نام كتاب : جرعه نوش كوثر (زندگينامه مقام معظم رهبرى) حضرت آيت الله العظمى خامنه اى (مدظله العالى )
نام مؤ لف : موسسه فرهنگى قدر ولايت
پيشگفتار
از آن هنگام كه استعمارگران غربى ، به عنوان فرهنگ و تمدن جديد و پيشرفته ، قدم به كشورهاى مشرق زمين بويژه ممالك اسلامى گذاشتند،
يكى از نهادهايى كه سخت مورد تهاجم آنان قرار گرفت ، ((تاريخ )) اين كشورها بود. غرب آمده بود تا با استحاله فرهنگ و باورهاى دينى و
بى هويت كردن جوانان اين كشورها و جايگزينى فرهنگ ، تفكر و آداب و رسوم خود به جاى آنها، راه را بر
چپاول منابع و ثروتهاى زير و روى زمينى آنان هموار نمايد. براى انقطاع تاريخى يك ملت ، كه بخش اصلى هويت مردم را
تشكيل مى دهد، تهاجم به تاريخ ، مساءله اصلى است ، لذا غرب در لشكركشى خود به كشورهاى اسلامى و از جمله ايران ، به تحريف تاريخ آنها
پرداخت . خيل مستشرقان كه در ميان آنان ، عوامل اطلاعاتى و جاسوسان غرب فراوان بودند، با كمك عناصر جريان روشنفكرى ، براى استيلاى غرب ،
به اين امر مهم پرداختند. آنچنان كه سفارش شده بود، تاريخ را نوشتند و از آن پس ، كسانى كه به كار ((تاريخ نگارى ))
اشتغال ورزيدند، از اين منابع ارتزاق كردند، و روشن است كه نتيجه ((تاريخى )) كه بر مبناى ((اطلاعات تاريخى )) شرق شناسان
غربى يا جريان روشنفكرى وابسته به غرب نگاشته مى شود، بحران ((هويت )) خواهد بود و اين چيزى است كه غرب سخت بدان محتاج است .
حركت ((تحريف تاريخ )) و نگاشتن آن ، به گونه اى كه نتيجه مورد انتظار غرب را در برداشته باشد، محدود به گذشته ها بخصوص
دويست سال اخير نيست ؛ بلكه هم اكنون نيز دستهاى آلوده و فكرهاى وابسته جريانهاى معاند با اسلام ، انقلاب اسلامى و ملتهاى مسلمان ، با حمايت
استراتژينها و دلارهاى غرب ، درصددند تا حقايق انقلاب بزرگ ، دينى و معجزه آساى اين ملت را از آبشخورهاى اصلى آن جدا كرده و آن را وارونه و
ناپسند جلوه دهند.
امام خمينى (قدس سره ) آن يگانه دوران ، كه در اوج ظلمات مادى قرن بيستم ، يك نظام الهى ، دينى ، نجات بخش و مردمى به معناى واقعى را بنيان
نهادند، از همان ابتدا به اين مساله مهم توجه نمودند و همچون همه تدابير ارزشمند، راهگشا و هدايتگر خود، بموقع تدبير آن را هم انديشيدند. امام
يكى از محققان تاريخ را ماءمور كردند تا تاريخ انقلاب را با عناصر مطمئن و گويا، چون صدا و سيما تدوين كند و آن را از تعرض عناصر
وابسته به شرق و غرب حفظ نمايد. در حكم حضرت امام (رحمه الله عليه ) از سه محور مهم مى توان نام برد:
محور اول : توطئه انحراف تاريخى ، يك نقشه حساب شده است كه گريبان اكثر مورخين را گرفته است و علت آن ، يا انحراف فكرى خود مورخ است
و يا دستورى كه به او داده مى شود. در هر دو حال ، وابستگى مورخ از لحاظ فكرى و روحى به منافع قدرتهاى سلطه گر محرز است .
((اكثر مورخين ، تاريخ را آن گونه كه مايلند و يا بدان گونه كه دستور گرفته اند، مى نويسند؛ نه آن گونه كه اتفاق افتاده است . از
اول مى دانند كه كتابشان بناست به چه نتيجه اى برسد، و در آخر به همان نتيجه هم مى رسند.))(1)
محور دوم : تداوم اين توطئه در انقلاب اسلامى و وابستگى توطئه گران تحريف تاريخ انقلاب ، به شرق و غرب است .
((امروز همچون هميشه تاريخ انقلابها، عده اى به نوشتن تاريخ پرافتخار انقلاب اسلامى ايران مشغولند كه سر در آخور غرب و شرق دارند.
تاريخ جهان پر است از تحسين و دشنام عده اى خاص له و يا عليه عده اى ديگر و يا واقعه اى درخور بحث )).(2)
محور سوم : ضرورت تبيين صحيح تاريخ انقلاب اسلامى و ترسيم هدف مردم از قيام ، با روشهاى نوين و مستند سازى آن .
((اگر شما مى توانستيد تاريخ را مستند به صدا و فيلم حاوى مطالب گوناگون انقلاب از زبان توده هاى مردم رنجديده كنيد، كارى خوب و
شايسته در تاريخ ايران نموده ايد. بايد پايه هاى تاريخ انقلاب اسلامى ما چون خود انقلاب ، بر دوش پابرهنگان مغضوب قدرتها و ابرقدرتها
باشد...
از شما مى خواهم هر چه مى توانيد سعى و تلاش نماييد تا هدف قيام مردم را مشخص نماييد؛ چرا كه هميشه مورخين ، اهداف انقلابها را در مسلخ اغراض
خود و يا اربابانشان ذبح مى كنند(3))).
بنيادهاى فرهنگى متعددى در غرب توسط دستهاى پنهان و آشكار دشمنان انقلاب اسلامى راه اندازى شده اند كه با بودجه هاى كلان ، در
حال تنظيم دايره المعارف و كتابهاى تاريخى متعدد هستند تا هم گذشته اين ملت را تحريف كنند؛ به گونه اى كه تحقيرآميز و ضد دين جلوه كند، و
هم انقلاب عزت آفرين اسلامى او را از لحاظ اهداف و دستاوردها از منزلت و حقيقت خود تهى كنند.
تاءكيد مقام معظم رهبرى بر ضرورت آگاهى نسل جوان از تاريخ كشور خود، بخصوص تاريخ 150 تا 200
سال اخير، جريان مبارزات ملت ايران به رهبرى حضرت امام خمينى (رحمه الله عليه )، ويژگيهاى انقلاب اسلامى و دستاوردهاى آن و شناخت دشمنان
اين انقلاب و نظام دينى ، ناظر بر همين مساءله است كه نسل جوان از دريچه تاريخ است كه با اين
مسائل آشنا مى شود و رهنمود معظم له بر مطالعه تاريخهاى امين ، حساسيت ايشان بر
انتقال صحيح تاريخ در ذهن شفاف و تاءثيرپذير جوانان را نشان مى دهد.
اين مؤ سسه ، در راستاى تحقق خواست مقام معظم رهبرى ، اقدام به نشر كتابهايى چون ((حكايتهاى تلخ و شيرين )) از خاطرات حضرت امام (رحمه
الله عليه ) و ((خاطرات و حكايتها)) از خاطرات مقام معظم رهبرى نمود كه خود شاهد بسيارى از حوادث تاريخ اين ملت بوده و گواه صادق و امين و
انتقال دهنده با اخلاص اين وقايع هستند. انتشار مجموعه ((روشنكران وابسته )) كه به نقش تاريخى آنان در دويست
سال اخير اختصاص دارد و ((حكايت كشف حجاب )) و ((قصه ها و غصه ها)) نيز با همين هدف انجام شده است . اينك در كتابى كه پيش رو داريد،
با جوش و خروش ، تب و تاب ، حساسيتها و سختيها، خودسازى و تقيد به احكام و عبادات و ارزشهاى اسلامى ، نحوه مبارزه و قيام ، نقش و اهميت حضور
در مبارزات ، سهم و عملكرد مقام معظم رهبرى ، حضرت آيت الله العظمى خامنه اى ، ولى فقيه و نايب امام زمان (عج ) و خلف صالح حضرت امام خمينى
(قدس سره )، در پيشبرد انقلاب اسلامى و اداره امور كشور آشنا مى شويد. شناخت ويژگيها و نقش تاريخى و زندگى معظم له براى جوانان ، بسيار
لازم و جالب است . در عين درسهاى سازنده اى كه در زندگى ، حركت و مشى رهبر عزيز و محبوب ملت براى جوانان وجود دارد، دوره اى از تاريخ
پنجاه سال اخير اين ملت كه در خود بزرگترين پديده قرن ، يعنى انقلاب اسلامى را جاى داده است ، براى جوانان بازگو مى كند كه مى تواند منبع
امين و صادقى براى شناخت صحيح تاريخ انقلاب اسلامى و حوادث منتهى به آن ، و وقايع دوره بيست و پنج ساله استقرار جمهورى اسلامى باشد.
در تنظيم فصل
اول زندگينامه تلاش شده است تا از خاطراتى كه معظم له به مناسبتهاى مختلف بيان فرموده اند، استفاده شود و زندگى دوران كودكى ، نوجوانى
و وضعيت خانوادگى و فعاليتهاى فردى ، جمعى ، تحصيلى و مبارزاتى ايشان را از زبان خودشان ترسيم كنيم .
در تنظيم فصل دوم كه مربوط به دوران حضور معظم له در مسئوليتهاى مختلف اجرايى در زمان حيات امام عظيم الشاءن است و
فصل سوم كه ترسيم كننده نقش و حضور رهبرى در هدايت جامعه ، تنظيم امور كشور، خنثى كردن توطئه دشمنان ، حفظ وحدت جامعه ، نگهدارى و
صيانت از خط امام و دستآوردهاى انقلاب اسلامى و ارزشهاى والاى دينى نظام و... مى باشد، از دو روش خاطره نگارى و اسناد و مدارك و
تحليل آنها استفاده شده است . اسناد زيادى از سوى مركز اسناد انقلاب اسلامى در خصوص شخصيتهاى انقلاب اسلامى منتشر شده است كه در بخش
عمده اى از آنها به مبارزات و مرارتهاى حضرت آيت الله العظمى خامنه اى اشاره شده است كه در تنظيم زندگينامه ، از آنها بهره جسته ايم ؛ اما به
دلايلى از ارائه آنها در انتهاى كتاب خوددارى كرده ايم . اميد است اين خدمت مقبول افتد. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته .
موسسه فرهنگى قدر و ولايت
فصل اول : دوران رشد و كمال ايمانى و سياسى
انساب ، پدر و مادر
تسلط پادشاهان عباسى بر سرزمينهاى اسلامى و ظلم و ستمى كه از ناحيه آنان به فرزندان و دوستداران
اهل بيت پيامبر اسلام وارد مى شد، سبب گرديد تا بسيارى از آنان بسوى ايران هجرت كنند و در مناطقى كه دوستان و شيعيان خاندان پيامبر وجود
داشتند و امنيت نسبى برقرار بود ماءوا و منزل گزينند.
حضرت سلطان سيد محمد كه از سادات حسينى است و نسب ايشان با چهار واسطه به امام سجاد (عليه السلام ) مى رسد، به مناطق مركزى كه
شامل تفرش ، آشتيان و فراهان است آمدند و آغوش باز مردم منطقه ايشان را در خود پناه داد. اولاد آن حضرت نيز در نقاط مختلف اين منطقه در ميان مردم
مى زيستند تا اينكه ماءمورين عباسى محل آنان را كشف نموده و در هر نقطه اى كه بودند، بر سرشان ريخته و شهيدشان كردند. سلطان سيدمحمد در
تفرش ، سلطان سيداحمد در هزاوه اراك ، سلطان سيدمحمد عابد در ميقان اراك دفن شده و مزارشان ، زيارتگاه عاشقان
اهل بيت (عليه السلام ) است .

سيد محمد فرزند سيد محمد تقى ، فرزند سيد ميرزا على اكبر، فرزند سيد فخرالدين كه از شجره مبارك حضرت سلطان سيد محمد است ، از تفرش
به سوى آذربايجان مسافرت مى كند. به شهر خامنه - شهرى در حدود 80 كيلومترى
شمال غربى تبريز - كه مى رسد، مردم آن شهر، اين سيد رشيد را با اصرار نگهميدارند تا از بركات وجود او در آن شهر بهره مند گردند. خامنه
از لحاظ آب و هوا و درختهاى بادام و گردو، شبيه تفرش است . سيد محمد دعوت مردم خامنه را مى پذيرد و در آن شهر
منزل مى كند و به هدايت و ارشاد مردم مى پردازد. سيد حسين ، فرزند سيد محمد و جد رهبر معظم انقلاب اسلامى از علماى آذربايجانى مقيم نجف بود. وى
قبلا در محله ((خيابان )) تبريز اقامت داشت و سپس به نجف اشرف سفر كرده و در آنجا به درس و بحث
اشتغال ورزيده بود. مردى پرهيزكار و اهل علم و تقوى و زهد كه عمرى را به قناعت گذراند. روحانى شهيد حاج شيخ محمد خيابانى شوهر عمه آقاى
حاج سيدعلى خامنه اى است كه گرچه در قصبه خامنه از توابع تبريز به دنيا آمده ولى به علت اينكه در مسجد كريمخان در محله ((خيابان ))
تبريز امامت جماعت داشت به خيابانى مشهور شده است . وى از روحانيون مشهور و مبارز دوران مشروطه است كه به نوشته مرحوم حاج محمد باقر
بادامچى - مبارز سرسخت مشروطه ((در زمان خود مرحوم خيابانى اورع و ازهد و نسبتا افقه همقطاران خود از ائمه جماعت بود)). وى نماينده مردم
تبريز در مجلس شوراى ملى گرديد و عليه نابسامانى موجود قيام كرد و در تبريز شهيد شد.
سيد جواد فرزند سيد حسين و پدر مقام معظم رهبرى - كه با شهرت خامنه اى شناخته مى شود - در نجف اشرف در خانواده اى روحانى در
سال 1273 شمسى متولد شد. در سه سالگى به اتفاق پدر بزرگش كه از علماى بنام و از شخصيت هاى معروف علمى تبريز بود به اين شهر
آمد. در نوجوانى از نزديك شاهد ماجراهاى تاريخى مشروطيت بود و در محله (خيابان ) تبريز كه يكى از كانون هاى اصلى مبارزه به شمار مى آمد
لحظات تاريخ ساز آن رويداد بزرگ را با جسم و جان خود درك كرد و بعدها نيز كه شوهر خواهرش ((شيخ محمد خيابانى )) بخش ديگرى از
اين روى داد را رهبرى مى كرد او در متن حوادث قرار داشت .
در جوانى سفرى به عتبات و سفر ديگرى به مشهد كرد در همين سفر بود كه معنويت و صفاى روحانى حوزه علميه مشهد وى را چنان به خود مجذوب
ساخت كه تصميم گرفت هميشه در مشهد اقامت كند. ايشان ابتدا نه ماه و پس از مراجعت به تبريز و اقامتى كوتاه در اين شهر مجددا به مشهد بازگشت
و مدت نه سال در مشهد ماند و در حوزه هاى درسى معروف آن ، از جمله درس آيت الله آقازاده خراسانى و آيت الله حاج آقا حسين قمى به مدارج عالى
علمى رسيد. در سال 1345 قمرى براى ادامه تحصيل به نجف عزيمت كرد و تا
سال 1350 از درس مدرسين و مراجع بزرگ آن روز نجف مانند آيت الله العظمى ميرزانائينى و آيت الله العظمى آقاى سيد ابوالحسن اصفهانى بهره
اى وافر برد. در اين سال وى به مشهد بازگشت و در اين شهر اقامت دائمى گزيد و به وظايف دينى و علمى
اشتغال يافت و تا آخر عمر پربركت خود را در مشهد ماند.
ايشان در عين برخوردارى از مقامات عالى علمى و وجه و محبوبيت عميق مردمى ، عالمى پارسا و متواضع و زاهد به دور از هرگونه پيرايه و
تجمل بود. تا آخر عمر در خانه اى محقر و با وصفى ساده گذرانيد و سرمايه قناعت و زهد را از دست نداد. عشق به كار معلمى و ارتباط با تعليم و
تعلم خصلت برجسته ديگر وى بود كه تا آخرين ماههاى زندگى با ايشان همراه بود. در روزهاى سياه اختناق ستم شاهى رنج و مرارت مستمر و
فشار روزافزون آن دستگاه جبار را بر خانواده و فرزندان خود با بزرگوارى و متانت
تحمل مى كرد و در همه عمر روى خوش به دشمنان اسلام نشان نداد.
((پدرم با هر كارى كه رضاخان پهلوى كرده بود، مخالف بود - از جمله ؛ اتحاد
شكل از لحاظ لباس - و دوست نمى داشت همان لباسى را كه رضاخان به زور مى گويد، بپوشد)).(4)
ايشان سرانجام در شب (14/4/1365) پس از چند ماه نقاهت و ضعف در سن نود و دو سالگى به لقاءالله پيوست و پيكرش در دارالفيض حرم مطهر
حضرت رضا (عليه السلام ) دفن گرديد. از ايشان كتب چاپ نشده اى در مباحث فقه و
اصول باقى مانده است .(5)
حضرت امام خمينى (رحمه الله عليه ) در پيام تسليت خود، علم و تعهد و تقواى ايشان را مورد تاءكيد قرار داده اند:
بسمه تعالى
جناب حجت الاسلام آقاى حاج سيدعلى خامنه اى ، رئيس محترم جمهور دامت افاضاته
رحلت والد معظم جنابعالى كه عمرى با علم و تعهد و تقوا به سر بردند، موجب تاءسف گرديد. اين مصيبت را به جنابعالى و اخوان محترم و خاندان
جليل تسلى گفته ، سلامت و موفقيت آن جناب را از خداى تعالى مسئلت دارم . والسلام عليكم و رحمه الله (6).
28 شوال المكرم 1406 (15 تير 1365)
روح الله الموسوى الخمينى
همسر حاج سيد جواد، دختر آيت الله سيد هاشم ميردامادى (نجف آبادى ) - از بزرگان
اهل علم و معرفت نجف آباد اصفهان - بود كه خود از شيفتگان و ارادتمندان خاندان پيامبر بوده و داراى ملكات اخلاقى بارزى بودند.

آيت الله سيد هاشم ميردامادى ، در سال 1303 ه . ق در نجف اشرف پا به دنيا نهاد. در سن دو سالگى پدر خويش را از دست داد و تحت تربيت مادر
پاك سيرت و با تقواى خود قرار گرفت . ايشان مقدمات و سطح را با جديت
كامل نزد مدرسان معروف گذراند و از محضر آيات عظام : آخوند خراسانى ، ميرزا محمد تقى شيرازى و آقا ميرزا حسين نائينى استفاده نمود و به درجه
اجتهاد نائل آمد. وى از استادان اخلاق و عرفان همچون : سيد احمد كربلايى ، سيد مرتضى كشميرى و ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى بهره هاى بسيار
برد و از لحاظ زهد و تقوا به مراتب عالى رسيد. قبل از سال 1310 شمسى به مشهد بازگشت . ايشان در دوره رضاخانى با توجه به خفقان و
فضاى وحشت ، در دفاع از اسلام سخت و بى پروا بود. در حادثه مسجد گوهرشاد در
سال 1314، ايشان و ديگر علماى مشهد در منزل آيت الله سيد يونس اردبيلى جلسه اى
تشكيل دادند و با صدور اعلاميه اى تند از عملكرد حكومت وقت و شخص رضاخان اعلام انزجار كردند. بعد از آن ، ايشان را به سمنان تبعيد كردند. پس
از هفت سال تبعيد، مايملك خود را فروخت و مخفيانه بطرف مشهد حركت كرد وليكن ماءموران متوجه شده و ايشان را مجددا به سمنان برگردانده و مدتى
در حبس نگهداشتند.
بعد از تبعيد تا سال 1339 شمسى ، برنامه تفسير قرآن ايشان - كه قبل از تبعيد در مسجد جامع گوهر شاد داشت - ادامه يافت تا اينكه در بستر
بيمارى افتادند و در 23 آذر 1339 در سن 77 سالگى به جوار رحمت حق تعالى كوچيدند و در جوار مرقد حضرت على بن موسى الرضا (عليه
السلام ) به خاك سپرده شدند.
نسب آيت الله سيدهاشم ميردامادى با 30 واسطه با ابوالحسن محمد ديباج ، فرزند حضرت امام صادق (عليه السلام ) مى رسد(7).
((پدر بزرگ خود من ، مرحوم آيت الله سيد هاشم نجف آبادى ، سالها در مشهد مدرس تفسير و معلم اخلاق و معنويت بود. ايشان از نجف به مشهد آمده
بود و در سالهاى آخر عمر، براى صله ى ارحام ، به نجف آباد و خمينى شهر سفر كرد. چون
فاميل بزرگ ميردامادى و صهرى ها و ديگر وابستگان به اين فاميل ، خويشاوندان ايشان محسوب مى شدند(8))).
ولادت
29 فروردين سال 1318 هجرى شمسى مصادف با 28 صفر 1358 هجرى قمرى (19
آوريل 1939 ميلادى ) در خانواده كوچك آيت الله حاج سيد جواد، فرزندى قدم به جهان گذاشت كه موجب شادمانى و خرسندى خانواده و
فاميل گرديد. نام نورسيده را ((على )) گذاشتند تا در طول زندگى ، به پيشوا و امام خود، حضرت على (عليه السلام )، تمسك جويد و از او
پيروى كند. بنابراين آقا سيدعلى در اصل و نسب با 34 واسطه به امام سجاد و امام حسين (عليه السلام ) مى رسند و از فرزندان حضرت زهرا سلام
الله عليها مى باشند(9).
آقا سيدعلى دومين فرزند اين پدر و مادر بودند، در حاليكه پدرشان از همسر
اول - كه فوت كرده و سپس با همسر دوم كه مادر آقا سيدعلى بود ازدواج نموده بودند - سه دختر داشت كه با احتساب آنها، آقا سيدعلى پنجمين
فرزند خانواده مى شد.
ما هشت خواهر و برادر بوديم از دو مادر؛ يعنى پدرم از يك خانمى ، سه فرزند داشت كه هر سه دختر هم بودند. بعد آن خانم فوت كرده بودند و با
خانم ديگرى ازدواج كرده بودند. ماها بچه هاى اين خانم دوم ، پنج نفر بوديم به چهار برادر و يك خواهر، و در اين پنج نفر، من دومى بودم . البته
در اين بين ، دو بچه هم از بين رفته بودند؛ با آن حساب ، من چهارمى مى شدم ؛ اما چون واسطه ها كم شده بودند، من بچه ى دوم خانواده بودم .
البته خواهرهاى بزرگ ما از خانم اول بودند؛ آنها از ما خيلى بزرگتر بودند(10).
دوران كودكى
آقا سيدعلى دوران كودكى را در دامان مادر فاضله و پدر روحانى و اهل علم و تقوا و زهد، گذراند و بتدريج با ملكات اخلاقى يك خانواده روحانى ،
انس گرفت و تربيت شد.
در چنين خانواده اى ، معرفت ايمانى پايه اولى و اصلى تربيت آقا سيدعلى بود كه همين پايه و بنيان محكم ، او را آماده حضور جدى و در صراط
مستقيم ، در صحنه هاى زندگى فردى و اجتماعى و سياسى و مبارزاتى نمود. وضعيت مادى خانواده آقا سيدعلى ، چندان مناسب نبود؛ اما معنويت و طهارت
همراه با قناعت عزتمندانه ، زندگى شيرينى را براى آنان به وجود آورده بود.
منزل پدرى ، كه آقا سيدعلى در آن جا متولد شدند، خانه اى حدود 60 - 70 مترى و در محله فقيرنشين مشهد بود. اين
منزل فقط يك اتاق و يك زيرزمين داشت .
هنگامى كه براى پدرشان ميهمان مى آمد، همگى به زيرزمين مى رفتند تا در آن تنها اتاق ، از ميهمان پذيرايى شود. بعد، عده اى از علاقه مندان
پدرشان ، زمين كوچكى را كه كنار اين منزل بود، خريده و به آن اضافه كردند و
منزل داراى سه اتاق شد.
كودكى آقا سيدعلى مصادف با ايام جنگ جهانى دوم و اشغال ايران از سوى متفقين بود. با اين كه مشهد در كرانه جنگ واقع بود و همه چيز نسبت به
شهرهاى ديگر كشور در آن ارزان و فراوان بود، با اين حال ، وضعيت خانوادگى ايشان طورى بود كه اغلب نان جو مى خوردند و بندرت نان گندم
تهيه مى شد. آقا سيدعلى شبهايى را به ياد دارند كه در منزل شام نداشتند و با
پول خردى كه بعضى وقتها مادر بزرگشان مى داد، قدرى كشمش يا شير مى خريدند و با نان مى خوردند.(11)
اغلب مادر بزرگوارشان از لباسهاى كهنه پدر، برايشان لباس تهيه مى كردند كه غالبا داراى چند وصله بود(12).
ما نان گندم نمى توانستيم بخوريم ، نان جو گندم مى خورديم چون نان گندم گرانتر بود. البته يك دانه نان گندم مى گرفتيم براى پدر
فقط، ماها نان جو گندم مى خورديم ، گاهى هم نان جو... وضعمان خيلى خوب نبود و اتفاق مى افتاد شبهايى كه من يادم هست ، شبهايى اتفاق مى افتاد
در منزل ما كه شام نبود. مادرم با زحمت زيادى كه حالا بماند آن زحمت چگونه انجام مى شد، براى ما شام تهيه مى كرد. آن شام هم كه تهيه مى شد و
با زحمت تهيه مى شد، نان و كشمشى بود.(13)
سختى هاى زندگى و كاستيهاى آن معمولا روى كودكان بيش از ساير اعضاء خانواده تاءثير مى گذارد و خاطره ساز مى شود.
آنوقت ها، از لحاظ وضع مالى در فشار بوديم ، يعنى خانواده مان ، خانواده مرفهى نبود. پدرم يادم هست روحانى معروفى بود، اما خيلى پارسا و
گوشه گير بود، لذا زندگيمان خيلى به سختى مى گذشت . در دوران كودكى با زحمت بسيار، براى ما كفش خريده بودند كه تنگ بود. پدرم ،
ديگر قادر نبود كه اينها را عوض بكند يا كفش ديگر بخرد، آمدند گفتند كه خوب اين كفش ها را مى شكافيم ، اندازه مى كنيم و برايش بند مى
گذاريم . يك عالمه خوشحال شديم كه كفش هايمان بندى شد. آمدند شكافتند و بند گذاشتند بعد زشت شد، چون بندهايش خيلى فرق داشت با
كفشهاى ديگر، خيلى زشت و ناجور در آمده بود. چقدر غصه خورديم و خلاصه چاره ديگرى نداشتيم (14).
با وجود چنين سختى و كمبودهايى ، پدر و مادر، در تربيت فرزندان خود، هيچ گونه كوتاهى روا نمى داشتند، بلكه با تلاش و جديت ، زمينه رشد و
اعتلاى معنوى و علمى آنان را از هر لحاظ فراهم مى ساختند.
پدر و مادرم ، پدر و مادر خيلى خوبى بودند. مادرم يك خانم بسيار فهميده ، با سواد، كتابخوان ، داراى ذوق شعرى و هنرى ، حافظ شناس - البته
حافظ شناس كه مى گويم ، نه به معناى علمى و اينها، به معناى ماءنوس بودن با ديوان حافظ - با قرآن كاملا آشنا بود و صداى خوشى هم داشت
.
ما وقتى بچه بوديم ، همه مى نشستيم و مادرم قرآن مى خواند؛ خيلى هم قرآن را شيرين و قشنگ مى خواند. ماها دورش جمع مى شديم و براى ما به
مناسبت ، آيه هايى را كه در مورد زندگى پيامبران هست ، مى گفت . من خودم اولين بار، زندگى حضرت موسى ، زندگى حضرت ابراهيم و بعضى
پيامبران ديگر را از مادرم - به اين مناسبت - شنيدم . قرآن كه مى خواند، به اين جا كه مى رسيد، بنا مى كرد به شرح دادن .
بعضى از شعرهاى حافظ را كه الان هنوز يادم است - بعد از سنين نزديك شصت سالگى - از شعرهايى است كه آن وقت از مادرم شنيدم ؛ از جمله ، اين
يك بيت يادم است :
|
سحر چون خسرو خاور علم در كوهساران زد | |
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد | |
دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند | |
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند |
غرض ، خانمى بود خيلى مهربان ، خيلى فهميده و فرزندانش را هم - البته
مثل همه ى مادران - دوست مى داشت و رعايت آنها را مى كرد. پدرم عالم دينى و ملاى بزرگى بود. برخلاف مادرم كه خيلى گيرا و حراف و خوش
برخورد بود، پدرم مرد ساكت ، آرام و كم حرف بود، كه اين تاءثيرات دوران طولانى طلبگى و تنهايى در گوشه ى حجره بود. البته پدرم ترك
زبان بود. ما اصلا تبريزى هستيم ؛ يعنى پدرم اهل تبريز و خامنه است . مادرم فارس زبان بود؛ و ما به اين ترتيب از بچگى ، هم با زبان
فارسى ، هم با زبان تركى آشنا شديم و محيط خانه ، محيط خوبى بود. البته محيط شلوغى بود،
منزل ما هم منزل كوچكى بود. شرايط زندگى ، شرايط باز و راحتى نبود(15).
تحصيلات ابتدايى
آقا سيدعلى ، از حدود پنج سالگى ، آموزش قرآن را در مكتب خانه آغاز كردند. ابتداء ايشان را به مكتب خانه اى كه معلمش زن بود گذاشتند و پس از
يكى دو ماه ، در مكتب خانه اى كه معلمش مرد بود، ثبت نام نمودند.
بايد بگويم اولين مركز درسى كه من رفتم ، مدرسه نبود، مكتب بود - در سنين
قبل از مدرسه - شايد چهار سال يا پنج سالم بود كه من و برادر بزرگتر از من را - كه از من ، سه
سال و نيم بزرگ بودند - با هم در مكتب دخترانه گذاشتند؛ يعنى مكتبى كه معلمش زن بود و بيشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند. البته من
خيلى كوچك بودم .
پس از مدتى - يكى ، دو ماه - كه در آن مكتب بوديم ، ما را از آن مكتب برداشتند و در مكتبى گذاشتند كه مردانه بود؛ يعنى معلمش مرد مسنى بود. شايد
شما در اين داستانهاى قديمى ، ((ملامكتبى )) خوانده باشيد؛ درست همان ملا مكتبى تصوير شده در داستانها در قصه هاى قديمى ، ما پيش او درس
مى خوانديم .
من كوچكترين فرد آن مكتب بودم - شايد آن وقت ، حدود پنج سالم بود - و چون هم خيلى كوچك بودم ، هم سيد و پسر عالم بودم ، اين آقاى ((ملا مكتبى
))، صبحها من را كنار دست خودش مى نشاند و پول كمى ، مثلا اسكناس پنج قرآنى - آن وقتها اسكناس پنج ريالى بود. اسكناس يك تومانى و دو
تومانى ، شما نديده ايد - يا دو تومانى از جيب خود بيرون مى آورد، به من مى داد و مى گفت : تو اينها را به قرآن
بمال كه بركت پيدا كند.(16)
آقا سيدعلى در هفت سالگى راهى دبستان شدند مدرسه دارالتعليم ديانتى ، اولين مدرسه اسلامى بود كه
تشكيل شده بود. آقا سيدعلى دوره تحصيلات ابتدايى را كه آن زمان شش سال بود در اين مدرسه ، با موفقيت طى كرده و به پايان رساندند. معمولا
روز اول كه بچه ها به مدرسه مى روند، محيط جديد براى آنان تازگى داشته و با حالتهاى تلخ و شيرين تواءم است . كلاسى كه آقا سيدعلى ،
روز اول پا به آن گذاشت ، تاريك بود، چرا كه پنجره هاى آن شيشه نداشت و از كاغذهاى مومى براى پوشاندن آن و جلوگيرى از ورود هواى سرد
به داخل كلاس استفاده كرده بودند.
روز اولى كه ما را به آن مدرسه بردند، من يادم است كه از نظر من روز بسيار تيره ، تاريك ، بد و ناخوشايند بود! پدرم ، من و برادر بزرگم را
با هم وارد اتاق بزرگى كرد كه به نظر من - آن وقت - خيلى بزرگ بود. البته شايد آن موقع به قدر نصف اين اتاق ، يا مقدارى بيشتر از نصف
اين اتاق (17) بود؛ اما به چشم كودكى آن روز من ، جاى خيلى بزرگى مى آمد. و چون پنجره هايش شيشه نداشت و از اين كاغذهاى مومى داشت ،
تاريك و بد بود. مدتى هم آن جا بوديم .
ليكن روز اول كه ما را به دبستان بردند، روز خوبى بود؛ روز شلوغى بود.

بچه ها بازى مى كردند، ما هم بازى مى كرديم . اتاق ما كلاس بزرگى بود - باز به چشم آن وقت كودكى من - وعده ى بچه هاى كلاس
اول ، زياد بود. حالا كه فكر مى كنم ، شايد سى نفر، چهل نفر، بچه هاى كلاس
اول بوديم و روز پر شور و پر شوقى بود و خاطره ى بدى از آن روز ندارم .(18)
چشمهاى آقا سيدعلى ضعيف بود، لذا بعضى چيزها را درست نمى ديدند، بعد از چند
سال ، متوجه شدند كه بخاطر ضعف چشم است كه بعضى چيزها را خوب نمى بينند لذا براى ايشان عينك تهيه كردند و
مشكل ايشان در اين زمينه رفع شد. مدرسه اى كه ايشان در آن درس مى خواندند، يك مدرسه غير دولتى و دين بود لذا، معلمين و مديران آن افراد متدين
بودند و برنامه هاى آن نيز با تعليمات دينى بيشترى از ساير مدارس ، تواءم بود.
البته چشم من ضعيف بود، هيچ كس هم نمى دانست ، خودم هم نمى دانستم ؛ فقط مى فهميدم كه چيزهايى را درست نمى بينم . بعدها چندين
سال گذشت و من خودم فهميدم كه چشمهايم ضعيف است ؛ پدر و مادرم فهميدند و برايم عينك تهيه كردند. آن وقت ، وقتى كه من عينكى شدم ، گمان مى
كنم حدود سيزده سالم بود؛ ليكن در اين دوره ى اول مدرسه و اينها اين نقص كار من بود. قيافه ى معلم را از دور نمى ديدم . تخته ى سياه را كه روى
آن مى نوشتند، اصلا نمى ديدم ، و اين مشكلات زيادى را در كار تحصيل من به وجود مى آورد.
حالا خوشبختانه بچه ها در كودكى ، فورا شناسايى مى شوند و اگر چشمشان ضعيف است ، برايشان عينك مى گيرند و رسيدگى مى كنند. آن وقت
اصلا اين چيزها در مدرسه اى معمول نبود.
البته اين مدرسه ى ما يك مدرسه ى به اصطلاح غير دولتى بود، بعلاوه مدرسه ى دينى بود كه معلمين و مديرانش از افراد بسيار متدين انتخاب
شده بودند، و با برنامه هاى اندكى دينى تر از معمول مدارس آن روز، اداره مى شد؛ چون آن مدرسه ها اصلا برنامه ى دينى درستى نداشت و كسى
توجهى و اعتنايى به آن نمى كرد.
در مورد معلمين اول ما، بله يادم است كه مدير دبستان ما آقاى ((تدين )) بود؛ تا چند
سال پيش زنده بود. من در زمان رياست جمهوريم ارتباطات زيادى با او داشتم . مشهد كه مى رفتم ، ديدن ما مى آمد. پير مرد شده بود و با هم تماس
داشتيم . يك معلم ديگر داشتيم كه اسمش آقاى روحانى بود؛ الان يادم است ، نمى دانم كجاست . عده اى از معلمين را يادم است ؛ بله ، تا كلاس ششم -
دوره ى دبستان - خيلى از معلمين را دورادور مى شناختم . البته متاءسفانه الان هيچ كدام را نمى دانم كجا هستند. اصلا زنده اند، نيستند و چه مى كنند؛
ليكن بعد از دوره ى مدرسه هم با بعضى از آنها ارتباط و آشنايى داشتم .(19)
از بين درسهاى آن زمان ، آقا سيدعلى به دروس رياضى و هندسه ، جغرافيا، و تاريخ علاقه زيادى داشتند. درسهاى دينى را هم بواسطه تعليمات
پدر و مادر، خوب مى دانستند و با علاقه آنها را مى خواندند. آقا سيدعلى ، قرآن را با صداى بلند و دلنشين قرائت مى كردند بطوريكه قرآن خوان
مدرسه بودند.
دورانهاى كلاس اول و دوم و سوم را كه اصلا يادم نيست ، الان هيچ نمى توانم قضاوتى بكنم كه به چه درسهايى علاقه داشتم ؛ ليكن در اواخر دوره
ى دبستان يعنى كلاس پنج و ششم - به رياضى و جغرافيا علاقه داشتم ، خيلى به تاريخ علاقه داشتم ، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم
. البته در درسهاى دينى هم خيلى خوب بودم ؛ قرآن را با صداى بلند مى خواندم - قرآن خوان مدرسه بودم . - يك كتاب دينى را آن وقت به ما درس
مى دادند - به نام تعليمات دينى - براى آن وقتها كتاب خيلى خوبى بود؛ من تكه هايى از آن كتاب را - كه
فصل ، فصل بود - حفظ مى كردم .
در همان دوره ى آخر دبستان - يعنى كلاس پنج و ششم - تا منبر آقاى فلسفى را از راديو پخش مى كردند كه ما از راديو شنيده بوديم ؛ من تقليد منبر
او را - در بچگى - مى كردم . به همان سبك ، آن بخشهاى كتاب دينى را با صداى بلندى و خيلى شمرده ، پشت سر هم مى خواندم . معلمم و پدر و مادرم
خيلى خوششان مى آمد؛ من را تشويق مى كردند. بله ، اين درسهايى بود كه آن وقت دوست مى داشتم .(20)
بازى و ورزش
در كنار تحصيل ، آقا سيدعلى ، مثل بسيارى از بچه ها به بازى علاقه داشتند. هم در كوچه با بچه ها بازى مى كردند و هم به ورزشهاى دسته
جمعى مثل واليبال و فوتبال مى پرداختند كه واليبال را بيش از ساير ورزشها دوست داشتند.
در مورد بازى كردن پرسيدند؟ بله ، بازى هم مى كرديم . منتها در كوچه بازى مى كرديم ؛ در خانه جاى بازى نداشتيم و بازيهاى آن وقت بچه ها
فرق مى كرد. يك مقدار هم بازيهاى ورزشى بود؛ مثل واليبال و فوتبال و اينها كه كه بازى مى كرديم . من آن موقع در كوچه ، با بچه ها
واليبال بازى مى كردم ؛ خيلى هم واليبال را دوست مى داشتم . الان هم اگر گاهى بخواهيم ورزش دسته جمعى بكنيم - البته با بچه هاى خودم - به
واليبال رو مى آوريم كه ورزش خيلى خوبى است .
بازيهاى غير ورزشى آن وقت ، ((گرگم به هوا)) و بازيهايى بود كه در آنها خيلى معنا و مفهومى نبود؛ يعنى اگر فرض كنى كه بعضى از
بازيها ممكن است براى بچه ها آموزنده باشد و انسان با تفكر، آنها را انتخاب كند، اين بازيهايى كه الان در ذهن من هست ، واقعا اين خصوصيت را
نداشت ؛ ولى بازى و سرگرمى بود(21).
دوران نوجوانى و جوانى
پوشيدن لباس روحانى
 آقا سيدعلى ، دوره شش ساله دبيرستان را بطور شبانه خواندند و با موفقيت پشت سر گذاردند. همزمان با طى دوره شبانه و خواندن درسهاى
كلاسيك دبيرستان ، روزانه هم به تحصيلات طلبگى و علوم دينى در مدرسه نواب پرداختند. جالب است بدانيم كه آقا سيدعلى از همان سالهاى آخر
سنين كودكى و دوران نوجوانى ، ملبس به لباس روحانى بودند و لباس هرگز نه در
تحصيل و نه در بازى و ورزش مزاحمتى برايشان نداشت .
چيزى كه حتما مى دانم براى شما جالب است ، اين است كه من همان وقت ، معمم بودم ؛ يعنى در بين سنين ده و سيزده سالگى - كه ايشان سؤ
ال كردند - من عمامه سرم بود و قبا تنم بود! قبل از آن هم همين طور، از اوايلى كه به مدرسه رفتم ، با قبا رفتم ؛ منتها تابستانها با سر برهنه
مى رفتم ، زمستان كه مى شد، مادرم عمامه به سرم مى پيچيد. مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت ، عمامه پيچيدن را خوب بلد
بود. سر ماها عمامه مى پيچيد و به مدرسه مى رفتيم . البته اسباب زحمت بود كه جلوى بچه ها، يكى با قباى بلند و لباس جور ديگر باشد.
طبعا مقدارى حالت انگشت نمايى و اينها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شيطنت و اين طور چيزها جبران مى كرديم ، نمى گذاشتيم كه در اين زمينه خيلى
سخت بگذرد(22).
طبع حضور در يك خانواده روحانى ، طلبه شدن و پوشيدن لباس روحانيت بود، اما بواسطه تربيت صحيح خانوادگى ، آقا سيدعلى به اين لباس
و ورود در قشر روحانيت ، علاقمند بود و با علاقه در كسوت روحانيت در آمد.
چه زمانى به فكر آينده افتادم ، هيچ يادم نيست . اين كه در آينده ى زندگى خودم ، بنا بود چه شغلى را انتخاب بكنم ، از
اول براى خود من و براى خانواده ى من معلوم بود؛ همه مى دانستند كه من بناست طلبه و روحانى شوم . اين چيزى بود كه پدرم مى خواست و مادرم
بشدت دوست مى داشت . خود من هم علاقه مند بودم ؛ يعنى هيچ بى علاقه به اين مساءله نبودم .
اما اين كه لباس ما را از اول ، اين لباس قرار دادند، به اين نيت نبود؛ به خاطر اين بود كه پدرم با هر كارى كه رضاخان پهلوى كرده بود،
مخالف بود - از جمله ، اتحاد شكل از لحاظ لباس - و دوست نمى داشت همان لباسى را كه رضاخان بزور مى گويد، بپوشيم . مى دانيد كه رضاخان
، لباس فعلى مردم را كه آن وقت لباس فرهنگى بود و از اروپا آمده بود، بزور بر مردم
تحميل كرد. ايرانيها لباس خاصى داشتند و همان لباس را مى پوشيدند. او اجبار كرد كه بايستى اين جور لباس بپوشيد، اين كلاه را سرتان
بگذاريد.
پدرم اين را دوست نمى داشت ، از اين جهت بود كه لباس ما را همان لباس معمولى خودش كه لباس طلبگى بود، قرار داده بود؛ اما نيت طلبه شدن
و روحانى شدن من در ذهنشان بود؛ هم پدرم مى خواست ، هم مادرم مى خواست ؛ خود من هم مى خواستم . من دوست مى داشتم و از كلاس پنجم دبستان ، عملا
درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع كردم (23).
|