گويند شغالى ، چند پر طاوس بر خود بست و سر و روى خويش را آراست و به
ميان طاوسان در آمد. طاوس ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم ها
زدند .
شغال از ميان آنان گريخت و به جمع همجنسان خود بازگشت ؛ اما گروه شغالان نيز او را
به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او بر مى گرداندند .
شغالى نرمخوى و جهانديده ، نزد شغال خودخواه و فريبكار آمد و گفت : اگر به
آنچه بودى و داشتى ، قناعت مى كردى ، نه منقار طاوسان بر بدنت فرود مى آمد و نه
نفرت همجنسان خود را بر مى انگيختى . آن باش كه هستى و خويشتن را بهتر و زيباتر و
مطبوع تر از آنچه هستى ، نشان مده كه به اندازه بود، بايد نمود. (64) |
گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى گفت : من در همه عمر، خدا را
نافرمانى كرده ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى
نديده ام . اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس چرا ما را كيفرى و عذابى
نمى رسد!؟
در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت : خداوند، مى
فرمايد كه ما تو را عذاب هاى بسيار كرده ايم و تو خود نمى دانى !آيا تو را از
شيرينى عبادت خود، محروم نكرده ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ايم ؟ آيا اميد
به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ايم ؟ عذابى بزرگ تر و سهمگين تر از
اين مى خواهى ؟ (65)
نيست در عالم ز هجران تلخ تر
|
|
هر چه خواهى كن و ليكن آن مكن (66) |
|
به سرعت وضو ساخت و راهى مسجد شد . اگر امروز به نماز جماعت صبح
نرسد، نخستين بار است كه نمازى در مسجد، از او فوت شده است . هميشه پيش از اذان
صبح راه مى افتاد و چون به مسجد مى رسيد، آن قدر نمازهاى مستحبى مى خواند تا مردم
يك يك حاضر شوند ونماز جماعت برپا گردد . اما امروز، دير كرده است . شتابان از خانه
بيرون زد. كوچه ها را يكى پس از ديگرى ، پشت سر مى گذاشت .نمى داند آيا به جماعت
مى رسد يا نه ؛ اما سعى خود را مى كند و يك لحظه از شتاب و سعى خود نمى كاهد.
بالاخره به كوچه مسجد مى رسد. از دور مسجد نمايان است ؛ اما دريغا كه مردم نه در
حال داخل شدن به مسجد، كه در حال بيرون آمدن اند . دريغ و حسرت ، بر جانش چنگ مى
زنند و آب در چشمانش جمع مى شود. پيش خود مى گويد: خوشا به
حال اين مردم كه امروز، نماز صبح خود را به پيامبر (ص ) اقتدا كردند و واى بر من كه
از اين فيض بزرگ محروم شدم . يك لحظه ترديد مى كند: شايد اينان براى كارى ديگر
بيرون مى آيند!شايد هنوز نماز جماعت برقرار است !شايد پيامبر (ص ) هنوز سلام نماز
را نداده است . پيش تر مى رود. جلو مردى را كه از مسجد بيرون مى آيد، مى گيرد و مى
پرسد: آيا نماز، تمام شده است ؟ مرد نمازگزار به علامت تاءييد، سر خود را پايين مى
آورد . آهى سرد از سينه بيرون مى دهد . آه او چنان بود كه گويى همه خاندان و دارايى
اش را يكجا از دست داده است .
در ميان نمازگزارانى كه شاهد اين گفت و گو بودند، مردى قدم به پيش مى گذارد و
به او كه همچنان در حال تاءسف و تحسر بود، مى گويد: من از جمله كسانى هستم كه
نمازم را پشت سر پيامبر (ص ) اقامه كردم و بابت اين توفيق خداى را سپاس گزارم . آيا
حاضرى ثواب اين نماز را كه در اين صبح با پيامبر (ص ) گزاردم به تو دهم و در
عوض ، تو پاداش فضيلت اين آهى را كه الان كشيدى به من دهى ؟ پذيرفت و به اين
معامله تن داد؛ اما همچنان غمگين بود و نمى دانست كه بر فوت كدام ثواب ، حسرت خورد:
حسرت نمازى كه از دست داده است يا آهى كه آن را فروخت و با آن ، ثواب نماز جماعت
صبح را خريد؟
به خانه برگشت و روز را در همين انديشه گذراند. شب كه تن خويش را به بستر خواب
سپرد، در عالم رؤ يا ديد كه كسى به او مى گويد: نماز را از تو پذيرفتم و آه را از او
. (67) |
مورچه اى بر صفحه كاغذى مى رفت . از نقش ها و خطهايى كه بر آن بود،
حيرت كرد . آيا اين نقش ها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است ؟ در اين
انديشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى ديگر گذاشت . مور دانست كه اين
خط و خال از قلم است نه از كاغذ . نزد مورچگان ديگر رفت و گفت : مرا حقيقت آشكار شد .
گفتند: كدام حقيقت ؟ گفت : بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از
گردش قلم است . ما چون سر به زير داريم ، فقط صفحه مى بينيم ؛ اگر سر برداريم
و به بالا بنگريم ، قلمى روان خواهيم ديد كه مى چرخد و نقش و نگار مى آفريند .
در ميان مورچگان ، يكى خنديد . سبب را پرسيدند . گفت : اين كشف بزرگ را من نيز كرده
بودم ؛ ليك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات ، دانستم كه آن قلم نيز، اسير
دستى است كه او را مى چرخاند و به هر سوى مى گرداند . انصاف بده كه كشف من ، عظيم
تر و شگفت تر است .
همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و
رئيس فيلسوفان خواندند. چه ، تاكنون مى پنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم
يافتند كه آفريدگار نقش ها، نه كاغذ و نه قلم است ؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرى اند .
اين بار، مورى ديگر گريست . موران ، سبب گريه اش را پرسيدند . گفت : عمرى بر ما
گذشت تا دانستيم نقش را قلم مى زند نه كاغذ . اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير
است ، نه امير . ندانم كه آيا آن اميرى كه قلم را مى گرداند، به واقع امير است ، يا او
نيز اسير امير ديگرى است و اين اسيران ، كى به اميرى مى رسند كه او را امير نيست ؟
(68) |
شاه شجاع كرمانى از بزرگان اهل معرفت در قرن سوم بود . علت شهرت او به
شاه آن بود كه پدرش از اميران كرمان بود . درگذشت وى به
سال 270ه .ق اتفاق افتاد .
نقل است كه چهل سال نخفت . شبى بعد از چهل
سال بخفت . خداى جل جلاله را در خواب ديد، گفت : بار خدايا، من تو را در
بيدارى مى جستم ، در خواب يافتم . فرمود كه اى فلان !ما را در خواب به
بركت آن بيدارى ها يافتى . اگر آن بيدارى ها نبود، چنين خوابى نمى ديدى .
بعد از آن هر جا كه مى رفت ، بالشى مى نهاد و مى خفت و مى گفت : اميد است كه يك
بار ديگر، چنان خوابى ببينم . عاشق خواب شده بود و مى گفت : يك ذره از
آن خواب ، به بيدارى همه عالم ندهم . (69) |
|
(40) امر به معروف عارفانه
|
معروف بن فيروز كرخى ، مشهور به معروف كرخى ، از زاهدان و
صوفيان نامدار قرن دوم هجرى است .ولادتش در محله كرخ بغداد بود و به
دست امام هشتم ، على بن موسى الرضا(ع ) توبه كرد و به مقامات بالاى عرفانى رسيد
.به نيكوكارى و خدمت به مردم مشهور بود . وى در
سال 200 هجرى قمرى درگذشت .
نقل است كه روزى با جمعى مى رفت . جماعتى از جوانان فاسد و گنه كار را ديدند .
وقتى به لب دجله رسيدند، ياران گفتند يا شيخ دعا كن تا خداوند اين جوانان را
كه در فساد غرق اند، در دجله غرق كند و شومى آنان را از سر مردم شهر بردارد .
معروف كرخى گفت : دست هاى خود را بالا بريد تا دعا كنم و آمين گوييد .
ياران دست هاى خود را بالا بردند تا دعاى شيخ را عليه آن جوانان تبه كار، آمين گويند
. شيخ گفت : الهى !چنان كه اين جوانان را در اين جهان ، عيش و خوشى دادى ، در آن
جهان نيز در عيش و خوشى در آر.
اصحاب حيرت كردند و گفتند: يا شيخ !اين چه دعايى است كه مى كنى ؛ ما سر آن
را ندانيم . گفت : بايستيد تا بر شما آشكار شود.
چون گذر جوانان بزه كار بر شيخ افتاد، حالتى در آنان رفت . جام هاى شراب را
شكستند و هر چه از آلات گناه نزد آنان بود بر زمين نهادند . سپس بر جمله آنان گريه
غالب آمد و بر دست و پاى معروف افتادند و توبه كردند.
شيخ رو به اصحاب كرد و گفت : دعاى من در حق آنان ، مستجاب شد . اگر بر همين
توبه از دنيا روند، عيش آن جهانى آنان ، تاءمين است و تضمين . آيا اين بهتر از آن نبود
كه شما مى خواستيد؟ (70) |
سرى سقطى ، صوفى و عارف مشهور بغداد است . نود و هشت
سال عمر كرد و در سال 251 ه .ق درگذشت . در طريقت او، محبت و شوق بسيار مهم و
كارساز است . جنيد بغدادى ، عارف نامدار اسلامى و خواهر زاده او، وصيت كرده بود كه او
را در قبر سرى سقطى دفن كنند.
نقل است كه يك بار، يعقوب عليه السلام را به خواب ديد . گفت : اى پيغمبر
خدا!اين چه شور است كه از بهر يوسف در جهان انداخته اى ؟ چون تو را محبت به خدا،
كامل است ، حديث يوسف را از ياد ببر.
ندايى به درون او رسيد كه باش تا بنگرى . و
جمال يوسف (ع ) را به او نماياندند . نعره اى زد و بى هوش افتاد . سيزده شبانروز بى
عقل افتاده بود و چون به عقل باز آمد، گفتند: اين جزاى آن كس است كه عاشقان را
ملامت كند . (71) |
گفت : سى سال است كه استغفار مى كنم از گناه يك شكر گفتن . گفتند: چرا؟
گفت : روزى مرا خبر دادند كه بازار بغداد سوخت ، اما دكان تو در آن بازار، سالم ماند و
از آتش ، گزندى نديد. همان دم گفتم : الحمدلله . ناگاه به خود آمدم و
خجلت بردم ، از شرم آن كه خود را بهتر از برادرانم در بازار بغداد، شمردم و مصيبت
آنان را در نظر نگرفتم . اين الحمدلله در آن وقت ، يعنى مرا با سود و
زيان برادران دينى ام ، كارى نيست . همين كه مال من از آسيب آتش ، در امان مانده است ،
كافى است !پس بر آن شكر بى جا،
سى سال طلب مغفرت مى كنم !(72) |
ابو زكريا يحيى بن معاذ،واعظ و زاهد نامدار، در بلخ زيست و به
سال 258 ه .ق در نيشابور درگذشت . بيش تر بر مسلك اميد بود تا طريقت بيم . در
وعظ و منبر، بيانى مؤ ثر و نافذ داشت و سخنش ، بسيارى از مردم را به راه صواب
كشاند. برخى گفته اند: خداوند، دو يحيى داشت : يكى از انبيا و يكى از اوليا
.
يحيى ، برادرى داشت كه براى عبادت و اعتكاف به مكه رفته بود، از مكه نامه اى براى
يحيى نوشت ؛ بدين شرح :
برادر!من ، سه آرزو داشتم كه از آن ها، دو تا اجابت شده و يكى مانده است : نخست
اين كه از خداوند، خواسته بودم كه مرگ مرا در مكانى مقدس قرار دهد و اكنون در مكه هستم
و مى مانم تا بميرم . دوم آن كه هميشه از خدا مى خواستم كه كنيزى شايسته نصيب من كند
تا وسايل عبادت مرا فراهم سازد و به من در اين راه ، خدمت كند . اكنون به چنين كنيزى
دست يافته ام و او مرا در اين راه ، بسيار كمك و خدمت مى كنم . آرزوى سوم آن است كه پيش
از مرگ ، تو را ببينم . اميدم آن است كه به اين آرزو نيز برسم .
يحيى در پاسخ برادر، نوشت :
نوشته بودى كه آرزو دارى در بهترين مكان باشى و در همان جا، دعوت حق را لبيك
گويى . تو بهترين خلق خدا شو، در هر جا كه مى خواهى باش و هر جا كه خواهى ، مرگ
را به استقبال برو . مكان به انسان عزيز مى شود، نه انسان به مكان . نيز گفته بودى
كه تو را خادمى است كه آرزوى آن را داشتى . اگر تو را فتوت و جوانمردى بود، خادم
حق را خادم خود نمى كردى و از خدمت حق باز نمى داشتى . جوانمردان ، آرزو مى كنند كه
خادم باشند، نه آن كه ديگران خادم آنان باشند . بنده ، بايد بندگى كند، نه رئيسى .
اما آرزوى سوم تو اين بود كه مرا ببينى . اگر تو را از خداى
عزوجل خبرى بود، از من تو را ياد نمى آمد . آن جا كه تو هستى ، مقام ابراهيم است ؛ يعنى
جايى است كه پدر، پسر را به مسلخ برد تا سر ببرد؛ تو آرزوى برادر
مى كنى ؟!اگر آن جا خدا را يافتى ، من به چه كار تو مى آيم ، و اگر نيافتى ، از من
تو را چه سود؟ و السلام . (73) |
ابوحنيفه از عالمان بزرگ و نامى اهل سنت است و يكى از چهار امام آنان . در
سال 80 هجرى به دنيا آمد و هفتاد سال بعد، يعنى در
سال 150 هجرى درگذشت . وى مؤ سس مذهب حنفى ، يكى از مذاهب چهارگانه
اهل سنت در فقه است .
نوشته اند: روزى از جايى مى گذشت . كودكى را ديد كه پا در
گل فرو كرده و ايستاده است . ابو حنيفه به آن كودك گفت : مراقب باش كه در
گل فرود نيايى و نيفتى . كودك گفت : افتادن من چندان مهم نيست ، كه اگر
بيفتم ، فقط خوود را گلى و خاك آلود خواهم كرد . اما تو خود را نگه دار كه اگر پاى
تو بلغزد و بيفتى ، مسلمانان نيز بلغزند و بيفتند و گناه همه بر تو است .
ابوحنيفه از زيركى آن كودك به شگفت آمد و بگريست .(74) |
گويند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را
شناختند؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گويد . پذيرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب
دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه
خطاب به جماعت گفت : مردم !هر كس از شما كه مى داند امروز تا شب خواهد زيست و
نخواهد مرد، برخيزد! كسى برنخاست . گفت : حالا هر كس از شما كه خود را
آماده مرگ كرده است ، برخيزد! باز كسى برنخاست . گفت : شگفتا از شما
كه به ماندن اطمينان نداريد؛ اما براى رفتن نيز آماده
نيستيد! (75) |
حاتم اصم ، عارف و زاهد مشهور خراسان در قرن سوم هجرى بود . در زهد و حكمت
، سخنان دل انگيزى دارد، و مردم را به قرائت قرآن ، بسيار تشويق مى كرد . حاتم ،
خواندن قرآن و حكايت پارسايان را در تزكيه نفس بسيار مؤ ثر مى دانست .
نقل است كه چون به بغداد آمد ، خليفه را خبر كردند كه زاهد خراسان آمده است . او را طلب
كرد و چون حاتم از در درآمد، خليفه را گفت : اى زاهد! خليفه گفت : من ، زاهد
نيستم كه همه دنيا، زير فرمان من است . زاهد تويى كه به اندك قناعت مى كنى و چيزى از
دنيا براى خود جمع نكرده اى . حاتم گفت : نه ؛ زاهد تويى كه به
كمترين چيز و بى ارزش ترين متاع كه دنيا باشد، قناعت كرده اى . مگر قرآن نفرموده است
كه متاع دنيا اندك است (76) و تو بيش از اين اندك براى خود گرد
نياورده اى . نصيب من از نعمت هاى خدا، بسى بيش از آن است كه تو دارى . پس زاهد تويى
؟ (77) |
محمد بن سيرين ، مشهور به ابن سيرين فقيه ، محدث و
خوابگزار (معبر) بزرگ قرن اول و دوم هجرى است . در بصره به دنيا آمد و در همان شهر
به سال 110 ه .ق درگذشت . در تعبير خواب ، شهرت جهانى دارد و مادرش (صفيه ) كنيز
ابوبكر بود .وى با بعضى آداب صوفيان ،
مثل پشمينه پوشى مخالف بود.
ابن سيرين ، كسى را گفت : چگونه اى ؟ گفت : چگونه است
حال كسى كه 500 درهم بدهكار است ، عيالوار است و هيچ چيز ندارد؟
ابن سيرين به خانه خود رفت و 1000 درهم با خود آورد و به وى داد و گفت :
پانصد درهم به طلبكار ده و باقى را خرج خانه كن ، و لعنت بر من اگر پس از اين
حال كسى را بپرسم ! گفتند: مجبور نبودى كه قرض و خرج او را دهى .
گفت : وقتى حال كسى را بپرسى و او
حال خود بگويد و تو چاره اى براى او نينديشى ، در احوالپرسى منافق باشى .
(78) |
روزى رسول (ص ) با اصحاب نشسته بود . جوانى نيرومند، صبح زود، بر
ايشان بگذشت . يكى پرسيد: در اين وقت صبح به كجا مى روى ؟ گفت :
به دكانم در بازار . گفتند: دريغا!اگر اين صبح خيزى او در راه
خداى تعالى مى بود، نيك تر بود .
رسول (ص ) گفت : چنين مگوييد، كه اگر براى آن باشد كه خود را از خلق بى
نياز كند و يا معاش پدر و مادر خويش يا زن و فرزند را تاءمين كند، او در همين
حال ، در راه خدا گام بر مى دارد .
و عيسى (ع ) مردى را ديد، گفت : تو چه كار مى كنى ؟ گفت : عبادت
مى كنم . گفت : قوت و غذا از كجا مى خورى ؟ گفت : مرا
برادرى است كه قوت مرا فراهم مى آورد. عيسى (ع ) گفت : پس برادر تو
از تو عابدتر است . (79) |
در صحرا مى گشت . تشنگى بر جانش چنگ انداخته بود . از دور كاروانى را ديد
كه مى آيد . نزديك آنان شد. گفت : آيا شما را آبى هست كه بنوشم . گفتند: مشك هاى ما
نيز خالى شده است . با ما باش تا ساعتى ديگر به آبادى رسيم . مرد گفت در ميان
اسباب و اثاثيه شما جامى مى بينم ؛ آيا آن نيز تهى است ؟ گفتند: آن جام ، پر است ؛اما
از زهر . گفت : زهر از كجا و براى كه مى بريد؟ گفتند: در آن شهرى كه ما بدان سو مى
رويم ، حاكمى است كه دشمنانى دارد . برخى را به شمشير نتوانست كشت . از ما زهرى
خواست تا دشمنان پنهان را با آن بكشد . چه ، همه را با تيغ نمى توان از ميان برداشت
. مرد، گفت : آن را به من دهيد كه من را نيز دشمنى است كه به تيغ شمشير از پاى در نمى
آيد . اميد كه اين زهر بر آن دشمن خونى كه در درون من است ، كارگر افتد . جام را گرفت
و خواست كه بنوشد. گفتند: اگر خواهى كه بنوشى ، قطره اى تو را كفايت كند، كه اين
جام براى كشتن لشكرى است . گفت : از قضا اين دشمن كه در درون من است ، به عدد
لشكرى است . بسا مردان كه از پاى درآورده ، و بسا خون ها و آبروها كه ريخته و بسا
آدميان كه از دشمنى او به هلاكت افتاده اند . جام را از او گرفتند و گفتند:
آن دشمن كه تو مى گويى ، به اين حيلت و ضربت ، از پاى در نمى آيد .
(80) |
ابوعثمان حيرى ، از عارفان قرن سوم و ساكن حيره نيشابور بود . از او كرامات
بسيارى نقل مى كنند. در خانه اى مرفه و ثروتمند، به دنيا آمد؛ اما
دل به اسباب و آسايش دنيوى نداد و به عرفان گراييد.
نقل است كه روزى مى رفت .يكى از بام ، طشتى خاكستر بر سر او ريخت . اصحاب و
ياران ، در خشم شدند و خواستند تا آن مرد را از بام به زير آورند و زخم زنند.
ابوعثمان گفت : بايستيد!خدا را هزار بار شكر مى بايد كه بر سر ما خاكستر
ريخت ؛ كه ما سزاوار آتشيم ، و آن كس كه سزاوار آتش است ، از خاكستر روى در نكشد .
(81) |
|
(51) راهى نو براى يافتن خر
|
ابو الحسن بوشنجى ، از جوانمردان خراسان و بسيار عالم و عابد بود . مدتى
او را از شهر خود راندند و به نيشابور آمد . بوشنج يا پوشنگ ، نام منطقه اى است در
خراسان آن روز . درگذشت وى در سال 348 ه .ق .اتفاق افتاد.
نوشته اند در نيشابور، مردى ، درازگوش خود را گم كرد . هر چه گشت ، نيافت . دانست
كه خرش را ربوده اند . از مردم پرسيد كه اكنون در نيشابور، پارساترين مرد كيست ؟
همه گفتند: ابوالحسن .
جست و ابوالحسن را يافت . نزدش آمد و گفت خر من را تو برده اى . اكنون آن را
بازده .
ابو الحسن گفت : اى جوانمرد!اشتباه مى كنى . من تاكنون تو را نديده ام و خر تو را
نيز نمى دانم كجا است . مرد روستايى گفت : خير؛ تو برده اى و اگر همين
الان آن را باز ندهى ، بانگ بر مى آرم و مردم را عليه تو مى شورانم .
ابوالحسن درماند و از سر درماندگى دست برداشت و گفت : خدايا!مرا از دست اين مرد
روستايى نجات ده .
ناگاه مردى از دور پيدا شد؛ با خود خرى را مى آورد .مرد روستايى خر خويش را شناخت و
به استقبال آن رفت .
چون درازگوش خود را بازگرفت ، به ابوالحسن گفت : اى شيخ !مرا ببخشا. من از
اول مى دانستم كه تو را حاجتى به خر من نيست و تو آن را نبرده اى ؛ اما با خود گفتم كه
من به درگاه خدا، آبرويى ندارم تا دعا كنم و او اجابت فرمايد . با خود انديشيدم كه
بايد صاحب دلى را به دعا وادارم تا به بركت دعاى او، خر من پيدا شود. پس چنان كردم
تا درمانى و به دعا التجا برى . خداوند، دعاى تو را اجابت كرد و خر من پيدا شد .
(82) |
پيرهنى نو بر تن داشت . خواست كه با آن نمازى خواند . وضو بايد مى ساخت .
نخست به بيت الخلاء (83) رفت .در آن جا به اين فكر افتاد كه پيرهن نو را صدقه
دهد . همان جدا درآورد و بر در مستراح آويزان كرد . سپس يكى از همراهان خود را كه در
بيرون ايستاده بود، صدا زد . آمد و گفت :اى شيخ چه مى فرمايى ؟ از درون آواز داد كه
اين پيراهن را كه بر در انداخته ام ، بردار و ببر و به نيازمندى هديه ده . گفت :اى شيخ
!نمى توانستى كه صبر كنى تا از آن جا بيرون آيى و سپس آن را صدقه دهى !؟ گفت :
مى ترسم ، تا بيرون آيم شيطان مرا از اين نيت خير بگرداند . تا او در نيت من دست
نبرده و مرا پشيمان نكرده است ، ببر و به حاجتمندى بده . (84) |
ابو عبدالله مغربى ، از عارفان پيشين و بزرگ بوده است . در تربيت مريد،
توانا بود . توكل و رياضت ، در طريقه او اهميت فراوان داشت . وى پس از 120
سال عمر در سال 298 درگذشت .
نقل است كه او را چهار پسر بود . هر يكى را پيشه اى آموخت . يارانش بدو گفتند:
فرزندان تو، نياز به پيشه و كار ندارند كه تا زنده باشند، مريدان تو، زندگى
آنان را تاءمين مى كنند.
شيخ گفت : مباد كه چنين باشد . آنان را يك يك ، كسبى و كارى آموختم تا بعد از
وفات من ، به سبب آن كه فرزند من اند، بى جهت عزيز نباشند و نان از نام پدر
نخورند. و هرگاه نيازى افتادشان ، مهارتشان به كار آيد و نيازشان را برآرد .
(85) |
محمد بن على ترمذى ، از عالمان ربانى و دانشمندان عارف مسلك بود . در عرفان
و طريقت ، به علم بسيار اهميت مى داد؛ چنان كه او را حكيم الاولياء مى
خواندند.
در جوانى با دو تن از دوستانش ، عزم كردند كه به طلب علم روند . چاره اى جز اين
نديدند كه از شهر خود، هجرت كنند و به جايى روند كه بازار علم و درس ، در آن جا
گرم تر است .
محمد، به خانه آمد و عزم خود را به مادر خبر داد.
مادرش غمگين شد و گفت :اى جان مادر!من ضعيفم و بى كس و تو حامى من هستى ؛ اگر بروى
، من چگونه روزگار خود را بگذرانم . مرا به كه مى سپارى ؟ آيا روا مى دارى كه مادرت
تنها و عاجز بماند و تو دانشمند شوى ؟
از اين سخن مادر، دردى به دل او فرود آمد . ترك سفر كرد و آن دو رفيق ، به طلب علم از
شهر بيرون رفتند.
مدتىمحمد همچنان حسرت مى خورد و آه مى كشيد .روزى در گورستان شهر
نشسته بود و زار مى گريست و مى گفت : من اين جا بى كار و
جاهل ماندم و دوستان من به طلب علم رفتند . وقتى باز آيند، آنان عالم اند و من هنوز
جاهل . ناگاه پيرى نورانى بيامد و گفت : اى پسر!چرا گريانى ؟
محمد، حال خود را باز گفت . پير گفت : خواهى كه تو را هر روز درسى گويم تا
به زودى از ايشان در گذرى و عالم تر از دوستانت شوى ؟ گفت : آرى ،
مى خواهم . پس هر روز، درسى مى گفت تا سه
سال گذشت . بعد از آن معلوم شد كه آن پير نورانى ، خضر (ع ) بود و اين نعمت و
توفيق ، به بركت رضا و دعاى مادر يافته است . (86) |
روزى شيخ ابوسعيد با جمعى از دوستان و ياران خود به در آسيابى (87)
رسيدند .
شيخ اسب خود را بازداشت و ساعتى توقف كرد.
پس خطاب به ياران گفت : همراهان !مانند اين آسياب باشيد كه درشت (گندم ) مى
ستاند و نرم (آرد) باز مى دهد (88) و گرد خود طواف مى كند تا آنچه سزاوار نيست ، از
خود براند . (89) |
|
(56) پيش بينى وضع آب و هوا
|
همه جا صحبت از پيش بينى منجمان (90) بود كه
امسال هوا چگونه خواهد بود و كشت و زرع به چسان و باغ ها چه اندازه ميوه خواهند داد و راه
ها آيا امن هستند يا نه ...
شيخ ابوسعيد روزى بر منبر رفت و گفت : سخن منجمان را شنيديد و درباره
سال آينده ، چنين و چنان گفتيد . اكنون بشنويد تا من اوضاع
سال آينده را برايتان پيش بينى كنم و يقين بدانيد كه پيش بينى من درست تر از همه
باشد و هيچ خطا نكنم . مردم ، يك صدا گفتند كه بگو .
گفت : سال آينده چنان خواهد بود كه خدا مى خواهد؛ چنان كه
پارسال آنسان بود كه خدا مى خواست و هر سال همان گونه است كه او مى خواهد؛ نه كم
و نه بيش . و صلى الله على محمد و آله اجمعين . اين را گفت و از منبر فرود آمد .
(91) |
|
(57) هر كه آن جا نشيند كه خواهد ...
|
روزى زنبورى به مورى رسيد . او را ديد كه دانه گندم به خانه مى برد
مردمان پاى بر او مى نهادند و او جراحت مى رساندند.
زنبور، آن مور را گفت كه اين چه سختى و مشقت است كه تو براى دانه اى بر خود
تحميل مى كنى ؟ براى دانه اى كوچك و بى ارزش ، چندين خوارى و دشوارى مى كشى .
بيا تا ببينى كه من چگونه آسان مى خورم بى اين كه مشقتى كشم و رنجى برم . پس مور
را به دكان قصابى برد . گوشت ها آويخته بودند . زنبور از هوا درآمد و بر تكه اى
گوشت نشست و سير خورد و پاره اى نيز برگرفت تا ببرد. ناگهان قصاب سر رسيد
و كاردى بر گوشت زد و زنبور را كه بر آن جا نشسته بود، به دو نيم كرد و بينداخت .
زنبور بر زمين افتاد . آن مور بر سر زنبور آمد و پايش را گرفت و مى كشيد و مى گفت :
هر كه آن جا نشيند كه خواهد، چنانش كشند كه نخواهد. (92) |
خواجه مظفر از عالمان خراسان بود و اعتقادى به شيخ ابوسعيد نداشت . روزى در
جمعى گفت : كار ما با شيخ ابوسعيد آن چنان است كه پيمانه با ارزن . يك دانه ،
شيخ ابوسعيد باشد و باقى منم . (93) مريدى از مريدان شيخ آن جا حاضر
بود . چون سخن خواجه مظفر را شنيد، برخاست و پيش شيخ آمد و آنچه از خواجه مظفر
شنيده بود، باز گفت .
شيخ گفت برو و با خواجه مظفر بگوى كه آن يك دانه هم تويى ، ما هيچ چيز نيستيم .
(94) |
|
(59) دنيا، چندان هم بد نيست
|
آورده اند كه مدتى شيخ ابوسعيد و يارانش ، سخت فقير شدند و وام بسيار بر
گردن داشتند . شيخ به اصحاب گفت : آماده شويد كه به نيشابور رويم تا در آن جا
ابوالفضل فراتى ، وام ما را بگزارد . چون خبر به
ابوالفضل رسيد، به استقبال شيخ و يارانش شتافت و سه روز تمام در خانه خود، از
آنان پذيرايى كرد . روز چهارم ، پيش از آن كه ابوسعيد، چيزى بگويد يا اشاره اى كند،
پانصد دينار به وى داد تا قرض خود بدهد. دويست دينار ديگر نيز افزود تا در راه ،
زاد و توشه داشته باشند.
ابوسعيد به ابوالفضل فراتى گفت : تو را چه دعايى كنم ؟ گفت : خود دانى . شيخ
گفت : خواهى كه از خدا بخواهم كه دنيا را از تو بگيرد تا بدان
مشغول نشوى ؟ فراتى گفت : نه يا شيخ ؛ زيرا اگر من را
مال نبود، تو بدين جا نمى آمدى و نمى آسودى و وام خود نمى گزاردى . شيخ گفت :
خدايا!او را به دنيا باز مگذار و دنيا را زاد راه او گردان نه
وبال او . (95) |
حذيفه عدوى از اصحاب رسول الله (ص ) گويد كه در جنگ تبوك ، گروه
بسيارى از مسلمانان شهيد شدند . من آب برگرفتم و پسر عموى خويش را مى جستم . وى
را در حالى يافتم كه جز نفسى براى او باقى نمانده بود. گفتم : آب خواهى ؟ گفت :
خواهم . در همان حال يكى ديگر گفت : آه از تشنگى . پسرعمويم به او اشارت كرد؛ يعنى
آب را نزد او ببر . آن جا بردم . هنوز آب را به لب هاى او نرسانده بودم كه آهى ديگر
شنيدم . صداى هشام بن عاص بود. او نيز در
حال جان دادن بود . آب را به لب هاى هشام نزديك كردم ؛ همان دم مرد و از آب نتوانست كه
نوشد . بازگشتم تا آب را به دومى دهم . او را نيز مرده يافتم . به سوى پسرعمويم
شتافتم ؛ او نيز جان به حق تسليم كرده بود . در حيرت شدم از اين همه ايثار و كرامت كه
آنان را بود. (96) |
يحيى پسر زكرياى نبى (ع ) ابليس را ديد، گفت : كيست كه وى را دشمن
تر دارى ، و كيست كه وى را دوست تر مى دارى ؟ ابليس گفت : پارساى
بخيل را دوست تر دارم ، كه او جان همى كند و طاعت همى كند، اما
بخل وى آن همه باطل گرداند . و فاسق بخشنده را دشمن تر دارم كه او خوش همى خورد و
خوش زندگى كند، و همى ترسم كه خداى تعالى بر وى به سبب سخاوتش ، رحمت
كند . و وى را توبه دهد. (97)
و يك روز على (ع ) بگريست .
گفتند: چرا گريستى ؟
گفت : هفت روز است كه هيچ مهمان ، به خود نديده ام . (98) |
انس بن مالك كه از اصحاب رسول
الله (ص ) است ، گويد:
رسول (ص ) را شترى بود كه آن را غضبا مى گفتند . از همه شتران تندتر
و تيزتر مى دويد و در همه مسابقه ها، از همه شتران ، پيش مى افتاد . روزى ، عربى
بيامد و شتر خويش را با عضبا در يك راه ، دوانيد. شتر اعرابى ، پيش افتاد و مسابقه را
برد . مسلمانان ، اندوهگين شدند. رسول (ص ) فرمود: اندوه مداريد!حق است بر
خداى تعالى كه هيچ چيز را در دنيا بالا نبرد، مگر آن كه روزى وى را به زير
آورد. (99)
|
گهى پشت زين و گهى زين به پشت (100) |
|
گذشت و در بنى اسرائيل ، قحطى افتاد . مردم چاره اى نديدند جز آن كه به خداى رو
آورند و باران از او خواهند . چندين بار نماز باران خواندند و از خدا باران خواستند؛ اما
هيچ ابرى در آسمان پديدار نشد . موسى (ع ) علت را از خداوند پرسيد . وحى آمد كه اى
موسى !در ميان شما، سخن چينى است كه دعاى شما را
باطل مى كند و تا او در ميان شما است ، دعايتان را اجابت نكنم .
موسى (ع ) گفت : بار خدايا!او را به ما بشناسان تا از ميان خويش ، بيرون افكنيم . باز
وحى آمد:اى موسى !من دشمن سخن چينى هستم ، آن گاه خود سخن چينى كنم و عيب كس را با
تو بگويم !؟ موسى گفت : پس تكليف چيست ؟ وحى آمد كه همه توبه كنند و نمام
(101) نباشند . چون همه از سخن چينى توبه كردند، خداوند باران فرستاد . (102)
|
نعيمان انصارى ، مزاح بسيار مى كرد . وى را عادت بود كه هرگاه در مدينه ميوه
تازه اى مى آوردند، آن را گرفته ، نزد رسول الله مى آورد و مى گفت : اين هديه
است . آن گاه چون فروشنده ، بهاى ميوه اش را مى خواست ، او را نزد
رسول الله مى آورد و مى گفت : ايشان ، ميوه تو را خوردند . بها از ايشان طلب كن .
رسول (ص ) مى خنديد و بهاى ميوه مى داد . پس به وى مى فرمود: اگر بهاى ميوه
نمى دهى ، چرا مى آورى ؟
مى گفت : درهم و دينار ندارم ؛ اما نمى خواهم ميوه نوبر را كسى پيش از تو خورد .
(103) |
اويس قرنى از كوچه اى مى گذشت و كودكان بر او سنگ مى انداختند . مى گفت :
بارى اگر سنگ مى اندازيد، سنگ هاى خرد اندازيد تا پاى من شكسته نشود كه بر
پاى ناسالم نماز نمى توانم خواند.
كسى ، جوانمردى را دشنام مى داد و با او مى رفت . جوانمرد، خاموش بود . چون به نزديك
قبيله خويش رسيد، بايستاد و آن مرد دشنام گوى را گفت : اگر باز دشنامى مانده
است ، همين جا بگو كه اگر قوم من بشنوند، تو را مى رنجانند .
ابراهيم ادهم را كسى زد و سر او شكست . ابراهيم ، او را دعا گفت . او را گفتند: كسى را دعا
مى گويى كه از او به تو جراحت رسيده است !؟ گفت : از ضربت و ظلم او به من ثواب
مى رسد و چون نصيب من از او خير است ، نخواستم بهره او از من جز نيكى باشد؛ پس
دعايش گفتم .(104) |
از على بن الحسين (ع ) روايت كرده اند كه غلامش را دوبار آواز داد، اما غلام پاسخ
نگفت و حاضر نشد . سوم بار ندا داد و غلام حاضر شد . فرمود: نشنيدى ؟
گفت : شنيدم .
گفت : چرا جواب ندادى ؟ گفت : از خوى و خلق نيكوى تو ايمن بودم
و نيك مى دانستم كه تو مرا نمى رنجانى .
فرمود: شكر خداى را كه بنده من از من ايمن است .
و غلامى ديگر بود وى را؛ روزى پاى گوسفندى را بشكست .
گفت : چرا كردى ؟ گفت : عمدا كردم تا تو را به خشم آورم .
گفت : پس من اكنون كسى را به خشم مى آورم كه اين (خشمگين كردن ديگران ) را به
تو آموخت . يعنى ابليس را . پس غلام را آزاد كرد در راه خدا . (105) |
|
(67) شير آن است كه خود را بشكند
|
يكى را در پيش رسول (ص ) مى گفتند كه وى بسيار نيرومند است
.
گفت : چرا؟
گفتند: با هر كه كشتى گيرد، وى را بيفكند و بر همه كس غالب آيد .
رسول (ص ) گفت : قوى و مردانه آن كس است كه بر خشم خود غالب آيد، نه آن كه كسى
را بر زمين بيفكند . (106)
سهل دان شيرى كه صف ها بشكند
|
شير آن است كه خود را بشكند (107)
|
عبدالله بن مسعود مى گويد: روزى پيامبر (ص ) مالى را قسمت مى كرد . يكى گفت :اى
محمد!به انصاف ، قسمت نكردى . رسول (ص ) خشمگين شد و رويش سرخ گشت ؛ اما بيش
از اين نگفت كه خداى رحمت كند برادرم موسى را كه وى را بيش از اين رنجاندند و او
بر همه ، صبر كرد . (108) |
|
(68) خوشا به حال هيچ كاره ها
|
عمر، يك روز خواست كه بر جنازه اى نماز كند . مردى پا پيش نهاد و نماز ميت را
او خواند . آن گاه چون دفن كردند، دست بر گور وى نهاد و گفت : خوشا بر تو
كه نه امير بودى و نه وزير و نه سردار و نه خزانه دار و نه بزرگ قوم . آن
گاه از چشم ها ناپديد شد و كسى او را نديد .
عمر فرمان داد كه او را بيابند و نزدش آوردند . هر چه گشتند، نيافتند. گفت :
شايد كه آن مرد، خضر بوده است . (109) |
يك روز، مردى نزد عمر، خليفه دوم ، آمد، در حالى كه كودكى در
بغل داشت . عمر گفت : سبحان الله !هرگز كس نديدم كه به كسى ماند، چنين كه اين
كودك به تو ماند . مرد گفت :اى خليفه !اين كودك را عجايب بسيار است . روزى
به سفر مى رفتم و مادر اين كودك آبستن بود . گفت : مرا با چنين حالى ، تنها مى گذارى
و مى روى ؟!گفتم : به خداى سپردم آنچه در شكم دارى . چون از سفر باز آمدم ، مادر وى
مرده بود.
يك شب با دوستان خود سخن مى گفتيم كه آتشى از دور ديدم ؛ گفتم : اين چيست ؟ گفتند:
اين آتش از گور زن تو است . چندين شب ، همين واقعه شگفت را مى ديدم .گفتم : آن زن ،
نماز مى خواند و روز مى گرفت ؛ اين چه حال است ؟ بر سر گور رفتم و باز كردم تا
ببينم كه حال چيست . چراغى ديدم نهاده و اين كودك بازى مى كرد. آوازى شنيدم كه مرا مى
گفت : اين را به ما سپردى و اكنون بگير؛ اگر مادرش را نيز مى سپردى ، اينك باز مى
گرفتى . (110) |
يكى عيالوار بود و سخت در رنج . چاره درد خود را در آن ديد كه نزد صاحب دلى
رود و از او خواهد كه وى را دعا گويد تا به بركت دعاى او، در زندگانى اش گشايش
آيد.
نزد بشر حافى رفت و گفت :اى بشر!تو مرد خدايى ، مرا دعايى كن كه مردى عيالوارم و
هيچ چيز در بساط ندارم .
بشر گفت : اى مرد!آن هنگام كه زن و فرزندان تو از تو نان خواهند و آب خواهند و
لباس خواهند و تو از برآوردن حاجات آنان درماندى ، در آن
حال تو مرا دعا كن كه دعاى تو در آن وقت از دعاى من
فاضل تر و به اجابت نزديك تر است . مگر نه آن كه در آن
حال ، كشتى دل خويش در درياى درد و اندوه ، در تلاطم مى بينى و هيچ
ساحل نجات پيش رو نمى بينى ؟ هر كه در اين
حال باشد، دعايش به اجابت سزاوارتر است . (111) |
در اخبار آمده است كه يكى از دانشمندان و علماى مذهبى قوم بنى
اسرائيل ، مردمان را از رحمت خداى تعالى نوميد مى كرد و كار را بر ايشان سخت مى
گرفت . هر كه نزد او مى رفت تا راهى براى توبه بيابد، او همه راه ها را به روى او
مى بست و به وى مى گفت : فقط عذاب را آماده باش . مرد دانشمند مرد . او را در خواب
ديدند. گفتند: چگونه اى و خدايت را چگونه يافتى ؟
گفت : هر روز صدايى به من مى گويد: تو را از رحمت خود نوميد و محروم مى كنم ، آنسان
كه در دنيا، بندگانم را از من نااميد كردى . (112)
|
سوى تاريكى مرو، خورشيدهاست (113) |
|
بيابانگردى ، رسول (ص ) را گفت : يا
رسول الله !حساب خلق كه كند فردا؟ گفت : حق تعالى . گفت :
اين حساب ، خود كند يا به ديگران واگذارد و آنان از بنده حساب كشند؟
رسول (ص ) گفت : خود كند . اعرابى (114) بخنديد .
رسول (ص ) گفت : بخنديدى اى اعرابى ! گفت : آرى ، كه كريم
چون دست يابد عفو كند، و چون حساب كشد، سخت نگيرد.
رسول (ص ) گفت : راست گفتى ، كه هيچ كريم نيست از خداى تعالى كريم تر
. پس گفت : اين اعرابى ، فقيه (115)است . (116)
تو مگو ما را بدان شه بار نيست
|
|
با كريمان ، كارها دشوار نيست (117) |
|
خداى تعالى وحى فرستاد به داود (ع ) كه مرا در
دل بندگانم ، دوست گردان . گفت : چگونه دوست گردانم ؟ گفت :
فضل و نعمت من به ياد ايشان آر كه از من جز نيكويى نديده اند .
و وحى فرستاد به يعقوب كه دانى چرا يوسف را چندين
سال از تو جدا كردم ؟ گفت : نمى دانم . وحى آمد: از آن كه گفتى
ترسم كه گرگ ، وى را بخورد اى يعقوب !چرا از گرگ ترسيدى و به
من اميد نداشتى ، و از غفلت برادران وى بينديشيدى و از حفظ من نينديشيدى .
و يكى از پيامبران به قوم خود گفت : اگر شما آنچه من مى دانم ، بدانيد، بسيار
بگوييد و اندك بخنديد و به صحرا شويد و دست بر سينه زنيد و زارى كنيد .
پس جبرئيل بيامد و گفت : خداى تعالى مى گويد: چرا بندگان مرا نوميد مى كنى
از رحمت من ؟ پس آن پيغامبر، بيرون آمد و مردم را اميدهاى نيكو داد از
فضل خداى تعالى .(118) |
سليمان نبى (ع ) را فرزندى بود نيك سيرت و با
جمال . در كودكى درگذشت و پدر را در ماتم خود گذاشت . سليمان سخت رنجور شد و
مدتى در غم او مى سوخت .
روزى دو مرد نزد او آمدند و گفتند:اى پيامبر خدا!ميان ما نزاعى افتاده است . خواهيم كه حكم
كنى و ظالم را كيفر دهى و مظلوم را غرامت بستانى . سليمان گفت : نزاع خود بگوييد .
يكى گفت : من در زمين تخم افكندم تا برويد و برگ و بار دهد. اين مرد بيامد و
پاى بر آن گذاشت و تخم را تباه كرد. آن ديگر گفت : وى ، بذر در
شاهراه افكنده بود و چون از چپ و راست ، راه نبود، من پا بر آن نهادم و گذشتم .
سليمان گفت : تو اين قدر نمى دانى كه تخم در شاهراه نمى افكنند كه از
روندگان خالى نيست . همان دم مرد به سليمان گفت : تو نيز اين قدر نمى
دانى كه آدمى بر شاهراه مرگ است و چندان نگذرد كه مرگ بر او پاى خواهد نهاد، كه به
مرگ پسر جامه ماتم پوشيده اى ؟ سليمان دانست كه آن دو مرد، فرشتگان خدايند
كه به تعليم و تربيت او آمده اند . پس توبه كرد و استغفار گفت . (119) |
يكى از پيغمبران گفت :
بار خدايا!نعمت بر كافران مى ريزى و بلا بر مؤ منان مى گمارى ؛ اين را سبب
چيست ؟
گفت : بندگان را خوب يا بد بلا و نعمت ، همه از من آيد . مؤ منان را بلا فرستم
تا به وقت مرگ ، پاك و بى گناه مرا بينندن و نزد من آيند . چون بلايى بر كسى مى
گمارم ، گناهان وى را به بلاهاى اين جهان ، كفاره دهم و بپوشانم . و كافر را نعمت ها
دهم تا نيكى هاى او را در اين دنيا، پاداش داده باشم كه تا چون نزد من آيد و مرا بيند،
بر من هيچ حقى نداشته باشد و من در گرو نيكوهاى او نباشم .
پيغامبر گفت : اگر چنين است ، بهتر آن كه همان سان باشد كه تاكنون بوده است
. (120) |
يكى با بشر حافى مشورت مى كرد كه دو هزار درهم دارم و خواهم كه به
حج روم راءى تو در اين چيست ؟ بشر گفت : حج مى روى كه در و دشت و
بيابان و شهر و ديار تماشا كنى يا رضاى خدا تعالى به كف آرى ؟ گفت :
رضاى حق تعالى را مى جويم . بشر گفت : اگر اين حج بر تو
واجب نيست ، (121) اين درهم ها را به وامداران و يتيمان و عيالواران ده تا از آن به
مسلمانان راحت رسانى و آسايش آنان فراهم آورى . گفت : نتوانم
بشر پرسيد: چرا؟
گفت : از آن كه به حج ، رغبت بيش ترى در خويش مى بينم . بشر گفت :
پس عيان شد كه اين درهم ها نه از راه درست به دست آورده اى كه در راه درست خرج
كنى . مالى كه نه از راه صواب ، فراهم آيد، در راه صواب به كار نايد.
(122) |
بشر بن منصور، يك روز نماز مى گزارد . كسى كنار او نشسته بود و نماز وى
را مى نگريست . پيش خود، بشر را تحسين مى كرد و حسرت مى خورد . از درازى سجده ها و
حالت او در نماز تعجب مى كرد و در دل ، به او آفرين مى گفت .
بشر نماز خود را پايان داد و همان دم ، رو به مردى كه در گوشه نشسته بود و او را مى
نگريست ، كرد و گفت : اى جوانمرد!تعجب مكن . كسى را مى شناسم كه چون به نماز
مى ايستاد، فرشتگان صف در صف مى ايستادند و به او اقتدا مى كردند. اكنون در چنان
حالى است كه دوزخيان نيز از او ننگ دارند. مرد گفت : او كيست ؟
گفت : ابليس . (123)
بزرگى گفت : اگر همه شب بخوابيد و بامداد در
دل بيم داشته باشيد، بهتر از آن است كه همه شب تا صبح عبادت كنيد و بامداد، گرفتار
عجب و كبر باشيد . اول گناه كه پديد آمد، كبر بود كه از شيطان سر زد .
(124) |
|
(78) قيمت چشم و گوش و دست و پا ...
|
يكى ، در پيش بزرگى از فقر خود شكايت مى كرد و سخت مى ناليد . گفت :
خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى ؟ گفت : البته كه نه . دو
چشم خود را با همه دنيا عوض نمى كنم .
گفت : عقلت را با ده هزار درهم ، معاوضه مى كنى ؟
گفت : نه .
گفت : گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت : هرگز .
گفت : پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است . باز شكايت دارى
و گله مى كنى ؟!بلكه تو حاضر نخواهى بود كه
حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش تر و خوش بخت تر از
بسيارى از انسان هاى اطراف خود مى بينى . پس آنچه تو را داده اند، بسى بيش تر از آن
است كه ديگران را داده اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده ، خواهان نعمت بيش
ترى هستى !(125) |
روايت كرده اند كه در يكى از جنگ هاى پيامبر (ص ) با مشركان ، كودكى اسير
شد . او را در جايى نگه داشتند تا تكليف اسرا روشن شود. آن جا كه اسيران را نگه
داشته بودند، بسيار گرم بود و آفتاب داغى بر سرها مى تابيد. زنى را از خيمه ، چشم
بر آن كودك افتاد؛ شتابان دويد و اهل آن خيمه از پس وى مى دويدند، تا كودك را در
آغوش گرفت و به سينه خود چسباند و خود را خم كرد تا از قامتش ، سايبانى براى
كودك بسازد . زن مى گريست و كودك را مى نواخت و مى گفت : اين كودك ، پسر من
است .
مردمان چون اين ماجرا بديدند، بگريستند و دست از همه كار بداشتند . شفقت شگفت آن مادر،
همه را به اعجاب آورده بود . پس رسول (ص ) آن جا فرا رسيد و قصه با وى گفتند . او
شاد شد از مهربانى و گريستن مسلمانان و گفت : عجب آمد شما را از شفقت و رحمت اين
زن بر پسر؟ گفتند: آرى يا رسول الله ! گفت : خداى
تعالى بر همگان رحيم تر است كه اين زن بر پسر خويش . پس مسلمانان از آن
جا پراكنده شدند، در حالى كه هرگز چنين شاد نبودند. (126) |
على بن الحسين (ع ) چون طهارت مى كرد و وضو مى ساخت ، روى وى زرد مى شد .
مى گفتند: اى پسر رسول خدا!اين زردى از چيست ؟ مى گفت : آيا نمى
دانيد كه پيش كه خواهم ايستاد . (127)
و چون زليخا، يوسف (ع ) را به خويشتن دعوت كرد، پيش تر برخاست و آن بت كه وى را
مى پرستيد، روى پوشانيد. يوسف گفت : تو از سنگى شرم مى دارى ، من از
آفريدگار هفت آسمان و زمين شرم ندارم كه مى بيند و مى شنود؟
و رسول (ص ) گفت : خداى را چنان پرست كه گويى تو وى را پيش رو مى بينى ،
و اگر اين نتوانى ، بارى به حقيقت بدان كه وى تو را مى بيند؛ چنان كه خود فرموده
است : ان الله كان عليكم رقيبا؛ (128) همانا خدا شما را مراقب است و مى
نگرد. (129) |
قحطى ، همه جا را گرفته بود . قرصى نان يافت نمى شد . در آن
حال ، مردى از بنى اسرائيل به كوهى از ريگ در بيابان رسيد . پيش خود انديشيد كه
كاشكى اين كوه ريگ ، كوه گندم بود و من آن را پيش قومم مى بردم و آنان را از رنج
گرسنگى مى رهاندم .
به شهر بازگشت . پيامبر آن روزگار نزدش آمد و گفت : در بيرون شهر چه ديدى و چه
خواستى ؟ گفت : كوهى ديدم كه از سنگ هاى خرد (ريگ ) انباشته بود. در دلم گذشت كه
اگر اين همه ، گندم مى بود، همه را صدقه مى دادم و قحطى را بر مى انداختم . پيامبر
قوم گفت : بر تو بشارت باد كه ساعتى پيش ، فرشته وحى بر من
نازل شد و گفت كه خداى تعالى صدقه تو پذيرفت و تو را چندان ثواب داد كه
اگر تو آن همه گندم مى داشتى و به صدقه مى دادى ، ثواب مى داد .
(130) |
عيسى (ع ) بر مردى گذشت كه به چندين بيمارى مبتلا بود: نه چشمى داشت كه
ببيند و نه پايى كه راه رود؛ جذام بر سر و روى او زده بود و پوستش ، پيسى داشت .
به گوشه اى افتاده بود و مى گفت : شكر آن خداى را كه مرا عافيت داد و در سلامت
نهاد!
عيسى (ع ) بدو گفت : اى مرد!چه مانده است از بلا كه تو را از آن عافيت باشد؟
گفت : عافيت و سلامت من بيش تر است از كسى كه در قلب وى ، معرفت به حق نيست
.
عيسى (ع ) گفت : راست گفتى . پس دست به وى ماليد و درست و بينا و
راست اندام شد . مدت ها زيست و همه عمر را به عبادت خداى تعالى گذراند .
(131) |
عيسى (ع ) به قومى بگذشت . آنان را نزار و ضعيف ديد . گفت : شما را چه
رسيده است كه چنين آشفته ايد؟ گفتند: از بيم عذاب خداى تعالى
بگداختيم . گفت : حق است بر خداى تعالى كه شما را از عذاب خود ايمن
كند. و به قومى ديگر بگذشت نزارتر و ضعيف تر .
گفت : شما را چه رسيده است ؟ گفتند: آرزوى بهشت ما را بگداخت
. گفت : حق است بر خداى تعالى كه شما را به آرزوى خويش
رساند. و به قومى ديگر بگذشت از اين هر دو قوم ، ضعيف تر و نزارتر و روى
ايشان از نور مى تافت . گفت : شما را چه رسيده است ؟ گفتند: ما را
دوستى خداى تعالى بگداخت . با ايشان نشست و گفت : شماييد مقربان .
خداوند مرا به همنشينى با شما فرمان داده است . (132) |
گويند: روزى افلاطون نشسته بود . مردى نزد او آمد و نشست و از هر در سخنى
مى گفت . در ميانه سخن گفت :اى حكيم !امروز فلان مرد را ديدم كه تو را دعا و ثنا مى
گفت و مى گفت : افلاطون ، مردى بزرگوار است كه هرگز چون او نبوده است و
نباشد. خواستم كه ثناى او به تو برسانم .
افلاطون چون اين سخن بشنيد، سر فرو برد و بگريست و سخت
دل تنگ شد . آن مرد گفت :اى حكيم !از من چه رنج آمد تو را كه چنين
دل تنگ شدى ؟ افلاطون گفت : از تو مرا رنجى نرسيد و لكن مرا مصيبتى از اين
بتر (133) چه خواهد بود كه جاهلى مرا بستايد و كار من ، او را پسنديده آيد؟ ندانم كه
كدام كار جاهلانه كردم كه به طبع او سازگار بود كه او را خوش آمد و مرا بدان كار
ستود؟!تا توبه كنم از آن كار. اين غم مرا از آن است كه مگر من هنوز جاهلم ، كه ستوده
جاهلان ، جاهلان باشند. (134) |
دو همشهرى به سفر مى رفتند . يكى هيچ نداشت و ديگرى پنج دينار با خود
آورده بود . آن كه هيچ با خود نداشت ، هر جا كه مى رسيد، مى نشست و مى خفت و مى آسود و
هيچ بيم نداشت . آن ديگر، پيوسته مى هراسيد و يك دم از همشهرى خود جدا نمى شد.
در راه بر سر چاهى رسيدند .جايى ترسناك بود و
محل حيوانات درنده و دزدان . صاحب دينارها، نمى آسود و آهسته با خود مى گفت : چكنم
چكنم ؟ از قضا، صداى او به گوش همراهش كه آسوده بود، رسيد . وى را گفت
:اى رفيق !دينارهاى خود را دمى به من ده تا بنگرم . دينارها به دست او داد . دينارها را
گرفت و همان دم در چاه انداخت و گفت : اكنون آسوده باش و ايمن بخسب و بيم به
دل راه مده . صاحب دينارها، نخست بر آشفت و خواست كه رفيق راه را عتاب كند و
غرامت بخواهد؛ اما چون به خود آمد، آرامشى در خود ديد كه بسى ارزنده تر از آن دينارها
بود . پس سنگى به زير سر گذاشت و آسوده بخسبيد.(135) |
|
(86) شنيدن كى بود مانند ديدن
|
يك روز، شيخ ابوسعيد ابوالخير در نيشابور، مجلس مى گفت .(136) خواجه
بوعلى سينا، (137) از خانقاه (138) شيخ در آمد و ايشان هر دو پيش از اين يكديگر
را نديده بودند؛ اگر چه ميان ايشان مكاتبه (نامه نگارى ) رفته بود. چون بوعلى از در
درآمد، ابوسعيد روى به وى كرد و گفت حكمت دانى آمد.
خواجه بوعلى در آمد و بنشست . شيخ به سر سخن خود رفت و مجلس تمام كرد و به
خانه خود رفت . بوعلى سينا با شيخ در خانه شد و در خانه فراز كردند (139) و با
يكديگر سه شبانه روز به خلوت سخن گفتند كه كس ندانست و هيچ كس نيز نزد ايشان
در نيامد مگر كسى كه اجازت دادند، و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند.
بعد از سه شبانه روز، خواجه بوعلى سينا برفت .
شاگردان او سؤ ال كردند كه شيخ ابوسعيد را چگونه يافتى ؟ گفت هر چه من مى
دانم ، او مى بيند.
و مريدان از شيخ سؤ ال كردند كه اى شيخ ، خواجه بوعلى سينا را چگونه يافتى ؟ گفت
: هر چه ما مى بينيم ، او مى داند . (140)
و البته كه بسيار فرق است ميان ديدن و دانستن . (141) |
ذوالنون مصرى ، از نخستين عارفان اسلامى است .
متوكل ، خليفه عباسى ، او را به جرم كفر و بى دينى ، در زندان كرد؛ اما پس مدتى ،
تحت تاءثير سخنان او قرار گرفت و وى را آزاد كرد . ذوالنون در
سال 245 هجرى قمرى وفات يافت .
ذوالنون مصرى را به جرم جنون و ديوانگى به ديوانه خانه بردند و در
آن جا، وى را حبس كردند . روزى دوستان و مريدانش به ديدار او رفتند . ذوالنون گفت :
شما كيستيد؟ گفتند: ما دوستداران توييم . ذوالنون ، به صداى بلند، آنان را ناسزا گفت
و هر چه در اطراف خود يافت ، به سوى آنان ، پرتاب كرد . مريدان همه گريختند و
كسى بر جاى نماند . ذوالنون ، خنديد و سر خود را به نشانه تاءسف ، جنباند و گفت :
شرم بادتان !شما دوستداران من نيستيد . اگر دوستان من بوديد، بر جفاى من صبر مى
كرديد و اين چنين از من نمى گريختيد . دوست ، بلاى دوست را به جان مى خرد و از او نمى
گريزد.(142) |
مردى روستايى ، گاو خود را در آخور بست و به سراى خود رفت . شيرى آمد،
گاو را خورد و در جاى او نشست . مدتى گذشت . مرد روستايى به آخور آمد تا گاو را آب
و علف دهد . آخور چنان تاريك بود كه روستايى ندانست كه در جاى گاو، شيرى درنده
نشسته است . بر سر شير آمد و دست بر پشت او مى كشيد و مى نواخت .
شير در زير نوازش هاى دست روستايى ، به خنده افتاد و پيش خود گفت : راست است كه
مى گويند آدميان ، دوست مى رانند و دشمن مى نوازند . اگر مى دانست كه چه كسى را مى
نوازد، زهره اش پاره مى شد و جان مى داد.
آرى ، آدمى گاه آرزوى چيزى يا كسى را مى كند كه اگر حقيقت آن چيز يا كس را مى دانست و
مى شناخت ، مى گريخت ، و چون دشمن خويش را نمى شناسد، گاه عمر خود را در خدمت او
صرف مى كند، و در همه عمر عاشق او است !(143) |
خواجه اى غلامش را ميوه اى داد . غلام ميوه را گرفت و با رغبت تمام مى خورد.
خواجه ، خوردن غلام را مى ديد و پيش خود گفت : كاشكى نيمه اى از آن ميوه را خود
مى خوردم . بدين رغبت و خوشى كه غلام ، ميوه را مى خورد، بايد كه شيرين و مرغوب
باشد . پس به غلام گفت : يك نيمه از آن به من ده كه بس خوش مى خورى.
غلام نيمه اى از آن ميوه را به خواجه داد؛ اما چون خواجه قدرى از آن ميوه خورد، آن را بسيار
تلخ يافت . روى در هم كشيد و غلام را عتاب كرد كه چنين ميوه اى را بدين تلخى ، چون
خوش مى خورى . غلام گفت : اى خواجه !بس ميوه شيرين كه از دست تو گرفته ام و
خورده ام . اكنون كه ميوه اى تلخ از دست تو به من رسيده است ، چگونه روى در هم كشم و
باز پس دهم كه شرط جوانمردى و بندگى اين نيست . صبر بر اين تلخى اندك ، سپاس
شيرينى هاى بسيارى است كه از تو ديده ام و خواهم ديد. (144) |