next page

fehrest page

back page

چرا امام (عليه السلام) جنگ را ادامه نداد.
دليل اصلى اينكه امام (عليه السلام) جنگ را ادامه نداد، خوف آن حضرت (عليه السلام) از اختلاف و تفرقه و فتنه در سپاه بود. اين جدائى و تفرقه يا به كناره گيرى گروهى كه كم نيز نبودند، از جنگ مى انجاميد و يا آنكه آنها به جنگ با او مى پرداختند و سپاه معاويه و اين گروه بر ادامه جنگ با آن حضرت مجتمع مى شدند.
امام (عليه السلام) به اين سئوال پاسخ داده اند و در ضمن گفتگوئى كه بين آن حضرت و خوارج در اوائل ورودشان به كوفه، كه خستگى سفر بر طرف شده بود، انجام گرفت بيان كردند، گروهى از خوارج نزد امام (عليه السلام) آمده، و گفتند: ما در جمل براى چه جنگيديم؟ امام (عليه السلام) فرمود: براى حق. گفتند: پس اهل بصره باى چه مى جنگيدند؟ امام (عليه السلام) پاسخ داد براى پيمان شكنى و ستم. گفتند: اهل شام براى چه جنگيدند؟ امام (عليه السلام) فرمود: آنها و اهل بصره مثل هم بودند. گفتند: پس چرا معاويه را در ترك جنگ اجابت كردى؟ فرمود: شما با من مخالفت كرديد و من از فتنه ترسيدم. گفتند: به كارت برگرد و جنگ كن. امام (عليه السلام) فرمود: من با آنان تا مدتى پيمان بسته ام. جنگ آنان حلال نيست تا آنكه مدت تعهد بگذرد و ما از دو حكم عهد گرفته ايم كه بر اساس كتاب خدا حكم كنند و اگر به كتاب خدا حكم كنند من شايسته ترين مردم براى حكومت هستم.(207)
اختلاف و تفرقه در سپاه از وقتى شروع شد كه قرآنها بر سر نيزه رفت. گروهى از سپاه به غيرت آمده و تحريك شدند و پذيرفتن حكميت را مى خواستند و زير بار ادامه جنگ نمى رفتند. گروه ديگرى از افراد با بصيرت و بينش، تحكيم را قبول نداشتند و دسته سومى نيز بى طرف و سرگردان بودند. گروهى كه حكميت را نمى پذيرفتند به نزد امام (عليه السلام) آمده و گفتند: به جنگ برگرد و امام نيز اين نظر را دوست داشت.
آنگاه گروه مخالف گفتند: بخدا قسم اين قوم ما را جز به حق و انصاف و عدالت دعوت نمى كنند.
اشعث بن قيس و اهل يمن بيش از همه با طرفداران ادامه جنگ مخالف بود. امام (عليه السلام) به طرفداران جنگ فرمود: شما اختلاف يارانتان را مشاهده مى كنيد و نسبت به آنها كم هستيد و اگر به جنگ باز گرديد اينها از اهل شام بيشتر بر شما سختگيرى مى كنند. اكنون كه اينها با اهل شام بر عليه شما هم صدا شده اند، به خانه هايتان برويد. بخدا قسم از آنچه واقع شد راضى نيستم و به آن مايل نبودم وليكن نظر اكثريت را بدليل خوف بر شما، پذيرفتم.(208)
بعضى از مردم سئوالاتى مطرح كردند كه اگر امام (عليه السلام) به همراه افرادى كه از او پيروى داشتند، به جنگ ادامه مى داد، گرچه گروه كوچكى بودند، ولى يا آنكه خدا آنها را پيروز مى كرد و يا آنكه به شهادت مى رسيدند. امام على (عليه السلام) در پاسخ فرمودند:
((بخدا قسم اين راءى بر من پوشيده نبود و اگر چه من از جان خود دريغ نداشته و براى مرگ آماده بوده بلكه از آن استقبال مى كنم و تصميم گرفتم كه به اين نظر اقدام كنم ولى ديدم كه اين دو نفر (حسن و حسين) بر من پيشدستى كرده و اين دو نفر عبدالله بن جعفر و محمد بن على نيز مى خواهند جلوتر از من باشند و دانستم كه اگر اين دو نفر كشته شوند. نسل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در اين امت منقطع خواهد شد و من چنين چيزى نمى خواستم.(209)
داستان جنگ
امام على (عليه السلام) در مورد اين جنگ و مسائل آن در نامه اى نوشت: ((... من به كوفه وارد شدم و همه چهره هاى سرشناس، به سوى من آمدند جز از شام و من مى خواستم كه حجت داشته باشم و عذر را تمام كنم و به آيه قرآن عمل كردم كه مى گويد: و چنانچه از خيانت گروهى از اين قوم، سخت در انديشه اى، تو نيز با حفظ عدل و درستى، عهد آنان را نقض كن كه خدا خيانتكاران را دوست نمى دارد. از اين رو جرير بن عبدالله را نزد معاويه فرستادم تا عذر را تمام كرده و بر او اتمام حجت كنم، او نامه مرا رد كرد.))
و حق من را انكار كرده و بيعت مرا نپذيرفت و براى من پيام فرستاد كه قاتلان عثمان را تحويل من بده. در جواب او نوشتم كه قاتلان عثمان چه ربطى به تو دار. فرزندان او در خونخواهى او اولويت دارند. تو و آنان به اطاعت من گردن نهيد و سپس با آن گروه طرح خونخواهى كنيد تا شما و آنها را به كتاب خدا وادار كنم وگرنه اين خدعه بچگانه اى است. وقتى از اين راه مايوس شد براى من پيام فرستاد كه شام را در زمان حياتت به من واگذار تا اگر حادثه اى براى تو روى داد كسى بر من حق فرماندهى نداشته باشد و مى خواست با اينكار فرمانبرى از من را از خود بردارد و من نپذيرفتم و به من نوشت كه اهل حجاز بر اهل شام حاكم بودند ولى وقتى اهل حجاز عثمان را كشتند، اهل شام بر اهل حجاز حاكم شدند. در جواب او نوشتم اگر راست مى گوئى يك نفر از قريش شام را نام ببر كه خلافت براى او حلال باشد و در شورى مورد پذيرش واقع شود و اگر نتوانستى كسى را نام ببرى من از قريش ‍ حجاز براى تو از كسى نام مى برم كه خلافت حق او و مقبول شورى است.
من در اهل شام دقت كردم، ديدم آنها همان بقاياى احزاب هستند بستر آتش و گرگان طمع كار، كه از هر سو و از هر فرقه اى كه بايد تاديب شده و بر سنت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) وادار شوند، جمع شده اند. نه از انصار هستند و نه از مهاجرين و نه از تابعين مى باشند.
آنها را به فرمانبرى و جماعت و وحدت دعوت كردم و لى آنان جز جدائى و دشمنى با من را نپذيرفتند. سپس در مقابل مسلمين سر بر افراشته و آنها را به خون غلطانده و بر آنان شمشير و نيزه كشند. در اين هنگام به مقابله آنان رفتم. وقتى اسلحه، آنها را در هم كوبيد و درد جراحت و زخم را احساس ‍ كردند، قرآنها را بر افراشته و شما را به حكم آن دعوت كردند من به شما خبر دادم كه آنها اهل دين و قرآن نيستند و براى مكر و خدعه قرآن بر سر دست گرفته اند و با آنان بجنگيد، ولى شما گفتيد از آنان بپذير و دست بدار. آنان اگر تسليم قرآن بودند با ما بر حقى كه بر آن هستيم همراه مى شدند. من پذيرفتم و آنها را رها كردم و صلح بين شما و آنان بر قرار شد بر اين اساس كه دو نفر حكم كه آنچه قرآن احيا كرده است، احيا كنند و آنچه را كه قرآن ميرانده است بميرانند. راءى آن دو مختلف شد و حكمشان متفاوت گرديد و هر دو، محتواى قرآن را رد كرده و با قرآن مخالفت نمودند و اهل آن بودند))(210)(211)
نهروان
حركت خوارج از وقتى آغاز شد كه يكى از آنان در صفين بين دو صف گفت: ((لا حكم الا لله)) و پيمان تحكيم را رد كرد و اين تفكر از يكى به ديگرى سرايت كرد تا آنكه جماعتى را تشكيل دادند و گفتند جز براى خدا حكمى نيست. حكم از آن خداست اى على نه از آن تو، ما راضى نمى شويم كه مردانى در دين خدا حكم كنند. خدا حكمش را در مورد معاويه و ياران او گفته است، يا كشته شوند و يا تن به حكم ما دهند. ما وقتى كه به حكميت راضى شديم در اشتباه بوديم و اكنون توبه كرده ايم. يا على تو نيز توبه كن و مثل ما به خدا برگرد وگرنه از تو نيز تبرى مى جوئيم. على (عليه السلام) فرمود: واى بحال شما آيا پس از راءى شدن و پيمان و عهد بستن از قول خود برگرديم؟ آيا خدا نفرموده است به عهد و عقده هاى خود(212) وفا كنيد و فرموده است در حالى كه شما خدا را كفيل خود قرار داده ايد. خدا آنچه را انجام مى دهيد، مى داند.(213)
و على (عليه السلام) قبول نكرد كه برگردد و خوارج نيز جز به گمراهى شمردن تحكيم و عيب گيرى بر آن راضى نشدند.(214)
و هنگامى كه سپاه امام (عليه السلام) از شام به كوفه بر مى گشتند، گروهى از كسانى كه حكميت را نپذيرفته بودند، كناره گرفتند و گروهى از آنان نيز به نزد امام (عليه السلام) آمده و خواستار آن بودند كه امام (عليه السلام) ابو موسى اشعرى را نفرستد و براى جنگ به شام برود. امام (عليه السلام) حاضر نشد پيمان شكنى كند. آنها جمع شده و به قرارات رفتند و رئيسى انتخاب كردند و تصميم گرفتند از منطقه آنها خارج شوند. آنها به حروراء رفتند و امام (عليه السلام) ابن عباس را فرستاد. او با آنان گفتگو كرد. آنان در منطقه نهروان تجمع كردند. وقتى كه دو حكم از هم جدا شدند، امام (عليه السلام) به آنها كه در نهروان بودند نامه نوشت:
((دو حكم بدون رضايت از هم جدا شدند، بر همان چيزى كه از اول بوديد، برگرديد و با ما براى جنگ به شام بيائيد))
ولى آنها قبول نكردند و گفتند نه مگر آنكه توبه كنى و بر كفر خود شهادت دهى، امام (عليه السلام) قبول نكرد.(215) آنان اقدام به كشتار و ظلم به مخالفين خود كردند. امام (عليه السلام) به آنان نوشت كه قاتلين را به من تحويل دهيد تا شما را رها كنم و به شام بروم. آنها زير بار نرفتند و گفتند، همه ما قاتل هستيم امام (عليه السلام) بطرف آنان حركت كردند بعضى از آنان كناره گيرى نمودند و با امام نجنگيدند. امام بعد از مذاكرات و مناظره با آنان به جنگ آنها رفت و با آنها جنگيد و بر آنان پيروز شد.
احاديثى در مورد خوارج
اخبار پيرامون خوارج و عبادت آنها و فضيلت كسى كه آنها را به قتل برساند و علائم و نشانه هاى آنان، فراوان است. در حديثى از على (عليه السلام) به نقل از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده است كه فرمود:
((گروهى قرآن مى خوانند ولى از استخوان ترقوه آنان بالاتر نمى رود (فقط آن را تلفظ مى كنند) اينها از دين خارج مى شوند همانگونه كه تير از كمان خارج مى شود. خوشا به حال كسى كه آنها را بكشد يا آنها او را به شهادت برساند. علامتشان اين است كه در بين آنها مردى با دست ناقص وجود دارد.))(216)
در تاريخ مسعودى، داستان جستجو براى پيدا كردن جسد اين مرد پستاندار و با دست ناقص را در پايان جنگ آورده است، آنجا كه مى گويد: على (عليه السلام) دستور داد به جستجوى ذوالثدية (مخدج) بپردازند (وى همان شخصى بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) او را با ذكر خصوصياتش از جمله كشتگان جنگ نهروان شمرده بود) سپاهيان به جستجو پرداختند ولى بدون دستيابى به جنازه وى بازگشتند، حضرت از اينكه مخدج را نيافته بودند محزون شد و خود بر سر جنازه هائى كه بر روى هم انباشته شده بود رفت و گفت بگرديد و سپاهيان نيز چپ و راست را گشته و پس از مدتى جسد او را از زير بقيه جسدها در آوردند. امام (عليه السلام) از يافتنش مسرور شده و فرمود، الله اكبر، هيچگاه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نسبت دروغ نداده ام.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود او دست كوتاهى دارد كه فاقد استخوان است و در يك طرف آن گوشتى مانند پستان زن روئيده است و روى آن پنج يا هفت تار موى پيچيده مى باشد...(217) و سپس براى خدا به سجده افتاد و شكر خداى را بجا آورد.
و در روايتى آمده كه حضرت (عليه السلام) فرمود: ((بخدائى كه دانه را شكافت و مخلوق را آفريد قسم كه اگر شما سست نمى شديد به شما خبر مى دادم كه از نظر پيامبر گرامى (صلى الله عليه و آله و سلم) چه فضيلتى براى كسى كه آنها را كشته است، وجود دارد.))(218)
و همچنين روايت شده كه خوارج قبل از آنكه عبدالله بن خباب صحابى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و عامل امام (عليه السلام) را بكشند، وى براى آنان حديثى را از پدرش نقل مى كند كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:
((گروهى از دين خارج مى شوند آنچنان كه تير از كمان خارج مى شود، قرآن مى خوانند، نمازشان بيشتر از نماز شماست و...)).(219)
صفات و عبادت خوارج
اخبار بسيارى پيرامون نماز و عبادت خوارج نقل شده است. در حديثى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) آمده است كه فرمودند: ((... آنان هنگام تفرقه مردم خروج كرده و نماز و روزه شما در برابر نماز و روزه آنان بسيار كم است. قرآن مى خوانند ولى از گلوى آنان بالاتر نمى رود. علامت آنان مردى سياه (يا سياه چشم) است كه يكى از دو دستش كوتاه و گويا پستان زنى است يا تكه اى متحرك است.(220)
كسى كه خوارج با او بيعت كردند يعنى عبدالله بن وهب راسبى ملقب به ذوالثفنات بود و او را به دليل آثار سجده كه بر پيشانى و دستها و زانوهايش ‍ مثل پينه هاى شتر بود، به اين نام ناميده بودند.
جندب ازدى مى گويد وقتى كه به همراه على بن ابيطالب (عليه السلام) به سوى خوارج رفتيم تا به اردوگاه آنان رسيديم از قرائت قرآن آنان زمزمه و سر و صدائى نظير وزوز زنبوران شنيده مى شد و ذوالثفنات و اصحاب برانس در بين آنان بودند.
داستان عروة بن حدير يكى از خوارج كه از جنگ نهروان نجات پيدا كرد با زياد ابن اميه، كثرت عبادات و اخلاص آنان در اظهار حقى كه توهم كرده يا مى شناختند را، روشن مى كند. زيرا زياد در مورد خلفاء از او مى پرسد و او عقايدش را مى گويد. وقتى از معاويه مى پرسد كه زيرا عامل او بوده، به او دشنام زشتى مى دهد و وقتى كه در مورد خودش از او مى پرسد، وى او را سفيه معرفى مى كند هنگامى كه دستور قتل او را مى دهد از غلام او مى خواهد كه حالات او را وصف كند وى مى گويد به تفصيل يا به اختصار بگويم، زياد گفت مختصر بگو: غلام مى گويد هرگز در روز براى او غذا نبردم و در شب براى او بسترى نگستراندم.(221)
امام على (عليه السلام) اشاره مى كند به اينكه خوارج حقى را كه گمان مى كنند، اظهار خواهند كرد و مى فرمايد:
((پس از من با خوارج نجنگيد، كسى كه بدنبال حق باشد و خطا كند مثل كسى نيست كه به دنبال باطل باشد و به آن برسد))(222)
يكى از ويژگيهاى خوارج، لجاجت و كثرت بحث و جدل بود. اين ويژگى در احتجاجات ياران امام (عليه السلام) با آنها پيداست زيرا با آنكه از حق دور بودند بسيار بحث و جدل مى كردند. وقتى كه قيس بن سعد با آنان مذاكره مى كرد، امام على (عليه السلام) فرمود:
((اى قوم، لجاجت و عناد و مجادله بر شما غالب شده و شما از هواها و اميالتان پيروى كرديد و تزئين شيطان شما را به طمع انداخت و من شما را مى ترسانم از اينكه به خاك افتادگان اين زمينهاى پست و گود و سواحل اين رود باشيد.))(223)
امام (عليه السلام) پيش از شروع به جنگ براى قانع نمودن آنان و برحذر داشتن آنها از جنگ فرمود:
((اى گروهى كه عادت به جدل و گمراهى شما را به خروج وا داشته و انحراف و هواى نفس شما را از حق باز داشته، من شما را انذار مى دهم از اينكه كشتگان اطراف اين نهر يا بخاك افتادگان اين دره شويد بدون آنكه بينه اى از طرف پروردگارتان و يا دليلى روشن داشته باشيد...))(224)
آنحضرت (عليه السلام) شنيد كه يكى از خوارج تهجد و قرائت قرآن دارد. فرمود:
((خواب با يقين بهتر از نماز با شك است))(225)
يعنى ترك عبادات نافله و مستحبى، همراه با سلامت عقيده و صحيح بودن آن، بهتر است از پيوسته نافله خواندن ولى نا آگاهانه و بدون علم.
اعمال خوارج
خوارج با تناقضى بزرگ بين عباداتشان از يك طرف و اعمال و كارهايشان از طرف ديگر، زندگى كردند، آنان با آنكه نافله مى خواندند و عبادت زيادى داشتند به گونه اى كه آنان را ثفنات مى ناميدند، مسلمانان بيگناه را بدون دليل به قتل مى رساندند. قبل از آنكه موضع امام (عليه السلام) را مطرح كنيم به بعضى از اعمال آنان اشاره مى كنيم.
بلاذرى در انساب الاشراف مى گويد.(226)
((خوارجى كه به همراه مسعربن فدكى از بصره آمده بودند در بين راه ها متعرض مردم مى شدند. آنان مردى را كه همسرش را سوار بر الاغ مى برد، صدا زده و او را غارت كردند و ترساندند و به او گفتند تو كيستى؟
گفت مردى مؤمن گفتند: اسمت چيست؟ گفت. من عبدالله بن خباب بن الارت صحابى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هستم از او دست برداشته و سپس به او گفتند: در مورد على (عليه السلام) چه مى گويى؟ گفت: مى گويم كه او اميرالمؤمنين و امام مسلمين است. پدرم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل كرد كه فرمود: ديرى نمى پايد كه پس از من امواج فتنه همه جا را فرا مى گيرد و در آن هنگام قلب برخى از درك حقايق مى ايستد و مى ميرد، همانگونه كه تن، مى ميرد، در چنين زمانى بعضى افراد شبانگاه مؤمنند ولى هنگام صبح كافر مى شوند. به او گفتند به خدا قسم تو را به گونه اى مى كشيم كه تا كنون كسى چنين كشته نشده باشد و او را گرفتند و دستهاى او را بستند. سپس او و همسرش كه آبستن بود را به زير درخت خرماى پربارى آوردند و وقتى كه يكى از آنان يك دانه خرماى ريخته شده از آن درخت را به دهان گذاشت، به او گفتند آيا بدون آنكه حلال باشد و بهاى آن را پرداخته باشى مى خورى و او نيز آن را از دهان خود بيرون انداخت و شمشير خود را كشيده و او را در آسمان مى چرخاند كه خوك يك كافر ذمى از آن طرف مى گذشت و او آن خوك را با شمشير خود كشت. بعضى از ياران او به او اعتراض كرده و مى گفتند: اين كار تو فساد در روى زمين است و او نيز مالك خوك را خواست تا او را راضى كند. عبدالله بن خباب گفت اگر شما در آنچه كه از شما مى بينم و مى شنوم صادق و راستگو باشيد من از شر شما در امان خواهم بود. آنها او را به كنار نهر آبى برده و خوابانيدند و او را بر روى همان خوكى كه كشته شده بود. انداخته و او را ذبح كردند و خون او همچون شبكه اى در آب پخش مى شد(227) و همسر او را گرفتند و شكم او را دريدند در حالى كه او فرياد مى زد آيا از خدا نمى ترسيد؟ و سه زن همراه آنان را نيز به قتل رساندند.
خبر كشته شدن خباب و همسر و زنان همراه او، به حضرت امير (عليه السلام) رسيد. همچنين خبر سياهپوستى كه در نفر(228) با او برخورد كرده و او را به شهادت رسانده بودند، به امام على (عليه السلام) رسيد. امام (عليه السلام) حارث بن مرة العبدى (229) را براى شناسائى حقيقت امر، پيرامون آنچه به او رسيده بود فرستاد. وقتى كه او به نهروان آمد و به خوارج نزديك شد، او را گرفته و كشتند.
ابن ابى الحديد نقل مى كند كه خوارج با يك مسيحى براى خريدن يك درخت خرما معامله كردند. مرد نصرانى به آنها گفت اين درخت از آن شما باشد. آنان گفتند ما آن را جز با پرداختن بهاى آن نمى گيريم. مرد نصرانى گفت خيلى عجيب است آيا عبدالله بن خناب را مى كشيد ولى شاخه خرمائى را بدون بهاى آن قبول نمى كنيد؟ (230)
همچنين نقل مى كند از عجايب اخبار خوارج آن است كه در مسير، به يك مسلمان و يك مسيحى برخورد كردند، فرد مسلمان را كشتند زيرا از نظر آنان كافر بود و برخلاف اعتقاداتشان معتقد بود ولى به آن مسيحى سفارش ‍ و نصيحت كردند و گفتند: ذمه پيامبرتان را حفظ كنيد.(231)
اين فكر و روش منحرف خوارج بود. آنها گرچه به عبادت ممارست داشتند و زياد عبادت مى كردند ولى در جامعه اسلامى عنصر فساد شده بودند و اگر آنان نبودند امام (عليه السلام) به صفين رفته و با سركشان شامى مى جنگيد و آنها را ريشه كن مى نمود. زيرا آن حضرت (عليه السلام) با سپاه خود بطرف صفين رهسپار بود كه در مسير خود با خوارج جنگيد و آنان را شكست داد. ولى آنها دست برنداشته و شيوه منحرف آنان باقيماند. اين سخن بدين معنى است كه آنان در هر دورانى با همين شيوه عمل وجود دارند.
اين تفكر يك تفكر حاشيه اى كه شايسته توجه و اهتمام نباشد، نبود بلكه فكرى بود كه بايد به آن توجه مى شد و آن را از بين مى برد.
مسئله ديگرى كه قابل توجه است عدم آگاهى سياسى و اجتماعى نسبت به اين گروه و گروه هاى مشابه آن از نظر فكر و سلوك بلكه عدم وجود تفكر دينى اصيل مى باشد. زيرا اين گونه افراد، در حقيقت از روح دين بى خبر و دور بودند، گرچه بر نماز و عبادت، ممارست داشته و از خوردن و آشاميدن اجتناب مى كردند و روزه مى گرفتند.
و براحتى مى شد آنان را فريب داد و بر آنان خنديد. به همين دليل مالك اشتر وقتى كه هنگام بالا بردن قرآنها تحكيم را پذيرفتند، بر آنان خشم گرفت و امام (عليه السلام) نيز آنان را از كارشان برحذر داشت و فرمود كه اين يك خدعه و فريب است ولى آنان اصرار داشتند كه بايد حكم قرآن را به همراه اهل شام گردن نهند. مالك اشتر به آنان گفت: به خدا قسم خدعه زديد و فريب خورديد و شما به رها كردن جنگ دعوت شديد و پذيرفتيد اى اصحاب كوه هاى سياه ما گمان مى كرديم نماز شما از روى زهد و بى رغبتى به دنيا و به خاطر شوق به ملاقات پروردگار است ولى فرار شما را از مرگ جز به سوى دنيا نمى بينم زشتتان باد اى شبيهان به دندانهاى نجاست خوران، هرگز شما بعد از اين عزت ابدى را نخواهيد ديد. پس دور باشيد همانگونه كه ظالمان از رحمت حق دورند.(232)
آنان اين سلوك و تفكر را كه در بين آنان رواج يافته بود، از منابع صحيح دين نگرفته اند. با آنكه آنان به زمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) نزديك بودند و على (عليه السلام) و اصحاب آن حضرت نيز پيشواى آنان نبودند تا با فكر صحيح و سالم، راه را بر خود باز كرده و از اين گونه اجتهادات نجات يابند.
از نظر سياسى، آنان رهبرى نمى شناختند كه از او اطاعت كنند و نمى دانستند رهبرشان كيست تا از او پيروى كرده و دشمنشان كيست تا با او بجنگند.
از نظر اجتماعى و آگاهيها، نيز قابل فريب بودند و با بالا رفتن قرآنها فريب خوردند و دليل عدم پيروزى نيز همين بود.
از نظر دينى نيز آنان مردم را مى كشتند بدون آنكه دليلى داشته باشند و در زمين فساد مى كردند، با اين گمان كه در حال اصلاح هستند.

next page

fehrest page

back page