|
| (91) رفيقان نيمه راه |
|
پس رو به زن كرد و گفت : من عمر در سر تو كردم و از بهر تو رنج ها كشيدم . امروز بخواهم رفت . چه كنى ؟ گفت : تا زنده باشى خدمت كنم و اگر بميرى ، جزع و فرياد كنم و چون تو را ببرندن ، تا لب گور با تو بيايم و چون در خاك پنهان شوى ، در خاك نيايم ؛ اما بنالم و بگريم و بازگردم و شوهرى ديگر كنم . مرد از وى نيز نوميد شد. روى به كتاب كرد و گفت : بخواهم رفت . چه خواهى كرد؟ گفت با تو باشم و اگر در گور شوى ، مونس تو باشم و چون قيامت شود، دستگير تو شوم و هرگز تو را تنها نگذارم .(149) |
| (92) صبح است نه شام |
|
| (93) اكنون اميرى |
|
شاه را خبر دادند كه وزير هر روز صبح به خلوتى مى رود و هيچ كس را از كار او آگاهى نيست . امير را ميل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چيست . روزى ناگاه از پس وزير (چوپان ) بدان خانه در آمد . وزير را ديد كه پوستين چوپانى بر تن كرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مى خواند . امير گفت :اى وزير!اين چيست كه مى بينم ؟ وزير گفت : هر روز بدين جا مى آيم تا ابتداى خويش را فراموش نكنم و به غلط نيفتم ، كه هر كه روزگار ضعف ، به ياد آرد، در وقت توانگرى ، به غرور نغلتد. امير، انگشترى خود از انگشت بيرون كرد و گفت : بگير و در انگشت كن ؛ تاكنون وزير بودى ، اكنون اميرى . (151) |
| (94) گوش خر بفروش و ديگر گوش خر |
|
شير گفت : اگر دارو دست دهد، به هيچ وجه ، تاءخير جايز نشمرم و گويند دل وگوش خر، علاج اين ضعف است و آن ، اكنون مرا ميسر نيست . روباه گفت : اگر جناب شير، رخصت فرمايند و اجازت دهند خرى به نزدشاان خواهم آورد. شير گفت : چگونه ؟ روباه گفت : در اين نزديكى ، چشمه اى است كه رختشويى هر روز براى شستن رخت ها بدان جا مى آيد و با او خرى است كه با رخت ها بر پشت او است . چون به چشمه مى رسد، خر را رها مى كند تا در اطراف چشمه بچرد . او را بفريبم و نزد سلطان آورم . شير، پذيرفت و گفت : چنانچه خر بدين جا آورى ، دل و گوش او را من خورم و باقى به تو دهم . روباه به نزد خر رفت و با او مهربانى ها كرد و سخن از دوستى و رفاقت گفت . آن گاه پرسيد كه سبب چيست كه تو را رنجور و نزار مى بينم . خر گفت : صاحبم پى در پى از من كار كشد و علف ، چندان كه من خواهم ، فراهم نياورد .روباه گفت : ندانم چرا اين محنت و رنج را اختيار كرده اى . خر گفت : هر جا كه روم ، همين است . روباه گفت : اگر خواهى تو را به جايى مى برم كه زمين آن را علف هاى تر و تازه پوشانده است و هواى آن همچون بوى عطر، دل انگيز است . پيش از تو خرى ديگر را نصيحت كردم و بدان جا بردم و اكنون در آن جاى خرم مى خرامد و به عيش و مسرت ، روزگار مى گذراند . خر گفت : چه روز خوبى است امروز كه تو را ديدم . دانم كه شرط دوستى به جاى مى آورى . باشد كه من نيز، خدمتى به تو كنم . روباه ، خر را به نزديك شير آورد. شير قصد خر كرد تا او را شكار كند .اما چون قوتى در بازو نداشت ، خر از دست او گريخت .روباه در حيرت شد از سستى شير . خواست كه ترك او گويد . شير، گفت : در اين ناكامى ، حكمتى بود كه پس از اين تو را خبر خواهم داد. اكنون دوباره برو. شايد كه او را باز فريب دهى و به اين جا آورى . روباه دوباره رفت . خر به او عتاب كرد و گفت : مرا كجا بردى ؟ اين است شرط دوستى و طريق جوانمردى ؟ روباه گفت : ندانم چرا گريختى ؟ آن كه قصد تو كرد و به سوى تو آمد، خرى از جنس تو بود. مى خواست كه تو را استقبال كند و همراه تو شود. خر، تا آن زمان شير نديده بود و وسوسه هاى روباه ، باز font-siدر او كارگر افتاد. همراه روباه شد و نزد شير آمد . اين بار در يك قدمى شير ايستاد و شير چون او را در نزديكى خود ديد، جستى زد و بر سر و روى او پنجه زد . خر بر زمين افتاد.شير به روباه گفت : همين جا باش تا من دست و روى خود بشويم و بازگردم تا از دل و گوش خر طعام سازم .چون شير رفت ، روباه دل و گوش خر بخورد. شير باز آمد . پرسيد كه دل و گوش كجا شد؟ گفت : عمر سلطان دراز باد، اگر اين خر را دل و گوش بود، دوبار به پاى خود به مسلخ نمى آمد و فريب خدعه هاى من نمى خورد . او را نه گوش بود و نه چشم و نه دل .(152) |
| (95) آن را نمى توانم ، اين را نمى خواهم |
|
گفت : بارها انديشيده ام كه به دين شما روى آورم ؛ ولى هر بار كه چنين قصدى مى كنم ، باز پشيمان مى شوم . گفتند: چيست كه تو را از آن نيت خير باز مى گرداند؟ گفت : هر بار پيش خود مى گويم اگر مسلمانى ، آن است كه بايزيد دارد، من نتوانم ، و اگر آن است كه شما داريد، نخواهم . (153) |
| (96) از بهر خدا، اذان مگو |
|
روزى در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار مى كشيد تا بر مناره رود، و بانگ اذان در شهر افكند . ناگاه مردى روى به جانب او كرد. نزدش آمد و نشست . گفت : مؤ ذن اين مسجد تويى ؟ گفت : آرى . گفت : هر صبح و ظهر و شام ، تو از اين مسجد، اذان مى گويى ؟ گفت : آرى . گفت : اين هدايا، از آن تو است . پس جامه اى نو و چندين هديه ديگر بدو داد. مؤ ذن گفت : اين هدايا از بهر چيست ؟ مرد گفت : ما به دين شما نيستيم و آيين دگرى داريم . مرا در خانه دخترى است بالغ و عاقل كه چندى است ميل اسلام كرده است . هر چه او را نصيحت مى گفتم ، سود نداشت . عالمان بسيارى از دين خود، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه ، از اسلام برگردانند؛ سودى نمى كرد. چنين بود كه تا روزى صداى تو را شنيد. از خواهرش پرسيد كه اين صداى نامطبوع چيست و از كجا است كه من در همه عمر، چنين آواز زشتى از دير و كليسا نشنيده ام ؟ خواهرش گفت كه اين بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان . باورش نيامد . از ديگرى پرسيد. او نيز همين را گفت . چون يقين گشتش كه اين بانگ از مسجد مسلمانان است ، از مسلمانى دلش سرد شد . من نيز كه پدر اويم از تشويش و عذاب رستم و بر خود واجب كردم كه صاحب اين بانگ را سپاس ها گويم و هديه ها دهم . اگر بيش از اين داشتم ، بيش از اينت مى دادم .(154) |
| (97) بشكن ! |
|
گفت : صدها خروار طلا، قيمت اين گوهر را ندارد. شاه گفت : آن را بشكن . مرد دربارى گفت :اى شاه !چنين گوهرى را نبايد شكست كه سخت ارزنده و قيمتى است . ساعتى گذشت . دوباره آن گوهر را به يكى ديگر از حاضران داد و همان خواست . او نيز گفت :اى سلطان جهان !اين گوهر، به اندازه نيمى از مملكت تو، قيمت دارد . چگونه از من خواهى كه آن را بشكنم ؟ شاه او را نيز رها كرد و دستور داد به هر دو خلعت و هديه دهند. به چندين كس ديگر داد و همگى همان گفتند كه آن دو نديم گفته بودند. شاه را نديمى خاص بود كه بدو سخت عنايت داشت و مهر مى ورزيد . او را خواست . پيش آمد. گوهر را به دست او سپرد و گفت : چند ارزد؟ گفت : بسيار . شاه گفت : آن را بشكن !همان دم ، گوهر را بر زمين زد و آن را صد پاره كرد. حاضران ، همه بر آشفتند و زبان به طعن و لعن وى گشودند كه اى نادان اين چه كار بود كه كردى . آيا پسنديدى كه خزانه شاه از چنين گوهرى ، خالى باشد؟ نديم گفت : راست گفتيد . اين گوهر، افزون بر آنچه در تصور گنجد، قدر و بها داشت ؛ اما فرمان شاه ، ارزنده تر و قيمتى تر است . حاضران ، چون اين پاسخ را از آن غلام شنيدند، همگى دانستند كه اين ، امتحانى بود از جانب شاه . لب فرو بستند و هيچ نگفتند كه دانستند خطا كرده اند . (155) |
| (98) يار در خانه و ... |
|
از خواب برخاست و چنان كرد كه در خواب ديده بود؛ اما گنجى نيافت . خبر به پادشاه رسيد . او نيز تيراندازانى گمارد تا تير به مشرق اندازند و هر جا تيرها مى افتاد، مى كندند؛ باز گنجى يافت نشد. مرد فقير به خانه آمد و به درگاه خدا ناليد كه پس از عمرى ، مرا گنجى نمودى ، اما باز ندادى . گنج نيافتم و رسواى شهر نيز شدم . خوابيد و دوباره همان فرشته را به خواب ديد . گفت : آنچه گفتى به جا آوردم ، اما گنج نيافتم . فرشته گفت : نه ؛ آنچه ما گفتيم به جا نياوردى . آنچه خود پنداشتى ، كردى . ما گفتيم كه تير در كمان بگذار، نگفتيم كمان را بكش . اگر تير در كمان مى گذاشتى و رها مى كردى ، تير پيش پاى تو مى افتاد و تو گنج را زير پاى خود مى يافتى . صبح برخاست و اين بار همان كرد كه در خواب به او الهام شده بود. گنج يافت و دانست كه هر چه از خير و نيكى است ، نزديك است و مردمان بى سبب به راه هاى دور مى روند تا خيرى كسب كنند يا توشه اى براى آخرت بيندوزند . (156)
|
| (99) خواب خوش |
|
شب از نيمه گذشته بود و همگى گرسنه بودند، اما حلوا جز يك نفر را سير نمى كرد. يكى گفت : امشب را نيز گرسنه بخوابيم ، هر كه خواب نيكو ديد، اين حلوا، فردا طعام او باشد . هر سه خوابيدند . مسلمان ، نيمه شب برخاست ، همه حلوا بخورد و دوباره خوابيد. صبح شد . عيسوى گفت : ديشب به خواب ديدم كه عيسى مرا تا آسمان چهارم بالا برد و در خانه خود نشاند. خوابى از اين نيكوتر نباشد. حلوا نصيب من است . يهودى گفت : خواب من نيكوتر است . موسى را ديدم كه دست من را گرفته بود و مى برد . از همه آسمان ها گذشتيم تا به بهشت رسيديم . در ميانه راه تو را ديدم كه در آسمان چهارم آرميده اى ؛ ولى مسلمان گفت : دوش ، محمد(ص ) به خواب من آمد و گفت : اى بيچاره !آن يكى را عيسى به آسمان چهارم برد و آن دگر را موسى به بهشت ، تو محروم و بيچاره مانده اى .بارى اكنون كه از آسمان چهارم و بهشت ، باز مانده اى ، برخيز به همان حلوا رضايت ده . آن گاه برخاستم و حلوا را بخوردم كه من نيز نصيبى داشته باشم . رفيقان همراهش گفتند: و الله كه خواب خوش ، آن بود كه تو ديدى . آنچه ما ديديم همه خيالات باطل بود . (158) |
| (100) لايق پيغمبرى |
همان دم خداوند به فرشتگان خود گفت : موسى ، سزاوار نبوت است و جامه رسالت بر تو او بايد كرد كه چنين با خلق من مهربان است و خود را براى راحت مردم ، به رنج مى اندازد. (159) |
| (101) هم اين ، هم آن |
|
گفت : روز و شب در خدمت سلطان مشغولم . هر روز اميد آن دارم كه خيرى از او به من رسد، و در همان حال ترسانم كه مباد خشم گيرد و مرا عقوبت دهد. ذوالنون گريست . وزير گفت : شيخ را چه شد كه از شنيدن اين سخن ، گريه آغازيد . ذوالنون گفت : اگر من هم خداى عزوجل را چنان مى پرستيدم كه تو سلطان را، اكنون از شمار صديقان بودم .(160) يعنى خدا را بايد چنان پرستيد كه هماره از او در خوف و رجا بود، و اين از بندگان ، ساخته نيست ؛ زيرا برخى در خوف اند فقط، و برخى بر اميدند فقط. |
| (102) پيك ناپيدا |
|
شبى شيطان به سراغش آمد و گفت : اين همه الله را لبيك كو؟ چگونه او را اين همه مى خوانى و هيچ پاسخ نمى شنوى ؟ اگر در اين ذكر، سودى بود، بايد ندايى مى شنيدى و لبيكى مى آمد. مرد، شكسته دل شد و به خواب رفت . در خواب حضرت خضر را ديد كه به او مى گويد: چه شد كه از ذكر بازماندى ؟ گفت : همه عمر او را خواندم ، هيچ پاسخ نشنيدم . اگر بر در كسى چند بار بكوبند، پاسخى شنوند . من سال ها است كه الله مى گويم و لبيك نمى شنوم . ترسم كه مرا از خود رانده باشد و سزاوار لبيك نباشم . خضر گفت : هرگاه كه او را خواندى ، او تو را پاسخ گفته است . گفت : چگونه ؟ گفت : همين كه او را مى خوانى ، او تو را حال و توفيق داده است كه باز بيايى و الله بگويى . آن الله گفتن هاى تو، لبيك هاى خدا است . اگر رد باب بودى ، آن توفيق نمى يافتى كه باز آيى و باز او را بخوانى . بدان كه اگر در دل تو سوز و دردى است ، آن سوز و گدازها، همان فرستادگان خدا هستند كه از جانب خدا تو را پاسخ مى گويند و به درگاه او مى كشانند.
|
| (103) ريا بر سر سفره |
|
وقتى به خانه خويش بازگشت ، اهل خانه را گفت كه سفره اندازند و طعام حاضر كنند تا دوباره غذا خورد. پسرى زيرك و خردمند داشت . گفت : اى پدر!تو اكنون در خانه سلطان بودى ؛ آن جا طعام نبود كه خورى و گرسنه به خانه نيايى ؟ پدر گفت : بود؛ ولى چندان نخوردم كه مرا عادت است تا در من گمان نيك برد و روزى به كارم آيد . پسر گفت : پس برخيز و نمازت را هم دوباره بخوان كه آن نماز هم كه در آن جا كردى ، هرگز به كارت نيايد . (162) |
| (104) تو نيز بخواب |
|
ياد دارم كه در ايام كودكى ، اهل عبادت بودم و شب ها بر مى خاستم و نماز مى گزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسيار داشتم .شبى در خدمت پدر رحمة الله عليه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامى را بر كنار گرفته ، مى خواندم . در آن حال ديدم كه همه آنان كه گرد ما هستند، خوابيده اند . پدر را گفتم : از اينان كسى سر بر نمى دارد كه نمازى بخواند. خواب غفلت ، چنان اينان را برده است كه گويى نخفته اند، بلكه مرده اند . پدر گفت : تو نيز اگر مى خفتى ، بهتر از آن بود كه در پوستين خلق افتى (163) و عيب آنان گويى و برخود ببالى . (164) |
| (105) غم نان |
|
مدتى فرمان راند و اميرى كرد . اندك اندك بعضى از امراى كشور، سر از فرمان او پيچيدند و از ممالك همسايه ، به ملك او حمله ها شد . نزاعى سخت در گرفت و كشور چند پاره شد . درويش از اين همه نزاع و تشويش ، به ستوه آمد و كارى نمى توانست كرد. در همان روزگار، يكى از دوستان قديمش از سفرى باز آمد و چون او را در كسوت پادشاهى ديد، گفت : شكر خداى را كه اقبال يافتى و سعادت قرين تو شد و به اين پايه رسيدى . درويش گفت : اى عزيز!تبريكم مگو كه جاى تعزيت و تسليت است . آن روزها كه با هم بوديم ، غم نانى داشتم و امروز تشويش جهانى . (165) |
| (106) اشك ، آرى ؛ نان ، هرگز |
|
|
| (107) زهر، خوش تر |
|
حاجى گفت : من مردى در راه مانده ام و چند روز است كه غذا نخورده ام . اگر طعامى دارى ، مراد ده تا بخورم . زن گفت : در اين وادى ، ماران بسيارند . برو و يك دو مار بگير و بياور تا من بپزم و بخوريم . مرد متحير شد و گفت : من مار ندانم گرفت . زن گفت : بيا تا با هم برويم و من مار گيرم . ساعتى در وادى بگشتند؛ چهار مار بزرگ گرفت و آورد و سر و دم آن ها بزد و آتش بيفروخت و مار بر آتش نهاد . مرد از غايت گرسنگى ، آن را خورد . پس به آب محتاج گشت . زن گفت در اين نزديكى ها، چشمه اى است ؛ برو و همان جا آب بنوش . آن مرد، بر سر آن چشمه آمد . آبى ديد بسيار نامطبوع و بدبو و گل آلود. چاره اى جز نوشيدن نديد . چون باز آمد، زن را گفت :اى مادر!چنين جاى بدين ناخوشى ، چرا ماندى و عمر تباه مى كنى ؟ پير زن گفت : در جهان بهتر از اين بيابان ، جايى براى زيستن نيست . مرد گفت : در شهر ما، آب هاى فراوان و باغ هاى پر نعمت هست و انواع ميوه ها و درختان و غذاهاى مطبوع . ما هرگز ندانسته بوديم كه ماران را بتوان خورد. پيرزن گفت : در آن جا كه شما روزگار مى گذرانيد و نعمت و آسايش آن بسيار است ، آيا كسى بر كسى ستم هم مى كند؟ گفت : شاهان و ملوك ، ستم هاى بزرگ مى كنند و مردمان ، بر يكديگر ستم هاى خرد، گاه روا مى دارند. زن گفت : آن نعمت ها كه گفتى در چنان جايى ، بتر از زهر باشد و اين زهر در دامن فراغت ، خوش تر از همه نعمت ها است . (167) |
| (108) دريا باش |
دريا باش تا هرگز نگندى . (168) چنان كه رابعه را از زنان عارفه بود، كسى گفت : از خلوت بيرون آى تا شگفتى هاى خلقت بينى . رابعه گفت : به خلوت در آى تا عجايب خالق بينى . |
| (109) هيچ مگو |
|
شبانگاه ، پسر هر چه نوشته بود، خواند . دير وقت شد و طعام نتوانست خورد . روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد . روز چهارم ، هيچ نگفت . شب ، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد و نوشته ها بخواند. پسر گفت : امروز هيچ نگفته ام تا برخوانم . لقمان گفت : پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت ، آنان كه كم گفته اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى . (169) |
| (110) مرگ را چاره نيست |
|
عطار نيشابورى در تذكرة الاولياء، درباره او مى نويسد: صد و سى تن از صحابه را دريافت و هفتاد بدرى (170) را ديده بود . و ارادت او به على ابن ابى طالب بود و خرقه از او گرفت . (171) در جوانى به روم شد و نزد وزير رفت . وزير گفت : ما امروز جايى مى رويم .ما را همراهى مى كنى ؟ گفت : آرى . پس به صحرا رفتند. حسن گفت : خيمه اى ديدم از پارچه هاى ديبا، با طناب هاى ابريشم و ميخ هاى زرين ، و سپاهى گران ديدم ، جمله با آلت هاى حرب ، ساعتى گرد آن خيمه بگشتند و چيزى بگفتند و برفتند . آنگاه فيلسوفان و دبيران ، بيامدند و ايشان نيز گرد خيمه بگشتند و چيزى بگفتند و برفتند . بعد پيرانى چند باشكوه ديدم كه همچنان كردند و برفتند .پس كنيزكان ماهروى ، هر يك طبقى زر و جواهر بر سر نهاده ، همچنان كردند و برفتند . پس قيصر و وزير در خيمه شدند و بيرون آمدند و برفتند. من متحير شدم و گفتم اين چه حال باشد؟ از وزير سؤ ال كردم . گفت : قيصر را پسرى صاحب جمال بود و در انواع علوم كامل و فاضل ، و در ميدان جنگ بى نظير. و پدر عاشق او بود. ناگاه بيمار شد . طبيبان حاذق در معالجت او عاجز شدند، تا عاقبت وفات كرد. پسر را در اين خيمه در خاك كردند. هر سال يك بار به زيارت او آيند. و اول ، آن سپاه گران كه ديدى بيايند و گويند: اى پادشاه زاده !اگر اين حال كه تو را پيش آمده است ، به لشكر و جنگ ، دفع مى شد، ما همه جان ها فدا مى كرديم ، تا تو را از اين حال برهانيم . اما اين حال (مرگ ) از جانب كسى است كه به هيچ روى با او كارزار نتوان كرد. اين بگويند و بازگردند. آنگاه فيلسوفان و دبيران بيايند و گويند: اى پادشاه زاده !اگر به دانش و فلسفه و طبابت ، كارى از پيش مى رفت ، ما دريغ نمى كرديم و تو را از چنگال مرگ مى رهانديم . اين بگويند و باز گردند. پس پيران محترم بيايند و بگويند: اى ملك زاده ! اگر به شفاعت و زارى ، يا به دانش و مهارت ، دفع اين حال ميسر بود، ما تو را زنده نگه مى داشتيم . اما اين حال از كسى است كه شفاعت و زارى نخرد. پس كنيزكان ماهروى ، با طبق هاى زرين بيايند و گويند: اگر از مال و جاه و جمال ، كارى ساخته بود، ما خود را فدا مى كرديم . اما مال و جمال اين جا وزنى و ارزشى ندارد. پس قيصر با وزير در خيمه رو در رو گويد: اى جان پدر!از پدر چه كار آيد؟ براى تو لشكر گران آورد و فيلسوفان و دبيران و شفيعان و مشاوران و صاحب جمالان و مال و نعمت هاى فراوان . و خود نيز آمدم . اگر به دست من كارى بر مى آمد، مى كردم . اما اين حال ، با كسى است كه پدر با همه جلالت در پيش او عاجز است . سلام بر تو باد تا سال ديگر. اين بگويند و بازگردند. اين قصه در دل حسن كارگر افتاد و در حال ، بازگشت و به بصره رفت و خود را در انواع مجاهدت ها و عبادت ها افكند .(172) و از او نقل كرده اند كه كسى به او گفت : فلان كس جان مى كند و در حال مرگ است . گفت : چنين مگوى كه او هفتاد سال است كه جان مى كند، اكنون از جان كندن مى رهد؛ تا به كجا خواهد رسيد.(173) |
|
سلامت آن قدر ناياب است كه راه به دست آوردنش پنهان است . پس اگر در چيزى نباشد، ممكن است در تخلى و كناره گيره باشد، و اگر در تخلى جسته شد و به دست نيامد، ممكن است در سخن پيشينيان صالح باشد. به يكى از عارفان گفتند: از خورشيد روشن تر چيست ؟ گفت : معرفت و شناخت . گفتند: از آب سودمندتر چيست ؟ گفت : سخن اهل معرفت . پس پاره اى از دل ها از روز روشن تر است و پاره اى از شب تيره تر. و سخن اهل معرفت گنجى از گنج هاى هدايت است كه معادن آن دل هاى عارفان است . شيخ جنيد را پرسيدند كه : مريدان را از كلمات مشايخ و حكايات ايشان چه فايده ؟ گفت : تقويت دل و ثبات قدم بر مجاهده و تجديد عهد طلب مى كنند. گفتند: اين را مؤ كدى ( تاءييدى ) از قرآن دارى ؟ گفت : بلى ؛ قال سبحانه : و كلا نقص عليك من انباء الرسل ما نثبت به فؤ ادك (177) پس سخن مشايخ و بزرگان ، لشكرى از سپاهيان خداوند بر روى زمين است . و مقامات راسخان ، شهدى از شهدهاى الهى است . و اسرار مشايخ ، گهرهايى است كه قلوب عارفان ، صدف آن ها است ، و به هنگام ياد صالحان ، رحمت الهى نازل مى شود. و شيخ شرف الدين گفته است : مردان در قبور و حقايق در سطور. به يكى از عارفان گفتند: چرا هرگاه شما سخن مى گويى ، هر كس سخن شما را مى شنود به گريه مى آيد، ولى ديگران چنين نيستند؟ گفت : زن نوحه گرى كه خود فرزند از دست داده ، مانند نوحه گر حرفه اى و اجاره اى نيست . (178)
ديگر آن كه سخن پيشينيان دنيا بر دل مردم سرد كند و آخرت را بر دوام ملازم خاطر آنان كند؛ دوستى حق در دل مرد پديد آرد و وى را به برداشتن توشه وا دارد. نيز خواجه انبيا عليه و آله الصلوة و السلام و التحية مى فرمايد: عند ذكر الصالحين تنزل الرحمه ؛ [ آن جا كه از صالحان ياد شود، رحمت خدا نازل مى گردد.] (182) مولوى نيز در مثنوى ، سخن و سيره اوليا را همچون باد بهارى مى داند كه درخت جان را زنده و خرم مى كند.
|