جنگ غارات (375) (گروه هاى ترور و غارت)
بدنبال مساله تحكيم، معاويه حمله هائى را به اطراف حكومت اسلامى انجام داد و گروه هائى را براى ايجاد و انتشار فتنه در بين مردم فرستاد. غارت
عبارت بود از گروهى مسلح كه به مناطق امن تحت سيطره دولت مركزى هجوم آورده و مردم را مى كشتند و
اموال آنان را به غارت برده و به شام بر مى گشتند. ما در اينجا به مهمترين اين غارت ها و فتنه ها پرداخته و سرزنش و توبيخ امام (عليه السلام
) به اصحاب خود را بدليل ضعف و كوتاهى آنان در دفع اين يورشها و غارتها، عليرغم دعوت امام (عليه السلام) به مقابله با آن، مى آوريم.
فتنه حضرمى
معاويه عبدالله بن عامر حضرمى را به بصره فرستاد تا اهل
بصره را جمع كرده و به خوانخواهى عثمان بخواند. او نيز با عمروبن عاص مشورت كرد و عمرو او را بر فتنه تشويق كرد. عبدالله بن عباس
فرماندار بصره از طرف امام (عليه السلام) در آن زمان براى عرض تسليت به امام (عليه السلام) در شهادت محمد بن ابى بكر، به كوفه رفته
بود. حضرمى به بصره رفت و فتنه را بر انداخت و بين مردم اختلاف ايجاد كرد و گروهى نيز اطراف او جمع شدند. امام على (عليه السلام) مردى
از قوم آن گروه را فرستاد تا آنان را از حرمى جدا كند و او در روز، جمعى را از حرمى جدا كرد ولى در شب، ترور شد، امام (عليه السلام) نامه اى
تهديدآميز به آنان نوشت و آنان را از پيروى حضرمى برحذر داشت و يك نفر نظامى بنام جارية بن قدامه را كه از همان قوم بود، فرستاد و تلاش
او كارگر افتاد و با حضرمى جنگيد و ساعتى طول نكشيد كه حضرمى و ياران او را شكست داد و آنان را وادار كرد تا در يكى از خانه ها رفته و آنان
را محاصره كرد و خانه را بر آنان آتش زد. حضرمى و همراهان او كشته شدند و برخى را با شمشير كشت و بعضى را كه پشيمان شده و توبه
نمودند، بخشيد.
حمله ضحاك
اولين حمله اى كه پس از شكست حميت و قبل از جنگ نهروان انجام گرفت، حمله ضحاك بن قيس فهرى يكى از فرماندهان نظامى معاويه بود. معاويه پس
از آن كه از تصميم على (عليه السلام) براى حركت به سوى شام مطلع شد، ضحاك را فرستاد و به او گفت: برو تا از ناحيه كوفه بگذرى و
هر چه مى توانى بالاتر برو و از اعراب هر كس را كه در اطاعت على (عليه السلام) ديدى غارت كن و اگر سلاح يا اسب هم ديدى، غارت كن
))(376) ضحاك با چهار هزار سوار حركت كرد و اموال را مى گرفت و فساد مى كرد و باهر كس برخورد مى كرد او را به
قتل مى رساند، تا آنكه به قريه اى در راه مكه بنام ثعلبية رسيد و حجاج را غارت كرده و كالاى آنان را گرفت و
بدنبال برخورد با عمروبن عميس بن مسعود ذهلى كه پسر برادر عبدالله بن مسعود، صحابى معروف
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بود، وى را كه عازم حج بود، در قطقطانة در نزديكى كوفه به
قتل رساند و ياران همراه او را نيز از دم تيغ گذراند.
امام على (عليه السلام) سخنرانى كرده و فرمودند:
((اهل كوفه به سوى بنده صالح عمرو بن عميس و سپاهيانتان كه ضربه خورده اند، برويد، بيرون برويد و با دشمنان بجنگيد و از حريمتان
دفاع كنيد، اگر اهل آن هستيد))(377) برخورد مردم، برخورد ضعيف و سستى بود و امام (عليه السلام) كه ضعف و ناتوانى را در آنان مشاهده
كرد فرمود:
((بخدا قسم دوست داشتم كه بجاى هر هشت نفر شما، يك نفر از آنان را داشتم. واى
بحال شما با من مى آئيد و سپس فرار مى كنيد، شما را چه شده است؟ بخدا قسم در نيت خود از ملاقات پروردگارم ناخشنود نيستم و در صورتى كه
به لقاى او نائل آيم، سرور بهجتى عظيم براى من بوده و از مصاحبت با شما نجات يافته ام))(378)
كلينى (379) روايت كرده كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) بدنبال حمله ضحاك به سرزمينهاى او، از مردم كمك خواست ولى آنان به كمك او نيامدند و
حضرت (عليه السلام) آن خطبه اى را كه شريف رضى در نهج البلاغه آورده است، ايراد فرمود.
((اى مردمى كه بدنهايتان جمع و دلهايتان پراكنده است. گفتارتان سنگ را مى شكند ولى كردارتان دشمنان را در شما به طمع مى اندازد وقتى در
مجالس نشسته ايد مى گوئيد چنين و چنان خواهيم كرد و هنگامى كه جنگ پيش آيد مى گوئيد راه گريز كجاست؟ دعوت كسى كه شما را دعوت كند به
جائى نمى رسد و دل كسى كه تيمار خوار شما باشد هرگز آرامشى نيابد. شما چون بدهكارى كه بى جهت وام خود را نمى پردازد و بدون بهانه
امروز و فردا مى كند، از من مهلت بى جا مى طلبيد. انسان ذليل نمى تواند مانع ظلم شود و حق را جز با تلاش نمى شود بدست آورد. وقتى كه از
خانه خود دفاع نكنيد از كدام خانه مى خواهيد دفاع كنيد؟
بعد از من به همراه كدام امام به جنگ مى رويد؟ بخدا سوگند فريب خورده، كسى است كه شما او را بفريبيد و الله كسى كه بخواه با شما به هدف
برسد با تير ناكام به هدف زده و كسى كه بخواهد با شما تيراندازى كند با تير بى پيكان تير افكنده است. بخدا سوگند كه ديگر نه سخن شما را باور دارم و نه از شما چشم يارى دارم و نه دشمن را به وجود شما بيم مى دهم. شما را چه شده است؟ داروى درد شما چيست؟ طب شما كدام است؟ آن قوم نيز مردمى مثل شما هستند. قول مى دهيد، بى آنكه معناى قول خود را بفهميد و از زندگانى بى خبريد، بى آنكه پرهيزگار باشيد و بدون آن كه شايستگى داشته باشيد، طمع برترى و برجستگى داريد))(380)
امام (عليه السلام) حجربن عدى كندى را خواست و سپاهى با چهار هزار نفر براى او تهيه كرد و او را
بدنبال ضحاك فرستاد. حجر بدنبال او حركت كرد تا در تدبر به او رسيد و ساعاتى با هم جنگيدند و سپاه ضحاك نوزده كشته دادند و از اصحاب
حجر نيز دو نفر شهيد شدند.
شب كه بين آنان حائل شد، ضحاك و يارانش به سوى شام گريختند.
امام (عليه السلام) در نامه اى به برادرش عقيل نوشت.
((اما آنچه در مورد حمله ضحاك به اهل حيرة گفتى، او كمتر و ذليل تر از آن است كه بر حيره احاطه پيدا كند يا به آن نزديك شود ولى او با
گروهى اسب سوار از سماوة و واقصة و شراف و قطقطانة و اطراف آن ناحيه گذشته است))(381) در نهج البلاغه چنين آمده است.
((سپاهى انبوه از مسلمانان به نبرد دشمن فرستادم. وقتى آن لشكر گران به دشمن رسيد، دشمن شتابان گريخت و پشيمان برگشت. سپاه هنگامى
به خصم رسيد كه آفتاب در حال غروب بود و شتابزده پيكار گونه اى كرد كه ساعتى بيش به درازا نكشيد چندانكه گلوگاهشان سخت فشرده شد
و نيم جانى بيش از آنان باقى نماند. و رهائى شان دم بدم دشوارتر مى گرديد))(382)
يورش نعمان بن بشير
معاويه براى آنكه اهل عراق را ارعاب كند بدنبال كسى مى گشت كه به سواحل فرات حمله كند.
نعمان بن بشير، خود را پيشنهاد كرد و گفت كه او انگيزه و تمايل به جنگ با آنان دارد. معاويه دو هزار نفر را همراه او فرستاد و به او سفارش كرد
كه از شهرها و جاهاى پر جمعيت اجتناب كند و فقط به جاهائى كه سلاح دارد، حمله كند. او به عين التمر حمله كرد، مالك بن كعب ارحبى
عامل على (عليه السلام) بر آنجا بود و هزار نفر از همراهان خود را قبل از آمدن نعمان به كوفه فرستاده بود و فقط صد نفر نيرو داشت. بين آنان
جنگى در گرفت و مالك از محنف بن سليم كمك طلبيد و او نيز پنجاه نفر را به همراه پسرش فرستاد. آنها به مالك و همراهان شكست خورده او
پيوسته و به اتفاق با اصحاب نعمان جنگيدند. هنگام شب اصحاب نعمان گمان كردند كه براى مالك نيروى كمكى آمده و فرار كردند.
در نهج البلاغه خطبه اى از امام (عليه السلام) نقل شده كه امام (عليه السلام) آن را هنگامى ايراد كرد كه از حمله نعمان بن بشير به عين التمر به
قصد جنگ و ترساندن مردم، آگاه شد و در آن مردم را به يارى خويشتن فرا مى خواند.
((گرفتار مردمى شده ام كه وقتى به آنان فرمان مى دهم، پيروى نمى كنند و هنگامى كه آنان را فرا مى خوانم به من پاسخ نمى گويند، اى بى
پدران براى يارى كردن پروردگار خود چه نشسته ايد؟ آيا دينى نداريد كه شما را فراهم آورد؟ و غيرتى نيست كه شما را نسبت به دشمن به خشم
آورد؟ در ميان شما برپاى خود ايستاده و فرياد زنان يارى مى طلبم و وامددا گويان شما را ندا مى دهم اما نه سخن مرا مى شنويد و نه فرمان مرا
اطاعت مى كنيد. تا آنجا كه پرده از روى بدى كارها بر افتد. پس نه به يارى شما خونخواهى صورت مى پذيرد و نه مرام و مطلوبى، تبليغ مى
گردد و حتى شما را به يارى برادرانتان فرا مى خوانم همچون شترى با سينه اى
مالامال خستگى، ناله را در گلو مى غلطانيد و چون شترى ناتوان و پشت زخم، به سختى حركت مى كنيد. آنگاه سپاهى كوچك، از شما نگران و ناتوان
به يارى من بيرون آمد. آن سان كه گوئى به سوى مرگ رانده مى شوند در حالى كه به مرگ چشم دوخته اند.))(383)
كتاب الغارات مى گويد امام (عليه السلام) سخنرانى كرد و پائين آمد ولى كسى براى جنگ بيرون نيامد. امام (عليه السلام) بزرگان و
سرشناسان آنان را خواست و دستور داد تا مردم را براى جنگ تشويق كنند ولى نتيجه نبخشيد.
آنگاه عدى بن حاتم طائى برخاست و سخن گفت و عرض كرد يا اميرالمؤمنين (عليه السلام) به همراه من هزار مرد از قبيله طى هست كه فرمانبر دارند.
اگر بخواهى با آنان حركت كنم؟
عدى در نخيله اردو زد و هزار سوار از قبيله طى با او جمع شدند. او آنها را به طرف
سواحل فرات حركت داد و به نزديكيهاى شام حمله كرد و برگشت.
مالك بن كعب خبر حمله و حوادث آن را براى امام (عليه السلام) نوشت ((ما بر دشمن حمله كرديم و بر او سخت گرفتيم و خدا پيروزى را بر ما عطا
كرد و دشمن را شكست داد و سپاه خود را عزت بخشيد...))(384)
در كتاب غارات از حنفى روايت مى كند كه على (عليه السلام) را در حال خطبه ديدم كه قرآن را بر سر گذاشته بود به گونه اى كه اوراق آن به
هم مى خورد و مى گفت: خدايا اين مردم مرا از آنچه در آن است مانع شدند. تو آن را به من عطا كن. خدايا من آنان را به شم آورده و آنان نيز مرا به
خشم آوردند و من آنان را خسته كرده و آنان نيز مرا خسته كردند و مرا وادار كردند تا بر غير خلق و طبيعت خود
عمل كنم و اخلاقى كه براى من شناخته نبود، داشته باشم. خدايا به جاى آنان، بهتر از آنان را به من بده و بجاى من بدتر از من را به آنان بده.
خدايا دلشان را آب كن آن گونه كه نمك در آب حل مى شود.(385)
يورش سفيان غامدى
وقتى كه خبر حمله سفيان غامدى به انبار و كشتن حسان بن حسان بكرى و همراهان او و غارت
اموال اهل انبار و بازگشت پيروزمندانه آنان به شام به امام (عليه السلام) رسيد، خطبه اى خواند و فرمودند:
((برادر بكرى شما در انبار مورد حمله واقع شده است. او كه مردى با عزت بود و از چيزى باك نداشت، خدا را بر دنيا ترجيح داد، پس جمع شويد
و بسوى او بشتابيد تا با آنان برخورد كنيد. اگر در جائى او را يافتيد، چنان كه ديگر هوس عراق نكنند او را مجازات سختى كنيد تا مورد عبرت
ديگران باشد.))(386)
پس از آن امام (عليه السلام) ساكت شد تا شايد مردم پاسخى مثبت به او دهند. وى هيچ كس، كلمه اى نگفت. امام (عليه السلام) كه سكوت آنان را ديد
از منبر فرود آمده و پياده شروع به حركت كرد تا به مخيله مكان اردوكشى رسيد. مردم نيز پشت سر او مى آمدند تا آنكه گروهى از اشراف او را فرا
گرفته و گفتند: شما برگرديد ما شما را كفايت مى كنيم امام (عليه السلام) فرمود: شما نه من و نه خودتان را نمى توانيد كفايت كنيد، آنها با آن
حضرت آنقدر صحبت كردند تا آنكه امام (عليه السلام) را به خانه برگرداندند. امام (عليه السلام) سعيدبن قيس همدانى را با هشت هزار نفر
براى يافتن سفيان غامدى فرستادند و او تا نزديك سرزمين قنسرين پيش رفت ولى به او دست نيافت. امام (عليه السلام) كه در آن روزها مردى
بود و قدرت قيام و اقدام نداشت، سخنانى را كه مى خواست بگويد، نوشت و بر باب السدة (سايه بانى كه بر درب
منزل خود ايجاد كرده بود) نشست و حسن (عليه السلام) و حسين (عليه السلام) و عبدالله بن جعفر نيز در كنار او بودند. نوشته را به سعد، غلام خود
داد تا براى مردم بخواند به گونه اى كه امام (عليه السلام) نيز صداى او را بشنود. او نامه را براى مردم خواند. امام در آن نوشته بود:
((جهاد درى از درهاى بهشت است كه خدا آن را بر روى دوستان خاص خود مى گشايد... من شب و روز، پنهان و آشكار شما را به پيكار اين جمعيت
دعوت كردم و گفتم پيش از آن كه با شما بجنگند با آنان نبرد كنيد، بخدا قسم هيچ قومى در كنج خانه خود نجنگيد مگر آن كه دچار شكست شد، ولى
شما سستى بخرج داديد و تكليف جهاد را به گردن يكديگر افكنديد تا آنكه از اطراف، پى در پى مورد حمله و غارت قرار گرفتيد و سرزمينهاى
شما را مالك شدند. اين مرد، غامدى است كه با سربازانش به شهر انبار حمله كرده و حسان بن حسان بكرى فرماندار آن شهر را كشته و سربازان
شما را از پايگاه هاى شان بيرون رانده است. به من خبر رسيده كه يكى از آنان به خانه زن مسلمان و
اهل كتاب تحت الحمايه مسلمانان، وارد شده و زينت آلات آنان را از تنشان بيرون آورده است. سپس با غنيمت فراوان بازگشته اند بدون آنكه حتى يك
نفر از آنان زخمى گردد و يا قطره خونى از آنان ريخته شود. اگر بخاطر اين حادثه، مسلمانى از روى تاسف بميرد، بجاست و هرگز
قابل سرزنش نخواهد بود بلكه از نظر من چنين مرگى به سزاست. شگفتا! بخدا سوگند كه اتفاق اين قوم در كار
باطل خويش و پراكندگى شما در كار حقتان، دل را مى ميراند و در جان انسان اندوه را مى پروراند.
پس زشت باد روى شما و پراندوه باد، دل شما كه آماج تير بلا شده ايد، شما را غارت مى كنند و شما غارت نمى كنيد، با شما مى جنگند و شما نمى
جنگيد، نافرمانى خدا مى كنند و شما رضا مى دهيد. وقتى در تابستان به شما فرمان مى دهم كه بر آنان بتازيد، مى گوئيد كه اينك گرما بالا
گرفته است، مهلت بده تا فرو نشيند. وقتى در زمستان امر مى دهم كه به سوى آنان حركت كنيد، مى گوئيد اينك گرما گرم سرماست ما را بگذار
تا زحمت سرما برخيزد. اين سخنان همه گريز از سرما و گرماست. شما وقتى از گرما و سرما مى گريزيد بخدا سوگند كه از دم تيغ، زودتر
فرار مى كنيد. اى نامردان مرد نما، اى كه همچون كودكان در خواب پريشانيد و همچون پرده نشينان دستخوش رويا، كاش شما را نديده بودم و به
هيچ روى نشناخته بودم. به خدا كه شناختن شما مايه پشيمانى است و فرجام آن آه و افسوس است. مرگ بر شما باد. همانا كه دلم را سخت چركين
كرديد و سنه ام را از خشم آكنديد و پياپى و دم به دم جرعه هاى اندوه بر من بنوشانديد و با نافرمانى و با واگذاشتن من، انديشه هاى مرا چندان
تباه ساختيد تا آنكه قريش گفت، پسر ابو طالب مردى دلاور است اما علم جنگ ندارد. خدا پدرشان را حفظ كند، آيا هيچ يك از آنان به تجربه و
ممارست جنگ، از من آشناتر، و در مقام نبرد از من پيشتازتر بوده است؟ من، هنگامى اى در ميدان كارزار نهادم كه هنوز بيست
سال نداشتم و اينك من از شصت سال گذشته ام. اما آن كسى كه فرمانش نبرند، تدبيرش ارزش ندارد.))(387)
در كتاب غارات ذكر كرده است كه امام (عليه السلام) معقل بن قيس رياحى را طلبيد و براى دفع مهاجمان مى فرستاد.
حمله بسر بن ارطاة
حمله بسر به شهرهاى حكومت اسلامى از زشت ترين جنايات تاريخ اسلام است. او كه مردى با قساوت قلب، خشن و خونريز و بى رحم و بى عاطفه
بود، در مسير خود از مناطق متعدد و شهرهاى حجاز و يمن گذشت و در راه مكه داوود و سلميان دو پسر بچه عبيدالله بن عباس را كه فرماندار امام (عليه
السلام) در صنعاء بود، كشت و در صنعاء، عمروبن اراكه ثقفى جانشين عبيدالله بن عباس را به شهادت رساند و از مكه و مدينه و طائف و مناطق
ديگرى گذشت و مردم را كشت و اموال را غارت كرد و در رفت و برگشت خود به شام سى هزار نفر را كشته و گروهى را نيز سوزانيد.
اخبار حمله ها و شبيخونهاى معاويه به شهرهاى دولت اسلامى و تصرف آنها پى در پى به امام مى رسيد. دو
عامل او بر يمن، عبيدالله بن عباس و سعيد بن نمران از دست بسر فرار كرده و به امام ملحق شده بودند و امام (عليه السلام) پيوسته اصحاب خود
را به جهاد دعوت مى كرد و آنان سرد برخورد كرده و سستى مى نمودند. از اين رو امام (عليه السلام) بسيار اندوهگين و دلتنگ شده بود و به منبر
رفته و فرمودند:
((از حكومت، جز كوفه كه اختيار آن در دست من است، چه باقى مانده است؟ اى كوفه اگر قلمرو فرمان من تنها تو باشى، گردبادهايت
برانگيخته و ديدارت ناخجسته باد)) سپس امام (عليه السلام) به گفته شاعر
تمثل جست.
((اى عمرو، به جان پدر نازنينت سوگند كه از اين ظرف طعام جز اندك چربى براى من باقى نمانده است)) آنگاه فرمود:
((خبر يافتم كه بسر بر يمن تاخته است و آن ديار را تاراج كرده است. بخدا سوگند كه من چنين مى پندارم كه اين قوم بزودى بر شما چيره
گردند و زمام دولت را به جاى شما بر دست گيرند، چه، آنان در سخن باطل خود، جمع و فراهمند و شما در سخن حق خويش پراكنده ايد.
شما از گفته هاى بر حق پيشواى خود سرپيچى مى كنيد و آنان سخن باطل پيشواى خود را پيروى مى كنند. آنان امانت را به صاحبان آن باز مى
گردانند و شما در امانت خيانت مى كنيد، آنان در شهرهاى خود راه اصلاح مى پويند و شما به فساد مى گراييد. اگر به يكى از شما كاسه اى
چوبى به امانت سپارم، بيم آن دارم كه دسته آن نيز از بين برود. بار خدايا من اينان را
تنگدل گردانيده ام و آنان نيز مرا تنگدل ساخته اند. من آنان را به ستوه آورده ام و آنان نيز مرا، پس خدايا مردمى بهتر از ايشان را به جاى ايشان
به من عنايت فرما و به جاى من فرد بدكردارى را به ايشان بده، بارالها، دلهايشان را بگداز، آن سان كه نمك در آب مى گدازد. بخدا سوگند
دوست مى داشتم كه بجاى شما هزار سوار از بنى فرس بى غنم با من بود.
اگر آنان را بسوى خود فرا خوانى، سوارانى همچون صاعقه به سوى تو مى آيند))(388)
اميرالمؤمنين جارية بن قدامة را فرستاد و او را به ملازمت با تقوى و توجيهات و ارشاداتى، سفارش كرد و همراه او دو هزار نفر را فرستاد. به او
دستور داد به همين تعداد نيز از بصره به سپاه خود ضميمه كند. جاريه راه حجاز را در پيش گرفت تا به يمن رسيد. هيچ چيز غصب نكرد و كسى را
نكشت مگر گروهى كه در يمن مرتد شده بودند و او حكم خدا را درباره آنان اجرا كرد. بسر وقتى كه خبر آمدن جاريه را شنيد، فرار كرد و برخى
گفته اند در حجاز بين آن دو، يك درگيرى بوجود آمده و سپس گريخت. جاريه در منطقه جرش اقامت كرد و به لشكرش استراحت داد. و در آنجا بود كه
خبر شهادت اميرالمؤمنين به او رسيد و او از مردم براى امام حسن (عليه السلام) بيعت گرفت.
فتنه رهاوى در مكه
ثقفى در كتاب غارات آن را آورده و اين فتنه را يزيدبن شجرة رهاوى بوجود آورد. گفته اند كه او مردى عابد و خدا پرست بود. معاويه او را فرستاد
تا مردم را به حج ببرد و متولى امر حج باشد و عامل على (عليه السلام) در مكه قثم بن عباس، از طرف امام (عليه السلام) متولى حج بود. من نمى
دانم اين چه عبادت و تقوائى است كه مانع مزدورى براى تجاوزگر سركشى همچون معاويه نمى شود. معاويه به او گفته بود كه لشكرى را در
موسم حج و به بهانه حج به مكه ببرد و حجاج را بترساند و آن هم در حرم امن الهى كه در جاهليت نيز مورد احترام بود. او گرچه كسى را نكشت ولى
بر حكومت شرعى اميرالمؤمنين (عليه السلام) خروج كرد و به همراه معاويه در صفين جنگيد و در مكه، مركز تبليغ و اعلام اسلامى، مردم را به طرف
معاويه دعوت كرد.
آرى حمله او نسبت به حمله بسر كه سى هزار نفر را كشت، حمله اى با تقوا بود و اين معنى تقواى امويين و طرفداران آنهاست.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) كه مردم را خيلى خوب مى شناخت، او را در نامه اى كه خواهد آمد، صاحب الغارة معرفى كرد و او را نيز از يورش كنندگان
دانست و او را از كسانى دانسته كه حق را با باطل مخلوط كرده و از مخلوقى چون معاويه اطاعت مى نمايد و معصيت خدا مى كند و بنام دين از دنيا شير
نوشيده و آخرت را به دنيا فروخته است. از نظر امام (عليه السلام) اينان يعنى رهاوى و يارانش كه ظاهرشان دين و صلاح و تقواست بار رنج و
تعب براى دين و متدينين هستند و آنان گرچه توانسته اند با ظاهرشان بعضى از مورخين را بفريبند ولى نمى توانند به امام (عليه السلام) خدعه
بزنند و خدا باطن و حقيقت آنان را مى داند.
خلاصه آنكه اين حركت رهاوى يك حمله و هجوم سرى بود كه معاويه از او خواسته بود انجام دهد و به او گفته بود اين سر را به هيچ كس نگو تا
آنكه از سرزمين شام بيرون بروى.(389) وقتى كه از شام خارج مى شد،
سئوال مردم را پيرامون هدف از سفر، پاسخ نمى داد. شايد به آن دليل كه در مكه روزهائى خواهد ماند و اين كار باعث خواهد شد كه نيروهاى دولت
مركزى به او ملحق شوند.
با اين همه جاسوسان و خبرگزاران امام (عليه السلام) ماهيت اين حمله را كشف و به امام (عليه السلام) اطلاع دادند، امام (عليه السلام) به كارگزار
خود در مكه نوشت:
((اما بعد، خبرگذار من در مغرب (شام) با نامه اى مرا آگاه كرده است كه مردمى از ديار شام به مكه
گسيل شده اند. كوردل، ناشنوا، كورزا، كه حق را به باطل در مى آميزند و براى فرمانبرى از آفريدگان، نافرمانى پروردگار مى كنند و بنام
دين از پستان دنيا شير مى نوشند و دنياى گذرا را به نيكبختى آن جهان كه نصيب پرهيزكاران نيكوكار است، مى فروشند. جز آنكس كه به خير
عمل كند، هرگز كسى به خير دست نيابد و جز آنكس كه كار شر كند، هرگز كسى كيفر آن نبيند. پس اينك با آنچه در دست توست آن سان
عمل كن كه دور انديشى پايدار و خيرخواهى خردمند و پيرو سلطان و مطيع امام خود، آنچنان مى كند. بپرهيز از كارى كه به پوزشخواهى بيانجامد. نه
به هنگام فراوانى نعمت به گمان دوام آن بيش از اندازه، شادمان باش و نه بهنگام سختى هراسان و ناتوان))(390) و در كتاب الغارات چند
جمله اضافه و با اختلاف در نص چنين آمده است.
((... مجازات بدى را جز فاعل آن نمى بيند. من گروهى از مسلمين شجاع را به همراه شخص مدير و محكم و با ورع و با تقوى،
معقل بن قيس رياحى فرستادم و به آنان دستور داده ام تا آنان را تعقيب كرده و از سرزمين حجاز بيرونشان كنند. پس تو نيز با آنچه در دست توست...))(391)
امام (عليه السلام) معقل بن قيس را خواسته و به او پيشنهاد كرد كه به مكه برود. او از اين پيشنهاد
استقبال كرد و آمادگى خود را اظهار نمود. امام (عليه السلام) مردم را به همراهى با او به جنگ دعوت كرد و در يك سخنرانى فرمود:
((حمد خدائى را كه كسى را كه با او در افتد، عزت نمى بخشد و كسى را كه به او خدعه بزند، رستگار نمى كند به من خبر رسيده كه گروهى
به سوى مكه در حركتند و در بين آنان مردى است كه نامش را برايم گفته اند. خدا شما را رحمت كند. جمع شويد و به همراه
معقل بن قيس به سوى آن گروه برويد و جهادتان را به حساب خدا گذارده و از او پاداش عظيم بگيريد و براى آخرت خود ذخيره اى شايسته
بياندوزيد)).(392)
مردم ساكت بودند و چيزى نگفتند. آنگاه معقل برخاست و گفت: اى مردم بجنبيد و با سرعت حركت كنيد، چند روزى بيش
طول نمى كشد كه انشاء الله بر مى گرديد. من اميدوارم كه اگر صداى مركب شما را بشنوند، همانند گله اى پراكنده شوند. بخدا قسم جهاد در راه
خدا از ماندن در زير سقف خانه ها و فدا شدن در پشت زنان بهتر است.(393)
معقل و يارانش حركت كردند. ولى خبر يافتند كه اهل شام برگشته اند آنها به تعقيب آنان رفته و به آنها كه در وادى القرى اقامت كرده بودند،
رسيدند و بر تعدادى از آنان غالب شده و آنها را به اسارت گرفتند و هر چه داشتند را گرفته و به نزد امير مؤمنان (عليه السلام) برگشتند و
آنها را بعد از پايان فتنه رهاوى و بازگشت او، با اسيرانى كه ياران معاويه از داراة يكى از مناطق شبه جزيره گرفته بودند، معاوضه كردند.
|