|
قـبـلا ضـمـن تـشـريـح مـكـتـب مـعـتـزله گـفـتـيـم كـه مـعـتـزله پـنـج
اصل را كه عبارت است از توحيد، عدل ، وعد و وعيد، منزلة بين المنزلتين ، امر به معروف
و نـهـى از مـنـكـر، اركـان مـكـتـب خـود مـى شـمـارنـد، و گـفـتـيـم كـه امـتـيـاز ايـن پـنـج
اصـل از سـايـر اصـول مـعـتـزله بـه ايـن اسـت كـه ايـنـهـا مـخـتـص مـكـتـب
اعـتزال و مايه امتياز اين مكتب از مكاتب مخالف به شمار مى رود. نبايد پنداشت كه اين پنج
اصل نزد معتزله از اصول دينند و باقى همه فروع دين .
عـلمـاء شـيـعـه نـيـز ـ نـه ائمـه شـيـعـه ـ از قـديـم الايـام پـنـج
اصـل را بـه عـنـوان اصـول خـمـسـه تشيع معروفى كرده اند و آنها عبارت است از: توحيد،
عدل ، نبوت ، امامت ، معاد.
مـعـمـولا گفته مى شود كه اين پنج اصل از اصول دينند و باقى همه از فروع دين . قهرا
ايـنـجـا ايـن پـرسـش پـيـش مـى آيـد كـه اگـر مـقـصـود از
اصـول ديـن ، اصـولى اسـت كـه ايـمـان و اعـتـقـاد بـه آنها شرط مسلمان بودن است پس دو
اصـل بيشتر نيست يعنى توحيد و نبوت . مفاد شهادتين همين دو تا است و بس . تازه شهادت
دوم مـربـوط اسـت بـه نبوت خاصه ، يعنى نبوت حضرت خاتم النبيين . نبوت عامه يعنى
نـبـوت سـايـر انـبـيـاء، از مـحـتـواى شـهـادتـيـن خـارج اسـت . و
حال آنكه آنچه جزء اصول دين است و ايمان به آن لازم است ، نبوت همه انبياء است .
اگـر مـقصود از اصول دين اصولى است كه از نظر اسلام جزء امور ايمانى و اعتقادى است
نـه امـور عـمـلى ، برخى امور ديگر نيز در خود امور ايمانى است مانند ملائكه كه در قرآن
تـصـريـح شـده كـه بـه وجـود مـلائكـه بـايـد ايـمـان داشـت .(9) بـه عـلاوه صـفـت
عـدل چـه خـصوصيتى دارد كه تنها اين صفت حق در حوزه امور ايمانى قرار گرفته است و
ساير صفات حق از قبيل علم ، حيات ، قدرت ، سميعيّت ، بصيريت ، در خارج از حوزه ايمان
قـرار گـرفـتـه اسـت ؟ اگـر ايـمان به صفات خدا لازم است ، به همه صفات بايد ايمان
آورد، و اگر لازم نيست به هيچ صفت نبايد ايمان داشت .
حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه اصـول پنجگانه فوق از آن جهت به اين صورت انتخاب شده كه از
طـرفـى مـعـيـن اصـولى بـاشـد كه از نظر اسلام بايد به آنها ايمان و اعتقاد داشت ، و از
طـرف ديـگـر مـعـرف و مـشـخـص مـكـتـب بـاشـد. اصـل تـوحـيـد و
اصـل نـبـوت واصـل مـعـاد سـه اصـلى است كه از نظر اسلام لازم است كه هر فرد به آنها
ايـمـان داشـتـه بـاشـد، يـعـنـى ايـمـان بـه آنـهـا جـزء اهـداف اسـلام اسـت ، و
اصل عدل معرف مكتب خاص تشيع است .
اصـل عـدل اگـر چـه جـزء هـدفـهـاى ايـمـانـى اسـلامـى نـيـسـت ، يـعـنـى بـا
اصـل عـلم و حيات و قدرت حق تفاوتى ندارد، ولى جزء اصولى است كه ديده خاص تشيع
را نسبت به اسلام نشان مى دهد.
اصـل امـامـت از نـظـر شـيـعـه داراى هـر دو جـنـبـه اسـت يـعـنـى هـم
داخل حوزه ايمانيات است و هم معرّف و مشخص مكتب است .
اينكه گفته شد كه ايمان به ملائكه نيز به نصّ قرآن لازم و ضرورى است پس چرا به
عـنـوان اصـل شـشـم از آن يـاد نـشـده اسـت ؟ پـاسـخ ايـن اسـت كـه
اصـول ايـمـانـى فـوق جـزء هدفهاى اسلام است ، يعنى پيامبر اكرم مردم را به ايمان به
آنـهـا دعوت كرده است ، يعنى رسالت پيامبر مقدمه اى است براى اين ايمانها. اما ايمان به
مـلائكـه و هـمـچـنـيـن ايـمـان و اعـتـقـاد بـه هـمـه ضـروريـات ديـن از
قـبـيل نماز و روزه جزء هدف رسالت نيست ، بلكه لازمه رسالت است ، به عبارت ديگر از
لوازم ايمان به نبوت است نه از اهداف نبوت .
مساءله امامت را اگر از وجهه هاى اجتماعى و سياسى ، يعنى از وجهه حكومت و رهبرى در نظر
بگيريم ، نظير عدل است ، يعنى داخل در حوزه امور ايمانى نيست ، و امام اگر از جنبه معنوى
بنگريم ، يعنى از آن نظر كه امام ـ به اصطلاح احاديث ـ ((حّجت خدا)) و ((خليفة الله ))
اسـت و رابـطـه اى مـعـنـوى مـيـان هـر دو فـرد مـسـلمـان و انـسـان
كامل هر زمان ضرورى است ، جزء مسائل ايمانى است .
عقايد كلامى شيعه : 1. توحيد
اكنون يك يك عقايد كلامى شيعه را، اعم از اصول پنجگانه فوق الذكر و غير آنها ذكر مى
كنيم :
1. تـوحـيـد. تـوحـيـد جـزء اصـول پـنـجـگـانـه مـعـتـزله نـيـز بـود هـمـچـنـانـكـه جـزء
اصـول اشـاعـره نـيـز هست ، با اين تفاوت كه توحيد مورد نظر معتزله كه مشخص مكتب آنها
بـه شـمـار مـى رود تـوحـيـد صـفـاتى است كه مورد انكار اشاعره است و توحيد مورد نظر
اشـاعـره كـه مـشـخص مكتب آنها به شمار مى رود توحيد افعالى است كه مورد انكار معتزله
است .
قـبـلا گـفـتـيـم كـه تـوحـيـد ذاتـى و تـوحـيـد در عـبـادت چـون مـورد اتـفـاق هـمـه اسـت از
محل بحث و نظر خارج است .
اكنون ببينيم كه توحيد مورد نظر شيعه چه توحيدى است ؟
تـوحـيـد مـورد نـظـر شـيـعـه عـلاوه بـر تـوحـيـد ذاتـى و تـوحـيـد در عـبـادت ـ هـم
شامل توحيد صفاتى است و هم شامل توحيد افعالى .
يـعـنـى شـيـعـه در بـحـث صـفـات طـرفـدار تـوحـيـد صـفـاتـى اسـت و در بـحـث
افـعـال طـرفـدار تـوحـيـد افـعـالى ، اما توحيد صفاتى شيعه با توحيد صفاتى معتزله
متفاوت است ، توحيد افعالى او نيز با توحيد افعالى اشاعره مغايرت دارد.
توحيد صفاتى معتزله به معنى خالى بودن ذات از هر صفتى و به عبارت ديگر به معنى
فاقد الصفات بودن ذات است ، ولى توحيد صفاتى شيعه به معنى عينيت صفات با ذات
است .(10) تفصيل اين مطلب را از كتب كلام و فلسفه شيعه بايد جستجو كرد.
تـوحيد افعالى شيعه با توحيد افعالى اشاعره متفاوت است . توحيد افعالى اشاعره به
مـعـنـى ايـن اسـت كـه هـيـچ موجودى داراى هيچ اثر نيست ، همه آثار مستقيما از جانب خدا است .
عـليـهـذا خـالق مـسـتـقـيـم افـعـال بـنـدگـان نـيـز خـدا اسـت ، و بـنـده ، خـالق و آفـريـنـنده
عـمـل خـود نـيـسـت . ايـنـچـنـيـن عـقـيـده اى جـبـر مـحـض اسـت و بـا بـراهـيـن زيـادى
بـاطـل شـده اسـت . امـا تـوحـيـد افـعـالى شيعه به معنى اين است كه نظام اسباب و مسببات
اصـالت دارد، و هر اثرى در عين اينكه قائم به سبب نزديك خودش است قائم به ذات حق
است و اين دو قيام طول يكديگر است نه در عرض يكديگر.(11)
عقايد كلامى شيعه : 2. عدل
عدل ، مورد وفاق شيعه و معتزله است . معنى عدل اين است كه خداوند فيض و رحمت و همچنين
بلا و نعمت خود را بر اساس استحقاقهاى ذاتى و قبلى مى دهد، و در نظام آفرينش از نظر
فـيض و رحمت و بلا و نعمت و پاداش و كيفر الهى نظم خاصى برقرار است . اشاعره منكر
عـدل و مـنـكـر چـنـيـن نـظـامـى مـى بـاشـد. از نـظـر آنـهـا اعـتـقـاد بـه
عـدل بـه مـعـنـى چـنان نظامى كه ياد شد ملازم است با مقهوريت و محكوميت ذات حق و اين بر
ضد قاهريت مطلقه ذات حق است .
عـدل بـه نـوبـه خـود فـروعـى دارد كـه ضـمـن تـوضـيـح سـايـر
اصول ساير به آنها اشاره خواهيم كرد.
عقايد كلامى شيعه : 3. اختيار و آزادى
اصـل اخـتـيار و آزادى در شيعه تا اندازه اى شبيه است به آنچه معتزله بدان معتقدند. ولى
فـرق اسـت مـيـان آزادى و اخـتـيـارى كـه شـيـعـه قـائل اسـت بـا آنـچـه مـعـتـزله بـدان
قائل است .
اخـتـيـار و آزادى مـعتزله مساوى است با اين ((تفويض )) يعنى واگذاشته شدن انسان به
خـود و مـعـزول بـودن مـشـيـت الهـى از تـاءثـيـر، و البـتـه چـنـانـكـه در
محل خود مسطور است محال است .
اخـتـيـار و آزادى مـورد اعـتـقاد شيعه به اين معنى است كه بندگان مختار و آزاد آفريده شده
اند، اما بندگان مانند هر مخلوق ديگر به تمام هستى و به تمام شؤ ون هستى و از آن جمله
شان فاعليت ، قائم به ذات حق و مستمد از مشيت و عنايت او هستند.
اين است كه اختيار و آزادى در مذهب شيعه حد وسطى است ميان جبر اشعرى و تعويض معتزلى
، و ايـن اسـت مـعـنـى جـمـله مـعـروف كـه از ائمـه اطـهـار رسـيده است : ((لا جبر و لا تفويض
بـل امـر بـيـن الامـريـن )). اصـل اخـتـيـار و آزادى از فـروع
اصل عدل است .
عقايد كلامى شيعه : 4. حسن و قبح ذاتى
مـعـتـزله مـعـتـقـدنـد كـه افـعـالى فـى حـدّ ذاتـه داراى حسن و يا داراى قبح مى باشند. مثلا
عـدل فـى حـد ذاتـه خوب است و ظلم فى حد ذاته بد است . حكيم كارهاى نيك را انتخاب مى
كـنـد و از انـتـخـاب كـارهـاى بـد اجـتـنـاب مـى ورزد، و چـون خـداونـد
مـتـعـال حـكيم است لازمه حكتمش اين است كه كارهاى خوب را انجام دهد و كارهاى بد را انجام
ندهد. پس لازمه حسن و قبح ذاتى اشياء از يك طرف و حكيم بودن خداوند از طرف ديگر اين
است كه برخى كارها بر خداوند ((واجب )) باشد و برخى كارها ((ناروا)).
اشـاعـره سـخـت با اين عقيده مخالفند، هم منكر حسن و قبح ذاتى افعالند و هم منكر حكم به
((روائى )) يا ((ناروائى )) چيزى بر خدا.
بـرخـى از شـيـعـه كـه تـحـت تـاءثـيـر كـلام مـعـتـزله بـوده انـد
اصـل فـوق را بـه هـمـان شكل معتزلى پذيرفته اند ولى برخى ديگر كه عميق تر فكر
كـرده انـد در عـيـن ايـنـكـه حـسـن و قـبـح ذاتى را قبول كرده اند، اين احكام را در سطح عالم
ربوبى جارى ندانسته اند.(12)
عقايد كلامى شيعه : 5. لطف و انتخاب اصلح
بـحـثـى اسـت مـيـان اشـاعـره و مـعـتـزله كـه آيـا لطـف يـعـنـى انـتـخـاب اصـلح بـراى
حـال بـنـدگـان ، بـر نـظـام عـالم حـاكـم اسـت يـا خـيـر؟ مـعـتـزله
اصـل لطـف را بـه عـنـوان يـك ((تـكـليف )) و يك ((وظيفه )) براى خداوند لازم و واجب مى
دانند، و اشاعره منكر لطف و انتخاب اصلح گشته اند.
البته ((قائده لطف )) از فروع اصل
عـدل و اصـل حـسـن و قـبـح عـقـلى اسـت . بـرخـى از مـتـكـلمـيـن شـيـعـه قـاعـده لطف را در همان
شـكـل مـعـتـزلى پذيرفته اند ولى آنان كه مساءله ((تكليف )) و ((وظيفه )) را در مورد
خـداونـد غـلط مـحـض مـى دانـنـد از اصـل انـتـخـاب اصـلح تـصـور ديـگـرى دارند كه اكنون
مجال شرحش نيست .
عـقـايـد كـلامـى شـيـعـه : 6. اصـالت و اسـتـقـلال و حـجـّيـّت
عقل
در مـذهـب شـيـعـه ، بـيش از معتزله براى عقل استقلال و اصالت و حجيت اثبات شده است . از
نـظـر شـيـعـه بـه حكم روايات مسلّم معصومين ، عقل پيامبر باطنى و درونى است ، همچنانكه
پـيـامـبـر، عـقـل ظـاهـرى و بـيـرونـى اسـت . در فـقـه شـيـعـه ،
عقل يكى از ادّله چهارگانه است .
عقايد كلامى شيعه : 7. غرض و هدف در فعل حق
اشـاعـره منكر اين اصلند كه افعال الهى براى يك يا چند غرض و هدف باشد. مى گويند
غـرض و هـدف داشـتـن مـخـصـوص بـشـر يـا مـخـلوقـاتـى از ايـن
قـبـيـل اسـت ولى خـداونـد مـنـزه اسـت از ايـن امـور، زيـرا غـرض و هـدف داشـتـن هـر
فـاعـل بـه مـعـنـى حـكـومـت جـبـرى هـدف و غـرض بـر آن
فـاعـل اسـت ، خـداوند از هر قيد و محدوديتى و از هر محكوميتى ، هر چند محكوميت غرض داشتن
باشد، مبرا و منزه است .
شـيـعـه عقيده معتزله را در باب غرض افعال تاءييد مى كند و معتقد است كه فرق است ميان
غـرض فـعـل و غـرض فـاعـل ، آنـچـه مـحـال اسـت ايـن اسـت كـه خـداونـد در
افـعـال خـود هـدفـى براى خود داشته باشد، اما هدف و غرضى كه عايد مخلوق گردد به
هيچ وجه با كمال و علوّ ذات و استغناء ذاتى خداوند منافى نيست .
عقايد كلامى شيعه : 8. جواز بداء
بداء در فعل حق جايز است ، همچنانكه نسخ در احكام حق جايز است .
بحث بداء را در كتب عميق فلسفه مانند اسفار بايد جستجو كرد.
عقايد كلامى شيعه : 9. رؤ يت خداوند
معتزله به شدت منكر رؤ يت خداوندند.
مـعتقدند كه فقط مى توان به خدا اعتقاد داشت . اعتقاد و ايمان مربوط است به فكر و ذهن ،
يـعـنـى در ذهن و فكر خود مى توان به وجود خداوند يقين داشت و حد اعلاى ايمان همين است .
خـداونـد بـه هـيـچ وجـه قـابـل شـهـود و رؤ يـت نـيـسـت .
دليل قرآنى اين است كه قرآن مى گويد:
(لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير).(13)
چـشـمـهـا او را نـمـى بـيـنـد و او چـشـمـهـا را مـى يـابـد. او لطـيـف (غـيـر
قابل رؤ يت ) است و آگاه (در يابنده چشمها و غير چشمها).
امـا اشـاعـره سـخت معتقدند كه خداوند با چشم ديده مى شود ولى در قيامت . اشاعره نيز به
برخى احاديث و آيات بر مدعاى خود استدلال مى كنند. از جمله آيه كريمه :
(وجوه يومئذ ناضرة الى ربها ناظرة ).(14)
چهره هايى در آنروز خرم و نگرنده به سوى پرودگار خويشند.
شـيـعـه معتقد است كه خداوند با چشم هرگز ديده نمى شود. نه در دنيا و نه در آخرت ، اما
حـد اعـلاى ايـمـان هم يقين فكرى و ذهنى نيست . يقين فكرى علم اليقين است . بالاتر از يقين
فـكـرى يـقين قلبى است كه عين اليقين است . عين اليقين يعنى شهود خداوند با قلب نه با
چـشـم . پـس خـداونـد بـا چـشـم ديـده نـمـى شـود ولى بـا
دل ديـده مـى شـود. از عـلى عـليـه السـلام سـؤ ال كـردنـد آيـا خداوند را ديده اى ؟ فرمود:
خـدايـى را كـه نـديـده باشم عبادت نكرده ام ، چشمها او را نمى بيند اما دلها، چرا. از ائمه
سـؤ ال شـده اسـت : آيـا پـيـغـمـبـر در مـعـراج خـدا را ديـده ؟ فـرمـودنـد: بـا چـشـم نه ، با
دل آرى . در اين مساءله تنها عرفا هستند كه عقيده اى مشابه شيعه دارند.
عقايد كلامى شيعه : 10. ايمان فاسق
در اين مساءله كه مكرر سخن آن در ميان آمده است ، شيعه با اشاعره موافق است نه با خوارج
كـه مـعـتـقـد بـه كـفـر فـاسـق انـد و نـه بـا مـعـتـزله كـه طـرفـدار
اصل منزله بين المنزلتين مى باشند.
عقايد كلامى شيعه : 11. عصمت انبياء و اولياء
از جـمـله مـختصات شيعه اين است كه انبياء و ائمه را معصوم از گناه اعم از صغيره و كبيره
مى داند.
عقايد كلامى شيعه : 12. مغفرت و شفاعت
در ايـن مـسـاءله نـيـز شيعه با عقيده خشك معتزله كه معتقد است هر كس بدون توبه بميرد
امـكـان شـمـول مـغـفـرت و شـفـاعـت دربـاره اش نـيـسـت مـخـالف اسـت ، هـمـچـنـانـكـه بـا
اصل مغفرت و شفاعت گزافكارانه اشعرى نيز مخالف است .
عرفان
درس اول : عرفان و تصوف
يـكـى از عـلومـى كـه در دامـن فـرهـنـگ اسـلامـى زاده شـد و رشـد يـافـت و
تكامل پيدا كرد علم عرفان است .
دربـاره عـرفـان از دو جنبه مى توان بحث و تحقيق كرد: يكى از جنبه اجتماعى ، و ديگر از
جنبه فرهنگى .
عرفا با ساير طبقات فرهنگى اسلامى از قبيل مفسرين ، محدثين ، فقهاء، متكلمين ، فلاسفه
، ادبـا، شـعـرا، يـك تفاوت مهم دارند و آن اينكه علاوه بر اينكه يك طبقه فرهنگى هستند و
علمى به نام عرفان به وجود آوردند و دانشمندان بزرگى در ميان آنها ظهور كردند و كتب
مـهـمـى تـاءليـف كـردند، يك فرقه اجتماعى در جهان اسلام به وجود آوردند با مختصاتى
مـخـصـوص بـه خـود، بـر خـلاف سـايـر طـبـقـات فـرهـنـگـى از
قـبـيـل فقهاء و حكماء و غيرهم كه صرفا طبقه فرهنگى هستند و يك فرقه مجزا از ديگران
به شمار نمى روند.
اهـل عـرفـان هـرگـاه با عنوان فرهنگى ياد شوند با عنوان ((عرفا)) و هرگاه با عنوان
اجتماعى شان ياد شوند غالبا با عنوان ((متصوّفه )) ياد مى شوند.
عرفا و متصوّفه هر چند يك انشعاب مذهبى در اسلام تلقى نمى شوند و خود نيز مدعى چنين
انـشـعـابـى نـيـسـتـنـد و در هـمـه فـرق و مـذاهـب اسـلامـى حـضـور دارنـد، در عـيـن
حـال يـك گـروه وابـسته و به هم پيوسته اجتماعى هستند. يك سلسله افكار و انديشه ها و
حـتـى آداب مـخـصـوص در مـعـاشـرتها و لباس پوشيدنها و احيانا آرايش سر و صورت و
سـكـونـت در خانقاهها و غيره ، به آنها به عنوان يك فرقه مخصوص مذهبى و اجتماعى رنگ
مخصوص داده و مى دهد.
عرفاى حقيقى
و البـتـه هـمـواره ـ خـصوصا در ميان شيعه عرفائى بوده و هستند كه هيچ امتياز ظاهرى با
ديـگران ندارند و در عين حال عميقا اهل سير و سلوك عرفانى مى باشند. و در حقيقت عرفاى
حقيقى اين طبقه اند، نه گروههايى كه صدها آداب از خود اختراع كرده و بدعتها ايجاد كرده
اند.
ما در اين درسها كه درباره كليات علوم اسلامى بحث مى كنيم ، به جنبه اجتماعى و فرقه
اى ، و در حـقيقت به جنبه ((تصوف )) عرفان كارى نداريم ، فقط از جنبه فرهنگى وارد
بـحث مى شويم ، يعنى به عرفان به عنوان يك شاخه از شاخه هاى فرهنگ اسلامى نظر
داريم نه به عنوان يك روش و طريقه كه فرقه اى اجتماعى پيرو آن هستند.
اگـر بـخـواهـيـم از جـنـبـه اجـتـمـاعـى وارد بـحـث شـويم ناچار بايد اين فرقه را از نظر
عـلل و مـنـشـاء و از نظر نقش مثبت يا منفى ، مفيد يا مضرّى كه در جامعه اسلامى داشته است ،
فعل و انفعالهائى كه ميان اين فرقه و ساير فرقه اسلامى رخ داده است ، رنگى كه به
مـعـارف اسلامى داده است ، تاءثيرى كه در نشر اسلام در جهان داشته است مورد بحث قرار
دهيم . ما فعلا به اين مطالب كارى نداريم . بحث ما فقط درباره عرفان به عنوان يك علم
و يك بخش فرهنگى است .
عرفان داراى دو بخش است : 1 - عرفان عملى
عـرفـان بـه عـنـوان يـك دسـتگاه علمى و فرهنگى داراى دو بخش است :بخش عملى و بخش
نظرى .
بـخـش عملى عبارت است از آن قسمت كه روابط و وظايف انسان را با خودش و با جهان و با
خدا بيان مى كند و توضيح مى دهد. عرفان در اين بخش مانند اخلاق است ، يعنى يك ((علم
)) عملى است با تفاوتى كه بعد بيان مى شود. اين بخش از عرفان علم ((سير و سلوك
)) نـامـيـده مـى شـود. در اين بخش از عرفان توضيح داده مى شود كه ((سالك )) براى
ايـنـكـه بـه قـله مـنـيـع انـسـانـيـت ، يـعـنى ((توحيد)) برسد از كجا بايد آغاز كند و چه
مـنـازل و مـراحـلى را بـايـد بـه تـرتـيـب طـى كـنـد و در
مـنـازل بـيـن راه چـه احـوالى بـراى او رخ مـى دهـد و چـه وارداتى براى او وارد مى شود و
البـتـه هـمـه ايـن مـنـازل و مـراحـل بـايـد بـا اشـراف و مـراقـبـت يـك انـسـان
كامل و پخته كه قبلا اين راه را طى كرده و از رسم و راه منزلها آگاه است صورت گيرد و
اگر همت انسان كاملى بدرقه راه نباشد خطر گمراهى است .
عرفا از انسان كاملى كه ضرورتا بايد همراه ((نوسفران )) باشد گاهى به ((طاير
قدس )) و گاهى به ((خضر)) تعبير مى كنند:
|
همتم بدرقه راه كن اى ((طاير قدس ))
|
كه دراز است ره مقصد و من ((نوسفرم ))
|
|
ترك اين مرحله بى همرهى خضر مكن
|
ظلمات است بترس از خطر گمراهى
|
البته توحيدى كه از نظر عارف ، قله منيع انسانيت به شمار مى رود و آخرين مقصد سير و
سـلوك عـارف اسـت ، بـا تـوحيد مردم عامى ، و حتى با توحيد فيلسوف ، يعنى اينكه واجب
الوجود يكى است نه بيشتر، از زمين تا آسمان متفاوت است .
تـوحـيد عارف ، يعنى موجود حقيقى منحصر به خدا است ، جز خدا هر چه هست ((نمود)) است
نـه ((بـود)). تـوحيد عارف يعنى ((جز خدا هيچ نيست )) توحيد عارف ، يعنى طى طريق
كردن و رسيدن به مرحله جز خدا هيچ نديدن .
ايـن مـرحـله از تـوحـيـد را مـخـالفـان عـرفا تاءييد نمى كنند و احيانا آنرا كفر و الحاد مى
خوانند، ولى عرفا معتقدند كه توحيد حقيقى همين است و ساير مراتب توحيد خالى از شرك
نـيـسـت . از نـظـر عـرفـا رسـيـدن بـه ايـن مـرحـله كـار
عقل و انديشه نيست ، كار دل و مجاهده و سير و سلوك و تصفيه و تهذيب نفس است .
به هر حال اين بخش از عرفان ، بخش عملى عرفان است ، از اين نظر مانند علم اخلاق است
كه درباره ((چه بايد كرد))ها بحث مى كند با اين تفاوت كه :
اولا عرفان درباره روابط انسان با خودش و با جهان و با خدا بحث مى كند و عمده نظرش
درباره روابط انسان با خدا است و حال آنكه همه سيستمهاى اخلاقى ضرورتى نمى بينند
كـه دربـاره روابط انسان با خدا بحث كنند، فقط سيستمهاى اخلاقى مذهبى اين جهت را مورد
عنايت و توجه قرار مى دهند.
ثانيا سير و سلوك عرفانى ـ همچنانكه از مفهوم اين دو كلمه پيدا است ـ پويا و متحرك است
، بر خلاف اخلاق كه ساكن است . يعنى در عرفان سخن از نقطه آغاز است و از مقصدى و از
مـنـازل و مـراحـلى كـه بـه تـرتـيـب سـالك بـايـد طـى كـنـد تـا بـه سـر
منزل نهايى برسد.
از نـظـر عـارف واقـعـا و بـدون هيچ شائبه مجاز، براى انسان ((صراط)) وجود دارد و آن
صـراط را بـايـد بـپـيـمـايـد و مـرحـله بـه مـرحـله و مـنـزل بـه
مـنـزل طـى نـمـايـد و رسـيـدن بـه مـنـزل بـعـدى بـدون گـذر كـردن از
منزل قبلى ناممكن است .
لهـذا از نـظـر عـارف ، روح بـشـر مـانـنـد يك گياه و يا يك كودك است و كمالش در نمو و
رشدى است كه طبق نظام مخصوص بايد صورت گيرد. ولى در اخلاق صرفا سخن از يك
سلسله فضائل است از قبيل راستى ، درستى ، عدالت ، عفت ، احسان ، انصاف ، ايثار و غيره
كه روح بايد به آنها مزين و متجلى گردد. از نظر اخلاق ، روح انسان مانند خانه اى است
كـه بـايـد با يك سلسله زيورها و زينتها و نقاشيها مزين گردد بدون اينكه ترتيبى در
كـار بـاشـد كـه از كـجـا آغـاز شـود و بـه كـجا انتها يابد؟ مثلا از سقف شروع شود يا از
ديوارها و از كدام ديوار؟ از بالاى ديوار يا از پائين ؟
در عـرفـان بـرعـكـس ، عـنـاصـر اخـلاقـى مـطـرح مـى شـود امـا بـه اصطلاح به صورت
ديالكتيكى ، يعنى متحرك و پويا.
ثـالثـا عـنـاصـرى روحـى اخـلاقـى مـحـدود است به معانى و مفاهيمى كه غالبا آنها را مى
شـنـاسـند، اما عناصر روحى عرفانى بسى وسيعتر و گسترده تر است . در سير و سلوك
عرفانى از يك سلسله احوال و واردات قلبى سخن مى رود كه منحصرا به يك ((سالك راه
)) در خـلال مـجـاهـدات و طـى طـريـقـهـا دسـت مـى دهـد و مـردم ديـگـر از ايـن
احوال و واردات بى خبرند.
عرفان نظرى
عرفان نظرى به تفسير هستى مى پردازد، درباره خدا و جهان و انسان بحث مى نمايد.
عـرفان در اين بخش خود مانند فلسفه الهى است كه در مقام تفسير و توضيح هستى است ،
و هـمـچـنـانـكـه فـلسـفـه الهـى بـراى خـود مـوضـوع ، مـبـادى و
مـسـائل مـعـرفـى مـى كـنـد، عـرفـان نـيـز مـوضـوع و
مـسـائل و مـبـادى معرفى مى نمايد. ولى البته فلسفه در استدلالات خود تنها به مبادى و
اصـول عـقـلى تـكـيـه مـى كـنـد و عـرفـان مـبـادى و اصـول بـه اصـطـلاح كـشـفـى را مايه
اسـتـدلال قـرار مـى دهـد و آنـگـاه آنـهـا را بـا زبـان
عقل توضيح مى دهد.
اسـتـدلالات عقلى فلسفى مانند مطالبى است كه به زبانى نوشته شده باشد و با همان
زبان اصلى مطالعه شود، ولى استدلالات عرفانى مانند مطالبى است كه از زبان ديگر
تـرجـمـه شـده بـاشـد. يـعـنـى عـارف لااقـل بـه ادعـاى خـودش آنـچـه را كـه بـا ديـده
دل و بـا تـمـام وجـود خـود شـهـود كـرده اسـت بـا زبـان
عقل توضيح مى دهد.
تـفـسـيـر عـرفـان از هـسـتـى ، و بـه عبارت ديگر: جهان بينى عرفانى هستى ، با تفسير
فلسفه از هستى تفاوتهاى عميقى دارد.
از نـظـر فـيـلسـوف الهـى ، هـم خدا اصالت دارد و هم غير خدا، الا اينكه خدا واجب الوجود و
قـائم بـالذات اسـت و غـيـر خـدا مـمـكـن الوجـود و قـائم بـالغـيـر و
مـعـلول واجـب الوجـود. ولى از نـظـر عـارف ، غـير خدا به عنوان اشيايى كه در برابر خدا
قـرار گرفته باشند، هر چند معلول او باشند، وجود ندارد، بلكه وجود خداوند همه اشياء
را در بر گرفته است ، يعنى همه اشياء، اسماء و صفات و شؤ ون و تجليات خداوندند،
نه امورى در برابر او.
نوع بينش فيلسوف با عارف متفاوت است . فيلسوف مى خواهد جهان را فهم كند، يعنى مى
خـواهـد تـصـويـرى صـحـيـح و نسبتا جامع و كامل از جهان در ذهن خود داشته باشد. از نظر
فـيـلسـوف حـد اعـلاى كـمـال انـسـان بـه ايـن اسـت كـه جـهـان را آنـچـنـانـكـه هـسـت بـا
عـقـل خـود در يـابـد بـه طـورى كـه جهان در وجود او وجود عقلانى بيابد و او جهانى شود
عقلانى . لهذا در تعريف فلسفه گفته شده است :
((صـيـرورة الانـسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينىّ)) يعنى فيلسوفى عبارت است از
اينكه انسان جهانى بشود عقلى شبيه جهان عينى .
ولى عـارف بـه عـقل و فهم كارى ندارد، عارف مى خواهد به كنه و حقيقت هستى كه خدا است
برسد و متصل گردد و آن را شهود نمايد.
از نـظـر عـارف كمال انسان به اين نيست كه صرفا در ذهن خود تصويرى از هستى داشته
بـاشند، بلكه به اين است كه با قدم سير و سلوك ، به اصلى كه از آنجا آمده است باز
گردد و دورى و فاصله را با ذات حق از بين ببرد و در بساط قرب از خود فانى و به او
باقى گردد.
ابـزار كـار فـيـلسـوف ، عـقـل و مـنـطـق و اسـتـدلال اسـت ، ولى ابـزار كـار عـارف ،
دل و مجاهده و تصفيه و تهذيب و حركت و تكاپو در باطن است .
بـعـدا آنـجـا كـه دربـاره جـهـان بينى عرفانى بحث خواهيم كرد، تفاوت آن با جهان بينى
فلسفى روشن خواهد گشت .
عرفان و اسلام
عـرفـان ، هـم در بـخش عملى و هم در بخش بصرى ، با دين مقدس اسلام تماس و اصطكاك
پـيدا مى كند، زيرا اسلام مانند هر دين و مذهب ديگر و بيشتر از هر دين و مذهب ديگر روابط
انسان را با خدا و جهان و خودش بيان كرده و هم به تفسير و توضيح هستى پرداخته است
.
قـهـرا اينجا اين مساءله طرح مى شود كه ميان آنچه عرفان عرضه مى دارد با آنچه اسلام
بيان كرده است چه نسبتى برقرار است ؟
البـته عرفاى اسلامى هرگز مدعى نيستند كه سخنى ماوراء اسلام دارند، و از چنين نسبتى
سـخـت تـبـرى مـى جـويند. بر عكس ، آنها مدعى هستند كه حقايق اسلامى را بهتر از ديگران
كشف كرده اند و مسلمان واقعى آنها مى باشند. عرفا چه در بخش عملى و چه در بخش نظرى
هـمـواره بـه كـتـاب و سـنـت و سـيـره نـبـوى و ائمه و اكابر صحابه استناد مى كنند. ولى
ديـگـران دربـاره آنـهـا نظريه هاى ديگرى دارند و ما به ترتيب آن نظريه ها را ذكر مى
كنيم :
الف . نظريه گروهى از محدثان و فقهاء اسلامى . به عقيده اين گروه عرفا عملا پايبند
بـه اسـلام نـيـسـتـنـد و استناد آنها به كتاب و سنت صرفا عوامفريبى و براى جلب قلوب
مسلمانان است و عرفان اساسا ربطى به اسلام ندارد.
|