در آن نفس كه بميرم در آرزوى تو باشم
|
بدان اميد دهم جان كه خاك كوى تو باشم
|
كه جان تو مرغى است نامش نفس
|
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد
|
دگر ره نگردد به سعى تو صيد
|
نگه دار فرصت كه عالم دميست
|
دمى پيش دانا به از عالمى است
|
چرا دل بر اين كار وانگه نهيم
|
كه ياران برفتند و ما بر رهيم
|
سعدى
در آستانه مرگ بر انسان چه مى گذرد؟ روح او چگونه از زندان كالبدش رهايى مى
يابد؟ انسان محتضر در اين لحظه هاى بسيار حساس و هراس انگيز چه حالتى دارد؟ و به
چه چيزهايى مى انديشد؟ و ده ها پرسش ديگر كه انسان در اين دنيا مى خواهد درباره
لحظه مرگ خود پيش از فرا رسيدن موعد آن بداند. على عليه السلام در ضمن سخنان خود
به برخى از اين پرسش ها پاسخ لازم را مى دهد:
1 در آنجا كه از انسان هاى دل بسته به دنيا، و غرق در خواسته هاى نفسانى سخن مى
گويد، اينگونه داد سخن مى دهد:
اجتمعت عليهم سكرة الموت و حسرة الفوت ، فقترت لها اءطرافهم و تغيرت لها
الوانهم ، ثم ازداد الموت فيهم و لوجا، فحيل بين اءحدهم و بين منطقه ، و انه لبين اءهله
ينظر ببصره ، و يسمع باءذنه على صحة من عقله و بقاء من لبه يفكر فيم اءفنى عمره
، و فيم اءذهب دهره ، و يتذكر اءموالا جمعها، و اءغمض فى مطالبها، و اءخذها من مصرحاتها و
مشتبهاتها، قد لرمته تبعات جمعها، و اءشرف على فراقها، تبقى لمن و راءه ينعمون فيها و
يتمتعون بها فيكون المهنا لغيره ، و العب ء على ظهره و المرء قد غفلت رهونه بها، فهو
يعض يده ندامة على ما اءصحر له عند الموت من اءمره ، و يزهد فيما كان يرغب فيه اءيام
عمره و يتمنى اءن الذى كان يغبطه بها و يحسده عليها قد حازها دونه ، فلم
يزل الموت يبالغ فى جسده حتى خالط لسانه سمعه ، فصار بين اءهله لا ينطق بلسانه ،
و لا يسمع بسمعه ، يردد طرفه بالنظر فى وجوههم ، يرى حركات اءلسنتهم ، و لا
يسمع رجع كلامهم ، ثم ازداد الموت التياطا، فقبض بصره كما قبض سمعه و خرجت الروح
من جسده فصار جيفة بين اءهله ، قد اءوحشوا من جانبه ، و تباعدوا من قربه ، لا يسعد باكيا، و
لا يجيب داعيا، ثم حملوه الى مخط فى الاءرض ، فاءسلموه فيه الى عمله ، و انقطعوا عن
زورته . (23)
...مستى سختى و بى هوشى مرگ و حسرت از دست رفتن دنيا آنان را فرا مى گيرد،
اندام هايشان سست ، و رنگ هايشان دگرگون مى شود سپس مرگ بيش از پيش آنان را در
كام خود قرار داده تا آنجا كه ميان هر يك از آنان كه مى ميرند و سخن او فاصله مى
اندازد توان سخن گفتن را از وى ستانده و در حالتى قرار مى گيرد كه
اهل منزل او را در ميان خود گرفته و او با چشمش به آنان نگاه افكنده و در حالى كه هنوز
عقل او در جاى خود قرار دارد، و به هزيان نيفتاده است با گوش خود سخنان آنان را مى
شنود، و در اين انديشه قرار مى گيرد كه عمر خود را در چه راهى تباه نموده ، و روزگار
خود را در چه مسيرى سپرى كرده است ! و اموالى را به ياد مى آورد كه آنها را گرد آورده
و براى به دست آوردن آنها از حلال و حرام چشم پوشيده و آنها را از راه درست و يا مشكوك
و مشتبه فراهم ساخته و در نتيجه ، دچار پيامدهاى نادرست و زيانبار گردآورى آنها
گرديده و اكنون آماده جدايى از آنها شده است ، و همه آنها براى وارثان او باقى خواهد
ماند، و آن وارثان به وسيله آن اموال در ناز و نعمت قرار گرفته و از آنها بهره مند مى
گردند، پس بهره مند شدن از اموال بدون رنج و زحمت از آن جز او بوده و سنگينى بار
گناه آنها بر روى دوش او قرار مى گيرد و او گروگان آن
اموال مى شود، و با ياد آورى اعمالش هنگام مرگ آنچنان پشيمانى به او دست مى دهد كه
در اثر آن دست خود را به دندان مى گيرد، و به آنچه كه در روزهاى زندگى خود به آن
دلبستگى داشت بى ميل مى شود، و آرزو مى كند كه اى كاش كسى آن
اموال را گرد مى آورد كه در زمان زندگى او به سبب داشتن آن
اموال به او رشك و حسادت مى ورزيد، پس مرگ همچنان كالبد او را در بر مى گيرد تا
آنجا كه گوش او نيز در نارسايى از انجام وظيفه شريك زبان او مى شود، كه در پى آن
به گونه اى در ميان اهل منزل قرار مى گيرد كه نه زبانش توانايى سخن گفتن را دارد و
نه با گوشش ياراى شنيدن را، در چنين حالتى چشم خود را به صورت هاى آنان مى
فكند، حركت زبان هاى آنان را مى بيند، ولى سخن آنان را نمى شنود، سپس مرگ او را
بيشتر در كام خود فرو مى گيرد و به همانگونه كه گوش او از كار افتاده ، چشم او نيز
بسته مى شود و روح از كالبد او جدا گرديده ، و در ميان
اهل منزل خود بسان مردارى مى شود، و با ترس و وحشت از اطراف او پراكنده و از نزد او
دور مى شوند، نه توانايى بر يارى گريه كننده اى را دارد و نه مى تواند پاسخ
خواننده اى را بدهد كه او را به خود مى خواند، پس از آن ، پيكر بى جان او را برداشته
و به سوى منزلى در زمين به نام گور مى برند و در آنجا او را به عملش وامى
گذارند، و از آن پس رخسارش را نمى بينند.
2 فان الموت هادم لذاتكم و مكدر شهواتكم ، و مباعد طياتكم زائر غير محبوب و قرن
غير مغلوب و واتر غير مطلوب ، قد اعلقتكم حبائله و تكنفتكم غوائله ، و اقصدتكم معابله ،
و عظمت فيكم سطوته ، و تتابعت عليكم ، عدوته ، و قلت عنكم نبوته ، فيوشك اءن
تغاشكم دواجى ظلله ، و احتدام علله ، و حنادس غمراته ، و غواشى سكراته ، واءليم
ازهاقه ، و دجو اءطباقه و جشوبة مذاقه ، فكان قد اءتاكم بغته فاءسكت نجيكم و فرق
نديكم و عفى اثاركم و عطل دياركم و بعث و رائكم يقتسمون تراثكم ، بين حميم خاص لم
ينفع ، و قريب مخزون لم يمنع و آخر شامت لم يجزع . (24)
...پس راستى چنين است كه مرگ تباه كننده لذت هاى شما، و تيره كننده خواسته هاى
شما و دور كننده انديشه هاى شما و ديدار كننده اى نادوست داشتنى و رقيبى چيره ناپذير و
جنايتكارى نامطلوب است ، كه دام هاى خود را بر شما افكنده و رنج و مصيبت هاى او
گرداگرد شما را فرا گرفته و پيكان تير آن شما را هدف قرار داده و توانايى و
چيرگى او در ميان شما بسيار بزرگ و دست درازى او به سوى شما پى در پى و خطاى
شمشير او نسبت به شما اندك است ، سپس نزديك است كه تاريكى ابر تيره اش و دشوارى
دردهايش و تاريكى شديد لحظه اى سخت جان ستاندنش و بى هوشى مستى هايش و درد جان
گرفتن با عجله اش و تاريك نمودن هاى پى در پى اش و دشوارى و خشكى چشيدنش شما
را فرا بگيرد، به گونه اى كه گويا ناگهانى بر شما فرود آيد و زمزمه شما را
فرو خواباند و جمع شما را پراكنده و نشانه هاى شما را
پايمال نموده و شهرهاى شما را به تعطيلى كشانيده و وارثان شما را براى تقسيم آنچه
را كه به ارث گذارده ايد برانگيخته است تا آن را در ميان دوست ويژه اى كه براى
شما سودى نداشته و خويشاوند اندوهگينى كه مرگ را از تو باز نداشته و خويشاوند
ديگرى كه از مرگ تو اندوهگين نگرديده است ، تقسيم نمايند.
جهان اى برادر نماند به كس
|
دل اندر جهان آفرين بند و بس
|
مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت
|
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت
|
چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
|
سعدى
آنچه نقل شده است تصوير لحظه جان دادن كسانى است كه دنيا را براى خود لذت و
سعادت و خوشبختى دانسته و تلاش خود را براى بهره گيرى از آن به كار گرفته و
آخرت و زندگى بسيار خوب و جاويد بهشت و بهشتيان را به وادى فراموشى بسپارند.
ولى در نگاه انسان هاى پارسا و بريده از دنيا، نه تنها مرگ ، چيزى ناخواسته نيست ،
بلكه لحظه انتظار ديدار معشوق و پيوستن به معبود است . دنيا براى او بسان قفسى تنگ
و تاريك براى پرنده بلند پرواز است كه همواره در آرزوى شكستن اين قفس ، و پرواز
بر فراز جهان بى انتها و جاويد لحظه شمارى مى كند. از اين رو هر چند سكرات مرگ
براى او سخت و دشوار باشد، انتظار زندگى جاويد و آسايش ابدى در لحظه جان دادن او
را آرامش بى اندازه مى بخشد، اينگونه انسان ها دنيا را سراى لذت خود نپنداشته اند تا
مرگ تباه كننده لذت هاى آنان باشد، چنانكه برخى از سخنان پيشين امام على عليه
السلام در آنجا كه درباره اصل حقيقت مرگ سخن گفته است ، گواهى صادق بر اين ادعا
است .
تصويرى از گور
بس نامور به زير زمين دفن كرده اند
|
كز هستيش به روى زمين بر نشان نماند
|
و آن پير لاشه را كه سپردند زير گل
|
خاكش چنان بخورد كز و استخوان نماند
|
سعدى
بسيارى از انسان ها آنچنان فراموش گر گروگان هاى خاك شده اند گويا خود به جمع
آنان نخواهند پيوست ، و اگر لحظه اى به طور جدى انديشه خود را به كار بگيرند و
گور و گور نشينان را به تصوير بكشند، و يا در گورستانى حاضر آيند و از نزديك
گورها را ببينند شايد به خود آيند و راه درست را پيدا نموده و با درك درست سرانجام
اين دنيا، به جهان آينده بينديشند، و اسباب نجات و رهايى خود از آتش دوزخ را فراهم
آورند، امام على عليه السلام براى پند دادن به ما انسان ها در سخنان خود، گور و گور
نشينان را به گونه اى زيبا و عبرت انگيز به تصوير كشيده است ، كه در اينجا به
ذكر نمونه هايى از آن سخنان بسنده مى شود: