در جهان اسلام در ميان عرفا متكلمين ، محدثين از اين كسان مى بينيم . از آن ميان از ابوسعيد
ابـوالخـيـر، سـيـرافـى ، ابن تيميه جلال الدين سيوطى ، امين استرآبادى بايد نام برد.
عرفا به طور كلى ((پاى استدلاليان را چوبين مى دانند)). آنچه از ابوسعيد ابوالخير
مـعـروف اسـت ايـراد ((دور)) اسـت كـه بـر شـكـل
اول وارد كـرده و بـوعـلى بـه آن جـواب داده اسـت (مـا بـعـدا آن را نـقـد و
تـحـليـل خـواهيم كرد). سيرافى هر چند شهرت بيشترش به علم نحو است اما متكلم هم هست .
ابـوحـيـان تـوحـيـدى در كـتاب ((الامتاع والمؤ انسه )) مباحثه عالمانه او را با ((متى ابن
يـونـس )) فـيـلسـوف مـسـيـحـى در مـجـلس ديـو ابـن الفـرات دربـاره ارزش مـنـطـق
نـقـل كـرده اسـت ، و محمد ابوزهره در كتاب ((ابن تيميه )) آن را بازگو نموده است . خود
ابـن تـيـمـيه كه از فقها و محدثين بزرگ اهل تسنن و پيشواى اصلى وهابيه به شمار مى
رود كتابى دارد به نام ((الرد على المنطق )) كه چاپ شده است .
جلال الدين سيوطى نيز كتابى دارد به نام ((صون المنطق والكلام عن المنطق و الكلام ))
كـه در رد عـلم مـنـطـق و عـلم كلام نوشته است . امين استرآبادى كه از علماى بزرگ شيعه و
راس اخـبـاريـيـن شـيـعـه و مـعـاصـر بـا اوايل صفويه است ، كتابى دارد به نام ((فوائد
المدينه )). در فصل يازدهم و دوازدهم آن كتاب بحثى دارد درباره بى فايده بودن منطق .
در جهان اروپا نيز گروه زيادى بر منطق ارسطو هجوم برده اند. از نظر بعضى اين منطق
آنچنان منسوخ است كه هيئت بطلميوسى ، اما صاحبنظران مى دانند كه منطق ارسطو بر خلاف
هـيـئت بـطـلمـيـوسـى مـقاومت كرده و نه تنها هنوز هم طرفدارانى دارد، مخالفان نيز اعتراف
دارنـد كـه لااقـل قـسـمـتـى از آن درسـت اسـت . منطق رياضى جديد عليرغم ادعاى بعضى از
طرفداران آن ، متمم و مكمل منطق ارسطويى و امتداد آن است نه فسخ كننده آن . ايرادهايى كه
مـنـطـقـيـون ريـاضى بر منطق ارسطويى گرفته اند فرضا از طرف خود ارسطو به آن
ايـرادهـا تـوجـهـى نـشـده بـاشـد، سـالهـا قـبـل از ايـن منطقيون ، از طرف شارحان و مكملان
اصيل منطق ارسطويى مانند ابن سينا بدانها توجه شده و رفع نقص شده است .
در جهان اروپا افرادى كه در مبازره با منطق ارسطويى شاخص شمرده مى شوند زيادند و
از آنـهـا فـرنـسـيـس بـيـكـن ، دكـارت ، پـوانـكـاره ، اسـتـوارت
ميل ، و در عصر ما برتاند راسل را بايد نام برد.
مـا در ايـنـجـانـاچـاريـم قـبـل از آن كـه به طرح ايرادها و اشكالها و جواب آنها بپردازيم ،
بـحـثـى را كـه مـعـمـولا در ابـتدا طرح مى كنند و ما عمدا تاخير انداختيم طرح نمائيم ، و آن
تـعريف فكر است . از آن جهت لازم است تعريف و ماهيت فكر روشن شود كه قياس خود نوعى
تـفـكـر اسـت ، و گـفتيم كه عمدتا بحثهاى طرفداران يا مخالفان منطق ارسطويى درباره
ارزش قـيـاس اسـت و در واقـع دربـاره ارزش اين نوع تفكر است . مخالفان براى اين نوع
تـفـكر صحيح ارزشى قائل نيستند، و طرفداران مدعى هستند كه نه تنها تفكر قياسى با
ارزش اسـت ، بـلكه هر نوع تفكر ديگر ولو به صورت پنهان و نا آگاه مبتنى بر تفكر
قياسى است .
تعريف فكر
فـكـر يـكـى از اعـمـال ذهـنـى بـشـر و شـگـفـت انـگـيـزتـريـن آنـهـا اسـت . ذهـن ،
اعـمـال چـنـدى انـجـام مـى دهـد. مـا در ايـنـجـا فـهـرسـت وار آنـهـا را بـيـان مـى كـنـيـم تـا
عمل فكر كردن روشن شود و تعريف فكر مفهوم مشخصى در ذهن ما بيابد.
1ـ اوليـن عـمـل ذهـن تـصوير پذيرى از دنياى خارج است ذهن از راه حواس با اشياء خارجى
ارتـبـاط پيدا مى كند و صورتهايى از آنها نزد خود گرد مى آورد. حالت ذهن از لحاظ اين
عمل حالت يك دوربين عكاسى است كه صورتها را بر روى يك فيلم منعكس مى كند. فرض
كـنيد ما تاكنون به اصفهان نرفته بوديم و براى اولين بار رفتيم و بناهاى تاريخى
آنجا را مشاهده كرديم . از مشاهده آنها يك سلسله تصويرها در ذهن ما نقش مى بندد. ذهن ما در
ايـن كـار خـود صـرفـا ((مـنـفـعـل )) اسـت يـعـنـى عـمـل ذهـن از ايـن نـظـر صـرفـا
((قبول )) و ((پذيرش )) است .
2ـ پس از آنكه از راه حواس ، صورتهايى در حافظه خود گرد آورديم ، ذهن ما بيكار نمى
نـشـيند، يعنى كارش صرفا انبار كردن صورتها نيست ، بلكه صورتهاى نگهدارى شده
رابـه مـنـاسـبـتـهايى از قرارگاه پنهان ذهن به صفحه آشكار خود ظاهر مى نمايد. نام اين
عمل يادآورى است . يادآورى بى حساب نيست . گوئى خاطرات ذهن ما مانند حلقه هاى زنجير
بـه يكديگر بسته شده اند. يك حلقه كه بيرون كشيده مى شود پشت سرش حلقه ديگر،
و پـشـت سـر آن ، حـلقـه ديـگـر ظـاهـر مـى شـود و به اصطلاح علماء روانشناسى ، معانى
يـكـديـگـر را ((تـداعى )) مى كنند. شنيده ايد كه مى گويند: الكلام يجر الكلام سخن از
سخن بشكفد اين همان تداعى معانى و تسلسل خواطر است .
پـس ذهـن مـا عـلاوه بـر صـورت گـيـرى و نـقـش پـذيـرى كـه صـرفـا
((انـفـعال )) است ، و علاوه بر حفظ و گردآورى ، از ((فعاليت )) هم برخوردار است ، و
آن ايـن اسـت كه صور جمع شده را طبق يك سلسله قوانين معين كه در روانشناسى بيان شده
است به ياد مى آورد. عمل ((تداعى معانى )) روى صورتهاى موجود جمع شده صورت مى
گيرد بدون آنكه دخل و تصرفى و كم و زيادى صورت گيرد.
3ـ عـمـل سـوم ذهـن تـجـزيـه و تـركـيـب اسـت . ذهـن عـلاوه بـر دو
عـمـل فـوق يـك كـار ديـگـر هـم انـجـام مى دهد و آن اين كه يك صورت خاص را كه از خارج
گـرفـتـه تـجـزيـه مـى كـنـد، يـعـنـى آن را بـه چـنـد جـزء تـقـسـيـم و
تـحـليـل مـى كـنـد، در صـورتى كه در خارج به هيچ وجه تجزيه اى وجود نداشته است .
تـجـزيه هاى ذهن چند گونه است گاهى يك صورت را به چند صورت تجزيه مى كند، و
گاهى يك صورت را به چند معنى تجزيه مى كند. تجزيه يك صورت به چند صورت ،
مـانـنـد ايـن كـه يك اندام كه داراى مجموعى از اجزاء است ، ذهن در ظرفيت خود آن اجزاء را از
يكديگر جدا مى كند و احيانا با چيز ديگر پيوند مى زند تجزيه يك صورت به چند معنى
مـثـل آنـجـا كـه خـط را مـى خـواهـد تـعـريـف كـنـد كـه بـه ((كـمـيـت
مـتـصـل داراى يـك بـعـد)) تـعـريـف مـى كـنـد يـعـنـى مـاهـيـت خـط را بـه سـه جـزء
تـحـليـل مـى كـنـد: كميت ، اتصال ، بعد واحد. و حال آن كه در خارج سه چيز وجود ندارد. و
گـاهـى هـم تـركـيـب مـى كـند. آن هم انواعى دارد. يك نوع آن اين است كه چند صورت را با
يـكـديـگـر پـيـونـد مـى دهـد، مـثـل ايـن كه اسبى با چهره انسان تصوير مى كند. سروكار
فيلسوف با تجزيه و تحليل و تركيب معانى است . سروكار شاعر يا نقاش با تجزيه
و تركيب صورتها است .
4ـ تـجـريـد و تـعميم . عمل ديگر ذهن اين است كه صورتهاى ذهنى جزئى را كه به وسيله
حواس دريافت كرده است ، تجريد مى كند، يعنى چند چيز را كه در خارج هميشه باهم اند و
ذهن هم آنها را با يكديگر دريافت كرده ، از يكديگر تكفيك مى كند. مثلا عدد را همواره در يك
مـعـدود و همراه يك شى ء مادى دريافت مى كند، ولى بعد آن را تجريد و تفكيك مى كند به
طـوريـكـه اعـداد را مـجـزا از مـعـدود تـصـور مـى نـمـايـد. از
عمل تجريد بالاتر عمل تعميم است .
تـعـمـيـم ، يـعـنـى ايـن كـه ذهـن صـورتـهـاى دريـافـت شـده جـزئى را در
داخـل خـود بـه صـورت مـفـاهـيـم كـلى در مـى آورد. مـثـلا از راه حـواس ، افـرادى از
قـبيل زيد و عمرو و احمد و حسن و محمود را مى بيند ولى بعدا ذهن از همه اينها يك مفهوم كلى
و عام مى سازد به نام ((انسان )).
بـديـهـى اسـت كه ذهن هيچگاه انسان كلى را به وسيله يكى از حواس ادراك نمى كند، بلكه
پـس از ادراك انسانهاى جزئى يعنى حسن و محمود و احمد، يك صورت عام و كلى از همه آنها
به دست مى دهد.
ذهـن در عـمـل تجزيه و تركيب ، و همچنين در عمل تجريد و تعميم ، روى فرآورده هاى حواس
دخل و تصرف مى كند، گاهى به صورت تجزيه و تركيب و گاهى به صورت تجريد
و تعميم .
5ـ عـمـل پـنـجـم ذهـن هـمـان اسـت كـه مـقـصـود اصـلى مـا بـيـان آن اسـت ، يـعـنـى تـفـكـر و
اسـتـدلال كـه عـبـارت اسـت از مـربـوط كـردن چـنـد امـر مـعـلوم و دانـسـته براى كشف يك امر
مـجـهـول و نـدانـسـتـه . در حـقـيـقـت فـكـر كـردن نـوعـى ازدواج و تـوالد و
تناسل در ميان انديشه هاست . به عبارت ديگر: تفكر نوعى سرمايه گذارى انديشه است
بـراى تـحـصـيـل سـود و اضـافـه كـردن بـر سـرمـايـه اصـلى .
عمل تفكر خود نوعى تركيب است اما تركيبى زاينده و منتج ، بر خلاف تركيبهاى شاعرانه
و خيالبافانه كه عقيم و نازا است .
اين مسئله است كه بايد در باب ارزش قياس مورد بحث قرار گيرد كه آيا واقعا ذهن ما قادر
اسـت از طـريـق تـركـيـب و مـزدوج سـاخـتـن معلومات خويش ، به معلوم جديدى دست بيابد و
مـجـهـولى را از ايـن راه تـبـديـل بـه مـعـلوم كـنـد يـا خـير، بلكه يگانه راه كسب معلومات و
تـبـديـل مـجـهـول به معلوم آن است كه از طريق ارتباط مستقيم با دنياى خارج بر سرمايه
مـعلومات خويش بيفزايد. از طريق مربوط كردن معلومات در درون ذهن نمى توان به معلوم
جديد دست يافت .
اختلاف نظر تجربيون و حسيون از يك طرف ، و عقليون و قياسيون از طرف ديگر در همين
نكته است . از نظر تجربيون راه منحصر براى كسب معلومات جديد تماس مستقيم با اشياء
از طـريـق حـواس اسـت پـس يـگـانـه راه صـحيح تحقيق در اشياء ((تجربه )) است . ولى
عـقـليـون و قـيـاسـيـون مـدعى هستند كه تجربه يكى از راهها است . از طريق مربوط كردن
مـعـلومـات قـبـلى نـيـز مـى تـوان بـه يـك سـلسله معلومات جديد دست يافت . مربوط كردن
مـعـلومات براى دست يافتن به معلومات ديگر همان است كه از آنها به ((حد)) و ((قياس
)) يا ((برهان )) تعبير مى شود.
مـنـطـق ارسـطـويـى ضـمـن ايـن كه تجربه را معتبر مى داند و آن را يكى از مبادى و مقدمات
شـشـگـانـه قـيـاس مـى شـمارد ضوابط و قواعد قياس را كه عبارت است از به كار بردن
مـعـلومـات بـراى كـشـف مـجهولات و تبديل آنها به معلومات ، بيان مى كند. بديهى است كه
اگـر راه تـحـصـيـل مـعـلومـات مـنـحـصـر باشد به تماس مستقيم با اشياء مجهوله و هرگز
مـعـلومـات نتواند وسيله كشف مجهولات قرار گيرد، منطق ارسطويى بلاموضوع و بى معنى
خواهد بود.
مـا در ايـنـجا يك مثال ساده اى را كه معمولا براى ذهن دانش آموزان به صورت يك ((معما))
مـى آورنـد از نـظـر مـنطقى تجزيه و تحليل مى كنيم تا معلوم گردد چگونه گاهى ذهن از
طريق پله قراردادن معلومات خود به مجهولى دست مى يابد.
فـرض كـنـيـد پـنـج كلاه وجود دارد كه سه تاى آن سفيد است و دو تا قرمز. سه نفر به
ترتيب روى پله هاى نردبانى نشسته اند و طبعا آن كه بر پله سوم است دو نفر ديگر را
مـى بـيـنـد، و آن كـه در پـله دوم اسـت تـنـهـا نـفـر پـله
اول را مـى بـيـنـد، و نـفـر سـوم هـيـچـكـدام از آن دو را نـمـى بـيـنـد، و نـفـر
اول و دوم مـجاز نيستند كه پشت سر خود نگاه كنند. در حالى كه چشمهاى آنها را مى بندند،
بـر سـر هر يك از آنها يكى از آن كلاهها را مى گذارند و دو كلاه ديگر را مخفى مى كنند و
آنـگـاه چـشـم آنها را باز مى كنند و از هر يك از آنها مى پرسند كه كلاهى كه بر سر تو
اسـت چـه رنـگ اسـت ؟ نـفر سوم كه بر پله سوم است پس از نگاهى كه به كلاههاى دونفر
ديـگـر مـى كند فكر مى كند و مى گويد من نمى دانم . نفر پله دوم پس از نگاهى به كلاه
نـفـر اول كـه در پـله اول است كشف مى كند كه كلاه خودش چه رنگ است و مى گويد كلاه من
سفيد است . نفر اول كه بر پله اول است فورا مى گويد: كلاه من قرمز است .
اكنون بايد بگوييم نفر اول و دوم با چه استدلال ذهنى كه جز از نوع قياس نمى تواند
بـاشـد بـدون آنـكـه كـلاه سر خود را مشاهده كنند، رنگ كلاه خود را كشف كردند؟ و چرا نفر
سوم نتوانست رنگ كلاه خود را كشف كند؟
عـلت ايـن كـه نـفـر سـوم نتوانست رنگ كلاه خود را كشف بكند اين است كه رنگ كلاههاى نفر
اول و دوم براى او دليل هيچ چيز نبود، زيرا يكى سفيد بود و ديگرى قرمز، پس غير آن دو
كلاه سه كلاه ديگر وجود دارد كه يكى از آنها قرمز است و دو تا سفيد و كلاه او مى تواند
سـفـيـد باشد و مى تواند قرمز باشد. لهذا او گفت من نمى دانم . تنها در صورتى او مى
تـوانـسـت رنـگ كـلاه خـود را كشف كند كه كلاههاى دو نفر ديگر هر دو قرمز مى بود. در اين
صـورت او مـى تـوانـست فورا بگويد كلاه من سفيد است ، زيرا اگر كلاه آن دو نفر را مى
ديـد كـه قـرمـز اسـت ، چون مى دانست كه دو كلاه قرمز بيشتر وجود ندارد، حكم مى كرد كه
كـلاه مـن سـفيد است ، ولى چون كلاه يكى از آن دو نفر قرمز بود و كلاه ديگرى سفيد بود،
نـتـوانـست رنگ كلاه خود را كشف كند. ولى نفر دوم همينكه از نفر سوم شنيد كه گفت من نمى
دانـم ، دانـسـت كه كلاه خودش و كلاه نفر اول هر دو قرمز نيست ، و الا نفر سوم نمى گفت من
نـمـى دانـم ، بـلكـه مـى دانـسـت كـه رنـگ كـلاه خـودش چـيـست . پس يا بايد كلاه او و نفر
اول هـر دو سـفـيـد بـاشـد و يـا يـكـى سـفـيـد و يـكـى قـرمـز، و چـون ديـد كـه كـلاه
نفراول قرمز است ، كشف كرد كه كلاه خودش سفيد است . يعنى از علم به اين كه هر دو كلاه
قـرمـز نـيـسـت (ايـن عـلم از گـفـتـه نـفـر سـوم پـيـدا شـد) و عـلم بـه ايـن كـه كـلاه نـفـر
اول قرمز است ، كشف كرد كه كلاه خودش سفيد است .
و علت اين كه نفر اول توانست كشف كند كه رنگ كلاه خودش قرمز است اين است كه از گفته
نـفـر سـوم علم حاصل كرد كه كلاه خودش و كلاه نفر دوم هر دو قرمز نيست ، و از گفته نفر
دوم كـه گـفت كلاه من سفيد است علم حاصل كرد كه كلاه خودش سفيد نيست ، زيرا اگر سفيد
مى بود نفر دوم نمى توانست رنگ كلاه خودش را كشف كند. از اين دو علم ، برايش كشف شد
كه كلاه خودش قرمز است .
ايـن مـثـال اگـر چـه يـك مـعـمـاى دانـش آمـوزانـه اسـت ، ولى
مـثـال خـوبـى اسـت بـراى ايـنـكـه ذهـن در مـواردى بـدون دخـالت مـشـاهـده ، صـرفـا بـا
عـمـل قـيـاس و تـجـزيـه و تـحـليـل ذهـنـى بـه كـشـف مـجـهـولى
نـائل مـى آيـد. در واقـع در ايـن مـوارد، ذهـن ، قـيـاس
تـشـكيل مى دهد و به نتيجه مى رسد. انسان اگر دقت كند مى بيند در اين موارد ذهن تنها يك
قـيـاس تـشـكـيـل نـمـى دهـد بـلكـه قـيـاسـهـاى مـتـعـدد تـشـكـيل مى دهد، ولى آنچنان سريع
تـشـكـيـل مـى دهـد و نـتـيـجـه مـى گـيـرد كـه انـسـان كـمـتـر مـتـوجـه مـى شـود كـه ذهـن چـه
اعـمـال زيـادى انـجام داده است . دانستن قواعد منطقى قياس از همين جهت مفيد است كه انسان راه
صحيح قياس به كار بردن را بداند و دچار اشتباه كه زياد هم رخ مى دهد نشود.
طرز قياسهايى كه نفر دوم تشكيل مى دهد و رنگ كلاه خود را كشف مى كند اين است :
اگر رنگ كلاه من و كلاه نفر اول هر دو قرمز مى بود نفر سوم نمى گفت نمى دانم ، لكن او
گـفـت مـن نـمـى دانـم ، پـس رنـگ كـلاه مـن و كـلاه نـفـر
اول هـر دو قـرمـز نيست . (قياسى است استثنائى و نتيجه اش تا اينجا اين است كه كلاه نفر
اول و دوم قرمز نيست ).
حـالا كـه رنـگ كـلاه من و رنگ كلاه نفر اول هر دو قرمز نيست ، يا هر دو سفيد است و يا يكى
سـفـيـد اسـت و ديـگـرى قـرمـز، امـاهـر دو سـفـيـد نـيـسـت ، زيـرا مـى بـيـنـيـم كـه كـلاه نـفر
اول قرمز است پس يكى سفيد است و ديگرى قرمز است .
از طـرفـى ، يـا كـلاه مـن سـفـيـد اسـت و كـلاه نـفـر اول قـرمـز اسـت و يـا كـلاه نـفـر
اول سـفـيـد اسـت و كـلاه مـن قـرمـز اسـت ، لكـن كـلاه نـفـر
اول قرمز است ، پس كلاه من سفيد است .
اما قياسات ذهنى كه نفر اول تشكيل ميدهد: اگر كلاه من و كلاه نفر دوم هر دو قرمز بود نفر
سـوم نـمـى گـفـت نمى دانم ، لكن گفت نمى دانم ، پس كلاه من و كلاه نفر دوم هر دو قرمز
نيست (قياس استثنائى ).
حـالا كـه هر دو قرمز نيست يا هر دو سفيد است و يا يكى سفيد است و ديگرى قرمز. لكن هر
دو سـفـيـد نـيست . زيرا اگر هر دو سفيد بود نفر دوم نمى توانست كشف كند كه كلاه خودش
سفيد است . پس يكى قرمز است و يكى سفيد (ايضا قياس استثنائى ).
حـالا كـه يكى سفيد است و يكى قرمز، يا كلاه من سفيد است و كلاه نفر دوم قرمز، و يا كلاه
نـفـر[ دوم سـفـيـد ] اسـت و كـلاه مـن [ قـرمـز ] ، لكن اگر كلاه من سفيد مى بود نفر دوم نمى
توانست كشف كند كه كلاه خودش سفيد است ، پس كلاه من سفيد نيست ، پس كلاه من قرمز است
.
در يكى از سه قياسى كه نفر دوم به كار برده است ، مشاهده ، يكى از مقدمات است ، ولى
در هيچيك از قياسات نفر اول مشاهده دخالت ندارد.
درس چهاردهم : مفيد يا غيرمفيد بودن منطق
گفتيم كسانيكه ارزش منطق ارسطويى را نفى كرده اند، يا فايده اش را نفى كرده اند و يا
صـحـتـش را. ما نخست به منشاء مفيد بودن منطق مى پردازيم . ايرادهايى كه از اين راه وارد
كرده اند عبارت است از:
1ـ اگر منطق مفيد بود مى بايست علماء و فلاسفه اى كه مجهز به اين منطق بوده اند اشتباه
نـكـنـنـد و خـودشـان هـم بـا يـكـديـگـر اخـتـلاف نـداشـتـه بـاشـنـد، و
حال آن كه مى بينيم همه آنها اشتباهات فراوان كرده اند و به علاوه آراء متضاد و متناقضى
داشته اند.
پـاسـخ ايـن اسـت كـه اولا مـنـطـق عـهـده دار صـحـت صـورت و
شكل قياس است نه بيشتر. منشاء خطاى بشر ممكن است موارد اوليه اى باشد كه قضايا از
آنـهـا تـشـكـيـل مـى شـود، و ممكن است آن مواد اوليه درست باشد و منشاء خطا نوعى مغالطه
باشد كه در شكل و نظم و ساختمان فكر به كار رفته است .
مـنـطـق ـ هـمـانـطـورى كـه از تـعـريـفـش كـه در درسـهـاى
اول گـفـتـيـم پـيـدا اسـت ـ ضـامـن درسـتـى فـكـر از نـظـر دوم اسـت . امـا از نـظـر
اول هـيـچ قـاعـده و اصـلى نـيـسـت كـه صـحت فكر را تضمين كند. تنها ضامن ، مراقبت و دقت
شـخص فكر كننده است . مثلا ممكن است از يك سلسله قضاياى حسى يا تجربى قياساتى
تـشـكـيـل شـود، امـا آن تـجـربـه ها به عللى ناقص و غيريقينى باشد و خلاف آنها ثابت
بشود. اين جهت بر عهده منطق ارسطويى كه آن را به همين لحاظ منطق صورت مى نامند نيست
. آنـچـه بـر عهده اين منطق است اين است كه اين قضايا را به صورت صحيحى ترتيب دهد
كه از نظر سوء ترتيب ، منشاء غلط و اشتباه نگردد.
ثـانـيا مجهز بودن به منطق كافى نيست كه شخص حتى از لحاظ صورت قياس نيز اشتباه
نـكند. آنچه ضامن حفظ از اشتباه است به كار بستن دقيق آن است ، همچنانكه مجهز بودن به
عـلم پـزشـكـى بـراى حـفـظ الصـحة يا معالجه كافى نيست ، به كار بردن آن لازم است .
اشـتـبـاهـات مـنـطقى علماى مجهز به منطق به علت نوعى شتابزدگى و تسامح در به كار
بستن اصول منطقى است .
2ـ مى گويند منطق ابزار علوم است ، اما منطق ارسطويى به هيچ وجه ابزار خوبى نيست ،
يـعـنـى مجهز بودن به اين منطق به هيچ وجه بر معلومات انسان نمى افزايد. هرگز منطق
ارسـطـويـى نـمـى تـوانـد مـجـهولات طبيعت را بر ما معلوم سازد. ما اگر بخواهيم ابزارى
داشـتـه بـاشـيـم كـه واقـعـا ابـزار بـاشـد و مـا را بـه كـشـفـيـات جـديـد
نـائل سـازد، آن ابـزار ((تـجـربـه )) و ((استقراء و مطالعه مستقيم طبيعت است نه منطق و
قياس . در دوره جديد كه منطق ارسطو به عنوان يك ابزار طرد شد و به جاى آن از ابزار
اسـتـقـراء و تـجـربـه اسـتـفـاده شـد مـوفـقـيـتـهـاى پـى در پـى و حـيـرت انـگـيـز
حاصل گرديد.
كـسـانـى كـه ايـن ايراد را ذكر كرده اند و در واقع اين مغالطه را آورده اند چند اشتباه كرده
انـد. گـمـان كـرده و يا چنين وانمود كرده اند كه معنى اين كه منطق ابزار علوم است اين است
كه ((ابزار تحصيل علوم )) است يعنى كار علم منطق اين است كه براى ما اطلاعات و علومى
فـراهـم مى كند، و به عبارت ديگر گمان كرده اند كه منطق براى فكر بشر نظير تيشه
اسـت بـراى هـيـزم شـكـن كـه مـواد را جـمـع و تـحـصـيـل مـى كـنـد، و
حـال آن كـه مـنطق صرفا ((آلت سنجش )) است ، يعنى درست و نادرست را باز مينمايد، آن
هـم آلت سـنـجـش صـورت و شـكـل فـكـر نـه مـاده و مـصـالح فـكـر لهـذا آنـرا بـه
شـاقول و طراز بنا تشبيه كرده اند. بنا وقتى كه ديوارى را بالا مى برد، عمودى بودن
آن را بـا شـاقـول ، و افـقـى بـودن آن را بـا طـراز تـشـخـيـص مـى دهـد.
شـاقـول و طراز نه ابزار تحصيل آجر و خاك و آهك و سيمان و غيره مى باشند و نه وسيله
سـنـجـش درسـتـى و نـادرسـتـى ايـن مـصـالح كـه فـى
المثل سالم اند يا ناسالم و معيوب .
وسـيـله تـحـصـيـل مـواد فـكـرى هـمـانـهـاسـت كـه قـبـلا گـفـتـيـم يـعـنـى قـيـاس ، اسـتقراء،
تمثيل ، و چنانكه قبلا اشاره كرديم اينها هيچكدام جزء منطق نيستند. منطق قواعد اينها را بيان
مى كند و ارزششان را تاييد مى نمايد.
ايـنـجـا مـمـكـن اسـت گـفـتـه شـود كـسـانـى كـه مـنـكـر مـنـطـق ارسـطـويـى به عنوان ابزار
تـحـصـيـل عـلم شـده اند مقصودشان انكار ارزش قياس است و همچنانكه قبلا گفته شد اگر
مـسـائل مـنـطـق ، قواعد مربوط به قياس است پس هر چند خود منطق ارسطويى ابزار سنجش
اسـت نـه ابزار تحصيل ، ولى ابزار سنجش قياس است و قياس را به عنوان يگانه ابزار
تحصيل علوم مى شناسد، اما قياس به دلائل خاصى كه بعدا خواهيم گفت هيچگونه كارآيى
در تـحـصـيـل عـلم جـديـد نـدارد، يـگـانـه ابـزار كـسـب و
تحصيل علم تجربه و استقراء است .
ايـن بـيـان بـهـتـريـن تـوجيه سخن معترضين است ، ولى همچنانكه قبلا گفتيم منطق ارسطو
قـيـاس را يـگـانـه ابـزار كـسـب تـحصيل علوم نمى داند بلكه يكى از ابزارها مى شناسد.
هـمـچـنـانـكـه در درس پـيش گفتيم و در درسهاى آينده نيز روشنتر خواهد شد، ابزار كسب و
تحصيل [ علم ] بودن قياس غيرقابل انكار است .
از نظر طرفداران قياس ، ارزش قياس ارزش تعيينى است ، يعنى قياس در حوزه خود نتيجه
جديد بار مى آورد آن هم به صورت تعيينى .
ارزش تـمـثـيـل ارزش ظـنـى اسـت و ارزش اسـتـقـراء اگـر
كـامـل بـاشـد يـقينى است و اگر ناقص باشد ظنى است . و اما تجربه كه غالبا آن را با
اسـتـقـراء اشـتـبـاه مـى كنند ارزش يقينى دارد. هر تجربه متضمن قياسى است . تجربه از
مقدمات قياسهاى آشكار است و خود متضمن قياسى پنهان است . تجربه همچنانكه بوعلى در
((شـفـا)) تـصـريـح كـرده اسـت (17)، آمـيـخـتـه اى اسـت از
عـمـل حـس و مـشـاهـده مـسـتـقـيـم و عـمـل فـكـر كـه از نـوع قياس است نه از نوع استقراء و يا
تمثيل . نوع چهارمى هم عليرغم ادعاى منطقييون رياضى وجود ندارد.
منطق ارسطويى ارزش تجربه را به هيچ وجه منكر نيست . تجربه كه متضمن نوعى قياس
اسـت ، مـانـنـد خـود قـيـاس گـر چـه جـزء مـنطق نيست ولى منطق ارسطويى بر اساس ارزش
تـجربه بنا شده است . همه منطقيين تصريح كرده اند كه تجربه جزء مبادء يقينى است و
يكى از مبادء ششگانه برهان است .(18)
موفقيت علماء جديد مولود طرد منطق ارسطويى نبود، مولود حسن انتخاب روش استقرائى به
جـاى روش قياسى ، و روش تجربى (كه آميخته اى است از روش حسى ، استقرائى و روش
قـيـاسى خالص ) در شناخت طبيعت بوده آنچه موجب ركود كار علماى پيشين شده اين بود كه
در شـنـاخـت طبيعت نيز مانند مسائل ماوراء الطبيعى از روش قياسى خالص استفاده مى كردند
نـه روش قـدمـا طـرد روش اسـتـقرائى و تجربى به پيروى از منطق ارسطويى بود، نه
روش مـتـاخـران طرد منطق ارسطويى است ، زيرا منطق ارسطويى يگانه روش صحيح را در
هـمه علوم ، روش قياسى نمى داند تا رو آوردن به روش استقرائى و تجربى طرد منطق
ارسطويى به شمار آيد.(19)
3ـ در مـنـطـق ارسـطـويـى ارزش عـمـده از آن قـيـاس اسـت ، و قـيـاس از دو مـقـدمـه
تـشـكـيـل مـى گـردد. مـثـلا قـيـاس اقـتـرانـى از صـغـرا و كـبـرا
تـشـكـيـل مى شود. قياس ، مفيد فايده اى نيست ، زيرا اگر مقدمتين قياس معلوم باشد نتيجه
خـودبـخـود مـعـلوم اسـت و اگـر مـقـدمـتـيـن مـجـهـول بـاشـد نـتـيـجـه
مـجـهول باشد نتيجه مجهول است ، پس فايده قياس چيست ؟ جواب اين است كه صرف معلوم
بودن مقدمتين كافى نيست براى معلوم بودن نتيجه . نتيجه آنگاه معلوم مى گردد كه مقدمتين
((اقـتـران )) پـيـدا كـنند اقتران كه مولد نتيجه است نظير آميزش جنسى نر و ماده است كه
بـدون آمـيـزش ، فـرزنـد پـديـد نـمـى آيـد. چيزى كه هست اگر اقتران به طرز صحيحى
صورت گيرد نتيجه درست است و اگر به طرز ناصحيحى صورت گيرد نتيجه غلط به
دست مى آيد. كار منطق اين است كه اقتران صحيح را از اقتران ناصحيح باز مى نمايد.
4ـ درقياس اگر مقدمتين درست باشد نتيجه درست است ، و اگر مقدمتين غلط باشد نتيجه خواه
نـاخـواه غلط است ، پس اين منطق نمى تواند تاثيرى در تصحيح خطاها داشته باشد زيرا
درسـت و نـادرسـت بـودن نـتـيـجـه صـرفـا تـابع درست و نادرست بودن مقدمتين است و نه
چيزديگر.
جواب اين است كه ممكن است مقدمتين صددرصد درست باشد اما نتيجه به واسطه غلط بودن
شـكـل و نـادرسـت بودن اقتران غلط باشد. منطق جلو اينگونه خطاها را مى گيرد. اين ايراد
نـيـز مـانـنـد ايـراد پـيـش از ايـن ، از عـدم تـوجـه بـه نـقـش صـورت و
شـكـل و سـاختمان فكر در درست و نادرست بودن نتيجه پيدا شده است . ايراد سوم و چهارم
همانها است كه از كلمات دكارت فرانسوى استفاده مى شود.(20)
5ـ حـداكـثـر هـنـر مـنـطـق ايـن اسـت كـه جلو خطاى ذهن را در صورت قياس بگيرد. اما منطق ،
ضـابـطـه و قـاعـده اى بـراى جـلوگـيـرى از خـطا در ماده قياس ندارد. پس منطق ، فرضا
بـتـوانـد از نـظر صورت قياس به ما اطمينان بدهد، قادر نيست كه از نظر ماده قياس ما را
مـطـمـئن سـازد، پـس راه خـطـا بـاز اسـت و مـنـطـق ، بـى فـايـده . درسـت
مـثـل ايـن است كه در فصل زمستان خانه اى دو در داشته باشيم و ما فقط يك در را ببنديم .
بديهى است كه با باز بودن در ديگر سرما همچنان خواهد آمد و بستن يك در به كلى بى
فايده است .
اين ايراد همان است كه سيرافى نحوى متكلم به متى بن يونس گرفت و امين استرآبادى در
((فوائد المدنيه )) آن را به خوبى تشريح كرده است .
|