مساوات در بخشش
اميرالمؤمنين على (عليه السلام) برخلاف عمر و عثمان اموال مسلمين را بين آنها به تساوى توزيع مى كرد. املاكى را كه عثمان داده بود، مصادره كرد و
بيت المال را به طور مساوى تقسيم كرد و هيچكس را بر ديگرى ترجيح نداد. اين امر باعث آزردگى و برانگيخته شدن بعضى از كسانى شد كه
براى خود فضيلت و سابقه اى در اسلام قائل بوده و اجر آن را در دنيا مى خواستند در حالى كه از نظر امام (عليه السلام) اگر فضيلتى به جهت
ايمان و يا سبقت در اسلام براى كسى باشد، اجر و پاداش آن در آخرت است.
على (عليه السلام) در رعايت مساوات و ترجيح ندادن افراد بر يكديگر به
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اقتداء كرده و بر مبناى قرآن عمل كردند.
((من در كتاب خدا نظر كردم و فرزندان اسماعيل را نسبت به فرزندان اسحاق داراى فضيلت و برترى نيافتم.))(186)
از اين سياست حضرت، بسيارى ضرر كردند و خسارت ديدند و از جمله طلحه و زبير و لذا به نزد آن حضرت (عليه السلام) آمدند و گفتند
((اوضاع دوران و گرفتارى و سختى ما را تو مى دانى و ما پيش تو آمده تا چيزى به ما بدهى كه احوالمان را اصلاح كرده و حقوقى را كه
برماست، ادا كنيم امام (عليه السلام) فرمود: شما از اموال من در ينبع مطلع هستيد اگر
مايل هستيد هر مقدارى از آن را كه ممكن و ميسر باشد براى شما بنويسم. آن دو گفتند: ما به
مال تو در ينبع احتياجى نداريم. حضرت فرمود: پس چه بكنم؟ گفتند از بيت
المال به ما چيزى بده ما را بس است. آن حضرت فرمود: سبحان الله من چه دستى در بيت
المال دارم. اين اموال از آن مسلمين است و من خزينه دار و امين آنان هستم اگر مى خواهيد بر منبر برويد و هر مقدارى مى خواهيد از مسلمانان بطلبيد اگر
اجازه دادند من هم مى دهم و من چه حقى بر آن دارم. در حالى كه آن اموال از همه مسلمين اعم از حاضر و غايب است...)).
ديگران نيز از اين روش امام (عليه السلام) متضرر شدند. ابن عمر و سعد بن ابى وقاص و فرزندان ابوبكر و تعدادى ديگر نيز به نزد او آمده و
طالب عطاى بيشتر بودند.
آن حضرت خانواده و اهل بيت خود را نيز بر كسى ترجيح نداد. روزى در مدينه براى مهاجر و انصار سخنرانى كرد و فرمود.
((... شما را از فى ء و اموالتان، مانع نمى شوم مادامى كه شاخه خرمائى در يثرب براى من هست. آيا فكر مى كنيد از خود و فرزندانم دريغ كرده
و به شما مى دهم؟ بخدا سوگند كه بين سياه و سفيد به مساوات عمل مى كنم. برادر آن حضرت،
عقيل بن ابيطالب برخاست و گفت: تو مرا با يك نفر سياه از سياهان مدينه يكسان قرار مى دهى؟ امام (عليه السلام) فرمود: بنشين خدا تو را رحمت
كند آيا اينجا كسى جز تو نيست صحبت كند؟ تو چه برترى و فضلى جز به سابقه يا تقوى دارى))(187)
و قصه اى نيز كه از خواهر امام (عليه السلام)، ام هانى نقل شده و صاحب مستدرك آن را
نقل كرده، چنين است:
((خواهر امام (عليه السلام) ام هانى دختر ابيطالب بر آن حضرت وارد شد. امام (عليه السلام) بيست درهم به او داد. ام هانى از كنيز عجمى خود
پرسيد، اميرالمؤمنين (عليه السلام) چقدر به تو داد. او نيز گفت، بيست درهم، ام هانى با عصبانيت و خشم برگشت. امام (عليه السلام) به او
فرمود: برگرد خدا تو را رحمت كند، ما در كتاب خدا براى اسماعيل نسبت به اسحاق،
فضل و رجحان نيافتيم))(188)
هنگامى كه بعضى از مردم از او جدا شده و به معاويه پيوستند تا ترجيح و برترى در سهم پيدا كنند، بعضى از ياران آن حضرت پيشنهاد كردند
كه اموال را ببخشد و اشراف را بر بردگان و عجم ترجيح دهد و همچنين به كسانى كه خوف مخالفت آنان مى رود بيشتر بدهد تا خلاف و دولت او
استقرار يافته آنگاه مساوات را رعايت كند. امام (عليه السلام) اين پيشنهاد را به شدت رد كرده فرمودند:
((آيا از من مى خواهيد كه با ستم و جور به نصر و پيروزى برسم؟ نه بخدا قسم مادامى كه خورشيد طلوع مى كند و ستاره اى در آسمان مى
درخشد، چنين نمى كنم، بخدا سوگند اگر اين اموال از آن خودم نيز بود آن را به مساوات تقسيم مى كردم چه رسد به آنكه
اموال خودشان است))(189)
در نهج البلاغه آمده است.
((اگر مال از من بود، بين آنها مساوات مى نمودم چه رسد به آنكه مال، مال خداست.
بدانيد كه بخشيدن مالى در جائى كه حق نيست تبذير و اسراف است))(190)
و تا امروز پيوسته اين مشكل بزرگ گريبانگير همه بوده و فردا نيز خواهد بود،
مشكل تفضيل بدون شايستگى و بى دليل، و اين پايبندى به حق و تسليم در برابر آن و ناديده گرفتن مصالح شخصى و روابط ناسالم به اين
سادگى نيست.
اجتماع طرفهاى مخالف در مكه
در اينجا دو نكته قابل توجه است.
اول: اسرار اجتماع
دوم: مكان اجتماع
پس از آنكه امام (عليه السلام) اموالى را كه عثمان به دوستان و آشنايان خود داده بود، مصادره كرد و بيت
المال را به طور مساوى تقسيم نمود و عمال عثمان را در ولايات مختلف غير از ابو موسى اشعرى در كوفه،
عزل نمود، و بدنبال شورش انقلابيون بر عليه عثمان و اطرافيان او، چهره هاى سرشناس و ضرر ديده از خليفه جديد و كسانى كه مصالح و منافع
خود را از دست داده بودند يا آنها كه به آمدن خليفه اى دل بسته بودند كه از او سود ببرند، همه اينها به مكه رفتند.
عمال عثمان به همراه اموالى كه از بيت المال گرفته بودند، به مكه رفتند.
مروان بن حكم كه پسر عموى عثمان بود و از دست انقلابيون گريخته بود به مكه رفت. فرزندان عثمان و عبية و بخصوص از بنى اميه به مكه
رفتند.
ام المؤمنين عايشه كه در حال بازگشت از مكه به مدينه بود، وقتى خبر بيعت مردم با على (عليه السلام) را شنيد به مكه برگشت.
عبدالله بن عامربن كريز عامل عثمان در مصر و پسرخاله او به مكه رو آورد. يعلى بن منية
عامل عثمان بن يمن به مكه رفت. عبدالله بن ابى ربيعة عامل عثمان بر صنعا نيز خود را به مكه رسانيد. طلحه و زبير به مكه رفتند. عبدالله بن
عمر به مكه رفت. ولى گفت كه مسافرت او سياسى نيست و به گردهمائى مكه ربطى ندارد.
مكه تنها مكانى بود كه ضامن حمايت آنان بود زيرا حرم مقدس بود و مكه منطقه اى بود كه آنها مى توانستند افكار و آراء خود را و خواسته هاى خود
را به همه نقاط تحت حاكميت دولت اسلامى برسانند. همچنين در مكه امكان جمع آورى
اموال براى مخالفت با امام (عليه السلام) وجود داشت بعلاوه آنكه رفتن به مكه حساسيت سياسى يا اجتماعى زيادى ايجاد نمى كرد.
ويژگيهاى اصحاب جمل و اموال آنان
بعد از آنكه اين افراد يكى پس از ديگرى، در مكه جمع شدند، در مجموعه آنان ويژگيهائى
شكل گرفت كه آنان را در حركتشان تكميل كرد و باعث غرور آنان شد و شايد
دليل آنكه آنان در مقابل خواست امام (عليه السلام) كه بدنبال شيوه گفتگو و مذاكره بجاى خونريزى و جنگ بود، برخورد
معقول و مناسبى نداشتند، همين غرور و جمعيت متنوعشان بوده باشد.
طلحه از باتدبيرترين مردم بود و انتظار مى رفت كه آنان را به حركت در آورده و سپاهشان را اداره كند و به تعبير امام (عليه السلام)
((دشمنترين و پرخصومت ترين مردم طلحه بود)) و او شديدترين و سرسخت ترين مخالفين عثمان در دوران شورش بود.
زبير شجاع ترين مردم بود او براى فرماندهى نظامى مناسب بود و تاريخ او گواه شجاعت وى مى باشد. زبير بود كه در بصره محافظان بيت
المال را به شهادت رساند.
عايشه به تعبير امام (عليه السلام) ((اطوع الناس فى الناس)) بود يعنى مردم بيش از هر كس، از او اطاعت و فرمانبرى داشتند و هر چه را مى
خواست انجام مى دادند. ممكن است اين عبارت به اين معنى باشد كه عايشه مطيع ترين مردم بود و بدون هيچ ترديدى از ديگران اطاعت مى كرد كه محقق
محمودى مى گويد معنى اول از نظر معنى ظاهرتر و معنى دوم از نظر لفظ ظاهرتر است. و اين ويژگى مهمى براى جمع آورى مخالفين و
جنگجويانى بر؛ على (عليه السلام) بود. او همسر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) و از چنان منزلت و جايگاه اجتماعى برخوردار بود كه براى ساير
همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كه از كارهاى او و از ورود او به گردابهاى حوادث پيداست.
يعلى بن منية سرمايه دارترين مردم بود. چنانكه امام (عليه السلام) فرمود و به سرعت به فتنه رايش داشت و او كسى است كه با
اموال و سلاح و وسائل حمل و نقل براى رفتن به بصره، آن جماعت را يارى كرد. به عايشه و طلحه و زبير، چهارصد هزار درهم و سلاح و چهار پا
داد و براى عايشه شترى بنام عسكر را فرستاد كه آن را در يمن دويست دينار خريدارى كرده بود و با
اموال فراوانى از يمن آورده بود.
عبدالله بن عامرين كريز كه او نيز از متمولين آنان و قبلا عامل عثمان در بصره بود، به آنان پيشنهاد داد كه به شام نروند و به بصره بروند كه
او در آنجا سرمايه و نفرات دارد و آنها را به يك ميليون درهم و يكصد شتر و چيزهاى ديگرى تجهيز نمود. او هنگامى كه عثمان كشته شد،
اموال فراوانى را با خود از بصره به مكه برد.
و عمر بن ابى ربيعه نيز آنان را براى جنگ آماده كرد. شيخ مفيد در كتاب الجمل از او روايتى را
نقل مى كند كه گفته است: هر كس به خونخواهى عثمان قيام كند، تجهيز او با من است و مردم زيادى را تجهيز كرد. ولى خودش
بدليل ناراحتى پا نتوانست همراه آنان برود. در زمان شورش عليه عثمان، استخوان رانش شكسته بود و
قبل از اينكه براى يارى عثمان برگردد عثمان كشته شد.
امام (عليه السلام) در موارد متعددى به اين اشخاص و ويژگيهاى آنان اشاره فرمودند:
((من به مطاع ترين مردم، عايشه مبتلا شده ام و به با تدبيرترين آنان، طلحه و به شجاع ترين آنان، زبير و ثروتمندترين آنان، يعلى بن
منية و بخشنده ترين قريش، عبدالله بن عامر، گرفتار آمده ام))
مردى از انصار(191) برخاست و گفت بخدا قسم يا اميرالمؤمنين (عليه السلام)، تو از زبير شجاعتر و از طلحه عاقلتر و از عايشه در بين ما مطاع
تر و از ابن عامر بخشنده تر هستى و مال خدا از مال يعلى بن منية بيشتر است و آنان آنگونه كه خدا فرموده، خواهند بود اموالشان را خرج كرده و
سپس بر آنان حسرت خواهد بود و شكست مى خورند.(192) پس يا على بن ابى طالب، حركت كن.(193)
انتخاب بصره
آنان تصميم رفتن به شام داشتند ولى عبدالله بن عامر آنان را از اين تصميم بازداشت و گفت در شام معاويه هست و تسليم شما نمى شود و از شما
پيروى نمى كند ولى اين بصره، من در آنجا امكانات و نفرات دارم و آنان را تجهيزشان كرد...(194) و در كتاب
الجمل شيخ مفيد آمده كه او براى تهيه سپاه از فارس و شهرهاى شرقى بعنوان خونخواهى عثمان اقدام كرد و به معاويه نوشتند كه سپاهيانى را از
شام بفرستد.
در بين آنان، پيشنهاد رفتن به مدينه براى جنگ با امام (عليه السلام) مطرح شد ولى گفتند كه توان مقابله با
اهل مدينه را ندارند. سپس عراق را انتخاب كردند بدليل اينكه در كوفه، طلحه طرفداران و حاميانى داشت و زبير نيز در بصره هواداران و
دوستدارانى داشت. شايد بدليل دورى نسبى بصرة از مدينه، مركز خلافت در آن زمان و تشويقات عبدالله بن عامر اين انتخاب، انجام شد.
چرا مى خواستند با امام (عليه السلام) بجنگند
طلحه و زبير(195)
1. چون مناصب و پستهاى سياسى و ادارى در دولت به آنان واگذار نشد و آنان خود را مستحق و شايسته آن مى دانستند ولى امام (عليه السلام) به
شايستگى آن دو نظر نداشت.
2. طلحه و زبير انتظار داشتند كه خلافت به آنان برسد زيرا آن دو از اعضاى شوراى شش نفره اى بودند كه عمربن الخطاب خليفه دوم تعيين كرده
بود. زبير به اين حقيقت تصريح كرد و گفت من همان را مى خواهم كه او مى خواهد يعنى حكومت را و اين سخن را كمى
قبل از عقب نشينى از ميدان جنگ اعتراف كرد.
3. نداشتن برترى در عطايان و سهم بيت المال و مساوات آن دو با ديگران
4. مشورت نكردن امام (عليه السلام) با آنان وقتى كه از او خواستند كه نظرات آنان را بگيرد و امام (عليه السلام) جواب داد كه در قرآن و سنت
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نظر كرده و احتياجى به راءى آن دو يا ديگرى ندارد.
و ام المؤمنين
5. بغض و كينه شديد نسبت به على (عليه السلام) باعث شده بود كه غير على (عليه السلام) را ترجيح دهد و با على (عليه السلام) بجنگد و امام
(عليه السلام) فرمود: ((چيزهائى را خواهم گفت كه كينه و حقد او را نسبت به من برانگيخت و در هيچكدام از آنها گناهى بر او نيست ولى او
بدليل آنها بر عليه من عمل كرد:
اول آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مرا بر پدرش ترجيح داد و در مواطن و مواضع خير مرا بر او مقدم داشت...
دوم آنكه وقتى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بين اصحاب خود پيمان اخوت و برادرى بست، پدر او را با عمربن الخطاب برادر قرار داد و
مرا به برادرى با خود اختصاص داد...
سوم آنكه آن حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم) سفارش كرد همه درهايى كه به مسجد باز مى شد را از همه اصحاب، ببندند جز درب خانه من...
و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در روز خيبر پرچم را به پدرش داد و به او امر كرد كه برنگردد تا آنكه پيروز شده يا كشته شود ولى طولى
نكشيد كه شكست خورد. فرداى آن روز پرچم را به عمر بن الخطاب داد و همان دستور را به وى نيز داد او نيز شكست خورد و
رسول خدا از اين قضيه ناراحت شد و به طور آشكار و علنى به آنها گفت: فردا پرچم را بدست مردى مى دهم كه خدا و
رسول او را دوست دارد و خدا و رسول، نيز او را دوست دارند، حمله مى كند و فرار نمى كند و بر نمى گردد تا آنكه خدا فتح و پيروزى را به دست
او محقق گرداند و پرچم را به من داد و من پايدارى كردم تا آنكه خدا بدست من پيروزى را فراهم كرد...
و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) پدرش را براى اداى سوره برائت فرستاد و به او دستور داد تا عهد را بر مشركين ببندد و او تا جرف رفت كه
خدا به پيامبرش فرمود كه او را برگرداند و آيات را از او گرفته و به من بدهد پدرش فهميد كه به اذن خداى
عزوجل است و در وحى الهى چنين بود كه اين ماموريت را جز مردى از تو نبايد ادا كند و من از
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بودم و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از من بود...
و عايشه نسبت به خديجه دختر خويلد دشمنى و كينه داشت و نسبت به او كه براى وى هوو بود، كينه توزى مى كرد و منزلت او را نزد پيامبر صلى
الله عليه و آله مى دانست و اين بر او بسيار گران مى آمد و كينه او به خديجه به دشمنى او با فاطمه عليها السلام دختر خديجه سرايت كرده و از
اين رو با من و فاطمه و خديجه كينه توزى مى كرد و اين در هووها معروف است.
روزى من بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) وارد شدم پيش از آنكه در خانه حجابى براى همسرانش نصب كند، عايشه نزديك
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بود وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مرا ديد به من خوش آمد گفت و فرمود نزديك بيا يا على. و مرا به خود
نزديك كرده تا آنكه مرا از عايشه بخود نزديكتر قرار داد. اين مطلب براى عايشه خيلى سخت و گران تمام شد و گفت...
پيامبر او را نهى كرده و گفت: آيا به على اين سخن را مى گوئى؟ بخدا قسم او
اول كسى است كه به من ايمان آورده و مرا تصديق نمود. او اولين مخلوق است كه بر حوض وارد شده و آخرين عهد من با اوست. كسى بغض او را ندارد
جز آنكه خدا به بينى او را در آتش افكند. اين سخنان، خشم او را بر من افزود.
وقتى كه داستان افك و تهمتها مطرح بود براى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) سخت بود و با من مشورت كرده و نظر مرا در آن مورد خواست. عرض
كردم يا رسول الله از كنيز او بريرة سوال فرمائيد و قضيه را روشن كنيد. اگر چيزى با او بود او را رها كنيد، زن فراوان است. پيامبر صلى
الله عليه و آله مرا عهده دار مساله بريرة نمود تا اينكه قضيه را روشن كنم و عايشه از اين رو بر من خشم گرفت و حقد ورزيد بخدا سوگند قصد
سوئى براى او نداشتم ولى براى خدا و رسول او خير خواهى كردم.
و امثال آنچه را كه گفتم اگر بخواهيد از او سوال كنيد چه چيزى او را با من دشمن نموده و باعث شده با بيعت شكنان بر عليه من خارج شده و خون
شيعيان مرا ريخته و بين مسلمانان به دشمنى با من تظاهر كرده است؟ آيا جز بغى و كينه و ستم است و آيا دشمنى بدون
دليل با من در دين موجب بغى نيست؟ خدا يار و ياور است))(196)
سخنان قبل از جنگ
وقتى كه زبير و طلحه و عايشه قصد بصره كردند، امام (عليه السلام) خطبه اى خوانده و فرمود:
((اى مردم عايشه به سمت بصره حركت كرده و به همراه او طلحه و زبير نيز هستند كه هر يك از آن دو، حكومت را براى خود و نه ديگرى مى خواهد.
طلحه پسر عموى عايشه است و زبير شوهر خواهر او. بخدا قسم اگر به آنچه مى خواهند دست يابند كه هرگز به آن نمى رسند، هر يك از آن دو
گردن ديگرى را مى زند و درگيرى شديدى با هم خواهند داشت. بخدا قسم زن سوار بر آن شتر سرخ، هيچ گردنه يا منطقه اى را نمى پيمايد
مگر اينكه در معصيت خدا و مورد خشم اوست تا آنكه خود و همراهان خود را به هلاكت بيافكند. آرى بخدا سوگند يك سوم آنها كشته خواهند شد و يك سوم
آنان خواهند گريخت و يك سوم آنان نيز توبه خواهند كرد!!! و همان زنى است كه سگهاى حواب بر او پارس خواهند كرد و آن دو نيز مى دانند كه در
خطا و اشتباه هستند))(197)
طلحه و زبير بر سر امامت در نماز اختلاف و نزاع كردند و همچنين بر سر بيت
المال و سرانجام شكست خوردند.
در روايتى ابن عباس از علم امام (عليه السلام) به تعداد رزمندگانى كه در ذى قار به او خواهند پيوست، خبر مى دهد. وى مى گويد وقتى كه به
همراه على (عليه السلام) در ذى قار فرود آمديم عرض كردم يا اميرالمؤمنين به نظرم افرادى كه از كوفه به شما مى پيوندند، كم باشند آن
حضرت (عليه السلام) فرمود بخدا قسم از كوفيان 6560 نفر مى آيند نه كمتر و نه بيشتر. ابن عباس مى گويد از اين سخن امام (عليه السلام)
به ترديد و شك افتادم و با خود گفتم اگر آمدند حتما آنها را مى شمارم. ابو مخفف از ابن اسحاق و او از عمويش عبدالرحمن بن يسار
نقل مى كند كه گفت: از كوفه از راه خشكى و آب 6560 نفر به نزد على (عليه السلام) در ذى قار آمدند. على (عليه السلام) پنج روز در ذى قار
اقامت كرده بود كه صداى شيهه اسبان و صداى شتران در اطراف به گوش رسيد.
راوى مى گويد: وقتى كه زمان حركت رسيد ابن عباس گفت بخدا قسم آنها را مى شمارم اگر طبق سخن امام بود كه هيچ وگرنه از ديگران به آنها
اضافه مى كنم، مردم سخن او را شنيده اند و بايد سخن امام (عليه السلام) درست در بيايد. او گفت وقتى آنها را شمرديم نه يك نفر كم بود و نه
يك نفر زياد. گفتم الله اكبر خدا و رسول او راست گفتند و سپس حركت كرديم.(198)
جنگ صفين
پيرامون معاويه
روايات فراوانى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در مذمت و نكوهش از معاويه آمده است و در بعضى از آنها دستور
قتل او را داده است كه برخى را در اينجا مى آوريم.
از امام حسن (عليه السلام) رسيده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: ((هرگاه معاويه را ديديد كه بر منبر من سخنرانى مى كند
او را بكشيد))(199)
عبدالله بن عمر مى گويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: ((معاويه بر غير دين اسلام مى ميرد))(200)
جابربن عبدالله مى گويد: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: معاويه بر غير آئين و ملت من از دنيا مى رود.
براء بن عازب نقل مى كند كه ابو سفيان و به دنبال او معاويه آمد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:
((خدايا اين تابع و متبوع را لعنت كن، خدايا اقيعس را دفع كن))
ابن البراء از پدرش پرسيد: اقيعس كيست؟ او گفت: معاويه (201)
جعفربن محمد (عليه السلام) فرمود: زيد بن ارقم بر معاويه وارد شد كه عمرو بن عاص در كنار او بر تخت نشسته بود. وقتى كه زيد چنين ديد،
جلو رفته خود را بين آن دو انداخت. عمرو بن عاص به او گفت: جاى ديگر نبود كه بين من و اميرالمؤمنين فاصله انداختى؟ زيد گفت:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در جنگى بود و شما دو نفر نيز همراه او بوديد. آن حضرت كه شما دو نفر را با يكديگر ديد، نگاه تندى به شما
كرد. روز دوم و سوم نيز شما را با هم ديد و هر بار نگاه تندى به شما مى كرد در روز سوم فرمود: هرگاه معاويه و عمروبن عاص را در كنار هم
ديديد، بين آنان جدائى بياندازيد كه اين دو بر امر خير مجتمع نمى شوند.(202)
تحركات سياسى و جنگ
هنگامى كه حضرت امير (عليه السلام) جنگ جمل را به پايان رساند، در كوفه مستقر شده و به اداره شئون دولت و فرستادن فرمانداران و نصب
كارگزاران خود پرداخت. مالك اشتر را به حكومت موصل، نصيبين و دارا و سنجار و آمد و هيت و عانات و آن بخش از شبه جزيره كه در تصرف او بود،
نصب كرد معاويه، ضحاك بن قياس را بر آن بخش شبه جزيره كه در تصرف او بود و بر حران، رقة و قرقيس، گماشت. مالك اشتر به قصد
ضحاك بيرون آمد و با او و همراهانش كه براى گرفتن كمك از اهل رقه در منطقه مرج مرينا بين حران ورقه، رفته بود، درگير شد و جنگ شديدى
بين آن دو در گرفت كه به شكست ضحاك و فرار شبانه او به حران انجاميد، مالك صبح روز بعد او را
دنبال كرد و آنها را محاصره نمود و آنها پناهنده شدند و مالك از آنجا گذشت تا بر
اهل رقه عبور كرد و آنها از او حذر كردند. سپس مالك بر اهل قريش گذشت و آنها نى خود را از او كنار كشيده و برحذر داشتند. و در يكى از نواحى آنجا
جنگى بين نيروهاى حكومت و سركشان واقع شد.
امام (عليه السلام) مى خواست سفيرى براى معاويه بفرستد و جريربن عبدالله بجلى را كه
عامل عثمان بر همدان بود و امام او را عزل نموده بود، پيشنهاد كرد. مالك امام را از اين انتخاب برحذر داشت. ولى امام على (عليه السلام) او را
فرستاد و به همراه او براى معاويه نامه اى نوشت و در آن بيعت مهاجرين و انصار با او و اجتماع آنان بر عليه معاويه را به آگاهى او رساند،
همچنين پيمان شكنى زبر و طلحه و حوادث واقع شده را يادآور شد و به معاويه دستور داد كه تن به اطاعت داده و براى او توضيح داد كه او از طلقاء
است و خلافت براى او جايز نيست، به او زياده روى اش را در مورد قاتلان عثمان و اينكه او بايد
مثل همه مردم فرمانبرى كند و سپس بر اساس كتاب خدا، قاتلين عثمان محاكمه شوند را متذكر شد.
معاويه فرستاده امام (عليه السلام) را معطل نموده و در اين فاصله براى عمرو بن عاص كه در فلسطين بود نامه نوشت و او را خواست. وى نيز نزد
معاويه آمد و براى فتنه اى كه مى خواستند بپا كنند بشرط اينكه حكومت مصر از آن او شود، با معاويه همراه شد.
به نظر مى رسد كه فرستاده امام (عليه السلام) در ماموريت خود موفق نبود و با تجربه و فهيم نبود و او را به بازى گرفته و وقت گيرى
كردند. امام على (عليه السلام) به او نوشت.
((معاويه مى خواهد تا بيعت من بر گردنش نباشد و هر چه را دوست دارد انتخاب كند او مى خواهد تو را به تاخير وادار كند تا
اهل شام را امتحان كند.
مغيره بن شعبه به من پيشنهاد كرد كه معاويه را بر شام بگمارم و خودم در مدينه باشم ولى من نپذيرفتم و خدا مرا در حالى نبيند كه گمراهان را
پشتيبان و يار و ياور خود قرار دهم. اگر با تو بيعت كرد كه هيچ وگرنه برگرد))(203)
ولى او برنگشت و در شام آنقدر دست به دست كرد و معطل شد كه مردم او را متهم كردند و امام (عليه السلام) به او نوشت:
((وقتى اين نامه ام رسيد، معاويه را به تمام كردن كار وادار كن و از او نتيجه قطعى را بگير و سپس او را بين جنگى آشكار يا صلحى سودمند مخير
كن. اگر جنگ را انتخاب كرد به او اعلام جنگ بده و اگر صلح را برگزيد، از او بيعت بگير))(204)
معاويه و عمروبن عاص به اهل مدينه نامه اى نوشتند و در آن ادعا كردند كه طالب خلافت نيستند بلكه آن را شورائى كرده و مى خواهند قاتلين عثمان
را قصاص كنند و از مردم مدينه در اين راه كمك و يارى خواستند و آنان را به تحرك در مدينه دعوت نمودند.
عبدالله بن عمر آن را نپذيرفت و رد كرد و عدى بن حاتم طائى، پسر عمويش را براى احتجاج و گفتگو با معاويه فرستاد كه با معاويه مذاكره كرد
و او را محكوم نمود.
معاويه به سه نفر از چهره هاى سرشناس و كسانى كه با امام (عليه السلام) بيعت نكرده بودند. نامه نوشت. به عبدالله بن عمر نامه نوشت و از
او براى خونخواهى عثمان كمك خواست و ادعا كرد كه او خلافت را براى عبدالله مى خواهد و اگر او
قبول نمى كند. آن را بين مسلمانان به شورى مى گذارد. عبدالله بن عمر آن را رد كرد و افضليت على (عليه السلام) را بر او يادآور شد و از او
خواست كه با آنان كارى نداشته باشد. و به سعد بن ابى وقاص نامه نوشت و در نامه اش آورد كه آنها مى خواهند خلافت به صورت شورى بين
مسلمانان باشد. او نيز نپذيرفت و افضليت على (عليه السلام) و خطاى طلحه و زبير و عايشه را مطرح كرد.
و نامه ديگرى به محمد بن مسلمة نوشت كه او هم نپذيرفت و معاويه در فريب آنها و جلب كردنشان به سمت خود ناكام ماند.
نصر در كتاب صفين روايت كرده است كه رد و بدل سفير و نامه بين امام (عليه السلام) و معاويه و يارانش هفده ماه يعنى زمان حضور امام (عليه
السلام) در كوفه، پس از بازگشت از بصره، طول كشيد. امام (عليه السلام) مى خواست آنها را از عصيان و سركشى و موضع غير شرعى شان
باز بدارد ولى آنها عناد ورزيده و زير بار نرفتند.
امام (عليه السلام) به عمرو بن عاص نيز نامه نوشت و او را نصيحت كرد. ولى او دنيا را بر آخرتش ترجيح داد. سپس امام (عليه السلام) با
اصحابش مشورت كرد و به فرمانداران و اميران سپاه و مسئولان خراج، نامه نوشت و سپاهش را بسيج و آماده كرد و در نخيله اردو زد.
دو گروه از لشكريانش را به عنوان مقدمه سپاه و به فرماندهى زياد بن نضر و شرح بن هانى (205) از پيش فرستاد و سپس به طرف شام به
راه افتاد و هنگامى كه به مدائن رسيد مقدمه ديگرى را فرماندهى معقل بن قيس رياحى فرستاد تا در رقه به او ملحق شوند.
پيشتازان سپاه امام (عليه السلام) با پيشتازان سپاه معاويه در منطقه صفين به هم برخورد كرده و دو لشكر بر سر آب با هم جنگيدند و
اهل عراق پيروز شدند. امام (عليه السلام) گروهى را به سوى معاويه فرستاد و پس از گفتگو معاويه گفت بين ما و شما جز شمشير چيزى حكم نمى
كند و آنها را تهديد كرد. جنگ در محرم متوقف شده و در روز اول ماه صفر جنگ از سر گرفته شد و شدت يافت. معاويه دانست كه بزودى شكست مى
خورد و او كه تهديد مى كرد و گفتگو و مذاكره را نپذيرفته بود، گروه ها و نامه ها را به سوى امام (عليه السلام) و ياران او سرازير كرد.
برادرش عتبة بن ابى سفيان را به نزد اشعث بن قيس فرستاد تا با او گفتگو كرده و او را به عدم استمرار جنگ دعوت كند. عمروبن عاص نامه اى
به عبدالله بن عباس نوشت و او را به صلح دعوت كرد و نامه ديگرى نيز معاويه براى ابن عباس فرستاد. معاويه نعمان بن بشير را به نزد قيس
بن سعد فرستاد تا او را سرزنش كرده و به صلح دعوت كند. نامه هاى معاويه بى اثر و موقعيت او ضعيف و سست شده بود و پاها براى معاويه
دندان شكن بود به گونه اى كه معاويه از آنان مايوس شد و جنگ ادامه داشت و شكست معاويه نزديك بود و تعداد كشته شدگان آنان زياد شده بود...
سپاه معاويه قرآنها را بر سر نيزه كردند... مالك اشتر به خيمه گاه معاويه رسيده بود.
امام (عليه السلام) اصحابش را نصيحت كرد كه قرآن بر سر نيزه كردن آنها، خدعه و مكر و فريب است و اينها
اهل دين نيستند. ولى تعدادى از سپاه امام (عليه السلام) در مقابل اين حركت سپاه معاويه به ترديد افتاده و به بحث و گفتگو با يكديگر پرداخته و
على (عليه السلام) را مجبور نمودند تا توقف جنگ و حكميت را بپذيرد.
پس از آنكه قراء اهل عراق و شام به همراه قرآن، بين دو گروه آمده و پيرامون آن به بحث نشستند و همگى قرار گذاشتند كه آنچه را قرآن احيا كرده
، احيا كنند و آنچه را قرآن ميرانده، بميرانند و هر گروهى به جاى خود بازگشتند،
اهل شام عمرو بن عاص را برگزيدند و اشعث بن قيس و قرائى كه بعدها جزء خوارج شدند به ابو موسى اشعرى رضايت دادند و على (عليه السلام
) اين انتخاب را قبول نكرد و آنها بر او اصرار كردند. امام فرمود:
((او مورد پسند من نيست. او كسى است كه از من جدا شد و مردم را از من بيزار كرد و گريخت تا آنكه چند ماه بعد، به او امان دادم ولى اين، ابن عباس
براى اين كار بهتر از اوست.))
آنها گفتند: بخدا قسم فرقى نمى كند تو باشى يا ابن عباس، ما كسى را مى خواهيم كه نسبت به تو و معاويه مساوى باشد و به هيچكدام از شما
نزديكتر نباشد. على (عليه السلام) فرمود:
((پس من مالك اشتر را قرار مى دهم... اشعث گفت: آيا آن كه زمين را به آتش كشيد، جز اشتر بو؟(206)
آنها، جز آن مرد غافل نادان را نپذيرفته و سپس پيمان تحكيم را نوشتند. هر دو طرف آن را امضا كردند و وقتى كه قضيه براى مردم مطرح شد به
آن خشنود شده و بعضى از آنان صدا بر آوردند كه لا حكم الا لله و فتنه خوارج شروع شد.
|