next page

fehrest page

back page

* * *
شبهه دوم :
طولانى بودن برخى از خطبه ها و نامه هاى نهج البلاغه مانند خطبه اشباح و خطبه قاصعه و عهدنامه مالك اشتر و ... و چونكه چنين سخنرانيها و نامه نگاريهاى طولانى در صدر اسلام موسوم نبوده بنابراين در انتساب آن به امير المومنين عليه السلام تشكيك مى شود. (26)
پاسخ :
طولانى بودن سخنرانى و يا كوتاه بودن آن و همچنين هميشه يكنواخت صحبت كردن ، چيزى نيست كه نياز به حديث و دستورالعمل داشته باشد، و در صدر اسلام سخنرانان همه رقم سخن مى گفتند برخى بيشتر طولانى و كمتر كوتاه و برخى بر عكس آن و اين شخص سخنران بوده كه بر اطاله سخن يا كوتاه سخن گفتن بر حسب شرايط تصميم مى گرفته است .
و حتى خود كسانى كه اين شبهه را مطرح كرده اند به اين حقيقت معترفند كه هيچ دليلى بر نفى خطبه هاى طولانى ندارند، و مى گويند:
ما هيچ وقت نمى گوئيم كه طولانى بودن خطبه به اين اندازه از نظر عقلى ممنوع است ...
بلكه جاحظ در (البيان و التبيين ج 1 ص 50) مى گويد: روايت كرده اند كه قيس بن خارجه بن سنان روزى از صبح تا شب خطبه خواند و هيچ يك از سخنانش تكرارى نبود نه در لفظ و نه در معنى .
زكى مبارك در النثر الفنى جلد 1 ص 59 مى گويد: سحبان وائل (27) همان سخنرانى كه طولانى بودن سخنرانيهايش معروف بوده و گاهى نصف روز سخنرانى مى كرده و در عين حال خطبه هاى كوتاهى نيز از او نقل شده است .
بنابراين خطيبان - در صدر اسلام و پس از آن تا زمان حاضر - طبق فطرت و بر اساس شرايط زمانى و مكانى بر اطاله سخن يا كوتاهى آن تصميم مى گرفتند.
خطبه ها و نامه هاى على بن ابى طالب عليه السلام نيز همين گونه بوده است گاهى همچون عهدنامه مالك اشتر در اثر شرايط حاكم بر مصر مصلحت بر اطاله سخن است و گاهى شرايط اقتضا مى كند كه كوتاه سخن گويد.
و جاحظ مى گويد: عمر اهل خطبه هاى طولانى نبود، و صاحب خطبه هاى طولانى على بن ابى طالب است پس اين شبهه و اشكال نيز نادرست است .
* * *
شبهه سوم :
نهج البلاغه داراى سجع و قافيه خاصى است و مشتمل بر تقسيمات عددى است نظير الاستغفار على سنه معان (استغفار بر شش معنى است ) و همچنين الايمان على اربع دعائم ... ايمان بر چهار پايه استوار است ، و مانند آن و كسى در صدر اسلام با آن آشنائى نداشته و پس از سپرى شدن دوران جاهليت و شكوفائى ادبيات عربى جديد در دوران عباسى و شهرت آن ميان مردم سيد رضى كتاب نهج البلاغه را بر اين منوال تاليف كرده است .(28)
پاسخ :
يا سجع و قافيه سخن گفتن اگر طبيعى و بدون تكلف باشد و روان و سليس ‍ بوده و بر مستمع گران نبايد دليل بر فصاحت و بلاغت و از محسنات كلام به شمار مى آيد و اگر با سجع و قافيه سخن گفتن عيب و نقص كلام مى بود پس ‍ چرا قرآن كريم و احاديث نبوى و كلمات بسيارى از فصيحان و بليغان عرب مشتمل بر آن است .
در قرآن كريم ، برخى از سوره ها داراى آهنگ و وزن عجيبى است نظير سوره والشمس و الذاريات ، و الطور، و النجم و ...
و همچنين بسيارى از سخنان رسول اكرم صلى الله عليه و آله داراى سجع و قيافه خاصى است .
نظير فرموده آن حضرت : الا ادلكم على خير اخلاق الدنيا و الاخره ؟ تصل من قطعك و تعلى من حرمك و تعفو عمن ظلمك (تحف العقول ص 45).
و نيز فرموده : افشوا السلام و اطعموا الطعام وصلوا الارحام و صلوا باليل و الناس نيام .
و از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرموده : قيس بن ساعد الايادى گفته است :
ايها الناس اسمعوا وعوا من عاش مات ، و من مات فات ، و كل ما هو آت آت ليل داج زنهار ساج و سماء ذات ابراج ... .
بنابراين با سجع و قافيه بودن نهج البلاغه دليل قوت اسناد آن است و نه دليل ضعف آن .
و همچنين وجود تقسيمهاى عددى در نهج البلاغه موجب هيچ اشكالى نيست زيرا در صدر اسلام اينگونه تقسيمها در سخنان فصيحان و بليغان متعارف بوده و بسيارى از احاديث نبوى نظير آن نقل شده است از آن جمله :
* در ارشاد القلوب ديلمى ص 233، آمده است : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : سنه اشياء حسنه ولكتها من سنه احسن ، العدل حسن و هو من الامراء احسن و الصبر حسن و هو من الفقراء احسن ... شش ‍ چيز خوب است ولى آنها از شش گروه بهتر است :
عدالت خوب است و آن از حاكمان بهتر است و صبر خوب است و آن از مستمندان بهتر است ، و پرهيزگارى خوب است و آن از دانشمندان بهتر است و سخاوتمندى خوب است و آن از ثروتمندان بهتر است ، و توبه خوب است و آن از جوانان بهتر است ، و حيا (عفت ) خوب است و آن از زنان خوبتر است
.
* و در حديث ديگرى آمده است : معشر المسلمين اياكم و الزنا فقيه ست خصال ... .
اى مسلمانان از زنا بپرهيزيد همانا در آن شش خصلت است ، سه خصلت آن در دنيا و سه خصلت در آخرت در آخرت ، اما آنچه در دنيا است :
1 - آبرو را مى ريزد 2 - فقر مى آورد (موجب تهيدستى مى شود) 3 - عمر را كوتاه مى كند و اما آنچه در آخرت است :
1 - موجب خشم و غضب الهى است . 2 - باعث سختگيرى در حساب روز قيامت است . 3 - عذاب آتش ابدى را در پى دارد.
* در تحف العقول نيز حديثى را مى خوانيم كه در بيان بيست و چهار خصلت آمده كه در آن براى هر خصلت چندين ويژگى و علامت ذكر شده است .
در احاديث بسيار ديگرى اينگونه تقسيمهاى عددى آمده است كسانى كه طالب آنها مى باشند به كتاب الخصال تاليف شيخ صدوق رحمه الله و المواعظ المدديه مراجعه كنند.
لازم به ذكر است آنچه از اين قبيل تقسيمها در نهج البلاغه آمده داراى سند معتبر و متواتر است ، بنابراين ، اين شبهه نيز ناتمام است .
* * *
شبهه چهارم :
در نهج البلاغه سخن از - وصايت و وصيت - و وصى بودن على بن ابى طالب عليه السلام آمده است و اين گونه واژه ها تنها در سخنان سيد رضى است و قبل از او به كار نمى رفته و اين خود دليل آن است كه نهج البلاغه به على بن ابى طالب عليه السلام نسبت داده شده است و از سخنان او نمى باشد. (29)
پاسخ :
موضوع وصيت كردن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و وصى بودن امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام مشهورى است ميان مردم قبل از زمان سيد رضى رحمه الله و پس از آن زمان .
و در اغلب كتب تفسير و حديث و تاريخ و كلام و شعر از آن نام برده شده است و موضوعى نيست كه بر كسى پوشيده باشد.
علامه امينى قدس سره در يازده جلد كتاب الغدير شعراء را از زمان خود رسول اكرم صلى الله عليه و آله تا اين زمان گردآورى كرده و حديث غدير متواتر ميان شيعه و اهل سنت - و مورد قبول تمام مسلمانان - يكى از قوى ترين ادله وصى بودن على عليه السلام است .
اگر در اسلام بر هر مسلمان لازم است ، نسبت به مال و ثروت و ديون خود وصيت كند و وصى تعيين نمايد - تا آنجا كه در صحيح بخارى (ج 3 ص 2) و صحيم مسلم (ج 4 ص 10) آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ مسلمانى - اگر ثروتى داشته باشد - حق ندارد دو شب بر او بگذرد مگر آنكه وصيتش را نوشته و نزدش باشد.
و در صحيح مسلم افزود: ابن عمر گفت : از آن زمانى كه اين حديث را از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم شبى بر من نگذشت مگر آنكه وصيتم نزدم بود.
- پس چرا وصيت را نسبت به خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله و شريعت ماندگار اسلام و آنچه موجب تامين سعادت دنيا و آخرت مسلمانان است انكار كنيم بويژه آنكه مردم قدرت تشخيص و انتخاب آن فرد صالح و شايسته ى جانشينى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و زعامت مسلمين را ندارند. پس بناچار بايد رسول الله صلى الله عليه و آله با انتخاب خداى متعال كه علام الغيوب است جانشين و خليفه پس از خود را تعيين كند و امامانى (همچون خود پيامبر اسلام ) معصوم از هرگونه گناه و خط تا روز قيامت پرچمداران اسلام و مفسران قرآن و مبينان احكام الهى و شريعت آسمانى بوده باشند.
آيا معقول است گفته شود ابوبكر از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به مصالح امت اسلامى آگاه تر بوده لذا وصيت كرد كه عمر پس از او خليفه مسلمانان باشد؟
آيا ممكن است بگوئيم عائشه ام المومنين از رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت به مصالح مسلمانان دلسوزتر بوده لذا به عبدالله بن عمر مى گويد: فرزندم سلام مرا به پدرت برسان و به او بگو امت محمد را بدون سرپرست نگذارد و كسى را به جانشينى خود تعيين كند چونكه من مى ترسم اگر آنها را به حال خود رها سازد، دچار فتنه و آشوب شوند.
الامامه و السباسه تاليف اين قتيبه دينورى ، ج 1 ص 22.
آيا عبدالله بن عمر مثل ترك جانشين را بهتر از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى داند. ابن سعد در (طبقات ج 3 ص 249) از عبدالله بن عمر نقل مى كند كه به پدرش گفت : كسى را به جانشينى خود تعيين كن ، عمر گفت : چه كسى را خليفه خود بگردانيم ؟ عبدالله گفت : تلاش كن كسى را پيدا كنى تو كه خداى آنها نيستى ؟ آيا اين چنين نيست كه اگر تو سرپرست زمينهاى كشاورزى خود را فرا خوانى ، آيا دوست ندارى كسى را به جانشينى خود بگمارد تا زمانى كه به آنجا بازگردد؟ لذا عمر تصميم گرفت شوراى شش ‍ نفرى جهت انتخاب رهبر تشكيل دهد.
آيا معاويه بن ابى سفيان ترس آن را دارد كه امت محمد را همچون گوسفندان بدون شبان رها كند، و لذا به جانشينى يزيد وصيت مى كند؟ ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت به آينده امت خود بى تفاوت بود و اين ترس را نداشت ؟ تاريخ طبرى ، ج 6، ص 170.
آيا ممكن است ، رسول خدا صلى الله عليه و آله اسلام نوپا و امت مسلمان را رها ساخته باشد و آنان را همچون گوسفندان بودن شبان به حال خود واگذاشته باشد؟ هرگز بلكه او به فرمان خدا وصيت كرده و جانشين خود را تعيين نموده .
خداوند متعال به رسولش مى فرمايد:
و ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته ... .
اى پيامبر آنچه از جانب پروردگار به سوى تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى و خدا تو را از گزند مردم نگاه مى دارد ... (30)
اگر بخواهيم در اينجا احاديثى را كه در مورد وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام آمده است ذكر كنيم و در اين باره به تفصيل سخن گوئيم دهها جلد كتاب خواهد شد ولى به عنوان نمونه به ذكر يك حديث و به قطره اى از دريا اكتفا مى كنيم :
ابن شهر آشوب در مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 47 به نقل از كتاب الولايه تاليف محمد بن جرير طبرى روايت مى كند كه سلمان فارسى گفت : به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتم يا رسول الله هيچ پيامبرى نبوده جز آنكه وصى و جانشين داشته ، پس وصى و جانشين شما كيست ؟ فرمود: وصى و خليفه من و بهترين كسى كه من پس از خود به جا مى گذارم آنكه ديون مرا مى پردازد و به وعده هاى من عمل مى كند (اگر به كسى وعده داده ام كه به او چيزى را بدهم او آن را خواهد داد) على بن ابى طالب است .
محقق ارجمند جناب آقاى سيد عبدالزهراء حسينى خطيب در كتاب ارزشمند مصادر نهج البلاغه و اسنانيده (ج 1 ص 142 - 162) بيش از هفتاد حديث از كتابهاى اهل سنت نقل كرده كه در آن لفظ وصى و وصايت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام آمده است :
و همچنين علامه امينى قدس سره در كتاب معتبر الغدير نام دهها كتاب را كه تاليف برخى از آنها پيش از تولد سيد رضى رحمه الله بود، از قرن اول هجرى تاكنون به نام الوصيه و الولايه تاليف شده ذكر نموده است .
آيا بعد از اين همه احاديث اشعار و كتابهايى كه قبل از زمان سيد رضى رحمه الله و پس از آن پيرامون وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است هيچ عاقلى به خود اجازه مى دهد كه چنين شبهه اى را مطرح كند و بگويد: نهج البلاغه سخنان سيد رضى است چونكه او اول كسى است كه از وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام سخن گفت. (31) بنابراين اين شبهه نيز ناتمام است .
* * *
شبهه پنجم
در نهج البلاغه با دقت تمام اوصاف طاووس ، مورچه ، خفاش و ... بيان شده و اصطلاحات فلسفى همچون (اين ) و (كيف ) و مانند آن به كار رفته و علما و ادبا و شعراى صدر اسلام از اين معانى دقيق و اصطلاحات جديد چيزى نمى دانستند و مسلمانان پس از ترجمه كتابهاى حكمت و داستانهاى يونان و فارس - در دوران عباسى - آنها را آموختند و اينگونه خطبه ها به زمان سيد رضى رحمه الله بيشتر متناسب است تا زمان امير المومنين عليه السلام . (32)
پاسخ :
كسانى كه اين شبهه را مطرح كرده اند هيچ دليل علمى بر آن ندارند آيا مى توان گفت كه دقت تخيل و زيبائى توصيف منحصر به اين قوم و يا آن قوم است ؟ آيا اشعار عرب جاهلى و صدر اسلام مملو از اينگونه دقتها و تخيلات نيست ؟ آيا كسى كه از كودكى ملازم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بوده و در هر زمان و هر مكانى هر آيه اى كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله نازل مى شد آن را به خوبى فرا مى گرفته و تفسير آن را از آن حضرت مى آموخته و كلمات حكيمانه پيامبر را مى شنيده ، بر ديگران برترى ندارد؟ آيا كسى كه همه روزه سحرگاهان يك ساعت اختصاصى داشته كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اسرار الهى را به او مى آموخته ، همانند ديگران است ؟ (33)
البته ممكن است گفته شود ما مى پذيريم كه خطبا و شعراى جاهليت و صدر اسلام در اثر ذوق سرشار توان توصيف اسب و شتر و حتى مورچه و ملخ را داشتند، ولى از كجا مى توانستند طاووس را توصيف كنند، يا اينكه در مدينه طاووسى وجود نداشت و چگونه امير المومنين عليه السلام در خطبه 165 در توصيف طاووس و كيفيت جفت گيرى آن مى فرمايد: احيلك من ذلك على معاينه ... من تو را از چيزى كه بالعيان ديده ام خبر مى دهم و بر شنيده ها حواله نمى دهم .
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ص 270 در پاسخ به اين اشكال مى گويد: اگر چه در مدينه طاووس نبوده ، ولى در كوفه كه پايتخت اسلام شده بود و از تمام نقاط جهان همه چيز به آنجا آورده مى شد، چرا در آنجا طاووس نباشد، و با بودن يك جفت نر و ماده مشاهده جفت گيرى آنها كار دشوارى نيست .
با كه همچنانكه كه خداوند متعال به اولين پيامبر آدم ابوالبشر اسماء و خواص اشياء را آموخت به آخرين پيامبر نيز حقائق امور و علوم اولين و آخرين را تعليم داد و آن حضرت آنها را به وصى خود منتقل ساخت و او را به عنوان دروازه شهر علم خويش به مردم معرفى كرد و فرمود انا مدينه العلم و على بابها بنابراين هيچ مانعى ندارد كه امير المومنين على عليه السلام از چيزهايى همچون كسى كه با چشم خود ديد، خبر دهد و از آن به تفصيل سخن گويد در حالى كه ديگران هيچ اطلاعى از آن ندارند.
بنابراين ، اين شبهه نيز ناتمام است .
* * *
شبهه ششم :
برخى از خطبه هاى نهج البلاغه مشتمل بر اخبار گذشتگان و امم سابقه است و همچنين مشتمل بر پيش گوئى و خبر از اتفاقات آينده است نظير (تسلط حجاج بر كوفه و احداث شهر بغداد و هجوم چنگيز خان و تسلط تاتار و مغولها بر شهر بغداد و ...) و از شخصيتى همچون على بن ابى طالب عليه السلام بعيد به نظر مى آيد كه ادعاى علم غيب كند چونكه علم غيب مخصوص خدا است چنانچه در قرآن كريم مى فرمايد و عنده مفاتح الغيب لا بعلمها الا هو ... (سوره انعام ، آيه 59) نزد او است كليدهاى غيب و جز او هيچ كس به آنها آگاهى ندارد. و احتمالا اين خبرها (اخبار الملاحم ) را پس از وقوع سيد رضى و يا ديگرى به نهج البلاغه اضافه كرده است و به امير المومنين عليه السلام نسبت داده شده است .
پاسخ :
(اولا): با توجه به آنچه در پاسخ از شبهه پنجم گفته شد بدون شك امير المومنين عليه السلام از مسائل پنهان گذشته و اتفاقات آينده اطلاع دقيق و صحيح داشته است ، آن هم نه از روى نتيجه گيرى از مقدمات و علل ظاهرى بلكه در اثر آموزشهاى ربانى و بهره گيرى از علوم نبوى كه علمه شديد القوى و براى مردم بر حسب اقتضاى مصلحت گوشه اى از آن علوم را بيان مى كرد و قضاوتهاى محير العقول آن حضرت نمونه اى از آن است .
علامه امينى قدس سره در (الغدير ج 5 ص 52 - 59) بهترين پاسخ را به اين شبهه داده است كه ما در اينجا خلاصه اى از آن را نقل مى نمائيم :
علم به غيب و آنچه در پس بوده است و دانستن اتفاقات گذشته و آينده براى تمام انسانها همچون علم به شهود امكان پذير است . مشروط به اينكه آن را از عالمى كه خداوند متعال به او حقائق را آموخته اقتباس نمايند و هيچگونه مانعى در آن نيست .
آيا مگر آنچه را كه مومنين به آن اعتقاد دارند از قبيل : ايمان به خدا و فرشتگان و كتابهاى آسمانى و پيامبران الهى و روز قيامت و بهشت و دوزخ و زندگانى پس از مرگ و لقاء پروردگار و محاسبه در روز رستاخيز و ثواب و عقاب و حور و قصور و تمام اينها از مصاديق ايمان و علم به غيب نيست ؟ بلكه خداوند در وصف متقين مى فرمايد ... الذين يومنون بالغيب ... . (34)
و نيز فرموده : جنات عدن التى وعد الرحمن عباده بالغيب . (35)
البته از آنجا كه مقام نبوت و منصب رسالت الهى اقتضا دارد كه شخص نبى بيش از ديگران از ماجراهاى گذشته و اتفاقات آينده آگاه باشد خداوند انبياء و اولياء خاصش را از اسرار بيشترى آگاه مى سازد لذا مى فرمايد: و كلا نقص عليك من انباء الرسل ما نبئت به فوادك ... : (36) و هر يك از سرگذشتهاى پيامبران خود را كه بر تو حكايت مى كنيم چيزى است كه دلت را بدان استوار مى گردانيم ... و از اين رو داستانهاى پيامبران گذشته را براى پيامبرش بازگو كرده و پس از بيان داستان مريم در سوره آل عمران آيه 44 و داستان برادران يوسف در سوره يوسف آيه 103 مى فرمايد ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك اين ماجرا از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى كنيم و همچنين پس از نقل داستان نوح در سوره هود آيه 49 مى فرمايد: تلك من انباء الغيب نوحيه اليك اين از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى كنيم .
بديهى است كه خداوند متعال اينگونه علم غيب را فقط به انبياء و اولياء خاصش عنايت مى فرمايد و دو آيه شريفه (26 و 27 سوره جن ) گواه اين مدعا است عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا * الا من ارتضى من رسول ... داناى نهان غيب است ، و كسى را بر غيب خود آگاه نمى كند مگر رسولانى كه مورد رضايت او هستند.
و همچنين در سوره بقره ، آيه 255 مى فرمايد: ... يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشى ء و من عليه ... :
خدا آنچه در پيش روى آنان و آنچه در پشت سرشان است مى داند، و به چيزى از علم او، جز به آنچه بخواهد احاطه نمى يابند ....
نتيجه :
گرچه آيه شريف و عنده مفاتح الغيب كه در بيان اصل شبهه به آن استدلال شده است دلالت دارد كه علم غيب مخصوص خدا است و كسى از آن اطلاعى ندارد، ولى در آيات ديگر قرآن برگزيدگان خدا و كسانى كه مشيت الهى به آگاهى آنان به علم غيب تعلق گرفته استثنا شده اند. بنابراين (انبياء اولياء و مومنين ) به گواهى قرآن كريم داراى علم غيب مى باشند ولى بهره انبياء و اولياء بيش از ساير مومنين است .
و در عين حال علم غيب آنان داراى چند ويژگى است :
* 1 - به هر اندازه اى كه باشد باز هم به لحاظ (كمى و كيفى ) محدود به حدود خاصى است .
* 2 - اكتسابى و عارضى است و ذاتى نيست .
* 3 - مسبوق به عدم است و ازلى نيست ، و داراى انتها است ، و سرمدى نمى باشد. (داراى ابتدا و انتها است و ازلى و سرمدى نيست ).
* 4 - نشات گرفته از فيض خود الهى است و مطابق واقع و حقيقت است .
البته پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و وارثان علمش (ائمه معصومين عليهم السلام ) در عمل كردن بر طبق آنچه را كه مى دانند و حتى آگاه ساختن ديگران به بخشى از آن نياز به دستور خداى متعال دارند و هر يك از اين سه مرحله (1 علم به غيبت ، 2 عمل بر طبق آن ، 3 اعلام به ديگران ) جداى از هم مى باشد و علم به غيبت هيچگاه مستلزم عمل بر طبق آن نيست و همچنين اعلام تمام يا بخشى از آن به مردم هيچ ضرورتى ندارد و منوط به تشخيص مصلحت است .
لازم به ذكر است چونكه مساءله علم غيبت داشتن پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليه السلام يكى از مسائل اعتقادى بسيار مهم است لذا نياز به توضيح بيشترى دارد پس مى گوئيم :
* كسى از همه چيز با خبر است كه در هر زمان و هر مكان حاضر و ناظر باشد و بر تمام اشياء احاطه كامل داشته باشد و او تنها ذات پاك خداوند متعال است ، او است كه استقلالا و به صورت نامحدود از آنچه بوده و خواهد بود آگاه است .
اما غير او كه وجودش محدود به زمان و مكان معينى است طبعا نمى تواند از همه چيز باخبر باشد خداوند در سوره نمل آيه 65 مى فرمايد: فان لا يعلم من فى السماوات و الارض الغيب الا الله و ما يشعرون ايان يبعثون اى پيامبر بگو كسانى كه در آسمانها و زمين هستند از غيب آگاهى ندارند جز خدا، و نمى دانند چه هنگام برانگيخته خواهند شد.
ولى اين منافات ندارد كه خدا بخشى از علم غيب را - كه مصلحت مى داند و براى تكميل رهبرى رهبران الهى لازم است در اختيار آنان بگذارد، و اين علم غيب مستقل و بالذات نيست بلكه علم غيب بالعوض است يعنى يادگيرى و تعلم از علام الغيوب آياتى از قرآن نيز بر اين معنى دلالت دارد كه قبلا به آنها اشاره شد الا من ارتضى من رسول كسى علم غيب ندارد جز رسولانى كه مورد رضايت او هستند.
جالب اينكه اصل اين شبهه و اشكال بر علم غيب داشتن على بن ابى طالب عليه السلام و پاسخ آن ذيل خطبه 128 (37) در نهج البلاغه آمده است .
امير المومنين عليه السلام در سال 36 هجرى پس از پايان يافتن جنگ جمل در شهر بصره به احنف بن قيس (38) فرمود: يا احنف كانى بن وقد سار بالجيش ... اى احنف گويا من او را مى بينم كه با لشكرى بدون غبار و بى سر و صدا به شهر بصره حمله ور مى شود و نسبت به حوادث و وقايع مهم آينده و كشتار و خونريزى هاى فراوانى كه بعدها در شهر بصره توسط صاحب الزنج و تركهاى مغول اتفاق خواهد افتاد خبر مى دهد.
در اين ميان يكى از اصحاب كه اين پيشگوئيها را شنيد گفت : اى امير مومنان از غيب سخن مى گوئى ؟ و به علم غيب آشنائى ؟
امام عليه السلام خنديد و به آن مرد كه از طايفه بنى كلب بود فرمود: اى برادر كلبى اين علم غيب نيست اين فراگرفته اى است از عالمى يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله علم غيب تنها علم قيامت است و آنچه خداوند سبحان در اين آيه برشمرده است : ان الله عنده علم الساعه و ينزل العبد و يعلم ما فى الارحام و ما تدرى نفس ماذا تكسب غدا و ما تدرى نفس باى ارض تموت ان الله عليم خبير (39) در حقيقت خدا است كه علم به قيامت نزد او است و ياران را فرو مى فرستد و آنچه را كه در رحمها است مى داند، و چه كسى نمى داند فردا چه به دست مى آورد و كسى نمى داند در كدامين سرزمين مى ميرد، در حقيقت خدا است كه داناى آگاه است .
سپس فرمود: خداوند سبحان از آنچه در رحمها قرار داد آگاه است ، پسر است يا دختر؟ زشت است يا زيبا، سخاوتمند است يا بخيل ، سعادتمند، (نيك بخت ) است يا شقى (بدبخت ) و چه كسى آتش گيره جهنم است و چه كسى در بهشت همراه پيامبران ؟.
اين است كه علم غيبى كه جز خدا كسى ذاتا آن را نمى داند و غير از آن علمى است كه خداوند به پيامبرش تعليم كرده و او به من آموخته است (علم غيب اكتسابى ) و برايم دعا نمود كه سينه ام آن را فرا گيرد و دلم آن علم را در خود بپذيرد اعضاى پيكرم را از آن مالامال سازد.
خلاصه يك رهبرى جهانى و همگانى آن هم در تمام زمينه هاى مادى و معنوى ، نياز به آگاهى بر بسيارى از مسائل دارد كه از ساير مردم پوشيده است ، نه تنها آگاهى از قوانين الهى بلكه آگاهى بر اسرار جهان هستى و ساختمان بشر و آنچه را انجام مى دهند، و ذخيره مى سازند و برخى از حوادث گذشته و آينده ، اين بخش از علم غيب را خداوند در اختيار رسولان و اوصياء آنان مى گذارد، و اگر نگذارد رهبرى آنان ناقص خواهد بود.
(ثانيا) اگر علم غيب مخصوص خدا است ، و محال است ديگران داراى علم غيب باشند پس چگونه در بسيارى از آيات قرآن تصريح شده كه برخى از پيامبران الهى داراى علم غيب بوده اند از آن جمله :
* عيسى بن مريم عليه السلام به پيروانش مى گفت : و انبوكم بما تاكلون و ما تدخرون فى يوتكم ... : (40) من به شما از آنچه مى خوريد و آنچه در خانه هايتان ذخيره مى سازيد خبر مى دهم .
* و همچنين عيسى بن مريم عليه السلام به امت خود از آينده خبر مى داد و مى گفت : و مبثرا بنى ياتى من بعدى اسمه احمد : (41) و به فرستاده اى كه پس از من مى آيد و نام او احمد است بشارتگرم .
* مورد ديگر هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يك راز را به يكى از همسرانش گفت و او آن راز را فاش كرد، آن حضرت به او خبر داد كه آن راز را فاش ساخته است قالت من انباك هذا قال نبانى العليم الخير (سوره مريم آيه 3) آن زن گفت چه كسى اين را به تو خبر داده ؟ گفت : مرا آن داناى آگاه به دقايق امور خبر داده است .
از آنچه گذشت به خوبى روشن شد كه خداوند متعال در صورت مصلحت برخى از انسانها (انبياء و اوصيا) را بر علم غيب مطلع مى سازد، و اين شبهه نيز ناتمام است و در پيشگوئيهاى موجود در نهج البلاغه اخبار الملاحم هيچگونه اشكال عقلى و يا شرعى وجود ندارد، بلكه موافق عقل و صريح آيات قرآن است ، و دليل ژرفائى علم و دانش دروازه علم رسول خدا صلى الله عليه و آله است .
جهت تكميل بحث در اينجا به يكى از آيات قرآن و چند حديث اشاره مى نمائيم : در قرآن كريم تاكيد شده كه هر كارى را انسان انجام مى دهد گذشته از اينكه در مشهد و محضر خدا است و او به همه چيز احاطه دارد و شاهد و ناظر بر اعمال ما است ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام نيز از تمامى اعمال ما آگاه مى شوند، خداوند متعال در (سوره توبه آيه 105) مى فرمايد:
و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المومنون (اى رسول ما) بگو عمل كنيد كه به زودى خدا و پيامبر او و مومنان (خالص ائمه معصوم عليهم السلام ) كردار شما را خواهند ديد.
مرحوم كلينى از يعقوب بن شعيب روايت مى كنند كه گفت : از امام صادق عليه السلام پرسيدم مقصود از والمومنون در اين آيه كيانند؟ فرمود: هم الائمه (اصول كافى ج 1 ص 219) حديث 2 يعنى مقصود، ائمه معصوم مى باشند.
مرحوم مجلسى نيز روايت كرده مردى به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرد دو روز است كه غذا نخورده ام آن حضرت فرمود: برو به بازار چون روز ديگر شد آن مرد گفت يا رسول الله ديروز رفتم به بازار، او به بازار رفت ديد كاروانى آمده و همراه خود كالا آورده است از آن كالا خريد و با يك دينار سود آن را فروخت دينار را گرفت و به خانه بازگشت روز ديگر به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله گفت : در بازار چيزى نيافتم .
سود كردى ، عرض كرد: آرى !
حضرت فرمود: پس چرا دروغ گفتى ، گفت : گواهى مى دهم كه تو صادقى و منظورم از خلاف واقع گفتن اين بود كه بدانم آيا شما از كارهاى مردم آگاهى داريد يا خير؟ و يقين من به پيامبرى شما زياده گردد، سپس حضرت فرمود: هر كس از مردم بى نيازى كند و از آنها چيزى نخواهد خداوند او را بى نياز مى سازد، و هر كس بر خود در سوالى را بگشايد و از مردم چيزى بخواهد خدا بر او هفتاد در فقر و مستمندى را مى گشايد كه هيچ چيز آن را برطرف نمى كند، از آن پس تمام مردم به دنبال كار و كوشش رفتند و ديگر در مدينه سائلى ديده نشد. (بحار الانوار: ج 18 ص 114)
مرحوم مجلسى روايت ديگرى را از ابو الصباح كنانى نقل كرده كه گفت : روزى به خانه امام باقر عليه السلام رفتم در خانه را كوبيدم ، كنيزى كه نوجوان و سينه برجسته اى داشت در را باز كرد، دستم را بر روى سينه اش ‍ گذاشتم و گفتم از آقايت برايم اجازه ملاقات بگير، ناگهان امام باقر عليه السلام از اندرون خانه فرياد زد: ادخل لا ام لك داخل شو اى كاش بى مادر شوى من وارد شدم و عرض كردم به خدا سوگند من به قصد شهوترانى اين كار را نكردم بلكه مقصودم تقويت و تكميل يقينم بود (مى خواستم ببينم آيا شما متوجه اين كار مى شويد يا نه ؟ و بدين وسيله معرفتم بيشتر شود).
حضرت فرمود: صداقت راست گفتى اگر گمان كنيد كه اين ديوارها همچنان كه مانع ديد شما است ، مانع ديد ما نيز مى باشد و ما توان ديدن پشت آنها را نداريم پس چه فرقى ميان ما و شما است ، و مبادا ديگر اين كار را تكرار كنى (حتى اگر براى آزمايش و تكامل يافتن معرفتت باشد). (42)
ابن ابى الحديد معتزلى در پاسخ از شبهه چگونگى خبر دادن امير المومنين عليه السلام از حوادثى كه بيش از شش قرن بعد اتفاق افتاده - نظير هجوم تاتار به شهر بغداد - گويد: بدان آنچه را كه امير المومنين از غيب گفته در زمان ما اتفاق افتاده و ما آن را چشمان خود ديديم ، و مردم از صدر اسلام به انتظار آن بودند (چونكه امير المومنين عليه السلام از آن خبر داده بود) تا اينكه قضا و قدر الهى آن را در عصر و زمان ما تحقق بخشيد اينان قوم تاتار بودند كه با هجوم چنگيز خان به سرزمينهاى شرقى اسلام شروع شد و با سقوط بغداد و تصرف آن توسط هلاكو خان - در اوائل قرن هفتم هجرى - خاتمه يافت . (43)
شبهه هفتم :
در نهج البلاغه از دنيا بسيار مذمت شده و در بسيارى از خطبه ها و كلمات قصار آن ، مردم به زهد و پارسائى و پشت كردن به لذتهاى مادى و ترك دنياى فانى به همان شيوه اى دعوت شده اند كه عيسى بن مريم عليه السلام پيروانش را به رهبانيت و ترك دنيا ترغيب مى نمود و آنان را از اقبال و توجه به دنيا برحذر مى داشت و حال آنكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است : لا رهبانيه فى الاسلام يعنى در اسلام رهبانيت نيست و كسى حق ندارد به كلى ترك دنيا كند و گوشه عزلت انتخاب نمايد و از اجتماع فاصله گيرد بنابراين نمى توان اينگونه سخنان را به على بن ابى طالب عليه السلام نسبت داد. (44)
پاسخ :
(اولا): پستى و بى ارزشى دنيا چيزى نيست كه بيان آن به يكى از شريعتهاى الهى نظير (شريعت عيسى ) اختصاص داشته باشد بلكه در تمام شرايع انبياء الهى امتها را از گرايش و اقبال به دنيا و لذتهاى فانى و پشت كردن به آخرت و جهان ابدى برحذر داشته اند و بر اين واقعيت كه حب الدنيا راس كار خطيئه محبت و علاقه به دنيا سرچشمه و در راس تمام گناهان است - تاكيد كرده اند.
و در دين مبين اسلام (كه كاملترين اديان الهى است ) نيز بر بى اعتبارى دنيا و فناپذيرى و بى ارزشى آن تاكيد فراوانى شده است .
و در بسيارى از آيات قرآن كريم و احاديث نبوى و روايات اهل بيت عليهم السلام و همچنين در نهج البلاغه با ذكر مثلهاى جالبى اين مطلب بيان شده است از جمله :
* 1 - در قرآن كريم سوره حديد آيه 30 خداوند متعال مى فرمايد:
اعلموا انما الحياه الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال و الاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتراه مصفرا ثم يكون حطاما و فى الاخره عذاب شديد و مغفره من الله و رضوان و ما الحياه الدنيا الا متاع الغرور :
بدانيد كه زندگى دنيا در حقيقت ، بازى و سرگرمى و آرايش فروشى شما به يكديگر و فزون جويى در اموال و فرزندان است (مثل آنها) چون مثل بارانى است كه كفار (كشاورزان ) را رستنى آن (باران ) به شگفتى اندازد سپس (آن كشت ) خشك شود و آن را زرد بينى آنگاه خاشاك شود و در آخرت دنيا پرستان عذابى سخت است و (مومنان را) از جانب خدا آمرزش ‍ و خشنودى است و زندگانى دنيا جز كالاى فريبنده نيست .

next page

fehrest page

back page