اين دو بيت هم در ص 21 ج 5 روضات الجنات مرحوم ميرزا محمد باقر خوانسارى ، چاپ
اسماعيليان ، قم ، 1392 ق و در ص 11 مقدمه
ابوالفضل ابراهيم آمده است ؛ و به طورى كه قبلا ديديد شرح نهج البلاغه به
تصريح خود ابن ابى الحديد در سلخ صفر 649 يعنى هفت
سال پيش از مرگ او و شصت و سومين سال عمرش پايان پذيرفته است ، و با توجه به
همين ابيات معلوم مى شود كه او معتزلى است و نمى تواند شيعه امامى باشد.
دوم آنكه ابن ابى الحديد در آغاز مقدمه خود بر كتاب ، سپاس خداوندى را به جا مى آورد
كه به مصلحتى كه مقتضاى تكليف بوده است ،
مفضول (خلفاى سه گانه ) را بر افضل على عليه السلام مقدم داشته است و اين عقيده به
هيچ روى نمى تواند عقيده شيعه باشد.
سوم آنكه مكرر عقايد شيعه را به عنوان عقيده مخالف با اعتقاد خود و مشايخ خويش طرح و
رد كرده است ؛ در اين باره براى نمونه مراجعه فرماييد به مطالب آخر بحث موضوع
سقيفه ( ص 60 ج 2 چاپ محمد ابوالفضل ابراهيم ، مصر 1378 ق و ص 75 ج 1 چاپ
سنگى تهران ) و به آنچه در پايان شرح خطبه سى و هفتم ( ص 296 ج 2 چاپ
ابوالفضل ابراهيم ) آورده است ؛ و در اين باره بحث بيشتر ضرورتى ندارد.
همچنين در اين مقدمه در باره ابن العلقمى وزير، لازم به نظر مى رسد كه براى
خوانند گان گرامى توضيحى داده شود و آن اين است كه در منابع
اهل سنت و آثار مولفانى كه انقراض حكومت خليفگان عباسى را براى اسلام و مسلمانان
صدمه يى جبران ناپذير تصور مى كرده اند!او را متهم كرده اند به اينكه براى هلاكو
نامه نوشته و او را به لشكر كشى به بغداد فرا خوانده است و
حال آنكه اين موضوع از لحاظ تاريخى ثابت نشده است و نبايد آنچه را كه
نويسندگانى چون ابن تغرى - بردى در النجوم چ ، ضمن وقايع
سال 655(ص 48 تا 50 ج 7 چاپ دار الكتب مصر) و ديار بكرى در تاريخ الخميس
ص 376 ج 2(چاپ بيروت ) نوشته اند، كاملا صحيح و دور از غرض دانست ، و اين
نكته را نبايد از نظر دور داشت كه اگر هوشيارى ابن علقمى و حسن تدبير او نمى بود
لشكر مغول و هلاكو بر بغداد و بين النهرين خسارتى را كه بر نيشابور و رى زدند مى
زدند و به خوانند گان گرامى توصيه مى كنم در اين باره به مقاله (Boyle) و تكمله
آن به قلم آقاى علينقى منزوى در دانشنامه ايران و اسلام ، ص 732 و حواشى مرحوم
علامه محمد قزوينى بر جهانگشاى جوينى صفحات 451 و 452 ج 3 و مبحث
رجال مقتدر شيعه و اثر آنان در صفحات 134 تا 137 بخش
اول ج 3 تاريخ ادبيات در ايران استاد محترم دكتر ذبيح الله صفا مراجعه
فرمايند، تا علل سقوط بغداد و انقراض حكومت بنى عباس و سهم ابن علقمى را در حفظ
بغداد و ديگر مناطق عراق روشن تر ملاحظه كنند.
اشاره يى به كميت محتواى شرح نهج البلاغه :
شرح ابن ابى الحديد بر نهج البلاغه كه از لحاظ كيفيت ، دائرة المعارفى از علوم -
ادب ، كلام ، فقه ، اخلاق ، تاريخ صدر اسلام ، انساب و فرهنگ عامه عرب است ، از لحاظ
كميت هم از كتاب هاى بسيار بزرگ است . چاپ جديد اين كتاب كه به اهتمام استاد محمد
ابوالفضل ابراهيم ، بر طبق تقسيم بندى خود ابن ابن الحديد، در بيست جلد، چاپ شده
است ، شش هزار و چهارصد و شصت صفحه است . آنچه در خود ذكر است اين است كه ابن
ابى الحديد، گاه موضوعى را دوبار و ضمن دو خطبه شرح داده است ، مثلا موضوع سقيفه
، يك بار در چهل صفحه (از21 تا61 ج 2) و بار ديگر ضمن خطبه 66( در 40 صفحه از
صفحه 5 تا 45 جلد ششم ) مورد بحث قرار گرفته است ، ولى مطالب مورد بحث
تكرارى نيست و چون موضوعاتى نظير جنگ صفين و خوارج در خطبه هاى متعددى مطرح مى
شده است ، ضمن خطبه هاى مذكور، به تناسب از اين موضوعات ياد كرده و شرح زده است .
موضوع ديگرى كه از لحاظ كميت در خور توجه است حدود هشت هزار بيت شعر است - كه در
موضوعات مختلف صرفى و نحوى و لغوى و تاريخى و بيان عقايد و رسوم عامه و
اخلاق مورد استشهاد قرار گرفته است - كه استخراج از يك بيت در موارد مختلف استفاده
شده است . معمول ابن ابى الحديد چنين است كه به چند بيت قناعت مى كند، در عين
حال از آوردن قصائد هم غافل نبوده است و به عنوان
مثال قصايدى از فضل بن عبد الرحمان (ص 165، ج 7) و سيد رضى (ص 174 و ص
264، ج 11) آورده است . ابن ابى الحديد مقدارى از اشعار خود را كه در مناجات و زهد است
در صفحات 50 تا 52 ج 13 نقل كرده است .
با توجه به اهميت كيفى و كمى اين كتاب ترجمه
كامل آن ، چنان كه شايد و بايد، از عهده يك تن بيرون است و بايد براى اين كار از
هياءتى كه داراى تخصص در رشته هاى مختلف هستند استفاده شود؛ ولى به جهاتى كه
بر خوانندگان گرامى پوشيده نيست ، كارهاى گروهى غالبا به نتيجه مطلوب نمى
رسد و اختلاف نظرها از سرعت كار مى كاهد. با توجه به ما لا يدرك كله يترك كله
اين بنده به عنايت خداوند متعال توفيق يافت بخشى از آنرا كه مربوط به تاريخ
است ترجمه نمايد و كتاب حاضر بخشى از آن است و اميدوار است به لطف خداوند و عنايت
حضرت ختمى مرتبت صلوات الله عليه و آله الطاهرين موفق شود به تدريج ديگر
بخشهاى مربوط به تاريخ اسلام را ترجمه كند و در دسترس طبقه يى كه نمى توانند
از زبان عربى استفاده كنند بگذارد.
هدف روش ترجمه :
با توجه به آنچه درباره محتواى كتاب شريف شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد
گفته شد و با نظرى اجمالى ، معلوم مى شود بخش عمده آن مباحث تاريخى - اجتماعى است
كه براى عموم مردم هم سود بخش تر و ساده بر است . از دير باز هم برخى از از
اهل علم در صدد تلخيص اين كتاب بوده اند، به عنوان
مثال برو كلمان در فهرست خود، ذيل يكم 705 و دوم 242 مى گويد كه يحيى بن حمزة
بن على حسينى معروف به المؤ يد در گذشته به
سال 745 هجرى قمرى كه از اكابر ائمه زيديه و ساكن يمن بوده است ، تلخيصى با
نام العقد النديد المستخرج من شرح ابن ابى الحديد فراهم آورده كه بعدها به
فارسى هم ترجمه شده است و متاسفانه اين بنده اطلاع بيشترى ندارم كه آيا نسخه يى
از اين ترجمه در دست است يا نه ؛ و البته نبايد از نظر دور داشت كه زيديه - در مواردى
، از جمله پذيرش خلافت خلفاى راشدين - به معتزله از ما شيعيان دوازده امامى به مراتب
نزديك ترند و با يكديگر اتفاق نظر دارند.
هدف اصلى اين بنده هم استخراج مطالب تاريخ اسلام از مجموعه مطالب ابن ابى الحديد
و ترجمه آن به فارسى بوده ، تا استفاده از اين كتاب براى فارسى زبانانى كه
نمى توانند از متون عربى بهره مند شوند فراهم آيد، و با
كمال خلوص عرض مى كنم كه براى اهل فضل مطلب تازه و تحقيقى در خور ايشان عرضه
نشده است و اين ترجمه هم نظير ديگر كارهاى مختصرى است كه تا كنون به همين هدف
انجام داده ام .
براى ترجمه ، بهترين چاپ شرح نهج البلاغه را كه به اهتمام استاد محمد -
ابوالفضل ابراهيم در مصر انجام شده است در اختيار داشته ام و از مطابقه آن با چاپ
سنگى تهران كه در سال 1271 قمرى چاپ شده است
غافل نبوده ام و خوانندگان گرامى ضمن مطالعه به مواردى كه در پاورقى تذكر داده
شده است پى خواهند برد. براى رعايت ترتيب و سهولت مراجعه به متن اصلى ، شماره
خطبه و نخستين عبارت آن آورده شده است و سپس مطالب تاريخى و اجتماعى مطرح شده را
ترجمه كرده ام .
چون مقدمه استاد محمد ابوالفضل ابراهيم از جهاتى موجز و مختصر بود ضمن استفاده از
مطالب آن از ترجمه آن خود دارى شد و مطالب عمده ابن ابى الحديد هم در مقدمه مختصر او
در همين مقدمه گنجانيده شد، ولى مطالب ديگر او كه از صفحه ششم تا صفحه
چهل و يكم جلد اول است ترجمه شد. پاورقى هاى فاضلانه مصحح محترم ، به جز مواردى
هم كه از سوى خود اين بنده توضيح لغوى بود و از آن در ترجمه استفاده كردم ، ترجمه
شد و مواردى هم كه از سوى خود اين بنده توضيح داده شده است با افزودن حرف م
در پاورقى مشخص شده است . چون ترجمه همه اشعار متن ، كه برخى از آنها
رجزهايى است كه هماوردان مى خوانده اند، چندان ضرورى نبود معمولا به ترجمه يكى دو
بيت قناعت شد. بايد توجه داشت كه نسخه برخى از منابع مورد - استفاده ابن ابى
الحديد با نسخه هاى چاپ شده آن منبع اندك تفاوت لفظى داشته است و او معمولا تمام
سلسله سند را نقل نكرده و به راوى مشهور قناعت كرده است ، به عنوان
مثال اين موضوع در مورد كتابهاى وقعة صفين نصربن مزاحم و الغارات
ابراهيم ثقفى رضوان الله عليهما با نسخه هاى چاپ شده استاد عبد السلام هارون و استاد
فقيد سيد جلال الدين محدث ارموى به چشم مى خورد و برخى از مطالب هم اندكى مقدم و
موخر است . ضمن ترجمه ، در مورد پاره يى از منابع ابن ابى الحديد، كه به فارسى
ترجمه و چاپ شده است ، نظير دو كتاب فوق و تاريخ طبرى و اخبار
الطوال و غيره ، براى سهولت به ترجمه آنها ارجاع داده ام . چون اين كار نخست است و
به خواست خداوند متعال اميدوارم مطالب تاريخى و اجتماعى شرح نهج البلاغه
كه بيش از دو هزار صفحه است ، به تدريج ترجمه و منتشر شود، ارشاد و راهنمايى
اهل فضل مايه كمال سپاس و بهتر شدن جلدهاى بعدى خواهد بود.
در پايان اين مقدمه برخود فرض مى دانم كه مراتب احترام عميق قلبى خود را نخست به
روان پاك پدر بزرگوارم حضرت آية الله حاج شيخ محمد كاظم مهدوى دامغانى طاب ثراه
تقديم دارم كه نخستين شميم جان پرور نهج البلاغه را به همت و مراقبت ايشان
استشمام كردم و چنان بود كه چون در سال 1328 شمسى خواستم اجازه فرمايد تا در
دبيرستان ثبت نام كنم از جمله تكاليفى كه براى اين بنده مقرر فرمود و انجام آنرا شرط
موافقت خويش با ادامه تحصيل در دبيرستان قرار داد اين بود كه بايد در هر هفته يكى از
سوره هاى كوچك جزء سى ام قرآن مجيد و به اصطلاح
معمول عم جزء را حفظ كنم و بتوانم چند سطر از وصيت حضرت اميرالمومنين عليه
السلام و خطبه همام را صحيح بخوانم و امتحان دهم . خدايش قرين رحمت واسعه خويش قرار
دهد كه هر دو هفته يك بار پس از تلاوت قرآن سحر گاهى خود مرا مى آزمود، گاه شهد
تشويق و گاه تلخى توبيخ را به من مى چشانيد و در پايان آن
سال يك دوره ترجمه و شرح نهج البلاغه مرحوم فيض الاسلام را به عنوان
جايزه و تشويق به اين بنده عنايت فرمود كه هنوز هم زيور كتابخانه كوچك من است . پس
از چند سال هر گاه درباره مشكلى از نهج البلاغه از او سؤ
ال مى كردم ، اگر حضور ذهن داشت همان دم پاسخ مى فرمود و گرنه دستور مى داد
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد را از قفسه كتابخانه به حضورش آورم و
با محبت مى فرمود اين مطلب كه پرسيدى در جلد
اول يا دوم است و خود به دقت مطالعه مى فرمود و سپس بنده را ارشاد مى كرد؛ در آن زمان
بيشتر همان چاپ سنگى 1271 قمرى تهران در اختيار بود. شبهاى پنجشنبه هم براى
گروهى از طلاب و ديگر مشتاقان جلسه تفسير و اخلاق داشت و اين بنده هم در صف
نعال حضور مى يافت ، مى شنيدم كه مدار بحث و
حل مشكلات لفظى و معنوى خطبه هاى نهج البلاغه بر شرح ابن ابى الحديد است و اندك
اندك چون طفلى نو پا بر كرانه هاى اين كتاب گرانقدر به دشوارى گام بر مى داشتم
، و تا سى و دو سال پس از سال 1328 و چهل و پنج سالگى خويش كه از سايه آن
نخل پر بار بهره مند بودم مشكلات خويش را از آن بزرگمرد مى پرسيدم و تا آخرين
روزهاى عمر خويش توصيه مى فرمود كه از اين كتاب
غافل مباش ، و نمى خواهم قلم را بر آن عزيز بگريانم كه :
رفتند راستان و يكى را بقا نماند
|
زيشان بجز حديثى و نامى بجا نماند
|
و خدا را شكر كه زيور علمش به عمل آراسته بود و دلش از هر تعلقى پيراسته و به
چيزى جز تدريس براى طالبان علم و تهذيب اخلاق ايشان نينديشيد. خداى رحمت كناد استاد
بزرگوار و آزاده ما مرحوم سيد الشعراء اميرى فيروز كوهى را كه در مرثيه آن عزيز در
تير ماه 1360 اينچنين فرموده است :
آنچنان دامان جان زآلودگيها پاك داشت
|
تا به دنيا دامن افشان تر ز عيسى (ع ) در گذشت
|
چون فضيلت عمرى از جنجال جلوت دور زيست
|
لاجرم در خلوت وحدت شكيبا در گذشت
|
جانش از قرب رضا(ع ) تعليم ايمان ديده بود
|
زان به تسليم و رضا از دار دنيا در گذشت
|
ربنا اغفر لى و لوالدى و للمومنين يوم يقوم الحساب
و سپس بايد از دو برادر معظم خود حضرت استاد دكتر احمد و حضرت حجة الاسلام و
المسلمين حاج شيخ محمد رضا مهدوى دامغانى ادام الله ايام افاضاتهما سخت سپاسگزارى
كنم كه در رفع مشكلاتى كه به ذهنم رسيده و پرسيده ام و معرفى منابع مرا يارى داده و
هدايت فرموده اند و چه بسا نارسايى ها كه متوجه نبوده ام و نپرسيده ام و خطاى آن بر
عهده خود اين بنده است ربنا لا تواخذنا ان نسينا او اخطانا.
از دوست محترم و فاضل ، آقاى كريم زمانى جعفرى كه ويراستارى دستنوشته هايم را بر
عهده داشته اند و با محبت و صميميت مرا متوجه چند اشتباهم فرموده اند سپاسگزارم . از
اعضاى محترم شركت نشر نى به ويژه دوست ارجمند و دانش دوست آقاى جعفر
همايى كه با گشاده رويى اين كار را در سلسله كارهاى خود قرار داده اند متشكرم . خداوند
شان توفيق بيشتر در نشر آثار دينى و علمى ارزانى دارد.
اگر در اين كار كوچك اندك خدمتى صورت گرفته است از مصاديق بارز و ما بكم من
نعمة فمن الله است و هر گونه سهو و زلت سر زده از نفس خطا كار است كه و
ما اصابك من سيئة فمن نفسك .
اميدوارم اين ران ملخ به چشم رضا و مرحمت
مقبول در گاه سليمان وجود، حضرت مولى الموحدين و قائد الغر المحجلين و اميرالمومنين
على بن ابى طالب صلوات الله و سلامه عليه و على الائمة من ولده قرار گيرد و با
كمال خضوع عرضه مى دارد:
يا من له فى ارض قلبى منزل
|
نعم المراد الرحب و المستربع
|
بل انت فى يوم القيامة حاكم
|
فى العالمين و شافع و مشفع
|
و اليه فى يوم المعاد حسابنا
|
و هو الملاذ لنا غدا و المفزع
|
كمترين بنده درگاه علوى ، محمود مهدوى دامغانى
مشهد مقدس ، دوشنبه پنجم ربيع الاول 1409 قمرى ، بيست و پنجم مهر ماه 1367
خورشيدى و 17 اكتبر 1988 ميلادى
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
سخن درباره اعتقاد ياران معتزلى ما در مورد امامت
وتفضيل و كسانى كه با على (ع ) جنگ كردند و خوارج
عموم مشايخ ما كه خدايشان رحمت كناد، چه آنان كه متقدم بوده اند و چه آنان كه متاءخر و
چه پيروان مكتب بصره و چه پيروان مكتب بغداد، در اين موضوع اتفاق نظر دارند كه بيعت
با ابوبكر صديق ، بيعتى صحيح و شرعى بوده است ؛ هر چند كه خلافت ابوبكر
منصوص نبوده و در آن باره نصى وجود نداشته است ، ولى بيعت او با اختيارى انجام
يافته كه به وسيله اجماع و غير اجماع ثابت شده است و اين خود، طريقى براى ثبوت
امامت است .
درباره برترى و تفضيل ، ميان معتزلى ها اختلاف نظر است . قدماى بصرى ها
مانند ابو عثمان عمر و بن عبيد و ابو اسحاق ابراهيم بن سيار نظام و ابو عثمان عمر و بن
بحر جاحظ و ابو معن ثمامة بن اشرس و ابو محمد هشام بن عمر و فوطى و ابو يعقوب
يوسف بن عبدالله شحام و جماعتى ديگر از ايشان معتقدند كه ابوبكر از على عليه السلام
برتر و افضل بوده است و آنان فضيلت خلفاى چهار گانه را به ترتيب خلافت ايشان
مى دانند.
امام عموم معتزليان بغداد، چه متقدمان و چه متاءخران ، همچون ابو
سهل بشربن معتمر و ابو موسى عيسى بن صبيح و ابو عبدالله جعفر بن مبشر و ابو جعفر
اسكافى و ابوالحسين خياط و ابوالقاسم عبدالله بن محمود بلخى و شاگردانش معتقدند
كه على عليه السلام از ابوبكر افضل است .
گروهى از بصريان نيز مانند ابو على محمد بن عبدالوهاب جبائى با آنكه از پيش در اين
مورد متوقف بوده و اظهار نظر نكرده است ، ولى در اواخر عمر خود
تمايل به تفضيل پيدا كرده است . وى هر چند در بسيارى از آثار خود در اين مساءله توقف
كرده ، اما در بسيارى از آثار ديگر خود گفته است : اگر حديث مرغ بريان
(10) صحيح باشد على از ابوبكر افضل است .
وانگهى قاضى القضاة (11) كه خدايش رحمت كناد ضمن شرح كتاب مقالات ابوالقاسم
بلخى مى گويد: ابو على جبائى در نگذشته است تا آنكه معتقد به
تفضيل على (ع ) بر ابوبكر شده است و اين موضوع از او شنيده و
نقل شده است ، ولى در هيچيك از مصنفات او چنين چيزى يافت نمى شود.
قاضى القضاة همچنين مى گويد: روزى كه ابو على جبائى در گذشت ، پسرش ابو هاشم
را نزديك خود فرا خواند و چون ديگر نمى توانست سخن بگويد و صداى خويش را بلند
كند، چيزهايى را كه نوشته بود به او سپرد كه از جمله اعتقاد به
تفضيل على عليه السلام بر ديگران بود.
ديگر از معتزله بصرى ها كه معتقد به تفضيل على (ع ) بوده ، شيخ ابو عبدالله حسين بن
على بصرى (رض ) است كه در اين باره تحقيق كرده است و در اين مورد مبالغه داشته و
كتابى جداگانه تصنيف كرده است . (12)
ديگر از معتزله بصره كه معتقد به تفضيل على (ع ) بوده ، قاضى القضاة ابوالحسن
عبدالجبار بن احمد است . ابن متويه در كتاب الكفاية خويش ، كه آن را در علم كلام نوشته
است ، مى گويد: قاضى ، نخست در تفضيل دادن على (ع ) بر ابوبكر متوقف بود سپس به
طور قطع معتقد به تفضيل على (ع ) به تمام معنى بر ابوبكر شد.
ديگر از بصرى ها كه اين اعتقاد را دارد، ابو محمد حسن بن متويه مؤ لف كتاب التذكرة
است كه در كتاب الكفاية خود تصريح به تفضيل على (ع ) بر ابوبكر كرده و در اين
باره به تفصيل سخن گفته و حجت آورده است .
اين دو مذهب چنين بود كه دانستى .
گروه زيادى از مشايخ معتزله ، كه خدايشان رحمت كناد، در مورد برترى دادن على و
ابوبكر به يكديگر متوقف مانده اند و اين عقيده ابو حذيفة و
اصل بن عطاء و ابوالهذيل علاف است كه از مشايخ متقدم بوده اند. اين دو در عين
حال كه در مورد برترى دادن على (ع ) بر ابوبكر و عمر متوقف مانده اند، ولى به طور
قطع او را بر عثمان تفضيل و برترى مى دهند.
ديگر از كسانى كه معتقد به توقف در اين مساءله بوده اند، شيخ ابو هاشم عبدالسلام
پسر ابو على جبائى و شيخ ابوالحسين محمد بن على بن طيب بصرى را مى توان نام
برد.
اما ما همان اعتقادى را داريم كه مشايخ بغدادى ما داشته اند و او را بر ديگران
تفضيل و برترى مى دهيم . ما در كتابهاى كلامى خود، معنى
افضل را نوشته ايم كه آيا مقصود از آن اين است كه اجر و پاداش كسى افزون باشد يا
آنكه از لحاظ مزاياى فضل و اخلاق پسنديده برترى داشته باشد و روشن كرده ايم كه
على عليه السلام در هر دو مورد برتر است و اين كتاب براى بررسى اين موضوع و
مباحث ديگر كلامى نيست كه بخواهيم دلايل و براهين خود را بيان كنيم كه براى آن كتابى
خاص لازم است .
اما اعتقاد ما درباره كسانى كه با على (ع ) جنگ و بر او خروج كرده اند چنين است كه براى
تو مى گويم : آنان كه در جنگ جمل شركت كرده اند، به عقيده ياران ما همگان در هلاك
افتاده اند، غير از عايشه و زبير و طلحه كه رحمت خدا بر ايشان باد و اين بدان سبب است
كه آنان توبه كرده اند؛ و اگر توبه ايشان نبود در مورد آنان هم به سبب اصرارى كه
بر ستم داشتند حكم به آتش مى شد. (13) اما سپاه شاميان كه در صفين شركت كردند،
به عقيده اصحاب ما همگان در هلاك افتاده اند و براى هيچيك از ايشان به چيزى جز آتش
حكم نمى شد، زيرا بر ستم خويش اصرار ورزيدند و بر همان
حال مردند؛ و اين حكم در مورد همگان چه پيروان و چه سالارهاى آن قوم است .
اما خوارج بر طبق خبرى كه از پيامبر (ص ) نقل شده و مورد اجماع است از دين بيرون رفته
اند و اصحاب ما در اين مساءله كه آنان از دوزخيانند هيچ اختلافى ندارند. (14)
خلاصه مطلب آنكه اصحاب ما براى هر فاسق و تبهكارى ، در فسق خود بميرد، حكم بر
آتش و دوزخى بودن او مى كنند و ترديد نيست كه آن كس كه بر امام حق ستم و خروج مى
كند، چه شبهه يى در آن مورد داشته يا نداشته باشد، فاسق است ؛ و اين موضوع را آنان
تنها در مورد كسانى كه بر على (ع ) خروج كرده اند نمى دانند، بلكه هر گروهى از
مسلمانان كه بر امام عادل ديگرى غير از على (ع ) هم خروج كرده باشند در حكم همانها
هستند كه بر على (ع ) خروج كرده اند.
گروهى از اصحاب ما، از آن گروه از اصحاب پيامبر (ص )، كه مرتكب خلاف شده و
ثواب و اجر خود را ضايع كرده اند، مانند مغيرة بن شعبه ، تبرى جسته اند. هر گاه پيش
شيخ ما ابوالقاسم بلخى سخن از عبدالله بن زبير به ميان مى آمد، مى گفت خيرى در او
نيست و يك بار گفته است : مرا نماز و روزه او به او شيفته نمى كند و آن نماز و روزه
براى او با توجه به اين گفتار پيامبر (ص ) به على (ع ) كه ترا جز منافق دشمن
نمى دارد (15) سودمند نخواهد بود.
و چون از ابو عبدالله بصرى درباره ابن زبير پرسيدند، گفت : در نظر من خبر صحيحى
نيست كه او از كار خود در جنگ جمل توبه كرده باشد، بلكه از آنچه در آن بود بيشتر و
فزونتر انجام داده است .
اينها گفتارها و عقايد ايشان است و استدلال در اين باره در كتابهايى كه در آن موضوع
نوشته شده آمده است .