهـى آن را عـكـس العـمـل ايـرانيها عليه اسلام و عرب مى خوانند، و گاهى آن را دربـسـت مـحـصـول فـلسـفـه نـو افـلاطـونـى كـه خـود مـحـصـول تـركيب افكار ارسطو و افلاطون و فيثاغورس و گنوسيهاى اسكندريه و آراء و عـقائد يهود و مسيحيان بوده است معرفى مى كنند، و گاهى آن ناشى از افكار بودائى مى دانـنـد، هـمـچـنـانـكه مخالفان عرفا در جهان اسلام نيز كوشش داشته و دارند كه عرفان و تـصـوف را يـكـسـره بـا اسـلام بـيـگـانـه بـخـوانـنـد و بـراى آن ريـشـه غـيـر اسـلامـى قائل گردند.
نـظـريـه سـوم ايـن است كه عرفان مايه هاى اول خود را چه در مورد عرفان عملى و چه در مـورد عـرفـان نـظـرى از خـود اسلام گرفته است و براى اين مايه ها قواعد و ضوابط و اصولى بيان كرده است و تحت تاءثير جريانات خارج نيز خصوصا انديشه هاى كلامى و فـلسـفى و بالاخص انديشه هاى فلسفى اشراقى قرار گرفته است . اما اينكه عرفا چه اندازه توانسته اند قواعد و ضوابط صحيح براى مايه هاى اولى اسلامى بيان كنند؟ آيا مـوفـقـيـتشان در اين جهت به اندازه فقها بوده است يا نه ؟ و چه اندازه مقيد بوده اند كه از اصـول واقـعى اسلام منحرف نشوند؟ و همچنين آيا جريانات خارجى چه اندازه روى عرفان اسـلامـى تـاءثـير داشته است ؟ آيا عرفان اسلامى آنها را در خود جذب كرده و رنگ خود را بـه آنها داده و در مسير خود را از آنها استفاده كرده است ، و يا برعكس ، موج آن جريانات ، عـرفـان اسـلامـى را در جـهـت مـسير خود انداخته است ؟ اينها همه مطالبى است كه جداگانه بـايـد مـورد بـحـث و دقـت قرار گيرد. آنچه مسلم است اين است كه عرفان اسلامى سرمايه اصلى خود را از اسلام گرفته است و بس .
طـرفـداران نـظريه اول ـ و كم و بيش طرفداران نظريه دوم ـ مدعى هستند كه اسلام دينى سـاده و بـى تكلف و عمومى فهم و خالى از هرگونه رمز و مطالب غامض و غيرمفهوم و يا صعب الفهم است .
اساس اعتقادى اسلام عبارت است از توحيد. توحيد اسلام يعنى همچنانكه مثلا خانه ، سازنده اى دارد مـتـغـايـر و مـتـمـايـز از خـود، جـهـان نـيـز سـازنـده اى دارد جـدا و مـنـفـصـل از خـود. اسـاس رابـطـه انسان با متاعهاى جهان از نظر اسلام زهد است . زهد يعنى اعـراض از مـتـاعـهـاى فـانـى دنـيـا بـراى وصـول بـه نـعـيـم جاويدان آخرت . از اينها كه بـگـذاريـم بـه يـك سـلسـله مـقـرارت سـاده عـمـلى مـى رسـيـم كـه فـقـه متكفل آنها است .
از نظر اين گروه ، آنچه عرفا به نام توحيد گفته اند مطلبى است وراء توحيد اسلامى . زيـرا تـوحـيـد عـرفـانـى عـبـارت اسـت از وحدت وجود و اينكه جز خدا و شؤ ون و اسماء و صـفـات و تجليات او چيزى وجود ندارد. سير و سلوك عرفانى نيز وراء زهد اسلامى است زيـرا در سـيـر و سـلوك يـك سـلسـله مـعـانـى و مـفـاهـيـم طـرح مـى شـود از قبيل عشق و محبت خدا، فناء در خدا، تجلى خدا بر قلب عارف كه در زهد اسلامى مطرح نيست . طريقت عرفانى نيز امرى است وراء شريعت اسلامى ، زيرا در آداب طريقت مسائلى طرح مى شود كه فقه از آنها بى خبر است .
از نظر اين گروه ، نيكان صحابه رسول اكرم كه عرفا و متصوّفه خود را به آنها منتسب مـى كـنند و آنها را پيشرو خود مى دانند زاهدانى بيش ‍ نبوده اند، روح آنها از سير و سلوك عرفانى و از توحيد عرفانى بى خبر بوده است . آنها مردمى بوده اند معرض از متاع دنيا و متوجه به عالم آخرت ، اصل حاكم بر روح آنها خوف بوده و رجاء، خوف از عذاب دوزخ و رجاء به ثوابهاى بهشتى ، همين و بس .
حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه نـظـريـه ايـن گـروه بـه هـيـچ وجـه قـابـل تـاءيـيـد نـيـست . مايه هاى اولى اسلامى بسى غنى تر است از آنچه اين گروه به جهل و يا به عمد فرض كرده اند. نه توحيد اسلامى به آن سادگى و بى محتوائى است كه اينها فرض كرده اند و نه معنويت انسان در اسلام منحصر به زهد خشك است و نه نيكان صـحـابـه رسول اكرم آنچنان بوده اند كه توصيف شد و نه آداب اسلامى محدود است به اعمال جوارح و اعضاء.
ما در اين درس اجمالا در حدى كه روشن شود كه تعليمات اصلى اسلامى مى توانسته است الهامبخش سلسله معارف عميق در مورد عرفاى نظرى و عملى بوده باشد مطالبى مى آوريم . اما اينكه عرفاى اسلامى چه قدر از اين تعليمات به طور صحيح استفاده كرده اند و چه قدر منحرف شده اند، مطلبى است كه در اين بحثهاى كوتاه و مختصر نمى توان وارد شد.
نظر قرآن كريم در باب توحيد
قـرآن كـريـم در بـاب تـوحـيد، هرگز خدا و خلقت را به سازنده خانه و خانه قياس نمى كـنـد، قـرآن خـدا را خـالق و آفـريـنـنـده جـهـان مـعـرفـى مـى كـنـد و در هـمـان حال مى گويد ذات مقدس او در همه جا و با همه چيز هست :
(اينما تولوا فثمّ وجه الله ).(15)
به هر طرف رو كنيم چهره خدا آنجاست .
(و نحن اقرب اليه منكم )(16)
از شما به او [ يعنى ميت ] نزديكتريم .
(هو الاوّل والاخر والظاهر و الباطن )(17)
اول هـمـه اشـيـاء او است و آخر همه او است (از او آغاز يافته اند و به او پايان مى يابند) ظاهر و هويدا او است و در همان حال باطن و ناپيدا هم او است .
و آياتى ديگر از اين قبيل .
بديهى است كه اينگونه آيات افكار و انديشه ها را به سوى توحيدى برتر و عاليتر از تـوحـيـد عـوام مـى خـوانده است . در حديث كافى آمده است كه خداوند مى دانست كه در آخر الزمـان مـردمـانـى مـتـعـمـّق در تـوحـيـد ظـهـور مـى كـنـنـد، لهـذا آيـات اول سـوره حـديـد و سـوره ((قـل هـوالله احـد)) را نازل فرمود.
در مـورد سـيـر و سـلوك وطـى مـراحـل قـرب حـق تـا آخـريـن مـنـازل ، كـافـى اسـت كـه بـرخـى آيـات مربوط به ((لقاء الله )) و آيات مربوط به ((رضوان الله )) و آيات مربوط به وحى و الهام و مكالمه ملائكه با غير پيغمبران مثلا حضرت مريم و مخصوصا آيات معراج رسول اكرم را مورد نظر قرار دهيم .
در قرآن سخن از نفس اماره ، نفس لوامه ، نفس مطمئنّه آمده است ، سخن از علم افاضى و لدنّى و هدايتهاى محصول مجاهده آمده است : (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا)(18). در قرآن از تـزكيه نفس به عنوان يگانه موجب فلاح و رستگارى ياد شده است : (قد افلح من زكيها و قـد خـاب مـن دسـّيـهـا)(19). در قـرآن مـكـرر از حـب الهـى ما فوق همه محبتها و عقله هاى انـسـانـى يـاد شـده اسـت . قرآن از تسبيح و تحميد تمام ذرات جهان سخن گفته است و به تـعـبـيـرى از آن يـاد كـرده كـه مـفـهـومـش ايـن اسـت كه اگر شما انسانها ((تفقّه )) خود را كـامـل كـنـيـد آن تـسـبيحها و تحميدها را درك مى كنيد. به علاوه قرآن در مورد سرشت انسان مساءله نفخه الهى را طرح كرده است .
ايـنـهـا و غير اينها كافى بوده كه الهامبخش معنويتى عظيم و گسترده در مورد خدا و جهان و انسان ، و بالاخص در مورد روابط انسان و خدا بشود.
هـمـچـنـانكه اشاره شد، سخن در اين نيست كه عرفاى مسلمين از اين سرمايه ها چگونه بهره بـردارى كـرده انـد، درسـت يـا نـادرسـت ؟ سـخن درباره اظهار نظرهاى مغرضانه گروهى غـربـى و غـربـزده است كه مى خواهند اسلام را از نظر معنويت ، بى محتوا معرفى نمايند. سـخـن درباره سرمايه عظيمى در متن اسلام است كه مى توانسته الهامبخش ‍ خوبى در جهان اسلام باشد. فرضا عرفاى مصطلح نتوانسته باشند استفاده صحيح كرده باشند، افراد ديگرى كه به اين نام مشهور نيستند، استفاده كرده اند.
روايات اسلامى و مسئله عرفان
بـه عـلاوه روايـات و خـطـب و ادعـيـه و احـتـجـاجـات اسـلامـى و تـراجـم احـوال اكـابـر تـربـيـت شـدگـان اسـلام نـشـان مى دهد كه آنچه در صدر اسلام بوده است صرفا زهد خشك و عبادت به اميد اجر و پاداش نبوده است .
در روايـات و خـطـب و ادعـيـه و احـتـجـاجـات ، مـعـانـى بـسـيـار بـلنـدى مـطرح است . تراجم احـوال شـخـصـيـتهاى صدر اول اسلام از يك سلسله هيجانات و واردات روحى و روشن بينى هـاى قـلبى و سوزها و گدازها و عشقهاى معنوى حكايت مى كند. ما اكنون يكى از آنها را ذكر مى كنيم .
در كافى مى نويسد: رسول خدا روزى پس از اداء نماز صبح چشمش ‍ افتاد به جوانى رنگ پـريـده كـه چـشـمانش در كاسه سرش فرو رفته و تنش ‍ نحيف شده بود، در حالى كه از خـود بـى خـود بـود و تـعـادل خـود را نـمى توانست حفظ كند. پرسيد: كيف اصبحت ؟ حالت چگونه است ؟ گفت : ((اصبحت موقنا)) در حال يقين بسر مى برم . فرمود: علامت يقينت چيست ؟ عرض كرد: يقين من است كه مرا در اندوه فرو برده و شبهاى مرا بيدار (در شب زنده دارى ) و روزهـاى مـرا تـشـنـه (در حال روزه ) قرار داده است و مرا از دنيا و مافيها جدا ساخته تا آنجا كه گوئى عرش پروردگار را مى بينم كه براى رسيدن به حساب مردم نصب شده اسـت و مـردم هـمـه مـحـشـور شـده انـد و مـن در مـيـان آنـهـا هـسـتـم ، گـوئى هـم اكـنـون اهـل بـهـشت را در بهشت ، متنعم و اهل دوزخ را در دوزخ ، معذب مى بينم ، گوئى هم اكنون با اين گوشها آواز حركت آتش جهنم را مى شنوم .
رسول اكرم به اصحاب خود رو كرد و فرمود: اين شخص بنده اى است كه خداوند قلب او را به نور ايمان منوّر گردانيده است .
آنگاه به جوان فرمود: حالت خود را حفظ كن كه از تو سلب نشود.
جـوان گـفـت : دعا كن خداوند مرا شهادت روزى فرمايد. طولى نكشيد كه غزوه اى پيش آمد و جوان شركت كرد و شهيد شد.
زندگى و حالات و كلمات و مناجاتهاى رسول اكرم سرشار از شور و هيجان معنوى و الهى و مـمـلوّ از اشارات عرفانى است . دعاهاى رسول اكرم فراوان مورد استشهاد و استناد عرفا قرار گرفته است .
امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـلى عـليـه السـلام كـه اكـثـريـّت قـريـب بـه اتـفـاق اهل عرفان و تصوّف سلسله هاى خود را به ايشان مى رسانند، كلماتش الهام بخش ‍ معنويت و معرفت است . ما به دو قسمت كه در نهج البلاغه مسطور است اشاره مى كنيم .
در خطبه 220 مى فرمايد:
(ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقره و تبصر به بـعد العشوه و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله عزت آلاوه فى البرهه بعد البرهه وفى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم ).
هـمـانـا خـداونـد متعال ياد خود را مايه صفا و جلاى دلها قرار داده است . بدين وسيله پس از سنگينى ، شنوا و پس از شبكورى ، بينا و پس از سركشى مطيع مى گردند. همواره در هر زمان و در دوره فترتها خدا را مردانى بوده است كه در انديشه هاى آنها را با آنها راز مى گفته است و در خردشان با آنها سخن مى گفته است .
در خطبه 218 درباره اهل الله مى فرمايد:
(قد احيى عقله و امات نفسه حتى دق جليله و لطف غليظه و برق له لامع كثير البرق فابان له الطـريـق و سللك به السبيل و تدافعته الابواب الى باب السلامة ودار الاقامة و ثبتت رجـلاه بـطـمـانـيـنـة بـدنـه فـى قـرار الامـن مـن والراحـة بـمـا استعمل قلبه و ارضى ربه ).
خـرد خـويـش را زنـده سـاخته و نفس خويش را ميرانده است ، تا در وجودش درشتها نازك ، و غـليـظها لطيف گشته است و نورى درخشان در قلبش مانند برق جهيده است . آن نور راهش را آشكار و او را سالك راه ساخته است و درها يكى پس از ديگرى او را به پيش رانده است تا آخـريـن در كـه آنجا سلامت است و آخرين منزل كه بار اندازه اقامت است . آنجا قرارگاه امن و راحت است . پاهايش همراه با آرامش بدنش ‍ استوار است . همه اينها به موجب اين است كه قلب خود را به كار گرفته و پروردگار خويش را راضى ساخته است .
دعـاهـاى اسـلامـى ، مـخـصـوصـا دعـاهـاى شـيـعـى گـنـجـيـنـه اى از مـعـارف اسـت ، از قـبـيـل دعـاى كـمـيـل ، دعـاى ابوحمزه ، مناجات شعبانيّه ، دعاهاى صحيفه سجّاديّه . عاليترين انديشه هاى معنوى در اين دعاها است .
آيا با وجود اينهمه منابع جاى اين هست كه ما در جستجوى يك منبع خارجى باشيم ؟!
نـظـيـر اين جريان را ما در موضوع حركت اجتماعى منتقدانه و معترضانه ابوذر غفارى نسبت بـه جـبـاران زمـان خـودش مى بينيم . ابوذر نسبت به تبعيضهاو حيف و ميلها و ظلم و جورها و بـيـدادگـريـهـاى زمـان سـخـت مـعـتـرض بـود تـا آنـجـا كه تبعيدها كشيد و رنجهاى جانكاه متحمل شد و آخرالامر در تبعيدگاه و در تنهائى و غربت از دنيا رفت .
گـروهـى از مـسـتـشرقين اين پرسش را طرح كرده اند كه محرك ابوذر كى بوده است ؟ اين گروه در پى جستجوى عاملى از خارج دنياى اسلام براى تحريك ابوذر هستند. جرج جرداق مسيحى در كتاب ((الامام على صوت العدالة الانسانيّة )) مى گويد: من تعجب مى كنم از اين اشـخـاص . درسـت مـثـل اين است كه شخصى را در كنار رودخانه يا لب دريا ببينيم و آنگاه بـينديشيم كه اين شخص ظرف خويش را از كدام بركه پر كرده است ، در جستجوى بركه اى بـراى تـوجـيـه ظـرف آب او بـاشيم و رودخانه يا دريا را نديده بگيريم ! ابوذر جز اسـلام از كـدام مـنـبـع ديـگرى مى توانسته است الهام بگيرد؟! كدام منبع به قدر اسلام مى تواند الهامبخش ابوذرها براى قيام در برابر جبارهايى مانند معاويه باشند؟!
عـيـن آن جـريـان را در موضوع عرفان مى بينيم . مستشرقين در جستجوى منبعى غير از اسلام هستند كه الهام بخش معنويتهاى عرفانى باشد و اين درياى عظيم را ناديده مى گيرند. آيا مـى توانيم همه اين منابع را اعم از قرآن و حديث و خطبه و احتجاج و دعا و سيره انكار كنيم بـراى آنـكـه فـرضـيـه بـعـضـى از مستشرقين و دنباله روهاى شرقى آنها درست در آيد؟! خـوشـبـختانه اخيرا افرادى مانند نيكولسون انگليسى و ماسينيون فرانسوى كه مطالعات وسـيـعـى در عـرفـان اسـلامى دارند و مورد قبول همه هستند صريحا اعتراف دارند كه منبع اصلى عرفان اسلامى قرآن و سنت است .
با نقل جمله هائى از نيكولسون اين درس را پايان مى دهيم . وى مى گويد:
((در قـرآن مـى بـيـنـيـم كـه مى گويد: ((خدا نور آسمانها و زمين است (20) او اولين و آخرين مى باشد(21) هيچ خدائى به غير او نيست (22) همه چيز به غير او نابود مى شـود (23) من در انسان از روح خود دميدم (24) ما انسان را آفريديم و مى دانيم روحش با او چه مى گويد، زيرا ما از رگ گردن به او نزديكتريم (25) به هر كجا رو كنيم همانجا خدا است (26) به هر كس خدا روشنى ندهد او به كلى نور نخواهد داشت .(27) مـحـقـقـا ريـشـه و تـخـم تصوف در اين آيات است و براى صوفيان اولى ، قرآن نه فقط كلمات خدا بود، بلكه وسيله تقرب به او نيز محسوب مى شد. به وسيله عبادت و تعمق در قـسـتـهـاى مـختلفه قرآن ، مخصوصا آيات مرموزى كه مربوط به عروج ((معراج )) است متصوّفه سعى مى كند حالت صوفيانه پيغمبر را در خود ايجاد نمايد)).(28)
و هم او مى گويد:
((اصول وحدت در تصوف ، بيش از همه جا در قرآن ذكر شده ، و همچنين پيغمبر مى گويد كـه خـداونـد مـى فـرمـايـد: ((چـون بـنـده مـن در اثـر عـبـادت و اعمال نيك ديگر به من نزديك شود من او را دوست خواهم داشت .، بالنتيجه من گوش او هستم بـه طـورى كـه او به توسط من مى شنود، و چشم او هستم به طورى كه او به توسط من مـى بـيـنـد، و زبـان و دسـت او هـسـتـم بـه و طـورى كـه او بـه تـوسـط مـن مى بيند، و مى گيرد)).(29)
همچنانكه مكرر گفته ايم ، سخن در اين نيست كه آيا عرفاء و متصوفه توانسته اند درست الهام بگيرند يا نه ؟ سخن در اين است كه منشاء اين الهامگيريها منابع خارجى است يا خود متون اسلامى ؟

درس چهارم تاريخچه مختصر عرفان
مقدمه
درس گذشته به اين موضوع اختصاص يافت كه منبع و ريشه اصلى عرفان اسلامى كجا اسـت ؟ آيـا در تـعـليـمـات اسـلامـى و زنـدگـى عـمـلى رسـول اكـرم و ائمه اطهار چيزهائى كه بتواند از جنبه نظرى الهامبخش ‍ يك سلسله معانى لطـيـف و دقـيـق عرفانى باشد و از نظر عملى بوجود آورده يك نشاط روحانى و يك سلسله جوششها و جنبشهاى عرفانى و معنوى بشود وجود دارد يا نه ؟ پاسخ اين پرسش مثبت بود. اكـنـون دنـبـاله ايـن بـحـث را ادامـه مـى دهـيـم . مـعـارف اصـيـل اسـلامـى و زنـدگـى سـرشـار از معنويت و تجليات روحانى پيشوايان اسلامى كه الهامبخش معنويتى عميق در جهان اسلام بوده است منحصر به آنچه اصطلاحا به نام عرفان يـا تـصـوف خوانده و شناخته مى شود نيست . بحث درباره شاخه اى از معارف اسلامى كه اين نام را ندارد از محل بحث اين درسها خارج است .
ما بحث خود را درباره همان شاخه اى ادامه مى دهيم كه اصطلاحا به نام عرفان يا تصوف خـوانـده مـى شود، و بديهى است كه حوصله اين درسها اجازه نمى دهد كه به نقد و تحقيق بپردازيم .
مـا در ايـنـجا كوشش مى كنيم كه از جنبه فرهنگى ، جريانى را كه در اين شاخه ها رخ داده است ، آنچنانكه بوده است منعكس سازيم . چنين مناسب مى بينيم كه براى آشنائى ابتدائى ، اول بـه تـاريـخ سـاده عـرفـان و تـصـوف از صـدر اسـلام لااقـل تـا قـرن دهم هجرى اشاره كنيم و سپس ‍ مسائل عرفان را تا حدودى كه در اينجا ميسر است مطرح سازيم و در آخر كار به تحليل علمى و ريشه يابى آنها بپردازيم .
در قرن اول هجرى ، گروهى به نام عارف يا صوفى در ميان مسلمين وجود نداشته است

next page

fehrest page

back page