و قال عليه السلام : انا صاحب الطور و انا صاحب الكتاب المسطور و انا بيت الله المعمور و انا الحرث و النسل و انا الذى فرض الله طاعتى على كل قلب ذى روح متنفس من خلق الله .
چون بيان فرمود عليه السلام كه : من اسم اعظمم ، پس در تمام مراتب عالم اسمائى و افعالى و آثارى هر فرد كه اكمل است آنرا به مظهريت خويش ‍ اختصاص فرموده چندى را كه در كلام الهى مذكورند، بيان مى فرمايد و مى گويد عليه السلام كه : من صاحب (515) طورم يعنى در هر طور از اطوار وجود كه طور وجود معتبر است حقيقت آن طور و سرى كه به معيت سر طور هر طور است آن منم ، زيرا كه از جبل حقيقت من شجره صفات الله روئيده و آتش تجلى ذاتى به كليم وجود امكانى نموده و تاءويل تمام كتب شئونى و كلام ذاتى از من ظاهر است .
چنانچه طور فيض نخستين ، كه مطلع نور غيبت ذات است و طور (516) الوهيت كه مطلع نور ذاتست و طور حب كه مطلع انوار لاهوت و جبروتست و طور قلوب كه مطلع انوار علم و عرفان و ايقانست اين همه را معيت من و مصاحبت من ثابت است و به معيت من همگى مطلع انوارند و صاحبت كتاب مسطور منم كه ام الكتاب حقيقى ام ، كه تمام اسرار و احكاام و اخبار الهى و كونى در كتاب من است و بيت المعمور منم كه خانه دلم عرش الله هميشه به طايفان عوالم لاهوت و جبروت و ملكوت و ملك و ناسوت معمور است و حرث و نسل امكان و تعينات نفس الرحمن منم كه انواع تخمهاى امكانى در حقيقت من مندرجست .
و چون حقيقت من حقيقة الحقايق است پس ارواح جميع متنفسان همه تعين و فرع روح من باشد كه روح الارواح است و طاعت اصل را خدايتعالى بر من فرض كرده كه (من يطع الرسول فقد اطاع الله ) (517) و اين طاعت ، هم وجوديست و هم علمى و هم عينى و هم دينى و هم دنيوى ، و الله اعلم .
وقال عليه السلام : انا الذى انشر الاولين ، و الاخرين ، انا قاتل الاشقياء بسيفى ذى الفقار و محرقهم (518) بنارى
مى فرمايد: منم كه نشر مى كنم و منبسط مى سازم افراد حقايق نشئآت اولين از عالم لاهوت و جبروت و ملكوت و آخرين از عالم مثال و ملك و ناسوت را، چه همه در حقيقت من مندرجند.
و نشر اول همه از عدم به جهت غايتى شده كه از من ظاهر است در ادوار جمالى ، و نشر آخر همه از وجود به من مى شود، در ادوار جلالى ، يعنى افراد ظاهره به من از باطن نشر مى يابند، و به نور ظهور نمايان ، مى شوند، و افراد باطن به من از ظاهر نشد، مى يابند، و به ظلمت خفاء پنهان مى شوند (519) پس هم چنانكه نبوت محتدكل منم پس به مقتضاى جلال كه اثر ولايت است كشنده بدبختانم به تيغى كه دو سر جلال و جمال دارد و سوزاننده اشقياء كه صور صفات ذميمه اند بنار خودم كه شعله محبت نيز از آن سر ميزند چون شراره قهر و صورت اين صفت من در هر مرتبه شخص عنصرى ظاهر آيد، كه كشتم ناكثين و مارقين و قاسطين (520) را و تربيت كردم و زنده جاويد ساختم اهل استعداد را، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى اظهرنى الله على الدين ، انا منتقم من الظالمين ، انا الذى ارى دعوة الامم كلها، انا الذى ارد المنافقين عن حوض رسول الله .
مى فرمايد عليه السلام كه : منم آن كه خدايتعالى مرا ظهير و منير و مؤ يد دين خود ساخت و بر ساق عرش نوشت كه ايدته بعلى و منم انتقام گيرنده از ظالمان كه وضع شى ء و غير موضوع مى كنند چه ظاهر عنوان باطن است (521) و از نشاءة ظاهر انتقام انتقام كشيدم كه به همت وجود حق واجب كه بر ممكن نهاده بودند، رفع و نفى كردم پس در نشئآت باطن نيز كشنده ام و خواهم انتقام كشيد.
و من آنم كه بيانم ، و مى بينم ، به عين اليقين ، دعوت امم ماضيه و مستقبله را مطيع و عاصى را مى شناسم ، و تفرقه مى نمايم در جميع ادوار به جهت انطباق ادوار برتعيقن روح من .
و بشنو كه فاروق اعظم و صاحب مكرم بزبان صدق بيان او را شهادت به اين معنى به صورت شهود مى نمايد و مى فرمايد كه : ما در زمان رسول الله منافقان را به على بن ابيطالب عليه السلام مى شناختيم .
و منم آن كه دور مى سازم منافقان را از حوض رسول الله صلى الله عليه و آله زيرا كه ساقى كوثر منم و قسيم نار و جنت منم وخبر از اين حالات من داده مخبر صادق و مطبوع و مطاع و عارف به شاءن من صلى الله عليه و آله و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا باب فتح الله لعباده من دخله كان آمنا و من خرج منه كان كافرا، انا الذى بيده مفاتيح الجنان و مقاليد النيران
مى فرمايد كه : فتوحات الهى در مراتب نامتناهى به وساطت حقيقت كلى و روح شخصى من به مستعدان قبول فتح و فيض مى رسد و من باب فتح مدينه الهى ام همچنانكه باب مدينه علم كه حبيب مطلق است منم ، پس هر كس كه از جهت من داخل در مدينه فتح شده ايمن است (و اتوالبيوت من ابوابها) (522).
پس حارسان مدينه او را ايمن سازند و اگر از راه در به مدينه در نرود و دزدانه از ديوار خواهد كه بالا رود ايمن نخواهد بود و از پاسبان ، تعرض و ايذاء به او خواهد رسيد، و بعلى يهتد المهتدون و چون مفاتيح الغيب كه ائمه اسماء الهيه نزد من است پس كليد بهشت و دوزخ كه مظاهر جلال و جمال ائمه اند، نزد من باشد، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذين جهد(523) الجبابره باطفاء نورالله و ادحاض ‍ حجة فيابى الله الا ان يتم نوره و ولايته اعطى الله نبيه نهر الكوثر و اعطانى نهر الحيوة انا مع رسول الله صلى الله عليه و آله فى الارض فعرفنى الله من يشاء
و به معنى من يشاء مى فرمايد كه : منم آن نور الهى كه جباران و آنانكه به خود گمان قدرت و قوت مى داشتند و مشقت و سعى بسيار در فرو نشاندن آن نور كردند و خواستند كه حجت آن نور را كه محمد رسول الله صلى الله عليه و آله است تباه كنند، پس جهد و مشقت ايشان فائده نداده ارادت الله (جل جلاله ) سر باز زد و اتمام آن نور خود به من نمود پس من عين آن نور توحيد و ايمانم ، آنان كه سعى در فرو نشانيدنش كردند من آنها را فرو نشاندم و چون حجت آن نور به من تاءييد يافت و من به صورت آن نور برآمدم و عالم وجود به فيض آن نور رسيد و ظلمت زايل شد عطا كرده ، الله تعالى نبى خود را نهر كوثر كه تعلق به نبوت دارد وعطا كرد به من نهر حياة ابدى را كه باطن كوثر است و تعلق به ولايت دارد، لهذا(524) محمد رسول الله صلى الله عليه و آله به تنزيل حكم فرمودند و به من تاءويل حكم مى كند، كه تنزيل از كوثر است كه حقيقت آنجا به صورت آب اربعه ظاهر شده ، و آن تاءويل از حياتست كه حقيقت آنجا به صورت علم به بطون وارد (525) شده ، كوثر و نهر حيات مثل نبوت و ولايت حقيقت محمديست در جميع نشئات و ادوار و مراتب و عوالم و مقامات من با محمدم و در آسمان جلال ولايت و در زمين جلال نبوت پس شناساى من گردانيد، خداى تعالى آن كس را كه خواست و باز داشت از شناخت من آن كس را كه خواست ، يعنى در اطوار و ادوار مرا مى شناسد، آنان كه به تعريف الهى و عطاياى استعدادى و قابليت اختصاص به شناخت من كه مفيد ايمان به توحيد و مفيض نور، عرفان الهى است يافته اند كه السعيد (526) سعيد فى الازل و مرا نمى شناسند، آنان كه آينه استعدادشان قابل انطباع صورت حق نيامده و زنگ شاقوت ازلى داشته كه الشقى شقى فى الازل والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا قائم فى ظلمة خضر(527)حيث لا روح يتحرك ولانفس ‍ يتنفس غيرى
بدان - رزقك الله و ايانا معرفة الحقايق - كه در اصطلاح محقيقن صوفيه هرگاه نوبت تربيت وجود به اسم العليم در عالم جبروت به توجه علم به باطن وجود در رسد و تعلق علم از ظاهر وجود اختفائ يابد و جهل مطلق كه قيامت جبروتى است ظاهر شود، آن اختفاء و جهل را ظلمت خضر مى نامند، كه آب حيات علم آن جا مختفى است و اين نشاءة ولايت است هم چنانكه عكس اين نشاءة نبوت است و در مقدمه تعين (528) دورتين جمالى و جلالى تلويحى واضح ذكر شده ، و نيز بدانكه تشخص خضريت عبارتست از مبداء فرد اول بروزات جمالى بودن و همچنين تشخص ‍ الياسيت مبداء بروزات جلالى و تخشص علويت مبداء بروزات جمعى بودن ، و محمديت جمع الجمع و سر ياسر در تمام بروزاتست و از آن جا سر نسبت ظلمت به خضر و ادراك آب حيات و اعطاء نهر حيات به على عليه السلام ظاهر مى شود و الله اعلم .
اكنون مى فرمايد كه : در ظلمت خضر كه دوره اختفاء علم و جمال و نور نبوتست و نبوت ظهور جمال و جلال و نور ولايت من به غلبه ولايت و جمعيت اطلاقى آن جا ايستاده ام چه دوره مذكوره تعلق به ولايت دارد و من حقيقت مطلقه ولايتم و چون علم مطلق كه نهر حياتست به باطن راجع شده مختفى است پس آن جا نه روحى جنبش كند و نه نفسى تنفس زند مگر من كه صاحب نهر حياتم ، زيرا كه دوره نسبت من است پس غير من و صور جمال مطلق هيچ موجودى از جهت معلوميت آنجا نباشد، يعنى آن نشاءة نشاءة احديت ذاتى ولايت تصرفى است و به من تعلق دارد، والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا علم صامت و محمد علم ناطق
بيان شخص خود صريحا و حقيقت خود تلويحا مى فرمايد و تاءييد سخن سابق نموده مى گويد عليه السلام كه : من علم صامتم كه ، تاءويل نطق من است و محمد رسول الله - صلى الله عليه و آله - علم ناطق است كه تنزيل نطق وى است .
و علم صامت ولايت است و تعلق به باطن علم دارد و علم ناطق نبوت است و تعلق به ظاهر علم دارد پس حقيقت هر دو علم مطلق است نه مقيد باطلاق كه مقابل جهل مطلق است زيرا كه جهل مطلق از اطلاق و قيد عدم است و مجزى عنه نمى شود.
پس چون علم صامت است نشاءة اختفاء علم و دوره جلال تعلق به آن حضرت داشته باشد تاءمل تعزز (529) به اسرار عزيزه غريبه و بدانكه صمت عبارت است از سكوت و عدم تعلق آن صفات الله كه به واسطه استهلاك و اندراج صفات در ذات آن جا علم نتواند كه خبر دهد و چنين و چنان گويد و اين مرتبه احديت است .
و نطق علم عبارت است از اعتبار كردن علم صفات را و خبر دادن او از ذات ، كه رحمن و رحيم و عليم و قدير و مريد است و اين مرتبه واحديت است و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا صاحب القرون الاولى ، انا جاوزت موسى الكليم و اغرقت فرعون ، انا عذاب يوم الظلة
اين كلام تمام بيان مراتب ولايت است و از دقايق قرآنى آن است كه اول سوره اى كه تمامش در شاءن اميرالمؤ منين عليه السلام نازل شده بى خلاف اين است كه هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا (530) و اين آيه كه در آن انسان را (531)به كليت مذكور فرموده و از روى تاءويل شخص را مراد مى توان داشت و ذكر حين از هر كه بتاءويل اناده خضيه از وجودش مى كند و لم يكن شيئا مذكورا كه افاده مجهوليت دوره اى كه همان حين باشد و عدم ذكر كه متعلق به شخصيت است مى نمايد همه ايما و اشاره است باكثر فقرات اين خطبه و حالت نماز آن حضرت عليه السلام .
و عدم علم و شعورش به شكافتن بدن مباركش مبين بعضى از اشارتست نزد صاحب عقل سليم ، والله اعلم .
و تاءويل ديگر كه مناسب مقام است اين است كه مى فرمايد كه : من صاحب قرون اولى ام يعنى همچنانكه در مراتب عدد لايتناهى هر مرتبه اى شامل تمام مراتب است كه آن مرتبه اى كه اوست سابق بوده ، يعنى وجود مرتبه خود نه به تركيب هم چنين در هر آن ، از وجود من در ادوار جمال و جلالى تمام آيات وجوديه (532) ادوار اندراج دارد به نوعى كه با علم من مصاحبت و معيت وجودى ثابت است ممكن را. همگى ادوار را پس در هر آن من مصاحبت جميع شئون آينه سابقه ام از قرون اولى و نشاءت ماضى به دليل قول حق تعالى جل و جلا كه فرموده : قال فمابال القرون الاولى قال علمها عند ربى فى كتاب لايضل ربى و لاينسى (533).
و آن كتاب حقيقت من است و من كليم روح خود را از درياى لوازم امكان گذرانيده ام و فرعون طبيعت بشرى را غرق كردم و عذاب قيامت انفسى بر نفوس اماره و لوامه كه در ظلمت بشريت و سيه ماده جسيمت اند، منم كه به محبت و متابعت من آن ها را عذاب اليم است و در قيامت آفاقى كه يوم الظلة اشاره به آن است كه : (ياءتيهم الله فى ظل من الغمام ) (534) واسطه عذاب نيز منم كه شخص نور توحيدم و بى بهره گان از اين نور از بى بهره گى در عذابند، هر كه مقدار ذره اى از نور توحيد دارد خلاصى از عذاب خواهد يافت كه (فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره ) (535) والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا آيات الله و امين الله ، انا احيى و اميت انا الخلق و ارزق ، انا السميع انا العليم انا البصير انا الذى اجود السموات السبع و الارضين السبع فى طرفة عين ، انا الاول و انا الثانى
مى فرمايد كه : همچنانكه عالم آيات الله هست و من به حسب جمعيت و كليت خود آيات الله و جامع عوالم مالانهاية لها ام و امانت الهى از كه آسمانها و زمينها و كوهها حمل آن برنتافت نزد من است و به حسب جامعيت خود مر اسماء الهى را و به تخلق در مرتبه آن شخص آثار اسماء الهى از من ظاهر مى شود يعنى در هر مظهر كه ظهور كنند اين آثار خواه از انبياء و راسخان علما همه از من است و من متخلق باسم سميع و عليم و بصيرم و در مقام حب فرايض و چون غايت وجود عالم با من است كه امانت الهى است پس من جوادم به وجود هفت آسمان و هفت زمين در هر چشم زدن ، زيرا كه من از خلق جديد كه تجليات آنى شاءنى است در لبس ‍ نيستم پس در هر آن تمام عالم از حقيقت من و تعين وجود من و عليت واليت من و مظهريت من ايجاد خلق جديد مى يابد در نظر شهود من (536) و من بآن مجددات و كيفيت تجديدات دانا و بينا ام و اول منم كه در هر آن به شاءنى ظاهرم چون ظهور واحد در مراتب اعداد، و دويم منم كه وجود مستمر علمى دارم ، چون استمرار وحدت در مراتب كثرة لانهاية عددى و اين دو نظر دو رقيقه است از حقيقت من كه اول ولايت ووجود و جلال است و دويم نبوت و علم و جمال و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا ذوالقرنين هذة الامة .
بيان نسبت شخص خويش در اين امت مى فرمايد عليه السلام كه : منم و جز من نيست آن كس كه در اين امت صاحب هر دو نسبت ظاهرى جمال و باطنى جلال باشد. زيرا كه سير مشرق تجليات ذاتى است كه مطلع آفتاب حقيقت من است و سير مغرب تجليات صفاتى كه سرچشمه آب حيات عارفان است كرده ام آنگاه در ميانه اين دو سد براى افراد حقيقى حقيقت خود سر بر ياءجوج امكانى بسته و اقفال سر اعرافى را بر آن سد جاى داده ام چه آن كه مظاهر تجلى اطلاقند به وراثت من و اين نسبت از جمله مخصصات و مشخصات من است والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا صاحب الناقة التى اخرجها الله لنبية صالح
اين نوع مصاحبت مكرر مذكور شده و تصديق اين نسبت را همانا رسول الله صلى الله عليه و آله قاتل آن حضرت را به عاقر ناقه صالح خواند و نيز بعضى مفسرين در كريمه فان الله هو موليه و جبرئيل و صالح المؤ منين (537)گفته اند صالح المؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام است والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى انفخ (فى الناقور فذلك يومئذ يوم عسير على الكافرين غير يسير) (538)
مى فرمايد عليه السلام كه :منم آن كه نفخ مى كنم در ناقور اسرار توحيد كه كلمه لااله الاالله است و از فقرات آن در مرتبه اولى از نفخه نفى مى كنم تمامى موجودات امكانى كه در سموات شعورى و ارضى وجودى محسوس اند، به صعق نفى به عدم ذاتى خود باز ميگردند.
و در مرتبه ثانى از نفخ كه اثبات مى كنم كه تمام مستعدان قبول نور توحيد، سر از قبور ظهور شاءنى برمى آورند، عارى از لباس وجود و همى ، و در محشر نفس الرحمن كه وجود عام مفاض است جمع مى آيند، و در ظل غمان كان فى عماء (539) سر نور توحيد اله برايشان فايض شده ، به جنت حيات جاويد و بقاء الله مى رسند، و اين روز بر سائران نور توحيد بسيار دشوار است به واسطه حرمان و هيچ آسانى ندارند به جهت طول ابدى كه لزوم استعداد است ، چه اين روز من است و تابعان من كه به وراثت من توانند كه اين نفخ را در ناقور دمند، الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الاسم الاعظم و هو (كهيعص ) (540).
بدان - عرفك الله و ايانا اسرار الحروف و معانيها - كه مقطعات قرآن را كه هر كس از علما تاءويلى نموده اند، و از اسرار عظيمه قرآن است و مراد الله از اين جز حضرت رسول الله و حاملان اسرار آن حضرت سلام الله عليهم ، هيچ كس نمى داند، و تاءويلاتى كه علما مى كنند، مناسبات تخمينى است و كهيعص پنج حرف است كه تمام اسرار عوالم خمس و ادوار خمسه در آن مستتر است .
اگر خواهى كه بوئى از اين گلستان به مشامت رسد درياب كه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله پرسيدند كه ماالصاد؟ فرمود كه : بحر بمكة عليه عرش الرحمن و در جواب مسائل ديگر كه اين كان ربنا؟ فرمود: صلى الله عليه و آله : كان فى عماء ما تحته هواء و ما فوقه و كان عرشه على الماء (541)او كما قال (542) اگر تاءملى در اين اخبار نصيب شود بوئى به مشام جان مى رسد، اكنون مى فرمايد: عليه السلام كه : منم آن اسم اعظم كه كهيعص است و غرض نه همين است بلكه غرض همانا اين است كه اعظم (543) اسماء الهى كه در قرآن است از روى مناسبت به غيب ذات مقطعات است كه تمام اسرار وجود در آن مكنونست و من عين آن مقطعاتم ، يعنى من در مصحف وجود اسم اعظم تمام اسرار نشئات وجود را شامل و حاريم و هم چنانكه سر مقطعات (544) را على الخصوص كهيعص ‍ خلق نمى داند، الا نادر، همچنين سر مرا و شناخت شاءن مرا نيز خلق نمى دانند، الا نادر، و از حضرت عليه السلام مرويست كه در وقايع شديده مى خوانده اند، يا كهيعص يا (حمعسق ) (545) اغثنى والله اعلم .
وقال عليه السلام : انا المتكلم على لسان عيسى (فى المهد صبيا) (546) انا يوسف الصديق انا المتقلب فى الصور
بيان بعضى بروزات مختصه مى فرمايد عليه السلام و چون آن تخمى كه حامل كليت درخت است در تمام اجزاء درخت سريان و سير دارد و فردا اكمل كه حامل كليت وجود دارد در تمام مراتب كلى و جزئى وجود سريان و سير دارد در اين فقره انا المتقلب فى الصور بيان تتمه كرده و شكى نيست كه حقيقت كليه نوعيه انسانى به جميع كمالات مندرجه در ذاتش ‍ ظهور مى كند در افراد اكمل و كامل و متوسط و ناقص و در هر نشاءة از نشئات وجود آن قدر از كمالات آن حقيقت كه مخصوص و مناسب آن نشاءة وجود است ، بر طبق آن افراد در آن نشاءة به وجود مى آيند.
و يك فرد البته يعنى همان حقيقت موجود، مى باشد كه انسان حامل امانت در آن نشاءة وجود، است بر طبق آن افراد در آن نشاءة به وجود مى آيند.
و يك فرد البته يعنى همان حقيتق موجود مى باشد كه انسان حامل امانت در آن نشاءة او است و او را به تمام موجودات آن نشاءة معيت و غائيت ثابت است و اين خصوصيات كه از سرالله فى العالمين است در اين خطبه و ديگر خطب و كلام به ظهور آمده بيان همين مقام مى تواند بود، والله اعلم .
و قال عليه السلام : انااالاخرة و الاولى ، انا ابدى و اعيد، انا فرع من فروع الزيتون و قنديل من قناديل النبوة
مى فرمايد كه : منم آخرت هر مرتبه و هر مقام و هر نشاءة و دوره ، و هر امر كه آنرا آخرتى باشد چه آخرت هر چيز بازگشت آن چيز است به اصل خود، و اين بازگشت اثر مرتبه ولايت است و من حقيقت مطلقه ولايتم و اولى نيز منم يعنى نقطه اول و آخر هر دائره كه در تعينات وجودى واقع است منم به حسب حقيقت و از اين جهت ابداء و اعاده نقاط هر دائره از من است چه نقاط دائره تعينات نقطه اولى است كه به نقطه آخر كمال دورى يافته و امثال اين كلام مذكور شد.
و زيتون همان زيتون است كه در آيه نور كه از قرآن مجيد مذكور شده و از جمله تاءويلاتش كه جايز الاخذ است ، اين است كه مشكوة روح حيوانى باشد، و زجاجه روح انسانى و مصباح روح قدسى و شجره مباركه قابليت مطلق و زيتون اطلاق كه نه شرقى صفات جمال است و نه غربى صفات جلال و اين اطلاق به تقاضاى اسماء ذاتيه چنان قريب الضياء است كه هنوز نار مشيت به آن نپيوسته است به مجرد پرتو آن روشن مى شود(547) اكنون مى فرمايد عليه السلام كه : من شاخه اى و فرعى از شاخها و فروع زيتون (548) اطلاقى ام كه هر جا زجاجه نبوت يا ولايت ظرف مصباح وجودى قدسى شده از آن شاخ و فرع كه منم زيت (549) يافته كه كنت مع الانبياء سرا و من قنديلى از قنديلهاى بنوتم به حسب حقيقت نبوت وولايت كه به تعينات انبياء و اولياء روشنى يافته فى الحقيقة قناديل انبياء تعينات قنديل حقيقت مطلقه نبوت است و من به آن متحدم والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا مظهر كيف الاشياء.
در خطبه (550) مظهر به صيغه اسم فاعل اعراب شده بود و مظهر اسم محل نيز مى تواند بود و برهر تقدير مفاد كلام قائد الانام عليه السلام اين است كه ، ظهور كيفيات اشياء از من است كه از كيفيات مندرجه در تعين حقيقت نشاءة وجود من اشياء متكيف مى شوند چه وجود هرچيز تابع غايت است پس ‍ ظهور كيفيات اشياء عين ظهور كيفيت من است والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى ارى اعمال العباد لايعزب عنى شى ء فى الارض و لافى السماء
مثل اين كلام قبل از اين مذكور شده ، افاده زائدى كه اينجا ظاهر مى شود، اين است كه اعمال عباد كه از انسان به عمل خواهد آمد من از ام الكتاب حقيقت من مى بينم و از اين جا است كه علم كان و ما يكون نزد من است و هيچ در زمين و آسمان از من پنهان نيست ، پس لوح محفوظ و لوح محو و اثبات نيز در نظر علم من عندالتوجه حاضر است و من به جميع آنچه در آنهاست دانايم ، والله اعلم .
و قاال عليه السلام : انا مصباح الهدى انا مشكوة الذى فيها نور المصطفى انا الذى ليس عمل عامل الا به معرفتى
تعبير فرمود عليه السلام من حيث التشخص از خود به مصباح كه در آيه نور واقع است و اضافه به هدايت فرموده : (يهدى الله لنوره من يشاء) (551) يعنى ، هدايت به من است كه مصباح اليهم و زجاجه ملكوت و مشكوة ملك و باز تعبير فرموده من حيث الحقيقه ، كه من مشكوتم و نورى كه در مشكوة من است عين نور مصطفى است كه چون يك شخص از دو آينه به جلوه انطباع درآمده يك عكس را محمد صلى الله عليه و آله نام شده و ديگر عكس را على عليه السلام و آن شخص آن نور است كه اول ما خلق الله هست در عالم انوار وجودى و باز آن چيز را يعنى فاعل مطلق و قابل مطلق از مرائى فواعل و قوابل به شناخت من آنرا متعين و ممتازند و در بعضى نسخه به جاى معرفتى لفظ به واقع است يعنى فاعليت مطلق در قوابل منند، هم چنان كه جهت فاعليت حقيقت نوعيه انسانيه در ذكور افرادش متعين است و جهت قابليت در اناث افرادش والله اعلم .
وقال عليه السلام : انا خازن (552) السموات و خازن الارض انا قائم بالقس انا عالم بتغير الزمان و حدثانه ، انا الذى اعلم عدد النمل و وزنها و خفتها و مقدار الجبال و وزنها وعدد قطرات الامطار
و مى فرمايد كه : من خازن سماوات غيب و ارض شهادتم و قسم عالم افراد شهادت را از عالم ميرسانم كه برزخ و واسطه و علت و غايت والت منم و تاءويل باقى عبارات ظاهر است كه تفضيل بعد از اجمال است كه در اول خطبه فرموده كه : انا بكل شى ء عليم اكنون تفضيل بعضى از آن مى فرمايد.
و اگر عقل آميخته به او هم گويد كه علم به وزن و خفت نمل و وزن جبال شخص بشرى را چه گونه ميسر است ؟ گوئيم به دو نوع از علم ، يكى تحقق به حب فرائض و ديگرى ، به تعليم الهى كه الهام است وعلم لدنى ، والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا آية الكبرى التى اراها الله فرعون و عصى
چون معجزات انبياء - صلوات الله عليهم - از حضرت ولايت ايشان است و ولايت همه در تحت ولايت مطلقه ، مى فرمايد عليه السلام كه : من عين آيات كبرى اليهم كه خدايتعالى فرعون را نمود و او با وجود آن عصيان ورزيد و هم چنين در نشاءة شخصى نيز وجود من از اعظم آيات الهى است كه به مخالفان دين و منافقان نموده (553) با وجود اين آيات عصيان مى كنند به انكار و خلاف من ، والله اعلم .
وقال عليه السلام انا اقتل القتلتين احيى مرتين و اظهر الاشياء كيف شئت
تواند بود كه قتلتين از روى تاءويل اشاره باشد به قتل حضرت اسماعيل و به قتل عبدالله والد حضرت رسول صلى الله عليه و آله و احياى مرتين به فداى هر دو تواند بود كه مراد در نشئتين جمال و جلال باشد و مى فرمايد عليه السلام كه : در هر مرتبه از احياء و قتل اظهار اشياء نمودم ، چنانچه خواستم و دانستم كه مطابق و موافق نشاة قتل و احيا است و اكنون نيز اگر خواهم اظهار مى نمايم ، والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى رميت وجه الكفار وبكف تراب فرجعوا هلكى ، انا الذى جحدوا ولايتى الف امة فمسخوهم .
به صيغه مجهول مضبوط شده و ضمير هم بدل از او خواهد بود و دليل بر دئانت احوال جاحدان مى فرمايد كه عليه السلام : منم آن جهت ولايتى كه به غلبه آن محمد رسول الله صلى الله عليه و آله كف خاك بر روى كافران انداخت در شب هجرت و ايشان به هلاكت ذاتى خود بازگشتند و آن منم كه هزاران امت انكار ولايت من كردند يعنى انكارنبى خود، پس مسخ شدند ، و به صورت صفتى كه بر ايشان غالب شود و باعث انكار مى شد برآمدند و سر اين مكرر مذكور شد.
و قال عليه السلام : انا المذكور فى سالف الزمان و خارج و ظاهر فى آخرالزمان
تواند بود كه مراد از زمان سالف و آخر سالف آخر همين نشاءة باشد و تواند بود كه سالف زمان هر نشاءة و آخر آن فراگيرند، و تواند بود كه سالف زمان را به نشئات سابقه حمل نمايند و آخرالزمان ، را بر اين نشاءة حاضر و على اى حال مضمون حديث كنت مع الانبياء سرا و صرت معى جهرا مستفاد مى شود از كلام اگر نشاءة حال مراد باشد و ظهور حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله ظاهر مى شود در نشاءت وجودى اگر وجود باقى بگيرند و خبر نحن السابقون اللاحقون پرده از چهره مى گشايد، والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا قاصم فراعنة الاولين و مخرجهم و معذبهم فى الاخرين انا معذب الجبت و الطاغوت و محرقهم و معذبهم يغوث و يعوق و نسرا
مجمل تاءويل اين عبارت حقيقت اشارات اين است كه مى فرمايد عليه السلام كه : جميع تعينات جزئى و كلى جلالى كه منشاء ظهور كمال جمال انسانى اند، و از ادوار وجود و عوالم آن و جميع موانع حق را خواه آفاقى و خواه انفسى من فاعل استيصال آن و تبديل آن و رفع اصلاح آن بوده و هستم ، زيرا كه اين از نسبت ولايت است و به من منسوب در همه نشئآت و مقامات و مراتب وجودى و علمى و تاءويل جبت و طاغوت و يغوث و يعوق و نسر و سر تعينات اوصاف و اخلاق خبيثه رذيله است كه مانع راه حق و قاطع كمال باشد چون شهوت و غضب و امثال آن ، والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا متكلم بسبعين لسانا و مفتى كل شى ء على سبعين وجها انا الذى اعلم ما يحدث فى الليل و النهار امرا بعد امر وشيئا بعد شى ء الى يوم القيمة .
مى تواند بود لفظ سبعين كنايه از كثرت باشد نه از براى اعصار يا بر طبق مجاورت وقت باشد كقوله تعالى (ان تستغفر لهم سبعين مرة ) (554) و اگر به اعصار حمل كننده تاءويلش تواند بود كه چنين فراگيرند كه ممكنات انحصار در ده ، مقوله دارند، و مؤ ثر در مقولات ائمه سبعه ذاتيه اند، به حسب ظهور اثر كه هفت در ده هفتاد است و هر يك را زبانى خاص در بيان احكام حقائق و آثار كه مطابق آن مقوله است يا آن كه تاءويلش بر طبق حديث ان الله سبعين حجابا كه در روايتى سبعين الف حجاب آمده اخذ نمايند و على اى حال مى فرمايد عليه السلام كه : در هر نشاءة و هر مقام و هر مقوله و هر مرتبه من متكلمم به زبان آن نشاءة و مقام و مقوله و مرتبه ام و مفتى و بين احكام هر چيز به هفتاد وجه ، زيرا چون كل شى ء مشهد تجليات شاءنى انى قدمگاه من است پس حوادث (555) روز و شب و بر آگاهان اسرار وجود و شناسايان حقيقت ظاهر و منكشف است كه هر فيض كه بر دائره وارد مى شود موردش مركز است والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى عندى اثنان و سبعون اسما من اسماء العظام
چون مقرر عرفا محققين و علماء بالله شده كه ظهور و ايجاد از طرف اسماء الله است و بر حسب اقتضاء آن و هر فرقه و ملتى را اسمى مربى است و هفتاد و دو فرقه از اين امت هلاك اند بنابر حديث ستفرق امتى الحديث .
پس مى فرمايد كه : من آنم كه نزد من است علم هفتاد و دو اسم اعظم كه مربى اين هفتاد و دو فرقه اند، و دانايم بدانكه از چه وجه به وادى هلاك افتاده اند و كدام اثر از آثار آن اسماء است كه ايشان را باز گذاشته به گمراهى والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى ارى اعمال الخلايق فى مشارق الارض و مغاربها لايخفى على منهم شى ء
نزد عارفان محقق است هر كه را معرفت شهودى حاصل شد، هيچ چيز بر او پوشيده نمى ماند، چنانكه سيد التابعين اويس قرنى (رضى الله عنه ) فرموده : من عرف الله لايخفى عليه شى ء و امام تمام عارفان و قائد محققان و موحدان و مشهود شاهدان على بن ابيطالب عليه السلام پس به طريق اولى تمام وجود مفصلا نزد آن حضرت - يعنى حضور شخص ‍ خودش - حاضر باشد والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الكعبة و البيت الحرام و البيت العتيق انا الذى يملكنى الله شرق الارض و غربها فى طرفة عين و لمح البصر
چون تمام موجودات هميشه برگرد دل عارف طواف مى كنند پس دل عارف كعبه وجود باشد و حضرت سيد محى الدين عبدالقادر اشاره به اين معنى فرمود: انا طائف البيت بجنانى و حقيقت كعبه كه بيت الحرام وبيت العتيق است و حقيقت بيت المعمور دل حاصر سر محمديست اكنون اشاره مى فرمايد عليه السلام كه : دل من حاصل سر محمديست پس كعبه حقيقى و بيت الحرام نظر به اين نشاءة و بيت العتيق نظر به نشئآت سابقه منم و منم آن كه از خصوصيات من اين است كه خدايتعالى مرا تمليك مشارق ارض و مغارب آن فرموده كه زودتر از چشم زدنى و نظر كردنى در قدم همتم درنورديده مى شود و اين امر به ملكيت است كه حقيقت ولايتم ديگران را به حسب نسبت و قرب به حقيقت من ، اين عبارات امتثال امر الهى فرموده به موجب كريمه (و اما بنعمة ربك فحدث ) (556)بر زبان حقيقت برهان جارى مى فرمايد، والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا محمد المصطفى ، انا على المرتض كما قال النبى صلى الله عليه و آله : على ظهر منى انا الممدوح بروح القدس ، انا المعنى الذى لايقع عليه اسم ولا شبه
چون مقام تحديث نعم ربانى بود به اتم نعم و اعظم آن ختم نموده فرموده عليه السلام كه : تفرقه و امتياز ميانه محمد مصطفى و على مرتضى - صلوات الله عليهما - من حيث الحقيقه نيست زيرا كه شى ء از نفس خود ممتاز نمى باشد و امتياز شخص حسى به مرتبه اى است كه در روح مؤ ثر نمى آيد و در اين معنى احاديث بسيار است و رسول الله صلى الله عليه و آله فرموده كه : على پيدا شد از من و در آينه من چهره حقيقت خود ديده و مرتبه علويت او به ظهور من ظاهر گشته ، پس من محمد مصطفى ام زيرا كه من على مرتضى ام و بالعكس ، و من آن حقيقتم كه سابقان پيشگاه قدم مرا بر روح القدس مدح گفته اند، پس قدس حقيقت من در مرتبه اى است كه از آن هيچ اسم و رسم خبر نمى توان داد و بر اين معنى كه منم در حقيقت نه اسم واقع مى شود و نه تشبيه ، زيرا كه چون روح قدسى مدح من باشد، قدس قالب من خواهد بود پس حقيقت من جز حقيقتى منزه و مقدس از جميع قيود نباشد لهذا اسم و شبه بر آن واقع نمى شود، والله اعلم .
و قال عليه السلام : انا اظهر الاشياء الوجودية كيف اشاء، انا باب حطتهم (557) التى يدخلون فيها
چون بيان اتم نعم الهى فرمود اثر مرتب بر آن نعمت بيان مى فرمايد كه مظهر اشياء وجوديه منم چنانچه خواهم و چندانكه خواهم ، و هرگاه كه خواهم در هر دوره اى و نشئه اى كه خواهم يعنى حب فرايض من در مرتبه اى است كه اثر فعل و اسم و صفت و ذات من در آن تساوى يافته و موجب كريمه (و ما تشاؤ ن الا ان يشاء الله ) (558) چنان تحقق در تخلق دارم كه مشيت من عين مشيت حق است و من از نسبت مشيت معرى ، چه وجود من نمانده و خلقى كه داخل در خطاياى عقلى و عرفى و قولى و حالى مى شوند، باب آن خطايا منم كه از آن درى كه من مى دانم و بر آن متحققم از اسماء مربى هر طائفه و فرقه اى از همان در درون مى روند و تخلف از آن در محال است ايشان را در درون رفتن بخطايا، پس در فعل مطلق جمالى و جلالى همه موجودات را بازگشت به من واقع است و نكته اى در اين كه ختم خطبه به ذكر خطية و دخول در آن فرموده اين است كه چون خاتم جميع موجودات انسان است و فرد اولش كه ابوالبشر است به جهت جامعيت كمالى اسمائى كه انسان را است ارتكاب خطية نموده تا به اثر آسمانى غفرانى متاءثر آيد و آخرين امم انسان امت محمد صلى الله عليه و آله است كه قلم در شاءن ايشان جارى شده كه : امة مذنبة رب غفور پس اين خطبه نيز كه عالمى است روحانى كه اشخاص آن همه كاملانند به جهت مطابقت به انواع انسانى به لفظ خطية و دخول در آن ختم فرموده و سرى نازك اينجاست و آن آن است كه انجام هر مرتبه سابق دخول در مرتبه لاحق سرى است پس ‍ انجام اين خطبه اول وجود مرتبه ديگر از كمال است (559) مر آن را كه بعد از مطالعه ادراك تاءويلات اين كلام وغور در آن نموده باشد و كمالى وجودى تازه آن را به حصول پيوسته باشد پس ختم اين با لسان كمالى مى گويد با آن كس كه از اين خطبه كمال وجودى در خود يافته كه هر چند وجود كمالى ترا حاصل شده به اين خطبه اما بدانكه وجودك ذنب لايقاس به ذنب پس به صلح مثال شد كه از باب اين خطيه درآمد و در خطية و گناه نيست وجودى كمالى كه او را حاصل و از اين خطبه شد بخود و فيه غنيمة للمتاءهل المتفطن الذكى الجليل (والله يقول الحق و هو يهدى السبيل ) (560).
و الحمدلله رب العالمين على ما انعم من اتمام هذه الارقام الصماة بخلاصة الترجمان فى تاءويل خطبة البيان و چون بر نعمت شكرى واجب پس از حمد و شكرالهى ، صلوات و سلام بر حضرت رسالت پناه و اهل بيت او، سيما صاحب الخطبة البيان صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين (561).
حرره راقم الحروف ابن عبدالله زين العابدين نقيب قد التمس الدعاء 1254 ق .
قصيده مرحوم دهدار
مرحوم خواجه محمد دهدار اين قصيده را در مدح و ثناء خطبة البيان و به شكرانه توفيق شرح اين خطبه سروده اند، ما نيز در پايان اين شرح ، آنرا تقديم مى داريم به شما دوستداران مولى على عليه السلام و خاندان پاك و معصوم آن بزرگوار و التماس دعا داريم .
چو كاسه عنبى از كف مغان رسدم
رموز عالم غيبى به ارمغان رسدم
به بوى باده دماغ دلم چو گرم شود
نسيم نگهت رحمانى از عيان رسدم
نمايد آتش مى گر رهم بوادى دل
نواى شعله طور از نى ميان رسدم
چو نقد عقلى حرامست به من ار نكنم
به باده حرف به فرزانگى زيان رسدم
كند چو باده زبان بند عقل خويش انديش
زعشق از لب هر ذره داستان رسدم
چو عقل آب سرشت است نقل وارون گير
بسوز سينه اگر ندهمش نشان رسدم
بس است عكس خودم هم پياله وهمدم
كه مى نهان كند و مستيش به جان رسدم
بيك دوم كه زنقد خودى دهم از كف
هم از خرابه خود گنج شايگان رسدم
سوال چاشنى غم نمايد از دل ريش
به حسرت از همه هستى جواب آن رسدم
چه غيرتست كه نام محبت ار گويم
هزار محنت پنهان به امتحان رسدم
هجوم عام كثرت مرا چو هندسه است
كه نقش پيكر وحدت از آن عيان رسدم
نظر ز جنس تشخص اگر فرا گيرم
متاع ملك حقايق به كاروان رسدم
نشسته ام پى فكرى چو ديده بر در حب
جهان جهان همگى روح ديده بان رسدم
به عزم ياد رخ صد بهشت حسن و صفا
چو شكل آينه بر صفحه لسان رسدم
بهر دمى كه برآيد به بوى شوق از دل
نسيم خلد برين پيرهن دران رسدم
چو بو به عزم درى گيردم سمند طلب
پى پذيره جان مطلب آن چنان رسدم
كه آرزو ز دل شوقناك نتواند
كه بر تكاور انديشه هم عنان رسدم
كدام شوق ، كدام آرزو، كدام طلب
من آن نيم كه بر اين آستانه آن رسدم
كه نسبت طب خاك روب آن درگه
به پايمردى وهم از در گمان رسدم
بلى به مهر على عليه السلام سربلند از آن رستم
كه پا نهادن بر فرق فرقدان رسدم
امام عالم لاهوت و خازن جبروت
كه شخص او به تصور چو ناگهان رسدم
بديده مردم چشم وجود و نسخه غيب
ز انطباع در آئينه ميان رسدم
صفاى جوهر هستى روان پيكر علم
كه با محبت او ملك جاودان رسدم
چو مرغ جان به هواى درش كند پرواز
صداى شهپرش از فوق لامكان رسدم
فضاى عالم امكان ضمير انور اوست
بگويم از پى حجت خرد روان رسدم
تعينات وجود از تصورات ويست
قبول اين ز خردمند نكته دان رسدم
ز خانقاه وى آن صوفيم كه از گردون
بشب مرقع و درصبح طيلسان رسدم
رسم به حد كمال از دو هفته همچو هلال
ز سفره كرمش فيض استخوان رسدم
جهان تصور من مى كند كه مهر على عليه السلام
بچاشنى بدلش از دل طپان رسدم
نسيج فطرتم از تارو پود مهر على عليه السلام است
كجا تصرف مهتاب در كتان رسدم
جهان نگين وجود است و نقش معكوسش
به مهر مهر على عليه السلام راست بر نشان رسدم
زهى مهندس نقاش خانه ابداع
كز آشكار تو دانستن نهان رسدم
توئى بيان وجود و توئى عيان شهود
نشان دهم چو ز اهل زمان امان رسدم
الف شناس كتاب توام در آن مكتب
ندارم ار چو الف هيچ از تو و آن رسدم
مرا كه مردم چشم دلست نقطه باء
هزار نكته برآيد كه از دهان رسدم
به پيش ديده دوران كه هست آينه ام
ز انطباع تو ترجيح بر جهان رسدم
بهشت عالم قدس است خاطرم گاهى
كه بوى درك تو از جان همگنان رسدم
به بزمگاه نظر هر زمان كه بنشستم
جهان پير ز كوى تو نوجوان رسدم
بر آستان تو چون فكر سر نهد به سجود
به هوش زمزمه ذكر عرشيان رسدم
ز بطن مادر تحقيق در كنار يقين
محبت تو ايمان تو امان رسدم
چو هست پايه قدرت برون ز حيطه عقل
كجا بداعيه مدح تو بيان رسدم
مرا به حوصله دانش اينقدر گنجد
كه از تخيل تو صورت جهان رسدم
تو مبتدائى و عالم خبر، دليلم اين
كه در حديث تو سر تا بپا زبان رسدم
خطيب منبر گلبن منم در اين روضه
كه رمز گوئى ام از خطبة البيان رسدم
چه حاجتست مرا عرض حال خود كردن
چو راز سينه به سمع خدايگان رسدم
ز روزگار نگويم گرم رسدم المى
چو جبر آن زمولات خاندان رسدم
بگفتى از لب جودت نواز فانى را
كه گوى چرخ به پابوس صولجان رسدم
چو يافت ترجمه خطبة البيان انجام
ز جزء جزء بدن شكرين زبان رسدم
سپاس و حمد خداوندا را بر آن نعمت
زياده از آن چه در امكان شمار آن رسدم
صرير خامه تحرير اين خجسته بيان
اگر به سامعه هوش انس و جان رسدم
ز دلپذيرى اين طور ترجمان غريب
جهان جهان زه و تحسين ز هركران رسدم
سزاست كز پى پاداش طرز اين تاءويل
نثار نور به دست فرشتگان رسدم
بزرگوار خدايا به حق آل عبا علهيماالسلام
كه اين كنى كه زفضل و عطايت آن رسدم
كه در دو كون ز جام ولاى آل نبى صلى الله عليه و آله
مدام لذت عرفان به كام جان رسدم
ز فيض جود على عليه السلام چون رسيدم اين توفيق
چنان رواست كه تاريخش از همان رسدم
الحمدلله على الاتمام و الفوز به حسن الاختتام و الصلوة و السلام على مبداء الانام محمد و آله الكرام سنه 1229.