فهرست مطالب
بخش اول : سخنى درباره نهج البلاغه و گوينده آن
بخش دوم : فصاحت و بلاغت نهج البلاغه
بخش سوم : محتواى عميق (علمى و عرفانى ) و جامعيت نهج البلاغه
بخش چهارم : جاذبه فوق العاده نهج البلاغه
بخش پنجم : اسناد نهج البلاغه
اسناد نهج البلاغه از ديدگاه ابن ابى الحديد معتزلى
اسناد نهج البلاغه از ديدگاه شيخ محمد عبده مفتى مصر
اسناد نهج البلاغه از ديدگاه ابن خلكان
اسناد نهج البلاغه از ديدگاه ذهبى
بخش ششم : شبهاتى پيرامون نهج البلاغه و پاسخ آن
بخش هفتم : شخصيت والاى گردآورنده نهج البلاغه (سيد رضى رحمه الله )
تاليفات و كتابهاى سيد رضى رحمه الله :
سيد رضى و شعر:
نقابت سيد رضى :
بخش اول : سخنى درباره نهج البلاغه و گوينده آن
از آنجا كه نهج البلاغه مجموعه (خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار حكيمانه )
مولى الموحدين و امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام مى باشد، سخن گفتن
درباره آن كار آسانى نيست ، چرا كه ما توان آن را نداريم كه به عمق وجود اين گوينده
والامقام پى ببريم و از تمام زواياى فكر بلند و ايمان قوى و ملكات فاضله آن حضرت
آگاه شويم و نهج البلاغه را آن چنان كه هست بشناسيم .
على بن ابى طالب عليه السلام پس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برترين
مخلوق خدا است ابن عباس مى گويد: پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود:
لو ان الاشجار اقلام و البحر مداد و الجن حساب ، و الانس كتاب ما احصوا
فضائل على بن ابى طالب عليه السلام : (1)
اگر درختان قلم باشند و درياها مركب ، جنيان شماره گر، و انسانها نويسنده نمى
توانند فضائل على بن ابى طالب عليه السلام را شماره كنند.
استاد محمد تقى جعفرى در مقدمه ترجمه و تفسير نهج البلاغه مى گويد: هيچ
گونه جاى ترديد نيست كه ما نمى توانيم شخصيت على بن ابى طالب عليه السلام را،
مانند شخصيت هاى يك بعدى تاريخ نشان بدهيم و كتابش نهج البلاغه را هم به
عنوان كتابى كه يك شخصيت يك بعدى از خود به يادگار گذاشته است ، تلقى نماييم .
ما با انسانى سر و كار داريم كه هدف اعلايى براى زندگانى دارد، زمامدارى كه
عادل مطلق است ، داراى معرفتى در حد اعلى درباره انسان و جهان ، وابستگى به مبادى
عالى هستى ، خود را جزئى از انسان ديدن ، وابستگى مستقيم به خدا، تقوى و فضيلت در
حد اعلى ، پاكى گفتار و كردار و انديشه و نيت پاك ... و ده ها امتيازات از اين
قبيل كه در على بن ابى طالب به اتفاق تمام تواريخ ثبت شده است ،
قابل توضيح و تفسير با مفاهيم و ارزش هاى معمولى نمى باشد، زيرا براى آن جامعه و
يا افرادى كه زندگى جز تورم خود طبيعى چيز ديگرى نيست ، عناصر شخصيت
و امتيازات على عليه السلام و كتابش ، خيالاتى بيش نيست .
همچنين از ديدگاه مكتب هايى كه براى بشريت آغاز و انجامى جز همين خاك تيره و
تكاپويى جز براى گسترش خود طبيعى سراغ ندارند، على و نهج البلاغه اش
هرگز قابل شناخت و هضم نخواهد بود. (2)
ولى در عين حال آگاهى بر گوشه هايى از اين دو اقيانوس بى كران (على عليه السلام
و نهج البلاغه ) براى انسانهاى حق شناس و حقيقت جو و با معرفت
سهل و آسان است زيرا هر كس اندك آشنائى با على بن ابى طالب عليه السلام و تاريخ
زندگانى و سخنان و افكار و انديشه هاى او داشته باشد به خوبى مى داند او يك
انسان برتر است ، او آيتى از آيات بزرگ حق است او نسخه نادرى از كتاب وجود انسان
است .
و همچنين مى داند كه نهج البلاغه او كه پرتوى از وجود او است ، اقيانوسى
است بى كران و دريايى است پهناور و گنجينه اى است پرگهر، بوستانى است پر
گل و كانون معارف الهى است ، و خلاصه بعد از قرآن كريم و احاديث نبوى بهترين
مرجعى است براى همه نيازهاى انسان در مسير سعادت
بدون شك هرگاه كسى قصد كند كه در چنين ميدانى گام بگذارد بايد خود را براى
نوشتن كتابهاى قطورى آماده سازد، ولى هدف ما در اين نوشتار اين است كه تنها به
اشاراتى بسنده كنيم و به منظور آگاهى بيشتر در قسمتهاى آينده ، گفته هاى بعضى از
دانشمندان بزرگ شيعه و كسانى كه سالها با نهج البلاغه آشنا بوده و انس گرفته
اند، را نقل خواهيم كرد.
همچنين از افكار انديشمندان برخى از علماى اهل سنت ، و گواهى ارزنده دانشمندان مسيحى كه
فريفته گفته هاى آن بزرگ مرد عالم انسانيت شده اند بهره مند خواهيم شد.
بخش دوم : فصاحت و بلاغت نهج البلاغه
فصاحت يعنى درست سخن گفتن و با كلماتى صحيح و زيبا مطلب را بيان نمودن
، و از اينرو قرآن كريم فصيح ترين كلام است كه معانى را در الفاظى كوتاه و زيبا
بيان نموده است و همين خود يكى از جهات اعجاز قرآن به شمار مى آيد، يعنى ديگران از
اينكه همانند آن سخن بگويند عاجز و ناتوانند خداوند متعالى مى فرمايد:
قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القران لا ياتون بمثله و لو كان
بعضهم لبعض ظهيرا (3) (اى پيامبر) بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير
اين قرآن را بياورند (هرگز) مانند آن را نتوانند آورد هر چند بعضى پشتيبان بعضى
ديگر باشند.
و بلاغت يعنى سخن درست گفتن و كلام فصيح (درست و زيبا) را در جاى مناسب خود
به كار بردن .
فصحا و ادباى تمام ملل و اديان به فصاحت و بلاغت نهج البلاغه اعتراف و
اذعان دارند و ما در اينجا به عنوان نمونه به كلمات برخى از آنان اشاره مى نمائيم :
1 - گردآورنده نهج البلاغه سيد رضى قدس سره كه خود از قهرمانان ميدان
فصاحت و بلاغت بوده و گوى سبقت را از بسيارى از فصحا و بلغاى عرب برده ، و
ساليان درازى از عمر شريف خود را صرف جمع آورى گفته هاى آن حضرت كرده است ، در
مقدمه نهج البلاغه مى گويد: ... امير المومنين عليه السلام سرچشمه فصاحت و
منشا بلاغت و زادگاه آن است ، و از او اسرار بلاغت آشكار گشت و از وى قوانين و دستورات
آن گرفته شد، هر خطيب توانايى بر شيوه او راه يافت و به گفتار او يارى جست و با
اين حال او در ميدان پيش رفت و يكه تاز ميدان بوده ، و ديگران فرو ماندند ... زيرا در
كلام او نشانه هايى از علم خدا، و عطر و بويى از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله
مى باشد.
همچنين بعد از خطبه (16) مى گويد: در اين سخن كه از نزديكترين سخنان به حقيقت
فصاحت است لطايفى نهفته شده كه هيچ يك از سخن سنجان به پاى آن نمى رسد و بيش
از آنچه كه ما از آن به شگفتى فرو مى رويم ، شگفتى از آن به تعجب مى آيد!!! به
علاوه در آن ريزه كاريهايى از فصاحت است كه نه زبان قادر به شرح آن است و نه هيچ
انسانى مى تواند به عمق آن برسد و نه آنچه را من مى گويم ، جز آنان كه در فصاحت
پيشگام و ريشه دارند و مى توانند درك كنند (آرى ) و ما يعقلها الا العالمون : جز
دانشمندان آن را درك نمى كنند. (4)
2 - عزالدين عبدالحميد بن ابى الحديد معتزلى كه از دانشمندان معروف
اهل سنت در قرن هفتم هجرى است و يكى از شارحان معروف نهج البلاغه مى باشد - و كتاب
شرح نهج البلاغه خود را در 20 جلد نگاشته و بگفته خودش تاليف آن چهار
سال و هشت ماه (درست به اندازه دوران زمامدارى و خلافت ظاهرى حضرت على عليه السلام
) به طول انجاميده است - او در همين كتاب ، بارها در برابر فصاحت و بلاغت فوق العاده
نهج البلاغه سر تعظيم فرود آورده است و در مقدمه كتابش درباره على عليه السلام و
نهج البلاغه مى گويد: ... اما الفصاحه فهو عليه السلام امام الفصحاء و سيد
البلغاء و فى كلامه قبل : دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوقين ، و منه تعلم الناس
الخطابه و الكتابه ... .
امير المومنين على عليه السلام امام و پيشواى فصيحان و سرور بليغان است ، و درباره
كلامش (نهج البلاغه ) گفته شده است كه پائين تر از كلام خالق و برتر از كلام
مخلوقين است ، و مردم از او فن خطابه و سخنرانى و راه و رسم نويسندگى را آموخته اند.
(5) وى در جاهاى متعددى از كتابش نسبت به فصاحت و بلاغت نهج البلاغه تعبيرهاى
عجيبى دارد، از جمله :
(الف ) در جلد 11 صفحه 153 پس از شرح بخشى از خطبه (221) مى گويد : ... و
ينبغى لو اجتمع فصحاء العرب قاطيه فى مجلس و تلن عليهم ان يسجدوا له كما سجد
الشعراء لقول عدى بن الرقاع قلم اصاب من الدواه مدادها ... فلما
قيل لهم فى ذلك قالو انا نعرف مواضع السجود فى الشعركما تعرفون مواضع
السجود فى القرآن ... اگر تمام فصحاى عرب در يك مجلس اجتماع كنند و اين بخش
از خطبه براى آنها خوانده شود سزاوار است براى آن سجده كنند همانگونه كه شعراى
عرب هنگامى كه شعر معروف عدى بن الرقاع ، قلم اصاب من الدواه مدادها ... را شنيدند
براى آن سجده كردند و هنگامى كه از علت آن
سوال شد گفتند: ما محل سجود در شعر را مى شناسيم آنگونه كه شما
محل سجود را در آيات سجده قرآن مى شناسيد.
(ب ) در جلد 7 صفحه 214، هنگامى كه به مقايسه اجمالى ميان بخشى از كلام امير
المومنين عليه السلام با سخنان ابن نباته (6) خطيب معروف قرن چهارم هجرى مى
پردازد مى گويد : ... فليتامل اهل المعرفه بعلم الفصاحه و البيان هذا الكلام بعين
الانصاف يعلموا ان سطرا واحدا من كلام نهج البلاغه يسارى الف سطر منه
بل يزيد و بربى على ذلك .
آگاهان به علم فصاحت و بلاغت اگر اين گفتار على عليه السلام را با ديده انصاف
بنگرند مى دانند كه يك سطر نهج البلاغه مساوى هزار سطر از سخنان معروف ابن
نباته است بلكه بر آن فزونى مى گيرد و برترى مى جويد.
(ج ) و در جلد 2 صفحه 84، پس از نقل يكى از خطابه هاى ابن نباته در زمينه
جهاد كه در اوج فصاحت است و با اين عبارت از كلمات امير المومنين عليه السلام آميخته شده
است - ما غزى قوم فى عقر دارهم الا ذلوا يعنى هيچ قوم و ملتى در درون خانه
هايشان مورد هجوم دشمن واقع نشدند مگر اينكه خوار و
ذليل گشتند - ابن ابى الحديد مى گويد : به اين جمله بنگر و ببين چگونه از ميان
تمام خطبه ابن نباته فرياد مى كشد، فرياد فصاحت و بلاغت و به شنونده اش اعلام مى
دارد كه از معدنى غير از معدن بقيه خطبه برخاسته و از خاستگاهى غير از آن خاستگاه است
، به خدا سوگند همين يك جمله چنان خطبه ابن نباته را آراسته و زينت بخشيده آن گونه
كه يك آيه قرآن در لابه لاى يك خطبه معمولى درست همچون گوهرى درخشنده است كه
پيوسته نور افشانى مى كند، و روى بقيه سخن نور افشانى مى كند.
(د) در جلد 7 صفحه 201، در شرح خطبه (109) مى گويد : هر كس مى خواهد فنون
فصاحت و بلاغت را بياموزد و ارزش كلمات را نسبت به يكديگر درك كند در اين خطبه
بينديشد.
3 - جاحظ كه از بزرگترين ادبا و نوابغ عرب است ، و در
اوائل قرن سوم هجرى مى زيسته در جلد اول كتاب معروف و مشهور خود البيان و
التبيين - پس از نقل برخى از كلمات امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام
از آن جمله قيمه كل امرء ما يحسنه (7) يعنى ارزش هر كس همان است كه مى داند (به
اندازه علم و دانش و توانايى او است ) - مى گويد : اگر در تمام اين كتاب جز اين عبارت
نبود كافى بود، بلكه بالاتر از حد كفايت زيرا بهترين سخن آن است كه مقدار كمش تو
را از مقدار زيادش بى نياز كند، و مفهومش ظاهر و آشكار باشد، گويى خداوند جامه اى از
جلالت و عظمت و پرده اى از نور و حكمت بر آن پوشانده كه هماهنگ با نيت پاك و فكر
بلند و تقواى بى نظير گوينده اش مى باشد. البته خود سيد رضى قدس سره نيز
پس از اين حكمت مى گويد : اين از كلماتى است كه قيمتى براى آن تصور نمى شود،
و هيچ حكومتى هم سنگ آن نبوده ، و هيچ سخنى ، والايى آن را ندارد.
اين بخش را با سخن نويسنده معروف مسيحى لبنانى جورج جرداق در كتاب
ارزنده خود الامام على صوت العداله الانسانيه پايان مى دهيم .
او در پايان فصلى كه به بيان شخصيت على بن ابى طالب عليه السلام اختصاص داده
درباره نهج البلاغه چنين مى گويد: در بلاغت ، فوق بلاغتها است ، قرآنى است كه از
مقام خود اندكى فرود آمده سخنى است كه تمام زيبائيهاى زبان عرب را در گذشته و آينده
در خود جاى داده ، تا آنجا كه درباره گوينده آن گفته اند : سخنش پايين تر از كلام
خالق و بالاتر از كلام مخلوق است . (جلد 1، صفحه 47). (8)
* * *
بخش سوم : محتواى عميق (علمى و عرفانى ) و جامعيت نهج البلاغه
يكى از امتيازات فوق العاده نهج البلاغه مساله جامعيت و تنوع عجيب و محتواى
ژرف آن است و هر خواننده آگاهى در همان لحظات نخستين كه با آن آشنا مى شود نمى
تواند باور كند كه چگونه يك انسان بتواند اين همه گفتار نغز و سخنان شيرين و حساب
شده و دقيق در موضوعات كاملا مختلف بلكه متضاد را گردآورى كند و مسلما اين كار از غير
شخصيتى همچون امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام كه قلبش گنجينه اسرار
الهى و روحش اقيانوس عظيم علم و دانش است ، ساخته نيست همان كسى كه مى فرمايد:
علمنى رسول الله صلى الله عليه و آله الف باب من العلم و تشعب لى من
كل باب الف باب .
رسول خدا صلى الله عليه و آله هزار باب علم به من آموخت كه از هر يك از آن درها برايم
هزار در ديگر گشوده مى شود. (9)
در اين بخش نيز به گواهى چند نفر از دانشمندان اشاره مى كنيم :
1 - سيد رضى قدس سره گردآورنده نهج البلاغه گاهى در لابه لاى اين كتاب شريف
اشارات كوتاه و پر معنائى را در عظمت محتواى نهج البلاغه آورده است كه بسيار
قابل دقت و ملاحظه مى باشد از آن جمله است :
پس از ذكر خطبه (21) - ... فان الغايه امامكم و ان وراه كم الساعه تحدوكم تخففوا
تلحقوا فانما ينظر باولكم آخركم ... رستاخيز در جلو شما است ، و مرگ همچنان
شما را مى راند، سبكبار شويد، تا به قافله برسيد و بدانيد شما در انتظار
بازماندگان نگهداشته شده ايد - مى گويد: اين سخن اگر بعد از كلام خدا و كلام
رسول الله صلى الله عليه و آله با هر سخن ديگرى سنجيده شود از آن برترى خواهد
داشت ، و بر آن پيشى خواهد گرفت . (10)
2 - شارح معروف نهج البلاغه ابن ابى الحديد معتزلى در جلد 11 ص 153
مى گويد : من بسيار در شگفتم از مردى كه در ميدان جنگ چنان خطبه مى خواند كه
گواهى مى دهد طبيعتى همچون شيران دارد، سپس در همان ميدان هنگامى تصميم بر موعظه و
پند و اندرز مى گيرد، چنان سخن مى گويد، كه گوئى طبيعتى همچون راهبانى دارد كه
لباس مخصوص رهبانى را بر تن كرده و در ديرها زندگى مى كند، نه خون حيوانى را
مى ريزد، و حتى از گوشت هيچ حيوانى نمى خورد،، گاه در چهره بسطام بن قيس
و عتيبه بن حارث و عامر بن الطفيل (سه قهرمان معروف ميدان نبرد در
زمان جاهليت كه به آنها مثل زده مى شد) ظاهر مى شود، و گاه در چهره سقراط حكيم
و يوحنا و مسيح بن مريم ، من سوگند مى خورم به همان كسى كه تمام
امتها به او سوگند ياد مى كنند، من اين (خطبه الهاكم التكاثر) (11) را از پنجاه
سال قبل تاكنون بيش از هزار بار خوانده ام ، و هر زمان كه آن را خوانده ام ترس و وحشت و
بيدارى عميقى تمام وجود مرا در برگرفت و در قلب من اثر عميقى گذاشت و لرزه بر
اندامم انداخت . هر زمان در محتواى آن دقت كردم به ياد مردگان از خانواده و بستگان و
دوستانم افتادم و چنان پنداشتم كه من همان كسى هستم كه امام در لابه لاى اين خطبه
توصيف مى كند.
چقدر واعظان و خطيبان و فصيحان در اين زمينه سخن گفته اند و چقدر من در برابر سخنان
آنها به طور مكرر قرار گرفته ام ، اما در هيچ كدام از آنها تاثيرى را كه اين كلام در
دل و حاكم مى گذارد، نديده ام .
و همچنين در ج 16 صفحه 146 مى گويد : سبحان الله ! چه كسى اين همه امتيازات
گرانبها و ويژگيهاى شريف و ارزشمند را به اين مرد نمونه (على عليه السلام )
بخشيده ؟!!! چگونه مى شود يكى از فرزندان عرب مكه كه تنها در آن محيط زيسته و با
هيچ يك از فلاسفه همنشين نبوده ، در دقايق علوم الهيه و حكمت متعاليه ، از افلاطون و
ارسطو آگاهتر باشد، كسى كه با بزرگان عرفان و اخلاق هرگز معاشر نبوده ، در اين
باب برتر از سقراط باشد، كسى كه در ميان شجاعان پرورش يافته (چون
اهل مكه صاحبان تجارت بودند نه جنگجو) با اين
حال شجاعترين فردى باشد كه قدم بر روى زمين نهاده است ... . (12)
* * *
بخش چهارم : جاذبه فوق العاده نهج البلاغه
پيروان اهل سنت و علماى شيعه و ساير دانشمندان اسلامى و علما و دانشمندان مسيحى و تمام
كسانى كه با نهج البلاغه سروكار داشته اند و آن را با دقت مطالعه نموده اند بدون
استثناء از جاذبه نيرومند نهج البلاغه سخن گفته اند و خود را تحت تاثير و نفوذ آن
ديده اند. اين كشش و جاذبه نيرومند كه در خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار امام على عليه
السلام محسوس است انگيزه اصلى گروهى از دانشمندان براى شرح نهج البلاغه يا
نوشتن كتاب و مقاله درباره شخصيت على عليه السلام بوده است .
و ما ذيلا به مهمترين دلائل روشن اين جاذبه مى پردازيم :
1 - جذبه هاى اخلاقى و عرفانى نهج البلاغه به گونه ايست كه ارواح تشنه را با آب
زلال معرفت سيراب مى كند. در بسيارى از خطبه ها از جمله خطبه
اول و خطبه (91) خطبه اشباح هنگامى كه سخن از شناسائى خدا و جاذبه صفات
جمال و جلال او است گفتارش چنان اوج مى گيرد كه خواننده احساس مى كند بر
بال و پر فرشتگان سوار شده است و به دور دست ترين نقاطى كه انديشه انسانى از
آن فراتر نتواند رفت عروج مى كند. و چهره يك فيلسوف بزرگ الهى در نظرش مجسم
مى گردد كه ساليان دراز همه وقت سخن از توحيد گفته ، و آن چنان خدا را معرفى مى كند
كه انسان با چشم دل او را همه جا، در آسمانها، در زمين و درون جاى خود حاضر مى بيند و
روحش سرشار از انوار معرفت الهى مى گردد.
2 - در نهج البلاغه همه جا سخن از همدردى با طبقات محروم و ستمديده انسانها است همه
سخن از مبارزه با ظلم و بى عدالتى و بيدادگريهاى استثمارگران و طاغوتها است ، همه
جا سخن از بسط و گسترش عدالت اجتماعى و رفع هرگونه ظلم و تبعيض است ، همه جا
سخن از قسمت عادلانه و بالسويه بيت المال و برتر نبودن خويشاوندان در آن است ، تا
آنجا كه در خطبه (224) (13) مى خوانيم هنگامى كه
عقيل (برادر آن حضرت ) تقاضاى يك صاع (= 3 كيلو) از گندم بيت
المال بيش از حقش را نمود با آهن گداخته شده پاسخ شنيد!!!
امير المومنين على عليه السلام هشدار مى دهد كه هر جا نعمتهاى فراوانى روى هم انباشته
شده است حقوق از دست رفته اى در كنار آن به چشم مى خورد ما رايت نعمه موفوره الا و
بجنبها حقا مضيعا . (14)
3 - نهج البلاغه همه جا در مسير آزادى انسان از زنجيرهاى اسارت هوا و هوس كه او را به
ذلت و بدبختى مى كشاند، و همچنين اسارت ستمگران خودكامه و طبقات مرفه و پر
توقع ، گام برمى دارد و از هر فرصتى براى اين هدف مقدس استفاده مى كند و در خطبه
شقشقيه (خطبه 3) هشدار مى دهد كه در باز گرداندن روح آزادى و مساوات و عدالت كمترين
انعطافى نبايد نشان داد بلكه براى همين امر مقام والاى حكومت را پذيرفته است .
4 - نهج البلاغه و سخنان على عليه السلام در اعماق جان سالكان راه حق نفوذ
مى كند و در آن تاثير وصف ناپذيرى به وجود مى آورد، مانند (همام ) آن مرد زاهد و
عارفى كه از مولاى متقيان تقاضاى بيان اوصاف متقين را نمود - ابتداء حضرت امتناع
ورزيد، ولى او اصرار نمود - امام على عليه السلام آن خطبه عجيب و بى نظير و بى مانند
را بيان فرمود و بيش از يكصد صفت از صفات متقين را براى او برشمرد، او پس از
شنيدن آن خطبه صيحه اى زد و بر زمين افتاد و از دنيا رفت . (15)
اينگونه نفوذ سخن چيزى است كه در تاريخ سابقه ندارد.
آنگاه امام على عليه السلام فرمود: اما والله لقد كنت اخافها عليه - ثم
قال - اهكذا تصنع المواعظ البالغه باهلها؟ آه به خدا سوگند من از اين حادثه بر او
مى ترسيدم ! آيا موعظه هاى رسا و نيكو به كسانى كه اهلبيت دارند اين چنين تاثير مى
گذارد؟!!!
سيد رضى قدس سره كه خود يكى از ادباى مشهور عرب به شمار مى آيد پس از
نقل برخى از خطبه ها تعبيراتى دارد كه نشان مى دهد تا چه حد مردم با شنيدن اين خطبه
ها مفتون و مجذوب مى شدند، و يا خود او تحت تاثير امواج نيرومند جاذبه آن قرار
گرفته است .
از جمله : (الف ) در ذيل خطبه 83 (خطبه غراء) مى گويد: و فى الخير انه لما خطب
يهذه الخطيه اقشعرت له الجلود و بكت العيون و رجفت القلوب در خبر آمده است ، هنگامى
كه على عليه السلام اين خطبه را ايراد فرمود، بدنها به لرزه در آمده ، چشمها گريان
شدند و دلها به اضطراب و تپش افتادند. (16)
(ب ) در ذيل خطبه (28) مى گويد : اگر سخنى باشد كه مردم را به سوى زهد
بكشاند و به عمل كردن براى آخرت وادار سازد، همين سخن است كه مى تواند دلبستگى
انسان را از آرزوهاى طولانى قطع كند، و جرقه بيدارى و آگاهى و نفرت از
اعمال زشت را در دل او بيفروزد.
ابن ابى الحديد معتزلى در شرح خطبه (109) مى گويد : تاثير و جاذبه اين خطبه
چنان است كه اگر آن را بر انسان بى دين و ملحدى كه مصمم است رستاخيز و قيامت را با
تمام قدرت نفى كند بخوانند قدرتش درهم مى شكند و دلش را در وحشت فرو مى برد و
اراده منفى او را تضعيف مى كند و تزلزل در بنياد اعتقاد او ايجاد مى نمايد. پس خداوند
بزرگ گوينده اش را از اين خدمت به اسلام جزاى خير دهد، بهترين جزايى كه به ولى از
اوليايش داده است ، چه جالب بود ياريش براى اسلام ، گاه با دست و شمشير و گاه با
زبان و بيان ، و گاه با قلب و فكرش آرى او سيد المجاهدين و ابلغ الواعظين و رئيس
الفقهاء و المفسرين و امام اهل العدل و الموحدين است (آقا و سرور مجاهدان ، بهترين
واعظان ، رئيس فقيهان و مفسران و امام اهل عدل و موحدان مى باشد). (17)
* * *
بخش پنجم : اسناد نهج البلاغه
گرچه سيد رضى قدس سره تمام نهج البلاغه (خطبه ها، نامه ها و كلمات
قصار) را جهت اختصار به صورت روايت مرسل گردآورى كرده ، يعنى اسنادى
كه آنها را به طور متصل به امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام برساند ذكر
نكرده است ، و همين ارسال و حذف اسناد خطبه ها سبب شده كه برخى در آن تشكيك كنند
مخصوصا آنها كه تصور مى كردند وجود نهج البلاغه به خاطر محتواى
مستدل و بسيار عالى آن ممكن است سندى بر حقانيت مذهب شيعه و دليلى بر فضيلت و
برترى امام على عليه السلام بر تمام صحابه گردد و اين را بهانه و دستاويزى
براى منزوى ساختن اين كتاب ارزشمند در افكار عمومى مسلمانان قرار دادند.
ولى از آنجا كه نهج البلاغه داراى متنى قوى و محتوائى عالى است ،
خوشبختانه اين وسوسه ها تاثيرى در افكار انديشمندان اسلامى نگذاشته و علماى اسلام
(اعم از شيعه و سنى ) زبان به توصيف و ستايش آن گشوده و اسرار و دقائق آن را تبيين
كرده اند، و همچنانكه قرآن كريم را مفسران زيادى تفسير كرده و مترجمان بسيارى آن را
به زبانهاى گوناگون ترجمه نموده اند، نهج البلاغه را نيز بسيارى از
علماى شيعه و اهل سنت شرح داده اند و به زبانهاى متعددى ترجمه شده است .
هر كس در خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار نهج البلاغه دقت كند و در مضامين آن بينديشد و
به گوشه اى از اسرار آن آگاه شود، اعتراف خواهد نمود كه اينها سخن يك انسان
معمولى نيستند، اينها سخنانى است شبيه سخنان پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و
آله و يا شخصيتى همانند او، و به همين جهت درباره آن گفته شده برتر از كلام مخلوق
و پائين تر از كلام خالق است . از آنچه گذشت به اين نتيجه مى رسيم كه :
* محتواى عالى و قوت مضامين نهج البلاغه
دليل روشن بر صدور آن از امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام است ، و به
مقتضاى آفتاب آمد دليل آفتاب در صحت انتساب آن به آن حضرت هيچگونه شك و
ترديد نخواهيم كرد.
* چه كسى احتمال مى دهد كه يك فرد عادى يا دانشمندى توانا آنها را
جعل كرده و به آن حضرت نسبت داده باشد؟! زيرا اگر آن شخص
اهل تقوى باشد اين كار حرام و خلاف شرع را هرگز مرتكب نخواهد شد، و اگر
اهل تقوى نباشد، در اين كار چه سودى عائد او مى گردد؟!! بلكه اگر كسى توانائى
انجام چنين كار مهمى را داشته باشد قطعا آن را به خودش نسبت مى دهد كه افتخارى بس
بزرگ براى خود و فرزندانش خواهد بود!! و بدين وسيله بر تمام خطبا و فصحاى عالم
برترى خواهد جست .
* از آن گذشته با شناختى كه از شخصيت و وثاقت و تقوا و بزرگى مقام سيد رضى
قدس سره داريم مى دانيم تا او خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار را در منابع معتبر
نديده و يا از اشخاص موثق و مورد اعتماد نشنيده باشد
محال است اينگونه قاطعانه آنها را به امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام نسبت
دهد!!! او در سرتاسر نهج البلاغه به طور قطع و يقين مى گويد: و من خطبه له عليه
السلام از خطبه هاى آن حضرت است و من كتاب له عليه السلام از نامه هاى آن حضرت است
و من كلام له عليه السلام از سخنان آن حضرت است .
چگونه ممكن است دانشمندى پارسا و متقى و عالمى بزرگوار همچون سيد رضى قدس سره
سخنانى را به جد بزرگوارش و امام معصومش نسبت دهد بدون اينكه اسناد معتبر و موثقى
براى آن پيدا كرده باشد؟!!!
اسناد نهج البلاغه از ديدگاه ابن ابى الحديد معتزلى
ابن ابى الحديد معتزلى يكى از علماى بزرگ
اهل سنت در كتاب شرح نهج البلاغه (جلد 10 صفحه 128) مى گويد: بسيارى از سران
اهل هوا و هوس ادعا مى كنند كه قسمت اعظم خطبه هاى نهج البلاغه سخنانى است كه
توسط برخى از فصيحان شيعه از جمله سيد رضى قدس سره انشا گرديده و به امام
على عليه السلام نسبت داده شده و در حقيقت سخن او نمى باشد!!!
اينگونه افراد كسانى هستند كه چشمانشان در اثر عصبيت و عناد كور گشته و از صراط
مستقيم منحرف شده اند و هيچگونه اطلاع و آشنائى با شيوه هاى سخن گفتن ندارند و من با
مختصر سخنى اشتباه آنان را روشن مى نمايم و مى گويم :
شما كه در نهج البلاغه تشكيك مى كنيد، از دو
حال خارج نيست يا اينكه مى گوئيد تمام نهج البلاغه ساخته ديگران است ، يا برخى از
آن :
(صورت اول ) قطعا باطل است چونكه صحت اسناد بعضى از آن به امير المومنين عليه
السلام به تواتر ثابت شده است و ما به آن يقين داريم و تمام يا اكثر محدثان و تاريخ
نويسان ، غير شيعه بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه را
نقل كرده اند و چونكه شيعه نيستند نمى توان به آنها غرض ورزى خاصى را نسبت دهيم .
(و اما صورت دوم ) و ادعاى اينكه بخشى از نهج البلاغه گفته هاى امام على عليه السلام
نيست ، اين احتمال نيز نادرست است زيرا كسى كه با سخنرانى و خطابه مانوس باشد و
ذوق ادبيات عربى داشته و از علم بيان چيزى بداند حتما ميان كلام فصيح و غير آن و
همچنين ميان كلام فصيح و فصيح تر فرق مى گذارد، و اگر كتابى به دستش رسد كه
در آن سخنان جمعى از گويندگان مشهور با سخنان فقط دو نفر از آنان نوشته شده
باشد حتما ميان آن دو سخن فرق مى گذارد و شيوه سخن گفتن هر كدام را مى شناسد، مثلا
اگر در لابه لاى ديوان شعر ابى تمام كسى ابياتى را از پيش خود اضافه كند، افراد
با ذوق و شعر شناس به راحتى آن اشعار دخيل را تشخيص مى دهند، و اگر شما در نهج
البلاغه دقت كنيد خواهيد ديد تمام آن همچون آب
زلال واحد و با يك شيوه و يك نفس گفته شده و همانند جسم بسيطى است كه ماهيت تمام
اجزاء آن يكسان است .
نهج البلاغه نظير قرآن عزيز اول آن همانند وسطش و وسط آن همچون آخرش و هر آيه اى
از آن در فن فصاحت و راه و روش و نظم سخنرانى همچون ديگر آيات و سوره ها است ، و
اگر برخى از خطبه هاى نهج البلاغه ساختگى و فقط قسمتى از آن سخنان على عليه
السلام بود هرگز اينگونه يكنواخت نبود.
بنابراين با اين دليل واضح و روشن ثابت شد كسانى كه گمان مى كنند تمام نهج
البلاغه يا بخشى از آن ساختگى است ، در گمراهى به سر مى برند.
از آن گذشته اگر ما اين معنى را بپذيريم و در نهج البلاغه تشكيك كنيم ديگر هيچ
اطمينان به هيچ حديثى پيدا نخواهيم كرد و در همه چيز و هر نقلى اين
احتمال خواهد آمد كه نادرست باشد و ساخته شخصى يا اشخاص ديگرى بوده و به
پيامبر يا يكى از خلفا به دروغ نسبت داده شده است و هر پاسخى را كه اين گوينده نسبت
به احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و با يكى از اصحاب مى دهد، و ياوران على عليه
السلام مى توانند به همان دليل استدلال كنند در نسبت دادن نهج البلاغه و غير آن به امير
المومنين عليه السلام و اين مطلب بسيار واضح و آشكار است .
اسناد نهج البلاغه از ديدگاه شيخ محمد عبده مفتى مصر
شيخ محمد عبده يكى ديگر از علماى بزرگ اهل سنت و مفتى مصر در مقدمه شرحش بر نهج
البلاغه به طور قطع تمام آن را از سخنان امير المومنين عليه السلام مى شمارد و
مى گويد : ... ذلك الكتاب الجليل ، هو جمله ما اختاره السيد الشريف الرضى رحمه
الله من كلام سيدنا و مولانا امير المومنين على بن ابى طالب كرم الله وجهه جمع متفرقه ،
و سماء هذا الاسم نهج البلاغه و لا اعلم اسما اليق بالدلاله على معناه منه ، و ليس فى
وسعى ان اصف هذا الكتاب بازيد ممادل عليه اسمه و لا ان آتى بشى ء فى بيان مزيته
فوق ما اتى به صاحب الاختيار :
... آن كتاب ارزشمند برگزيده ايست كه آن را سيد شريف رحمه الله از سخنان آقا و
مولايمان امير المومنين على بن ابى طالب - كرم الله وجهه - گزينش و انتخاب نموده و در
يكجا جمع كرده و پراكندگى آنها را بر طرف ساخته و آن را نهج البلاغه
ناميده است و هيچ نامى را سزاوارتر از آن سراغ ندارم كه دلالت بر معانى و محتواى آن
كند، و من از توصيف اين كتاب و بيان ويژگيهاى آن - بيش از آنچه نامش بر آن دلالت دارد
و جز آنچه را كه گرد آورنده آن گفته است - عاجز و ناتوانم !!.
اسناد نهج البلاغه از ديدگاه ابن خلكان
ابن خلكان در كتاب وفيات الاعيان جلد 3، صفحه 313، در بيان حالات سيد
مرتضى رحمه الله (برادر سيد رضى رحمه الله ) مى گويد : ... مردم در اينكه چه
كسى مجموعه (خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار) نهج البلاغه را گردآورى كرده اختلاف
كرده اند آيا سيد مرتضى اين كار را كرده و يا برادرش سيد رضى ؟ و گفته شده
نهج البلاغه سخنان على عليه السلام نيست بلكه ساخته و پرداخته همان كسى
است كه آن را جمع آورى كرده و به على نسبت داده است و خدا به حقيقت امر داناتر است
(والله اعلم ).
و ظاهرا ابن خلكان اولين كسى است كه در اعتراض بر نهج البلاغه را گشوده و بذر
تشكيك در انتساب آن به امير المومنين عليه السلام را فشانده است ، و پس از او صفدى در
الوافى بالوفيات و يافعى در مراه الجنان جلد 3، صفحه 55، و ذهبى
در ميزان الاعتدال جلد 1، صفحه 101، و ابن حجر در لسان الميزان جلد
4، صفحه 223، و برخى ديگر از او پيروى كرده اند، و شبهاتى بسيار ضعيف و نادرست
مطرح كرده اند، و علماى شيعه و اهل سنت در گذشته و
حال با ادله علمى و براهين منطقى پاسخ آنها را داده اند.
و در پاسخ به ابن خلكان مى گوئيم : او در حقيقت نسبت به نهج البلاغه دو شبهه را
مطرح ساخته است :
(الف ) اينكه مردم اختلاف كرده اند كه آيا سيد مرتضى نهج البلاغه را جمع آورى كرده
يا سيد رضى ؟!!!
(ب ) آيا اين مجموعه سخنان امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام مى باشد يا
سخنان كسى است كه آنها را جمع آورى كرده ؟ خواه سيد مرتضى باشد يا سيد رضى !!!
و هر دو اشكال او نادرست است ، زيرا:
اولا: هيچ كس نهج البلاغه را به سيد مرتضى نسبت نداده ، و اى كاش ابن خلكان يك نفر
از آن كسانى را كه چنين اختلافى كرده اند نام مى برد!! و با اينكه كتابهاى زيادى
قبل از وفيات الاعيان نوشته شده احدى از اين اختلاف نام نبرده است .
و ثانيا: مسلما كتابهاى المجازات النبويه و حقائق
التاويل و خصائص الائمه از تاليفات سيد رضى است و او در اين كتابها
مكرر يادآور شده است كه خودش نهج البلاغه را جمع آورى كرده است .(18)
و همچنين سيد شريف رضى رحمه الله بعد از بسيارى از خطبه هاى نهج البلاغه
مطالبى را با جمله قال الرضى ... بيان كرده و اگر ابن خلكان حتى يك مرتبه اين كتاب
شريف را مطالعه كرده بود ديگر اين شبهه را مطرح نمى نمود، بلكه كسى كه كتابى را
اصلا نديده و از اهل اطلاع درباره آن چيزى نپرسيد، چگونه مى تواند در آن تشكيك كند؟!!!
و ثالثا: كتابهاى بسيارى قبل از سيد رضى رحمه الله تاليف شده كه به طور
پراكنده بخشى از خطبه ها و نامه ها و كلمات قصار را نهج البلاغه با غالب
آنها در آن كتابها موجود است و كلا از امير المومنين عليه السلام روايت شده ، و اين به
خوبى نشان مى دهد كه اين كلمات قبل از سيد رضى رحمه الله نيز در ميان مردم بويژه
دانشمندان و راويان حديث ، مشهور و معروف بوده و به عنوان سخنان آن حضرت
نقل مى شده . (19) و شايد به همين جهت سيد رضى رحمه الله اسناد آن را حذف كرده
است ، و حتى به نظر برخى از مورخان آنچه از سخنان امير المومنين عليه السلام در ميان
مردم شهرت داشته خيلى بيش از آن مقدارى است كه سيد رضى رحمه الله آنها را گلچين و
انتخاب نموده و در كتاب نهج البلاغه گردآورى كرده است . و لذا در ابتداى كتاب گفته
است المختار من خطب امير المومنين عليه السلام گزيده اى از خطبه هاى امير المومنين
عليه السلام .
جاحظ دانشمند معروف اهل سنت در كتاب البيان و التبيين جلد 1، صفحه 83
مى گويد: خطبه هاى على - كرم الله وجهه - مدون و محفوظ و مشهور بوده است .
مسعودى كه يكى از مورخين معروف است و حدود يك قرن
قبل از سيد رضى مى زيسته در مروج الذهب جلد 2، ص 419 درباره خطبه هاى
امير المومنين عليه السلام مى گويد : ... والذى حفظ الناس عنه من خطبه فى سائر
مقاماته اربع ماه و نيف و ثمانون خطبه ... آنچه مردم از خطبه هاى آن حضرت در
موارد مختلف حفظ كرده اند چهار صد و هشتاد و اندى خطبه است .
سبط ابن جوزى كه يكى از علماى معروف
اهل سنت است در تذكره الخواص صفحه 128، از سيد مرتضى رحمه الله
نقل مى كند كه فرموده است : چهارصد خطبه از خطبه هاى امير المومنين عليه السلام به
دست من رسيده است ... .
سيد عبدالزهراء الحسينى الخطيب قدس سره يكى از علما و محققان نجف اشرف در كتاب
ارزشمند خود مصادر نهج البلاغه و اسانيده يا بررسى دقيق در اين كتاب آنچه
در نهج البلاغه آمده است از (114) كتاب ديگر گردآورى كرده كه بيش از بيست كتاب از
آنها مربوط به دانشمندانى است كه قبل از سيد رضى مى زيستند، و حتى برخى از آنان
قبل از آنكه سيد رضى به دنيا آمده باشد آن كتابها را نگاشته اند.
ناگفته نماند خود سيد رضى نيز در نهج البلاغه در برخى از موارد مستند خود را ذكر
مى كند، و جمعا از (15) ماخذ نام مى برد. (20) بنابراين اين هر دو
اشكال ابن خلكان نادرست و بى ارزش است .
اسناد نهج البلاغه از ديدگاه ذهبى
چنانكه گفتيم بذر تشكيكى را كه ابن خلكان افشاند پس از سالها ثمره اش نمايان
گشت و برخى از دانشمندان متعصب از اهل سنت تحقيق نكرده همان اشتباه را مرتكب شدند. از آن
جمله ذهبى در ميزان الاعتدال (جلد 1، ص 101 - 102) در شرح
حال سيد مرتضى مى گويد : على بن الحسين موسوى (الشريف المرتضى المعتزلى )
صاحب تصانيف بسيار در سال (430 ه ) در سن 80 سالگى فوت كرد و او متهم است كه
كتاب نهج البلاغه را وضع كرده ، و در بسيارى از علوم به طور جدى شركت
داشته ، و كسى كه كتاب او نهج البلاغه را مطالعه كند يقين پيدا خواهد كرد كه
آن به دروغ به امير المومنين عليه السلام نسبت داده شده است .
پاسخ
تمام اشكالهايى را كه در پاسخ به ابن خلكان گفتيم ، بر ذهبى نيز وارد است و از
گفته او نيز معلوم مى شود كه كتاب نهج البلاغه را نديده و مطالعه نكرد و
ندانسته آن را به سيد مرتضى نسبت داده است ، و با بى شرمى و وقاحت سيد شريف
مرتضى را متهم به دروغ و جعل و تزوير ساخته و عجولانه در قضاوت نادرست را انجام
داده است :
1 - آنجا كه گفته : او (سيد مرتضى ) متهم است كه كتاب نهج البلاغه را
وضع كرده .
و حال آنكه اين كتاب هيچ ارتباطى به سيد مرتضى ندارد و كسى كه آن را جمع آورى
كرده است سيد رضى است !!!
2 - آنجا كه گفته : كسى كه كتاب او نهج البلاغه را مطالعه كند يقين پيدا
خواهد كرد كه آن به دروغ به امير المومنين عليه السلام نسبت داده شده است .
پاسخ
تمام اشكالهايى را كه در پاسخ به ابن خلكان گفتيم ، بر ذهبى نيز وارد است و از
گفته او نيز معلوم مى شود كه كتاب نهج البلاغه را نديده و مطالعه نكرده و
ندانسته آن را به سيد مرتضى نسبت داده است ، و با بى شرمى و وقاحت سيد شريف
مرتضى را متهم به دروغ و جعل و تزوير ساخته و عجولانه در قضاوت نادرست را انجام
داده است :
1 - آنجا كه گفته : او (سيد مرتضى ) متهم است كه كتاب نهج البلاغه را
وضع كرده .
و حال آنكه اين كتاب هيچ ارتباطى به سيد مرتضى ندارد و كسى كه آن را جمع آورى
كرده است سيد رضى است !!!
2 - آنجا كه گفته : كسى كه كتاب او نهج البلاغه را مطالعه كند يقين پيدا
خواهد كرد كه آن به دروغ به امير المومنين عليه السلام نسبت داده شده است .
اين قضاوت نيز نادرست است زيرا هزاران نفر از انديشمندان و بزرگان شيعه و
اهل سنت نهج البلاغه را خوانده اند و حتى يك نفر از آنها ادعا نكرده كه چنين يقينى
برايش حاصل شده باشد.
بلكه چنانكه گذشت ابن ابى الحديد آن دانشمند بزرگ
اهل سنت در شرح خطبه الهاكم التكاثر - 221 مى گويد : من سوگند مى خورم به
همان كسى كه تمام امتها به او سوگند ياد مى كنند، من اين خطبه را از پنجاه
سال قبل تاكنون بيش از هزار بار خوانده ام و هر زمان آن را خوانده ام ، ترس و وحشت و
بيدارى عميقى تمام وجود مرا در بر گرفت ، و در قلب من اثر عميقى گذاشت ، و در
اعضاى پيكرم لرزش انداخت ... . (21)
از ذهبى متعصب بايد سوال شود چگونه ابن ابى الحديد با خواندن نهج البلاغه يقين
نكرده كه آن خطبه ها به دروغ به امير المومنين عليه السلام نسبت داده شده است ، بلكه
آيا اينگونه تاثير معنوى عميق جز از سخنان شخصيتى همچون على بن ابى طالب عليه
السلام امكان پذير است ؟!!!
* * *
بخش ششم : شبهاتى پيرامون نهج البلاغه و پاسخ آن
شبهه اول :
در نهج البلاغه برخى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله مورد اعتراض واقع شده
اند، رو به آنان توهين و نسبت غصب خلافت داده شده است ، و از آنجا كه تمام صحابه
پيامبر صلى الله عليه و آله عادل مى باشند لذا به نظر نمى رسد كه اينگونه خطبه ها
از سخنان امير المومنين على بن ابى طالب عليه السلام بوده باشد. (22)
پاسخ :
چنانچه با دليل و برهان قطعى فاسق بودن و حتى منافق بودن برخى از صحابه ثابت
شود، اين شبهه ساقط خواهد شد.
پس مى گوئيم :
* صحبه در لغت به معناى معاشرت است خواه كوتاه مدت باشد يا دراز مدت ،
خواه بيان دو نفر مسلمان باشد يا ميان كافر و مسلمان . (اسد الغايه تاليف ابن اثير، ج
1 ص 3).
* و تمام فرق اسلامى بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه لفظ صحابه بر
حسب اصطلاح تمام كسانى را كه اسلام آورده اند يا تظاهر به اسلام كرده اند،
شامل مى گردد.
* بسيارى از اهل سنت تمام صحابه را با همين معناى وسيع
عادل مى دانند ولى ديگر فرق اسلامى اين نظريه را
قبول ندارند زيرا هيچ دليلى بر عدالت تمام صحابه وجود ندارد بلكه در ميان
صحابه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله همچون ياران تمام پيامبران و ديگر
ملل و اقوام ، افرادى صالح و شايسته و افرادى فاسق و تبهكار و حتى منافق وجود داشته
است و در قرآن كريم به هر سه گروه اشاره شده است و حتى يكى از سوره هاى قرآن به
نام منافقين نام گذارى شده است .
بنابراين اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به سه گروه
(عادل ، فاسق و منافق ) تقسيم مى شوند.
و نظريه عدالت تمام صحابه صحت ندارد زيرا:
اولا: اين نظريه بر خلاف قرآن كريم است و با برخى از آيات قرآن در تعارض است و
از باب نمونه و مثال سه مورد از آن را يادآورى مى كنيم :
(مثال
اول ) خداوند متعال در (سوره صف آيه 7) مى فرمايد: و من اظلم ممن افترى على الله
الكذب و هو يدعى الى الاسلام و الله لا يهدى القوم الظالمين و چه كسى در جهان
ستمگرتر از آن كس است كه با وجود آنكه به سوى اسلام فراخوانده مى شود، او بر خدا
افترا و دروغ مى بندد؟ و خدا هيچ قوم ستمگرى را هدايت نخواهد كرد.
اين آيه درباره عبدالله بن ابى سرح نازل شده (كه بعدها از طرف عثمان والى مصر
گرديد) او همان كسى است كه بر خدا افترا بست و پيامبر خونش را هدر ساخت و فرمود
كشتن او مباح است حتى اگر به پرده هاى كعبه چسبيده باشد.
مولف سيره خلبيه (در باب فتح مكه ) مى نويسد: عثمان او را در روز فتح مكه نزد
رسول خدا آورد و برايش طلب امان كرد رسول خدا مدتى سكوت كرد تا شايد در اين
فاصله كسى او را بكشد - چنانكه خود آن حضرت بعدا بيان فرمود - ولى كسى به اين
كار اقدام نكرد و پيامبر مصلحت دانست كه به او امان دهد.
(مثال دوم ) خداوند متعال در سوره توبه (آيه هاى 75 - 77) مى فرمايد و منهم من عاهد
الله لئن اتانا من فضله لنصدقن و لنكونن الصالحين * فلما آتاهم من فضله بخلوا به و
تولوا و هم معرضون * فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلقوا الله ما
وعدوه و بما كانوا يكذبون :
و از آنان كسانى هستند كه با خدا عهد كرده اند كه اگر از كرم خويش با ما عطا كند،
قطعا صدقه خواهيم داد و از شايستگان خواهيم شد * پس چون از
فضل خويش به آنان بخشيد بدان بخل ورزيدند، و به
حال اعراض رو بر تافتند * در نتيجه به سزاى آنكه با خدا خلف وعده كردند و از آن
روى كه دروغ مى گفتند در دلهايشان تا روزى كه او را ديدار مى كنند - پيامدهاى نفاق را
باقى گذارد.
اين آيات اشاره به داستان ثعلبه است او از
رسول خدا خواست تا از خداوند متعال بخواهد به او مالى عطا كند.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به او فرمود: واى بر تو اى ثعلبه
مال اندكى كه شكرش را به جا آورى ، بهتر است از
مال زيادى كه طاقت شكرش را نداشته باشى .
ثعلبه گفت : به خدائى كه تو را مبعوث فرموده سوگند، اگر خدا به من
مال و ثروتى عطا كند، حتما حق هر صاحب حقى را به او خواهم پرداخت .
آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كرد و خداوند به وى ثروت زيادى روزى فرمود و
رفته رفته ثروتش بسيار شد و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله زكات اموالش را
طلب كرد ثعلبه بخل ورزيد و گفت زكات نوعى جزيه است و من مسلمانم و نبايد جزيه
بدهم و زكات مالش را نپرداخت .
پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله ثعلبه زكات مالش را نزد ابوبكر فرستاد،
لكن ابوبكر آن را نپذيرفت و در زمان عمر براى او فرستاد عمر نيز آن را نپذيرفت تا
آنكه ثعلبه در زمان عثمان به هلاكت رسيد. (23)
(مثال سوم ) خداوند متعال در سوره سجده آيه 18 مى فرمايد:
افمن كان مومنا كمن فاسقا لا يستوون آيا كسى كه مومن است همچون كسى كه
نافرمان است ؟ يكسان نيستند.
به اجماع مفسران و محدثان شيعه و اهل سنت مقصود از مومن در اين آيه على بن ابى طالب
عليه السلام است و مراد از فاسق ، وليد بن عقبه است (البته همين وليد فاسق از طرف
عثمان والى كوفه شد و سپس از طرف معاويه و يزيد والى مدينه گرديد.) (24)
آيا مى شود عدالت تمام صحابه را پذيرا شويم و
حال آنكه :
در مثال اول بيان شده كه عبدالله بن ابى سرح بر خدا افترا زده و قصد تحريف كتاب
خدا را داشته و او از تمام خلق ستمكارتر است ، و
محال است كه هدايت شود زيرا كه خداوند گروه ستمكاران را هدايت نخواهد كرد؟
و در مثال دوم خداوند بر نفاق درونى ثعلبه حكم كرده و فرموده كه او از دروغگويان است
.
و در مثال سوم بيان فرموده كه وليد بن عقبه فاسق و
اهل آتش است و براى او نجاتى از آتش جهنم نيست . او كسى است كه در زمان استانداريش
در كوفه نماز صبح را (در اثر مستى ) چهار ركعت خواند و گفت اگر بخواهيد بيشتر مى
خوانم ، ولى در عين حال برخى از اهل سنت ، معتقدند كه اين هر سه نفر (عبدالله بن ابى
سرح ، ثعلبه و وليد بن عقبه ) چونكه از صحابه مى باشند پس عادلند و تكذيب آنان
جايز نيست ، بلكه محكوم به پاكى و نزاهت بوده و
اهل بهشتند و هيچ كدام داخل جهنم نخواهند رفت .
آيا پذيرفتن حكم خدا سزاوارتر است يا تقليد كوركورانه و
قول بدون ذليل ؟
و ثانيا: اين نظريه بر خلاف سنت نبوى است و با برخى از احاديث در تعارض است از
جمله :
* 1 -) ذوالئديه كه از صحابه به ظاهر زاهد و عابد بود و مردم از كثرت
عبادت او در شگفت بودند نمونه جالبى براى تعارض نظريه عدالت تمام صحابه يا
سنت نبوى است زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره مى فرمود: او مردى است كه
در چهره اش اثرى از شيطان است .
ابن حجر عسقلانى در لاصابه فى تمييز الصحابه ج 1 ص 439.
نقل مى كند كه روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله ابوبكر را فرستاد تا او را
بكشد، ولى ابوبكر او را در حال نماز ديد و او را نكشت و برگشت . سپس آن حضرت عمر
را فرستاد تا او را بكشد و او هم نافرمانى كرد و او را نكشت ، سپس على بن ابى طالب
عليه السلام را فرستاد، لكن على عليه السلام او را نيافت چون از مسجد بيرون رفته
بود آيا مگر مى شود رسول خدا صلى الله عليه و آله بفرمايد در چهره يك (صحابى
عادل ) اثرى از شيطان است و دستور دهد كه او را به
قتل رسانند؟
البته همين ذوالئديه از دشمنان سرسخت على بن ابى طالب عليه السلام بود و
رهبر خوارج گشت و در جنگ نهروان كشته شد (به همان گونه اى كه قبلا
رسول خدا صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام خبر داده بود).
* 2 -) احمد بن شعيب نسائى در خصائص امير المومنين على بن ابى طالب - كرم الله وجهه
- ص 238 (باب 59 حديث 179) از ابو سعيد روايت كرده كه گفت ما نزد پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله بوديم و آن حضرت غنائمى را تقسيم مى كرد، در اين
حال ذوالخويصره كه مردى از بنى تميم بود وارد شد و گفت : يا
رسول الله به عدالت رفتار كن ! آن حضرت فرمود: اگر من به عدالت رفتار نكنم پس
چه كسى به عدالت رفتار مى كند؟ اگر من عدالت نكنم بد
عمل كرده ام و زيانكار خواهم بود عمر اجازه خواست او را بكشد، پيامبر اجازه نداد، و فرمود:
او يارانى دارد كه نماز و روزه آنان بگونه ايست كه شما نماز و روزه خود را در
مقابل آنان ناچيز مى دانيد، اينان قرآن مى خوانند ولى از حنجره و گلويشان تجاوز نمى
كند. از اسلام خارج مى شوند همان طورى كه تير از بدن شكار خارج شود و هيچگونه
آلايش پيدا نكند و اگر تير انداز به نوك و سرتاسر تير خود نگاه كند چيزى بر آن
نبيند، نشانه آنان مرد سياه چهره اى است كه يكى از بازوانش همانند پستان زنان و يا
قطعه گوشتى در حركت است (همان ذوالئديه ) اينان بر بهترين مردم خروج مى كنند.
ابو سعيد گويد: شهادت مى دهم كه اين حديث را از
رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم و همچنين شهادت مى دهم كه على بن ابى طالب
عليه السلام با آنان جنگ نمود و من همراه او بودم (بعد از پايان جنگ ) آن حضرت دستور
داد در جمع كشته شدگان آن مرد را پيدا كنند، او را پيدا كردند و آوردند، من نگاه كردم او
را به همان گونه اى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله توصيف كرده بود يافتم .
(مثال سوم ) در سيره ابن هشام (ج 3 ص 235) آمده است كه گروهى از صحابه در خانه اى
گرد آمده بودند و مردم را از رسول خدا صلى الله عليه و آله باز مى داشتند، پس
رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور دادند كه آن خانه را به آتش كشيدند.
(مثال چهارم ) متقى هندى در كنز العمال گويد: حكم بن عاص بن اميه
عموى عثمان بن عفان و پدر مروان بن الحكم كسى است كه
رسول خدا صلى الله عليه و آله او را و آنكه در صلب او بود لعن كرد و فرمود:
واى بر امت من از كسانى كه در صلب حكم بن عاص مى باشند.
و در حديث ام المومنين عائشه آمده است كه به مروان گفت :
گواهى مى دهم كه رسول خدا پدرت تو را كه در صلب او بودى لعنت كرد.
حكم بن عاص را رسول خدا از مدينه منوره به مرج در نزديكى طايف تبعيد كرد و
ورود او را به مدينه تحريم فرمود.
عثمان بن عفان بعد از رحلت رسول خدا نزد ابوبكر براى عمويش حكم بن عاص
شفاعت كرد تا اجازه دهد به مدينه برگردد، لكن او نپذيرفت ، پس از او نزد عمر شفاعت
كرد، او نيز نپذيرفت ولى چون عثمان خودش بر اريكه قدرت نشست و به خلافت رسيد،
عمويش حكم بن عاص را با عزت و احترام - بر خلاف فرمان پيامبر و سيره شيخين - به
مدينه آورد، يكصد هزار درهم نيز به او بخشيد و فرزندش مروان را مشاور خود قرار داد
سرانجام همين مروان با عملكرد خود اسباب كشته شدن خليفه را فراهم ساخت ، مردم به
مروان لقب خيط باطل يعنى نخ باطل داده بودند و همين مروان بعدها به عنوان
خليفه مسلمين در شام قدرت را در دست گرفت .
(مثال پنجم ) در سيره ابن هشام آمده است دوازده نفر از صحابه كه منافق بودند براى
تفرقه در ميان مسلمانان مسجد ضرار را ساختند، و گفتند كه اين مسجد را براى رضا و
خشنودى خدا ساخته ايم ، و به دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آن مركز توطئه
عليه السلام و مسلمين تخريب شد.
موارد گذشته كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
نقل كرديم و دهها مثال ديگر به خوبى بر (نظريه عدالت در تمام صحابه ) خط بطلان
مى كشد زيرا قطعا كسانى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور
قتل آنان را صادر مى فرمايد و يا خانه آنها را بر سرشان تخريب و آتش مى زند
عادل نيستند و همچنين كسانى كه به گواهى قرآن كريم مسجد ضرار را مى سازند و قصد
ايجاد تفرقه ميان مسلمانان را دارند با اينكه منافق مى باشند چگونه مى توان گفت
عادلند عدالت آنان با سنت نبوى مخالف است .
حال كدام يك را بايد پذيرفت سنت پيامبر صلى الله عليه و آله يا تقليد كوركورانه
مقلدين .
خلاصه : با توجه به آنچه گذشت و ثبوت بطلان نظريه عدالت تمام صحابه شبهه
گذشته بر نهج البلاغه نيز ساقط مى شود زيرا چه مانعى دارد كه امير المومنين عليه
السلام بنا به دلايلى از برخى صحابه پيامبر انتقاد كند و از عملكرد آنان ناراضى
باشد.
و در عين حال آن حضرت از صحابه باوفاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
تجليل شايانى كرده و عالى ترين توصيف را براى آنان ذكر نموده است .
آنجا كه مى فرمايد: لقد رايت اصحاب محمد صلى الله عليه و آله فما ارى احدا
يشبههم ... (25) همانا ياران محمد صلى الله عليه و آله را بگونه اى ديدم كه
هيچ كس را همانند آن نمى نگرم ، آنها صبح مى كردند، در حالى كه موهاى ژوليده و چهره
هاى غبار آلود داشتند، شب را تا صبح در حال سجده و قيام به عبادت مى گذراندند، و
پيشانى و صورت خود را - به نوبت - در پيشگاه خدا بر خاك مى ساييدند، (گاهى
پيشانى و گاهى رخسار خود را روى خاك مى نهادند) از ياد معاد چنان مضطرب و ناآرام
بودند كه گويا بر آتش ايستاده اند پيشانى آنان از
طول سجده مانند زانوى بزان پينه بسته بود، اگر نام خدا بود، مى شد چنان مى
گريستند كه گريبانهاى آنان تر مى شد، و همچون درخت در روز تندباد مى لرزيدند از
كيفرى كه از آن بيم داشتند، و پاداشى كه به آن اميدوار بودند.
|