نمونه اى از سروده ى مقام معظم رهبرى (دامت بركاته )
ز آه سينه سوزان ترانه مى سازم
|
چو نى ز مايه ى جان اين فسانه مى سازم
|
به غمگسارى ياران چون شمع مى سوزم
|
پيامى از دل خونين روانه مى سازم
|
نمى كنم دل از اين عرصه شقايق فام
|
كنار لاله رخان آشيانه مى سازم
|
در آستان به خون خفتگان وادى عشق
|
برون ز عالم اسباب خانه مى سازم
|
چو شمع بر سر هر كشته مى گذارم جهان
|
ز يك شراره هزاران زبانه مى سازم
|
ز پاره هاى دل و جان شلمچه رنگين است
|
سخن چو بلبل از آن عاشقانه مى سازم
|
سر و تن و دل و جان را به خاك مى فكنم
|
براى تير تو چندين نشانه مى سازم
|
كشم به لجه شوريدگى بساط امين
|
كنون كه رخت سفر چون كرانه مى سازم
|
10
نان جو
خمينى ثانى درباره ى سختى ها و مشقت دوران كودكى مى فرمايد:
... دوران كودكى بسيار در عسرت مى گذشت . خاصه كه كودكى من مصادف با ايام جنگ نيز بود. با اين كه مشهد در كرانه جنگ واقع بود و همه چيز نسبت به شهرهاى ديگر كشور در آن ارزان و فراوان بود، معهذا وضع خانواده ما به طورى بود كه ما حتى هميشه نمى توانستيم نان گندم بخوريم و معمولا نان جو مى خورديم ، گاه نان مخلوط جو و گندم و ندرتا گندم .
من شب هايى از كودكى را به ياد مى آورم كه در منزل شام نداشتيم و مادر با پول خردى كه بعضى وقت ها مادربزرگم به من يا يكى از برادران و خواهرانم مى داد، قدرى كشمش يا شير مى خريد تا با نان بخوريم .... (9)
11- هشت خواهر و برادر از دو مادر
رهبر عزيز در مورد وضعيت خانواده اش در دوران زندگى در مشهد مقدس مى فرمايد:
ما هشت خواهر و برادر بوديم از دو مادر؛ يعنى پدرم از يك خانمى ، سه فرزند داشت كه هر سه هم دختر بودند، بعد آن خانم فوت كرده بودند و با خانم ديگرى ازدواج كرده بودند نم ماها بچه هاى اين خانم دوم ، پنج نفر بوديم ؛ چهار برادر و يك خواهر، و در اين پنج نفر، من دومى بودم . البته در اين بين ، دو بچه هم از بين رفته بودند؛ با آن حساب ، من چهارمى مى شوم ؛ اما چون واسطه ها كم شده بودند، من بچه دوم خانواده بودم . البته خواهرهاى بزرگ ما از خانم اول بودند؛ آن ها از ما خيلى بزرگ تر بودند.
پدر و مادرم ، پدر و مادر خيلى خوبى بودند. مادرم يك خانم بسيار فهميده ، باسواد، كتابخوان ، دارى ذوق شعرى و هنرى ، حافظ شناس البته حافظ شناس كه مى گويم ، نه به معناى علمى و اينها به معناى ماءيوس بودن با ديوان حافظ با قرآن كاملا آشنا بود و صداى خوشى هم داشت .
ما وقتى بچه بوديم ، همه مى نشستيم و مادرم قرآن مى خواند؛ خيلى هم قرآن را شيرين و قشنگ مى خواند. ماها دورش جمع مى شديم و براى ما به مناسبت ، آيه هايى را كه در مورد زندگى پيامبران هست ؛ مى گفت : من خودم اولين بار زندگى حضرت موسى ، زندگى حضرت ابراهيم و بعضى پيامبران ديگر را از مادرم به اين مناسبت شنيدم . قرآن كه مى خواند، به اين جا كه مى رسيد، بنا مى كرد به شرح دادن . بعضى از شعرهاى حافظ كه الان هنوز يادم است بعد از سنين نزديك شصت سالگى از شعرهايى است كه آن وقت از مادرم شنيدم ؛ از جمله ، اين يك بيت يادم است :
سحر چون خسرو خاور علم در كوه ساران زد
|
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
|
دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند
|
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
|
غرض ، خانمى بود خيلى مهربان ، خيلى فهميده و فرزندانش را هم البته همه مادران دوست مى داشت و رعايت آنها را مى كرد. پدرم عالم دينى و ملاى بزرگى بود. بر خلاف مادرم كه خيلى گيرا... و خودش برخورد بود، پدرم مرد ساكت آرام و كم حرف بود. البته پدرم ترك زبان بود، ما اصلا تبريزى هستيم ، يعنى پدرم اهل تبريز و خامنه است . مادرم فارس زبان بود؛و ما به اين ترتيب از بچگى ، هم با زبان فارسى و هم با زبان تركى آشنا شديم و محيط خانه محيط خوبى بود.
البته محيط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل كوچكى بود، شرايط زندگى ، شرايط باز و راحتى نبود؛ و طبعا اينها در وضع كار ما اثر مى گذاشت . (10)
12- منزل پدرى
معظم له در مورد كيفيت منزل پدرى اش در مشهد مقدس مى فرمايد:
منزل پدرى من كه در آن متولد شده ام تا 4 5 سالگى من يك خانه حدود 60 70 مترى در محله فقيرنشين مشهد بود كه فقط يك اطاق داشت و يك زيرزمين تاريك و خفه اى كه هنگامى كه براى پدرم ميهمان مى آمد و معمولا پدر بنا بر اينكه روحانى و محل مراجعه مردم بود ميهمان داشت همه ما بايد به زيرزمين مى رفتيم تا مهمان برود، و بعد عده اى كه به پدرم ارادتى داشتند زمين كوچكى را كنار اين منزل خريده به آن اضافه كردند و ما داراى سه اطاق شديم . (11)
13- لباس هاى كهنه ى پدر
عزيز زهرا، خامنه اى مهربان با صداقت تمام درباره كيفيت لباس پوشيدن مى فرمايد: مادرم از لباس هاى كهنه پدر براى ما چيز درست مى كرد كه يك چيز عجيب و غريبى بود، نه لباده ، به قبا. يك چيز بلندى بود تا زير زانو و اغلب هم چند وصله مى خورد. البته بايد گفت كه پدر هم لباس هايش را به اين زودى عوض نمى كرد. مثلا يك لباده داشت كه حدود 40 سال آن را پوشيد. (12)
14- تقليد منبر
رهبر عزيز در مورد تقليد منبر در دوران نوجوانى مى فرمايد:
در همان دوره آخر دبستان يعنى كلاس پنجم و ششم تازه منبر آقاى فلسفى را از
راديو پخش مى كردند كه ما از راديو شنيده بوديم ؛ من تقليد منبر او را در بچگى مى
كردم ؛ به همان سبك ، آن بخش هاى كتاب دينى را با صداى بلندى و خيلى شمرده ، پشت
سر هم مى خواندم . معلمم و پدر و مادرم خيلى خوششان مى آمد؛ من را تشويق مى كردند.
15- (13) معامله با خدا به خاطر پدر
مقام معظم رهبرى زمينه توفيقشان را بخاطر يك كار نيك به پدرش مى داند و در اين زمينه مى فرمايد:
بد نيست من مطلبى را از خودم براى شما نقل كنم . بنده اگر در زندگى خود در هر زمينه توفيقاتى داشته ام ، وقتى محاسبه مى كنم ، به نظرم مى رسد كه اين توفيقات بايد از يك كار نيكى كه من به يكى از والدينم كرده ام ، باشد.
مرحوم پدرم در سنين پيرى ، تقريبا بيست و چند سال قبل از فوتش (كه مرد هفتاد ساله بود) به بيمارى آب چشم ، كه انسان نابينا مى شود، دچار شد. بنده آن وقت در قم بودم . تدريجا در نامه هايى كه ايشان براى ما مى نوشت ، اين روشن شد كه ايشان چشمش درست نمى بيند. من به مشهد آمدم و ديدم چشم ايشان محتاج دكتر است .
قدرى به دكتر مراجعه كردم و بعد براى تحصيل به قم برگشتم ، چون من از قبل ساكن قم بودم ، باز ايام تعطيل شد و من مجددا به مشهد رفتم و كمى به ايشان رسيدگى كردم و دوباره براى تحصيلات به قم برگشتم .
معالجه پيشرفتى نمى كرد. در سال 1343 بود كه من ناچار شدم ايشان را به تهران بياورم ، چون معالجات در مشهد جواب نمى داد. اميدوار بودم كه دكترهاى تهران ، چشم ايشان را خوب خواهند كرد.
به چند دكتر كه مراجعه كردم ، ما را ماءيوس كردند. گفتند:
هر دو چشم ايشان معيوب شده و قابل معالجه و اصلاح نيست .
البته بعد از دو، سه سال ، يك چشم ايشان معالجه شد و تا آخر عمر هم چشمشان مى ديد. اما در آن زمان مطلقا نمى ديد و بايد دستشان را مى گرفتيم و راه مى برديم . لذا براى من غصه درست شده بود.
اگر پدرم را رها مى كردم و به قم مى آمدم ، ايشان مجبور بود گوشه اى در خانه بنشيند و قادر به مطالعه و معاشرت و هيچ كارى نبود و اين براى من خيلى سخت بود.
ايشان با من هم يك انس بخصوصى داشت ، با برادرهاى ديگر اين قدر انس نداشت . با من دكتر مى رفت و برايش آسان نبود كه با ديگران به دكتر برود.
بنده وقتى نزد ايشان بودم ، برايشان كتاب مى خواندم و با هم بحث علمى مى كرديم ، و از اين رو با من ماءنوس بود. برادرهاى ديگر اين فرصت را نداشتند و يا نمى شد.
به هر حال ، من احساس كردم اگر ايشان را در مشهد تنها رها كنم و خودم برگردم و به قم بروم ، ايشان به يك موجود معطل و از كار افتاده تبديل مى شود، و اين مسئله براى ايشان بسيار سخت بود. براى من هم خيلى ناگوار بود.
از طرف ديگر، اگر مى خواستم ايشان را همراه كنم و از قم دست بردارم ، اين هم براى من غيرقابل تحمل بود؛ زيرا كه با قم انس گرفته بودم و تصميم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم و از قم خارج نشوم . اساتيدى كه من آن زمان داشتم به خصوص بعضى از آنها اصرار داشتند كه من از قم نروم .
مى گفتند اگر تو در قم بمانى ، ممكن است كه براى آينده مفيد باشى . خود من هم خيلى دلبسته بودم كه در قم بمانم . بر سر يك دو راه گير كرده بودم .
روزهاى سختى را من در حال ترديد گذراندم . يك روز خيلى ناراحت بودم و شديدا در حال ترديد و نگرانى و اضطراب بسر مى بردم . البته تصميم من بيشتر بر اين بود كه ايشان را به مشهد ببرم و در آنجا بگذارم و به قم برگردم . اما چون برايم سخت و ناگوار بود، به سراغ يكى از دوستانم كه در همين چهار راه حسن آباد تهران منزلى داشت ، مرد اهل معنا و آدم با معرفتى بود. ديدم خيلى دلم تنگ شد، تلفن كردم و گفتم :
شما وقت داريد كه من پيش شما بيايم گفت : بله .
عصر تابستانى بود كه من به منزل ايشان رفتم و قضيه را گفتم . گفتم كه من خيلى دلم گرفته و ناراحت و علت ناراحتى من هم همين است ؛ از طرفى نمى توانم پدرم را با اين چشم نابينا تنها بگذارم ، برايم سخت است .
از طرفى هم اگر بنا باشد پدرم را همراه كنم ، من دنيا و آخرتم را در قم مى بينم و اگر اهل دنيا باشم ، دنياى من در قم است ، اگر اهل آخرتم باشم ، آخرت من در قم است .
دنيا و آخرت من در قم است . من بايد از دنيا و آخرتم بگذرم كه با پدرم بروم و در مشهد بمانم . يك تاءمل مختصرى كرد و گفت :
شما بيا يك كارى بكن و براى خدا از قم دست بكش و برو در مشهد بمان . خدا دنيا و آخرت تو را مى تواند از قم به مشهد منتقل كند.
من يك تاءملى كردم و ديدم عجب حرفى است ، انسان مى تواند با خدا معامله كند. من تصور مى كردم دنيا و آخرت من در قم است . اگر در قم مى ماندم ، هم به شهر قم علاقه داشتم ، هم به حوزه قم علاقه داشتم ، و هم به آن حجره كه در قم داشتم ، علاقه داشتم . اصلا از قم دل نمى كندم و تصور من اين بود كه دنيا و آخرت من در قم است .
ديدم اين حرف خوبى است و براى خاطر خدا پدر را به مشهد مى برم و پهلويش مى مانم . خداى متعال اگر اراده كرد، مى تواند دنيا و آخرت من را از قم به مشهد بياورد.
تصميم گرفتم ، دلم باز شد و ناگهان از اين رو به آن رو شدم ، يعنى كاملا راحت شدم و همان لحظه تصميم گرفتم و با حال بشاش و آسودگى به منزل آمدم . والدين من ديده بودند كه من چند روزى است ناراحتم ، تعجب كردند كه من بشاش هستم . گفتم : من تصميم گرفتم كه به مشهد بيايم . آنها هم اول باورشان نمى شد، از بس اين تصميم را امر بعيدى مى دانستند كه من از قم دست بكشم . به مشهد رفتم و خداى متعال توفيقاتى زيادى به ما داد. به هر حال ، به دنبال كار و وظيفه خود رفتم . اگر بنده در زندگى توفيقى داشتم ، اعتقادم اين است كه ناشى از همان برى (نيكى ) است كه به پدر، بلكه به پدر و مادرم انجام داده ام . اين قضيه را گفتم براى اين كه شما توجه بكنيد كه مسئله چقدر در پيشگاه پروردگار مهم است .
(14)
16- افتخار خدمتگذارى
من هم خودم را خدمتگذار شماها و خدمتگذار اين مردم مى دانم و چنانچه اين لقب خدمتگذارى بر من تطبيق كند، به آن افتخار مى كنم . من حتى خودم را واقعا كوچكتر از اين تعبير خدمتگذارى مى دانم . از بس امام فرمودند من يك طلبه هستم من به خودم اجازه نمى دهم كه اين تعبير را به كار ببرم و بگويم من يك طلبه ام ؛ و الا منهاى اين فرمايش امام ، حقيقتا اين گونه است و ماها يك طلبه و يك آدم معمولى هستم ، هر چند حالا وظيفه يى هم به عهده ماست و بايستى آن را انجام بدهيم (15)
17- علاقه ى مردم
مقام معظم رهبرى علاقه مردم نسبت به ايشان را در دوران قبل از پيروزى انقلاب زمانى كه توسط ماءموران شاه در بيرجند دستگير شدند مى فرمايد: چند سال قبل از پيروزى انقلاب بود، ماءموران شاه به دنبال من بودند. در يكى از روزها كه براى رساندن پيامى از امام (رض ) به بيرجند رفته بودم ، مرا دستگير كردند. چند روز در زندان شهربانى بيرجند بودم . ولى اين بار زندانى بودن من با مرتبه هاى قبل فرق بسيارى داشت . زيرا شيرين ترين خاطراتم مربوط به آن روز است . در آن روزها كه زندانى بودم ، همه نيروهاى زندان ، شام و ناهار، ميهمان من بودند. چون مردم مى دانستند كه من دستگير شده ام ، هر كسى غذايى براى من مى آورد. مردم با اين كار علاقه خود را به من نشان مى دادند. غذاها روى هم جمع شده بود، همه نوع غذا بود. ولى من چقدر غذا مى توانستم بخورم ! غذاها يك ميهمانى بزرگ را جواب مى داد. من به اندازه يك نفر از غذاها مى خورم . در نتيجه بقيه را به ماءموران و نيروهاى زندان مى دادم . (16)
18- مسخره گرفتن ساواك
مقام معظم رهبرى در سال 1342 از طرف امام ماءموريت يافت سه پيام را به مشهد ببرد. سه پيامى كه با محرم سرنوشت سازى كه پانزده خرداد در آن اتفاق افتاد، ارتباط داشت . پيام اول ، براى علماء خطباء، منبريها و سران هياءتهاى مذهبى ، راجع به حمله به اسرائيل و مساءله فيضيه . پيام دوم و سوم ، براى مرحوم آيت الله العظمى ميلانى (رض ) و يكى از علماى مشهد راجع به شروع مبارزه علنى از هفتم محرم . سهم مقام معظم رهبرى شهرستان بيرجند بود. روز هفتم محرم با وجود اينكه وقت خيلى ضيق بود روضه فيضيه را خواند و اين منبر در شهر خيلى صدا مى كند و صبح روز نهم روز تاسوعا ايشان منبر داغى مى روند و اوضاع به گونه اى مى شود كه عوامل رژيم به شدت نگران مى شوند. با اينكه در روزهاى تاسوعا و عاشورا معمولا روحانيون را دستگير نمى كردند؛ ولى از شدت وحشت ايشان را دستگير مى كنند. دو روز در بيرجند نگه مى دارند و سپس به مشهد برده و تحويل ساواك مشهد مى دهند. ابتداء ايشان را به ساواك و از آنجا به زندان مخروبه در دژبان مى برند كه حتى از وسايل اوليه زندان هم محروم باشد تهديد هم مى كنند كه ريش ايشان را خشك خواهند تراشيد، ولى بعد تصميمشان عوض مى شود و با ماشين اصلاح ، محاسن ايشان را مى تراشند. رهبر عزيز در اين باره مى گويند: پس از اين كار هنگامى كه داشتم مى رفتم صورتم را بشويم ، ستوانى متكبر و خودخواه شروع به تمسخر كرد و با خنده بلند مى گفت : ديدى ريشت را تراشيدم با آرامش گفتم : بد هم نشد خيلى وقت بود چانه ام را نديده بودم و معلوم است كه اين به مسخره گرفتن ساواك و فشارهاى آن ، چقدر رژيم را در هم مى شكند و تحقيرش مى كند. (17)
19- چاى درست كردن
مقام معظم رهبرى مى فرمايند:
زمانى كه قرار بود امام تشريف بياوردند براى اينكه آمادگى لازم داشته باشم مى گويند: وقتى ايشان (امام راحل ) وارد مى شوند، مسؤ وليتهايى پيش خواهد آمد. گفتيم بنشينيم براى اين موضوع ، يك سازماندهى بكنيم . ساعتى را در عصر يك روز معين كرديم و رفتيم در اطاقى نشستيم .
صحبت از تقسيم مسؤ وليتها شد و در آن جا گفتم كه مسؤ وليت من اين باشد كه چاى بدهم ! همه تعجب كردند. يعنى چه ؟ چاى ؟ گفتم : بله ، من چاى درست كردن را خوب بلدم .
با گفتن اين پيشنهاد، جلسه حالى پيدا كرد... اين روحيه من بوده است .
البته آن حرفى كه در آنجا زدم ، مى دانستم كه كسى من را براى چاى ريختن معين نخواهد كرد و نمى گذارد كه من در آن جا بنشينم و چاى بريزم ؛ اما واقعا اگر كار به اين جا مى رسيد كه بگويند درست كردن چاى به عهده شماست ، مى رفتم عبايم را كنار مى گذاشتم و آستينهايم را بالا مى زدم و چاى درست مى كردم . اين پيشنهاد، نه تنها براى اين بود كه چيزى گفته باشم ؛ واقعا براى اين كار آماده بودم . (18)
20- شب هاى هيجان انگيز
مقام معظم رهبرى نسبت به حساسيت روزهاى اوج انقلاب بعد از ورود امام به وطن عزيز مى فرمايد: نسبت به مقر حضرت امام (رض ) در مدرسه علوى و مدرسه رفاه كه اجتماع ما بود و دولت موقت نيز روز پانزدهم بهمن در همان مدرسه رفاه كارهاى خودش را شروع كرده بود، احتمال حملات بيشترى وجود داشت . مى گفتند ممكن است بيايند آن جا را بمباران كنند يا چتر باز پياده كنند و يك كارهايى انجام بدهند. مثلا فرض كنيد دست به يك كارهاى خطرناكى از قبيل آتش سوزى بزنند و به هر حال احتمال چنين چيزهايى وجود داشت . لذا شب ها را مصرا از ما مى خواستند برويم در جاهاى مختلفى و يك جا نباشيم ، براى اين كه اگر حادثه اى پيش آمد كرد، همه با هم از بين نروند و چند نفرى باقى بمانند. البته ما خودمان ترجيح مى داديم برويم مدرسه علوى و محل اقامت امام همان جا باشيم لكن خبر آوردند امام گفتند: اين جا جمع نشويد و متفرق بشوند كه بعدا شب ها را در منازل مختلف مى خوابيديم و در شب را من با مرحوم شهيد بهشتى و شهيد باهنر همان نزديكى ها منزل حاج محسن لبانى بودم ، چون خانه هايى را انتخاب مى كرديم كه نزديك مدرسه رفاه باشد و من آن شب ها را فراموش نمى كنم كه فكر و مطالعه مى كرديم ببينيم براى فردا چگونه برنامه ريزى كنيم . و دائما صداى انفجار گلوله و حتى گلوله هاى منورى را كه تصور مى كرديم به طرف بيت امام (رض ) پرتاب مى شود، مشاهده مى كرديم كه خيلى شب هاى هيجان انگيزى بود. (19)
21- سجده در خيابان
رهبر عزيز درباره پخش صداى انقلاب اسلامى در 22 بهمن مى فرمايد:
من در راه بازگشت از از كارخانه جنرال موتورز (20) بودم كه ناگهان راديو گفت : اين جا صداى انقلاب اسلامى ايران است و من حادثه برايم خيلى عجيب بود. اگر چه بعد از آمدن امام ، معلوم بود كه حادثه برايم خيلى عجيب بود. اگر چه بعد از آمدن امام ، معلوم بود كه حادثه اتفاق
افتاد، اما اين كه از راديو و فرستنده رسمى كشور اين صدا به گوش من برسد، اين اصلا يك چيزى باور نكردنى بود و خنده دار اين جاست كه به شما بگويم ، شايد تا چند هفته ، دائما اين فكر و اين شك براى من پيش آمده بود كه نكند من خواب باشم ، و لذا فكر مى كردم اگر خوابم از خواب بيدار شوم ؛ اما معلوم شد نخير بيدارى است . (21)
22- پس از نخستين پيروزى
رهبر عزيز درباره اولين مقاله ى كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى از صداى انقلاب اسلامى پخش شد، مى فرمايد:
از كارهاى خوبى كه در دفتر تبليغات امام صورت گرفت ، نشريه اى به نام امام بود كه به يادگار اقامت امام در تهران ، چند شماره منتشر گرديد.
آيه الله خامنه اى چند مقاله در اين نشريه يادگارى نوشتند و جالب است كه روز 22 بهمن كه راديو به دست مردم افتاد، مقاله اى كه ايشان تحت عنوان پس از نخستين پيروزى نوشته بودند. اولين مقاله اى بود كه در راديو خوانده شد. (22)
23- سخت ترين ساعات عمرمان
رهبر عزيز درباره سخت ترين ساعات عمرش مى فرمايد:
در آن ساعات بسيار حساسى كه ما واقعا بايد بگويم سخت ترين ساعت عمرمان و را گذرانديم در آن شب عجيب و صبح آن روز، كه چه ساعاتى و چه لحظاتى بر ما گذشت ؟ كه خدا مى داند.
در آن شب شنبه و صبح (14 خرداد) بر ما چه گذشت ؟
كه برادرها از روى مسؤ ليت و احساس وظيفه با فشردگى تمام فكر مى كردند و تلاش مى كردند كه چگونه قضايا را جمع و جور كنيم . از بنده به عنوان عضو شوراى رهبرى مكرر اسم مى آوردند كه من البته در ذهن خودم آن را رد مى كردم ، اگر چه به نحو يك اجتماع برايم مطرح مى شد كه حالا شايد واقعا اين مسؤ ليت را به من متوجه كنند به عنوان يك نفر از سه نفر يا پنج نفر عضو شوراى رهبرى و من همان روز به خدا پناه بردم .
همان روز شنبه قبل از تشكيل مجلس خبرگان من به خداى متعال عرض كردم : با تضرع ، با توجه ، با التماس كه پروردگار چون ممكن است به عنوان عضوى از مجموعه به من توجه بشود براى اين مسؤ ليت ، من خواهش مى كنم كه اگر اين اندكى براى دين من و آخرت من ممكن است زيان داشته باشد، تو كه مدبر امور و مقدر امور هستى ترتيب كار را به گونه اى كن كه پيش نيايد. و واقعا از ته دل مى خواستم كه نشود.
لكن مجلس خبرگان ، يعنى برادرانى آنجا بودند ملاحظه كردند، حضرت آيت الله مشكينى فرمودند: بحثهايى پيش آمد و حرفهايى زده شد تا بالاخره به اين انتخاب منتهى شد. من تلاش كردم كه نشود، در خود مجلس من كوشش كردم ، تلاش كردم ، استدلال كردم ، بحث كردم كه اين كار انجام نگيرد ولى گرفت و اين مرحله گذشت . (23)
24- ساعت 20 : 10 شب
رهبر عزيز از وقايع روز تلخ شنبه مى گويد:
در همان روز تلخ شنبه ، ظهر جمعى از برادران بازنگرى قانون اساسى را من دعوت كردم و به آنها گفتم حال امام خوب نيست قبل از آن حادثه ناراحتى شديد عصر آن روز كه براى ايشان پيش بيايد نشانه هايى ديده بوديم كه دل ما مى لرزيد مى خواستم به آنها بگويم كار بازنگرى را يك قدرى تسريع كنيم ، چون از ما خواسته بودند كار بازنگرى در قانون اساسى را هر چه زودتر به انجام برسانيم و مژده اش را روى تخت بيمارستان به ايشان بدهيم و دل ايشان را شاد كنيم ، شايد در روحيه ايشان اثر كند، اين ها را مى خواستم به آن برادرها بگويم ، لكن از تصور آن چيزى كه ممكن بود پيش بيايد قلبم لرزيد، صدايم شكست و نتوانستم حرفم را تمام كنم . تا دو سه ساعت از آن اين وديعه الهى و اين گوهر ارزنده را از دست داديم ، اما چه بايد كرد؟
همه پيغمبران و اولياء رفتند، چاره اى هم نيست حالا كه مقدر بود. كه ما زنده بمانيم بايد طاقت برخورد با اين حادثه بسيار تلخ را هم در خودمان ايجاد مى كرديم و بايد ايجاد كنيم ، خداوند به پيغمبرش 6 فرمود: انك ميت و انهم ميتون مفرى از اين گونه حوادث تلخ نيست . اما ميراث او كه جمهورى اسلامى است ، با ارزش هايى كه او در اين جمهورى بوجود آورد، يا بهتر بگوييم ، با ارزش هايى كه او جمهورى اسلامى را با آن ارزشها ساخت در دست ما هست . (24) من همان صبح آن شبى كه آن بزرگوار به جوار رحمت الهى پيوسته بودند شب ساعت 20/10 دقيقه بود كه روح ايشان عروج كرد ما تا حدود ساعت 12 آنجا بوديم بعد من آمدم . سحر در يك حالت التهاب و حيرت گفتم درباره امام تفاءل با قرآن بزنم . اين آيه شريفه سوره كهف آمد و اتفاقا از اول آيه هم بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
و اما من آمن و عمل صالحافله جزاء الحسنى و سنقول له من امرنا يسرا (25) ديدم واقعا مصداق كامل اين آيه همين بزرگوار است ، ايمان و عمل صالح و جزاء حسنى و اين بهترين پاداش است . (26)
25- ديدى چه كردند اين بچه ها؟
رهبر عزيز انقلاب درباره كمك بچه ها به جنگ از احساس امام مى گويد:
يك بار من خدمت ايشان (امام راحل (رض )) رفتم ، روزى بود كه در نماز جمعه بچه ها قلك هايشان را آورده بودند، قلك ها را شكستند، پول ها را ريختند، يك كوه پولى درست شد، و امام كه آن روزها در بيمارستان بودند اين را در تلويزيون ديده بودند وقتى من در همان اطاق بيمارستان رفتم خدمت شان صحبت از مردم شد و اخلاص مردم ، ايشان گفتند: ديدى چه كردند اين بچه ها؟ چشم هايش پر از اشك شد و شروع كرد گريه كردن . (27)
26- فرش يا گليم
يكى از شاگردان مقام معظم رهبرى ، تعريف مى كرد:
رهبر عزيز، چند سال قبل از پيروزى انقلاب ، در خانه خود جلسه تشكيل مى دادند و ما در آن جلسه شركت مى كرديم . خانه ايشان فرش مناسبى نداشت . يك روز به اين فكر افتاديم كه فرشى برايشان تهيه كنيم .
بنابراين به بازار رفتيم . دو قالى خريديم و بدون اين كه به ايشان بگوييم ، قالى ها را در خانه ايشان فرش كرديم . ايشان در آن ساعت در خانه نبودند.
وقتى آمدند، از ديدن قالى ها خيلى ناراحت شدند و گفتند:
خوب بود اول از من راهنمايى مى خواستيد و بعد اين قالى ها را مى خريديد. زندگى ما را اين چيزها سازگار نيست . اگر مى خواستيد فرشى بخريد گليم مى خريديد. بنابراين ما مجبور شديم قالى ها را بفروشيم و براى خانه ايشان گليم بخريم . (28)
27- اگر برنج نباشد، نمى خوريم
مادر يك شهيد، كه از بستگان رهبر عزيز نيز هستند، تعريف مى كرد:
يك روز ميهمان ايشان بوديم . ظهر بود و ما در كنار سفره منتظر حاج آقا نشسته بوديم . وقتى ايشان آمدند نگاه به غذا كردند و گفتند: مثل اين كه نوع برنج با برنج روزهاى ديگر فرق كرده است ؟ خانم گفتند: حاج آقا! روز عيد است و ميهمان هم داريم . برنج كوپنى هم تمام شده است . مجبور شديم ، برنج آزاد بخريم ! حاج آقا ناراحت شدند و فرمودند:
بنا نبود، تغييرى در زندگى ما بدهيد. ما كه با ميهمان اين حرف ها را نداريم . اگر برنج نباشد، برنج نمى خوريم . (29)
28- همان فرش ها را بياوريد
آقاى رفيق دوست مى گفت :
مقدارى زيلو در خانه آقا بود، آنها را جمع كرديم و فروختيم و يك مقدار هم من از پول شخصى خودم گذاشتم كه براى آقا فرشى تهيه بكنيم . رفتيم فرش ها را عوض كرديم وقتى انداختيم و پهن كرديم آقا تشريف آوردند و گفتند: اين ها چيست آقا محسن ؟ گفتم : فرش ها را عوض كرديم ، گفتند: اشتباه كرديد كه عوض كرديد. برويد و همان فرش ها را بياوريد.
با هزار مكافات فرش ها را پيدا كردم و آوردم توى خانه انداختم .
من آن فرش را ديده بودم و وقتى رفته بودم در خانه آقا واقعا يك زيلويى كه نخ هايش در آمده بود. (30)
29- ساده زيستى
حجت الاسلام سيد احمد خمينى (رض ):
در اين جا بر خود مى دانم كه اين را شهادت بدهم كه زندگى داخلى حضرت آيت الله خامنه اى بسيار ساده است نه از باب اين كه رهبر عزيز انقلابمان به اين حرفها نياز داشته باشند، بلكه وظيفه خود مى دانم تا اين مهم را به مردم انقلابى ايران بگويم ، من از داخل منزل ايشان مطلعم ، در منزلشان بيش از يك نوع غذا بر سر سفره نداند، خانواده ايشان روى موكت زندگى مى كنند، روزى منزل ايشان رفتم يك فرش مندرس آنجا بود كه از زبرى آن به موكت پناه بردم . (31)
30- براى سلامتى حاج خانم صلوات
يكى از نزديكان مقام معظم رهبرى مى گويد:
مقام معظم رهبرى ، احترام زيادى به همسر خود مى گذارند و اين احترام ، جواب سال ها صبر و استقامت همسرشان است . معظم له درباره همسرشان مى فرمايد: ايشان حتى يك بار هم ، از وضع سخت زندگى و هنگامى كه در زندان بسر مى بردم ، گله نكرده اند:
يك روز من بر سر سفره اى در كنار رهبر نشسته بودم . خانم ايشان ، هنوز نيامده بودند. وقتى ايشان آمدند. رهبر ما، با حالت شوخى و احترام فرمودند: براى سلامتى حاج خانم صلوات بفرستيد. (32)
31- موز را براى من خريده اى ؟
يكى از نزديكان رهبر عزيز تعريف مى كرد كه ايشان در زمان رژيم شاه ، به دليل مبارزات خود، مدتى زندانى بودند. يك روز كه قرار بود از زندان آزاد شوند، ماءموران شاه ايشان را در محل زندان آزاد نكردند؛ بلكه با اتومبيل به جاى ديگرى بردند و من از همان جا ايشان را در اتومبيل خود سوار كردم . وقتى به راه افتاديم . در راه متوجه شدم كه ايشان ناراحت هستند. يادم آمد كه زخم معده دارند و بايد چيزى ميل كنند. بنابراين بدون اينكه چيزى بگويم ، اتومبيل را در كنار خيابان پارك كردم . پياده شدم و يك كيلو موز خريدم . يكى از موزها را جدا كردم و به ايشان دادم و گفتم : بفرماييد ميل كنيد! ايشان نگاه به موز كردند و فرمودند: موز به اين گرانى را براى من خريده اى ؟ با اينكه آن موقع ، موز نسبت به ميوه هاى ديگر زياد گران نبود هر چه اصرار كردم ، ميل نكردند و فرمودند: چون مردم نمى توانند ميوه به اين گرانى را بخورند، من هم نمى خورم ! (33)