next page

fehrest page

back page

پـنـج اصـل نـامـبـرده خـطـوط اسـاسـى مـكـتـب كـلامـى مـعـتـزله را تـشـكـيـل مـى دهـد والا هـمـچـنـانـكـه گـفـتـه شـد، مـعتقدات خاص معتزله منحصر به اين پنج اصـل نـيـسـت ، معتزله در بسيارى از مسائل الهيات ، طبيعيات ، اجتماعيات و انسانيات ، عقايد خاصه آورده اند كه اكنون مجال ذكر آنها نيست .
اقسام توحيد: 1 - توحيد ذاتى
بـحـث خـود را از تـوحـيـد آغـاز مـى كنيم : توحيد مراتب و اقسام دارد: توحيد ذاتى ، توحيد صفاتى ، توحيد افعالى ، توحيد در عبادت .
تـوحـيـد ذاتـى ، يـعـنـى ايـنـكـه ذات پـروردگـار يـگـانـه اسـت ، مـثـل و مـانـنـد نـدارد، مـاسـوا هـمـه مـخـلوق او اسـت و دون درجـه و مـرتـبـه او در كـمـال ، بـلكه قابل نسبت به او نيست ، آيه كريمه ((ليس كمثله شى ء)) و يا آيه : ولم يكن له كفوا احد مبين توحيد ذاتى است .
اقسام توحيد: 2 - توحيد صفاتى
توحيد صفاتى ، يعنى صفات خداوند از قبيل علم ، قدرت ، حيات ، اراده ، ادراك ، سميميت ، بصيريت ، حقايقى غير از ذات پروردگار نيستند، عين ذات پروردگارند، به اين معنى كه ذات پروردگار به نحوى است كه همه اين صفات بر او صدق مى كند و يا (به قولى ) به نحوى است كه آثار اين صفات بر او مترتب است .
اقسام توحيد: 3 - توحيد افعالى
تـوحـيـد افـعالى ، يعنى نه تنها همه ذاتها، بلكه كارها (حتى كارهاى انسان ) به مشيت و اراده خداوند است و به نحوى خواسته ذات مقدس او است .
اقسام توحيد: 4 - توحيد در عبادت
توحيد در عبادت ، يعنى جز ذات پروردگار، هيچ موجودى شايسته عبادت و پرستش نيست ، پرستش غير خداوند مساوى است با شرك و خروج از دائره توحيد اسلامى .
تـوحـيـد در عـبـادت از نـظـرى بـا سـاير اقسام توحيد فرق دارد، زيرا آن سه قسم ديگر مربوط است به خدا و اين قسم مربوط است به بندگان . به عبارت ديگر، يگانگى ذات و منزه بودنش از مثل و مانند، و يگانگى او در صفات ، و يگانگى او در فاعليت از شؤ ون و صـفـات امـا است ، او توحيد در عبادت يعنى لزوم يگانه پرستى . پس توحيد در عبادت از شـؤ ون بندگان است نه از شؤ ون خداوند. ولى حقيقت اين است كه توحيد در عبادت نيز از شـؤ ون خداوند است زيرا توحيد عبادت يعنى يگانه خداوند در شايستگى براى معبوديت ، پـس او يـگـانـه مـعـبـود بـه حـق اسـت . كـلمـه لااله الا الله هـمـه مـراتـب تـوحـيـد را شامل است ، و البته مفهوم ابتدائى آن توحيد در عبارت است .
توحيد ذاتى و توحيد در عبادت جزء اصول اوليه اعتقادى اسلامى است
تـوحيد ذاتى و توحيد در عبادت جزء اصول اوليه اعتقادى اسلامى است ، يعنى اگر كسى در اعـتـقـادش بـه يـكى از اين دو اصل خللى باشد جزء مسلمين محسوب نمى گردد. احدى از مسلمين با اين دو اصل مخالف نيست .
فرقه وهابيه و مسئله شفاعت
اخـيـرا فـرقه وهابيه كه پيرو محمد بن عبدالوهاب اند و او تابع ابن تيميه حنبلى شامى اسـت مـدعـى شـده انـد كـه پـاره اى از اعـتـقـادات مـسـلمـيـن مـثـل اعـتـقـاد بـه شـفـاعت ، و پاره اى از اعمال مسلمين مانند توسلات و استمدادات از انبياء و اولياء بر ضد اصل توحيد در عبادت است ، ولى ساير مسلمين اينها را منافى با توحيد در عبادت نمى دانند.
پـس اخـتـلاف وهابيه با ساير مسلمين در اين نيست كه آيا يگانه موجود شايسته پرستش ، خـداوند است يا غير خداوند، مثلا انبياء و اولياء نيز شايسته پرستشند. در اين جهت ترديد نيست كه غير خدا شايسته پرستش نيست . اختلاف در اين است كه آيا استشفاعات و توسلات عبادت است يا نه ؟ پس نزاع فى مابين ، صغروى است نه كبروى .
عـلمـاى اسـلام بـا بيانات مبسوط و مستدل نظريه وهابيان را رد كرده اند. توحيد صفاتى همان است كه مورد اختلاف معتزله و اشاعره است .
اشاعره ، منكر توحيد صفاتى
اشـاعـره ، مـنـكـر تـوحـيـد صـفاتى مى باشند و معتزله طرفدار. توحيد افعالى نيز مورد اختلاف معتزله و اشاعره است ، با اين تفاوت كه در اينجا كار برعكس است ، يعنى اشاعره طـرفـدار تـوحـيـد افـعـالى و مـعـتـزله مـنـكـر آن مـى بـاشـد. ايـنـكـه مـعـتـزله خـود را اهل التوحيد مى خوانند و توحيد را يكى از اصول پنجگانه خويش مى شمارند، مقصودشان تـوحـيـد صـفـاتـى اسـت نـه توحيد ذاتى يا توحيد در عبارت (زيرا اين دو قسم از توحيد محل خلاف نيست ) و نه توحيد افعالى ، زيرا اولا معتزله منكر توحيد افعالى مى باشند و ثـانـيـا عـقـيـده خـويـش را در مـورد تـوحـيـد افـعـالى تـحـت عـنـوان ((اصـل عـدل )) كـه اصل دوم از اصول پنجگانه آنها است بيان مى كنند. اشاعره و معتزله در بـاب تـوحـيـد صـفـاتـى و تـوحيد افعالى سخت در دو قطب مخالف قرار گرفته اند. معتزله طرفدار توحيد صفاتى و منكر توحيد افعالى مى باشند و اشاعره بالعكس ، و هر كـدام اسـتـدلالهـايـى در ايـن زمـيـنـه آورده انـد. مـا در فصل مربوط، عقيده خاص شيعه را درباره اين دو قسم توحيد بيان خواهيم كرد.
اصـل عدل
واضـح اسـت كـه هـيـچ فـرقـه اى از فـرق اسـلامـى مـنـكـر عـدل بـه عـنـوان يـك صـفـت از صـفـات الهـى نـيـسـت . احـدى نـگـفـتـه كـه خـدا عـادل نـيـست . اختلاف معتزله با مخالفانشان (يعنى اشاعره ) در تفسير و توجيهى است كه دربـاره عـدل مـى كـنند. اشاعره ، عدل را به گونه اى تفسير مى كنند كه چنين تفسيرى از نظر معتزله مساوى است با انكار عدل ، والا اشاعره هرگز حاضر نيستند كه منكر و مخالف عدل خوانده شوند.
عـقـيـده مـعـتـزله دربـاره ((عـدل )) ايـن اسـت كـه بـرخـى كـارهـا فـى حـد ذاتـه عـدل است و برخى كارها فى حد ذاته ظلم است ، مثلا پاداش دادن به مطيع و كيفر دادن به عاصى فى حد ذاته عدل است و ((خدا عادل است )) يعنى مطيع پاداش مى دهد و به عاصى كـيـفـر، و مـحال است كه بر ضد اين عمل كند. كيفر دادن به مطيع و پاداش دادن به عاصى فـى حـد ذاتـه ظـلم اسـت و محال است كه خدا مرتكب آن گردد. همچنين مجبور ساختن بنده به مـعصيت و يا مسلوب القدره خلق كردن او و آنگاه خلق معصيت به دست او و آنگاه كيفر دادن او ظـلم اسـت و هـرگـز خـدا ظـلم مى كند، ظلم بر خدا قبيح است و جايز نيست و بر ضد شؤ ون خدائى او است .
اشـاعـره مـعـتـقـدنـد هـيـچ كـارى فـى ذاتـه عـدل و يـا ظـلم نـيـسـت ، آنـچـه خـدا بكند عين عدل است
ولى اشـاعـره معتقدند هيچ كارى فى ذاته عدل نيست ، و هيچ كارى فى حد ذاته ظلم نيست ، آنچه خدا بكند عين عدل است . فرضا خداوند به مطيعان كيفر بدهد و به عاصيان پاداش ، عـيـن عدل است . همچنين اگر خداوند بندگانرا مسلوب القدره خلق كند و آنگاه معصيت را به دست آنها جارى سازد و بعد هم آنها را عقاب كند، فى حد ذاته ظلم نيست ، اگر فرض كنيم خداوند چنين كند باز عين عدل است ((آنچه آن خسرو كند شيرين بود)). معتزله به همين جهت كه طرفدار عدلند، منكر توحيد در افعالند، مى گويند لازمه توحيد افعالى اين است كه بـشـر خـود خـالق افـعـال خـود نـبـاشـد، بـلكـه خـدا خـالق افـعـال او بـاشـد، و چون مى دانيم بشر در آخرت از طرف خداوند پاداش و كيفر مى گيرد پـس اگـر خـداونـد خـالق افـعـال بـشـر بـاشـد و در عـيـن حـال بـه آنـهـا پـاداش و كيفر براى كارهايى بدهد كه خود نكرده اند بلكه خود خدا كرده اسـت ، ظـلم اسـت و بـرضـد عـدل الهـى اسـت . مـعـتـزله تـوحـيـد افـعـالى را بـرضـد اصل عدل مى دانند.
از ايـنـرو مـعـتـزله دربـاره انـسـان بـه اصـل آزادى و اخـتيار قائلند و سخت از آن دفاع مى نـمـايـنـد، بـرخـلاف اشـاعـره كـه مـنـكـر آزادى و اخـتـيـار بـشـرنـد. مـعـتـزله بـه دنـبـال طـرح اصـل عـدل كـه بـه مـعـنـى ايـن اسـت كـه بـرخـى افـعـال فـى حـد ذاتـهـا عـدلنـد و بـرخـى فـى حـد ذاتـهـا ظـلم ، و عـقـل حـكـم مـى كـنـد كـه عـدل نـيـك است و بايد انجام داد و ظلم بد است و نبايد انجام داد يك اصـل كـلى ديـگـر طـرح كـردنـد كـه دامـنـه وسـيـعـتـرى دارد و آن اصل حسن و قبح ذاتى افعالى است . مثلا راستى ، امانت ، عفت ، تقوا ذاتا نيك است ، و دروغ ، خـيـانـت ، و فـحـشـاء، لاابـاليـگـرى ذاتـا بـد اسـت . پـس افـعـال در ذات خـود و قـبـل از آنـكـه خـدا دربـاره آنها حكمى بياورد داراى حسن ذاتى خود و قـبـل از آنـكـه خدا درباره آنها حكمى بياورد داراى حسن ذاتى و يا قبح ذاتى مى باشند. از ايـنـجـا بـه اصـل ديـگـرى دربـاره عـقـل انـسـان رسـيـدنـد، و آن ايـنـكـه : عـقـل انسان در ادراك حسن و قبح اشياء استقلال دارد، يعنى قطع نظر از بيان شارع نيز مى تواند حسن قبح برخى كارها را درك كند. اشاعره با اين نيز مخالف بودند.
مـسـاءله حـسـن و قـبـح ذاتـى و عـقـلى كـه مـعـتـزله طرفدار و اشاعره منكر بودند، بسيارى مسائل ديگر را به دنبال خود آورد كه برخى به الهيات مربوط بود و برخى به انسان ، از قبيل اينكه آيا كارهاى خداوند و به عبارت جامعتر، خلقت و آفرينش اشياء هدف و غرض دارد يـا نـه ؟ مـعـتـزله گـفـتـنـد اگـر هـدف و غرضى در كار نباشد ((قبيح )) است و عقلا مـحـال اسـت . تـكليف مالايطاق چطور؟ آيا ممكن است خداوند بنده اى را به كارى مكلف سازد كـه فـوق طـاقـت او اسـت ؟ مـعـتـزله ايـن را نـيـز قـبـيـح و محال دانستند. آيا مؤ من قدرت بر كفر دارد يا نه ؟ و آيا كافر قدرت بر ايمان دارد يا نه ؟ پاسخ معتزله به همه اينها مثبت است ، زيرا اگر مؤ من قدرت بر كفر و كافر قدرت بر ايـمـان نـداشـتـه بـاشـد پـاداش و كـيـفـر آنـهـا قـبـيـح اسـت . اشـاعـره در هـمـه ايـن مسائل به نقطه مخالف معتزله نظر دادند.
وعد و وعيد
وعد به معنى نويد پاداش است و وعيد به معنى تهديد به كيفر است . عقيده معتزله اين است كـه هـمـانـطـورى كـه خـداونـد در نـويـدهـا و پاداشها به حكم ان الله لايخلف الميعاد وعده خلافى نمى كند بلكه محال است خلف وعده نمايد (اين جهت مورد اتفاق و اجماع مسلمين است ) هـمـچـنـيـن در زمـينه كيفرها نيز تخلف نمى كند. عليهذا تمام وعيدهايى كه در مورد فساق و فـجـار شـده اسـت كـه مـثـلا ظـالم چنين عذاب مى كشد، و دروغگو چنان ، و شرابخوار چنان ، بـدون تـخـلف عـمـلى خواهد شد، مگر آنكه قبلا در دنيا توبه كرده باشند. عليهذا مغفرت بـدون تـوبـه مـحـال است . معتزله معتقدند كه مغفرت بدون توبه مستلزم خلف وعيد است و خلف وعيد مانند خلف وعده قبيح و محال است . عليهذا عقيده خاص ‍ معتزله در مورد وعد و وعيدها بـه مـسـاءله مـغـفـرت مـربـوط مـى شـود و از عقيده آنها در مورد حسن و قبح عقلى ناشى مى گردد.
منزله بين المنزلتين
اعـتـقـاد مـعـتـزله بـه اصـل مـنـزله بـيـن المـنـزلتـيـن بـه دنـبـال دو عـقـيده متضاد بود كه قبلا در جهان اسلام راجع به كفر و ايمان فساق پديد آمد. بـراى اوليـن بـار ((خوارج )) اين عقيده را اظهار كردند كه ارتكاب گناه كبيره بر ضد ايـمـان اسـت يـعـنى مساوى با كفر است پس مرتكب گناه كبيره كافر است . چنانكه مى دانيم خـوارج در اثـر حـادثـه ((حـكـمـيـت )) در جـنـگ صـفـيـن پـديـد آمـدنـد و ظـهورشان در نيمه اول قـرن اول هجرى ، يعنى در حدود سال 37 هجرى مقارن با خلافت اميرالمؤ منين على (ع ) بوده است .
در نـهـج البلاغه آمده است كه امير المومنين با آنها درباره اين مساءله مباحثه كرد و با ادله متقنى نظريه آنها را باطل ساخت .
خـوارج ، بـعـد از حـضـرت امـيـر نـيـز بـر ضـد خـلفـاى زمـان ، و اهـل امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكر و اهل تكفير و تفسيق بودند. چون غالب خلفا مرتكب گـنـاهـان كبيره مى شدند طبعا خوارج آنها را كافر مى دانستند و به همين جهت خوارج همواره در قطب مخالف سياستهاى حاكم قرار داشتند.
گـروه ديـگرى به وجود آمدند (يا آنها را سياستها به وجود آوردند) كه به نام ((مرجئه )) خـوانـده مـى شـدنـد. مـرجـئه از لحـاظ ارزش تـاءثـيـر گـنـاه در نـقـطـه مـقـابـل خـوارج قـرار داشـتـنـد، آنها مى گفتند اساس كار اين است كه انسان از نظر عقيده و ايـمـان كـه مـربوط به قلب است مسلمان باشد، اگر ايمان كه امر قلبى است درست بود، مـانـعـى نـدارد كـه عـمـل انـسـان فـاسـد بـاشـد، ايـمـان ، كـفـاره عمل بد است .
راءى و عـقـيـده مـرجـئه بـه نـفع دستگاه حاكم بود، يعنى موجب مى شد كه مردم اهميت زيادى بـراى فـسـق و فـجـورهـاى آنـهـا قـائل نـشـونـد و آنـهـا را بـا هـمـه تـبـهـكـاريـهـا اهـل بـهـشـت بدانند. مرجئه صريحا مى گفتند ((پيشوا هر چند گناه كند مقامش باقى است و اطـاعـتـش واجـب اسـت و نـمـاز پـشـت سـر او صـحـيـح اسـت )) بـه هـمـيـن دليـل خـلفـاى جـور از مـرجـئه حمايت مى كردند. مرجئه مى گفتند فسق و گناه هر چند كبيره باشد مضر به ايمان
نيست ، پس مرتكب كبيره مؤ من است نه كافر.
مـعـتزله عقيده ميانه اى ابراز داشتند، گفتند مرتكب كبيره نه مؤ من است و نه كافر، برزخ ميان آن دو است . معتزله نام اين مرحله ميانه را ((منزله بين المنزلتين )) گذاشتند.
گـويـنـد اول كـسـى كـه ايـن عـقـيـده را ابـراز كـرد و اصـل بـن عـطـاء شـاگـرد حـسـن بـصـرى بـود. روزى واصـل در مـحـضـر اسـتـادش نـشـسـتـه بـود كـه همين مساءله مورد اختلاف خوارج و مرجئه را پـرسـيـدنـد. پـيـش از ايـنـكـه حـسـن جـوابـى بـدهـد واصـل گـفـت : بـه عـقـيـده مـن اهـل كـبائر فاسقند نه كافر. بعد از جمعيت جدا شد - و به قولى حسن بصرى او را اخراج كـرد و كـنـاره گرفت و به تبليغ عقيده خود پرداخت . شاگرد و برادر زنش عمروبن عبيد نـيـز بـه او مـلحـق شـد. ايـنـجـا بـود كـه حـسـن گـفـت ((اعـتـزل غـنـا)) يـعـنـى واصـل از مـا جـدا شـد. و بـه قـولى مـردم گـفـتـنـد: ((اعـتـزلا قـول الامـه )) يـعـنـى واصـل و عـمـروبـن عـبـيـد از قـول هـمـه امـت جـدا شـدنـد و قول سومى اختراع كردند. امر به معروف و نهى از منكر
امـر بـه مـعـروف و نهى از منكر نيز از ضروريات اسلام و مورد اجماع و اتفاق عموم مسلمين است . اختلافاتى كه هست مربوط است به حدود و شروط آنها. مثلا خوارج امر به معروف و نهى از منكر را مشروط به هيچ شرطى نمى دانستند، معتقد بودند در همه شرايط بايد اين دو فرضيه صورت گيرد. مثلا ديگران احتمال موفقيت را و همچنين عدم ترتب مفسده اى مهمتر را شـرط وجـوب امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنكر مى دانستند، ولى خوارج به اين شروط قـائل نـبـودنـد. بـرخـى مـعـتـقـد بـودند كه امر به معروف و نهى از منكر صرفا قلبى و زبانى است ، يعنى قلبا بايد طرفدار معروف و مخالف منكر بود و لسانا نيز بايد به نفع معروفها و عليه منكرها تبليغ كرد. ولى خوارج معتقد بودند كه عنداللزوم بايد قيام كـرد و عـمـلا دسـت بـه كـار شد و براى امر به معروف و نهى از منكر بايد قيام به سيف كرد.
در مقابل ، گروهى بودند كه امر به معروف و نهى از منكر را مشروط به شرائط بالا مى دانـسـتـنـد و از حـد قـلب و زبـان هـم تـجـاوز نـمـى كـردنـد. احـمـد بـن حـنـبـل از ايـن گـروه شـمـرده شـده اسـت . طـبق عقيده اين گروه ، قيام خونين براى مبارزه با منكرات جايز نيست .
مـعـتـزله شـروط امـر به معروف و نهى از منكر را پذيرفتند، ولى آن را به قلب و زبان مـحـدود نـمـى دانستند، معتقد بودند كه اگر منكرات شايع شود، يا حكومت ، ستمگر باشد، بر مسلمين واجب است كه تجهيز قوا كنند و قيام نمايند.
پـس عـقـيـده خـاص مـعـتـزله در بـاب امـر بـه مـعـروف و نـهـى از مـنـكـر در مقابل اهل الحديث و اهل السنه اعتقاد به قيام در برابر مفاسد است همچنان كه خوارج نيز چنين نظرى داشتند، با تفاوتى كه اشاره شد.
افكار و آراء معتزله : 1 - الهيات
هـمچنانكه اشاره كرديم معتزله مسائل زيادى طرح كردند و از آنها دفاع نمودند. برخى از مـسـائل به الهيات مربوط مى شود و برخى به طبيعيات و برخى به اجتماعيات و برخى به انسان . مسائل الهيات بعضى مربوط است به امور عامه و بعضى به الهيات بالمعنى الاخـص . البـتـه مـقـصـد و مـقـصـود اصـلى مـعـتـزله مـانـنـد سـايـر مـتـكـلمـيـن مـسـائل الهـيـات بـالمـعـنـى الاخـص اسـت كـه در حـوزه عـقـايـد ديـنـى قـرار دارد. مـسـائل امور عامه از باب مقدمه است . همچنانكه بحث در طبيعات نيز براى متكلمين جنبه مقدمى دارد. يـعـنـى مـتـكـلمـيـن از ايـن جـهـت بـحث در طبيعات بحث مى كنند كه راهى براى اثبات يك اصـل ديـنـى بـاز نـمـايـنـد و يـا راه حـلى بـراى يـك اشـكـال پـيـدا كنند. ما در اينجا فهرست وار به پاره اى از آنها اشاره مى كنيم و از الهيات آغاز مى كنيم :
الف . توحيد صفاتى
ب . عدل
ج . مخلوق بودن كلام خدا (كلام صفت فعل است نه صفت ذات ).
د. افعال الله معلل به اغراض است (هر كار خدا براى يك فايده و نتيجه است ).
ه . مغفرت بدون توبه ناممكن است (اصل وعد و وعيد).
و. قديم منحصر به خداوند است . (در اين عقيده فقط فلاسفه مخالفند).
ز . تكليف مالايطاق محال است .
ح . افـعـال بـنـدگـان بـه هـيـچ وجـه مـخـلوق خـدا نـيـسـت ، و مـشـيـت الهـى بـه افعال بندگان تعلق نمى گيرد.
ط. عالم حادث است (در اين عقيده نيز فقط فلاسفه مخالفند).
ى . خداوند نه در دنيا نه در آخرت ديده نمى شود.
افكار و آراء معتزله : 2 - طبيعيات
الف . جسم مركب است از ذرات لايتجزى .
ب . بو، عبارت است از ذراتى كه در فضاپخش مى شود.
ج . طعم ، جز ذرات كه بر روى ذائقه اثر مى گذارد نيست .
د. روشنايى ، ذراتى است كه در فضا پخش مى شود.
ه‍. تداخل اجسام در يكديگر محال نيست (اين عقيده به بعضى از معتزله منسوب است ).
و. طـفـره مـحـال نـيـسـت (ايـن عـقيده نيز منسوب به بعضى از معتزله است ).
افكار و آراء معتزله : 3 - مسائل انسان
الف . انـسـان ، آزاد و مـخـتـار اسـت نـه مـجـبـور (ايـن مـسـاءله و مـسـاءله خـلق افعال و مساءله عدل الهى به هم مربوطاند).
ب . استطاعت (انسان قبل از هر فعلى قدرت فعل و ترك آن را دارد).
ج . مؤ من قادر بر كفر است و كافر قادر بر ايمان است .
د. فاسق نه مؤ من است و نه كافر.
ه . عقل پاره اى از مسائل را مستقلا (بدون نياز به راهنمايى قبلى شرع ) درك مى كند.
و. در تعارض حديث با عقل ، عقل مقدم است .
ز. قرآن را با عقل مى توان تفسير كرد.
افكار و آراء معتزله : 4 - مسائل اجتماعى و سياسى
الف . وجوب امر به معروف و نهى از منكر، هرچند مستلزم قيام به سيف باشد.
ب . امامت خلفاى راشدين به ترتيبى كه واقع شده صحيح بوده است
ج . عـلى (ع ) از خـلفـاى پيش از خودش افضل بوده است (اين ، عقيده بعضى از معتزله است نـه هـمـه آنـهـا. قـدمـاى مـعـتـزله بـه اسـتـثـنـاء واصـل بـن عـطـا ابـوبـكـر را افـضـل مـى دانـسـتـنـد ولى مـتـاءخـريـن آنـهـا غـالبـا عـلى (ع ) را افضل مى دانستند).
د. نقد صحابه پيغمبر و بررسى كارهاى آنها جايز است .
هـ. تحليل روش سياسى عمرو روش سياسى على (ع ) و مقايسه ميان آنها.
ايـنـهـا كـه گـفـتـه شـد نـمـونـه اى اسـت از مـسـائلى كـه مـعـتـزله طرح كرده اند و البته مـسـائل ديـگـر نـيـز غـيـر ايـن مـسـائل طـرح كـرده انـد. در بـرخـى از ايـن مـسـائل ، معتزله فقط با اشاعره طرف بوده اند و در بعضى با فلاسفه و در بعضى با شيعه و در بعضى با خوارج و در بعضى با مرجئه .
مـعتزله هيچ گاه تسليم فكر يونانى نشدند و فلسفه يونان را كه مقارن با طلوع و اوج مـعـتـزله وارد دنـيـاى اسـلامـى شـد بـه طـور در بـسـت نـپـذيـرفـتـنـد، بـلكـه بـا كـمـال شـهـامـت در رد فـلسفه و فلاسفه كتاب نوشتند، و آراء خود را ابراز داشتند. ستيزه مـتكلمين با فلاسفه ، هم به سود كلام تمام شد و هم به سود فلسفه ، يعنى هر دو علم را جـلوتـر بـرد و در آخـر كـار آنـچـنـان آن دو را بـه يـكـديـگـر نـزديـك كـرد كـه جـز در مـسـائل مـعـدودى اخـتـلاف نـظـر بـاقـى نماند. توضيح اين مطلب كه كلام چه خدماتى به فـلسـفه كرد و فلسفه چه خدماتى به كلام كرده است و اساسا تفاوت اساسى فلسفه و كلام چيست از عهده اين درسها خارج است .
سير تحولى و تاريخى
بديهى است كه همه اين مسائل ، همزمان و به وسيله يك فرد طرح نشده اند، تدريجا و به وسيله افراد گوناگون پديده آمده و موجب توسعه علم كلام گرديده اند.
در مـيـان مـسـائل نـامـبـرده ، ظـاهـرا قديمترين آنها مسائل جبر و اختيار است كه البته معتزله طـرفـدار اخـتـيـار بودند. و مسائل جبر و اختيار مساءله اى است كه در قرآن طرح شده است ، يعنى قرآن اين مطالب را به گونه اى طرح كرده است كه انديشه ها را بر مى انگيزد.
زيـرا از طـرفـى در بـرخـى آيـات تصريح شده كه انسان مختار و آزاد است و هيچ گونه جـبـرى در كـار نيست ، و از طرف ديگر در برخى آيات تصريح شده است كه همه چيز به مشيت و اراده خدا است .
ايـنـجا اين توهم پديده آمده است كه اين دو تيپ آيات با هم منافى است . لهذا بعضى آيات اختيار را تاءويل كردند و قائل به جبر شدند، و بعضى آيات مشيت و اراده (قضا و قدر) را تـاوئل كـردنـد و قـائل بـه اخـتـيـار شـدنـد. و البـته گروه سومى هم هستند كه هيچگونه تناقض و تنافيى ميان اين دو دسته آيات نمى بينند(4). به علاوه در كلمات على عليه السـلام بـحـث جـبر و اختيار زياد مطرح شده است . عليهذا طرح بحث جبر و اختيار مقارن است بـا خـود اسـلام . امـا گـروه بـنـدى مـسـلمـيـن و صـف آرايـى آنـهـا در مـقـابـل يـكـديـگـر و مـنـقـسـم شـدن بـه دو گـروه : جـبـرى و غـيـرجبرى ، در نيمه دوم قرن اول صـورت گـرفـت . مـى گـويند فكر اختيار اولين بار وسيله غيلان دمشقى و معبد جهنى تـبليغ شد. بنى اميه مايل بودند كه فكر جبر در ميان مردم تبليغ شود زيرا از اين فكر استفاده سياسى مى بردند. بنى اميه در زير اين سرپوش كه همه چيز از ناحيه خدا است : (آمنا بالقدر خيره و شره ) حكومت ظالمانه و تحميلى خودشان را توجيه مى كردند. لهذا هر فكر مبنى بر اختيار و آزادى بشر را سركوب مى كردند و به همين جهت غيلان دمشقى و معبد جهنى كشته شدند. در آنوقت طرفداران اختيار به نام قدريّه خوانده مى شدند.(5)
البـتـه مـسـاءله ((كـفـر فاسق )) قبل از مساءله جبر و اختيار موضوع بحث و گفتگو واقع شـد، زيـرا ايـن مـسـئله وسـيـله خـوارج در نـيـمـه اول قـرن اول هجرى مقارن با خلافت على عليه السلام مطرح شد، ولى خوارج به صورت كلامى از نـظريه خود دفاع نمى كردند ، و تنها موقعى كه در ميان معتزله طرح شد و موجب پيدايش نظريه ((منزلة بين المنزلتين )) گشت رنگ كلامى به خود گرفت .
مـسـاءله جـبـر و اخـتـيـار، بـه نـوبـه خـود مـسـائل : عـدل ، حـسـن و قـبـح ذاتـى و عـقـلى ، مـعـلّل بـودن افـعـال بـارى بـه اغـراض ، مـحـال بـودن تـكـليـف مـالايـطـاق و امثال اينها را به دنبال خود آورد.
در نـيـمـه اول قـرن دوم هـجـرى مـردمى به نام ((جهم بن صفوان )) عقايد خاصى درباره صـفـات خـداونـد ابـراز داشـت . مـورخـان ملل و نحل مدّعيند كه مساءله توحيد صفاتى يعنى ايـنـكـه صـفـات خـداونـد مـغـايـر بـا ذات نـيـسـت كـه مـعـتـزله اخـتـصـاصـا آن را ((اصل توحيد)) مى خوانند و همچنين مساءله نفى تشبيه ، يعنى اينكه خداوند به هيچ وجه شبيه مخلوقات نيست (اصل تنزيه ) اولين بار وسيله جهم بن صفوان ابراز شد و پيروان او را جـهـميّه ناميدند. معتزله همچنانكه در عقيده اختيار پيرو قدريه شدند، در عقيده توحيد و تـنـزيـه پـيـرو جـهـمـيـّه شـدند. خود جهم بن صفوان جبرى بود. معتزله عقيده جبرى جهم را نپذيرفتند ولى عقيده توحيدى او را پذيرفتند.
عـليـهـذا مـعـتـزله در دو اصـل اسـاسـى اصـول پـنـجـگـانـه خـود يـعـنـى اصـل تـوحـيـد و اصـل عـدل بـنـابـرايـن نـقـلهـا تـابـع دو فـرقـه ديـگـر بـودنـد، اصـل تـوحـيـد را از جـهـمـيـّه اقـتـبـاس كـردنـد و اصـل عـدل را از قـدريـه ، بـلكـه در حـقـيـقـت مـكـتـب مـعـتـزله تحول يافته و تكامل يافته قدريّه و جهميّه است .
راءس مـعـتـزله و آن كـسـى كـه اعـتـزال بـه صـورت يك مكتب با دست او پايه گذارى شد ((واصـل بـن عـطـاء غـزال )) اسـت ، كـه در پـيـش گـفـتـيـم كـه و اصـل شـاگـرد حـسـن بـصـرى بـود و در يـك جريان از حوزه درس او جدا شدو حوزه مستقلى تشكيل داد و بدين مناسبت حسن گفت : ((اعتزل عنا)) يعنى از ما جدا شد. معروف و مشهور است كـه بـه هـمـيـن مـنـاسـبـت بـود كه پيروان او ((معتزله )) ناميده شدند. ولى بعضى ديگر معتقدند كه علت اين نامگذارى چيزى ديگر است : كلمه معتزله ابتداء به گروهى گفته شده كـه در جـريـان جـنـگ جمل و صفين روش بى طرفى و كناره گيرى را انتخاب كردند، مانند سعدبن ابى قاص و زيد بن ثابت و عبدالله بن عمر. بعدها كه مساءله كفر و ايمان فاسق وسـيـله خـوارج طـرح شـد و مـسـلمين دو دسته شدند، گروهى راه سومى انتخاب كردند و آن كـنـاره گـيـرى و بـى طـرفـى بـود. يـعـنـى هـمـان روشـى كـه امـثال سعدبن ابى وقاص در سياست و مسائل حاد اجتماعى زمان خود پيش گرفتند، اينها در يـك مـسـاءله فـكـرى پـيـش گـرفتند. از اينرو به اينها نيز ((معتزله )) گفته شد يعنى ((بى طرفها)) و بعد اين نام براى اينها باقى ماند.
واصـل در سـال 80 هـجـرى مـتـولد شده و در سال 121 هجرى در گذشته است . بحثهاى او مـحـدود بـوده بـه مـسـاءله نفى صفات ، اختيار، منزله بين المنزلتين ، وعد و وعيد، و اظهار نظر درباره بعضى از اختلافات صحابه .
پـس از واصـل ، نـوبـت بـه عـمـروبـن عـبـيـد رسـيـد. عـمـرو بـرادر زن واصـل اسـت و نـظـريـات واصـل را تـوسـعـه داد و تكميل كرد. پس از عمرو، ابوالهذيل علاف و ابراهيم نظام ظهور كردند.

next page

fehrest page

back page