و هـمـچـنـيـن نـقيض ((لاشى ء من الانسان بحجر)) كه سالبه كليه است ((ليس لا شى من
الانـسـان بحجر)) است ، و اگر مى گوييم : ((بعض الانسان حجر)) نقيض آن است ، به
معنى اين است كه در حكم نقيض است .
حـالا كه نقيض واقعى هر قضيه را به دست آورديم ، مى گوييم كه اندك توجه روشن مى
كـند كه محال است در آن واحد يك قضيه و نقيض آن هر دو صادق و يا هر دو كاذب باشند، و
ايـن يـك امـر بـديـهـى اسـت . آيـا كـسـى كـه مـثـلا مـدعـى اسـت :
اصـل تناقض محال نيست ، قبول مى كند كه خود اين قضيه با نقيضش هر دو صادق و يا هر
دو كـاذب بـاشـنـد؟! يـعـنـى هـم اصـل تـنـاقـض مـحـال بـاشـد و هـم
مـحـال نـبـاشـد، و يـا نـه اصـل تـنـاقـض مـحـال بـاشـد و نـه
مـحـال نـبـاشـد. بـهـتـر اسـت مـا بـيـان قـدمـا را دربـاره ام القـضـايـاى بـودن
اصل امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين نقل كنيم تا مطلب بهتر روشن شود.
مـا وقـتـى كه درباره يك قضيه مى انديشيم ، مثلا هنگامى كه درباره تناهى ابعاد عالم مى
انديشيم ، يكى از سه حالت در ما پديد مى آيد:
1ـ شك مى كنيم كه آيا عالم متناهى است يا نه ؟ يعنى دو قضيه در جلو ذهن ما خودنمايى مى
كند:
الف ـ عالم متناهى است .
ب ـ عالم متناهى نيست .
ايـن دو قـضـيـه مـانـنـد دو كـفـه ترازو، متعادل در برابر هم در ذهن ما قرار مى گيرند. نه
قـضـيـه اول مـى چـربـد و نـه قـضـيـه دوم ، يـعـنـى دو
احتمال متساوى در مورد اين دو قضيه داريم و نام اين حالت ما شك است .
2ـ گـمـان پـيـدا مـى كـنـيـم بـه يـكـى از دو طـرف ، يـعـنـى
احتمال يك طرف مى چربد. مثلا احتمال اينكه عالم متناهى باشد مى چربد، و يا برعكس . در
اين صورت آن حالت رجحان ذهن خود را ظن يا گمان مى ناميم .
3ـ ايـن كـه از دو طـرف ، يـك طـرف بـه كـلى مـنـتـفـى شـود و بـه هـيـچ وجـه
احتمال داده نشود و ذهن تنها به يك طرف ، تمايل قاطع داشته باشد. نام اين حالت را يقين
مى گذاريم .
ما در ابتدا كه درباره مسائل نظرى در مقابل
مـسـائل بـديـهـى مـى انـديـشـيـم شـك مـى كـنـيـم ، ولى وقـتـى كـه
دليل محكمى پيدا كرديم يقين پيدا مى كنيم ، لااقل براى ماگمان پيدا مى شود.
مـثـلا در ابـتـدا اگـر از يـك دانـش آموز بپرسيد آيا آهن ، اين فلز محكم ، اگر حرارت ببيند
انـبـسـاط پيدا مى كند يا نه ؟ جوابى ندارد كه بدهد، مى گويد نمى دانم . مطلب برايش
مشكوك است ، اما بعد كه دلائل تجربى برايش گفته شد يقين پيدا مى كند كه آهن در اثر
حـرارت انـبـسـاط پـيـدا مـى كـنـد هـمـچـنـيـن اسـت حـالت يـك دانـش آمـوز در
مـسـائل ريـاضـى . پـس يـقـيـن بـه يـك قـضـيـه ، مـسـتـلزم نـفـى
احتمال طرف مخالف است .
هـرگز يقين به يك قضيه با احتمال مخالف سازگار نيست ، همچنانكه ظن و گمان به يك
قـضـيـه مـسـتـلزم نـفـى احـتـمـال مـسـاوى طـرف مـخـالف اسـت و بـا
احـتـمـال مـسـاوى نـاسـازگـار اسـت ، ولى البـتـه بـا
احتمال غيرمساوى ناسازگار نيست .
اكـنـون مـى گـويـيـم قطعى شدن و علمى شدن و حتى راجح شدن و مظنون شدن يك مطلب ،
مـوقـوف بـه ايـن اسـت كـه ذهـن مـا قـبلا اصل امتناع تناقض را پذيرفته باشد. اگر اين
اصـل را نپذيرفته باشد، هيچگاه ذهن ما از حالت شك خارج نمى شود. يعنى در آن وقت هيچ
مـانـعـى نـخـواهـد بـود كـه آهـن در اثـر حـرارت انـبـسـاط يـابـد و در هـمـان
حـال آهـن در اثـر حـرارت انـبـسـاط نـيـابـد، زيـرا جـمـع مـيـان ايـن دو عـلى الفـرض
مـحـال نـيـسـت ، پـس دو طرف قضيه براى ذهن ما على السويه است ، پس يقين به هيچ وجه
بـراى ذهـن مـا حـاصـل نـمـى شـود زيـرا يـقـيـن آنـوقـت پـيـدا مى شود كه ذهن به يك طرف
تمايل قاطع داشته باشد و طرف ديگر را به كلى نفى كند.
حـقـيـقـت ايـن اسـت كـه اصـل ((امـتـنـاع جـمـع نـقـيـضـيـن و رفـع نـقـيـضين )) چيزى نيست كه
قـابـل مـنـاقـشـه بـاشـد. انـسـان وقـتـى كـه در سـخـن مـنـكـريـن
تاءمل مى كند، مى بيند آنان چيز ديگرى را به اين نام خوانده اند و آن را انكار كرده اند.
عـكـس يـكى ديگر از احكام قضايا عكس است . هر قضيه اى از قضايا اگر صادق باشد، دو
عكس هم از آن صادق است : يكى عكس مستوى و ديگر عكس نقيض .
عـكـس مـسـتـوى ايـن اسـت كـه مـوضـوع را بـه جـاى مـحـمـول و
مـحمول را به جاى موضوع قرار دهيم مثلا آنجا كه مى گوييم ((انسان حيوان است )) عكس
كرده و بگوييم : ((حيوان انسان است )). ولى عكس نقيض طور ديگر است و آن به دو نحو
اسـت : يـكـى ايـن كـه هـم مـوضـوع و هـم مـحـمـول را
تـبـديـل به نقيضشان كنيم و آنگاه جايشان را عوض نماييم . مثلا در قضيه ((انسان حيوان
است )) بگوييم ((لاحيوان لاانسان است )).
نـوع ديـگـر ايـن اسـت كـه نـقـيـض مـحـمـول بـه جـاى مـوضـوع ، و خـود مـوضـوع به جاى
مـحـمول قرار گيرد اما به شرط اختلاف در كيف ، يعنى به شرط اختلاف درايجاب و سلب
عليهذا عكس نقيض قضيه ((انسان حيوان است )) اين است كه : ((لاحيوان انسان نيست )).
مـثـالهـايـى كـه مـا براى عكس مستوى و عكس نقيض ذكر كرديم هيچكدام از قضاياى محصوره
نـبـود، زيـرا قـضـيه محصوره چنانكه گفتيم بايد مقرون باشد به بيان كميت افراد، پس
بـايـد كـلمـاتـى از قـبـيـل ((هـر)) يا ((همه )) يا ((بعض )) يا ((پاره اى )) كه قبلا
گفتيم ((سور)) ناميده مى شوند بر سر موضوع قضيه آمده باشد، مانند: ((هر انسانى
حـيـوان است )) يا ((بعضى از حيوانها انسان هستند)). و از طرف ديگر قضاياى معتبر در
عـلوم هـمـان قـضـايـاى محصوره است . پس لازم است اكنون با توجه به قضاياى محصوره
شرايط عكس مستوى و عكس نقيض را بيان كنيم :
عـكـس مـستوى موجبه كليه ، موجبه جزئيه است ، و همچنين عكس مستوى موجبه جزئيه ، موجبه
جزئيه است .
مـثـلا عـكـس مـسـتـوى ((هـر گـردويى گرد است )) اين است كه ((بعضى از گردها گردو
هـسـتـنـد)) و عـكس مستوى ((بعضى از گردها گردويند)) اينست كه ((بعضى از گردوها
گردند)).
عكس مستوى سالبه كليه ، سالبه كليه است مثلا عكس مستوى ((هيچ عاقلى پرحرف نيست
)) اين است كه ((هيچ پرحرفى عاقل نيست )) اما سالبه جزئيه عكس ندارد.
ولى عكس نقيض بنابر تعريف اول ، از لحاظ ايجاب و سلب مانند عكس مستوى است ، اما از
جـهـت كليت و جزئيت به خلاف عكس مستوى است .(10) يعنى موجبات اينجا در حكم سوالب
آنجا است و سوالب اينجا در حكم موجبات آنجاست . در آنجا عكس موجبه كليه و موجبه جزئيه
، موجبه جزئيه است ، در اينجا عكس سالبه كليه و سالبه جزئيه ، سالبه جزئيه است .
در آنـجـا گـفـتيم كه عكس سالبه كليه ، سالبه كليه است ، در اينجا عكس موجبه كليه ،
مـوجـبـه كـليـه اسـت . در آنجا گفتيم كه سالبه جزئيه عكس ندارد، در اينجا موجبه جزئيه
عكس ندارد.
امـا بـنـابـر تـعـريـف دوم ، [عـكـس نـقيض و عكس مستوى ]، از نظر ايجاب و سلب نيز با هم
اخـتـلاف دارنـد، يـعـنى عكس موجبه كليه ، سالبه كليه است و عكس سالبه كليه ، موجبه
جـزئيـه اسـت و عـكـس سـالبـه جزئيه موجبه جزئيه است و موجبه جزئيه عكس ندارد. براى
احتراز از تطويل به ذكر مثال نمى پردازيم .(11)
درس يازدهم : قياس
محور منطق ((قياس )) است
مـبـاحـث قـضـايا مقدمه اى است براى مبحث ((قياس ))، همچنان كه مباحث كليات خمس مقدمه اى
بود براى مبحث ((معرف )).
ما در درس دوم گفتيم كه موضوع منطق ((معرف )) و ((حجت )) است . بعدا خواهيم گفت كه
عمده ترين حجتها قياس است . پس همه مباحث منطق در اطراف معرف و قياس دور مى زند.
در يكى از درسها گفتيم كه مساءله تعريفات به طورى كه بتوان اشياء را تعريف تام و
تـمـام كرد و به اصطلاح ((حدتام )) اشياء را كشف كرد، از نظر فلاسفه امرى دشوار و
در بـرخـى مـوارد نـامـمكن است ، و لهذا منطقيين چندان توجهى به باب ((معرف )) ندارند.
عـليـهـذا با توجه به اين كه موضوع منطق ((معرف )) و ((حجت )) است و با توجه به
ايـن كـه مـباحث ((معرف )) كوتاه و ناچيز است و با توجه به اين كه عمده حجتها ((قياس
)) است معلوم مى شود كه محور منطق ((قياس )) است .
قياس چيست ؟
در تـعـريـف قـيـاس گـفـتـه انـد: ((قـول مـولف مـن قـضـايـابـحـيـث يـلزم عـنـه لذاتـه
قـول آخـر)) يعنى قياس مجموعه اى فراهم آمده از چند قضيه است كه به صورت يك واحد
در آمـده و بـه نـحـوى اسـت كـه لازمـه قـبـول آنـهـا،
قبول يك قضيه ديگراست .
بـعـدا كـه دربـاره ازرش قـيـاس بـحـث مـى كـنـيـم ، فـكـر را بـه
تـفـصـيـل تـعـريـف خـواهـيم كرد. اينجا ناچاريم اشاره كنيم كه : فكر عبارت است از نوعى
عـمـل ذهـن روى مـعـلومـات و انـدوخـتـه هـاى قـبـلى بـراى دسـت يـابـى بـه يـك نـتـيـجـه و
تـبـديـل يك مجهول به يك معلوم . بنابراين از تعريفى كه براى قياس كرديم معلوم شد
كه قياس خود نوعى فكر است .
فـكـر اعـم اسـت از ايـن كـه در مـورد تـصـورات باشد و يا در مورد تصديقات . و در مورد
تـصـديـقـات هـم فـكر به سه نحو مى تواند صورت گيرد، كه يكى از آن سه صورت
قـيـاس اسـت . پـس فـكـر اعـم از قـيـاس اسـت بـه عـلاوه ((فـكـر)) بـه
عـمـل ذهـن از آن جهت كه نوعى كار و فعاليت است اطلاق مى شود، اما قياس به محتواى فكر
كه عبارت است از چند قضيه با نظم و ارتباط خاص اطلاق مى گردد.
اقـسـام حجت : حجت به نوبه خود بر سه قسم است . يعنى آنجا كه مى خواهيم از قضيه يا
قـضـايـايـى مـعلومه ، به قضيه اى مجهول دست بيابيم ، سير ذهن ما به سه گونه ممكن
است :
1ـ ازجـزئى بـه جـزئى ، و بـه عـبـارت بـهـتـر از مـتـبـايـن بـه مـتـبـايـن . در ايـن
حال سير ذهن ما افقى خواهد بود. يعنى از نقطه اى به نقطه هم سطح آن عبور مى كند.
2ـ از جـزئى بـه كـلى ، و بـه عـبـارت بـهـتـر: از خـاص بـه عـام . در ايـن
حـل سـير ذهن ما صعودى است ، يعنى از كوچكتر به محدودتر به بزرگتر و عاليتر سير
مـى كـنـد، و بـه عـبـارت ديـگـراز ((مـشـمـول )) بـه
((شامل )) عبور مى كند.
3ـ از كـلى بـه جـزئى ، و بـه عـبـارت بـهـتـر:از عـام بـه خـاص . در ايـن
حـال سـيـر ذهن ما ((نزولى )) است ، يعنى از بزرگتر و عاليتر به كوچكتر و محدودتر
سـيـر مـى كـنـد، و بـه عـبـارت ديـگـر ((از شـامـل )) و در بـرگـيـرنـده بـه
((مشمول )) و در برگرفته شده منتقل مى شود.
مـنـطـقـيـيـن سـيـر ازجـزئى بـه جـزئى و از مـتـبـابـن بـه مـتـبـايـن را
((تـمـثـيـل )) مـى نـامـنـد، و فـقـهـا و اصوليين آن را قياس مى خوانند. (اينكه معروف است
ابـوحـنـيـفـه در فـقـه ((قـيـاس )) را بـه كـار مـى بـرد، مـقـصـود
تـمـثـيـل مـنطقى است ) سير از جزئى به كلى را منطقيين ((استقراء)) مى خوانند، و سير از
كـلى بـه جـزئى در اصطلاح منطقيين و فلاسفه به نام ((قياس )) خوانده مى شود.(12
)از مجموع ازمجموع آنچه تاكنون گفته شد چند چيز معلوم شد:
1ـ اكـتـسـاب مـعـلومـات يـا از طـريـق مـشاهده مستقيم است كه ذهن عملى انجام نمى دهد، صرفا
فـراورده هـاى حـواس را تـحويل مى گيرد و يا از طريق تفكر بر روى مكتسبات قبلى است
كـه ذهـن بـه نـوعـى عـمـل و فـعـاليـت مـى كـنـد. مـنـطـق بـه قـسـم
اول كـارى نـدارد. كـار مـنـطـق ايـن اسـت كـه قـوانـيـن درسـت
عمل كردن ذهن را در حين تفكر به دست دهد.
2ـ ذهـن تـنـهـا در صورتى قادر به تفكر است (اعم از تفكر صحيح يا تفكر غلط) كه چند
مـعـلوم در اخـتـيـار داشـتـه بـاشـد. يـعـنـى ذهـن بـا داشـتـن يـك مـعـلوم قـادر بـه
عـمـل تـفـكـر (ولو تـفـكـر غـلط) نـيـسـت . ذهـن حـتـى در مـورد
((تمثيل )) نيز بيش از يك معلوم را دخالت مى دهد.
3ـ مـعلومات قبلى آنگاه زمينه را براى تفكر و سير ذهن (ولو تفكر غلط) فراهم مى كند كه
با يكديگر بيگانه محض نبوده باشند. اگر هزارها معلومات در ذهن مااندوخته شود كه ميان
آنـهـا ((جـامـع )) يـا ((حـدمـشـتـرك )) در كـار نـبـاشـد
محال است كه از آنها انديشه جديدى زاده شود.
اكـنون مى گوييم لزوم تعدد معلومات و همچنين لزوم وجود جامع و حد مشترك ميان معلومات ،
زمـيـنه را براى عمل تفكر فراهم مى كند، و اگر هر يك از اين دو شرط نباشد ذهن قادر به
حـركـت و انـتقال نيست ولو به صورت غلط. امايك سلسله شرايط ديگر هست كه آن شرايط
((شـرايـط صحيح حركت كردن فكر)) است يعنى بدون اين شرايط هم ممكن است ذهن حركت
فـكـرى انـجام دهد، ولى غلط انجام مى دهد و غلط نتيجه گيرى مى كند. منطق اين شرايط را
بيان مى كند كه ذهن در حين حركت فكرى به غلط و اشتباه نيفتد.(13)
درس دوازدهم : اقسام قياس
تقسيم قياس به : تالى و اقترانى
قياس در يك تقسيم اساسى منقسم مى گردد به دو قسم : اقترانى و استثنائى .
قـبـلا گـفـتـيـم كـه هـر قـيـاسـى مـشـتـمل بر لااقل دو قضيه است ، يعنى از يك قضيه قياس
تـشـكـيـل نمى شود و به عبارت ديگر يك قضيه هيچگاه مولد نيست . و نيز گفتيم دو قضيه
آنـگـاه قـيـاس تـشـكـيـل مـى دهـنـد و مولد مى گردند كه با نتيجه مورد نظر بيگانه نبوده
بـاشـنـد. همانطورى كه فرزند وارث پدر و مادر است و هسته اصلى او از آنها بيرون آمده
اسـت ، هـمـيـن طـور اسـت نـتـيـجـه نـسبت به مقدمتين . چيزى كه هست نتيجه گاهى به صورت
پـراكـنـده در مـقـدمـتـيـن مـوجـود اسـت يـعـنـى هـر جـزء (مـوضـوع و يـا
مـحـمول در حمليه ، و مقدم يا تالى در شرطيه ) در يك مقدمه قرار گرفته است ، و گاهى
يـكـجـا در مـقـدمـتـيـن قـرار گـرفته است . اگر به صورت پراكنده در مقدمتين قرار گيرد
((قياس اقترانى )) ناميده مى شود، و اگر يكجا در مقدمتين قرار گيرد ((قياس استثنائى
)) ناميده مى شود. اگربگوييم :
آهن فلز است . (صغرا)
هر فلزى در حرارت منبسط مى شود. (كبرا)
پس آهن در حرات منبسط مى شود. (نتيجه )
در ايـنـجا سه قضيه داريم : قضيه اول و دوم را ((مقدمتين )) و قضيه سوم را ((نتيجه ))
مـى خـوانـيـم . نـتـيـجـه بـه نـوبـه خـود از دو جـزء اصـلى تـركـيـب شده است : موضوع و
محمول .
مـوضـوع نـتـيـجـه را اصـطـلاحـا ((اصـغـر)) مـى نـامـنـد و
مـحـمـول آن را ((اكـبـر)) مـى خـوانـنـد و چنانكه مى بينيم اصغر در يك مقدمه قياس سابق
الذكر قرار دارد و اكبر در مقدمه ديگر آن .
مـقـدمـه اى كه مشتمل بر اصغر است اصطلاحا صغراى قياس ناميده مى شود، و مقدمه اى كه
مشتمل بر اكبر است ، اصطلاحا كبراى قياس ناميده مى شود.
ولى اگـر قـيـاس بـه نـحـوى بـاشد كه ((نتيجه )) يكجا در مقدمتين قرار گيرد، با اين
تفاوت كه با كلمه اى از قبيل ((اگر))، ((هر زمان )) و يا ((لكن )) يا ((اما)) تواءم
است ، [ چنين قياسى را قياس استثنائى گويند ]. مثلا ممكن است چنين بگوييم :
اگر آهن فلز باشد در حرارت منبسط مى شود.
لكن آهن فلز است .
پس در حرارت منبسط مى گردد.
قـضـيـه سـوم كـه نـتـيـجـه اسـت يـكـجـا در مـقـدمـه اول قـرار دارد و بـه اصـطـلاح ، مـقدمه
اول يك قضيه شرطيه است و نتيجه قياس ، [ تالى ] آن شرطيه است .
قياس استثنائى
بـحـث خـود را از قـيـاس اسـتـثـنـائى شـروع مـى كـنـيـم : مـقـدمـه
اول قـيـاس استثنائى همواره يك قضيه شرطيه است ، خواه متصله و خواه منفصله ، و مقدمه دوم
يـك اسـتـثناء است . استثناء به طور كلى به چهار نحو ممكن است صورت گيرد، زيرا ممكن
اسـت مـقدم استثناء شود و ممكن است تالى استثناء شود، و در هر صورت يا اين است كه به
صورت مثبت استثناء مى شود و يا به صورت منفى . مجموعا چهارصورت مى شود:
1ـ وضع (اثبات ) مقدم .
2ـ رفع (نفى ) مقدم .
3ـ وضع تالى .
4ـ رفع تالى .(14)
قياس اقترانى
چـنـانـكـه دانـسـتـيـم در قـيـاس اقـتـرانـى ، نـتـيـجـه در مـقـدمـتين پراكنده است . مقدمه اى كه
مـشـتـمـل بـر اصـغـر اسـت صـغـرا نـامـيـده مـى شـود و مـقـدمـه اى كـه
مشتمل بر اكبر است كبرا خوانده مى شود و البته همانطورى كه قبلا اشاره شد، خود مقدمتين
كه مولد نتيجه هستند نمى توانند نسبت به يكديگر بيگانه باشند، وجود يك ((رابط))
يـا ((حـد مشترك )) ضرورت دارد، و نقش اساسى به عهده ((حدمشترك )) است ، يعنى حد
مـشـتـرك اسـت كـه اصـغـر و اكـبـر را بـه يـكديگر پيوند مى دهد. اين رابط و حد مشترك ،
اصـطـلاحـا ((حـد وسـط)) نـامـيـده مـى شـود. مـثـلا در قـيـاس
ذيل :
آهن فلز است .
فلز در حرارت منبسط مى شود.
پس آهن درحرارت منبسط مى شود.
((فـلز)) نـقـش رابط و حد وسط و يا حد مشترك را دارد. حد وسط يا حد مشترك ضرور تا
بـايـد در صـغـرا و كبرا تكرار شود، يعنى هم بايد در صغرا وجود داشته باشد و هم در
كـبـرا. و چـنـانـكـه مـى بـيـنـيـم مـجـمـوعـا صـغـرا و كـبـرا از سـه ركـن
تشكيل مى شوند كه اينها را ((حدود قياس )) مى نامند:
1ـ حداصغر.
2ـ حداكبر.
3ـ حدوسط يا حد مشترك .
حـد وسـط، رابطه پيوند اكبر به اصغر است ، و هم او است كه در هر دو مقدمه وجود دارد و
سبب مى شود كه مقدمتين با يكديگر بيگانه نباشند.
اكـنـون مى گوييم قياس اقترانى به اعتبار نحوه قرار گرفتن حد وسط در صغرا و كبرا
چهار صورت و شكل مختلف پيدا مى كند كه به شكلهاى چهارگانه معروف است .
قياس اقترانى ، شكل
اول
اگـر حـد وسـط، مـحـمـول در صـغـرا و مـوضـوع در كـبـرا قـرار گـيـرد
شكل اول است .
مـثـلا اگـر بـگـويـيـم : ((هـر مـسـلمـانـى مـعـتـقـد بـه قـرآن اسـت ، و هـر مـعـتـقـد به قرآن
اصـل تـسـاوى نـژادهـا را كـه قـرآن تـايـيـد كـرده اسـت
قـبـول دارد، پـس هـر مـسـلمـانـى اصـل تـسـاوى نـژادهـا را
قـبـول دارد)) شـكـل اول اسـت ، زيـرا حـد وسـط (مـعـتـقـد بـه قـرآن )
محمول در صغرا و موضوع در كبرا است ، و اين طبيعى ترين شكلهاى قياس اقترانى است .
شـكـل اول بـديـهـى الانـتـاج اسـت يـعـنـى اگـر دو مـقـدمـه صـادق بـاشـنـد و
شـكل آنها نيز شكل اول باشد، صادق بودن نتيجه بديهى است . و به عبارت ديگر: اگر
مـا عـلم بـه مـقـدمـتـيـن داشـتـه بـاشـيـم و شـكـل مـقـدمـتـيـن از نـظـر مـنـطـقـى
شـكـل اول بـاشـد، علم به نتيجه ، قهرى و قطعى است . عليهذا نيازى نيست كه براى منتج
بـودن شـكـل اول اقـامـه بـرهـان بـشـود، بـرخـلاف سـه
شكل ديگر كه منتج بودن آنها به حكم برهان اثبات شده است .
شـرايـط شـكـل
اول
شـكـل اول بـه نـوبـه خـودشـرايـطـى دارد. ايـن كـه گـفـتـيـم
شـكـل اول بـديـهـى الانـتـاج اسـت بـه معنى اين است كه با فرض رعايت شرايط، بديهى
الانتاج است . شرايط شكل اول دو تا است :
الف ـ موجبه بودن صغرا:
پس اگر صغرا سالبه باشد قياس ما منتج نيست .
ب ـ كلى بودن كبرا:
پس اگر كبرا جزئيه باشد قياس ما منتج نيست .
عـليـهـذا اگـر گـفته شود: ((انسان فلز نيست و هر فلزى در حرارت منبسط ميشود)) قياس
عقيم است و مولد نيست . زيرا قياس ما شكل اول است و صغراى قياس ، سالبه است در حالى
كـه بـايـد مـوجـبـه بـاشـد. هـمـچـنين اگر بگوييم : ((انسان حيوان است ، بعضى حيوانها
نـشـخـواركـنـنـده انـد)) بـاز هـم قـيـاس مـا عـقـيـم اسـت ، زيـرا
شـكـل اول اسـت و كـبـرا جـزئيـه اسـت و حـال آنـكـه كـبـراى
شكل اول بايد كليه باشد.
قياس اقترانى ، شكل دوم
اگـر ((حـد وسـط)) در هـر دو مـقـدمـه مـحـمـول واقـع شـود
شكل دوم است .
اگـر بـگـويـيم : ((هر مسلمانى معتقد به قرآن است . هر كس آتش را تقديس كند معتقد به
قـرآن نـيـسـت . پـس هـيـچ مـسـلمـانـى آتـش را تـقـديـس نـمـى كـنـد))
شكل دوم است .
شـكـل دوم بـديهى نيست ، به حكم برهان اثبات شده كه با رعايت شرايطى كه ذيلا ذكر
مـى كـنـيـم مـنـتـج اسـت . از ذكـر بـرهـان مـزبور صرف نظر مى كنيم و به شرايط آن مى
پردازيم .
شرايط شكل دوم
شرايط شكل دوم دو چيز است :
الف ـ اختلاف مقدمتين (صغرا و كبرا) در كيف ، يعنى ((ايجاب و سلب )).
ب ـ كليت كبرا.
عليهذا اگر دو مقدمه موجبه يا سالبه باشد، و يا اگر كبرا جزئيه باشد قياس ما منتج
نيست ، مثلا:
((هـر انـسانى حيوان است ، و هر اسبى حيوان است )) منتج نيست ، زيرا هر دو مقدمه ، موجبه
است و بايد يكى موجبه و ديگرى سالبه باشد. و همچنين : ((هيچ انسانى علفخوار نيست
، و هـيـچ كـبـوتـرى علفخوار نيست )) منتج نيست ، زيرا هر دو مقدمه سالبه است . و همچنين
((هر انسانى حيوان است ، و بعضى از اجسام حيوان نيست )) عقيم است ، زيرا كبراى قياس ،
جزئيه است وبايد كليه باشد.
قياس اقترانى ، شكل سوم و شرايط آن
اگـر ((حـدوسـط)) مـوضـوع در هـر دو مـقـدمـه بـاشـد
شكل سوم است .(15) شرايط شكل سوم عبارت است از:
الف ـ موجبه بودن صغرا.
ب ـ كليت يكى از دو مقدمه .
عليهذا قياس ذيل : ((هيچ انسانى نشخواركننده نيست ، هر انسانى نويسنده است )) عقيم است
زيـرا صـغـرا سـالبـه اسـت . و هـمـچنين ((بعضى از انسانها عالمند، و بعضى از انسانها
عادلند)) عقيم است ، زيرا هر دو مقدمه ، جزئيه است و لازم است يكى از دو مقدمه كلى باشد.
قياس اقترانى ، شكل
چهارم و شرايط آن
شـكـل چـهـارم آن اسـت كـه ((حـد وسـط)) مـوضـوع در صـغـرا و
مـحـمـول در كـبـرا باشد، و اين دورترين اشكال از ذهن است . ارسطو كه مدون منطق است اين
شـكـل را (شـايـد بـه عـلت دورى آن از ذهـن ) در مـنـطـق خـويـش نياورده است ، بعدها منطقيين
اضافه كرده اند. شرايط اين شكل يكنواخت نيست ، يعنى به دو صورت مى تواند باشد،
به اين نحو كه :
1ـ هردو مقدمه موجبه باشد.
2ـ صغرا كليه باشد.
و يا به اين نحو كه :
1ـ مقدمتين در ايجاب و سلب اختلاف داشته باشند.
2ـ يكى از دو مقدمه ، كليه باشد.
براى احتراز از تطويل ، از ذكر مثالهاى منتج و عقيم خوددارى مى كنيم ، زيرا هدف ما بيان
اصـول و كـليـات مـنطق است نه درس منطق . در اينجا خوب است دو بيت معروفى را كه چهار
شكل را تعريف كرده ، براى بهتر به خاطر ماندن آنها ذكر كنيم .
|
اوسط اگر حمل يافت در بر صغرا و باز
|
|
وضع به كبرا گرفت شكل نخستين شمار
|
|
حمل به هر دو دوم ، وضع به هر دو سوم
|
رابع اشكال را عكس نخستين شمار
|
هم خوب است بيت معروف ديگرى كه شرائط اشكال چهارگانه را با علائم رمز، يعنى با
حروف بيان كرده است براى ضبط نقل كنيم :
|
مغكب اول خين كب ثانى و مغ كاين سوم
|
|
در چهارم مين كغ ، يا خين كاين شرط دان
|
علائم رمزى به اين شرح است :
م = موجبه بودن .
غ = صغرا.
ك = كليت .
ب = كبرا.
خ = اختلاف مقدمتين در ايجاب و سلب .
ين = مقدمتين .
اين = احدى المقدمتين (يكى از دو مقدمه ).
درس سيزدهم : ارزش قياس
ارزش منطق (16)
از جـمـله مـسائلى كه لازم است ضمن كليات منطق بيان شود، ارزش منطق است و چون
غـالب تـرديد و انكارها در مورد ارزش منطق ، درباره ارزش قياس بوده است ، ما آن را تحت
عـنـوان ارزش قـياس بحث مى كنيم . و به همين دليل اين بحث را كه مربوط به فايده منطق
اسـت و طـبـق مـعـمـول بـايـد در اول كار بدان توجه شود ما پس از بحث قياس قرار داديم .
قـيـاس چـنـانـكـه قـبـلا دانـسـتـيـم ، نـوعـى عـمـل اسـت امـا
عـمـل ذهـن . قـيـاس نـوعـى خـاص تـفـكـر و سـيـر ذهـن از مـعـلوم بـه
مجهول براى تبديل آن به معلوم است . بديهى است كه قياس خود جزء منطق نيست همچنانكه
جـزء هـيـچ عـلم ديـگـر نـيـسـت ، زيـرا ((عـمـل )) اسـت نـه ((عـلم )) امـا
عـمـل ذهـن ، [ولى بـه اعتبار ديگر] داخل در موضوع منطق است زيرا قياس يكى از انواع حجت
اسـت و حجت يكى از دو موضوع منطق است . آنچه جزء منطق است و به نام باب قياس خوانده
مـى شـود قـواعـد مربوط به قياس است كه قياس بايد چنين و چنان و داراى فلان شرايط
بـاشـد، هـمـچـنـانـكـه بـدن انـسـان جـزء هـيـچ عـلمـى نـيـسـت ، بـلكـه
مسائل علمى مربوط به بدن انسان است كه جزء علم فيزيولوژى يا پزشكى است .
ارزش منطق : 1ـ از نظر صحت 2ـ از نظر افاده
ارزش منطق از دو نظر مورد بحث صاحبنظران قرار گرفته است :
1ـ از نظر صحت
2ـ از نظر افاده
برخى اساسا قواعد منطق را پوچ و غلط و نادرست دانسته اند. برخى ديگر گفته اند غلط
نيست اما مفيد فايده اى هم نيست ، دانستن و ندانستن آنها على السويه است ، آن فايده اى كه
براى منطق ذكر شده يعنى ((آلت )) بودن و ((ابزار علوم )) بودن و بالاخره نگهدارى
ذهن از غلط بر آن مترتب نمى شود، پس صرف وقت در آن بيهوده است .
هم در جهان اسلام و هم در جهان اروپا، بسيار كسان ارزش را يا از نظر صحت و يا از نظر
مفيد بودن نفى كرده اند.
|