next page

fehrest page

back page

و قال عليه السلام : انا الذى بعثت النبيين و المرسلين .
تاويل اين خبر حقيقت اثر آنست كه (406) تا انبياء و مرسلين عليه السلام حقيقت ولايت (407)بر ايشان چنان غالب نيايد (408) كه از احكام و لوازم بشريت ايشان را مطلق سازد به نبوت مشرف نمى شود پس ولايت مطلقه انبياء يعنى مطلق از قيود (409) و احكام و لوازم آن منشاء وصول به مقام نبوت است و مقرر (410) است كه تمام ولايت يا (411) انبياء افراد ولايت مطلقه از اطلاق و تقييد محمديست صلى الله عليه و آله و اين ولايت مطلقه محمدى صلى الله عليه و آله حقيقت كليه على بن ابيطالب است پس ولايت انبياء كه منشاء بعثت ايشان است رقايق حقيقت كلى سرالانبياء است و از اينجا ظاهر شد تاويل كلام و تواند بود كه اصل كلام بعثت الانبياء باشد (412) [ ظاهر اينست كه در اين صورت موصول هم نباشد ] (413) و به صيغه مصدر به سياق اقرب و اءنسب است ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى دعوت الشمس و القمر فاجابونى .
اين كلام و امثال اين از سابق و لا حق تفصيل بعد از اجمال است و تاويلش ‍ بر وجه تاويلات گذشته ظاهر خواه در آفاق و خواه در انفس كه شمس و قمر كنايه است از روح و قلب خواه در نشئه انفس خواه در نشئات سابقه ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا فطرت العالمين .
مى فرمايد كه : مطابقه نخستين آفاقى و انفسى در من چنانست كه غيب و شهادت و ملك و ملكوت و جبروت و ساير عوالم (414) [ من عين غيب و شهادت و ملك و ملكوت و جبروت و ساير عوالم آفاقى و انفسى است ] كه هر كه فطرت مرا بشناسد تمام عالم را شناخته باشد و هر كه خواهد كه فطرت مرا بشناسد بايد كه فطرت تمام عالم را شناخته باشد و در بعضى روايات (415) آمده از صاحب (و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى ) (416) كه فرمود: يا على عرف الله حق المعرفه الا انا و انت و ما عرفنى حق (417) المعرفة الا الله و انت و ما عرفك حق المعرفة الا الله و انا .
و بنابراين خبر حقيقت اثر دست ادراك از فتراك آرزوى معرفت ايشان كوتاه است و بنابر حديث من عرف نفسه فقد عرف ربه - كما قال صلى الله عليه و آله : - شناخت خود را كه اين مرتبه باشد از هزاران هزار يكى بآن نرسد شناخت اين خلاصه كه آن وجود كه را يا تو را ممكن باشد - صلوات الله و سلامه عليهم و على ذريتهم اجمعين - و ديگر تاويلات ظاهر از تاويل صافى است مرا اين كلام را، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا داحى الارضين و عالم بالاقاليم .
مى فرمايد كه : من به حقيقت شخصيت خود در اين نشئه با حقيقت مطلقه خود در جميع نشات گستراننده زمينهاى استعداد ممكناتم چه استعداد من استعداد مطلق و ماده جميع استعدادات (418) است بدليل آنكه بحسب قبول فيض وجود استعداد هر فرد نمايان مى شود و جهت قبول فيض در هر قابل رقيقه (419) ايست از حقيقت ولايت مطلقه كه حقيقت من است و من دانايم به اقاليم سبعه (420) كه مساكن (421) مظاهر ائمه سبعه اند چه آن ائمه نزد من اند تخلقا و تحققا پس مظاهر هر يك را علما عينا و تخلقا و تحققا مى شناسم اجمالا عند غلبه البشريه و تفصيلا عند غلبة الجذبه الالهية ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا امر الله و الروح .
مى فرمايد عليه السلام كه : من صورت امر مطلق الهيم كه بدان ايجاد ممكنات از عدم نموده و باز بروح اعظم متعين داشته چنانچه مى فرمايد عز من قائل عليم (و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى )(422) پس عالم امر كه عالم ملكوت است به انواع مخلوقات آن عالم از ارواح و عقول و نفوس و عوالم معانى و غيرها بدان امر كه اصل روح است تربيت وجودى يافته ، پس به تدبير و مشيت الهى آن امر از عوالم مثال و طبيعت و مايتبعها به سموات از راه انوار كواكب رسيده و از آنجا به زمين نزول كرده بعد از اتمام تدبير (423) عروج نموده دايره اى از دواير آثار آسمانى تحقق يافته كه (يدبر الامر من السماء الى الارض ثم يعرج اليه (الاية )). (424)
و چون فرد اكمل از افراد مظاهر آن امر روح است كه (يوم يقوم الروح و الملائكه صفا) (425) همان را اختصاص بذكر فرموده و خلاصه كلام افاده تحقق آن حضرت مى نمايد من حيث الاتحاد (426) در مرتبه فيض نخستين و عموم آن تعين آن در مراتب كليه و جزئيه ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى قال الله لنبيه : ( القيا فى جهنم كل كفار عنيد) . (427)
مى فرمايد عليه السلام كه : منم آنكه در اين امر كه در آيه مذكوره است شريكم و بمن لفظ امر تثنيه (428) نازل شده كه القيا بيندازيد اى محمد و على عليه السلام در تجليات نورى جمالى دورات حقيقت خود در جهنم كه مكان خالى از نور است و جاى مظاهر جهل و خلاف همه (429) پوشندگان حق را و كفران كنندگان نعمت هدايت را كه از روى عناد در راه (430) ضلالت افتاده اند و چهره حق را كه از شما تابان است به ستر عناد خود مى پوشانند.
پس به ظهور حقيقت خود در تمام مظاهر به اظهار و اشراق نور خويش بر تمام زجاجات قوابل بالقوه همه را بالفعل سازيد تا به شما مظاهر جمال صعود به جنات كنند، (431) و مظاهر جلال به جهنم افتند كه اگر دعوت محمدى صلى الله عليه و آله ظهور ننمايد حمزه و ابوجهل در تساوى نسبت مقيد مانند، لكن به اشراق نور دعوت حمزه به معراج شهادت صعود به جنت كند و سيد الشهدا باشد، و ابوجهل به جهل (432) كفر و عناد به جهنم ساقط شود و فرعون هذه الامة باشد، و سر تثنيه حديث : (433) انا المنذر و على الهادى و بك يا على يهتدى المهتدون ، بيان فرموده ، و الله اعلم . (434)
و قال عليه السلام : انا الذى ارسيت الجبال و بسطت الارضين ، انا مخرج العيون و منبت الزروع (435) و مغرس الشجار و مخرج الثمار.
اين فقرات با بعضى (436) از فقرات كه عقب اينها مذكور است تمام تفصيل انا امرالله است . تاويلش اين كه منم آنكه كوههاى اعيان امكانى در مراتب علمى و عينى به وساطت (437) رقيقه حقيقت من قبول انواع فيض نموده بلند و مرتفع به من شده و زمين استعدادات قوابل به من گسترده آمد و من بيرون آورنده چشمهاى استعداد همه ام از قوه بفعل و رياننده تخم كمال همه ام و درخت كمالات هر مرتبه بمن (438) نشانده مى شود و ميوه اش به من از شكوفه و پوست غيب (439) و بطون بر شاخسار شهادت و ظهور نمايان مى گردد، چه تعينات و مجالى حقيقت من اند. (440)
و در تمام مراتب و عوالم وجودى نسبت من با موجودات آن مراتب و عوالم (441) همين است خواه عينى يا (442) يا معنوى يا مفارق يا مادى يا جوهرى يا عرضى يا قدسى يا حسى يا ملكى يا انسى يا عقلى يا نفسى يا آفاقى يا انفسى ، زيرا كه همه (443) بر يكديگر منطبق افتاده اند. و قال : - جل علا - (يسقى بماء واحد و نفضل بعضها على بعض فى الاكل ). (444)
و تفاوت از مراتب نه از ذى مرتبه مراتب رقيقه ولايت من واسطه قبول فيض ‍ وجود در آن مرتبه است چنانچه حضرت رسول صلى الله عليه و آله خبر داده كه حق پدر است بر فرزندان ، پس نسبت حقيقت من در عوالم اربعه با افراد، عوالم نسبت واحد عدديست با مراتب آحاد و عشرات و مات و الوف ، فافهم ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى اقدر اقواتها و منزل المطر و مسمع الرعد و مسرق البرق .
مى فرمايد عليه السلام كه : تعيين و تقدير زروع و اشجار آثار امكانى و مراتب علم و عين و بساطت و تركيب و آفاق و انفس و لطيف و كثيف و كمال و نقص به من مفوض است چه امهات حقايق كه اسماء اربعه اند و اصل (445) طبايع و عناصر نزد من است پس قوام و قيام و ما يحتاج اليه الوجود و البقاء همه كميت (446) و كيفيت و لوازم نشات و مراتب همه در علم من بواسطه اسماء اربعه موزون و مقدر است و باران امدادات (447) فيوضات ربانى از سحاب آسمانى و تاثيرات نفحات الهيو تاييدات غيبى (448) به وساطت (449) حقيقت من بهم رسيده و مى رسد و من واسطه اصطكاكات (450) نسبتين فاعليت و قابليتم كه آواز رعد وجود اثر از آن چون حصول نتيجه از اصطكاك مقدمتين به گوش زبان مى رسد و برق طلب وصول به كمال استعدادى همه را از آفاق قابليات بذريعه من مى درخشد، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا مضيئى الشمس و مطلع القمر و منشى ء النجوم ، انا منشى ء جوارى الفلك فى البحور .
اين نور بخش عيون اعيان عرفاء موحدين - سلام الله تعالى عليه - خبر حقيقت خود در مراتب ثلاثه اطلاق و عموم و خصوص مى فرمايد كه : من تابان دارنده آفتاب اطلاق و روشن سازنده شمس (451) ذاتم از اوج تعين (452) اولى و برزخ تجلى جمالى و جلالى هم بحسب غايت و هم به موجب مظهريت در درجه اول از تمام بروج افلاك مراتب وجود و طالع و سازنده قمر حقيقت امكانيه كه عبارتست از عموم قبول كه در فيض نخستين مندرج است منم ، چه مقصود بالذات از تجلى كلى كه غايت مراتب (453) اظهار هر نشاة است و سر محمدى صلى اله عليه و آله آن نشاة همين است كه از آينه حقيقت شخصيه من در جلوه است و روح من حامل آنست و در ساير افراد پرتو انداخته بالتبع ، و انشاء نجوم قابليات پرتو آن تجلى از آفاق و انفس ‍ مستعد آن افراد نوعى را موجب و واسطه و منشاء منم .
و كشتيهاى توحيد مشحون به اسرار درياهاى استعدادات (454) امكانى از من روان و سارى شده و تاجر (455) وجود بر آن كشتى از اهداف قلوب اولياء لعالى مفرفت در سلك ظهور مى كشد و از معادن صدور جواهر علوم به خزانه مى فرستد و از سواحل تشخصات امتعه تجليات جلال و جمال تحصيل مى نمايد و اينها همه نسبت و اضافات حقيقت مطلقه ولايت است كه در ادوار و نشئات به تشخص على بن ابيطالب عليه السلام به حقيقتها ظاهر و متعين است ، ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد (456) و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى اقوم الساعة ، انا الذى ان امت و ان قتلب فلم اقتل .
مى فرمايد عليه السلام كه : منم آن فردى كه در قيامت حقيقى برمى خيزم . قيامات ادوار [ى ] عظمى و كبرى و وسطى و صغرى كه در عوالم اربعه مى شود، فرد اول نزد انتقال آن نشاة منم ، كه در نشاة لا حق بظهور حقيقت خود قائم اولا و بالذات و مراد از قيامت حقيقى (457) آن قيامت جامعه ميان قيامتها است كه از افراد كمل اوليا در هر آن ظهور انفسى دارد و بعد از اتمام دوره عظمى ظهور آفاقى مى يابد و دريافت آن بسيار عزيز و نادر است و مى فرمايد: عليه السلام كه من آنم كه اگر مرا بميرانند نمى ميرم و اگر مرا بكشند كشته نمى شوم زيرا كه حيات سارى (458)در مجارى عوالم اربعه منبعثى از حقيقت من است و عين آن حياتم و شى ء قبول ضد خود نمى كند.
و در حق تابعان منتبسان وارد است كه ، و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله اموا اتابل احياء عند ربهم يرزقون (459) (460) و المومنون لا يموتون الحديث پس من عين وجود عام و حيات ساريم و مرا موت و قتل ممتع باشد، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى اعلم ما يحدث آنا بعد آن و ساعة بعد ساعة ، انا الذى اعلم خطرات القلوب و لمح العيون و ما تخفى الصدور (461)
بيان تفصيل كليت خويش در نشاة شخصى عنصرى مى فرمايد و هرگاه كه از قطرات بحر او اين اشراف و كليه بظهور آيد و خبر از حال خويش دهند چنانكه منقول است از شبلى رحمه الله كه گفت : در شب تيره ظلمانى اثر قدم مورى كه بر بالاى سنگ سياه سخت رود از من پوشيده ماند (462) دانم كه از مرتبه خود نازل شده ام .
پس اگر از محيط علم و عرفان اين رشحه به ساحل رسد چه شگفت ، و سر اين آنستكه هر كامل كه آينه وجود شد و با علم اتحاد كلى يافت هم دلها در اوست و همه خاطرها خاطر او، تمام حواس مشاعر او، و هميشه در برابر عالم آينه دار است و هر چه در عالم مى گذرد در او منطبع است و ظاهر و باطن و دنيا و آخرت و غيب و شهادت نزد او يكسان است و اين دولت موهبتى (463) است نه كسبى ، و از خزانه (و اصطنعتك لنفسى )(464) بهر كسى كه خواهند مى دهند و خزانه دار اين نقود و جواهر در هر مرتبه و نشاة نيست مگر على بن ابيطالب عليه جميع (465) سلام النشات و الدورات و بشنو كه ابن عباس رضى الله عليه در هر آسمانى (466) و زمينى از مكه (467) محمدى خبر مى دهد صلوات الله و سلامه (468) على نبينا و آله اينما كانوا او حيثما كانوا و حسبما كانوا و على اخوانه من النبيين و اصحابه اجمعين .
اكنون مى فرمايد كه : من آن كسم كه مى دانم هر شان حادث در آن حاضر از تجليات كدام اسم است از اسماء الهى و سلطنت و غلبه از كدام اسم است و انطباع آن شان متجلى در هر آن در آئينه هاى اعيان موجودات كليا و جزئيا مى دانم و بر علم من پوشيده نيست كه آن شان از مركز ظهور تجلى خود بر دلها و خواطر چه پرتوى مى اندازد بحسب قابليت آن مظاهر و در هر شى ء چه اثر از تجلى آن حاصل مى شود و موجب كدام تجلى لا حق مى گردد و خطرات القلوب و لمح العيون و مخفيات الصدور چون تمام در تحت اثر آن شان مندرجست پس همه بر من ظاهر باشد، هم از جهت مشاهده آن شان و هم از ظهور و حضور مظاهر آن شان نزد علم من ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا صلوة المومنين و زكوتهم و حجهم و جهادهم .
چون بيان اصليت خود من حيث الحقيقة نسبت به موجودات فرموده هم چنين بيان مى فرمايد: كه اصل حقيقت عبادات منم ، زيرا كه صلوة انسان عبارتست بحسب جامعيت او مر عبادات انواع عالم را، پس يكى از مظاهر انسان كامل به موجب نسبت جامعيت نماز است از اين جهت مى فرمايد عليه السلام كه من نماز مومنانم ، يعنى نماز اثر جامعيت من است كه بصورت عبادت در مومنان ظهور مى نمايد.
و من زكوة ايشانم كه مال و استعداد و سرمايه قابليت ايشان از فضلات لوازم بشرى و مقتضيات نفس پاك و طيب به اثر ولايت من و اقتضاى قول و فعل من مى شود و حج ايشانم كه مقصد اصلى از توجه حقايق ايشان از مواطن عدم به كعبه وجود آنستكه به استلام حجر الاسود حرم دل من مشرف شوند و طواف احوال من كنند تا از ذنوب خودى پاك شده كيوم ولدته امه دائره كمال خود تمام نميايند.
و جهاد ايشانم كه مقاتله ايشان با نفس (469) و شيطان بحسب ظهور اثر قوت ولايت من است در دل (470) ايشان و انينكه همين چهار عبارت ذكر فرموده مراد حصر نيست چه همه افعال و اقوال و احوال حسن را به آن جناب ولايت مآب (471) همين انتساب است كه واسطه قول فيض و حصول آنها رقيقه حقيقت ولايت او است عليه السلام ، بلكه چون اهم و افضل عبادات بودند به عموم اثر ذكر فرموده و سر تخصيص اينستكه اين چهار عمل را با ساير اعمال نسبت ائمه اربعه اسمائيه است به اسماء چه نماز بمنزله اسلم العليم است و زكوة بمنزله اسم القدير و حج بمنزله اسم المريد و جهاد بمنزله اسم الحى .
باز از اين چهار عمل دو غيبى است و دو شهادتى و از هر دو يكى لازم است و يكى متعدى ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا النا قور الذى قال الله تعالى : (فاذا نقر فى الناقور)(472) و انا صاحب النشر الاول و الاخر، انا اول ما خلق الله نورى و انا و على من نور واحد.
در اين فقرات معرفت آيات دو اشاره كليه فرموده عليه السلام يكى آنكه حقيقة الحقايق و عماد تعين اول و نفس الرحمن و وجوه مطلق و فيض ‍ نخصتين و صور و ناقور حقيقى و جنس الاجناس و امثال اين ، تمام اسامى حقيقت اوست ، اشاره دويم آنكه حقيقت او عين حقيقت محمدى است و روح شخصى او عين روح شخصى محمديست و ماده جسمى او عين ماده جسمى محمدى و به تشخص عرضى ممتاز از يكديگر صلوات الله و سلامه عليهما و على آلهما و صحبهما كلما ذكر هما الذاكرون و كلما غفل عن دكر هما الغافلون .
و دليل اين معنى احاديث نبوى است يكى اتحاد نور كه در اينجا ذكر فرموده در مرتبه حقيقى است و ديگر شجره واحده كه در حديث مشهور است روح شخصى است بقرينه و الناس من اشجار شتى و ماده جسمى از لحمك لحمى و دمك دمى مستفاد است .
و عينيت مطلقه را كريمه آيه مباهله به عبارت انفسنا شاهد عدل ، اكنون مى فرمايد عليه السلام كه : حقيقت ناقور كه بنقرات آن اموات برانگيخته مى شوند منم كه (473) بنفس من كه نفس الرحمانم اموات و قوالب قوابل امكانى از قور عدم به صداى صلاى من برانگيخته شده اند و به محشر وجود جمع آمده و صاحب نشر (474) اول هر نشاة و انتقال منشر ديگر منم و همچنين نشور هر مقدم و موخر به من مفوض است و من صاحب آنم كه بدون آنكه حقيقت من واسطه باشد نشرى نمى شود.
و اين نه بطريق دعوى تقدم است بر محمد رسول الله صلى اله عليه و آله ، چه به موجب نص كلام مجيد تقدم شى بر نفس لازم مى آيد، بلكه بيان اتحاد حقيقت است تا به حديكه قايل اول ما خلق الله نورى منم و قائل انا و على من نور واحد منم و آن على كه با من متحد بالنور است محمد است و تواند بود كه مراد بنشر اول نشر (475) ايجادى باشد و بنشر اخر نشر قيامت عظمى كه يوم النشور است و نشر كبرى و وسطى و صغرى در آن مندرج است و تواند بود كه نشر اول ، اول هر نشاة و آخر همان نشاة مراد باشد و تواند بود كه مراد نقطه اول و آخر هر دائره كمال فردى باشد يا نوعى يا جنسى و ديگر احتمالات دارد، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا صاحب الكواكب و مزيل الدول ، انا الذى هو صاحب الزلازل و الرجفة ، انا صاحب المنايا و صاحب البلايا و يا فصل الخطاب .
تفصيل مجملى است كه در اول خطبه فرموده است : انا الذى عندى مفاتيح الغيب مى فرمايد كه : چون كواكب آثار اسماء سبعه اند كه مفاتيح غيب و ائمه اند و آن اسماء نزد من است هم از روى تخلق و هم از جهت اشتمال حقيقت من آنرا، پس من صاحب كواكبم . يعنى در ظهور آثار اسماء از ايشان و هم به معيت من آثار اسمائى اند پس ازاله دولت جمالى لطفى و تلبس به تاثيرات جلالى كه مستند بر ادوار كواكب است آن نسبت به من دارد از روى حقيقت .
و هر اثرى كه از عالم از سفليات ظاهر مى شود همه به استصحاب و عليت من است پس زلزله كه در نشاة جزئى انسانى زمين استعدادش را مى لرزاند و كوه قابليتش را مى شكافد تا به ينابيع معارف و علوم و معادن حكم و حقايق ظاهر مى شود و هم چنين در نشاة كلى مراتب و نشئات كه بر همين منوال واقع است تمام به معيت و آليت من است .
و رجفها و منايا كه هلاكها است خواه در روز لمن الملك و خواه در باقى ايام الهى و ربانى و ملكوتى و مثالى و دورات مذكور است در همين حكم اندراج من اند و چون خبر از مرتبه ولايت خويش مى فرمايد و ولايت خويش مى فرمايد و ولايت را توحيد و احديت و جلال و قهر و قيامات غالبست منتسب امور جلالى را ذكر فرموده تا بهمين مرتبه مقيد در توهم نيايد به مرتبه اطلاق و برزخيت خود نيز اشاره كرد كه من صاحب فصل الخطابم كه فرق و امتياز ميان ادوار جمالى و جلالى و تمام افراد متقابلين از من است .
و قال عليه السلام : انا صاحب ارم ذات العماد، التى لم يخلق مثلها فى البلاد و نازلها بما فيها و انا المنفق الباذل بما فيها.
نزد متتبعات تواريخ و اخبار و آثار و حكايت ، ارم عماد و روضه او مشهور است و در تفاسير و قصص مسطور، كه آن بلده مخلوق خداى تعالى در وسط بلاد عالم بوده و سيصد و شصت دروازه (476) داشته و فاصله ميان (477) هر درى تا دروازه ديگر يك ماه راه بوده و در آن بلده عجايب و غرايب و لطائف از حصر بيرون بوده (478) و عاد اول كه او ارم ابن عوص بن ارم ابن سام ابن نوح عليه السلام است آنرا معمود داشته و روضه اى عظيم آنجا ساخته در مدت چهارصد سال ، و حالا آن مختفى و نهان است از نظر خلق و در زمان حضرت مهدى عليه السلام ظاهر خواهد شد و آنچه در آن روضه است از جواهر همه را انفاق و بذل خواهد نمود، اكنون مى فرمايد كه : صاحب ارم مذكور كه در وسط عالم ملك بود. منم زيرا كه من برزخ البرازخم و هر جا در (479) هر نشاة كه برزخى است آن ظهور برزخيت حقيقى من است و برزخ اولى كه ميانه واجب و ممكن در وجود و عدم و غيب و شهادتست و باز ميانه (480) هاهوت و ناسوت و لاهوت و همچنين برازخ تمام عوالم همه تعينات برزخ اطلاقى من است و منشاء تمام برزخ ‌ها اطلاق ولايت من است ، كه اعتدال حقيقى تمام مراتب كلى و جزئى وجود است و چون در مظهر اول برزخيت من كه يك نامش قلم اعلى است سيصد و شصت دندانه است ، پس در فلك الافلاك كه برزخ مثال و جسم است سيصد و شصت درجه است و در آن ارم سيصد و شصت در بوده و اين عدد به شماره تصرفات كليه ائمه اربعه است در نور اسم كه سد نه اند و مراد از كلمه و نازلها شايد كه اين باشد كه به موجب اتحاد حقيقت من با حقيقت محمد رسول الله صلى اله عليه و آله اين برزخيت اختصاص به من دارد چون اختصاص مقام محمد به حضرت حبيب الله ، و اعاده لفظ انا در كلام و انا المنفق افاده همين اختصاص بنابر قواعد عربيت ، يعنى آن جواهر غيبى و عجائب و غرائب و لطائف و معارف لاريبى كه در همه برازخ ايجاد يافته و على الاعراف رجال يعرفون كلا بسيماهم نفقه كننده آن منم و بذل به ارباب استعداد ذاتى كه استحقاق تربيت (481) است ، به من مفوض است و در آخر الزمان فرزند من مهدى موعود عليه السلام انفاق و بذل آنرا به نيابت من متصدى است هم بصورت و هم به حقيقت ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى اهلكت الجبارين و الفراعنه المتقدمين بسيفى ذى الفقار.
چون جبابره و فراعنه تمام به توجه و دعاء انبياء هلاك شده اند، بطريق اظهار معجزه از طرف ولايت انبياء است و ولايت سر على بن ابيطالب عليه السلام و تعين حقيقت اوست چنانكه مكررا ذكر شده .
پس على بن ابيطالب عليه السلام هلاك كننده آن جبابره و فراعنه باشد كه كنت مع الانبياء سرا و چون صورت اين معنى حقيقت و اصل است نه مجاز و فرع ، مى فرمايد عليه السلام كه : بسيف حقيقت خود آنها را هلاك مى كردم كه آن سيف دو فقره داشت جمالى و جلالى .
كه فقرة جمالش منشاء نبوت انبياء است و فقره جلالش منشاء ولايت اوليا. (482) پس فى الحقيقه انبياء به ظهور تعين حقيقت من كه عين حقيقت محمديست صلى اله عليه و آله ظاهراند، پس منم كه در مرائى ايشان منطبعم و از آن ساطع ، پس ظاهر از ايشان عين ظاهر از من است و آن فقره و دو شاخ حقيقت من ، يكى از صلب عبدالله سر بر آورد و يكى از صلب ابى طالب ، چنانكه كريمه (انفسنا و انفسكم ) (483) تلويح نموده .
و قال عليه السلام : انا الذى حملت النوح فى السفينه التى عملها، انا الذى انجيت ابراهيم من ناز نمرود و مونسه ، و انا مونس يوسف الصديق فى الجب و مخرجه ، انا صاحب موسى و الخضر و معلمها.
تاويل اين فقرات از تاويلات گذشته ظاهر است و اشعارى ديگر در تاويل آنكه مى فرمايد كه : منم آنكس كه برداشتم نوح روح را در كشتى بدن .
آن كشتى كه نوح آن را ساخته چه در اين ؛ نشاة كه بدن به صفات روح متشخص است چنانچه از علم قيافه ظاهر است و نحن معاشرت الانبياء ارواحنا اشباحنا ارواحنا . و چه در نشاة قيامت كه روح به صورت علم و بدن بصورت عمل برمى خيزد و حشر مى شود، پس حامل ارواح در سفن ابدان منم ، هم بطريق غايت و هم بر وجه آليت و منم كه ابراهيم (484) دل را از آتش نفس و شهوت و غضب نجات مى دهم و مونس اويم كه به لوازم فيضان انوار ولايت بر روح و ريحانش مى رسانم و منم كه يوسف عقل را به معارف علوم خود انس مى دهم و به حبل اعمال از چاه طبيعت بيرون مى آورم و من تعليم دهنده و مصاحب موسى و خضرم عليه السلام ، از يك طرف به غلبه نور نبوت و از طرف ديگر به غلبه نور ولايت ، چه حقيقت من برزخ اين دو طرف است ، و الله اعلم .
قال عليه السلام : انا منشا الملكوت فى الكون
و نسخه منشى ء هم اگر يافت (485) شود درست است . مى فرمايد كه كريمه : (فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء) ، (486) اثبات ملكوت (487) براى هر ذره اى از موجودات مى نمايد و من انشاء كننده و ظاهر سازنده ملكوتم يا منشاء محل ظهور ملكوت افراد عالم كون و وجودم كه عالم شهادت است . يعنى حيات ملكوتى از من سريان در قوالب استعدادات دارد، زيرا كه ظهور انوار ملكوت كه مبادى ولايت است پرتو نور من است و آفتاب ولايت من از روزنهاى قلوب افراد (488) در آن تافته خلوتخانه استعداد را بحسب وسعت قابليت روشن دارد.
و قال عليه السلام : انا البارى ء، انا المصور فى الارحام .
مى فرمايد كه : بارى ء و از غيب به شهادت آورنده حقايق جواهر اشياء و سازنده اشخاص آنم به حدود عليم و عينى ، كه هر تعينى و تشخصى كه در عالم شهادت ، مشهود (489) مشاعر ذوى العقول است و حقايق آن بر ايشان پنهان و نزد اداركشان معدوم ، من آن را به نوعى كه در عين حقيقت من ناشى شده كه انا من الله و الخلق (490) منى (491)و فى روايه و المومنون . الحديث بهمان نوع در وجود علمى در مى آورم و من تصوير كننده چنين حقايقم در رحم وجود، چه هندسى وجود بر طبق هندسه (492) حقيقت من است و تشخص من و تشخص وجود كه عالم مشهود است مطابق كلى اند، پس ‍ نقوشى كه من تصور (493) كنم همان از رحم وجود به عالم تصوير مى آيد، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى ابرء الاكمه و ادفع الابرص و اعلم الضماير، انا انبئكم بما تاكلون و ماتدخرون فى بيوتكم .
چون حضرت عيسى (494) عليه السلام را نسبت ولايت از جهت ولايت ختميت و ولايت عام ، اتم و اظهر بود تجدد كه از لوازم ولايت است غالب ، بر اين وجه مناسب با مظهر ولايت مطلقه كه آدم ولايت محمديست صلى اله عليه و آله بيشتر بود هر آن حضرت را. لهذا كليات معجزات آن حضرت را تعديد فرموده ، بخود نسبت به طريق عليت مى فرمايد و خبر مى دهد كه منم آنكس كه از كورى مادرزادى پاك مى سازم يعنى لوازم امكان از ديده ممكن زايل مى كنم تا جمال مطلق از آينه ماهيت خويش مى بيند و دفع بر حل مادى كه لون فطرى را عارض شده و بياض وجود وهمى را بر بدن قابليت ظاهر مى نمايم تا از آن سفيدى و همى به سواد امكانى خود باز مى گردد كه لون فطرى ممكناتست و وجود خودش از نظر به مشاهده سواد الوجه فى الامكان مخفى و مستهلك مى شود و من مى دانم آنچه در ضمير همه مذكور است .
يعنى اقتضاء استعداد و قابليت ماهيات ممكنات كه بالقوه ايشانست مى دانم و نزد من روشن است كه عين ثابته هر يك چه اقتضاء مى كند و از جمله كمالات بالقوه امكانى از هر يك كدام بفعل مى آيد و من آگاه مى سازم همه شما را كه در هر مرتبه از مراتب سبعه (495) اسمائى بحسب مظهريت و تاثر در مراتب ملكوت و مثالى و مراتب سبعه فلكى و بسايط عنصرى و مراتب تركيب توليدى و در مراتب نشو و نماى انسانى عنصرى تا كمال جسمى و مراتب سبعه اطوارى و در مراتب سير مقامات هر يك را چه غذا است و بر قابليت هر يك چه وارد مى شود از آن واردات كه غذاى وجود هر يك است ، در آن مرتبه چه چيز ذخيره در خانه استعداد به جهت نشاة ثانى مى نمايد كه سراى جزاست .
و نيز هر واردى چه اثر در هريك وديعت و ذخيره مى نمايد كه منشاء تعين ورود غذاى ديگر شود، و مراد از اين كلام اخبار است از علم تفصيلى خويش به مراتب هر شى ء از نشئات و مقامات علمى و عينى ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا البعوضه التى ضرب الله بها مثلا.
اين بيان احاطت حقيقت خويش است ، (لا يغادر (496) صغيرة و لا كبيرة الا احصاها) (497) . يعنى انحصار و تقييد در من نيست چه متشخص مطلق و مطلق به متشخص منم ، و اين اطلاق و تشخص دو آينه منند و من از حلول در هر دو مبرا و من بعوضه ام (498)
كه احقر مخلوقات است زيرا كه من انسانى حقيقى ام كه اعظم مبدعات است به جهت آنكه مظهر اطالق ذاتى است ، پس بزرگ و كوچك و عظيم و حقير و جميع متقابلين نزد من مساوى است ، كه همه فرع من است پس مثل حقيقى منم و باقى مثال تعينات من ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى قرر الله اطاعنى فى الظلمة .
از اين كلام حقيقت اعلام مسئله عظيمى از ضروريات دينى كه فحول علماء در آن متحيرند و جمعى جبرى و گروهى قدرى شده اند از نايافت آن مسئله ظاهر مى شود و اشكالات حل مى گردد، مى فرمايد عليه السلام : من آنم كه فرمان بردارى من مقرر كرد الله تعالى در حالتى كه من در تاريكى امكان عدميت ذاتى امكانى بودم ، يعنى بحسب اقتضاء ماهيت من كه در آن تاريكى داشت و بر او تعالى شانه روشن بود، به موجب همان مرا از تاريكى عدم برآورد، به نور وجود منور ساخت تا من از آن خبر دادم كه عالم اذ لا معلوم له بصير (499) اذ له منظور اليه من خلقه . پس در ايجاد من به فرمان اقتضاء من عمل فرمود، پس روى مطلق وجود و مطلق علم و مطلق قدرت و مطلق ارادت و مطلق فيض و مطلق كمال به من آورده و من از هر يك بحسب اقتضاء ماهيت خود متاثر شده ، قبول حقيقت معينه نمودم ، پس در اين نشاة همان قدر كه در اين نشاة مقتضاى ظهور ماهيت من است از من صادر مى شود. (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) (500) پس جميع احوال و افعال و اقوال من در اين نشاة بر طبق اقتضاى عين ثابت من است ، و الله اعلم .
و قال : انا الذى اقامنى الله و الخلق فى الظلمه فدعا الى طاعتى فلما ظهرت انكر و امره ثم قال الله تعالى : (فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به ) . (501)
بيان حديث شريف انا من الله و الخلق منى مى فرمايد عليه السلام كه : به موجب اتحاد حقيقت ، من آنم كه الله تعالى مرا در ايوان وجود وپيشگاه جود بر پاى داشت در حالتى كه تمام مخلوقات در تاريكى عدم بودند و همه را به اطاعت من خواند و دعوت همه از كتم عدم به مهمانخانه وجود بر سر خوان مطابقت وجود من نمود كه اطاعت و فرمان بردارى من نمايد و بتعينى كه حقيقت من تقاضا كند همه تعين وجودى يابند و وجه اين آنستكه هر نشاة از نشئات وجود غايتى دارد چنانكه مذكور شده قبل از اين ، و اين غايت عبارت است از تجلى كلى نوعى اختصاصى كه آن تجلى در آيينه روح محمد و على عليه السلام و آن نشاة انطباع دارد و در آن نشاة اين روح ، اول مبدعات است و مخلوقات ، چنانچه در اخبار نبوى آمده و آن روح را تعينى است كلى بر طبق تعين آن تجلى ، و جميع موجودات آن نشاة بنوعى كه تعين آن روح اقتضاء كند تعين وجودى مى يابند زيرا كه آن روح اصل است و باقى فرع ، كه اگر به جهت ظهور آن روح در نشاة عنصرى انسانى يك فرد از اين افراد موجودات در وقتى از اوقات و مرتبه اى از مراتب در كار نباشد و ايجاد نمى يابد و از وجود بيرون مى رود.
پس چندان كه ظهور آن (502) روح در مرتبه اى و وقتى اقتضاء نمايد همان چندان در آن مرتبه و وقت بوجود (503) مى آيند بر طبق اقتضاء آن روح در آن مرتبه وقت اين است طاعت و فرمان بردارى خلق مران روح را، اكنون مى فرمايد كه : مخلوقات بر طبق اقتضاء ظهور من موجود شده اند و در آن نشاة شناختند و دانستند كه وجود ايشان و تعين ايشان بحسب اقتضاء وجود و تعين روح من است .
پس چون در اين نشاة عنصرى كه مظهر و محل ظهور غايت است ، من ظاهر شدم جمله انكار نمودند و محل من كه مركز حقيقت من است نشناختند و ندانستند كه مركز دائره آينه ظهور غايت دايره است . پس خدايتعالى خبر داد همه را بوحى كه به رسول الله صلى اله عليه و آله فرستاد كه ، فلما جائهم ما عرفوا كفروا به تاويلش آنستكه چون من متحدم با محمد صلى اله عليه و آله و يهود آن حضرت در تورات به صفات مذكوره شناخته بودند و به وصيت حضرت موسى عليه السلام نيز، و همين كه آمدم شناخته خود را ناشناخته فرا گرفتند و شناخت او را و حقيقت او را و حقيقت حقانيت او را كه خوانده و شناخته بودند، مستور داشتند و پنهان داشتند و كافر شدند.
و همچنين معامله برزخيت بر من يافت از ساختگان نشاة اولى كه حق حقيقت من و مكان جوهر من و مرتبه تعين من در اين نشاة به سبب آنكه عوارض بشرى و لوازم طبيعت و مقتضيات نفس و آرزوها و علايق دنيوى ساتر ايشان شد نشناختند و ناشناخته گذاشته به حديكه اكثر افكار بر ستيزه و كفران نعمت وجود و شناخت من در افتادند و با آنكه صاحب سابقه تصديق صديق على التحقيق از لسان حضرت رسول الله صلى اله عليه و آله گواهى رسانيد كه على منى كمنزلتى من ربى فائده اى ايشان را نشد، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى كسوت العظام لحما، ثم انشاته بقدره الله .
مى فرمايد عليه السلام كه : منم آنكه در مرتبه اولى عظام ماهيات را لحم امتياز و تعين ، از غذا پوشانيدم و در مرتبه اخرى استخوانهاى استعداد قابلان را لحم ظهور كمال پوشانيدم از غذاء تربيت ، خواه صورى و خواه معنوى ، چه در جميع مراتب بر عظام ذوات اشياء، كسوت صفات از من است ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى هو حامل عرش الله مع الابرار من ولدى و حامل العلم ، انا الذى اعلم بتاويل القرآن و الكتب السالفة ، انا المرسوخ فى العلم .
بيان شرف ائمه و علماى راسخين مى فرمايد عليه السلام ، در ضمن بيان حال خويش تاويل قلب المومن عرش الله و مراد به عرش الله آن عرشى است كه محل تجلى اطلاق الوهيت باشد و اين نيست الا دل انسان كامل .
پس مى فرمايد عليه السلام كه : منم آنكه او بر دارنده عرش است با نيكوان از فرزندان من خواه نسبى و خواه جسمى كه اين وراثت انحصار به نسبى ندارد و آنچه انحصار به نسبى دارد همين حمل سر محمديست صلى اله عليه و آله كه البته حامل آن در اولاد حضرت سيده نساء العالمين عليها السلام مى بايد و حمل عرش الله و جمله عروش در ضمن حمل سر محمديست صلى اله عليه و آله اندراج دارد و مى فرمايد كه : من حامل علمم كه به آن حمل عرش الله مى توان كرد من حامل آنم .
تفصيل اين علم از تنزيلات الهى كه قرآن و كتب سالفه است يافته مى شود و اين تاويل اختصاص به من دارد كه من مرسوخ در علمم يعنى اصل علم راسخ و حقيقت رسوخ در علم به من اختصاص وهبى يافته و بس . تاويل كتب الهى نزد من باشد چنانچه معدن علم فرموده : انا قاتل على تنزيل القرآن و على يقاتل على تاويل القرآن (504) و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا وجه الله فى السموات و الارضين ، كمال قال الله : (كل شى ء هالك الا وجهه ) (505) انا صالح الجبت و الطاغوت و محرقهما.
چون حقيقت هر شى ء و وجود هر شى ء و وجود هر شى ء از جهت توجه خاص است به آن شى ء كه رحمت رحيمى نيز خوانند كه اگر طرفه العينى آن توجه نباشد آن شى ء معدوم شود مى فرمايد كه : من آن وجه خدايم كه وجه توجه است كه هم در سموات اسمائى و زمين افعالى و هم در سموات ملكوتى و زمين ملكى و هم در سموات و زمين باقى عوالم ، و هر چيز در هر عالم در هر مرتبه كه باشد آن بالفعل به همگى هلاك است مگر وجه الله محقق (506) است ، جهت وجود و معين شيئيت او است يا وجه آن شى ء يعنى حقيقت آن پس آنچه بالفعل ثابت است نه هالك آن وجه كلى وجودى حقى ظاهر از مظاهر اشياء است كه عبارت از حصه وجود است من حيث التعين .
كه اگر فرض انفكاك آن كنيم از اشياء همه عالم معدوم و نفى شوند و هميشه متحقق به آن وجه منم و مى فرمايد كه : منم صاحب جبت و طاغوت و سوزاننده آنها يعنى آن اموريكه روى خلق را از سوى حق مى گرداند و مانع از توجه بحق مى شود من حاكم آنم كه آنرا مى سوزانم و از روئى به روئى مى گردانم بقوت ولايت و غلبه نور جذبات الوهيت .
قال الامام محمد بن على الباقر عليه السلام فى قوله : (فمن يكفر بالطاغوت )(507): كل ما شغلك عن مطالعة الحق فهو طاغوتك ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا باب الله الذى قال الله تعالى : (ان الذين كذبوا باياتنا و استكبروا عنها لا تفتح لهم ابواب السماء و لا يدخلون الجنة حتى يلج الجمل فى سم الخياط و كذلك نجزى المجرمين ) (508)

مى فرمايد عليه السلام كه : من باب الله و واسطه حصول اسم اعظم و وصول بكمال ذاتى انسانيم و آن باب همين است كه در آيه كريمه به ابواب السماء معبر شده يعنى كه تا باب ولايت من كه آن سماء ملكوتست گشاده نشود دخول جنت كمال انسانيكه رجوع به اصل است واقع نمى شود و آنانكه به آيات الهى كه مظهرش منم ايمان نياورند و تكذيب كنند و بزرگى و استكبار از آن نمايند به روى ايشان گشاده نمى شود، اين در معرفت اسماء سبعه است و تخلق به آن و داخل جنت ذات نمى شود تا آنكه جمل نفس ‍ مستكبره ايشان به حدى رسد به رياضت ، و تموج كند در او و در سوراخ ، يعنى به مرتبه اى رسد كه پيش او تنگ و فراخ مساوى باشد كه مرتبه اطمينان است پس چون به اين مرتبه رسد در اين حال به او خطاب مى رسد كه : يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية (509)، زيرا كه صفات متقابله بر او تساوى يافته و از سوراخ سوزن چنان ميگذرد كه از دروازه فراخ ، پس مى گويندش : (فاد خلى فى عبادى و ادخلى جنتى ) (510)، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى خدمنى جبرئيل و ميكائيل ، انا الذى ردت على الشمس مرتين ، انا الذى خص الله جبرئيل و ميكائيل بالطاعة لى .
بدان - وفقك الله تعالى و ايانا الحقايق - كه نسبت ملائك به شخص وجود چون سبت قوى و مشاعر و آلات است به شخص انسان و بعضى محققين تخصيص فرموده اند بعضى را از ملائك به ذكر و اندك اخلاقى در نسبت كه بيان كرده اند واقع است .
و اسرافيل را قلب گفته اند و جبرئيل را عقل اول و بعضى عقل عاشر و بعضى قوه متفكره و ميكائيل را به همت نسبت كرده اند و على هذا القياس ، ايجاد شخص وجود بر طبق ايجاد محمدى صلى الله عليه و آله است كه او موجود برطبق تعين غايت است پس همان نسبت كه ملائك را با عالم است با حضرت محمدى است صلى الله عليه و آله و با حاملان سر او - و جميع اجزاى عالم همين حكم را دارند.
اكنون مى فرمايد كه : من آنم كه جميع قوى ، و آلات عالم و خصوصا اين دو قوت كه از بزرگانند، همه در خدمت من كه عبارت از مطابقت وجودى و موافقت امريست كه كمر طاعت بسته اند چه خدمت من كه بر ايشان فرض ‍ شده به واسطه آن است كه از من تربيت يافته اند و تبعيت من مرتبه جمعى از مقام (و ما منا الا له مقام معلوم ) (511) چه رسد در اطوار وجود چه مقام جمع خاصه انسانست و به كمال وجود رسيدن به اين مقام است .
و هر موجود كه به اين كمال رسد به انسان مى رسد و ناچار است تمام موجودات را به كمال رسيدن ، اگر چه در ادوار نشئات باشد و مى فرمايد كه : منم كه در اين نشاءة وجود عنصرى دو مرتبه آفتاب ازمغرب به سوى من و براى من بازگشته ، زيرا كه آفتاب حقيقة الحقايق هميشه از مغرب بشريت من طالع است و اين دو مرتبه كه يك مرتبه اش به دعاء حضرت رسول صلى الله عليه و آله فراگير بود و يك مرتبه دعاء من بود در مسجد در شمس و اين دو مرتبه واقع شده سببش اختصاص نشاءة است و نشانه آن است كه در جميع ادوار و نشئآت جمالى و جلالى آفتاب حقيقت اطلاقى ذاتى (512) از مغرب شخص تعينى من طالع است از جهتى بالاصالة و از جهتى بالتبع .
و مى فرمايد عليه السلام كه : من آنم كه الله تعالى اختصاص فرموده جبرئيل و ميكائيل را به طاعت و فرمان بردارى من در جميع مراتب و نشئات و ادوار وجود و در جميع افراد كمل چه تمام وجود اطاعت وجودى غايت مى كنند و غايت منم ، و هر فرد را كه اين نسبت حاصل است از جهت ولايت است و حقيقت ولايات تمام اولياء منم ، پس اختصاص هر دو به خدمت من هم بالاصابة است ، بلاواسطه و بالواسطه و هم باتلبع ، بلاواسطه . پس خدمت و فرمان بردارى ايشان مطلقا مخصوص به من باشد باختصاص بخشيدن الهى و تكرار در كلام نشده ، زيرا كه فقره اول خبر است از اطاعت ايشان و فقره دوم خبر است از اختصاص الهى اين دو ملك را به آن حضرت عليه السلام در هر منطقه كه واقع شد خواه وجودى و خواه شخصى .
و بحسب ظاهر در شب هجرت كه در بستر نبى الله خوابيد جبرئيل و ميكائيل به پاسبانى ماءمور شدند چنانچه مفصلا در اخبار مذكور است والله اعلم .
و قال عليه السلام : انااسم من اسماء الله الحسنى و هو الاعظم الاعلى .
مى فرمايد كه : من اسمى ام از اسماء حسنى كه اسم الاسماء الهى است و اعظم اسماء است بحسب احاطت (513)و اطلاق و اندراج اتمام اسماء در آن . و بدان كه اسم عبارت است از تعين ذات به صفتى از صفات وبراى هر تعينى در شرع لفظى مقرر شده كه اسم آن تعين است پس اسمى كه عين مسمى است ، آن تعين است و اسمى كه غير مسمى است اين الفاظ است كه اسماء اسماءاند، و هر نوع از انواع موجودات و هر شخصى كلى از اشخاص مظهر و مطلع آثار(514) اسم الاسماء است كه اعظم اسماء الهى است .
و معنى جامعيت انسان مر اسماء الهى را نيست مگر كه آن مظهر اسم اعظم است و مظاهر به حسب ظهور متفاوتند و اكمل مظاهر جمعى كه صاحب اطلاق ذاتى و جمع الجمع است محمد رسول الله صلى الله عليه و آله است و حاملان سر او، و از جمله حاملان آن كه امام و اقدم و بعينيت اقربست على بن ابيطالت عليه السلام است كه بلاواسطه و نفس واسطه است ، و الله اعلم .

next page

fehrest page

back page