ديباچه كتاب
الحمدلله الذى خلق الانسان ، علمه البيان ، المنان ذى الاحسان ، الذى هو (15)
كل يوم فى شان ، فسبحان من لا يشغله شان عن شان (16). و صلواته و سلامه على محتد
عوالم الامكان ، حقيقه حقايق الاعيان ، محمد المصطفى الهاشمى من
آل عدنان ، و على آله و اهل بيته الطيبين (17)الطاهرين ، الذينهم خلاصه الامكان (18) و
الاكوان ، و على صحبه الخصوصين من الله تعالى (19) بالرضوان ، الممتازين من
البريه بصحبه حبيب الرحمن - صلى الله عليه و عليهم - ما استدام الدوام و استدار الزمان
.
و بعد چنين گويد پيكر گفتار و صورت ديوار محمد بن محمود المقلب به دهدار - غفر الله
تعالى لهما -: كه چون دهقان ازل تخم محبت اهل بيت
رسول - صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين - و شيعيان حقيقى ايشان كه اكابر صوفيه
اند - قدست اسرارهم - در زمين فطرت و مزرعه جبلتم ريخته (20) و ساقى لم
يزل ، شراب طهور موالات بتول - سلام الله عليهم اجمعين - را با شيره جانم آميخته و
ايمان طاهر از لوث تعصبات بار آورده و كيفيت ممزوج به
اعتدال صافى از تكلفات دماغ دين مرا كرم داشته ، پس هميشه در تتبع كلام تابع و
متبوع از مكتوب و مسموع مى باشد. و در ادارك معانى الفاظ از آن دست ، كه به كفتين
نقل و عقل ، و شاهين حكم شرع توان سنجيد مى كوشد و گاهى از تار و پود گرير و
تقرير (21) پلاسى يافته ، بر تن دريافته
اهل خويش مى پوشد، تا در يوزه دعائى از ابواب ارباب
دل و اصحاب ديده نمايد. و از حمله توفيقات الهى و مواهب عينى كه
شامل نقد وقت اين ناقص معيار هنر (22) آمد، شرف مطالعه خطبه البيان بود كه
مستند احوال سر دفتران دواوين كمال است . و اين خطبه از جمله آن خطب است كه (23)در حين
جذبات قدسيه و نفحات الهيه و غلبه نورالوهيت ، بر بقعه بشريت از جان عالم و عالم
جان ، منظور علم و مشهود عيان ، صورت سر (24) وجود و منطبع مرات نمود، سر الانبياء و
حقيقه الاوليا، مطلوب كل طالب ، امير المومنين على بن ابى طالب - على نبينا و عليه و على
جميع الال و الاصحاب من الله الصلوة و السلام الى يوم الحساب - به عالم تلفظ در آمده
( 25)و شان ورودش آنستكه گاهى بر منبر از
احوال سابق و لاحق و از كيفيات وجود اشياء، وقايع و ملاحم بيان مى فرمود و در آن اثناء
سائلى به طريق امتحان سئوال مى كرده كه يا على اين بيان را از كجا مى نمائى .
چنانچه در خطبه سلونى دعلب ( 26)(دعبل ) يمانى پرسيده كه ( 27)
هل رايت ربك و در خطبه ملاحم ، سويدبن غفله
نوفل هلالى 8 گفته كه تو اينها را حاضرى و دانسته مى گوئى يا
مثل اين ، پس آن حضرت عبارت مشهوره مذكوره در خطبه اى كه انا سر الاسرار (28)، انا
شجره الانوار و آنچه در اين خطبه است در جواب سويد فرموده و سر وقوع اين
حال و حكمت در صدور اين مقال آنستكه عقل غير مشتق از
عقال شطحيات ارباب حال را كه رشاشه اين نورند از جمله
محال نشمرد و اهل كمال را سندى باشد والله اعلم .
پس چون اين معدوم الاهليه از مطالعه آن بقدر حوصله قابليت خود بهره ور شد خواست كه
به موجب كريمه (المومنون اخوه )( 29) برادران ايمانى را اطلاعى بر
تاويل آن كلام حقيقت نظام بوجهى از وجوه كه
سهل الماخذ باشد حاصل آيد پس به زبان پارسى از فائده آن اعم بوده ( 30)التزام
نمود كه تحرير بعضى از مدركات خويش نمايد تا به حس سماع و نيت انتفاغ طالبان حق
را از اين تاويل فائده جزيل رسد و بعد از جزم عزم (31) و عقد نيت ناگاه صورت
كمال معنى و معنى كمال صورت مجتمع استعداد نوعى هندسه عالم ( 32)جمعى مرهم اصحاب
درد نوع منحصر در فرد المخوف به عواطف الرحمن خان ( 33) خانان - ايدالله تعالى
بجوده و جنوده - بصورت مثال در بزم خيال نزول
اجلال نمود و به زبان حال گره از رشته مقال گشود و چنين فرمود: كه آن گوهر يتيم را
نسبت ما، در سلك تحرير بادى كشيد كه پاس (34)حقوق مقتضى آنستكه در فائده دعائى
كه تو آنرا از مشفقان بر لوح توقع مى نگارى ما را شريك دارى كه از اين معنى ترا
صورت نفعى خاص در آينه حصول اختصاص انطباع مى يابد، پس بر
امتثال اشارت بطرع و رغبت اقدام نمود و اين ارقام را خلاصه الترجمان فى
تاويل خطبه البيان نام نهاد - و منه الهدايه و الرشاد - نمايد را خصوصا بهره ور
دارد بر اين قليل البضاعه ، عديم الاستطاعه ، پاسبان فيض و حفظ خويش بگمارد بمنه
وجوده ، و پيش از شروع ، تمهيدى و مقدمه اى مذكور مى شود و بعد از انجام ، قصيده اى
كه بشكرانه اين نعمت در مدح خطيب منبر سلونى و معتعرف حقائق شونى ، سياه قلزم (35)
لا هوت ، سياح عالم جبروت ، صياد طيور ملكوت ، سلطان ملك ناسوت - عليه (36) سلام
الله الحى الذى لا يموت - بنظم آورده ثبت مى گردد.
و به الحول و القوه و الحمدلله على انعامه و صلى الله على نبينا خلفائه .
تمهيد
بر واقفان اسرار (37)و ناقدان آيات و اخبار معين و مبرهن است كه كلامى كه افاده معنى
( 38) كند كه از آن اشتراك حكمى ميانه واجب و ممكن لازم نيايد كه آن حكم مناسب قدس الوهيت
بود آن كلام را محكم مى گويند. و اگر مفاد كلام مستلزم اشتراك حكمى غير مناسب تنزيه و
تقديس بود آن كلام را متشابه خوانند. اگر از قرآن (39) يا حديث باشد شطح نامند،
اگر از قول اكابر باشد در وقت غلبه حال و سقوط بشريت بشرط آنكه بزرگى كه
قائل آن قول است (40) صاحب تزكيه او صاف و اخلاق و ضابط احكام و حدود شرع باشد
و در باقى احوال به سر حد قتال نفس (41)، (42) رسيده باشد و شربى (43) تمام از
حام مدام حب نوافل (44) و بهره از حب فرايض او را روزى شده باشد، وجه تسميه اين كلام
به متشابه آن است كه عقل تكذيب قائلش نمى توان نمود و حكم بر مفهوم ظاهرش بطريق
صدق مخالف قواعد شرعى مى بايد و راه ادراك باطنش بر او به سبب (45) عدم رسوخ
در علم بسته است چه آن مخصوص به صاحبان طريقت و واقفان اسرار حقيقت است و نفى
باطن كلام كفر است ، زيرا كه در حديث نبوى صلى الله عليه و آله هفت بطن قرآن (46) را
ثبوت رسيده پس ادراك و حكم آن كلام بر عقل مشتبه ماند و منع
تاويل نمى تواند كرد چه علم تاويل از قرآن و حديث مثبت و مضبوط است . پس آن كلام چون
به ظاهر صرف تشابه با كلام مشبهه و مجسمه و زنادقه (47)دارد و
بتاويل حقيقت آن تشابه با كلام شرع مى يابد آنرا متشابه گفته اند، و اگر صاحب
(48) تاويل بر آن صفت است كه در قرآن هست (49) كه ( ابتغاء الفتنه ) (50)
تاويل مى كند و كجى و زيغ در دل دارد زنديق يا كافر است ، بحسب قصد و
تاويل اگر از روى رسوخ در علم يا اقتباس از مشكوه
اهل تحقيق و عرفان مى كند پس با آن حال اگر نيت حسنه با آن
عمل باشد شريك بهره اهل انتفاع و بهره را ز فيض
قائل كلام مى شود. اكنون امثال اين متشابهات اگر از جماعت
اهل بيت - عليهم السلام من الملك العلام - آنرا بنام شطح خواندن ترك ادبست و البته
متشابه از آن ( 51) تعبير بايد نمود و نسبت عموم و خصوص مطلق ميانه مفهوم متشابه و
شطح مرعى بايد داشت كه بر همه متشابه اطلاق شطح خواندن ترك ادبست و البته
متشابه از آن (52)تعبير بايد نمود و نسبت عموم به خصوص مطلق ميانه مفهوم متشابه و
شطح مرعى بايد داشت كه بر همه متشابه اطلاق شطح نكند، و اگر همه شطح را متشابه
خوانند تواند بود. اكنون به اتفاق جميع علما محقق و محدثين مدقق و اصحاب طريقت قاطبه
(ره ) حضرت امام متقين و رئيس العارفين و مقتدى الصديقين و يعسوب الدين اخو
رسول الله صلى الله عليه و آله ابو تراب (53) على بن ابى طالب عليه السلام را
در حقايق و معارف الهى و حل معضلات طريقت و كشف اسرار حقيقت كلام عالى بسيار است كه
از سوابق و لو احق صدور مثل اين امتناع داشته و دارد و در تعريف كلام عرفان انجام توحيد
نظام آن امام الانام - عليه الصلوه و السلام - اكابر كرام فرموده اند كه : فوق (54) كلام
خلق و دون كلام (55) خالق زيرا كه مقتبس از انوار محمدى صلى الله عليه و آله است
كما قال - عليه السلام -: سلونى (56)عما دون العرش فان ما بين الجوانح علما جما هذا
اللعاب رسول الله صلى الله عليه و آله فى فمى هذا ماذقنى
رسول الله صلى الله عليه و آله ذقاذقا فوالذى نفسى بيده او اذن للتوريه و
الانجيل ان يتكلما لوضعت و ساده فاجزت بما فيهما فصدقانى (57) على ذلك . و از
جمله متشابهات كه در هنگام استتار بشريت و غلبه ظهور جذبات الوهيت از آن مهندس
كارخانه لاهوتى و مقدرات احكام جبروتى - عليه السلام - صادر شده اين خطبه است كه
به خطبه البيان اشتهار دارد اميد بكرم وهاب عليم و جواد كريم آن است كه مومنان صادق
الاعتقاد از اين تاويلات انتفاع تمام يابند و باعث رستگارى اين اسير بند نفس آيد.
بحق النبى و آله و اهل بيته و صحبه - صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين -.
مقدمه شارح
بدان جعلك الله و ايانا (58) من اهله بحق اهل البيت - سلام الله عليهم اجمعين - كه ذات
مقدسه الهى - تعالى شانه و جل برهانه - از حيث اطلاق ، صاحب شئون كليه غير متناهيه
است و اين شئون كليه را افراد عالم به جهت اظهار آن شان كلى است ). و ماده شئون آن
ظهور كليه لايتناهى حقيقه محمدى صلى الله عليه و آله است و هر يك شان كلى كه غايت
ايجاد از عالم قدس لاهوت به امر ارادى الهى بر عالم جبروت و عالم ملكوت و عالم
مثال و عالم ملك گذر كرده ، هنگامه اين عالم به دور انداخته از بسايط عالم ملك متوجه
عالم تركيب شده از امتزاجات طبايع هيئتى جمعى مزاجى وحدانى (59) پرداخته آينه وار در
برابر آورده جلوه شاهد خويش را مهيا مى آيد. كه نحن معاشر (60) الانبياء ارواحنا
اشباحنا و اين نزول امر و هنگامه پردازى عوالم مذكوره ، عبارت است از تعلق علم
قديم الهى بظاهر (61). پس ايجاد و اختراع و ابداع و خلق و
امثال اين اسماء تمام خبرى است از تعلق علم بظاهرش و ظهور
حال همين است و چون نشئه وجود و ظهور هر شان كلى متناهى است بحسب ظهور جزئيات ، پس
دور معينى داشته باشد و در هر عالمى مناسب آن عالم ، كه چون دوره هر عالمى بانجام رسد
علم هر (62)عالمى از (63) تعلق بظاهر خود در آن عالم روى گردانيده بباطن خود متوجه
(64) شود و اين باطن علم قيامت است و ظهور و
جلال و اعلام آن عالم و استهلاك آن در غيبت ذات و چون علم به ظاهر تعلق گيرد و در هر
عالمى رابطه (65) واسطه فيض ذات مقدس به آن عالم دقيقه ايست از دقايق نبوت حقيقت
محمدى صلى الله عليه و آله و چون به باطن عود كند رابطه واسطه نسبت عودش دقيقه
ايست از دقايق ولايت حقيقت (66) محمدى صلى الله عليه و آله و دوره عود مطلق مطابق دوره
ظهور است در امتداد مقدر معقول نامحسوس و نبوت حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله حقيقت
مطلقه نبوت است و ولايت حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله حقيقت مطلقه ولايت است كه در
هر نشئه معلوم و خصوص ظهور در ساير انبياء و اوليا مى كند و آن شان كى كه غايت هر
نشاة است ظهور آن - من حيث نبوة - است شخص محمدى است و - من حيث الولاية - شخص على است
و اين مفاد حديث انا و على (67) من نور واحد و به روايتى ، من شجره واحده
و ايضا على منى و انا من على و لا يودى عنى الا انا او على و از اين قسم احاديث
بسيار است و همچنين مفاد حديث كنت مع الانبياء سرا (68) و صرت (69) معى جهرا و
چون آن شان كلى كه غايت است در هر مرتبه اى از مراتب عوالم اربعه به
كمال لايق آن مرتبه در آن مرتبه ظاهر بود تا به تشخص عنصرى انسانى پس همين نسبت
كه در عالم محسوس اين دو فرد را حاصل است - من حيث المقدمتين (70) و النتيجه - در جميع
مراتب حاصل است (71) به فراخور آن مرتبه . پس اگر بعضى از
احوال سير خود را در مراتب وجود و مقام خود در
منازل موجود به نوعى خبر دهند كه عقول جزئيه عالم ملك و در ادراك آن عاجز و متحير شوند
و قبول آن در حوصله آن نگنجد كاملان نشاة آگاهند كه آن خبرها خبر است از كمالات ربى و
دورى كه در هر مرتبه ايشانرا حاصل است (72) يا در هر دوره ، چه
كامل در همه جا كامل است در هر دوره اى به كمال خود داير، زيرا كه قلب حقايق
محال است و در هر دوره اى به كمال خود داير، زيرا كه قلب حقايق
محال است و نشئه كمال مطلق ، حاوى جميع كمالات عام (73)و خاص است . مثلا
كمال ناسوتى البته كامل ملكى و مثالى و ملكوتى و جبروتى است . پس در عالم جبروت
اسم اعظم (74)است ، و در عالم ناسوت انسان
كامل ، و دوره اش در عالم ملكوت روح اعظم (75) و در عالم
مثال و ملك عرش (76) اعظم و در عالم ناسوت انسان
كامل و دوره اش در عالم ملك مطابق ايام و سنين عالم
مثال (77)است . و هم چنين است در عالم ملكوت و جبروت . و نيز بايد دانست كه
مثال دو است : يكى (78) مثال سابق كه به واسطه ملك و ملكوت و برزخ بين الطرفين
است ، دويم مثال لاحق كه مستقر ارواح است بعد از مفارقت از (79) اجساد و برزخ دنيا و
آخرت ، و هر يك را دوره اى است معين ، و اهل حقايق از قرآن و اخبار اقتباس نموده ، ادوار را
به چهار اسم نسبت داده اند. هر يك را مرتبه عددى تعيين نموده اند و آن چهار اسم ائمه
اسماء ذاتيه اند و اسم العليم را جبروتى گفته كه صفات و شئون (80)و اعتبارات علمى
اند و اسماء تعينات علمى و عالم جبروت علم صفات و اسماء است پس مربى عالم جبروت
اسم العليم باشد، و اسم الحى را مربى (81) عالم ملكوت ، [ كه عالم ارواح و
عقول و نفوس و مفارقه است يافته اند ] و اسم القدير را عالم
مثال ، و اسم المريد را مربى عالم ملك شناخته اند. دوره عالم جبروت را دوره عظمى گفته
اند، و دوره عالم ملكوت را دوره كبرى ، و دوره عالم
مثال را دوره وسطى ، و دوره عالم ملك را دوره صغرى ، و آنچه اين لاشى ء در تعيين مدت
دورات اربعه از خرمن اهل تحقيق به خوشه چينى استراق نموده به
اجمال مرقوم مى سازد.
بدانكه ظرف ظهور تجلى ذاتى حق - سبحانه تعالى - وقت مطلق است و آن عبارت است از
معقوليت امتداد و ديموميت وجود مطلق كه سرمد (82) نام آن امتداد است (83) [از حيث تماميت
امتداد] (84) و دهر نام آن به اعتبارى و اين امتداد را حصص مقدره هست هر يك به نسبتى ،
چنانچه بعضى از آن در قرآن ، و اخبار وارد است كه چون نسبت به الوهيت تقدير كنند، يك
روز پنجاه هزار سال عالم (85) ملكى است كه تعرج الملائكة و الروح اليه فى يوم
كان مقداره خمسين الف سنة (86) و اگر نسبت به ربوبيت تقدير كنند(87) [ روزى
هزار سال است كه ان يوما عند ربك كاءلف سنة مما تعدون (88) و اگر نظر به عالم ملك
، تقدير كنند] روزى يك دوره فلك الافلاك كه بيست و چهار ساعت باشد، بر اين قياس ،
ايام بعضى از موجودات مثل عالم طبيعى و بروج و غيرها، در فتوحات مكيه مذكور است سر
سوم آنكه ايام ربوبيت هزار سال است شايد كه هر هزار
سال نقطه اى كه محل پرتو نور نفس كلى است
تبدل به نقطه اى ديگر مى يابد، و تا هزار
سال قبول آن نور، مى كند، تا بر كمال خود استيفاء، مى نمايد، و باز نقطه ديگر بر
جاى آن مى آمد، و روز ربوبيت ، در ادوار مثالى (89) معتبر است و بس (90) و در ملكوتى و
جبروتى روز الوهيت معتبر است و سر آنكه روز الوهيت پنجاه روز ربوبيت است همانا خواهد
بود كه موثر در عالم بحسب ظهور اثر ائمه اسماء اليهه اند كه هفت اسمند و متاءثر اين
اسماء روحانيت كواكب سبعه سياره است و چون ، تاءثير كلى واحد در
كل واحد اعتبار شود هفت در هفت چهل و نه مى شود و اسم جامع كه محتد اسماء است و اسماء
بدان قائم و به اين (91) اسم و باءذن آن (92) اسم ظاهر بالاثر چون به آن
حاصل الضرب اعتبار نمايند، پنجاه مى شود پس مدت تربيت اسماء مذكوره به اين روز
تقدير مى كنند، و چون ارتباط عوالم نازلا وصاعدا ثابت است عقلا و نقلا پس ضابه
تقدير نيز مرتبط خواهد بود و چون تقدير ايام اسبوعات و شهور و سنين عالم ملك مشهود
و محسوس است آنرا معيار تقديرات ساخته ميگوئيم كه سيصد و شصت روز يك
سال است پس در همه عوالم سيصد و شصت روز آن عالم
يكسال باشد و سبب اين آن است كه دايره افلاك الافلاك سيصد و شصت درجه منقسم است
بعدد دندانه قلم اعلى (93)و چون اين سيصد و شصت درجه يك دوره تمام كند يك روز است
و چون دور آتش بعدد ايام رسد يكسال است و موجب تقسيم به سيصد و شصت ، آن است كه
از اسماء نود و نه گانه الهى دو اسم تعلق به ايجاد دارند من حيث العلوم و الخصوص و
هفت اسم ذاتى مربى اند، بحسب ظهور و تاءثير و از اين هفت چهار اصلند و سه فرعند.
اما آن دو اسم كه تعلق به ايجاد دارند، الرحمن الرحيم و چهار اسم از ائمه سبعه كه
اصلند الحى العليم القدير المريد است و سه اسم كه فرعند البصير السميع المتكلم
اند، كه در تحت العليم و القدير، تاءثير از چهارند، وچون چهار در نود، ضرب شود،
حاصل سيصد و شصت مى شود، و كل واحد از اين نود سدنه تابع
كل واحد از اين ائمه اربعه اند، ليكن از اين سيصد و شصت در هر نود درجه غلبه سلطنت از
يك اسم است ، وظهور آن اظهر است و تفضيلش اين است كه در
فصل ربيع ظهور وسلطنت اسم الحى غالب است به واسطه موافقت طبيعت كه دموى مزاج را
اگر عوارض غريبه مضرت نرساند طويل العمر مى شود بالنسبة الى غيره و (94) در
فصل صيف ظهور سلطنت اسم القدير غالب است به واسطه موافقت بالطبع ، و اسم
القدير كه روحانى است مريخ مظهر اوست ، و طبيعت او گرم خشك است چون هواى عالم
مثل (95) و در فصل شتاء كه زمستان است ظهور سلطنت اسم العليم غالب است چون مزاج
هواى عالم جبروت بارد و مرطوب است و از اين روى
حامل وحى بانبياء نام دارد فافهم .
و در خريف ، غلبه سلطنت از اسم المريد، است بر وجه مذكور و منشاء تقسيم اين سيصد و
شصت درجه به دوازده برج از روى حقيقت اين است كه ، فيض
اول كه حقيقة الحقايق و روح (96) محمدى صلى الله عليه و آله مظهر مطلق اسماء و صفات
الهى است (97) محقق مرتبه ثلاثه است زيرا كه سه اعتبار اصلى با او است ،
تعقل ذات (98) فاعل و تعقل ذات ، قابل و تعقل جوهر
فعل ، و چون اين سه تعقل اصل جميع اعتبارات آن حقيقت است و از اين سه اعتبار سه (99)
تعين در عقل مدرك مى شود، يكى لابشرط ومطلق ، دويم ، به شرط لا و عام (100) سيم به
شرط شى وخاص . پس اين تثليث در همه (101) جا معتبر است و نمونه اش آن كه
استدلال عقلى محتاج است به اصغر و اكبر و حد وسط و لهذا تثليث در همه
افعال سنت نبوى (102) است و معنى فعل نيز در اصطلاح علماء
مشتمل است بر سه امر، حدث ، اقتران به زمان و نسبت به
فاعل ما.
اما چون اين سه نسبت در كل واحد از اسماء، اربعه كه
مستقل التاءثيرند در در ظهور اعتبار شود دوازده مى شود و اعتبار اين سه نسبت در اسم
چنانست كه اسم عبارت از تعين ذات بصفتى از صفاتست پس در اسم ذات و (103) صفت ،
تعين معتبر باشد و اين نسبت تحقق ثلاثه در جميع ممكنه (104) هست و چه حقيقت هر شيى
ممكن مركب است از وجود و ماهيت و تشخص ، اعم از آنكه شخصى باشد يا صنفى يا نوعى يا
جنسى به اين سبب مراتب اعداد بر نه قرار يافته كه نه
حاصل شده از ملاحظه سه در نفس سه مقولات موجوده 105) امكانى از اين روى ده (106)
است يك مقوله جوهر و نه عرض و مراتب عقول و نفوس و تجويز اجتماع نه جفت مرجوهر
وجود حقيقى را صلى الله عليه و آله از اينجا است ، و سه عدد حروف جيم است كه هندسه
اصلى آن مثلث متساوى الضلاع است و اصل جميع
اشكال هندسى است چنانكه آنحضرت عليه السلام
اصل جميع موجودات است و سر اينكه سنت است كه عقد پنجاه و سه در تشهد بدست راست
بگيرند تواند بود كه همين باشد كه عدد حرف جيم است و موافق اسم احمد صلى الله
عليه و آله و به موجب الكلام يجر الكلام سر رشته مقصود مباد از دست برود و الا اينجا
بسيارى از اسرار مرقوم مى گشت اكنون چون مقرر شد كه سيصد و شصت روز
يكسال است و دوره اين عالم شهادت كه متاثر بواسطت عالم
مثال است مطابق عالم مثال است ، پس سيصد و شصت روز ربوبيت كه
يكسال عالم مثال است 107) يكدوره عالم ملك باشد كه صغرى است و اين بنابر
(108)قاعده مستخرجه از قرآن است اگر نسبت بربوبيت ملحوظ شود و اگر نسبت ايام
الوهيت تقدير كنند پس سيصد و شصت روز كه صد و هشتاد و يك
سال ملكى باشد و دروه صغرى مى شود و آنكه ربوبيت اسم المريد متوجه باطن مى شود
و حكماء و منجمان و سيد ناصر خسرو (109) در رساله جان بخش هر يك تقديرى ديگر
كرده اند و چون روز مثال متقدم ظاهر شد كه هزار
سال است روز برزخ كه مثال متاخر است صد سال است بقرينه كريمه كم لبثت
قال لبثت يوما او بعض يوم قال بل لبثت ماة عام (110) اين يوما اشاره به روز
برزخى تواند بود (111) و بعضى يوم اشاره بمثالى و العلم عندالله تعالى .
پس يكسال مثالى (112) سيصد و شصت هزار
سال شهادت است و سيصد و شصت هزار سال مثالى يكدوره و سطى است و گفته شده كه
در عالم ملكوت سنين الهى معتبر است پس يك روز ملكوت پنجاه هزار
سال ملكى باشد و سيصد و شصت روز يكسال شد و شصت هزار
سال ملكوتى دوره كبرى باشد و شصت روز يكسال شد و سيصد و شصت هزار
سال ملكوتى دوره كبرى باشد و اما دوره عظمى كه جبروتى است يك روزش [ سيصد و
شصت هزار سال ملكوتى است و سيصد و شصت روزش (113) ]
يكسال جبروتى است و سيصد و شصت هزار سال جبروتى يك دوره عظمى است كه چون از
اين دورات هر كدام كه منقضى شود اسمى كه مربى آن عالم است بباطن عود كند و قيامت آن
عالم قائم شود و ظهور جلال قهارى و سر ولايت ظاهر شود و امتداد بطون همان مدت امتداد
ظهور باشد و الله اعلم بحقائق الامور.
اكنون به موجب كريمه قال فما بال القرون الاولى
قال علمها عند ربى فى كتاب لا يضل ربى و لا ينسى (114) نفس نفيس آن كاملى كه
محل تجلى آن شان كلى است يا بالاصاله چون نبى مطلق كه محمد
رسول الله است و يا (115) ولى مطلق عليه السلام كه سر محمدى صلى الله عليه و
آله است كه منبسط است بر اسرار انبياء يعنى على بن ابيطالب عليه السلام ، يا
بالتبع چون كل ذريه و ورثه محمد صلى الله عليه و آله نسخه اين كتاب است و چون لا
يضل ربى و لا ينسى وصف آن كتاب است ، پس آن
كامل متبوع يا تابع وقتيكه از تنگناى تشخص به فضاى پيشگاه حقيقت خود
نقل نمود از جام شهود ذات سرمست شده نقل مجلس قدم آيينش ذكر بعضى از آن (116)
احوال قرون اولى است چنانچه از زبان حقايق بيان مى نمايد چنانچه در خطبه مذكور است
و همانا كه سبب ورود اين خطبه بر آن لسان كه قلم اعلى است اين تواند بود كه ذوى
العقول الضعيفه ورثه را معذور (117) دارند چون اطلاع بر اين خطبه يابند و بدانند
كه آن كمل بوارثه امام الموحدين و قائد الغر المحجلين سر الله فى العالمين ليث بنى
غالب على ابن ابيطالب عليه السلام اين خبر مى دهد چنانچه به
كميل رض گفت كه ولكن يترشح (118) (119)عليك ما يطفح منى و مراد
اينجا به ورثه كمل آنست كه سر (120) حقيقت ايشان در تمام ادوار شده باشد نه آنكه
مختص به بعضى يا (121) بيكى باشند چه هر كاملى از مقدار سير (122) دور حقيقت خود
آگاهى مى يابد و بقدر تحقق خود (123) در مقامات (124) ادوار از
حال و مقام خود خبر مى دهد و جمعى كه صاحب حقيقت جمعيت (125) كلى اند بوارثت حضرت
على بن ابيطالب عليه السلام مر ايشان عطا شده آگاهى از تمام سوابق و لواحق مى
يابند و اگر عقل ضعيف گويد كه چگونه شخص بشرى را اين گونه (126) از علم ميسر
شود گوئيم كه منجى مثل جاماسب (127) احوال لا حق تا آخر الزمان از روى علم بقرانات
كواكب كه مظاهر اسمااند و احكام آنها را (128) تمام نوشته و الى الان تمام مطابق آمده
(129) و هر گاه از روى نجوم اطلاع بر لواحق توان يافت چرا از روى حقيقت و تحقق با
سماء كه موثرات (130) نجوم اند خبر از حال سابق و لا حق خود و عالم چنين
كمل را حاصل نشود و حال آنكه علم ايشان در مقام حب فرائض اتحاد با علم رب خويش
يافته و الله اعلم .
چون اين مقدمه از روى اجمال ، تمهيد يافت شروع در
تاويل خطبه مى نمايد و آنچه از ضروريات ادراك مطلب باشد در جاى خود - على قدر
الاستعداد الناقص - تحرير خواهد يافت و بالله سبحانه التوفيق و منه الاستعانه فى
طريق الحق و التحقيق .
شرح خطبة البيان
بسم الله الرحمن الرحيم
قال الامام المتحقق فى مشاهدة الذات البحت المحقق و الوجود المطلق ، ابوالوقت و
الحال بالسابق و الامال ، مقدم الال حجة الله تعلى على العالمين امير المومنين و امام
العارفين الموحدين خاتم النبيين صلى الله عليه و آله ليت نبى غالب امام الثقلين زوج
البتول ابوالحسنين ابوتراب الحيدر على بن ابيطالب حاكيا عن تحققه بالاسماء الحسنى
.
و قال عليه السلام : انا الذى عندى مفاتيح الغيب لا يعلمها بعد محمد (صلى الله عليه و
آله ) غيرى .
چون اقفال خزاين وجود و (131) ابواب فيض وجود بر روى ماهيات عدميه اولا بر چهره
حقايق امكانيه كه اعيان ثابته اند ثانيا به مفاتيح غيب گشوده (132) شد كه آن مفاتيح
ائمه را مفاتيح غيب از آن گويند كه باب غيب بر روى شعور و اشعار و ظهور و (133)
اظهار گشوده اند و تحقق به حقايق اين اسماء چنانچه در اعلى درجه حب فرايض باشد
موجب تخلقوا (134)با خلاق الله به وراثت اسماء محمد مصطفى صلى الله عليه و آله
جز صاحب سر آن حضرت على بن ابيطالب عليه السلام را نبود پس به موجب (و اما بنعمة
فحدث ) (135) خبر از آن مى دهد كه مفاتيح غيب كه ائمه ائمه اسماء الهى اند كه از محتد
(136) محمدى صلى الله عليه و آله اين نوع تحقق در هيچ مظهرى از مظاهر علمى ندارد در
غير من ، زيرا كه من مظهر جميع تعينات ادوارى (137) و اكوارى ام ، اما در عوالم اربعه
چون هيچ موجودى از ممكنات خارج از تاثير اين ائمه نيستند و اين ائمه در حقيقت من اندراج
دارند از روى تحقق من در تخلق به آنها پس از
احوال جميع موجودات امكانى آگاه باشم و از اين روى سلونى گفتن ، حق من باشد
كه هندسه ظاهرم به تابعيت (138) نبوت محمدى صلى الله عليه و آله
مشتمل بر تمام اشكال جمالى است در تمام عوالم و جميع ادوار ظهور آن و تعين باطنم به
مظهريت (139) ولايت محمدى محتوى بر جميع حقايق جلالى است در تمام اكوار بطون آن
عوالم (140) و اصل حقيقتم (141) با حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله متحد است پس
مرتبه جمع الجمع (142) اطلاقى بزمگاه عشرت شهودى من است و به موجب حديث على
منى و انا من على و لا يودى عنى الا انا او على اسرار حقايق اين مفاتيح را به
اهل قابليت و استعداد ذاتى (143) مى رسانم كه عالم بآنم بعد از محمد مصطفى صلى
الله عليه و آله يعنى حضرت خاتم الانبياء صدر نشين پيشگاه كبريائى كه خداوند
(144) هر دو (145) سراى محمد مصطفى فحواى آن مفاتيح را به بيان
تنزيل و لسان تشريع كه لازم نبوت است اظهار فرموده و من (146) مرموزات ظهورات
آنرا مع مايندرج فيها به زبان تاويل و تبيان حقيقت كه شان ولايت است آشكارا (147)
دارم و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا بكل شى ء عليم .
اخبارى مى فرمايند - سلام الله عليها - كه علم محيط است به (148) جميع اشياء و من موجب
تخلقوا با خلاق الله تحقق در اعلى مراتب حب فرايض يافته ام و علم من از
مغايرت با علم الله من حيث وجود البشريه (149) پاك شده چه فناء فى الله و الاندماج
فى وجود الله در مرتبه اى كه فوق طور بشريت است مرا
حاصل است و من حيث البقاء بالله اتحاد با علم از لى قديم يافته پس من به هر چيز كه
هست و بود و باشد دنا باشم چه من عين علم از ليم و از حضرت امام محمد باقر عليه
السلام مروى است كه فرمود: علمنا (150) غاير و مذبور و نكث فى القلوب و تقر فى
الاسماع و عند نا الجفر و الاحمر و الجفر الابيض و مصحف فاطمة عليه السلام و از
خوشه چينان خرمن آن جناب ولايت مآب منقولست كه : عالم نزد عارف چون سفره است پيش
نظراش انداخته ، و از قدوة الاولياء خواجه بها الدين نقشبند (151)منقولست كه : عالم
نزد عارف چون سفره است پيش نظرش انداخته ، و از قدوه الاوليا خواجه بها الدين نقشبند
منقولست كه : عالم نزد عارف چون پشت ناخن اوست ، و از سيد التابعين اويس قرنى
(رضى الله عنه ) روايت آمده كه گفت : من عرف الله لا يخفى عليه شى ء، و از
حضرت قطب الاولياء العارفين المحققين الشيخ الحاج محمد بن ابى النجم الخنجى قدس
الله روحه (152) العزيز - آمده كه : بر اوليا امت محمد سر خلقت پشه (153) پوشيده
نيست و هرگاه حال خوشه چينان اين باشد چه گمان مى رود در حق صاحب خرمن كه وجودش
من حيث الاتحاد بالحقيقه المحمديه صلى الله عليه و آله
شامل جميع جزئى و كلى ممكنات است و روحش آيينه تجلى ذات مع جميع الاسماء و الصفات
و از شان خود خبر داده كه مفاتيح غيب اسم العليم است كه امام الائمه (154) است و
شامل جميع عوالم وجوب و امكان و امتناع چه شكى نيست كه آنحضرت عليه السلام اعرف
خلق است بخداى سبحانه پس اعرف است بنفس خود، و چون نفس خود را دانسته جميع
مندرجات نفس را نيز دانسته ، پس جميع اشياء را دانسته و از اين خبر فرموده :
و فيك انطوى العالم الاكبر
|
و بعضى از محققين عرفاء گفته اند
ليس على الله (156) بمستنكر
|
و قال عليه السلام : انا الذى قال خير رسول الله : انا مدينه العلم و على
بابها.
و در اين حديث شريف اشاره ايست لطيف كه از خود خبر داده ، همچنانكه مدينه
شامل جميع سكنه است من شامل جميع علمم ، پس محيط و عالم به جميع (157) معلومات باشم
به طريق جمع ، و على عليه السلام دروازه آن مدينه است پس او عالم جميع افراد آن
معلومات باشد به طريق تفرقه و امتياز، چه سكنه مدينه البته رجوع به در دارند داخلا
و خارجا. لكن متفرقه ، پس تفصيل آنجه در من
مجمل است نزد على عليه السلام است پس هر چه از چهت ولايت به من در مى آيد و از من
(158) بر مى آيد البته به على عليه السلام مى رسد و على عليه السلام او را مى
شناسد زيرا كه حقيقت خود را مى شناسد و به موجب : انا من الله و الخلق منى هيچ
حقيقت جوهرى و عرضى خارج از حقيقت محمدى صلى الله عليه و آله نيست و على عليه
السلام بالحقيقه با آن حضرت متحد است و آيه مباهله نيز مبين آن اتحاد است ، پس آن داناى
حقايق وجوه نيز بالحقيقه حاوى جميع بلكه عين حقيقه الحقايق باشد، والله اعلم .
و قال : انا ذوالقرنين المذكور فى الصحف الاولى .
در اين كلام خبر از(159) مقام خود مى دهد كه من برزخ البرازخم (160) چه مراد
بذوالقرنين برزخ متقابلين است و مراد از صحف اولى ، يا نشئات وجودى امكانى است ، يا
عوالم خمسه ، يا ادوار و اكوار اين نشاة ، يا اشياء متقدمه بالوجود، يا ادوار ثلاثه (161)
جبروتى و ملكوتى و مثالى كه بر ملكى تقدم دارند.
پس تاويل كلام حقيقت اعلام (162) آن امام كل انام - عليه من الله تعالى السلام - اين است
كه من برزخ وجود و عدمم و برزخ وجوب و اماكنم و برزخ غيب و شهادتم و برزخ تمام
اين برازخم ، و مجمع حقايق الهى و كونى ام و مجمع تضاد و متقابلاتم و محتد اسرار
نبوت و ولايت (163) و مقسم سعادت و شقاوتم و مطلق نور و ظلمتم و سور مضروب و مالك
اعرافم و مراكز دوائر طلوع و غرب كواكب حقايقم و حاوى اسرار ظاهر و باطنم و مرتبه
جامع تمام نشئات و ادوارم و اين نسبت در جميع مراتب سابقه و لاحقه مرا ثابت است ، به
تحقيق حقيقت من در آن مرتبه و جمع الجوامع اين مجموعم ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الحجر المكرم التى (164) يتفجر منه اثنتا عشرة عينا.
تاويل
اين كلام به انحاء متنوعه ميسر است . لكن تاويلى كه اخصر و انسب الى المقام (165) و
اقرب الى الافهام باشد اين است كه ، حجر مكرم مرتبت احديت ذاتيه باشد كه اجزاى
اسماء و صفات آنجا (166) منتجة التمايز و متماسك الاعتبارند، كه چون كليم شان الوهيت
به عصاى مشيت آنرا زده و دوازده (167) عين از منفجر شده ، چهار چشمه جبروتى و چهار
چشمه (168) ملكى روان شدند.
اما چهار چشمه جبروتى : اول حيات سارى در مجارى اشياء، دوم علم محيط بر تمام حقايق
وجودى ، سيم قدرت شامله ، چهارم اراده مخصصه ، و اين چهار چشمه بسوى حياض عالم
اسماء جارى آمدند.
و چهار ملكوتى : اول منبع ارواح ، دوم معدن عقول ، سيم محتد (169) نفوس ، چهارم منشا
طبايع ، و اين چهار در جويبار عالم افعال روان گشتند.
و چهار ملكى : كيفيات اربعه كه جريان آنها در مرز و بوم عالم آثار بظهور، پيوست يا
آنكه مراد از حجر مكرم مركز عالم باشد، و دوازده چشمه :
اول هيولى ، دوم صورت ، سيم عرش ، چهارم كرسى ، پنجم افلاك ، ششم اثير، هفتم هوا،
هشتم آب ، نهم خاك ، دهم معدن ، يازدهم نبات ، دوازدهم حيوان ، يا اينكه حجر مكرم حقيقت
ولايت مطلقه (170) باشد، كه از آن دوازده چشمه (171)شخصى كه حضرت امير المومنين
و يازده امام كه از اهل بيت طاهرينند (عليه السلام ) بجويبار ظهور روان آمده . و الله اعلم .
و قال
عليه السلام : انا الذى عندى خاتم سليمان .
خبر مى فرمايد: كه من آن كس ام كه متحققم بر جلوس به تخت اطلاق (172) بر فوق ابر
عالى به سليمان حقيقه الحقايق كه نبى صلى الله عليه و آله است از غيب مطلق بشهادت
مطلق و (173) پادشاه است بر عالم نورانى و اشخاص عالم روحانى ملكى و انسانى و
طيور عالم علوى و بر جن هيولائى مادى و ديو و پرى حجب ظلمانى و حيوانات عالم سفلى و
بر سويداى اقليم كه نگين خاتم تشخص من است اسم اعظم مخزون در خزاين غيب الغيب كه
انتقاش دارد و در هر نشاة از نشئات وجود كه ماهى
جلال احديت آن خاتم را فرو برده به باطن بعد ولايت مختفى مى شود،
باز بعد از انقضاى دوره اختفاى تجدد سليمانى وجودى و خاتمى نورى مى آيد و در عالم
ظهور بر تخت نشاة از نشئات انسانى متحقق مى شود و اين همه تعينات حقيقت من است در
اطوار عينى شهادتى .(174) (بل هم فى لبس من خلق جديد) (175) (176)يا اينكه آن
خاتمى كه سليمان را جن و انس و وحش و طير و ابر و باد مسخر داشت به امر الهى ، من
حقيقت آن خاتم و سر آن سليمانم كه قدسيان لاهوتى و كروبيان جبروتى و انسيان
(177) ملكوتى و روحانيون ملكى و ساكنان عالم سفلى و متحركان علوى و جهان حقايق
معانى در تحت حقيقت من مندرجند و در ضمن تشخص من (178) مسخر. و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى اتولى حساب الخلايق .
ظاهر مفهوم اين الفاظ به حسب تتبع اخبار نبوى عليه السلام معتقد
اهل ايمان و ارباب ايقان است . لكن آنكه مطلوب و مقصود ذوى
القول است از اسرار و باطن اديان ، خبر حقيقت اثر از
احتمال آنست كه مى فرمايد: من آنم كه بقوت ولايت ، كه حقيقت مطلقه آن است ، متولى و
متصدى ، (179) حساب و جمع و خرج و فاضل و بافى ارباب
التمايل سر كار و وجودم چع تعين ماهيات كه
تحول وهله اولى است همه ممكنات را از خزانه وجود و تعين لوازم ماهيات كه
تحول (180) ثانى (181) است مر آن ماهيات را از خازن فيض و قهرمان وجود در دفتر
سر حقيقت (182) من ثبت است و آن ماهيات و استعدادات
كل واحد از سر دفتران اجناس و سر كار داران انواع در روز نامجات كليت من مندراج اند و
خرج كمالات كليات وجودى ، به ضروريات كارخانه تشخص افراد، بوقوف قهرمان علم
حقيقت من است و اخراجات يوميه عاملان كارگاه زمان از (183) ادوار
حال به حضور حقيقت من است و او در دفتر شعورم (184) ابواب
دخل و خرج هر يك عين از اعيان ثابته (185) تا مرتبه جمع تشخص در تحت مد نظر مفصلا
احوال عينى و شهادتى (186) (آن فرد را اعلى الوجه الاتم بر لوح اظهار) هر يك مى
نگارد و حكم (187) علمم يك يك جزء از اجزاء تشخص وجود بر صفحه عيان آشكار (188)
مى دارد و نقيب بيانم كل واحد را به مرتبه لائق آن بزمگاه جاى مى دهد و حساب ادهار جمالى
و اكوار جلالى و ادهال جمعى نشئات يك يك متولى قوت ناطقه ام
كافل است و محاسبات عوالم اربعه بطريق اجمال در طومار سير من در اطوار مثبت شده علما و
عينا، زيرا كه علم من از علم محمد صلى الله عليه و آله است و حقيقت من حقيقت محمدى صلى
الله عليه و آله است . كما قال ابن عباس - صلى الله عليه و آله - على (189) علم علما
علمه اياه رسول الله و رسول الله تعالى فعلم النبى صلى الله عليه و آله من عليم
الله و علم على عليه السلام من علم النبى صلى الله عليه و آله و علمى من علم على و ما
علمى و علمى اصحاب محمد صلى الله عليه و آله فى علم على عليه السلام الا كقطره فى
بحر رواها صاحب درر السبطين و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا اللوح المحفوظ.
پوشيده نماند كه چون سلسله ارتباط و تناسب فقرات اين خطبه با يكديگر در تقديم و
تاخير در نظر صافى صاحب فطنت ظاهر است به فى الجمله تاملى ، پس قصدا، (190)
للاختصار در صدد اظهار آن نمى آيد و نزد اهل تحقيق لوح محفوظ را شايد عبارت است از
نفس كليه كه بانوى خانه عقل كل است و آن كدخداى خانه وجود عام مفاض است كه آن خانه
نگارستان مهندس شئون الوهيت است و اين نفس كليه مربى افراد عالم هيولائى است و
حصول طبيعت كليه اثر تربيت اوست اكنون اين پادشاه اقليم ولايت عليه السلام مى
فرمايد كه چون جميع اجزاى شخص من بحسب اقتضاى حقيقت من خواه اجزاى ملكى من و خواه
اجزاء ملكوتى من همه در مرتبه كلى (191) خود تحقق دارند، پس نفس من نفس كلى است كه
لوح محفوظ است كه جميع جزئيات و وجودى بر وجه كلى در آن مرقوم و ثبت (192) است
همچنانكه عقل كل است كه ام الكتاب كتب وجودى است و چون دو مرتبه جمع شمع بزم الهى
اتحاد جزوى و كلى تحقق دارد پس از جزء خود به انا تعبير فرموده . و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا مقلب القلوب و الابصار (ان الينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم
). (193)
اين كلام هدايت اعلام را تاويلات حقيقت انتظام است كه اندكى از بسيارش صورت تحرير
مى يابد اول آنكه تقلب قلوب ارباب استعداد و ابصار
اهل قابليت را از اندك مرائى كونى و مشاهده مظاهر خلقى بسوى دريافت تجلى و معانيه
ظهور خفى اختصاص به من (194) دارد هر كه اين نسبت يافته از من يافته زيرا كه من
ساقى كوثر و قسيم جنت و نارم و ديگر آنكه وجود كونى من بوجود حقانى من
تبديل يافته فانى من باقى بالله (195) شده در تحقق باخلاق الله بر مسند حب
فرايض تكيه كرده ام پس جميع صفات الله حليه (196) شاهد حقيقت من باشد.
قال الامام الحجه الاسلام ابو حامد محمد الغزالى سمعت شيخى ابا على الفارندى انه
قال : ان الاسماء التسعه و التسعين (197) مغير اوصافا للعبد و هو بعد غير و
اصل انتهى ، پس شخص كامل مطلق متصف بجميع صفات غير وجوب ذاتى باشد.
قال الحسين بن منصور الحلاج : لافرق بينى و بين ربى الا بصفتين وجودنا منه و قيامنا
به . و ايضا قال :
بينى و بينك (198) انى يناز عنى
|
تاويلى ديگر آنكه من در وقت خود مركز وجود و ابوالوقتم و در هر آن متحقق به آن شان از
شئون الهى كه اختصاص به آن يافته و آينه تجليات آنى شانى روح من است كه غايت
وجود زمان خود است و باقى موجودات متطفل اند (199) پس آن تقلبى كه مرا در شهود
تجليات شانى (كل يوم هو فى شان ) حاصل است سرايت در ذوى
العقول و الولى بصار مى كند چه تشخيص وجودى عالم تابع تشخص وجود مركز است
كه غوث الاعظم است پس بعين آن تقلب من قلوب و ابصار تقليب يابند بسرايت
حال من در آنها و بحسب استعداد ذاتى و مناسبت فطرى با آن
حال كه من در آن تحقق دارم اثر در ايشان ظهور يابد پس بنابراين وجود بازگشت
احوال من حيث الحقيقه بسوى حال ما باشد و حسنات و تعين مراتب همه در تحقق بدا
حال و تقلب ايشان در آن اطوار تجليات بر ما، چه حالت متحقق ما در آن تجلى آنى ، حقيقت
حال همه است و شكى نيست كه كل شى ء يرجع الى اصله
خواجه احرار قدس سره حكايت كرده اند كه : در امرى از جمع حيوانات اسرار بلند و
سخنان حقيقت پيوند استماع مى افتاد و ايشان اهل آن نبودند و تعجب روى مى داد كه منشا
ظهور اين اسرار از غير اهل چه بوده باشد پس ظاهر شد كه به واسطه صفاى طبيعى
احوال سيد قاسم تبريزى - قدس سره - در ايشان سرايت كرده بدان الفاظ به ظهور مى
آمده ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا الذى قال رسول الله (200) صلى الله عليه و آله آنحضرت را
بدين برزخيت ستوده چه مراد از صراط اينجا حقيقت كليه اعتداليه است كه جامع جميع انواع
مراتب اعتدال است كه انسان اكمل جامع آنست و مزاج
معتدل صورت آن و هر خط فاصله (201)ميانه در طرف صراط است و برزخ اين صراط
حقيقتى است معقوله در ميان طرفين متقابلين مثل : نور و ظلمت و علم و
جهل و افراط و تفريط و ظاهر و باطن ، پس حضرت
رسول الله صلى الله عليه و آله اين شخصى
كامل مطلق و برزخ حقيقى را خبر داده از مقام خود كه يا على صراط از روى تحقيق (202) و
حقيقت همين است كه تو بر آنى چه نشا عنصرى بشرى را زياده بر اين ممكن نيست و چون
تحقق تو در اين مرتبه است از اعتدال و استقامت صراط پس در جميع محشرها كه در ادوار و
نشئات مى شود موقف تو باشد كه آن مركز حقيقى دواير وجودى جمالى (203) و جلالى
است و آنكه فرموده كه : انا النقطه (204) تحت الباء اشارت به اين مركزيت
است ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام عليه السلام : انا الذى عنده علم الكتاب على ما كان و مايكون .
مى فرمايد: منم آنكه چون بوجود خودم پردازم و حقيقت خود را كتاب مطلق جامع جميع كتب
وجودى نشئات و كتب علمى ادوار و اكرار و كتب كلامى شهادى و كتب معنوى غيبى عوالم الهى
بينم ، (205) از صور آن حقايق مراتب كليه وجود و از آيات آن اسرار ظهور و بطون علم
و قدرت و از كلمات (206) آن تجليات شئون كليه الهيه و غايات آن مطالعه نمايم ، پس
علم قرون و ادوار ماضيه نزد من باشد كه مصداق كريمه : علمها عند ربى فى كتاب لا
يضل ربى و لا ينسى (207) منم و علم نشئات مستقبله را حاوى باشم كه كواكب اسماء
الهى در فلك حقيقت من سير و دور و قرانات سباعى و غيره و اتصالات و انظار دارند و
حال من در تحقق در جميع (208) شهود است ، و الله اعلم .
و قال عليه السلام : انا آدم الاول ، انا نوح
الاول . انا ابراهيم الخليل حين القى (209) فى النار. انا موسى مونس المومنين .
بدان ايدك الله تعالى و ايانا بدرك (210) الحقائق ، كه ادراك اين كلام حقيقت مقام بر
نهجى كه مطابق عقل (211) و نقل باشد و شك و وهم را در آن تصرفى نرسد موقوف
(212) است بر تحقيق مقدمه اى و آن بطريق تمثيل اينست كه شكى نيست كه حقيقت نوعيه
انسانيه كه در نشاة عنصرى بصور افراد كامله و متوسط و ناقصه متشخص و ظاهر است
حقيقتى است وجودى و تحقق وجودش نزد محققين
كامل عينى (213) است و نزد مستدلين فاضل عملى ، پس على
ايحال (214) موجودى حقيقى (215) است اعم از هر
دوقول .
اكنون ما فرض وجود عنيى آن كنيم بجهت ادراك معنى اين كلام پس (216) گوئيم بنابر
قول كاملا محقق ، اگر حقيقت نوعيه انسانيه حقيقى موجوده عينيه ظاهره در مرائى تشخصات
فرديه كامله و متوسطه و ناقصه باشد و از حضرت آدم عليه السلام با انقضاء نشاة
عنصريه انسانيه تمام صور صفات مندرجه در ذات آن حقيقت باشد پس صحيح و حق است
كه اطلاق آن حقيقت بر كل افراد كنند كه گويند مر آن حقيقت را كه او و نوح عليه السلام و
اوست محمد و على عليه السلام و اوست فرعون و شداد و اوست زيد و عمر و اوست صالح و
فاسق يعنى ظاهر از مرائى افراد همان حقيقت است و چون اين اطلاق حق و صدق است پس
اگر فردى اكمل خود را در مرتبه آن حقيقت متحقق بيند مر او را رسد كه نسبت به حقيقت و ذات
خويش همين اطلاق نمايد و قولش حق و صدق باشد و نشاة نهايت تحقق در مرتبه حقيقت
كليه خويش و انخلاع از وجود شخصى بشرى آنستكه از موثرات شعورى متاثر نشوند،
چنانكه بدن مباركش را - سلام الله عليه - در اثناء نماز شكافته و پيكان را بر آوردند و
خبر نداشت و چون اين مقدمه در اعتقاد ثبوت يافت پس همين نسبت فردى را كه با حقيقت
نوعيه ادراك نمودند نسبت با حقيقه الحقائق بايد ادراك نمود كه جنس الاجناس است و حقايق
نوعيه را بجاى افراد، فرد بايد گرفت ، و بدانكه فرد
اول هر نوع از انواع موجودات آدم آن نوع و الف آن نوع است و باقى افرد باقى افراد
باقى حروف . و باز آدم اول عبارت است از حقيقت نوعيه و آنرا آدم معنوى نيز گويند و فرد
اول كه آدم نوعى است آنرا آدم ثانى و صورى (217) مى گويند و چون حضرت امير
المومنين و امام المشارق و المغارب على بن ابيطالب عليه السلام حقيقت ولايت مطلقه است ،
از اين روى آنحضرت را آدم ولايت مى گويند. كه شخص
اول حقيقت مطلقه ولايت است و چون اين مقدمه يافته شد، پس مفاد (218) كلام حقيقت انتظام آن
را سر الانبياء ظاهر شد كه من آدم اولم معنوى است متعين شده ام ، و ثانى
الحال در مرتبه آدم صورى كه ابوالبشر است چون شاهد از آينه به جلوه انطباع (219)
نمايان (220) آمدم . و نوح اول به همين معنى است و غرض اندراج حقيقت همه است در حقيقت
واحده و اين حكم بر انحصار در فرد بشرى خودش - عليه السلام - نفرموده بلكه خبر از
تحقيق خود در اين مرتبه مى دهد بالاصاله به حكم اتحاد نورى با حضرت محمد
رسول الله صلى الله عليه و آله نه بالتبع و سر اينكه حضرت ابراهيم عليه السلام
را تخصيص فرموده بحين القى فى النار
يحتمل اين باشد كه در اين حين حضرت خليل تحقيق در مقام توحيدى وجودى داشت كه به
حضرت جبرئيل عليه السلام گفت : كه بتو حاجتى ندارم و علم حق را پسنديده بر جاى
سئوال خويش و اين مرتبه ظهور سر ولايت است و به نبوت تعلق ندارد چه توحيد نبوى
عند الهيجان از جميع ذرات موجودات سئوال مى كند و به همه اشياء محتاج است پس چون در
آن حين حكم ولايت بر حضرت خليل الرحمن عليه السلام غلبه و هيجان داشت شاه اقليم
ولايت تخصيص به همان وقت فرموده حضرت موسى را با مونس المومنين ، سرش مى
تواند اين باشد همچنانكه بموجب كريمه : (انس من جانب الطور) (221) از آفرينش جهان
ادراك و اطلاق فاعليت بر غايت شى ء صادق است ، والله اعلم .
|