|
علم كلام
درس اول : تعريف علم كلام
مجموع تعليمات اسلامى سه بخش است
يـكـى از علوم اسلامى ، علم كلام است . علم كلام علمى است كه درباره عقائد اسلامى ، يعنى
آنـچه از نظر اسلام بايد بدان معتقد بود و ايمان داشت بحث مى كند، به اين نحو كه آنها
را توضيح مى دهد و درباره آنها استدلال مى كند و از آنها دفاع مى نمايد.
عـلمـاء اسـلامـى مـى گـويند: مجموع تعليمات اسلامى سه بخش است : الف - بخش عقايد،
يـعـنـى مـسـائل و مـعـارفـى كـه بايد آنها را شناخت و بدانها معتقد بود و ايمان آورد، مانند
مـسـاءله تـوحـيـد، صـفـات ذات بـارى تـعـالى ، نـبـوت عـامـه و خـاصـه و بـرخـى
مـسـائل ديـگـر. و البـتـه فـرق اسـلامـى در ايـنـكـه چـه چـيـزهـايـى از
اصول دين است و لازم است به آنها ايمان و اعتقاد داشت تا حدودى اختلاف نظر دارند.
ب - بخش اخلاق ، يعنى مسائل و دستورهايى كه درباره ((چگونه بودن )) انسان از نظر
صفات روحى و خصلتهاى معنوى است . از قبيل : عدالت ، تقوا، شجاعت ، عفت ، حكمت ، استقامت
، وفا، صداقت ، امانت و غيره .
ج - بـخـش احـكـام ، يـعـنـى مـسـائل مـربـوط بـه كـار و
عـمـل كـه چـه كـارهـايـى و چـگـونـه بـايـد انـجـام شـود، از
قـبـيـل نـماز، روزه ، حج ، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر، بيع ، اجاره ، نكاح ، طلاق ،
تقسيم ارث و غير.
عـلمى كه متصدى بخش اول است علم كلام است ، و علمى كه عهده دار بخش دوم است علم اخلاق
ناميده مى شود ، و علمى كه بخش سوم را بر ذمه دارد علم فقه نام گرفته است .
در ايـن تـقـسـيـم آنچه مقسم واقع شده است ((تعليمات اسلامى )) است يعنى چيزهايى كه
جـزو مـتن اسلامى است ، نه علوم اسلامى كه امورى راهم كه مقدمه اى است بر تحقيق درباره
تعليمات اسلامى شامل مى گردد مانند ادبيات ، منطق و احيانا فلسفه .
ثـانـيـا در ايـن تـقـسـيـم جـهـت ارتـباط تعليمات اسلامى با ((انسان )) مورد توجه قرار
گـرفـتـه است ، چيزهايى كه مربوط است به عقل و انديشه انسان ((عقايد)) خوانده شده
اسـت و چـيـزهـايـى كـه مـربـوط است به خلق و خوى انسان ((اخلاق )) خوانده شده است و
چيزهايى كه مربوط است به عمل و كار انسان ((فقه )) نام گرفته است .
هـمـچـنـانـكه در درسهاى كليات علم فقه خواهيم گفت ، علم فقه هر چند از آن وجهه نظر كه
فـقـهـا بـحـث مـى كـنـنـد يـك عـلم اسـت ، از وجـهـه ديـگـر
مشتمل بر علوم متعدده است .
بـه هـر حـال عـلم كـلام ، عـلم عـقـائد اسـلامـى اسـت . در گـذشـتـه بـه آن ، عـلم
((اصول دين )) يا علم ((توحيد و صفات )) هم مى گفته اند.
آغاز علم كلام
درباره آغاز علم كلام و اينكه از چه وقت در ميان مسلمين پديد آمد نمى توان دقيقا اظهار نظر
كـرد. آنـچـه مـسـلم اسـت ايـن اسـت كـه در نـيـمـه دوم قـرن
اول هـجـرى پـاره اى از مـسـائل كـلامـى از قـبـيـل بـحـث جـبـر و اخـتـيـار و بـحـث
عـدل در مـيـان مـسـلمين مطرح بوده است و شايد نخستين حوزه رسمى اين مباحث حوزه درس حسن
بصرى متوفا در 110 هجرى است .
در مـيـان مـسـلمـيـن دو شـخـصـيـت از شـخـصـيـتـهـاى نـيـمـه دوم قـرن
اول نـام بـرده مـى شـود كـه سـخـت از اختيار و آزادى انسان دفاع مى كرده اند: معبد جهنى و
غـيـلان دمـشـقـى . در مـقـابـل ، افرادى بوده اند كه طرفدار عقيده جبر بوده اند. معتقدان به
اختيار و آزادى به نام ((قدرى )) و منكران آن به نام ((جبرى )) معروف شدند.
تـدريـجـا مـوارد اخـتـلاف ايـن دو دسـتـه بـه يـك سـلسـله
مـسـائل ديـگـر در الهـيـات ، طـبـيـعـيـات و اجـتـمـاعـيـات و بـرخـى
مـسـائل مـربـوط بـه انـسـان و مـعـاد كـشـيـده شـد و مـسـاءله جـبـر و اخـتـيـار يـكـى از
مـسـائل مـورد اخـتـلاف بـود. قـدريـون در ايـن دوره هـا به نام ((معتزله )) خوانده شدند و
جبريون به نام ((اشاعره )).
مستشرقين و اتباع آنها اصرار دارند كه آغاز بحثهاى استدلالى در جهان اسلام را از اينجا و
يا امثال آن بدانند.
امـا حـقـيـقـت اين است كه بحث استدلالى درباره اصول اسلامى از خود قرآن كريم آغاز شده
اسـت و در سـخـنـان رسـول اكـرم (ص ) و مـخـصوصا در خطب اميرالمؤ منين على (ع ) تعقيب و
تفسير شده است ، گو اينكه سبك و اسلوب اين مباحث با سبك و اسلوبى كه متكلمين اسلامى
داشتند متفاوت است .
تحقيق يا تقليد
قـرآن كـريـم ، ايـمان را بر پايه تعقل و تفكر گذاشته است . قرآن همواره مى خواهد كه
مـردم از انـديـشـه بـه ايـمان برسند. قرآن در آنچه بايد به آن مؤ من و معتقد بود و آنرا
شـنـاخـت ((تـعـبـد)) را كـافـى نـمـى دانـد. عـليـهـذا در
اصـول ديـن بـايد منطقا تحقيق كرد. مثلا اينكه خداوند وجود دارد و يكى است مساءله اى است
كه منطقا بايد به آن پى برد، و همچنين اينكه حضرت محمد صلى الله عليه و آله پيامبر
خـدا اسـت ايـن بـاعـث شـد كـه عـلم اصـول ديـن از هـمـان قـرآن
اول پايه گذارى شود.
پـيوستن اقوام و ملل مختلف به اسلام با يك سلسله افكار و انديشه ها، و همزيستى مسلمين
بـا اربـاب ديـانـات ديـگـر از قـبيل يهوديان و مسيحيان و مجوسيان و صابئين ، و مجادلات
مـذهـبـى كـه مـيـان مـسـلمـيـن و آن فـرقـه هـا رخ مى داد، و خصوصا پيدايش گروهى به نام
((زنـادقـه )) در جـهان اسلام كه به طور كلى ضد دين بودند با توجه به آزاديى كه
خلفاى عباسى (در حدودى كه با سياست برخورد نداشت ) داده بودند، و پيدايش فلسفه
در عالم اسلامى كه به نوبه خود شكوك و شبهاتى بر مى انگيخت ، موجب شد كه بيش از
پيش ضرورت تحقيق در مبانى ايمانى اسلامى و دفاع از آنها در ميان مسلمين احساس شود و
موجب ظهور متكلمان برجسته اى در قرنهاى دوم و سوم و چهارم گرديد.
اولين مساءله
ظـاهـرا اوليـن مـسـاءله اى كـه در مـيـان مـسـلمـيـن مـورد بـحـث و
قـيـل و قال ولم و لانسلم واقع شد مساءله ((جبر و اختيار)) بود، و اين بسيار طبيعى بود،
زيـرا اولا ايـن مـسـاءله چون با سرنوشت انسانها مربوط است مورد علاقه هر انسان بالغ
الفـكـرى اسـت . شـايـد جـامـعـه اى يـافـت نگردد كه مردمش به مرحله بلوغ فكرى رسيده
بـاشـنـد و ايـن مـسـاءله در آن جامعه طرح نشده باشد. ثانيا قرآن مجيد آيات زيادى در اين
زمينه دارد كه محرك انديشه ها در اين مساءله اساسى مى گردد (1).
عليهذا دليلى ندارد كه ما در جستجوى منشاء ديگرى براى طرح اين مساءله در جهان اسلامى
بـشـويـم . مـسـتـشـرقـيـن ، مـعمولا براى اينكه اصالت علوم و معارف اسلامى را نفى كنند،
كـوشـش دارنـد بـه هـر نحو هست براى همه علومى كه در ميان مسلمين پديد آمده ريشه اى از
خـارج از دنـيـاى اسـلام ، خـصـوصا از دنياى مسيحيت بيابند. از اينرو كوشش دارند به هر
نـحـو هـسـت ريشه اصلى علم كلام را از خارج بدانند همچنانكه نظير اين كار را در مورد علم
نحو، عروض (و شايد معانى ، بيان و بديع ) و عرفان اسلامى كرده اند.
بحث جبر و اختيار كه ضمنا بحث قضا و قدر هم هست ، يعنى از آن جهت كه به انسان مربوط
است ((جبر و اختيار)) است و از آن جهت كه به خدا مربوط است ((قضا و قدر)) است ، خود
بـحـث عـدل را بـه مـيـان آورد، زيـرا رابـطـه آشـكـار ميان جبر و ظلم از يك طرف و اختيار و
عدل از طرف ديگر ديده مى شد.
بـحـث عـدل ، بحث حسن و قبح ذاتى افعال را به ميان آورد، و اين بحث به نوبه خود بحث
عـقـل و مـسـتـقـلات عـقـليه را به ميان كشيد، و اينها همه بحث ((حكمت )) يعنى غايت و غرض
حـكـيـمانه داشتن ذات بارى را موجب شد(2) و كم كم بحث به توحيد افعالى و سپس به
توحيد صفاتى كشيده شد كه بعدها در اين باره توضيح خواهيم داد.
صـف آرايـى مـيـان بـحـثـهـاى كلامى بعدها خيلى توسعه و دامنه پيدا كرد، به بسيارى از
مسائل فلسفى كشيده شد از قبيل بحث در جواهر و اعراض و تركب جسم از اجزاء لا يتجزى و
مـسـاءله ((خـلا)) و غـيـره . زيـرا مـتـكـلمـيـن طـرح ايـن
مـسـائل را بـه عـنـوان مـقـدمـه اى بـراى مـسـائل مـربـوط بـه
اصول دين خصوصا مسائل مربوط به مبدا و معاد لازم مى شمردند.
از ايـنـرو بـسيارى از مسائل كه در قلمرو فلسفه بود در قلمرو علم كلام هم قرار گرفت .
فلسفه و كلام مسائل مشترك زيادى دارند.
اگـر كـسـى كـتـب كـلام را خـصـوصـا كـتب كلاميه اى كه از قرن هفتم به بعد تاءليف شده
مـطالعه كند مى بيند اكثر مسائل كلامى اسلامى همانها است كه فلاسفه خصوصا فلاسفه
اسـلامـى در كـتـب خـود طـرح كـرده انـد. فـلسـفـه اسـلامـى و كلام اسلامى در يكديگر زياد
تاءثير كرده اند.
يـكـى از آن تـاءثـيـرات ايـن اسـت كـه كـلام بـراى فـلسـفـه
مسائل جديدى جبرا مطرح ساخت و فلسفه نيز موجب شد دائره كلام وسعت يابد به اين معنى
كـه ضـرورت طـرح بـسـيارى از مسائل فلسفى در قلمرو كلام لازم شناخته شد. شايد به
يـارى خـدا مـا بعدا توفيق بيابيم و نمونه هايى از هر دو قسم كه به آنها اشاره كرديم
بياوريم .
كلام عقلى و كلام نقلى
عـلم كـلام در عـيـن ايـنـكـه يـك علم استدلالى و قياسى است ، از نظر مقدمات و مبادئى كه در
استدلالات خود به كار مى برد مشتمل بر دو بخش است : عقلى و نقلى .
بـخـش عـقـلى كـلام ، مـسـائلى اسـت كـه مـقـدمـات آن صـرفـا از
عـقـل گـرفـتـه شـده است و اگر فرضا به نقل استناد شود به عنوان ارشاد و تاييد حكم
عـقـل اسـت ، مـثـل مـسـائل مـربـوط بـه تـوحـيـد و نـبـوت و بـرخـى از
مـسـائل مـعـاد. در ايـنـگـونـه مـسـائل اسـتـنـاد بـه نـقل كتاب و سنت كافى نيست ، صرفا از
عقل بايد استمداد شود.
بـخـش نـقلى كلام ، مسائلى است كه هر چند از اصول دين است و بايد به آنها مؤ من و معتقد
بود، ولى نظر به اينكه اين مسائل فرع بر نبوت است ، نه مقدم بر نبوت و نه عين آن ،
كـافـى اسـت كـه از طـريـق وحـى الهـى يـا سـخـن قـطـعـى پـيـامـبـر مـطـلب اثـبـات شـود،
مـثـل مـسـائل مـربـوط بـه امـامـت (البـتـه بـه عـقـيـده شـيـعـه كـه امـامـت را از
اصول دين اسلام مى داند) و اكثر مسائل مربوط به معاد.
درس دوم : موضوع علم كلام
علم كلام اسلامى علمى است كه درباره اصول دين اسلام بحث مى كند
در تـعـريـف عـلم كـلام اسـلامـى كـافـى اسـت كـه بـگـوئيـم عـلمـى اسـت كـه دربـاره
اصـول ديـن اسـلام بـحـث مـى كـنـد، بـه ايـن نـحـو كـه چـه چـيـز از
اصـول دين است و چگونه و با چه دليل اثبات مى شود، و جواب شكوك و شبهاتى كه در
مـورد آن وارد مـى شـود چـيـسـت ؟ در كـتـب منطق و فلسفه بحثى هست راجع به اينكه هر علمى
مـوضـوعـى خـاص دارد و تـمـايـز مـسـائل هـر عـلمـى از
مسائل علم ديگر به حسب تمايز موضوعات آن علوم است .
البـتـه ايـن ، مطلب درستى است . علومى كه مسائل آنها وحدت واقعى دارند چنين است . ولى
مـانـعـى نـدارد كـه عـلمـى داشـتـه بـاشـيـم كـه وحـدت
مـسـائل آن اعـتـبـارى بـاشـد و مـوضـوعـات متعدده و متباينه داشته باشد و يك غرض و هدف
مشترك منشاء اين وحدت و اعتبار شده باشد.
عـلم كـلام از نـوع دوم اسـت ، يـعـنـى وحـدت مسائل كلامى ، وحدت ذاتى و نوعى نيست بلكه
وحـدت اعـتـبارى است . از اينرو ضرورتى ندارد كه در جستجوى موضوع واحدى براى علم
كلام باشيم .
عـلومـى كـه وحـدت مـسـائل آنـهـا وحـدت ذاتـى اسـت ، امـكـان نـدارد كـه از نـظـر
مسائل متداخل باشند، يعنى برخى مسائل ميان آنها مشترك باشد، ولى علومى كه وحدت آنها
اعتبارى است و يا يك علم كه وحدت مسائلش اعتبارى است با علمى ديگر كه وحدت مسائلش
ذاتى است ، هيچ مانعى ندارد كه از نظر مسائل
مـتـداخـل بـاشـنـد. عـلت تـداخـل مـسـائل فـلسـفـى و كـلام و يـا
مسائل روانشناسى و كلام و يا مسائل اجتماعى وكلام همين امر است .
بـرخـى از عـلمـاى اسلامى در صدد بر آمده اند براى علم كلام موضوع و تعريفى بيابند
نـظـيـر مـوضوع و تعريفى كه براى علوم فلسفى هست ، و نظريات مختلفى در اين زمينه
ابـراز كرده اند. و اين اشتباه است . زيرا موضوع مشخص داشتن مربوط است به علومى كه
مـسـائل آن عـلوم وحـدت ذاتـى دارنـد، امـا عـلومـى كـه
مسائل آنها وحدت اعتبارى دارند نمى توانند موضوع واحدى داشته باشند. در اينجا بيش از
اين نمى توان بحثى كرد.
نامگذارى
يك بحث ديگر اين است كه چرا اين علم به نام ((كلام )) ناميده شد و در چه زمانى اين نام
به آن داده شد؟ برخى گفته اند به اين سبب كلام ناميده شد كه قدرت دارنده خود را سخن
و اسـتـدلال فـزونـى مـى دهد. برخى مى گويند از آن جهت كلام ناميده شد كه روش و عادت
عـلمـاء ايـن فـن ايـن بـود كـه در كـتـب خـود سـخـن خـود را بـا تعبير ((الكلام فى كذا)) و
((الكـلام فـى كذا)) آغاز مى كردند. بعضى گفته اند از آن جهت كلام ناميده شد كه سخن
در اطراف مباحثى بود كه به عقيده اهل حديث درباره آنها بايد سكوت كرد. و بعضى گفته
انـد كـه ايـن نـام آنگاه به ميان آمده كه بحث مخلوق بودن و يا مخلوق نبودن كلام الله ميان
مـسـلمين طرح گرديد و صف آرائى شديدى شد و مردم زيادى كشته شدند و به همين مناسبت
آن دوره را دوره ((مـحـنـت )) نـامـيـده انـد. يـعـنـى چـون در دوره مـحـنـت اكـثـر مـبـاحـثـات
اصـول ديـنـى در اطـراف حـدوث و قـدم كـلام الله دور مـى زد، عـلم
اصـول ديـن به نام ((علم كلام )) ناميده شده . اينها وجوهى است كه در وجه تسميه ((علم
كلام )) گفته شده است .
مذاهب و فرق كلامى
مـسـلمـيـن هـمـانـطـور كـه از نـظـر فـقـهـى و آنـچـه مـربـوط اسـت بـه فـروع ديـن و
مـسـائل عـمـلى ، مـذاهـب و روشـهـاى مـختلفى پيدا كردند و از اين جهت به فرقه هاى مختلف
تـقـسـيـم شـدند: جعفرى ، زيدى ، حنفى ، شافعى ، مالكى ، حنبلى ، و هر فرقه اى فقهى
مخصوص به خود دارد، از نظر مسائل اعتقادى و چيزهايى كه مربوط است به ايمان و اعتقاد
مـسـلمـانـان نـيـز فـرقـه شـدنـد و هـر فـرقـه اى مـبـانـى و
اصـول اعـتـقـادى مـخـصـوص بـه خـود دارد. اهم مذاهب كلامى عبارت است از: شيعه ، معتزله ،
اشاعره ، مرجئه .
ايـنـجـا مـمـكـن اسـت پـرسـشـى پـيـش آيـد و اظـهـار تـاءسـف شـود كـه چـرا مـسـلمـيـن در
مـسائل كلامى و مسائل فقهى اين اندازه فرقه فرقه شدند و وحدت كلامى و فقهى خود را
از دسـت دادنـد؟ اخـتـلاف در مـسـائل كـلامـى سبب مى گردد كه مسلمين در بينش اسلامى وحدت
نـداشـتـه بـاشـنـد و اخـتـلاف در مـسـائل فـقـهـى مـوجـب مـى شـود كـه
عمل مسلمين نيز يكنواختى خود را از دست بدهد.
ايـن سـؤ ال و هـم ايـن تـاءسـف بـجـا اسـت ، امـا لازم اسـت بـه دو نـكـتـه اشـاره شـود. نكته
اول ايـن اسـت كـه اخـتـلاف مـسـلمـين در مسائل كلامى و فقهى نه به آن اندازه است كه پايه
وحـدت بـيـنـش اعـتـقـادى و روش عـلمـى آنـهـا را بـه كـلى
مـتزلزل كند، مشتركات اعتقادى و عملى آنها آن اندازه زياد كه مفترقات آنها كمتر مى تواند
ضربه اساسى وارد نمايد.
نـكـتـه دوم ايـن اسـت كـه اخـتـلاف فـكرى و نظرى در جامعه ها با همه وحدتها و اتفاقها در
اصول فكرى ، لابد منه است ، و تا آنجا كه مبنا و ريشه اختلافات ، طرز استنباطها باشد
نـه غـرضـها، مفيد هم هست يعنى موجب تحرك و تجسس و بحث و كاوش و پيشرفت است . آرى
آنـجـا كه اختلافات با تعصبات و جانبداريها و گرايشهاى بى منطق احساساتى توام مى
گـردد و مـسـاعـى افـراد بـجـاى اينكه صرف در اصلاح روش خود بشود صرف تحقير و
تهمت و افترا به رقيب مى شود موجب بدبختى است .
در مـذهـب شـيـعـه ، مـردم مـكـلفـنـد كـه از مجتهد زنده تقليد نمايند، مجتهدان موظفند مستقلا در
مـسائل ، تفكر و اجتهاد نمايند و به آنچه از اسلاف و بزرگان رسيده بسنده نكنند. اجتهاد
و اسـتـقـلال در تـفـكـر، خـود بـه خود منجر به اختلاف نظرهايى مى گردد، اما اين اختلاف
نظرها به فقه شيعه حيات و حركت داده است .
پـس مـطـلق اختلاف ، محكوم نيست . اختلافى محكوم است كه ناشى از سوء نيت و غرضرانى
بـاشـد و يـا در مـورد مـسـائلى بـاشـد كه راه اصلى مسلمين را از يكديگر جدا مى كند مانند
مساءله امامت و رهبرى ، نه مسائل فرعى و غير اصلى .
امـا بـررسـى تـاريـخ فكرى مسلمين و اينكه چه اختلافاتى از سوء نيتها و غرضرانيها و
تعصبها ناشى شده و چه اختلافاتى لازمه طبيعى تفكر عقلى مسلمين بوده است ، و هم اينكه
آيـا هـمـه مـسـائل كـلامـى را بـايـد جـزء مـسـائل اصـلى و هـمـه
مسائل فقهى را جزء مسائل غير اصلى به شمار آورد، و يا ممكن است مساءله اى كلامى از اين
نـظـر اصالت نداشته باشد و مساءله اى فقهى اصالت داشته باشد، بحثهايى است كه
عهده اين درس خارج است .
قـبـل از آنـكه به نقل مذاهب كلامى بپردازيم لازم است به يك جريان در جهان اسلامى اشاره
نـمـائيـم و آن ايـنـكـه گـروهـى از عـلمـاء اسـلامـى از
اصل با كلام يعنى بحث عقلى در مسائل اصولى اسلامى ، مخالف شدند و آنرا ((بدعت ))
حـرام دانـسـتـنـد. ايـنـهـا بـه نـام ((اهـل حـديـث )) مـعـروفـنـد. احـمـدبـن
حـنـبـل كـه يـكـى از ائمـه فـقـهـى اهـل تـسـنـن اسـت در راءس
((اهـل الحـديث )) قرار دارد. حنابله به طور كلى با كلام اعم از كلام معتزلى يا اشعرى ،
چـه رسـد بـه شـيـعـى مـخـالفند و به طريق اولى با منطق و فلسفه مخالفند. اين تيميه
حـنـبـلى كـه از شـخـصـيـتـهـاى بـرجـسـته دنياى جماعت است فتوا به حرمت كلام و منطق داده .
جلال الدين سيوطى نيز كه اهل الحديث است كتابى دارد به نام ((صون المنطق و الكلام عن
المـنـطق و الكلام )). مالك بن انس يكى ديگر از ائمه جماعت نيز هر گونه بحث و كاوشى
را در مـسـائل اعـتـقـادى غـيـر جـايـز مـى شـمـرد. مـا در مـقـدمـه جـلد پـنـجـم
اصول فلسفه و روش رئاليسم موقف شيعه را در اين زمينه بيان كرده و توضيح داده ايم
.
اهم مذاهب كلامى همانطور كه قبلا اشاره شد عبارت است از شيعه ، معتزله ، اشاعره ، مرحبه
. بـرخـى ، مـذهـب خوارج و مذهب باطنيه يعنى مذهب اسماعيلى را نيز جزء مذاهب كلامى اسلامى
بـه حساب آورده اند (3). ولى از نظر ما هيچيك از اين دو مذهب را جزء مذاهب كلامى اسلامى
نـمـى تـوان آورد. امـا خـوارج بـدان جـهـت كـه هـر چـنـد عـقـايـد خـاصـى در
اصـول ديـن ابـراز داشـتـنـد و شـايـد اوليـن مـسـائل
اصـول ديـنـى از طرف آنها طرح شد، يعنى آنها بودند كه پاره عقايد در مورد امامت و كفر
فـاسـق آوردند و منكر آن عقايد را كافر دانستند، ولى اولا يك مكتب فكرى و استدلالى وجود
نـيـاوردنـد و بـه عـبـارت ديگر آنها يك نظام فكرى در جهان اسلام نيافريدند و ثانيا از
نـظـر مـا شـيـعـيـان انـحـرافـات فـكـرى خـوارج در حـدى اسـت كـه
مـشـكـل اسـت بتوان آنها را در زمره مسلمين به حساب آورد. چيزى كه كار را آسان مى كند اين
است كه خوارج منقرض شدند و تنها يك فرقه آنها كه ((اباضيّه )) ناميده مى شوند كم
و بـيـش پـيـروانـى دارنـد. ابـاضـيـه مـعـتـدلتـريـن فـرق خـوارج بـودنـد و بـه هـمـيـن
دليل تاكنون منقرض نشده اند.
بـاطـنـيـه نـيـز آن قـدر انـديـشـه هـاى اسـلامـى بـر اسـاس بـاطـنـيـگـرى
دخـل و تـصـرف كـرده انـد كـه مـى تـوان گـفـت اسـلام را ((قـلب )) كـرده انـد. بـه هـمين
دليل مسلمين جهان حاضر نيستند آنها را جزء فرق اسلامى به شمار آورند.
در حدود سى سال پيش كه ((دارالتقريب بين المذاهب الاسلاميه )) در قاهره تاءسيس شد و
مـذاهـب : شـيـعـه امـامـيه ، زيدى ، حنفى ، شافعى ، مالكى ، حنبلى ، هر كدام نماينده داشتند،
اسـمـاعـيـليـان خـيـلى كوشش كردند كه نماينده بفرستند ولى از طرف ساير مسلمين مورد
قبول واقع نشد.
بـاطـنـيـه ، عـلى رغم انحرافات زيادشان ، برخلاف خوارج كه از خود مكتب و نظام فكرى
نداشتند، از يك مكتب كلامى و فلسفى نسبتا قابل توجهى برخوردارند، شخصيتهاى فكرى
با اهميتى در ميان آنها ظهور كرده است و كتب قابل توجهى نيز از آنها ياد گار مانده است .
اخيرا مستشرقين عنايت فراوانى به افكار و آثار باطنيه نشان مى دهند.
از جـمـله شـخـصـيتهاى برجسته اسماعيليه ((ناصر خسرو علوى )) شاعر فارسى زبان
معروف متوفا در سال 841 هجرى است . كتاب ((جامع الحكمين )) و كتاب ((وجه دين )) و
((خـوان اخـوان )) او مـعروف و مشهور است . و از جمله ((ابوحاتم رازى )) متوفا در 332
صـاحـب كـتـاب ((اعـلام النـبـوه )) است . و ديگر ((ابويعقوب سجستانى )) صاحب كتاب
((كشف المحجوب )) و متوفا در حدود نيمه دوم قرن چهارم است . ترجمه فارسى اين كتاب
اخيرا چاپ و منتشر شده است .
يـكـى ديـگـر از شـخـصـيـتـهـاى مـعـروف اسـمـاعـيـليـه ((حـمـيـدالدين كرمانى )) شاگرد
((ابـويـعـقـوب سـجـسـتانى )) است . ((حميدالدين )) كتب زيادى در زمينه مذهب اسماعيليه
تـاءليـف كـرده اسـت . يـكـى ديـگـر ((ابوحنيفه نعمان بن ثابت )) معروف به ((قاضى
نعمان )) است كه به عنوان ((ابوحنيفه شيعى )) (شيعه اسماعيلى ) معروف است . اين مرد
اطـلاعـاتـش در فقه و حديث خوب است ، كتاب معروف ((دعائم الاسلام )) او سالها پيش در
تهران با حروف سنگى چاپ شده است .
درس سوم : معتزله
پيدايش فرقه معتزله
بحث خود را به علتى كه بعدا توضيح خواهيم داد از معتزله آغاز مى كنيم .
پـيـدايـش فـرقـه مـعـتـزله در اواخـر قـرن اول هـجـرى و يـا
اوايـل قـرن دوم هـجـرى صـورت گـرفـت . بـديـهـى است كه علم كلام مانند همه علوم ديگر
تدريجا توسعه يافت و تكامل پيدا كرد.
ما نخست فهرست وار اصول عقائد معتزله و به عبارت بهتر مشخصات اصلى مكتب معتزله را
ذكر مى كنيم و سپس شخصيتهاى معروف آنها را با اشاره به سرگذشت تاريخى اين قوم
ياد مى كنيم و آنگاه سير تحولى عقائد آنها را بيان مى نمائيم .
مسائل معتزله زياد است ، منحصر به امور دينى محض كه از نظر معتزله بايد به آنها معتقد
و مـؤ مـن بـود نـيـسـت ، شـامل يك سلسله مسائل طبيعى ، اجتماعى ، انسانى ، فلسفى نيز كه
مـسـتـقـيـمـا در حـوزه مـسـائل ايـمـانـى نـيـسـت مـى گـردد، ولى البـتـه هـمـه آن
مـسـائل بـه نـحـوى بـا مـسـائل ايـمـانـى مـربـوط اسـت و بـه عـقـيـده مـعـتـزله تـحـقـيـق در
مسائل ايمانى بدون تحقيق در اين مسائل ناميسر است .
اصول
اعتزال
خود معتزله پنج مساءله را از اصول اعتزال مى شمارند:
الف . توحيد، يعنى عدم تكثر ذات و صفات .
ب . عدل ، يعنى خداوند عادل است و ظالم نيست .
ج . وعد و وعيد، يعنى خداوند به بندگان وعده پاداش اطاعت و وعيد كيفر معصيت داده است ، و
هـمانطور كه وعده پاداش مطيعان تخلف بردار نيست ، وعيد معصيت معصيت كاران نيز تخلف
بردار نيست . پس آمرزش تنها هنگامى ميسر است كه بنده توبه كرده باشد. مغفرت بدون
توبه هرگز صورت نمى گيرد.
د. مـنـزلة بـيـن المـنـزلتين ، يعنى فاسق (مرتكب گناه كبيره ، مثلا شارب الخمر، زناكار،
دروغگو و امثال اينها) نه مؤ من است و نه كافر، فسق حالتى است بين كفر و ايمان .
ه . امـر بـه معروف و نهى از منكر. نظر خاص معتزله درباره امر به معروف و نهى از منكر
ايـن اسـت كـه اولا راه شـنـاخـت مـعـروف و مـنـكـر مـنـحـصـر بـه شـرع نـيـسـت ،
عـقل نيز قادر است لااقل پاره اى از معروفها و منكرها را مستقلا تشخيص دهد، و ثانيا مشروط
به وجود امام نيست ، وظيفه عموم مسلمين است ، خواه امام و پيشوائى باشد و خواه نباشد تنها
بـعـضـى از مـراتـب آن اسـت كـه اجـراء آنـها بر عهده امامان و متصديان امور مسلمين است ، از
قبيل اقامه حدود شرعيه و حفظ مرزهاى كشورهاى اسلامى و ساير كارهاى حكومتى اسلامى .
مـتـكـلمـيـن مـعـتـزلى احـيـانـا كـتـابـهـاى مـسـتـقـلى دربـاره ايـن
اصـول پـنـجـگـانه نوشته اند مانند كتاب معروف ((قاضى عبدالجبار معتزلى )) معاصر
((صـاحـب بـن عـبـاد)) و ((سـيـد مـرتـضـى عـلم المـهـدى )) بـه نـام
((الاصول الخمسه )).
هـمـانـطـور كـه مـلاحـظـه مـى شـود، تـنـهـا اصـل تـوحـيـد و
اصـل عـدل اسـت كـه مـى تـوان جـزء مـسـائل ايـمـانـى و اعـتـقـادى بـه شـمـار آورد، سـه
اصـل ديـگـر فـقـط مـعـرف و مـشـخـص مـكـتـب مـعـتـزل اسـت . حـتـى
اصـل عـدل نـيـز اگـر چـه از آن نـظـر كـه از مـسـلمـات قـرآن است و ضرورى دين است جزء
اصـول اعـتـقـادى اسـت ، ولى از آن جهت جزء اصول پنجگانه قرار داده شده است كه مشخص
مـكـتـب آنـهـا اسـت . والا اصـل عـلم و يـا اصل قدرت (اينكه خدا عالم است و قادر است ) نيز از
ضروريات اسلام است و جزء مسائل اعتقادى است .
چـرا عـدل جـزء اصـول اعـتـقـادى شـمـرده شـده حـال آنـكـه
عدل يكى از صفات خداوند است
در مذهب شيعه نيز اصل عدل يكى از اصول پنجگانه اعتقادى شمرده شده است . طبعا اين سؤ
ال پيش مى آيد كه چه خصوصيتى براى اصل
عـدل اسـت كـه جـزء اصـول اعـتـقـادى شـمـرده شـده اسـت و
حـال آنـكـه عـدل يـكـى از صـفـات خـداونـد اسـت ، هـمـانـطـورى كـه خـداونـد
مـتـعال عادل است ، عالم و قدير وحى و مدرك و سميع و بصير هم هست ، و به همه اينها نيز
بايد مؤ من و معتقد بود، پس چرا تنها ((عدل )) اين امتياز را يافته است ؟
پاسخ اين است كه ((عدل )) هيچ امتيازى نسبت به ساير صفات ندارد. متكلمين شيعه از اين
جـهـت ايـن اصـل را جـزء اصـول اعـتـقـادى شـيـعـه ذكـر كـرده انـد كـه اشـاعـره - كه اكثريت
اهـل تـسـنـن را تـشكيل مى دهند - منكر اين اصل هستند، ولى منكر علم ، حيات ، اراده و... نيستند.
لهذا اعتقاد به عدل جزء مشخصات اعتقادى شيعه به شمار مى رود، همچنانكه جزء مشخصات
اعتقادى معتزله نيز هست .
|