fehrest page

back page

* 2 - احاديث بسيارى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بى ارزشى و بى اعتبارى دنيا نقل شده است از جمله در وصايا و سفارشات آن حضرت به ابوذر مى فرمايد: يا اباذر والذى نفس محمد بيده لو ان الدنيا كانت تعدل عند الله جناح بعرضه او ذباب ما سقى الكافر منها شربه من ماء : (45)
اى ابوذر سوگند به آن كسى كه جان محمد به دست قدرت او است اگر دنيا به اندازه بال پشه يا مگسى ارزش داشت هر آينه خداوند حتى يك جرعه آب نصيب كافر نمى كرد اى ابوذر دنيا و آنچه در او است نفرين شده است ، جز آنچه در راه رضاى خدا به كار رود، و هيچ چيزى نزد خدا مبغوض تر از دنيا نيست .
اى ابوذر خداوند تبارك و تعالى به برادرم عيسى وحى نمود كه دنيا را دوست نداشته باش زيرا من آن را دوست ندارم ، و آخرت را دوست داشته باش زيرا آن جاى بازگشت و خانه هميشگى است .
* 3 - در نهج البلاغه به همين شيوه از دنيا مذمت شده و بى ارزشى و بى اعتبارى آن ضمن مثلهاى جالبى تبيين گرديده است ، فرموده :
* مثل الدنيا كمثل الحيه لين مسها، و السم النافع فى جوفها، يهوى اليها الغر الجاهل و يحذرها ذو اللب العاقل ؛ (46)
مثل دنيا همچون مار است ، پوست آن نرم و درونش زهر مرگبار است ، فريفته نادان به آن عشق مى ورزد (به آن مى گرايد) و خردمند دانا از آن برحذر مى باشد (از آن دورى گزيند)
* و نيز فرموده : ... دنياكم هذه ازهد عندى من عفطه عنز : (47)
دنياى شما نزد من خوارتر است از عطسه (آب بينى ) بز ماده .
* و نيز فرموده : والله لدنياكم هذه اهون فى عينى من عراق خنزير فى يد مجذوم : (48)
به خدا سوگند اين دنياى شما در چشم من خوارتر (و بى ارزش تر) از استخوان بى گوشت خوكى است كه در دست بيمارى جذامى باشد.
* و نيز فرموده : ... و ان دنياكم عندى لاهون من ورقه فى فم جواده تغضمها ... : (49)
... و همانا اين دنياى شما نزد من خوارتر و پست تر است از برگى كه در دهان ملخى باشد كه آن را مى جود ... .
* و نيز فرموده : الاحر يدع هذه اللماظه لاهلها ... : (50)
آيا آزاد مردى نيست كه اين خرده طعام باقى مانده در ميان دندان (دنياى پست ) را براى اهلش واگذارد؟ (از آن اجتناب و دورى كند).
* و نيز فرموده : اهل الدنيا كركب يسار بهم و هم نيام : (51)
اهل دنيا مانند كاروانى هستند كه ايشان را مى برند در حالى كه آنان خوابند (و آگاه نيستند كه ناگهان راه طى شده به جايگاه ابدى مى رسند).
* و نيز فرموده : فانها الدنيا عند ذوى العقول كفى الظل بينا تراه شابغا حتى قلص و زائدا حتى نقص : (52)
دنيا در نظر خردمندان مانند برگشتن سايه است كه تا آن را گسترش يافته ببينى ، كوتاه مى گردد و از بين مى رود و تا آن را زياد ببينى كاهش يابد (دنيا همچون سايه زودگذر است و براى اهلش باقى نمى ماند).
از آنچه گذشت روشن شد كه امير المومنين عليه السلام در نهج البلاغه مردم را از همان دنياى مذمومى برحذر داشته كه در قرآن كريم (سوره حديد آيه 20) به لهو و لعب ... توصيف شده است .
و دعوت ، به زهد و پارسائى از همان متاع دنيائى كرده كه قرآن كريم آنها را برشمرده و مردم را به پرهيز از آن و توجه به عالم آخرت و آنچه نزد خدا است ترغيب كرده است . آنجا كه مى فرمايد:
زين للناس حب الشهوا،من النساء و البنين و القناطير المقنطره من الذهب و الفضه و الخيل المسومه و الانعام و الحرث ذلك متاع الحياه الدنيا والله عنده حسن المئاب : (53)
دوستى خواستنيهاى (گوناگون ) از: زنان و پسران و ثروتهاى فراوان از زر و سيم و اسبهاى نشاندار و دامها و كشتزارها براى مردم آراسته شده (ليكن ) اين جمله مايه تمتع (بهره مندى ) زندگى دنيا است و (حال آنكه ) فرجام نيكو نزد خدا است .
بنابراين نمى توان گفت : نهج البلاغه مردم را به گوشه گيرى و عزلت فراخوانده ،بلكه خطبه ها و كلمات قصار آن حضرت كه در اين زمينه آمده كلا هماهنگ با روح اسلام و قرآن كريم و احاديث نبوى است .
(و ثانيا) از آنجا كه هميشه حب دنيا بزرگترين مانع راه سعادت انسانها بوده است و شيفتگى نسبت به زرق و برق آن سرچشمه انواع گناهان مى باشد، لذا در بسيارى از خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار نهج البلاغه از آن نكوهش ‍ شده است ، ولى در عين حال هنگامى كه آن حضرت شنيد شخصى دنيا را مذمت و نكوهش مى كند او را توبيخ نمود و فرمود:
ايها الذام لدنيا المفتر بغررها، المتخدع باباطيلها اتغتر بالدنيا ثم تذمها؟ انت المتجرم عليها ام هى المتجرمه عليك ؟ ... ان الدنيا دار صدق لمن صدقها و دار عافيه لمن فهم عنها، و دار غنى لمن تزود منها، و دار موعظه لمن اتعظ بها مسجد احباء الله و مصلى ملائكه الله و مهبط وحى الله و متجر اولياء الله اكتسبوا فيها الرحمه و ربحوا فيها الجنه فمن ذايذمها و قد آذنت ببينها، و نادت بفراقها و نعت نفسها و اهلها؟ ... (54)
اى نكوهنده دنيا كه خود به نيرنگ آن فريفته شده اى ، و با باطلهاى آن دلباخته اى تو خود فريفته دنيائى و آن را نكوهش مى كنى ؟، تو بر دنيا دعوى گناه دارى ؟ با دنيا بايد بر تو دعوى كند كه گناهكارى ؟ از كجا و چه وقت دنيا تو را سرگردان نمود؟ پاكى فريبت داد؟ آيا با پوسيدگى گورهاى پدرانت يا با آرامگاههاى زير خاك مادرانت ؟ .
چه بسيار بيماران و دردمندانى كه تو با دست و پنجه ات از آنان پرستارى كردى و آنان را يارى نمودى ؟ و مى خواستى بهبود يابند و از پزشكان بر ايشان دارو مى طلبيدى بامدادان كه دارويت آنان را بهبودى نداد، و گريه ات براى آنان سودى نداشت ، و ترست فايده اى نبخشيد، و آنچه خواهانش ‍ بودى به تو نرسيد، و تو با تمام نيرو و قدرت خود نتوانستى مرگ را از آنان دور كنى دنيا براى تو حال آنان را مثال زد (سرمشقت قرار داد) و با گورهايشان گور خودت را به رخت كشيد (تا بدانى با تو نيز همان خواهد كرد كه با او نمود).
همانا دنيا سراى راستى است براى كسى كه به راستى با آن درآيد، و خانه عافيت و سلامتى است براى كسى كه به خوبى آن را بفهمد، و خانه بى نيازى و توانگرى است براى كسى كه از آن توشه برگيرد، و خانه پند است براى كسى كه پند پذيرد، دنيا سجده گاه دوستان خدا و محل نماز فرشتگان الهى است ، فرودگاه وحى خدا و جايگاه تجارت دوستان او است ، در آن كسب رحمت نموده و بهشت را سود برند.
پس چه كسى آن را نكوهش مى كند؟ و حال آنكه خود او است كه اعلام جدائى كرده و مفارقتش را فرياد زده (و گفته كه ماندگار نيست ) و از نابودى و مرگ خود و اهلش خبر داده ، يا بلاهاى خود بلاى دوزخ را مجسم كرده ، و با شادمانى خود شادمانى بهشت را نشان داده ، شامگاهان به سلامت گذرد، و بامدادان با سوگ و مصيبت باز آيد تا مشتاق سازد و بيم دهد و تهديد كند و بترساند و هشدار دهد.
پس اشخاصى فرداى پشيمانى - روز قيامت - آن را نكوهش كنند، و ديگران (نيكوكاران ) در روز رستاخيز آن را بستانيد، زيرا دنيا (حقايق را) به آنها يادآور شد و آنها متذكر شدند (و از آن پند گرفتند) و رويدادها را برايشان حكايت كرد، و تصديقش نمودند، و آنها را پند و اندرز داد، پندها را پذيرفتند.
خلاصه ؛ از ديدگاه نهج البلاغه دنيا بر گردونه است :
(الف ) دنياى ممدوح قابل ستايش .
(ب ) دنياى مذموم (مورد نكوهش ) دنياگرائى و محبت كوركورانه و عشق به (متاع الحياه الدنيا) و سعى و تلاش براى به دست آوردن آن از هر راهى كه شد - حلال باشد يا حرام و غفلت از جهان ابدى ، دنياى مذموم و مورد نكوهش است ، گرچه زيبا و شيرين و سرسبز و خرم است حلوه خضراء (55)
اما سعى و كوشش براى به دست آوردن مال حلال جهت حفظ آبرو و گشايش بر اهل و عيال ، و صله ارحام و رسيدگى به مستمندان ، و ترويج حق و دفع باطل و امثال آن ، دنياى ممدوح است ، بلكه در حقيقت اينگونه تلاشها تلاش براى آخرت است نه دنيا.
امير مومنان عليه السلام در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرمايد: و من ابصربها بصرته و من ابصر اليها اعمته ؛ (56)
يعنى كسى كه (با چشم بصيرت ) به دنيا نگريست ، دنيا حقيقت را به وى مى نماياند (و او را آگاهى بخشد) و آن كس كه در دنيا نگريست (چشم به دنيا دوخت ) او را كور (دل ) مى نمايد.
بنابراين كسانى كه به دنيا ديد ابزارى مى نگرند ابصريها و از آن توشه لازم را بهره مند مى شوند دنيا نزد آنان ممدوح و مورد ستايش است و كسانى كه به دنيا چشم دوخته اند ابصراليها و عملكردشان نادرست مى باشد دنياى آنان مذموم و مورد نكوهش است .
(ثالثا) اگر چه در نهج البلاغه از كسانى كه همچون عيسى بن مريم عليه السلام ترك دنيا كرده و هيچ توجهى به آن ندارند تجليل شده ، و آن حضرت به نوف بكالى مى فرمايد: اى نوف خوشا به حال آنان كه دل از اين جهان گسستند و بدان جهان بستند ... اينان چون مسيح رشته دوستى دنيا را از خود بريده و هيچ توجهى بدان ندارند. (57)
ولى اين بدان معنى نيست كه آن حضرت به رهبانيت دعوت مى كند، زيرا در تشبيه چيزى به چيزى ديگر وجود فقط يك وجه شباهت ميان آن دو كافى است ، مثلا اگر گفته شود حسن همچون شير است بدين معنى است كه او در دليرى همانند او است نه اينكه او چنگ و دندان دارد و يا با چهار دست و پا راه مى رود و همچنين منظور امير مومنان عليه السلام در تشبيه تاركان دنيا به حضرت مسيح عليه السلام فقط از جهت دلبستگى نداشتن به دنيا است نه رهبانيت و شيوه زندگانى او كه بدون زن و فرزند و خانه و كاشانه بوده است زيرا در جاى ديگرى از نهج البلاغه مى خوانيم كه امير مومنان عليه السلام به شدت از رهبانيت و ترك زن و فرزند نكوهش ‍ كرده است .
آن حضرت پس از جنگ جمل در بصره جهت عيادت علاء بن زياد حارثى كه از ياران امام عليه السلام بود به خانه او رفت كه خانه بسيار مجلل و وسيع او را ديد فرمود با اين خانه وسيع در دنيا چه مى كنى ؟ در حالى كه در آخرت به آن نيازمندترى :
آرى اگر بخواهى مى توانى با همين خانه به ثواب آخرت برسى .
* در اين خانه وسيع ميهمانان را پذيرائى كنى .
* به خويشاوندان با نيكوكارى بپيوندى .
* و حقوقى كه بر گردن تو است به صاحبان حق برسانى .
پس آنگاه تو با همين خانه وسيع مى توانى به ثواب آخرت دستيابى .
علاء گفت : از برادرم عاصم بن زياد به شما شكايت مى كنم :
فرمود: مگر او را چه شده است ؟
گفت : عباى (پشمينه ) پوشيده و از دنيا كناره گرفته است .
امام عليه السلام فرمود: او را بياوريد. هنگامى كه آمد به او فرمود: اى دشمنك جان خويش شيطان تو را سرگردان ساخته آيا تو به زن و فرزندانت رحم نمى كنى ؟ تو مى پندارى كه خداوند نعمتهاى پاكيزه اش را حلال كرده اما دوست ندارد تو از آنها استفاده كنى ؟ تو در برابر خدا كوچك تر از آنى كه اين گونه با تو رفتار كند (اين مقام اولياى خاص خدا است ).
عاصم گفت : اى امير مومنان پس چرا تو با اين لباس خشن و آن غذاى ناگوار به سر مى برى ؟
حضرت فرمود: واى بر تو من همانند تو نيستم ، خداوند بر پيشوايان حق واجب كرده كه خود را با مردم ناتوان و تهيدست همسو كنند.
تا فقر و ندارى تنگدست را به هيجان نياورد و به طغيان نكشاند. (58)
از آنچه گذشت به خوبى روشن شد كه اين شبهه نيز ناتمام است و نهج البلاغه هيچ گاه دعوت به رهبانيت نكرده است .
شبهه هشتم :
در بسيارى از خطبه ها و كلمات قصار نهج البلاغه سختيهاى مرگ و ظلمت قبر و مشكلات جهان پس از مرگ بيان شده است و طبيعى است كه يادآورى اينگونه مسائل موجب سلب آرامش روحى و به وحشت افتادن مردم است ، لذا بعيد به نظر مى رسد كه اينگونه سخنان مربوط به على بن ابى طالب عليه السلام بوده باشد. (59)
پاسخ :
اولا: اگر يادآورى مرگ و قبر و قيامت و مانند آن براى جامعه مفيد نبوده و موجب سلب آسايش و آرامش جامعه است پس چرا در قرآن كريم و احاديث نبوى اين همه از آنها يادآورى شده است از جمله :
* اينما تكونوا يدرككم الموت ... (60) هر كجا كه باشيد شما را مرگ در مى يابد ... .
* كل نفس ذائقه الموت (61) هر نفسى چشنده مرگ است .
* كل من عليها فان (62) تمام كسانى كه بر زمينند فانى شوند.
* كل شى هالك الا وجهه (63) جز ذات او همه چيز نابود شونده است .
و در بسيارى از كتب حديث شيعه و اهل سنت احاديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به همين مضمون نقل شده است از جمله :
حديثى در كتاب تحف العقول از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه فرموده : مالى ارى حب الدنيا قد غلت على كثير من الناس ، حتى كان الموت فى هذه الدنيا على غيرهم كتب ... (64)
(چه شده است ؟) چرا مى بينم محبت دنيا بر بسيارى از مردم غلبه كرده است ، گويا مرگ در اين دنيا براى جز اينان نوشته شده و گويا مراعات حق براى جز اينان واجب مى باشد بلكه گويا آنچه را از خبر مردگان مى شنوند همانند مسافرانى هستند كه به زودى باز خواهند گشت ؟ ... .
و ثانيا: از آنجا كه ياد مرگ و قبر و قيامت در سازندگى انسان تاثير به سزائى دارد لذا در تعاليم دين مبين اسلام اينهمه به آن ترغيب شده است زيرا اگر انسان پيوسته به ياد مرگ بوده و آمادگى لازم جهت فرا رسيدن آن را داشته باشد نتايج ذيل حاصل شود:
* داراى زندگانى شرافتمندانه اى خواهد بود.
* در برابر قدرتهاى شيطانى و تمام طاغوتيان با دليرى و شجاعت مى ايستد.
* انسانى كريم و داراى روحيه بذل و بخشش خواهد بود.
* بر مال دنيا حرص و طمع نخواهد داشت .
* در برابر مشكلات بردبار و صبور است .
* در هر دو حال گرفتارى و گشايش شكرگذار است .
* داراى عزمى راسخ و اراده اى مستحكم مى باشد.
* با عزت زندگى مى كند و زير بار ذلت و منت كسى نمى رود.
* در كارها با جديت به پيش مى رود و هيچگاه خسته نمى شود.
* عنان گسيخته در پى شهوترانى نمى رود.
* كارهاى دنيا را بدون شتاب زدگى انجام مى دهد (گوئى تا ابد در اين دنيا زندگى خواهد كرد) و در كارهاى آخرت جدى است و كار امروز را به فردا نمى اندازد (گوئى همين فردا خواهد مرد و از ثواب و پاداش آن محروم مى شود).
و از آنجا كه ياران خوب رسول خدا صلى الله عليه و آله پيوسته به ياد مرگ بودند، لذتهاى دنيا را ناديده گرفتند و با عزت زيستند، و بسيارى از آنان به شرف شهادت نائل شدند، و موجبات پيروزى و گسترش اسلام را فراهم ساختند.
و از آن هنگامى كه مسلمانان ياد مرگ را به فراموشى سپردند و به دنبال دنيا و لذتهاى مادى و شهوات رفتند و به هوا و هوسها رو آوردند، آن عزت و اقتدار خود را از دست دادند و از هر صدائى به خود مى لرزيدند و ظالمان بر آنها مسلط شدند.
از آنچه گذشت به اين نتيجه رسيديم كه پيوسته به ياد مرگ بودن موجب خودسازى و خشنودى پروردگار و به فراموشى سپردن آن موجب گمراهى و خشنودى شيطان است ، و همين مطلب يكى از امتيازها و ويژگيهاى نهج البلاغه به شمار مى آيد و به همين علت - چنانكه گذشت - ابن ابى الحديد معتزلى در شرح خطبه الهاكم التكاثر مى گويد:
سوگند به آنكه امتها به او سوگند ياد مى كنند: من اين خطبه را از پنجاه سال پيش تاكنون بيش از هزار مرتبه خوانده ام و در هر مرتبه تاثير جديدى بر من گذاشته است ... . (65)
بنابراين اين شبهه نيز ناتمام است .
شبهه نهم :
درك اوضاع اجتماعى و توجه به نقاط ضعف دستگاههاى حكومتى ، و انتقاد از شرايط حاكم ، در آن زمانها متعارف نبوده بلكه در زمانهاى بعد مرسوم و متعارف شده و در خطبه هاى نهج البلاغه از حاكمان و وزيران و واليان و قضات و علما با تعبيرهاى گوناگون انتقاد شده و بر شيوه حكومت و رفتار واليان و تبعيض در تقسيم بيت المال و جهل قضات به شدت اعتراض شده است و به همين دليل نهج البلاغه سخنان على بن ابى طالب عليه السلام نمى باشد. (66)
پاسخ :
گرچه تمام شبهه هايى كه پيرامون نهج البلاغه مطرح شده نادرست مى باشد، ولى اين شبهه از تمام آن شبهه ها سست تر و نادرست تر مى باشد، زيرا چگونه ممكن است چشم بسته گفته شود: چونكه اين موضوع بعدا ميان مردم مرسوم گشت پس بايد ولى خدا و دروازه علم رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز از آن بى اطلاع باشد، با اينكه او از كودكى پيوسته ملازم آن حضرت بوده و چه تجربه هاى ارزشمندى را كه در نوجوانى و جوانى فرا گرفت ، و پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله حوادث مهمى اتفاق افتاد و ميان فقيهان صحابه در احكام الهى اختلاف شديدى پديد آمد و هر كدام ديگرى را رد مى كرد و چه خونهاى حرامى كه بناحق ريخته شد، و چه بسيار اموال مردم كه به يغما رفت و چه حقوقى از مردم پايمال گشت !!!
آيا تمام اينها كافى نيست كه آن حضرت از شرائط حاكم و تمام دستگاههاى مقصر انتقاد كند و از حقوق مردم دفاع نمايد؟ و با واليان خيانتكار و قضات فاسق و عالمان دين فروش برخورد كند؟
بنابراين ، اين شبهه نيز ناتمام است .
شبهه دهم :
از آنجا كه برخى از خطبه ها و سخنان قصار موجود در نهج البلاغه به ديگران نيز نسبت داده شده است از آن جمله : (حكمت 289) كان لى فيما مضى اخ فى الله ، و كان يعظمه فى عينى صغر الدنيا فى عينه ... (67) كه از ابن المقفع (68) نيز نقل شده است .
و همچنين (خطبه 203) ايها الناس انما الدنيا دار مجاز ... (69) كه از سحبان بن وائل (70) نيز روايت شده است بنابراين به نظر نمى رسد كه تمام نهج البلاغه سخنان آن حضرت بوده باشد، به ويژه آنكه بسيارى از اين خطبه ها در كتابهاى مشهور ادبيات عرب يافت نمى شود (71)
پاسخ :
اولا: به هيچ وجه نمى توان گفت كه سيد رضى رحمه الله بدون آنكه سند معتبرى داشته باشد، اين سخنان را به على بن ابى طالب عليه السلام نسبت داده است .
و ثانيا: برخى از مولفان نيز اين سخنان را به ابن المقفع نسبت نداده اند بلكه ابن قتيبه در عيون الاخبار ج 2 ص 355 با سند خود آن را با اندكى تفاوت در الفاظ از امام حسن مجتبى عليه السلام نقل كرده است و همچنين ابن شعبه حرانى در تحف العقول ص 234 آن را با كمى تفاوت به امام حسن عليه السلام نسبت داده است ، خطيب بغدادى نيز در تاريخ بغداد، ج 12، ص 315 به سند خود آن را از حسن بن على عليه السلام نقل كرده است .
ولى زمخشرى در ربيع الابرار، ج 1، باب الخير و الصلاح آن را از امير المومنين عليه السلام روايت كرده است .
در هر حال خواه اين سخنان حسن بن على عليه السلام باشد يا سخنان پدر بزرگوارش از يك سرچشمه زلال اقتباس شده ، و ابن المقفع توان چنين سخن گفتن را ندارد.
ناگفته نماند: ابن ميثم بحرانى در شرح نهج البلاغه خود (ج 5 ص 389) گفته است ابن كلام را ابن المقفع از حسن بن على عليه السلام نقل كرده است .
و ثالثا: ابن ابى الحديد معتزلى نيز در شرح نهج البلاغه ، ج 19 ص 183 اين سخنان را به امير المومنين عليه السلام نسبت داده و گفته :
... مردم در اينكه مقصود امير المومنين عليه السلام از اين برادر كيست ؟
اختلاف كرده اند و سپس چندين احتمال را نقل كرده است ، و اين خود دليل آنست كه انتساب اين سخنان به امير المومنين عليه السلام مسلم بوده و شهرت داشته است و اگر اين سخنان به ابن المقفع نيز نسبت داده شده بود ابن ابى الحديد همچون ديگر موارد اختلاف ، آن را بيان مى كرد.
و شايد به علت شهرت انتساب اين سخنان به امير المومنين عليه السلام و يا امام حسن عليه السلام اين المقفع آن را در كتابش بدون انتساب نقل كرده ، و يا اينكه آن را با نسبت نقل كرده ولى دستهاى امين در چاپ كتابهاى گذشتگان آن را حذف كرده است .
و رابعا: سخنان امير المومنين عليه السلام آنچنان ميان مردم شهرت داشت ، كه سخنرانان و خطيبان آنها را در خطبه هاى خود مى خواندند و يا به بخشى از آن اكتفا مى كردند و به علت تقيه يا غفلت يا به جهت ديگرى نامى از آن حضرت نمى بردند.
شيخ محمد على ديوز يكى از اساتيد معهد (كالج ) الحياه در الجزائر كه خود او از فرقه اباضيه مى باشد در كتاب تاريخ المغرب الكبير، ج 3 ص 588 به نقل از ابن الصغير مى گويد: دولتمردان اباضى در (دولت رستمى ) به تمام مذاهب و فرق آزادى كامل داده بودند و از آنجا كه آنان محبت زيادى به على بن ابى طالب داشتند و از آن حضرت بسيار تجليل مى كردند و از فصاحت و بلاغت گفته هايش در شگفت بودند لذا واعظان و خطيبان جمعه و جماعات بر فراز منابر خطبه هاى آن حضرت را مى خواندند ....
بنابراين اگر ابن المقفع هم بخشى از سخنان آن حضرت را در كتابش آورده به همين دليل بوده كه از فصاحت و بلاغت و محتواى عالى آن در شگفت بوده به ويژه آنكه در اوائل كتاب الادب الصغير خود گفته ... و قد وضعت فى هذا الكتاب من كلام الناس المحفوظ حروفا فيها عون على عماره القلوب و صقالها ... : (72)
يعنى : من در اين كتاب از سخنانى كه مردم آن را از حفظ دارند (نزد مردم محفوظ مانده ) كلماتى را آورده ام كه مايه زنده شدن دلها و صيقلى شدن و شفافيت قلبها است .
سخن استاد محمد على كرد على نيز گواه ديگرى بر اين مدعا است ، وى در كتاب امراء البيان ، ج 1، ص 10 مى گويد: ان ابن المقفع تخرج فى البلاغه يخطب على بن ابى طالب ابن مقفع بلاغت را از خطبه هاى على بن ابى طالب آموخته است .
بنابراين ، اين شبهه درباره (حكمت 289) نيز ناتمام است .
و در پاسخ به شبهه انتساب (خطبه 203) به سحبان بن وائل ، مى گوئيم :
اولا: اهل فن مى دانند كه سخنان سحبان بن وائل از نظر محتوى و عبارات در اين حد نيست و اگر شنيده شده كه او اين خطبه را مى خواند، دليل آن نيست كه سروده خود او است .
و ثانيا: بزرگان محدثين قبل از سيد رضى رحمه الله نيز اين خطبه را از امير المومنين عليه السلام روايت كرده اند مانند:
* شيخ صدوق رحمه الله در الامالى ، ص 132، مجلس 23.
* و همچنين در عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 297.
* و شيخ مفيد رحمه الله در الارشاد، ص 139.
* و شيخ طبرسى رحمه الله دره مشكاه الانوار، ص 242.
* و شيخ ورام رحمه الله در مجموعه ورام ، ص 66.
بنابراين هيچگونه شك و شبهه اى در انتساب تمام نهج البلاغه به امير المومنين عليه السلام وجود ندارد.
مطالب ارزنده و محتواى عالى و شيوه سخن گفتن خود بهترين سند زنده ايست بر صحت استناد به آن حضرت .
* * *
بخش هفتم : شخصيت والاى گردآورنده نهج البلاغه (سيد رضى رحمه الله ) 
سيد رضى در سال 359 هجرى قمرى در بغداد ديده به جهان گشود، نامش ‍ محمد بود و بعدها به شريف رضى ذوالحسين شهرت يافت .
پدر وى ابو احمد حسين بن موسى بن محمد بن موسى بن ابراهيم بن موسى بن جعفر عليه السلام كه از نسل امام موسى بن جعفر عليه السلام بوده در دو دولت عباسى و آل بويه منزلت عظيمى داشت كه ابو نصر بهاء الدين به وى لقب الظاهر الاوحد داد.
ابو احمد پنج بار رياست و سرپرستى طالبين (سادات ) را عهده دار شد، و در حالى كه عنوان نقيب و بزرگ سادات را داشت از دنيا رفت .
مادر وى فاطمه دختر حسين بن ابى محمد اطروش از نسل امام على عليه السلام بود كه نسبش با شش واسطه به آن حضرت مى رسد. (73)
فاطمه زنى فاضله ، پارسا، بلند نظر و با تقوا بود و به همين دليل توانست فرزندانى همچون سيد شريف رضى و سيد شريف مرتضى در دامان خود پرورش دهد.
آرى سيد شريف رضى از چنين پدر و مادرى به دنيا آمد و در ميان چنين خاندان پاك و با شخصيتى پرورش يافت كه از كودكى آثار بزرگى ، جلالت ، مجد و عظمت از چهره اش نمايان بود.
ابن ابى الحديد معتزلى در كتاب شرح نهج البلاغه ج 1، ص 41 داستان شاگردى سيد رضى و سيد مرتضى ، نزد شيخ مفيد رحمه الله را نقل مى كند كه بسيار جالب و شنيدنى است :
شيخ مفيد ابو عبدالله محمد بن نعمان فقيه شبى در خواب ديد حضرت فاطمه زهرا عليها السلام دخت رسول اكرم صلى الله عليه و آله دست دو فرزند كوچكش ، حسن و حسين را گرفته و وارد مسجد كرخ يكى از محله هاى قديمى بغداد شد و آنها را به وى سپرد و گفت علمهما الفقه به اين دو فرزند فقه بياموز، شيخ مفيد شگفت زده از خواب برخاست ، چون صبح شد مطابق معمول به آن مسجد رفت مدتى نگذشته بود كه ديد فاطمه مادر پاك و پارساى سيد رضى همراه با خدمتكاران خويش ‍ وارد مسجد شد در حالى كه فرزندان كوچكش سيد رضى و سيد مرتضى را به همراه داشت ، شيخ مفيد تا آنها را ديد از جا برخاست و به فاطمه سلام كرد، فاطمه رو به شيخ كرد و گفت : اى شيخ اين دو فرزندان منند، آنان را نزد شما آوردم كه به ايشان فقه بياموزى .
شيخ مفيد به ياد خواب شب گذشته خويش افتاد و گريه كرد و آنگاه دستان خواب خود را براى فاطمه بازگو نمود، و بدينسان شيخ مفيد به تعليم و تربيت آن دو كودك همت گماشت ، و خداوند نيز بر آنان منت گذاشت ، و درهاى دانش و فضايل فراوانى را به روى آنان گشود و از آنان آثار ماندگار و مفيدى در روزگار به جاى ماند
.
مرحوم علامه امينى در كتاب ارزشمند الغدير ج 4، ص 181، درباره سيد رضى مى گويد: سيد رضى از مفاخر خاندان پاك نبوى و پيشواى دانشمندان علم و حديث و ادب و قهرمانى از قهرمانان عرصه دين و دانش ‍ و مذهب است .
آرى او در تمام آنچه از نياكان پاك خود به ارث برده بود پيشتاز و نمونه شد:
از دانش جوشان و فراوان ، روحيات بلند، نظر صائب و ثاقب ، طبع بلند و اباى نفس ، ادب برتر و حسب پاكيزه ، او از نوادگان شجره نبوى و از شاخه هاى پربار ولايت علوى است ، مجد و عظمتش را از حضرت فاطمه عليها السلام و بزرگى و سيادت را از امام موسى بن جعفر عليه السلام به ارث برده است .
وى صاحب دهها فضايل ديگر است كه قلم را ياراى نگارش همه آنها نيست ...
.
سپس علامه امينى رحمه الله نام بيش از چهل كتاب را كه درباره زندگى و شخصيت سيد رضى سخن گفته اند ذكر مى كند و مى افزايد:
روحيات بلند او را مى توان در كتابى كه علامه شيخ عبدالحسين حلى به عنوان مقدمه در جزء پنجم تفسير خود در 112 صفحه نوشته ، خواند و شخصيت والاى او را در كتاب عقربه الرضى نوشته نويسنده معروف زكى مبارك در دو جلد قطور مطالعه كرد و پيش از اين دو تن ، علامه شيخ محمد رضا كاشف الغطاء نيز درباره وى كتابى نوشته است .
مرحوم محدث قمى در كتاب تحفه الاحباب ص 457، شماره 606 مى گويد: محمد بن الحسين الموسوى معروف به سيد رضى ، برادر سيد مرتضى رضى الله عنهما ذوالحسين نقيب علوى و شريف اشراف بغداد مشهور به عظمت شان و علو همت و فصاحت زبان و عذوبت شعر، جلالت شان زياده از آنست كه ذكر شود، و از براى او در شرف نفس و علو همت حكاياتى است كه مقام نقلش نيست .
در ششم محرم سنه 406 به سن چهل و هفت سالگى وفات فرمود و سيد مرتضى از كثرت جزع و مصيبت نتوانست جنازه او را مشاهده نمايد، تصانيف او همه ممتاز است ....
تاليفات و كتابهاى سيد رضى رحمه الله :  
مرحوم علامه امينى در كتاب الغدير نام 19 كتاب و اثر را از سيد رضى ذكر كرده كه مهمترين آنها كتابهاى زير است :
1 - نهج البلاغه (كه مجموعه ايست از سخنان و نامه هاى حضرت على عليه السلام ).
2 - خصائص الائمه (كه سيد رضى در مقدمه نهج البلاغه به آن اشاره كرده ).
3 - نامه هاى علمى او (در سه جلد).
4 - مجازات لاثار النبويه
5 - معانى القرآن
6 - حقائق التاويل فى متشابه التنزيل و ...
آنگاه صاحب الغدير نام 81 كتاب را كه در شرح يا ترجمه نهج البلاغه تا زمان وى نوشته شده است ذكر مى كند.
سيد رضى و شعر:  
سيد رضى در حالى كه به ده سالگى نرسيده بود قصيده اى غراء سروده كه در آن نسب عالى خود را بازگو مى كند، و بسيارى از دانشمندان وى را شاعرترين فرد قريش مى دانند.
خطيب بغدادى در تاريخ بغداد ج 2، ص 246 مى گويد:
از محمد بن عبدالله كاتب شنيدم كه نزد يكى از بزرگان به نام ابوالحسين بن محفوظ گفته بود من از گروهى از دانشمندان ادبيات شنيدم كه مى گفتند: سيد رضى زبر دست ترين شاعر قريش است .
ابن محفوظ در پاسخ گفت : آرى اين سخن درست است ، سپس افزود: در ميان قريش كسانى بودند كه خوب شعر مى گفتند اما شعر آنان اندك بود، ولى كسى كه هم زيبا شعر گفته و هم زياد، جز سيد رضى كسى نبوده است
.
نقابت (74) سيد رضى :  
سيد رضى در سال 380 هجرى قمرى توسط الطائع بالله خليفه عباسى رياست طالبيين ، سرپرستى حاجيان (امير الحاج ) و سرپرستى ديوان مظالم را عهده دار شد، و اين در حالى بود كه بيش از بيست و يك سال نداشت . و در 16 محرم سال 403 به ولايت و سرپرستى طالبيين در همه بلاد منصوب گرديد و به عنوان نقيب النقباء خوانده شد.
سيد رضى به دليل كفايت و شايستگى كه داشت در زمان القادر بالله خليفه عباسى ، سرپرستى حرمين شريفين نيز به وى سپرده شد.
(ناگفته نماند: از آنجا كه سيد رضى نفوذ فوق العاده اى در ميان بنى هاشم و علويين داشت و بزرگ و معتمد آنان بود، لذا دستگاه خلافت چاره اى جز اين نداشت كه اينگونه منصبهاى اجتماعى را به اينگونه افراد بسپارد).
سبط ابن جوزى در المنتظم ج 7، ص 279 مى گويد: رضى بزرگ طالبيين در بغداد بود، وى قرآن را در مدت كمى بعد از آنكه سنش از سى گذشته بود حفظ كرد، و فقه را نيز به طور دقيق و قوى شناخت و فرا گرفت ، او دانشمندى فاضل ، شاعرى زبردست ، داراى همت عالى و متدين بود، روزى مقدارى پشم گوسفند از زنى خريد به پنج درهم و چون آن را به خانه برد و گشود در ميان آن مقدارى نوشته به خط ابى على بن مقله يافت پس به ذلال گفت تا زن را حاضر كند، چون زن حاضر گشت به وى گفت من در ميان پشمهايى كه از شما خريدم ، نوشته اى به خط ابن مقله يافتم ، اكنون اختيار با شما است ، كه اگر خواهى اين نوشته ها را بگير و با قيمت آن - كه پنج درهم است - دريافت كن ، زن پول را گرفت و براى سيد رضى دعا كرد و برگشت ، و همچنين سيد رضى داراى جود و سخاوت فراوان نيز بود.
و به جهت رعايت اختصار در همين جا به اين مطلب خاتمه مى دهيم و صلى الله على محمد و آله الطيبين الطاهرين و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين .
سيد جعفر حسينى
15/1/1380

fehrest page

back page