|
ابوالهذيل و نظام هر دو از شخصيتهاى بارز معتزله به شمار مى آيند. كلام ، وسيله اين دو
نفر رنگ فلسفى گرفت . ابوالهذيل كتب فلاسفه را مطالعه كرد و بر آنها رد مى نوشت
. نـظـام نـظـريـات خـاصـى در طبيعيات آورد، و هم او بود كه نظريه ذره اى بودن جسم را
ابـراز داشـت ، ابـوالهـذيـل و نـظـام هـر دو در قـرن سـوم هـجـرى در گـذشـتـه انـد. بـه
احـتـمـال قـوى ، ابـوالهـذيـل در سـال 235 و نـظـام در
سال 231 در گذشته است .
جـاحـظ، اديـب و نـويـسـنـده مـعروف ، صاحب كتاب ((البيان والتّبيين )) كه در قرن سوم
هجرى مى زيسته است يكى ديگر از شخصيتهاى بارز معتزله است .
مـعـتـزله در دوره بـنـى امـيـه بـا دسـتـگـاه حـكـومـت روابـط خـوبـى نـداشـتـنـد، در
اوايـل بـنـى العـبـاس حـالت بـى طـرفـى به خود گرفتند ولى در عصر ماءمون كه خود
اهل فضل و علم و ادب و فلسفه بود مورد توجه واقع شدند. ماءمون ، و پس از او معتصم ، و
پـس از مـعـتـصـم واثـق از مـعـتـزله سـخـت حـمايت كردند و اين سه خليفه خود را معتزلى مى
خواندند.
در همين زمان بود كه بحث داغى بالا گرفت كه دامنه اش در تمام اقطار كشور عظيم آنروز
اسـلامـى گـسـتـرش يـافـت . و آن ايـنـكـه آيـا كـلام خـدا از صـفـات
فـعـل اسـت يـا از صـفات ذات ؟ و آيا كلام خدا حادث است يا مانند علم خدا و قدرت و حيات او
قديم است ؟ و در نتيجه آيا قرآن كه كلام خدا است مخلوق و حادث است يا قديم و غير مخلوق
؟ مـعـتـزله مـعـتقد بودند كه كلام خدا مخلوق است ، پس قرآن مخلوق و حادث است و اعتقاد به
قـديـم بـودن قـرآن كـفراست . مخالفين معتزله بر عكس معتقد بودند كه قرآن قديم است و
غـيـر مـخـلوق . ماءمون به حمايت از معتزله بخشنامه اى صادر كرد كه هر كس معتقد به قدم
قرآن باشد تاءديب شود. افراد زيادى به زندان افتادند و شكنجه ديدند.
معتصم و واثق نيز روش ماءمون را دنبال كردند، و از جمله كسانى كه در اين دوره به زندان
افـتـادنـد احـمـدبـن حـنـبـل مـعـروف بـود. تـا نـوبـت بـه
مـتـوكـل رسـيـد. مـتـوكـل بـر ضد معتزله گرايش پيدا كرد و اكثريت مردم با معتزله مخالف
بـودند. معتزله و طرفدارانشان منكوب بلكه قلع و قمع شدند. خونها در اين فتنه ريخته
شد و خانمانها به باد رفت . مسلمين اين دوره را دوره ((محنت )) ناميدند.
مـعـتـزله پس از اين جريان كمر راست نكردند، ميدان براى هميشه به دست مخالفينشان كه
((اهـل السـنـه )) و ((اهـل الحـديـث )) خـوانـده مـى شـدنـد افـتـاد. در عـيـن
حـال بـرخـى شـخـصـيـتـهـاى بـارز در دوره هـاى ضـعـف آنـهـا ظـهـور كـرده انـد از
قبيل ابوالقاسم بلخى معروف به كعبى متوفّا در 217 و ابوعلى جبّائى متوفّا در 303 و
ابـوهـاشـم جـبـّائى پـسـر ابـوعـلى جـبـائى و قـاضى عبدالجبّار معتزلى متوفا در 415 و
ابوالحسين خيّاط و صاحب بن عبّاد و زمخشرى متوفّا در 583 و ابوجعفر اسكافى .
درس ششم : اشاعره
از دروس گـذشـتـه روشـن شـد كـه افـكـار و انـديـشـه هـايـى كـه مـنـجـر بـه مـكـتـب
اعـتـزال گـشـت از نـيـمـه دوم قـرن اول هـجـرى آغـاز شـد. روش
اعـتـزال در حـقـيـقـت عـبـارت بـود از بـه كـار بـردن نـوعـى مـنـطـق و
استدلال در فهم و درك اصول دين . بديهى است كه در چنين روشى اولين شرط، اعتقاد به
حـجـّيـّت و حـرّيـّت و اسـتـقـلال عـقـل اسـت . و نـيـز بـديـهـى اسـت كـه عـامـه مـردم كـه
اهـل تـعـقل و تفكر و تجزيه و تحليل نيستند، همواره ((تدين )) را مساوى با ((تعبد)) و
تـسـليم فكرى به ظواهر آيات و احاديث و مخصوصا احاديث مى دانند و هر تفكر و اجتهادى
را نـوعـى طـغيان و عصيان عليه دين تلقى مى نمايند، خصوصا اگر سياست وقت بنا به
مصالح خودش از آن حمايت كند و بالاءخص اگر برخى از علماء دين و مذهب اين طرز تفكر را
تـبـليـغ نمايند، و بالاءخص اگر اين علماء خود واقعا به ظاهرگرايى خويش مؤ من و معتقد
بـاشـنـد و عـمـلا تـعصب و تصلب بورزند. حملات اخباريين عليه اصوليين و مجتهدين ، و
حـمـلات بـرخـى از فـقـهـاء و مـحدثين عليه فلاسفه در جهان اسلامى از چنين امر ريشه مى
گيرد.
مـعـتـزله عـلاقـه عـمـيـقـى بـه فـهـم اسـلام و تـبـليـغ و تـرويـج آن دفـاع از آن در
مـقـابـل دهـريـّيـن و يـهـود و نـصـارى و مجوس و صابئين و مانويان و غير هم داشتند و حتى
مـبـلغـيـنـى تـربـيـت مـى كـردنـد و بـه اطـراف و اكـنـاف مـى فـرسـتـادنـد. در هـمـان
حـال از داخـل حـوزه اسـلام وسـيـله ظـاهـرگـرايـان كـه خـود را
((اهـل الحـديـث )) و ((اهـل السنه )) مى ناميدند تهديد مى شدند و بالاخره از پشت خنجر
خوردند و ضعيف شدند و تدريجا منقرض گشتند.
عـليـهـذا در آغـاز امـر، يـعـنـى تـا حـدود اواخـر قـرن سـوم و
اوائل قـرن چـهـارم ، يـك مـكـتـب كلامى معارض با معتزله آن گونه كه بعدها پيدا شد وجود
نـداشـت . تـمـام مـخالفتها با اين نام صورت مى گرفت كه افكار معتزله بر ضد ظواهر
حـديـث و سـنـت اسـت . رؤ سـاء اهـل حـديـث مـانـنـد مـالك بـن انـس و احـمـدبـن
حـنـبـل اسـاسـا بـحـث و چـون و چـرا و اسـتـدلال را در
مـسـائل ايـمـانـى حـرام مـى شـمـردنـد. پـس نـه تـنـهـا اهـل السـنـه يـك مـكـتـب كـلامـى در
مقابل معتزله نداشتند، بلكه منكر كلام و تكلم بودند.
در حـدود اواخـر قـرن سـوم و اوائل قـرن چـهـارم هـجـرى پـديـده تازه اى رخ داد و آن اينكه
شـخـصـيـتـى بـارز و انـديـشـمـنـد كـه سـالهـا در نـزد قـاضـى عـبـدالجـبـّار مـعـتزلى مكتب
اعـتـزال را فـرا گـرفـتـه و در آن مـجـتـهـد و صـاحـب نـظـر شـده بـود، از مـكـتـب
اعـتـزال روگـردانـد و بـه مذاهب اهل السّنه گراييد و چون از طرفى از نوعى نبوغ خالى
نـبـود و از طـرف ديـگـر مـجـهـز بـود بـه مـكـتـب اعـتـزال ، هـمـه
اصول اهل السنه را بر پايه هاى استدلالى خاصى بنا نهاد و آنها را به صورت يك مكتب
نـسـبتا دقيق فكرى در آورد. آن شخصيت بارز ابوالحسن اشعرى متوفّا در حدود 330 هجرى
است .
ابـوالحـسـن اشـعـرى ـ بـرخـلاف قـدمـاى اهـل حـديـث مـانـنـد احـمـدبـن
حـنـبـل بـحـث و اسـتـدلال و بـه كـار بـردن مـنـطـق را در
اصـول ديـن جـايـز شـمـرد و از قـرآن و سـنـت و بـر مـدعـاى خـود
دليـل آورد. او كـتابى به نام ((رسالة فى استحسان الخوض فى علم الكلام )) نوشته
است (6).
اينجا بود كه اهل الحديث دو دسته شدند: ((اشاعره )) يعنى پيروان ابوالحسن اشعرى كه
كـلام و تـكـلم را جـايـز مـى شـمـارنـد، و ((حـنـابـله )) يـعـنـى تـابـعـان احـمـدبـن
حـنـبـل كـه آن را حـرام مـى دانـنـد. در درسـهـاى مـنـطق گفتيم كه ابن تيميه حنبلى كتابى در
تحريم منطق و كلام نوشته است .(7)
مـعـتـزله از نـاحـيـه ديـگـر نـيز منفور عوام شدند، و آن ، غائله ((محنت )) بود زيرا معتزله
بـودند كه با نيروى خليفه ماءمون مى خواستند مردم را به زور تابع عقيده خود در حادث
بـودن قـرآن بـنـمـايـنـد، و ايـن حـادثـه بـه دنبال خود كشتارها و خونريزيها و زندانها و
شكنجه ها و بى خانمانيها آورد كه جامعه مسلمين را به ستوه آورد. عامه مردم ، معتزله را مسؤ
ول ايـن حـادثـه دانـسـتـنـد و ايـن جـهـت سـبـب بـيـزارى بـيـشـتـر مـردم از مـكـتـب
اعتزال شد.
ظـهور مكتب اشعرى بدين دو جهت مورد استقبال عموم قرار گرفت . بعد از ابولحسن اشعرى
شخصيتهاى بارز ديگر در اين مكتب ظهور كردند و پايه هاى آنرا مستحكم كردند. از آن ميان
قـاضـى ابـوبـكـر بـاقـلانـى مـعـاصـر شـيـخ مـفـيـد و مـتـوفـاى در
سال 403 و ابواسحاق اسفراينى كه در طبقه بعد از باقلانى و سيد مرتضى به شمار
مـى رود، و ديـگـر امـام الحـرمـين جوينى استاد غزالى و خود امام محمد غزالى صاحب ((احياء
علوم الدين )) متوفّا در 505 هجرى و امام فخرالدين رازى را بايد نام برد.
البته مكتب اشعرى تدريجا تحولاتى يافت و مخصوصا در دست غزالى رنگ كلامى خود را
كمى باخت و رنگ عرفانى گرفت ، و وسيله امام فخر رازى به فلسفه نزديك شد. بعدا
كـه خـواجـه نـصيرالدين طوسى ظهور كرد و كتاب تجريد الاعتقاد را نوشت ، كلام بيش از
نود درصد رنگ فلسفى به خود گرفت ، پس از ((تجريد)) همه متكلمين اعم از اشعرى و
معتزلى از همان راهى رفتند كه اين فيلسوف و متكلم بزرگ شيعى رفت .
مـثـلا كـتـابـهاى ((مواقف )) و ((مقاصد)) و شروح آنها همه رنگ ((تجريد)) را به خود
گـرفـتـه انـد. در حـقـيـقـت بايد گفت هر اندازه فاصله زمانى زيادتر شده است اشاعره از
پـيـشـواشـان ابـوالحـسـن اشـعـرى دور شـده عـقـايـد او را بـه
اعـتـزال يـا فـلسـفـه نـزديـكـتر كرده اند. اكنون فهرست وار عقايد ((اشعرى )) را كه از
اصـول اهـل السـنـه دفـاع كـرده و يـا بـه نـحـوى عـقـيـده
اهل السنه را تاءويل و توجيه كرده است ذكر مى كنيم :
الف . عدم وحدت صفات با ذات (برخلاف نظر معتزله و فلاسفه ).
ب . عموميّت اراده قضاء و قدر الهى در همه حوادث (اين نيز برخلاف نظر معتزله ولى بر
وفق نظر فلاسفه ).
ج . شـرور، مانند خيرات ، از جانب خدا است . (البته اين نظر به عقيده ((اشعرى )) لازمه
نظر بالا است ).
د. مختار نبودن بشر و مخلوق خدا بودن اعمال او (اين نظر نيز به عقيده ((اشعرى )) لازمه
نظر عموميت اراده است ).
ه حـسـن و قـبـح افـعـال ذاتـى نـيـسـت ، بـلكـه شـرعـى اسـت . هـمـچـنـيـن
عدل ، شرعى است نه عقلى (برخلاف نظر معتزله ).
و. رعايت لطف و اصلح بر خدا واجب نيست . (برخلاف نظر معتزله ).
ز. قدرت انسان بر فعل ، تواءم با فعل است نه مقدم بر آن . (برخلاف نظر فلاسفه و
معتزله ).
ح . تنزيه مطلق ، يعنى هيچگونه شباهت و مماثلت ميان خدا و ما سوا وجود ندارد. (برخلاف
نظر معتزله ).
ط. انـسـان آفـريـنـنـده عـمـل خـود نـيـسـت ، اكـتـسـاب كـنـنـده آن اسـت . (تـوجـيـه نـظـر
اهل السنه در باب خلق اعمال ).
ى . خداوند در قيامت با چشم ديده مى شود. (بر خلاف نظر فلاسفه و معتزله ).
يا. ((فاسق )) مؤ من است . (برخلاف نظر خوارج كه مدعى كفر فاسق بودند و برخلاف
نظر معتزله كه به منزلة بين المنزلتين قائل بودند).
يب . مغفرت خداوند بنده اى را، بدون توبه هيچ اشكالى ندارد همچنانكه معذب ساختن مؤ من
بلااشكال است . (برخلاف نظر معتزله ).
يج . شفاعت بلا اشكال است . (بر خلاف نظر معتزله ).
يد. كذب و تخلّف وعده بر خدا جايز است .
يه . عالم حادث زمانى است . (برخلاف نظر فلاسفه ).
يـو. كـلام خـدا قـديـم اسـت ، امـا كـلام نـفـسـى نـه كـلام لفـظـى . (تـوجـيـه نـظـر
اهل السنه ).
يز. افعال خدا براى غايت و غرض نيست بر خلاف نظر فلاسفه و معتزله )
يح . تكليف مالايطاق بلامانع است . (برخلاف نظر فلاسفه و معتزله ).
ابوالحسن اشعرى از افراد كثير التاءليف است . گفته اند متجاوز از دويست كتاب تاءليف
كـرده اسـت . در حـدود صـد كـتـاب از او در تـذكره ها نام برده شده است ولى ظاهرا اكثر آن
كتابها از ميان رفته است . معروفترين كتاب او كتاب ((مقالات الاسلاميّين )) است كه چاپ
شـده و تـا حـد زيـادى مـشـوّش و نامظّم است . كتاب ديگرى نيز از او چاپ شده است به نام
((اللّمع )) و شايد كتابهاى ديگر هم از او چاپ شده باشد.
ابوالحسن اشعرى از افرادى است كه افكارش تاءثير زيادى در جهان اسلام گذاشت و اين
مـايـه تاءسف است . البته بعدها مناقشات زيادى بر سخنان او از طرف فلاسفه و معتزله
وارد شد. بسيارى از عقايد و آراء او را ابوعلى سينا در شفا بدون آنكه نام ببرد ذكر كرده
و رد نـمـوده اسـت . حـتـى بـرخـى از اتـبـاع ((اشـعـرى )) از
قـبـيـل قـاضـى ابـوبـكـر باقلانى و امام الحرمين جوينى در نظريه جبرى او درباره خلق
اعمال ، تجديد نظرهايى كردند.
امـام مـحـمـد غـزالى اگـر چـه اشـعـرى اسـت و تـا حـدود زيـادى
اصول اشاعره را تحكيم و تثبيت نموده است ولى مبانى ديگر به آنها داد. ((كلام )) وسيله
غـزالى بـه عـرفـان و تصوف نزديك شده . مولانا محمد رومى صاحب كتاب مثنوى نيز به
نـوبـه خـود اشـعـرى مـذهـب اسـت ، ولى عـرفـان عـمـيـق او بـه هـمـه
مـسـائل رنـگ ديـگـرى داده اسـت . امـام فخررازى نيز كه با افكار فلاسفه آشنا بود. كلام
اشعرى را تحول و نيرو بخشيد.
پـيـروزى مـكـتب اشعرى براى جهان اسلام گران تمام شد. اين پيروزى ، پيروزى جمود و
تـقـشـّر بـر حـرّيـّت فـكـر بـود. هـر چـنـد جـنـگ اشـعـريـگـرى و
اعـتـزال مـربـوط است به جهان تسنن ، ولى جهان تشيع نيز از برخى آثار جمود گرايى
اشـعرى بر كنار نمانده . اين پيروزى علل تاريخى و اجتماعى خاص دارد. بعضى حوادث
سياسى در اين پيروزى تاءثير بسزايى داشت .
چنانكه قبلا اشاره شد، در قرن سوم هجرى ماءمون كه خود مردى عالم و روشنفكر بود به
حـمـايـت مـعـتـزله بـرخـاسـت ، مـعـتـصـم و واثـق نـيـز از او پـيـروى كـردنـد، تـا نوبت به
مـتـوكـل رسـيـد. مـتـوكـل نـقـش اسـاسـى در پـيـروزى مـذهـب
اهـل السـنه كه در حدود يك قرن بعد به وسيله ابوالحسن اشعرى پايه كلامى يافت داشت
مـسـلمـا اگـر مـتـوكـل هـمـان طـرز تـفـكـر مـاءمـون را مـى داشـت ،
اعتزال چنين سرنوشتى پيدا نمى كرد.
روى كـار آمـدن تـركـان سـلجـوقـى در ايـران نـيـز
عـامـل مـؤ ثـرى در پـيـروزى و نـشـر انـديـشـه هـاى اشـعـرى بـوده اسـت . سـلاجـقـه
اهـل تـفـكـر و انـديـشـه آزاد نـبـودنـد بـر خـلاف آل بـويـه كـه بـرخـى از آنـهـا خـود
اهـل فـضـل و عـلم و ادب بـودنـد. در دربـار آل بـويـه مـكـتـب شـيـعـه و مـكـتـب
اعـتـزال رونـق يـافـت . ابـن العـمـيـد و هـمـچـنـيـن صـاحـب بـن عـبـاد دو وزيـر دانـشـمـنـد
آل بويه هر دو ضدّ اشعرى بودند.
مـا نـمـى خـواهـيـم از عقايد معتزله حمايت كنيم ، بعدا سخافت بسيارى از عقايد آنها را بيان
خـواهـيـم كـرد. آنـچـه در مـعـتـزله قـابـل ستايش است و مرگ آنها موجب نابودى آن شد روش
عقلانى آنها بود. چنانكه مى دانيم دينى غنى و پر مايه مانند اسلام نيازمند كلامى است كه
به حرّيّت عقل ، ايمان و اعتقاد راسخ داشته باشد.
درس هفتم : اصول اعتقادى شيعه
كـلام شـيـعـه از طـرفـى از بـطـن حـديث شيعه برمى خيزد و از طرف ديگر با فلسفه
شيعه آميخته است
اكـنـون نـوبـت آن اسـت كـه بـه كـلام شـيـعـه ـ ولو مـخـتـصـر بـپـردازيـم . كـلام به معنى
استدلال عقلى و منطقى درباره اصول اعتقادى اسلام در شيعه وضع خاص و ممتازى دارد.
كـلام شـيـعـه از طرفى از بطن حديث شيعه برمى خيزد و از طرف ديگر با فلسفه شيعه
آمـيـخـتـه اسـت . در گـذشـته ديديم كه كلام اهل سنت و جماعت ، جريانى برضد سنت و حديث
تلقى شد، ولى كلام شيعه نه تنها برضد سنت و حديث نيست ، در متن سنت و حديث جا دارد.
سـر مـطـلب از نـظـر حـديـثـى ايـن اسـت كـه احـاديـث شـيـعـه بـرخـلاف احـاديـث
اهـل تـسـنـن ، مـشـتـمـل اسـت بـر يـك سـلسـله احـاديـثـى كـه در آنـهـا مـنـطـقـا
مـسـائل عـمـيـق مـاوراء الطـبـيـعـى يـا اجـتـمـاعـى مـورد تـجـزيـه و
تحليل واقع شده است .
طرز تفكر شيعى از قديم ، استدلالى و تعقلى بوده است
در احـاديـث اهـل تسنن تجزيه و تحليلى درباره اين موضوعات صورت نگرفته است . مثلا
اگـر سخن از قضا و قدر و اراده شامله حق و از اسماء و صفات بارى ، و از روح و انسان ،
و از عـالم بـعـد از مـرگ و حـسـاب و كـتـاب و صـراط و مـيـزان ، و از امـامـت و خـلافـت و
امـثال اين مسائل به ميان آمده است هيچ گونه بحثى در اطراف آنها انجام نشده و توضيحى
صـورت نـگـرفـتـه اسـت . ولى در احـاديـث شـيـعـه هـمـه ايـن
مسائل طرح شده و درباره آنها استدلال شده است . يك مقايسه ميان ابواب حديث صحاح ستّه
با ابواب حديث كافى كلينى مطلب را روشن مى كند.
عـليـهـذا در خـود احـاديـث شـيـعـه ((تـكـلم )) بـه مـعـنـى تـفـكـر عـقـلانـى و تـجـزيـه و
تـحـليـل ذهـنـى صـورت گـرفـتـه اسـت . بـه هـمـيـن جـهـت شـيـعـه بـه دو گـروه
اهل الحديث و اهل الكلام تقسيم نشد، آنچنانكه اهل تسنن تقسيم شدند.
مـا در درسـهـاى گـذشته ، بر اساس منابع اهل تسنن ، چنين گفتيم كه اولين مساءله اى كه
بـه عـنوان اصل اعتقادى در ميان مسلمين مطرح شده ، مساءله ((كفر فاسق )) بود كه وسيله
خوارج در نيمه اول قرن اول مطرح شد. پس از آن ، مساءله اختيار و آزادى بود كه از ناحيه
دو نـفـر يكى به نام معبد جهنى و يكى ديگر به نام غيلان دمشقى مطرح و دفاع شد، و اين
عـقيده برخلاف عقيده اى بود كه حكام اموى آن را تبليغ و ترويج مى كردند. پس از آن در
نـيـمـه اول قـرن دوم عـقـيـده وحدت صفات و ذات از طرف جهم بن صفوان مطرح شد و آنگاه
واصـل بـن عـطـاء و عـمـروابـن عبيد به عنوان پايه گذاران اولى مكتب معتزله عقيده آزادى و
اخـتـيـار را از معبد و غيلان ، و عقيده وحدت ذات و صفات را از جهم بن صفوان گرفتند و در
مورد كفر و يا ايمان فاسق عقيده منزله بين المنزلتين را اختراع كردند و به بحث و چون و
چرا در برخى مسائل ديگر پرداختند و به اين ترتيب كلام اسلامى پايه گذارى شد.
آرى اين است نوع تفسير و توجيه پيدايش بحثهاى عقلى دينى اسلامى از نظر مستشرقان و
اسلامشناسان غربى و شرقى .
اين گروه ، عمدا يا سهوا بحثهاى استدلالى و عقلى عميقى را اولين بار وسيله اميرالمؤ منين
على عليه السلام طرح شده فراموش مى كنند.
حـقـيـقـت ايـن است كه طرح بحثهاى عقلى عميق در معارف اسلامى اولين بار وسيله على عليه
السـلام در خـطـب و دعـوات و مـذاكرات آن حضرت مطرح شد. او بود كه اولين بار درباره
ذات و صفات بارى و درباره حدوث و قدوم ، بساطت و تركّب ، وحدت و كثرت و غير اينها
بـحـثـهـاى عـمـيـقى را طرح كرد كه در نهج البلاغه و روايات مستند شيعه مذكور است . آن
بـحـثـها رنگ و بوى و روحى دارد كه با روشهاى كلامى معتزلى و اشعرى و حتى كلامهاى
برخى علماى شيعى كه تحت تاءثير كلامهاى عصر خود بوده اند كاملا متفاوت است .
مـا در كـتـاب ((سـيـرى در نـهـج البـلاغـه )) و هـمـچـنـيـن در مـقـدمـه جـلد پـنـجـم
((اصول فلسفه و روش رئاليسم )) در اين باره بحث كرده ايم .
مورخان اهل تسنن اعتراف دارند كه عقل شيعى از قديم الايام عقلى فلسفى بوده است ، يعنى
طـرز تـفـكـر شـيـعـى از قـديـم ، اسـتـدلالى و تـعـقـلى بـوده اسـت .
تـعـقـل و تـفـكـر شـيـعـى نـه تـنـهـا بـا تـفـكـر حـنـبـلى كـه از اسـاس منكر به كار بردن
اسـتـدلال در عـقـايـد مـذهـبـى بـود، و بـا تـفـكـر اشـعـرى كـه اصـالت را از
عـقـل مـى گـرفت و آنرا تابع ظواهر الفاظ مى كرد مخالف و مغاير است با تفكر معتزلى
نـيـز با همه عقل گرايى آن مخالف است ، زيرا تفكر معتزلى هر چند عقلى است ولى جدلى
اسـت نـه برهانى .(8) و به همين جهت است كه اكثريت قريب به اتفاق فلاسفه اسلامى
شيعه بوده اند. حيات فلسفى اسلامى را فقط شيعه حفظ كرده است و شيعه اين روح را از
پيشوايان خود دارد، خصوصا پيشواى اول اميرالمؤ منين على عليه السلام .
فلاسفه شيعه ، بدون آنكه فلسفه را به شكل كلام در آورند و از صورت حكمت برهانى
به صورت حكمت جدلى خارج سازند، با الهام از وحى قرآنى و افاضات پيشوايان دينى
، عـقـايـد اصـيـل اسـلامـى را تـحـكـيم كردند. از اينرو اگر ما بخواهيم متكلمين شيعه را بر
شـمـاريم و مقصودمان همه كسانى باشد كه درباره عقايد اسلامى شيعه تفكر عقلى داشته
انـد، هـم جـمـاعـتـى از راويـان حـديـث و هـم جـمـاعـتـى از فلاسفه شيعه را بايد جزء متكلمين
بـشماريم ، زيرا چنانكه گفتيم حديث شيعه و فلسفه شيعه هر دو وظيفه علم كلام را بهتر
از خود علم كلام انجام داده اند.
امـا اگـر مـقـصود ما از متكلمين جماعتى باشد كه تحت تاءثير متكلمان معتزلى و اشعرى به
حـكـمـت جـدلى مـجـهز بوده اند، ناچار گروه خاصى را بايد مورد نظر قرار دهيم ، ولى ما
دليلى نمى بينيم كه تنها آن گروه خاص را مورد توجه قرار دهيم .
بـگـذريـم از بـيـانـات ائمه اطهار عليهم السلام درباره ((عقايد)) كه بصورت خطبه و
روايت و دعا در دست است در ميان مؤ لّفان شيعى اولين فردى كه در مورد ((عقايد)) كتاب
تاءليف كرده است على بن اسماعيل ابن ميثم تمار است . ميثم تمار خود مردى خطيب و سخنور
بـوده و از صـاحـبـان سـر امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـلى عـليـه السـلام مـحـسـوب مى شود. على بن
اسـمـاعـيـل نـواده ايـن مـرد بـزرگ اسـت . ايـن مـرد مـعـاصـر عـمـروبـن عـبـيـد و
ابـوالهـذيـل عـلاف از مـتـكـلمـان مـعـروف نـيـمـه اول قـرن دوم و از پـايـه گـذاران طـبـقـه
اول كلام معتزلى است .
گروهى در ميان اصحاب امام صادق عليه السلام به عنوان متكلم
در مـيـان اصـحـاب امـام صادق عليه السلام گروهى هستند كه خود امام صادق عليه السلام
آنـهـا را بـه عـنـوان ((مـتـكـلم )) يـاد كـرده اسـت از
قـبـيـل هـشـام بـن الحـكـم ، هـشـام بـن سـالم ، حـمـران بـن اعـيـن ، ابـوجـعـفـر
احول معروف به مؤ من الطاق ، قيس بن ماصر و غيرهم .
در كـتـاب كـافـى داسـتـانـى از مباحثه اين گروه با يكى از مخالفين در حضور امام صادق
عـليـه السـلام كـه مـوجـب نـشـاط خـاطـر امـام شـده بـود
نقل مى كند.
ايـن طـبـقه نيز در نيمه اول قرن دوم هجرى مى زيسته اند. اين گروه پرورش يافته مكتب
امـام صـادق عـليـه السـلام بـودنـد و ايـن خـود مـى رسـانـد كـه ائمـه
اهـل البـيـت عـليـهـم السـلام نـه تـنـهـا خـود بـه بـحـث و تـجـزيـه و
تـحـليـل مـسـائل كلامى مى پرداخته اند، گروهى را نيز در مكتب خود براى بحثهاى اعتقادى
تـربيت مى كرده اند. هشام بن الحكم همه برجستگيش در علم كلام بود، نه در فقه يا حديث
يـا تـفسير. امام صادق عليه السلام او را در آن وقت جوانى نوخط بود از ساير اصحابش
بـيـشـتـر گـرامـى مـى داشـت و او را بـالا دسـت ديـگـران مـى نـشـانـد. همگان در تفسير اين
عمل امام اتقاق نظر دارند كه اين تجليلها فقط به علت متكلم بودن هشام بوده است .
امـام صـادق عـليـه السـلام بـا مـقـدّم داشتن هشام متكلم بر ارباب فقه و حديث ، در حقيقت مى
خـواسته است ارزش بحثهاى اعتقادى را بالا ببرد و كلام را بالا دست فقه و حديث بنشاند.
بديهى است كه اين گونه رفتارهاى ائمه اطهار تاءثير بسزايى داشته در ترويج علم
كلام و در اينكه عقل شيعى از ابتدا عقل كلامى و فلسفى گردد.
حـضـرت رضـا عـليـه السـلام شـخـصـا در مـجلس مباحثه اى كه ماءمون از جمع متكلمان مذاهب
تشكيل مى داد شركت مى كرد و به مباحثه مى پرداخت . صورت اين جلسات در متن كتب شيعه
محفوظ است .
مستشرقان و اسلامشناسان غربى و شرقى همچنانكه مساعى اميرالمؤ منين على عليه السلام
را مسكوت مى گذارند، همه اين جريانات را كه وسيله ائمه اطهار در راه احياء بحثهاى عقلى
در امور اعتقادى دينى صورت گرفته است ناديده مى گيرند و اين مايه شگفتى است .
فضل بن شاذان نيشابورى از اصحاب امام رضا، يك متكلم بوده است
فضل بن شاذان نيشابورى از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادى عليهم السلام ، كه
قـبـرش در نيشابور است ضمن اينكه فقيه و محدث بوده ، متكلم نيز بوده است ، كتب زيادى
در كلام از او نقل مى شود.
خـانـدان نـوبـخـت كـه بـسـيـارنـد ظـاهـرا عـمـومـا مـتـكـلم بـوده انـد. از
فضل ابن ابى سهل بن نوبخت گرفته كه در زمان هارون در راءس كتابخانه معروف بيت
الحكمه بود و از مترجمين معروف فارسى به عربى به شمار مى رود تا اسحاق بن ابى
سـهـل بـن نـوبـخـت و پـسـرش اسـمـاعـيـل بـن اسـحـاق بـن ابـى
سـهـل ابـن نـوبـخـت و پـسـر ديـگـرش عـلى بـن اسـحـاق و نـواده اش
ابـوسـهـل اسـمـاعـيل بن على بن اسحاق بن ابن سهل ابن نوبخت كه او را شيخ المتكلمين در
شـيـعـه لقـب داده انـد و حـسـن بـن مـوسـى نـوبـخـتـى خـواهـر زاده
اسماعيل بن على و عده اى ديگر از اين خاندان همه از متكلمين شيعه اند.
ابن قبّه رازى و ابوعلى بن مسكويه از متكلمين شيعه بوده اند
ابـن قبّه رازى در قرن سوم و ابوعلى بن مسكويه حكيم و طبيب معروف اسلامى صاحب كتاب
((طهارة الاعراق )) نيز از متكلمين شيعه در اوايل قرن پنجم است .
مـتـكـلمـين شيعه فراوانند. خواجه نصيرالدين طوسى فيلسوف و رياضيدان معروف صاحب
كـتـاب ((تـجـريـد الاعـتـقـاد)) و عـلامه حلّى فقيه معروف و شارح ((تجريد الاعتقاد)) از
متكلمان معروف قرن هفتم مى باشند.
خواجه نصيرالدين طوسى
خـواجـه نـصـيـرالديـن طـوسـى كـه خـود حـكيم و فيلسوفى متبحر است با تاءليف كتاب ،
((تـجـريـد الاعتقاد)) محكمترين متن كلامى را آفريد. پس از ((تجريد)) هر متكلمى اعم از
شـيـعه و سنى كه آمده است به اين متن توجه داشته است . خواجه نصيرالدين تا حد زيادى
كـلام را از سـبـك حكمت جدلى به سبك حكمت برهانى نزديك كرد. ولى در دوره هاى بعدتر
كـلام تـقـريـبا سبك جدلى خود را به كلى از دست داد، همه پيرو حكمت برهانى شدند و در
حقيقت ((كلام )) استقلال خود را در مقابل ((فلسفه )) از دست داد.
فـلاسـفه شيعى متاءخر از خواجه مسائل لازم كلامى را در فلسفه مطرح كردند و با سبك و
مـتـود فـلسفى آنها را تجزيه تحليل كردند و از متكلمين كه با سبك قديم وارد و خارج مى
شـدنـد مـوفـق تر بودند. مثلا صدرالمتاءلّهين يا حاجى سبزوارى اگر چه در زمره متكلمان
به شمار نيامده اند، اما از نظر اثر وجودى از هر متكلمى اثر وجودى بيشتر داشته اند.
حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه اگر به متون اصلى اسلام ، يعنى قرآن ، نهج البلاغه ، روايات و
ادعـيـه مـاءثـوره از اهـل بـيـت مـراجـعـه كنيم اين سبك را از آن سبك ، به زبان و منطق اصلى
پيشوايان دينى نزديكتر مى بينيم . در اينجا ناچاريم به همين اشاره قناعت نماييم .
اجمالى از نظريات شيعه را در مسائل
كلامى رائج ميان متكلمين اسلامى
|