![]() | ![]() |
و إنَّما ذكرنا هنا جملاً ليعلم بها أنه (عليه السلام) كان يقيم عماد الحق، و يشرع أمثلة العدل، في صغير الامور و كبيرها و دقيقها و جليلها.
1 - الجباة و الاخلاق الاجتماعية
انطَلِق عَلَى تَقوَى اللَّهِ وَحدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ، وَلاَ تُرَوعَنَّ مُسلِماً وَلاَتَجتَازَنَّ عَلَيهِ كَارِهاً، وَلاَ تَأخُذَنَّ مِنهُ أَكثَرَ مِن حَق اللَّهِ فِي مَالِهِ، فَإِذَا قَدِمتَ عَلَى الحَي فَانزِل بِمَائِهِم مِن غَيرِ أَن تُخَالِطَ أَبيَاتَهُم، ثُمَّ امضِ إِلَيهِم بِالسَّكِينَةِ وَالوَقَارِ؛ حَتَّى تَقُومَ بَينَهُم فَتُسَلمَ عَلَيهِم، وَلاَتُخدِج بِالتَّحِيَّةِ لَهُم،
ثُمَّ تَقُولَ: عِبَادَ اللَّهِ، أَرسَلَنِي إِلَيكُم وَلِيُّ اللَّهِ وَخَلِيفَتُهُ، لِآخُذَ مِنكُمحَقَّ اللَّهِ فِي أَم وَالِكُم، فَهَل لِلهِ فِي أَموَالِكُم مِن حَقٍّ فَتُؤَدُّوهُ إِلَىوَلِيهِ.
فَإِن قَالَ قَائِلٌ: لاَ ، فَلاَ تُرَاجِعهُ، وَإِن أَنعَمَ لَكَ مُنعِمٌ فَانطَلِق مَعَهُ مِنغَى رِ أَن تُخِيفَهُ أَو تُوعِدَهُ أَو تَعسِفَهُ أَو تُرهِقَهُ فَخُذ مَا أَعطَاكَ مِن ذَهَبٍ أَو فِضَّةٍ، فَإِن كَانَ لَهُ مَاشِيَةٌ أَو إِبِلٌ فَلاَ تَدخُلهَا إِلاَّ بِإِذنِهِ، فَإِنَّ أَكثَرَهَا لَهُ. فَإِذَا أَتَيتَهَا فَلاَ تَدخُل عَلَيهَا دُخُولَ مُتَسَلطٍ عَلَيهِ وَلاَعَنِيفٍ بِهِ.
وَلاَ تُنَفرَنَّ بَهِيمَةً وَلاَ تُفزِعَنَّهَا، وَلاَ تَسُوءَنَّ صَاحِبَهَا فِيهَا، وَاصدَعِ المَالَ صَدعَينِ ثُمَّ خَيرهُ، فَإِذَا اختَارَ فَلاَ تَعرِضَنَّ لِمَا اختَارَهُ.
ثُمَّ اصدَعِ الب اقيَ صَدعَينِ، ثُمَّ خَيرهُ، فَاذا اختارَ فلا تَعرِضَنَّ لِما اختارَهُ فَلاَ تَزَالُ كَذلِكَ حَتَّى يَبقَى مَا فِيهِ وَفَاءٌ لِحَق اللَّهِ فِي مَالِهِ؛ فَاقبِض حَقَّ اللَّهِ مِنهُ.
فَإِنِ استَقَالَكَ فَأَقِلهُ، ثُمَّ اخلِطهُمَا ثُمَّ اصنَع مِثلَ الَّذِي صَنَعتَ أَوَّلاً حَتَّى تَأخُذَ حَقَّ اللَّهِ فِي مَالِهِ. وَلاَ تَأخُذَنَّ عَوداً وَلاَ هَرِمَةً وَلاَمَكسُورَةً وَلاَ مَهلُوسَةً، وَلاَ ذَاتَ عَوَارٍ، وَلاَ تَأمَنَنَّ عَلَيهَا إِلاَّ مَنتَثِقُ بِدِينِهِ، رَافِقاً بِمَالِ ال مُسلِمِينَ حَتَّى يُوَصلَهُ إِلَى وَلِيهِم فَيَقسِمَهُ بَينَهُم.
ترجمه نامه 25
(دستورالعمل امام به مأموران جمع آورى ماليات)
(ما بخشى از اين وصيت را آورديم تا معلوم شود كه امام اركان حق را به پا مىداشت و فرمان به عدل صادر مىكرد، در كارهاى كوچك يا بزرگ، با ارزش يا بىمقدار)
با ترس از خدايى كه يكتاست و همتايى ندارد، حركت كن، در سر راه هيچ مسلمانى را نترسان، يا با زور از زمين او نگذر، و افزونتر از حقوق الهى از او مگير، هرگاه به آبادى رسيدى، در كنار آب فرود آى، و وارد خانه كسى مشو، سپس با آرامش و وقار به سوى آنان حركت كن، تا در ميانشان قرار گيرى، به آنها سلام كن، و در سلام و تعارف و مهربانى كوتاهى نكن.
سپس مىگويى:
اى بندگان خدا، مرا ولى خدا و جانشين او به سوى شما فرستاده، تا حق خدا را كه در اموال شماست تحويل گيرم، آيا در اموال شما حقى است كه به نماينده او بپردازيد؟)
اگر كسى گفت : نه، ديگر به او مراجعه نكن، و اگر كسى پاسخ داد : آرى، همراهش برو، بدون آن كه او را بترسانى، يا تهديد كنى، يا به كار مشكلى وادار سازى، هرچه از طلا و نقره به تو رساند بردار، و اگر داراى گوسفند يا شتر بود، بدون اجازهاش داخل مشو، كه اكثر اموال از آن اوست.
آنگاه كه داخل شدى مانند اشخاص سلطهگر، و سختگير رفتار نكن، حيوانى را رَم مده، و هراسان مكن، و دامدار را مرنجان، حيوانات را به دو دسته تقسيم كن و صاحبش را اجازه ده كه خود انتخاب كند، پس از انتخاب اعتراض نكن، سپس باقيمانده را به دو دسته تقسيم كن و صاحبش را اجازه ده كه خود انتخاب كند و بر انتخاب او خرده مگير، به همين گونه رفتار كن تا باقيمانده، حق خداوند باشد. اگر دامدار ازاين تقسيم و انتخاب پشيمان است، و از تو درخواست گزينش دوباره دارد همراهى كن، پس حيوانات را درهم كن، و به دو دسته تقسيم نما همانند آغاز كار، تا حق خدا را از آن برگيرى و در تحويل گرفتن حيوانات، حيوان پير و دست و پا شكسته، بيمار و معيوب را به عنوان زكات نپذير، و به فردى كه اطمينان ندارى، و نسبت به اموال مسلمين دلسوز نيست، مسپار، تا آن را به پيشواى مسلمين رسانده، در ميان آنها تقسيم گردد.
2 - حماية حقوق الحيوانات
وَلاَ تُوَكل بِهَا إِلاَّ نَاصِحاً شَفِيقاً وَأَمِيناً حَفِيظاً، غَيرَ مُعنِفٍ وَلاَمُجحِفٍ، وَلاَ مُلغِبٍ وَلاَ مُتعِبٍ. ثُمَّ احدُر إِلَينَا مَا اجتَمَعَ عِندَكَ نُصَيرهُ حَيثُ أَمَرَ اللَّهُ بِهِ، فَإِذَا أَخَذَهَا أَمِينُكَ فَأَوعِز إِلَيهِ.
أَلاَّ يَحُولَ بَينَ نَاقَةٍ وَبَينَ فَصِيلِهَا، وَلاَ يَمصُرَ لَبَنَهَا فَيَضُرَّ ذلِكَ بِوَلَدِهَا؛ وَلاَ يَجهَدَنَّهَا رُكُوباً، وَليَعدِل بَينَ صَوَاحِبَاتِهَا فِي ذلِكَ وَبَينَهَا، وَليُرَفه عَلَى اللاَّغِبِ،
وَليَستَأنِ بِالنَّقِبِ وَالظَّالِعِ، وَليُورِدهَا مَا تَمُرُّ بِهِ مِنَ الغُدُرِ، وَلاَ يَعدِلبِهَا عَن نَبتِ الْأَرْضِ إِلَى جَوَاد الطُّرُقِ، وَلْيُرَوحْهَا فِي السَّاعَاتِ، وَلُْيمْهِلْهَا عِنْدَ النطَافِ وَالْأَعْشَابِ.
حَتَّى تَأتِيَنَا بِإِذنِ اللَّهِ بُدَّناً مُنقِيَاتٍ، غَيرَ مُتعَبَاتٍ وَلاَ مَجهُودَاتٍ، لِنَقسِمَهَا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ وَسُنَّةِ نَبِيهِ (صلى الله عليه و اله و سلم) فَإِنَّ ذلِكَ أَعظَمُ لِأَجرِكَ، وَأَقرَبُ لِرُشدِكَ، إِن شَاءَ اللَّهُ.
در رساندن حيوانات آن را به دست چوپانى كه خيرخواه و مهربان، امين و حافظ، كه نه سختگير باشد و نه ستمكار، نه تند براند و نه حيوانات را خسته كند، بسپار، سپس آن چه از بيت المال جمع آورى شد براى ما بفرست، تا در نيازهايى كه خدا اجازه فرمود مصرف كنيم، هرگاه حيوانات را به دست فردىامينسپردى،به او سفارش كن تا: بين شتر و نوزادش جدايى نيفكند، و شير آن را ندوشد تا به بچهاش زيانى وارد نشود، در سوار شدن بر شتران عدالت را رعايت كند،
و مراعات حال شتر خسته يا زخمى را كه سوارى دادن براى او سخت است بنمايد، آنها را در سر راه به درون آب ببرد، و از جادههايى كه دو طرف آن علف زار است به جاده بىعلف نكشاند، و هرچند گاه شتران را مهلت دهد تا استراحت كنند، و هرگاه به آب و علفزار رسيد، فرصت دهد تا علف بخورند و آب بنوشند
تا آنگاه كه به اذن خدا بر ما وارد شوند، فربه و سرحال، نه خسته و كوفته، كه آنها را بر أساس رهنمود قرآن، و سنت پيامبر (صلى الله عليه و اله و سلم) تقسيم نماييم، عمل به دستورات ياد شده مايه بزرگى پاداش و هدايت تو خواهد شد. انشاءاللَّه
(خطبه 224 نهجالبلاغه)
1 - الامام على و اجتناب الظلم
وَاللَّهِ لَأَن أَبِيتَ عَلَى حَسَكِ السَّعدَانِ مُسَهَّداً، أَو أُجَرَّ فِي الْأَغْلَالِ مُصَفَّداً، أَحَبُّ إِلَيَّ مِن أَن أَلقَى اللَّهَ وَرَسُولَهُ يَومَ القِيَامَةِ ظَالِماً لِبَعضِ العِبَادِ، وَغَاصِباً لِشَيءٍ مِنَ الحُطَامِ، وَكَيفَ أَظلِمُ أَحَداً لِنَفسٍ يُسرِعُ إِلَى البِلَى قُفُولُهَا، وَيَطُولُ فِي الثَّرَى حُلُولُهَا؟!
ترجمه خطبه 224
سوگند به خدا! اگر بر روى خارهاى سعدان بسر ببرم، و يا با غل و زنجير به اين سو يا آن سو كشيده شوم، خوشتر دارم تا خدا و پيامبرش را در روز قيامت، در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم، و چيزى از اموال را غصب كرده باشم، چگونه بر كسى ستم كنم براى نفس خويش، كه به سوى كهنگى و پوسيده شدن پيش مىرود، و در خاك، زمان طولانى اقامت مىكند
2 - عدالة الامام على (عليه السلام)
وَاللَّهِ لَقَد رَأَيتُ عَقِيلاً وَقَد أَملَقَ حَتَّى استََماحَنِي مِن بُركُم صَاعاً، وَرَأَيتُ صِبيَانَهُ شُعثَ الشُّعُورِ، غُبرَ الْأَلْوَانِ، مِنْ فَقْرِهِمْ، كَأَنَّمَا سُودَت وُجُوهُهُم بِالعِظلِمِ، وَعَاوَدَنِي مُؤَكداً.
وَكَرَّرَ عَلَيَّ القَولَ مُرَدداً، فَأَصغَيتُ إِلَيهِ سَمعِي، فَظَنَّ أَني أَبِيعُهُ دِينِي، وَأَتَّبِعُ قِيَادَهُ مُفَارِقاً طَرِيقَتِي، فَأَحمَيتُ لَهُ حَدِيدَةً، ثُمَّ أَدنَيتُهَا مِن جِسمِهِ لِيَعتَبِرَ بِهَا، فَضَجَّ ضَجِيجَ ذِي دَنَفٍ مِن أَلَمِهَا، وَكَادَ أَنيَح تَرِقَ مِن مِيسَمِهَا،
فَقُلتُ لَهُ: ثَكِلَتكَ الثَّوَاكِلُ، يَا عَقِيلُ! أَتَئِنُّ مِن حَدِيدَةٍ أَحمَاهَا إِنسَانُهَا لِلَعِبِهِ، وَتَجُرُّنِي إِلَى نَارٍ سَجَرَهَا جَبَّارُهَا لِغَضَبِهِ! أَتَئِنُّ مِنَ الْأَذَى وَلَا أَئِنُّ مِن لَظًى؟!
وَأَعجَبُ مِن ذلِكَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلفُوفَةٍ فِي وِعَائِهَا، وَمَعجُونَةٍ شَنِئتُهَا، كَأَنَّمَا عُجِنَت بِرِيقِ حَيَّةٍ أَو قَيئِهَا، فَقُلتُ: أَصِلَةٌ، أَم زَكَاةٌ، أَمصَدَقَةٌ؟ فَذلِكَ مُحَرَّمٌ عَلَى نَا أَهلَ البَيتِ!
فَقَالَ: لاَ ذَا وَلاَ ذَاكَ، وَلكِنَّهَا هَدِيَّةٌ.
فَقُلتُ :
هَبِلَتكَ الهَبُولُ! أَعَن دِينِ اللَّهِ أَتَيتَنِي لَتَخدَعَنِي؟ أَمُختَبِطٌ أَنتَ أَمذُو جِنَّةٍ، أَم تَهجُرُ؟
وَاللَّهِ لَو أُعطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاكِهَا، عَلَى أَنْ أَعْصِيَ اللَّهَ فِي نَملَةٍ أَسلُبُهَا جُلبَ شَعِيرَةٍ مَا فَعَلتُهُ، وَإِنَّ دُنيَاكُم عِندِي لَأَهوَنُ مِن وَرَقَةٍ فِي فَمِ جَرَادَةٍ تَقضَمُهَا.
مَا لِعَلِيٍّ وَلِنَعِيمٍ يَفنَى، وَلَذَّةٍ لاَ تَبقَى! نَعُوذُ بِاللَّهِ مِن سُبَاتِ العَقلِ، وَقُبحِ الزَّلَلِ. وَبِهِ نَستَعِينُ.
به خدا سوگند، برادرم عقيل را ديدم كه به شدت تهيدست شده و از من درخواست داشت تا يك من از گندمهاى بيت المال را به او ببخشم، كودكانش را ديدم كه از گرسنگى داراى موهاى ژوليده، و رنگشان تيره شده بود گويا با نيل رنگ شده بودند. پى در پى مرا ديدار و درخواست خود را تكرار مىكرد، چون گفتههاى او را گوش فرا دادم پنداشت كه دين خود را به او واگذار مىكنم، و به دلخواه او رفتار و از راه و رسم عادلانه خود دست برمىدارم، روزى آهنى را در آتش گداخته به جسمش نزديك كردم تا او را بيازمايم، پس چونان بيمار از درد فرياد زد و نزديك بود از حرارت آن بسوزد. به او گفتم، اى عقيل : گريه كنندگان بر تو بگريند، از حرارت آهنى مىنالى كه انسانى به بازيچه آن را گرم ساخته است؟ اما مرا به آتش دوزخى مىخوانى كه خداى جبارش با خشم خود آن را گداخته است، تو از حرارت ناچيز مىنالى و من از حرارت آتش الهى ننالم؟
و از اين حادثه شگفتآورتر اينكه شب هنگام كسى به ديدار ما آمد(91) و ظرفى سر پوشيده پر از حلوا داشت، معجونى در آن ظرف بود كه از آن تنفر داشتم، گويا آن را با آب دهان مار سمى، يا قى كرده آن مخلوط كردند، به او گفتم: هديه است؟ يا زكات يا صدقه؟ كه اين دو بر ما اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و اله و سلم) حرام است.
گفت : نه، نه زكات است نه صدقه، بلكه هديه است.
گفتم : زنان بچه مرده بر تو بگريند، آيا از راه دين وارد شدى كه مرا بفريبى؟ يا عقلت آشفته شده يا جن زده شدى؟ يا هذيان مىگويى؟
به خدا سوگند! اگر هفت اقليم را با آن چه در زير آسمانهاست به من دهند تا خدا را نافرمانى كنم كه پوست جواى را از مورچهاى ناروا بگيرم، چنين نخواهم كرد، و همانا اين دنياى آلوده شما نزد من از برگ جويده شده دهان ملخ پَستتر است.
على را با نعمتهاى فناپذير، و لذتهاى ناپايدار چه كار؟!!
به خدا پناه مىبريم از خفتن عقل، و زشتى لغزشها، و از او يارى مىجوييم.