fehrest page

back page

(90) شكنجه مبارك
مردى از جايى مى گذشت . ديد كه جوانى به زير درختى آرميده است . چون نيك نظر انداخت ، مارى را ديد كه به سوى جوان مى رود. تا به او رسد، مار در دهان خفته خزيد . آن مرد، پيش خود انديشيد كه اگر جوان را از واقعه ، آگاه كند، همان دم از بيم مار، جان خواهد داد . چاره اى ديگر انديشيد . چوبى برداشت و بر سر و روى جوان خفته زد . مرد جوان از خواب ، جست . تا به خود آيد، چندين چوب خورد؛ آن چنان كه از پاى در آمد و حال او دگرگون شد . بدين بسنده نكرد و جوان را چندين سيب پوسيده كه زير درخت افتاده بود، خوراند . جوان به اجبار سيب ها را مى خورد و آن مرد را دشنام مى داد و مى گفت : چه ساعت شومى است اين دم كه گرفتار تو شده ام . مرا از خواب ناز، به در آوردى و چنين شكنجه مى دهى . مرد به گفتار جوان ، وقعى نمى نهاد، و مى زد و مى خوراند. تا آن كه جوان هر چه در اندرون داشت ، قى (145)كرد و بيرون ريخت . در حال ، مارى را ديد كه از دهان او بيرون جست . چون مار بديد، دانست كه اين جفا از چيست و اين چه ساعت مباركى است كه به چشم مرد عاقل آمده است . مرا را ثنا گفت و خدمت كرد و شكر راند.
پس اى عزيز!بسا رنج و شكنجه كه تو را سود است نه زيان ، تا مارى كه در درون تو است ، بيرون جهد و بر تو زخم نزند.(146)
مولوى در دفتر دوم مثنوى ، ابيات زير را در طليعه حكايت بالا آورده است :
اى ز تو هر آسمان ها را صفا
اى جفاى تو نكوتر از وفا
ز آن كه از عاقل جفايى گر رسد
از وفاى جاهلان آن به بود
گفت پيغمبر عداوت از خرد
بهتر از مهرى كه از جاهل رسد (147)


(91) رفيقان نيمه راه
شخصى را زنى بود با جمال و خدمتكار، و باغى و كتابى . روزى به باغ مى رفت و كتاب (148) مى خواند و روزى با زن مى نشست . چون مرگ نزديك شد، باغ را گفت : تو را آب دادم و آبادان داشتم . امروز من مى روم ، با من چه خواهى كرد؟ از باغ آوازى آمد كه مرا پاى نباشد كه با تو بيايم و چون تو بروى ، ديگرى خواهد آمد و در من خواهد آسود . مرد از باغ نوميد شد.
پس رو به زن كرد و گفت : من عمر در سر تو كردم و از بهر تو رنج ها كشيدم . امروز بخواهم رفت . چه كنى ؟ گفت : تا زنده باشى خدمت كنم و اگر بميرى ، جزع و فرياد كنم و چون تو را ببرندن ، تا لب گور با تو بيايم و چون در خاك پنهان شوى ، در خاك نيايم ؛ اما بنالم و بگريم و بازگردم و شوهرى ديگر كنم . مرد از وى نيز نوميد شد.
روى به كتاب كرد و گفت : بخواهم رفت . چه خواهى كرد؟ گفت با تو باشم و اگر در گور شوى ، مونس تو باشم و چون قيامت شود، دستگير تو شوم و هرگز تو را تنها نگذارم .(149)

(92) صبح است نه شام
روزى دوستان يحيى بن معاذ، از هر درى سخنى مى گفتند و يحيى ، مى شنيد و هيچ نمى گفت . يكى از آن ميان گفت : دنيا چون به مرگ آلوده است و عاقبت آن گور است ، به جوى نيرزد.
آن يكى مى گفت خوش بودى جهان
گر نبودى پاى مرگ اندر ميان
يحيى به سخن آمد و گفت : خطا گفتيد. اگر مرگ نبود، دنيا به هيچ نمى ارزيد. گفتند: چرا؟ گفت : مرگ ، پلى است كه دوست را به دوست مى رساند .كسى خواهد كه تا ابد در فراق باشد و روى دوست نبيند؟ حسرت مردگان آن نيست كه مرده اند؛ حسرتشان آن است كه زاد با خود نياورده اند . مرگ ، تو را از چاهى ، به صحرا مى اندازد و از تنگنايى به فراخى . آغاز است ، نه پايان ؛ منزل است نه مقصد؛ صبح است نه شام .(150)

(93) اكنون اميرى
چوپانى به وزارت رسيد . هر روز بامداد بر مى خاست و كليد بر مى داشت و در خانه پيشين خود باز مى كرد و ساعتى را در در خانه چوپانى خود مى گذراند . سپس بيرون مى آمد و به نزد امير مى رفت .
شاه را خبر دادند كه وزير هر روز صبح به خلوتى مى رود و هيچ كس را از كار او آگاهى نيست . امير را ميل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چيست . روزى ناگاه از پس وزير (چوپان ) بدان خانه در آمد . وزير را ديد كه پوستين چوپانى بر تن كرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مى خواند . امير گفت :اى وزير!اين چيست كه مى بينم ؟ وزير گفت : هر روز بدين جا مى آيم تا ابتداى خويش را فراموش نكنم و به غلط نيفتم ، كه هر كه روزگار ضعف ، به ياد آرد، در وقت توانگرى ، به غرور نغلتد.
امير، انگشترى خود از انگشت بيرون كرد و گفت : بگير و در انگشت كن ؛ تاكنون وزير بودى ، اكنون اميرى . (151)

(94) گوش خر بفروش و ديگر گوش خر
آورده اند كه شيرى بود كه او را ضعف و سستى بر آمده بود و چنان قوت از او ساقط شده كه از حركت باز ماند و نشاط شكار نداشت ، و در خدمت او روباهى بود.روزى روباه او را گفت : سلطان جنگل ، چرا چنين ضعيف افتاده است ؟ آيا در انديشه معالجه خويش نيست ؟
شير گفت : اگر دارو دست دهد، به هيچ وجه ، تاءخير جايز نشمرم و گويند دل وگوش خر، علاج اين ضعف است و آن ، اكنون مرا ميسر نيست .
روباه گفت : اگر جناب شير، رخصت فرمايند و اجازت دهند خرى به نزدشاان خواهم آورد. شير گفت : چگونه ؟
روباه گفت : در اين نزديكى ، چشمه اى است كه رختشويى هر روز براى شستن رخت ها بدان جا مى آيد و با او خرى است كه با رخت ها بر پشت او است . چون به چشمه مى رسد، خر را رها مى كند تا در اطراف چشمه بچرد . او را بفريبم و نزد سلطان آورم . شير، پذيرفت و گفت : چنانچه خر بدين جا آورى ، دل و گوش او را من خورم و باقى به تو دهم .
روباه به نزد خر رفت و با او مهربانى ها كرد و سخن از دوستى و رفاقت گفت . آن گاه پرسيد كه سبب چيست كه تو را رنجور و نزار مى بينم . خر گفت : صاحبم پى در پى از من كار كشد و علف ، چندان كه من خواهم ، فراهم نياورد .روباه گفت : ندانم چرا اين محنت و رنج را اختيار كرده اى . خر گفت : هر جا كه روم ، همين است . روباه گفت : اگر خواهى تو را به جايى مى برم كه زمين آن را علف هاى تر و تازه پوشانده است و هواى آن همچون بوى عطر، دل انگيز است . پيش از تو خرى ديگر را نصيحت كردم و بدان جا بردم و اكنون در آن جاى خرم مى خرامد و به عيش و مسرت ، روزگار مى گذراند . خر گفت : چه روز خوبى است امروز كه تو را ديدم . دانم كه شرط دوستى به جاى مى آورى . باشد كه من نيز، خدمتى به تو كنم .
روباه ، خر را به نزديك شير آورد. شير قصد خر كرد تا او را شكار كند .اما چون قوتى در بازو نداشت ، خر از دست او گريخت .روباه در حيرت شد از سستى شير . خواست كه ترك او گويد . شير، گفت : در اين ناكامى ، حكمتى بود كه پس از اين تو را خبر خواهم داد. اكنون دوباره برو. شايد كه او را باز فريب دهى و به اين جا آورى . روباه دوباره رفت . خر به او عتاب كرد و گفت : مرا كجا بردى ؟ اين است شرط دوستى و طريق جوانمردى ؟ روباه گفت : ندانم چرا گريختى ؟ آن كه قصد تو كرد و به سوى تو آمد، خرى از جنس تو بود. مى خواست كه تو را استقبال كند و همراه تو شود. خر، تا آن زمان شير نديده بود و وسوسه هاى روباه ، باز font-siدر او كارگر افتاد. همراه روباه شد و نزد شير آمد . اين بار در يك قدمى شير ايستاد و شير چون او را در نزديكى خود ديد، جستى زد و بر سر و روى او پنجه زد . خر بر زمين افتاد.شير به روباه گفت : همين جا باش تا من دست و روى خود بشويم و بازگردم تا از دل و گوش خر طعام سازم .چون شير رفت ، روباه دل و گوش خر بخورد. شير باز آمد . پرسيد كه دل و گوش كجا شد؟ گفت : عمر سلطان دراز باد، اگر اين خر را دل و گوش بود، دوبار به پاى خود به مسلخ نمى آمد و فريب خدعه هاى من نمى خورد . او را نه گوش بود و نه چشم و نه دل .(152)

(95) آن را نمى توانم ، اين را نمى خواهم
در زمان بايزيد بسطامى ، كافرى در شهر مى زيست . همسايگان وى ، پيوسته او را به اسلام دعوت مى كردند و او همچنان بر آيين خود، پاى مى فشرد. روزى همسايگان ، همگى گرد او جمع شدند و گفتند: بر ما است كه خير تو گوييم و براى تو خير خواهيم . بدان كه اسلام ، آخرين دين است و هر كه نه بر اين آيين است ، گمراه است . تو را چه مى شود كه دعوت ما را پاسخ نمى گويى و بر دين خود مانده اى .
گفت : بارها انديشيده ام كه به دين شما روى آورم ؛ ولى هر بار كه چنين قصدى مى كنم ، باز پشيمان مى شوم .
گفتند: چيست كه تو را از آن نيت خير باز مى گرداند؟ گفت : هر بار پيش خود مى گويم اگر مسلمانى ، آن است كه بايزيد دارد، من نتوانم ، و اگر آن است كه شما داريد، نخواهم . (153)

(96) از بهر خدا، اذان مگو
در شهرى ، مسجدى بود و آن مسجد را مؤ ذنى كه بس ناخوش آواز بود . مسلمانان ، او را از گفتن اذان باز مى داشتند؛ اما او به اذان خود اعتقادى سخت داشتند و ترك آن را، روا نمى شمرد.
روزى در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار مى كشيد تا بر مناره رود، و بانگ اذان در شهر افكند . ناگاه مردى روى به جانب او كرد. نزدش آمد و نشست . گفت : مؤ ذن اين مسجد تويى ؟
گفت : آرى .
گفت : هر صبح و ظهر و شام ، تو از اين مسجد، اذان مى گويى ؟
گفت : آرى .
گفت : اين هدايا، از آن تو است . پس جامه اى نو و چندين هديه ديگر بدو داد. مؤ ذن گفت : اين هدايا از بهر چيست ؟
مرد گفت : ما به دين شما نيستيم و آيين دگرى داريم . مرا در خانه دخترى است بالغ و عاقل كه چندى است ميل اسلام كرده است . هر چه او را نصيحت مى گفتم ، سود نداشت . عالمان بسيارى از دين خود، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه ، از اسلام برگردانند؛ سودى نمى كرد. چنين بود كه تا روزى صداى تو را شنيد. از خواهرش پرسيد كه اين صداى نامطبوع چيست و از كجا است كه من در همه عمر، چنين آواز زشتى از دير و كليسا نشنيده ام ؟ خواهرش گفت كه اين بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان . باورش نيامد . از ديگرى پرسيد. او نيز همين را گفت . چون يقين گشتش كه اين بانگ از مسجد مسلمانان است ، از مسلمانى دلش ‍ سرد شد . من نيز كه پدر اويم از تشويش و عذاب رستم و بر خود واجب كردم كه صاحب اين بانگ را سپاس ها گويم و هديه ها دهم . اگر بيش از اين داشتم ، بيش از اينت مى دادم .(154)

(97) بشكن !
نوشته اند: روزى پادشاهى همه درباريان را خواست . همه گرد تخت او به صف ايستادند . شاه ، گوهرى بس زيبا و گرانبها به يكى از آنان داد و گفت : اين گوهر چگونه است و به چند ارزد؟
گفت : صدها خروار طلا، قيمت اين گوهر را ندارد.
شاه گفت : آن را بشكن .
مرد دربارى گفت :اى شاه !چنين گوهرى را نبايد شكست كه سخت ارزنده و قيمتى است .
ساعتى گذشت . دوباره آن گوهر را به يكى ديگر از حاضران داد و همان خواست . او نيز گفت :اى سلطان جهان !اين گوهر، به اندازه نيمى از مملكت تو، قيمت دارد . چگونه از من خواهى كه آن را بشكنم ؟
شاه او را نيز رها كرد و دستور داد به هر دو خلعت و هديه دهند.
به چندين كس ديگر داد و همگى همان گفتند كه آن دو نديم گفته بودند.
شاه را نديمى خاص بود كه بدو سخت عنايت داشت و مهر مى ورزيد . او را خواست . پيش آمد. گوهر را به دست او سپرد و گفت : چند ارزد؟
گفت : بسيار .
شاه گفت : آن را بشكن !همان دم ، گوهر را بر زمين زد و آن را صد پاره كرد.
حاضران ، همه بر آشفتند و زبان به طعن و لعن وى گشودند كه اى نادان اين چه كار بود كه كردى . آيا پسنديدى كه خزانه شاه از چنين گوهرى ، خالى باشد؟
نديم گفت : راست گفتيد . اين گوهر، افزون بر آنچه در تصور گنجد، قدر و بها داشت ؛ اما فرمان شاه ، ارزنده تر و قيمتى تر است .
حاضران ، چون اين پاسخ را از آن غلام شنيدند، همگى دانستند كه اين ، امتحانى بود از جانب شاه . لب فرو بستند و هيچ نگفتند كه دانستند خطا كرده اند . (155)

(98) يار در خانه و ...
كسى از خدا گنج بى رنج خواست . بسى التجا كرد و دعا خواند و اشك ريخت . شبى در خواب ديد كه فرشته اى به او مى گويد: فردا به گورستان شهر رو . آن جا بر مزار فلان آدم بايست و رو جانب مشرق كن . تيرى در كمان بگذار و بينداز. هر جا تير افتد، آن جا گنج است .
از خواب برخاست و چنان كرد كه در خواب ديده بود؛ اما گنجى نيافت . خبر به پادشاه رسيد . او نيز تيراندازانى گمارد تا تير به مشرق اندازند و هر جا تيرها مى افتاد، مى كندند؛ باز گنجى يافت نشد.
مرد فقير به خانه آمد و به درگاه خدا ناليد كه پس از عمرى ، مرا گنجى نمودى ، اما باز ندادى . گنج نيافتم و رسواى شهر نيز شدم . خوابيد و دوباره همان فرشته را به خواب ديد .
گفت : آنچه گفتى به جا آوردم ، اما گنج نيافتم .
فرشته گفت : نه ؛ آنچه ما گفتيم به جا نياوردى . آنچه خود پنداشتى ، كردى . ما گفتيم كه تير در كمان بگذار، نگفتيم كمان را بكش . اگر تير در كمان مى گذاشتى و رها مى كردى ، تير پيش پاى تو مى افتاد و تو گنج را زير پاى خود مى يافتى .
صبح برخاست و اين بار همان كرد كه در خواب به او الهام شده بود. گنج يافت و دانست كه هر چه از خير و نيكى است ، نزديك است و مردمان بى سبب به راه هاى دور مى روند تا خيرى كسب كنند يا توشه اى براى آخرت بيندوزند . (156)
يار در خانه و ما گرد جهان مى گرديم
آب در كوزه و ما تشنه لبان مى گرديم (157)


(99) خواب خوش
سه تن در رهى مى رفتند؛ يكى مسلمان و آن دو ديگر، مسيحى و يهودى . در راه درهمى چند يافتند . به شهرى رسيدند. درهم ها بدادند و حلوا خريدند.
شب از نيمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز يك نفر را سير نمى كرد.
يكى گفت : امشب را نيز گرسنه بخوابيم ، هر كه خواب نيكو ديد، اين حلوا، فردا طعام او باشد . هر سه خوابيدند . مسلمان ، نيمه شب برخاست ، همه حلوا بخورد و دوباره خوابيد.
صبح شد . عيسوى گفت : ديشب به خواب ديدم كه عيسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابى از اين نيكوتر نباشد. حلوا نصيب من است .
يهودى گفت : خواب من نيكوتر است . موسى را ديدم كه دست من را گرفته بود و مى برد . از همه آسمان ها گذشتيم تا به بهشت رسيديم . در ميانه راه تو را ديدم كه در آسمان چهارم آرميده اى ؛ ولى مسلمان گفت : دوش ، محمد(ص ) به خواب من آمد و گفت : اى بيچاره !آن يكى را عيسى به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسى به بهشت ، تو محروم و بيچاره مانده اى .بارى اكنون كه از آسمان چهارم و بهشت ، باز مانده اى ، برخيز به همان حلوا رضايت ده . آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم كه من نيز نصيبى داشته باشم .
رفيقان همراهش گفتند: و الله كه خواب خوش ، آن بود كه تو ديدى . آنچه ما ديديم همه خيالات باطل بود . (158)

(100) لايق پيغمبرى
در اخبار است كه موسى در جوانى ، چوپانى مى كرد. روزى ، گوسفندى از او گريخت و موسى در پى او بسيار دويد .
در پى او تا به شب در جستجو
و آن رمه غايب شده از چشم او
تا اين كه گوسفند از خستگى و درماندگى ، جايى ايستاد و موسى به او دست يافت . چون به گوسفند رسيد، گرد از وى افشاند و بر سر و روى گوسفند دست مى كشيد و او را مى نواخت ؛ چنانكه مادرى ، طفل خردش را . در آن حال كه گوسفند را نوازش مى كرد، مى گفت : گيرم كه بر من رحم نداشتى ، بر خود چرا ستم كردى و اين همه راه را در صحرا دويدى تا بدين جا رسيدى .
همان دم خداوند به فرشتگان خود گفت : موسى ، سزاوار نبوت است و جامه رسالت بر تو او بايد كرد كه چنين با خلق من مهربان است و خود را براى راحت مردم ، به رنج مى اندازد. (159)

(101) هم اين ، هم آن
يكى از وزرا، نزد ذوالنون مصرى رفت و از او دعايى خواست . ذوالنون گفت : وزير را مسئله چيست .
گفت : روز و شب در خدمت سلطان مشغولم . هر روز اميد آن دارم كه خيرى از او به من رسد، و در همان حال ترسانم كه مباد خشم گيرد و مرا عقوبت دهد.
ذوالنون گريست .
وزير گفت : شيخ را چه شد كه از شنيدن اين سخن ، گريه آغازيد .
ذوالنون گفت : اگر من هم خداى عزوجل را چنان مى پرستيدم كه تو سلطان را، اكنون از شمار صديقان بودم .(160) يعنى خدا را بايد چنان پرستيد كه هماره از او در خوف و رجا بود، و اين از بندگان ، ساخته نيست ؛ زيرا برخى در خوف اند فقط، و برخى بر اميدند فقط.

(102) پيك ناپيدا
دلسوخته اى هر شب خدا را مى خواند و ذكر الله از دهان او نمى افتاد. در همه حال لفظ الله بر زبان داشت و يك دم از اين ذكر، نمى آسود.
شبى شيطان به سراغش آمد و گفت : اين همه الله را لبيك كو؟ چگونه او را اين همه مى خوانى و هيچ پاسخ نمى شنوى ؟ اگر در اين ذكر، سودى بود، بايد ندايى مى شنيدى و لبيكى مى آمد.
مرد، شكسته دل شد و به خواب رفت . در خواب حضرت خضر را ديد كه به او مى گويد: چه شد كه از ذكر بازماندى ؟
گفت : همه عمر او را خواندم ، هيچ پاسخ نشنيدم . اگر بر در كسى چند بار بكوبند، پاسخى شنوند . من سال ها است كه الله مى گويم و لبيك نمى شنوم . ترسم كه مرا از خود رانده باشد و سزاوار لبيك نباشم . خضر گفت : هرگاه كه او را خواندى ، او تو را پاسخ گفته است .
گفت : چگونه ؟ گفت : همين كه او را مى خوانى ، او تو را حال و توفيق داده است كه باز بيايى و الله بگويى . آن الله گفتن هاى تو، لبيك هاى خدا است . اگر رد باب بودى ، آن توفيق نمى يافتى كه باز آيى و باز او را بخوانى . بدان كه اگر در دل تو سوز و دردى است ، آن سوز و گدازها، همان فرستادگان خدا هستند كه از جانب خدا تو را پاسخ مى گويند و به درگاه او مى كشانند.
گفت آن الله تو لبيك ماست
آن نياز و درد و سوزت پيك ماست
ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يا رب تو لبيك هاست
اگر ديدى كه جاهلى و غافلى ، خدا را نمى خواند، بدان كه خدا بر دهان و دل او قفل زده است ، و اگر اهل دلى پيوسته خدا را خواند، آن از توفيق و اراده حق است كه خواسته است بنده اش به درگاه آيد و نالد. پس اگر چون گذشته ذكر بر لب داشتى ، بدان كه او تو را بدين كار گمارده است و اگر به ذكر و مناجات ، رغبت نداشتى ، پس همو تو را اجازت نفرموده است . (161)

(103) ريا بر سر سفره
زاهدى ، مهمان پادشاهى بود . چون به طعام نشستند، كمتر از آن خورد كه عادت او بود و چون به نماز برخاستند، بيش از آن خواند كه هر روز مى خواند، تا به او گمان نيك برند و از زاهدانش پندارند.
وقتى به خانه خويش بازگشت ، اهل خانه را گفت كه سفره اندازند و طعام حاضر كنند تا دوباره غذا خورد. پسرى زيرك و خردمند داشت . گفت : اى پدر!تو اكنون در خانه سلطان بودى ؛ آن جا طعام نبود كه خورى و گرسنه به خانه نيايى ؟
پدر گفت : بود؛ ولى چندان نخوردم كه مرا عادت است تا در من گمان نيك برد و روزى به كارم آيد .
پسر گفت : پس برخيز و نمازت را هم دوباره بخوان كه آن نماز هم كه در آن جا كردى ، هرگز به كارت نيايد . (162)

(104) تو نيز بخواب
سعدى (690 606 ه .ق ) در كتاب گلستان ، خاطرات زيبايى از دوران جوانى و كودكى خود نقل مى كند كه گاه بسيار نكته آموز و دل انگيز است . در يكى از اين خاطرات مى گويد:
ياد دارم كه در ايام كودكى ، اهل عبادت بودم و شب ها بر مى خاستم و نماز مى گزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسيار داشتم .شبى در خدمت پدر رحمة الله عليه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامى را بر كنار گرفته ، مى خواندم . در آن حال ديدم كه همه آنان كه گرد ما هستند، خوابيده اند . پدر را گفتم : از اينان كسى سر بر نمى دارد كه نمازى بخواند. خواب غفلت ، چنان اينان را برده است كه گويى نخفته اند، بلكه مرده اند . پدر گفت : تو نيز اگر مى خفتى ، بهتر از آن بود كه در پوستين خلق افتى (163) و عيب آنان گويى و برخود ببالى . (164)

(105) غم نان
يكى از ملوك را مدت عمر سر آمد . جانشينى نداشت . وصيت كرد كه بامدادان ، نخستين كسى كه از دروازه شهر در آمد، تاج شاهى بر سر وى نهند و مملكت را بدو واگذارند . از قضا اول كسى كه در آمد، گدايى بود . اركان دولت و بزرگان كشور، وصيت سلطان به جا آوردند و كليد خزاين و تاج شاهى را به او سپردند.
مدتى فرمان راند و اميرى كرد . اندك اندك بعضى از امراى كشور، سر از فرمان او پيچيدند و از ممالك همسايه ، به ملك او حمله ها شد . نزاعى سخت در گرفت و كشور چند پاره شد . درويش از اين همه نزاع و تشويش ، به ستوه آمد و كارى نمى توانست كرد.
در همان روزگار، يكى از دوستان قديمش از سفرى باز آمد و چون او را در كسوت پادشاهى ديد، گفت : شكر خداى را كه اقبال يافتى و سعادت قرين تو شد و به اين پايه رسيدى . درويش گفت : اى عزيز!تبريكم مگو كه جاى تعزيت و تسليت است . آن روزها كه با هم بوديم ، غم نانى داشتم و امروز تشويش جهانى . (165)

(106) اشك ، آرى ؛ نان ، هرگز
مردى نشسته بود و گريه مى كرد . كسى بر او گذشت و علت زارى او را پرسيد . مرد گريان به سگ خود اشاره كرد و گفت : بر اين سگ مى گريم كه در حال جان دادن است . اين سگ ، خدمت ها به من كرد. روزها، همراهم بود و شب ها بر در خانه ام پاسبانى مى كرد . اكنون كه چنين افتاده است ، مرا چنين گريان كرده است . مرد رهگذر گفت : آيا زخمى خورده است ؟ گفت : نه . گفت : پير شده است ؟ گفت : نه . گفت پس چرا چنين رنجور است . مرد در همان حال گريه و زارى گفت : گرسنگى ، امانش را بريده است . مرد گفت : مى بينم كه در دست كيسه اى دارى . آيا در آن نان نيست ؟ گفت : هست . گفت : چرا از اين نان نمى دهى كه از مرگ برهد؟ گفت : بر مرگ او گريه مى كنم ؛ اما نان به او نمى دهم . هر چه خواهى اشك مى ريزم ، ولى نان خويش را از جان سگ بيش تر دوست دارم . اشك ، رايگان است ، اما نان ، قيمت دارد . رهگذر گفت : چه تيره بخت مردى ، هستى كه قيمت نان را بيش از بهاى اشك مى دانى . (166)

(107) زهر، خوش تر
آورده اند كه يكى از حجاج در راه مكه ، از كاروان بازماند و در بيابان تنها شد . در آن باديه مى رفت با به جايى رسيد . خانه اى كهنه ديد . بدان سو رفت . در زد . پيرزنى در خانه گشود . حاجى سلام كرد و زن او را خوشامد گفت .
حاجى گفت : من مردى در راه مانده ام و چند روز است كه غذا نخورده ام . اگر طعامى دارى ، مراد ده تا بخورم . زن گفت : در اين وادى ، ماران بسيارند . برو و يك دو مار بگير و بياور تا من بپزم و بخوريم . مرد متحير شد و گفت : من مار ندانم گرفت .
زن گفت : بيا تا با هم برويم و من مار گيرم . ساعتى در وادى بگشتند؛ چهار مار بزرگ گرفت و آورد و سر و دم آن ها بزد و آتش بيفروخت و مار بر آتش ‍ نهاد . مرد از غايت گرسنگى ، آن را خورد . پس به آب محتاج گشت .
زن گفت در اين نزديكى ها، چشمه اى است ؛ برو و همان جا آب بنوش . آن مرد، بر سر آن چشمه آمد . آبى ديد بسيار نامطبوع و بدبو و گل آلود. چاره اى جز نوشيدن نديد . چون باز آمد، زن را گفت :اى مادر!چنين جاى بدين ناخوشى ، چرا ماندى و عمر تباه مى كنى ؟ پير زن گفت : در جهان بهتر از اين بيابان ، جايى براى زيستن نيست .
مرد گفت : در شهر ما، آب هاى فراوان و باغ هاى پر نعمت هست و انواع ميوه ها و درختان و غذاهاى مطبوع . ما هرگز ندانسته بوديم كه ماران را بتوان خورد.
پيرزن گفت : در آن جا كه شما روزگار مى گذرانيد و نعمت و آسايش آن بسيار است ، آيا كسى بر كسى ستم هم مى كند؟
گفت : شاهان و ملوك ، ستم هاى بزرگ مى كنند و مردمان ، بر يكديگر ستم هاى خرد، گاه روا مى دارند.
زن گفت : آن نعمت ها كه گفتى در چنان جايى ، بتر از زهر باشد و اين زهر در دامن فراغت ، خوش تر از همه نعمت ها است . (167)

(108) دريا باش
مردى پيش بايزيد بسطامى آمد و گفت : چرا هجرت نكنى و از شهرى به شهرى نروى تا خلق را فايده دهى و خود نيز پخته تر گردى كه گفته اند:
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى
صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى
بايزيد گفت : در اين شهر كه هستم ، دوستى دارم كه ملازمت او را بر خود واجب كرده ام . به وى مشغولم و از او به ديگرى نمى پردازم . آن مرد گفت : آب كه در يك جا بماند و جارى نگردد، در جايگاه خود بگندد.
بايزيد جواب داد:
دريا باش تا هرگز نگندى . (168)
چنان كه رابعه را از زنان عارفه بود، كسى گفت : از خلوت بيرون آى تا شگفتى هاى خلقت بينى . رابعه گفت : به خلوت در آى تا عجايب خالق بينى .

(109) هيچ مگو
لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت : امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى ، بنويس . شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى ، بر من بخوان ؛ آن گاه روزه ات را بگشا و طعام خور .
شبانگاه ، پسر هر چه نوشته بود، خواند . دير وقت شد و طعام نتوانست خورد . روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد . روز چهارم ، هيچ نگفت . شب ، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد و نوشته ها بخواند. پسر گفت : امروز هيچ نگفته ام تا برخوانم . لقمان گفت : پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت ، آنان كه كم گفته اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى . (169)

(110) مرگ را چاره نيست
حسن بصرى از زاهدان قرن دوم و سوم هجرى است . در مدينه به دنيا آمد ودر بصره نشو و نما كرد . با خلافت يزيد بن معاويه به صراحت مخالفت كرد و در چندين نامه بهك بن مروان ، خليفه جبار اموى ، او را از ظلم بر حذر داشت .
عطار نيشابورى در تذكرة الاولياء، درباره او مى نويسد: صد و سى تن از صحابه را دريافت و هفتاد بدرى (170) را ديده بود . و ارادت او به على ابن ابى طالب بود و خرقه از او گرفت . (171)
در جوانى به روم شد و نزد وزير رفت . وزير گفت : ما امروز جايى مى رويم .ما را همراهى مى كنى ؟ گفت : آرى .
پس به صحرا رفتند. حسن گفت : خيمه اى ديدم از پارچه هاى ديبا، با طناب هاى ابريشم و ميخ ‌هاى زرين ، و سپاهى گران ديدم ، جمله با آلت هاى حرب ، ساعتى گرد آن خيمه بگشتند و چيزى بگفتند و برفتند . آنگاه فيلسوفان و دبيران ، بيامدند و ايشان نيز گرد خيمه بگشتند و چيزى بگفتند و برفتند . بعد پيرانى چند باشكوه ديدم كه همچنان كردند و برفتند .پس ‍ كنيزكان ماهروى ، هر يك طبقى زر و جواهر بر سر نهاده ، همچنان كردند و برفتند . پس قيصر و وزير در خيمه شدند و بيرون آمدند و برفتند.
من متحير شدم و گفتم اين چه حال باشد؟ از وزير سؤ ال كردم .
گفت : قيصر را پسرى صاحب جمال بود و در انواع علوم كامل و فاضل ، و در ميدان جنگ بى نظير. و پدر عاشق او بود. ناگاه بيمار شد . طبيبان حاذق در معالجت او عاجز شدند، تا عاقبت وفات كرد.
پسر را در اين خيمه در خاك كردند. هر سال يك بار به زيارت او آيند. و اول ، آن سپاه گران كه ديدى بيايند و گويند: اى پادشاه زاده !اگر اين حال كه تو را پيش آمده است ، به لشكر و جنگ ، دفع مى شد، ما همه جان ها فدا مى كرديم ، تا تو را از اين حال برهانيم . اما اين حال (مرگ ) از جانب كسى است كه به هيچ روى با او كارزار نتوان كرد. اين بگويند و بازگردند.
آنگاه فيلسوفان و دبيران بيايند و گويند: اى پادشاه زاده !اگر به دانش و فلسفه و طبابت ، كارى از پيش مى رفت ، ما دريغ نمى كرديم و تو را از چنگال مرگ مى رهانديم . اين بگويند و باز گردند.
پس پيران محترم بيايند و بگويند: اى ملك زاده ! اگر به شفاعت و زارى ، يا به دانش و مهارت ، دفع اين حال ميسر بود، ما تو را زنده نگه مى داشتيم . اما اين حال از كسى است كه شفاعت و زارى نخرد.
پس كنيزكان ماهروى ، با طبق هاى زرين بيايند و گويند: اگر از مال و جاه و جمال ، كارى ساخته بود، ما خود را فدا مى كرديم . اما مال و جمال اين جا وزنى و ارزشى ندارد.
پس قيصر با وزير در خيمه رو در رو گويد: اى جان پدر!از پدر چه كار آيد؟ براى تو لشكر گران آورد و فيلسوفان و دبيران و شفيعان و مشاوران و صاحب جمالان و مال و نعمت هاى فراوان . و خود نيز آمدم . اگر به دست من كارى بر مى آمد، مى كردم . اما اين حال ، با كسى است كه پدر با همه جلالت در پيش او عاجز است . سلام بر تو باد تا سال ديگر. اين بگويند و بازگردند.
اين قصه در دل حسن كارگر افتاد و در حال ، بازگشت و به بصره رفت و خود را در انواع مجاهدت ها و عبادت ها افكند .(172)
و از او نقل كرده اند كه كسى به او گفت : فلان كس جان مى كند و در حال مرگ است . گفت : چنين مگوى كه او هفتاد سال است كه جان مى كند، اكنون از جان كندن مى رهد؛ تا به كجا خواهد رسيد.(173)

به پايان آمد اين دفتر
حكايت همچنان باقى (174)
اى عزيز!اولا تو را وصيت مى كنم به آن چيزى كه شيخ طريقت ، شيخ ابوسعيدابوالخير فرموده است كه : اين كس [ سالك ] بايد هر روز به قدر سى پاره ازحديث مشايخ بگويد و بشنود كه : من احب شيئا اكثر ذكره ؛ (175) [ هر كه دوست بداردچيزى را، آن را بسيار ياد مى كند .]
آن را كه دل از عشق پر آتش باشد
هر قصه كه گويد همه دلكش باشد
تو قصه عاشقان همى كم شنوى
بشنو بشنو كه قصه شان خوش باشد
و عن الصادق عليه السلام : عز السلامة حتى لقد خفى مطلبها فان لم تكن فى شى ء فتوشك فى التخلى ، و ان طلبت فى التخلى فلم توجد فتوشك اءن تكون فى كلام السلف الصالح . (176)
سلامت آن قدر ناياب است كه راه به دست آوردنش پنهان است . پس اگر در چيزى نباشد، ممكن است در تخلى و كناره گيره باشد، و اگر در تخلى جسته شد و به دست نيامد، ممكن است در سخن پيشينيان صالح باشد.
به يكى از عارفان گفتند: از خورشيد روشن تر چيست ؟ گفت : معرفت و شناخت . گفتند: از آب سودمندتر چيست ؟ گفت : سخن اهل معرفت . پس پاره اى از دل ها از روز روشن تر است و پاره اى از شب تيره تر. و سخن اهل معرفت گنجى از گنج هاى هدايت است كه معادن آن دل هاى عارفان است .
شيخ جنيد را پرسيدند كه : مريدان را از كلمات مشايخ و حكايات ايشان چه فايده ؟
گفت : تقويت دل و ثبات قدم بر مجاهده و تجديد عهد طلب مى كنند.
گفتند: اين را مؤ كدى ( تاءييدى ) از قرآن دارى ؟
گفت : بلى ؛ قال سبحانه : و كلا نقص عليك من انباء الرسل ما نثبت به فؤ ادك (177)
پس سخن مشايخ و بزرگان ، لشكرى از سپاهيان خداوند بر روى زمين است . و مقامات راسخان ، شهدى از شهدهاى الهى است . و اسرار مشايخ ، گهرهايى است كه قلوب عارفان ، صدف آن ها است ، و به هنگام ياد صالحان ، رحمت الهى نازل مى شود.
و شيخ شرف الدين گفته است : مردان در قبور و حقايق در سطور.
به يكى از عارفان گفتند: چرا هرگاه شما سخن مى گويى ، هر كس سخن شما را مى شنود به گريه مى آيد، ولى ديگران چنين نيستند؟ گفت : زن نوحه گرى كه خود فرزند از دست داده ، مانند نوحه گر حرفه اى و اجاره اى نيست . (178)
در غزايى گر بود صد نوحه گر
آه صاحب درد را باشد اثر (179)
عطار نيشابورى در مقدمه كتاب تذكرة الاولياء اگر يك سخن بر خلاف تو گويند، در خون آن كس سعى مى كنى ، (180) و سال ها بدان يك سخن كينه مى گيرى . چون سخن باطل را در نفس تو چندين اثر است ، سخن حق را هم اثرى تواند بود، هزار چندان ؛ اگر چه تو از آن خبر ندارى . چنان كه از امام عبدالرحمن اكاف پرسيدند كه كسى كه قرآن مى خواند و نمى داند كه چه مى خواند، آن را هيچ اثرى بود؟ گفت : كسى كه دارو مى خورد و نمى داند كه چه مى خورد، اثر مى كند؛ چگونه قرآن اثر نكند؟ بلكه بسى اثر كند . پس چگونه خواهد بود اگر بداند كه چه مى خواند .(181)
ديگر آن كه سخن پيشينيان دنيا بر دل مردم سرد كند و آخرت را بر دوام ملازم خاطر آنان كند؛ دوستى حق در دل مرد پديد آرد و وى را به برداشتن توشه وا دارد.
نيز خواجه انبيا عليه و آله الصلوة و السلام و التحية مى فرمايد: عند ذكر الصالحين تنزل الرحمه ؛ [ آن جا كه از صالحان ياد شود، رحمت خدا نازل مى گردد.] (182)
مولوى نيز در مثنوى ، سخن و سيره اوليا را همچون باد بهارى مى داند كه درخت جان را زنده و خرم مى كند.
گفت پيغمبر ز سرماى بهار
تن مپوشانيد، ياران زينهار
زانك با جان شما آن مى كند
كان بهاران با درختان مى كند
پس به تاءويل اين بود كانفاس پاك
چون بهارست و حيات برگ و تاك
گفت هاى اوليا نرم و درشت
تن مپوشان زانك دينت راست پشت (183)


fehrest page

back page