|
| (11) درگاه خالى |
حكايت زير را عطار در كتاب خود آورده است : نقل است كه بايزيد را پرسيدند كه اين درجه به چه يافتى و بدين مقام از چه راه رسيدى ؟ گفت : شبى در كودكى ، از بسطام بيرون آمدم . ماهتاب مى تافت و جهان آرميده بود. به قدرت خدا، جايگاهى را ديدم هژده هزار عالم در جنب آن ، ذره اى مى نمود . سوزى در من افتاد و حالتى عظيم بر من غالب شد . گفتم : خداوندا!درگاهى بدين عظيمى و چنين خالى ؟!و كارگاهى بدين شگرفى و چنين پنهان ؟ همان دم هاتفى (28) آواز داد كه درگاه خالى نه از آن است كه كس نمى آيد؛ از آن است كه ما نمى خواهيم ؛ هر ناشسته رويى ، (29) شايسته اين درگاه نيست . (30) |
| (12) چاه خون ! |
|
مردى از لشكريان باز آمد و گفت : يا رسول الله !از چاه ، آب سرخ بيرون مى آيد! رسول (ص ) فرمود: آن ، آب سرخ نيست ، خون است . گفتند: خون در چاه ، از كجا آمده است ؟ پيغمبر خدا (ص ) فرمود: گويا على با اين چاه ، سخن گفته و اسرار خود را در آن ريخته است . (31) |
| (13) همسفر با دشمن |
|
روزى الياس نزد عارف بزرگ و همشهرى خود، ابوعلى دقاق (32) آمد .پيش او دو زانو نشست و او را بسى احترام كرد . سپس از ابوعلى خواست كه او را پندى دهد. ابوعلى دقاق گفت : تو را پند نمى دهم ؛ اما از تو سؤ الى دارم كه مى خواهم آن را پاسخ درست گويى . الياس گفت : بپرس تا پاسخ گويم . دقاق ، چشم در چشم الياس دوخت و گفت : مى خواهم بدانم كه تو زر و مال را بيش تر دوست دارى يا دشمنت را؟ الياس از اين سؤ ال به شگفت آمد . بى درنگ گفت : سيم و زر را دوست تر دارم . ابوعلى ، قدرى در خود فرو رفت . سپس سر برداشت و گفت : اگر چنين است كه تو مى گويى ، پس چرا آن را كه دوست تر دارى (زر) اين جا مى گذارى و با خود نمى برى ؛ اما آن را كه هيچ دوست ندارى و خصم تو است ، با خويشتن مى برى ؟! الياس ، از اين سخن تكانى خورد و چشمانش پر از اشك شد . لختى گذشت ؛ به خود آمد و به دقاق گفت : مرا پندى نيكو دادى و از خواب غفلت ، بيدار كردى . خداوند به تو خير دهد كه مرا به راه خير راه نمودى . (33) |
| (14) اگر مرا يافتيد ... |
|
سقراط، گفت : هرگز به حقيقت ، پشت نمى كنم . من آنچه را كه فهميده ام ، گفته ام و از آن ، دست بر نخواهم داشت . گفتند: فقط براى نجات خود، سخنى باب ميل آنان بگو . پس از آن كه آزاد شدى ، باز به عقايد و باورهاى خود بازگرد . سقراط گفت : هرگز چنين نخواهم كرد . من مرگ را پذيرايم ، ولى دروغ را تن نمى دهم . شاگردانش ، گريه مى كردند و ضجه مى زدند . يكى از آن ميان گفت :اى استاد!اكنون كه دل به مرگ داده اى و خود را براى سفر آخرت آماده مى كنى ، ما را بگوى كه پس از مرگت ، تو را در كجا و چگونه ، به خاك بسپاريم . سقراط تبسم كرد و گفت : پس از مرگ ، اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد. شاگردان دانستند كه استاد، در آخرين لحظات عمر خويش نيز، به آنان درس معرفت مى دهد و دريافتند كه پس از مرگ انسان ، آنچه باقى مى ماند، خود او نيست ؛ بلكه مقدارى گوشت و استخوان است كه اگر به سرعت ، آن را در جايى دفن نكنند، فاسد خواهد شد. سقراط به آنان آموخت كه آدمى ، پس از مرگ ، به جايى مى رود كه زندگان ، او را نمى يابند و آنچه از او ميان مردم ، باقى مى ماند، جسمى است كه ديگر، ارتباطى و نسبتى با انسان ندارد. از اين رو به شاگردانش گفت : اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد . يعنى شما مرا نخواهيد يافت تا در اين انديشه باشيد كه كجا و چگونه دفن كنيد.(34) |
| (15) قيمت ملك |
|
نقل است كه چون شقيق بلخى ، قصد كعبه كرد و به بغداد رسيد، هارون الرشيد، او را نزد خود خواند. چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون گفت : تو شقيق زاهدى ؟ گفت : شقيق ، منم ، اما زاهد نيستم . مرا پندى ده ! اگر در بيابان تشنه شوى ، چنانكه به هلاكت نزديك باشى ، و آن ساعت ، آب بيابى ، آن را به چند دينار مى خرى ؟ به هر چند كه فروشنده ، بخواهد. اگر نفروشد مگر به نيمى از سلطنت تو، چه خواهى كرد؟ نيمى از ملك خود را به او مى دهم و آب را از او مى گيرم تا در بيابان ، بر اثر تشنگى نميرم . اگر تو آن آب بخورى ، ولى نتوانى آن را دفع كنى ، چه خواهى كرد؟ همه اطبا را از هر گوشه مملكتم ، جمع مى كنم تا مرا درمان كنند. اگر طبيبان نتوانستند، مگر طبيبى كه دستمزدش ، نيمى از سلطنت تو باشد، چه خواهى كرد؟ براى آن كه از مرگ ، رهايى يابم ، نيمى از ملك خود را به او مى دهم تا مرا درمان كند. اى هارون !پس چه مى نازى به ملكى كه قيمتش يك شربت آب است كه بخورى و از تو بيرون آيد؟ هارون ، بگريست و شقيق را گرامى داشت . (35) |
| (16) پند سوم |
|
گنجشك گفت : نصيحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غصه مخور و غمگين مباش ؛ زيرا اگر آن نعمت ، حقيقتا و دائما از آن تو بود، هيچ گاه زايل نمى شد . ديگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و ناممكن گفت ، به آن سخن هيچ توجه نكن و از آن درگذر . مرد، چون اين دو نصيحت را شنيد، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشيد و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها ديد، خنده اى كرد . مرد گفت : نصيحت سوم را بگو!گنجشك گفت : نصيحت چيست !؟اى مرد نادان ، زيان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر يك بيست مثقال وزن دارد . تو را فريفتم تا از دستت رها شوم . اگر مى دانستى كه چه گوهرهايى نزد من است ، به هيچ قيمت ، مرا رها نمى كردى . مرد، از خشم و حسرت ، نمى دانست كه چه كند. دست بر دست مى ماليد و گنجشك را ناسزا مى گفت . ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت : حال كه مرا از چنان گوهرهايى محروم كردى ، دست كم ، آخرين پندت را بگو. گنجشك گفت : مرد ابله !با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غم مخور؛ اما اينك تو غمگينى كه چرا مرا از دست داده اى . نيز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذير؛ اما تو هم اينك پذيرفتى كه در شكم من گوهرهايى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال ، گوهر با خود حمل كنم !؟ پس تو لايق آن دو نصيحت نبودى و پند سوم را نيز با تو نمى گويم كه قدر آن نخواهى دانست . اين را گفت و در هوا ناپديد شد .(36)
|
| (17) شتر بر بام خانه ! |
|
حكايت نخست : در هنگام پادشاهى ، شبى بر تخت خوابيده بود كه صدايى از سقف كاخ شنيد. از جا برخاست و خود بر بام قصر رفت . ديد كه مردى ساده و ميان سال ، بر بالاى بام قصر او، در گشت و گذار است ، ابراهيم گفت : تو كيستى ؟ گفت : شترم را گم كرده ام و اين جا، او را مى جويم . ابراهيم گفت :اى نادان !شتر بر بام مى جويى ؟ آيا شتر، بال دارد كه پرواز كند و به اين جا بيايد!؟ شتر بر بام چه مى كند؟! مرد عامى گفت : آرى ؛ شتر بر بام جستن ، عجيب است ؛ اما از آن عجيبت تر كار تو است كه خدا را بر تخت زرين و جامه اطلس مى جويى . اين سخن ، چنان در ابراهيم اثر كرد كه يك مرتبه از هر چه داشت ، دل كند و سر به بيابان نهاد. در آن جا، يكى از غلامان خود را ديد كه گوسفندان او را چوپانى مى كند. همان جا، جامه زيبا و گرانبهاى خود را به او داد، و جامه چوپانى او را گرفت و پوشيد.(37) حكايت دوم : روزى ابراهيم ادهم كه پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذيرفت . همه بزرگان كشورى و لشكرى نزد او ايستاده و غلامان صف كشيده بودند . ناگاه مردى با هيبت از در درآمد و هيچ كس را جراءت و ياراى آن نبود كه گويد: تو كيستى ؟ و به چه كار مى آيى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پيش تخت ابراهيم رسيد . ابراهيم بر سر او فرياد كشيد و گفت : اين جا به چه كار آمده اى ؟ مرد گفت : اين جا كاروانسرا است و من مسافر . كاروانسرا، جاى مسافران است و من اين جا فرود آمده ام تا لختى بياسايم . ابراهيم به خشم آمد و گفت : اين جا كاروانسرا نيست ؛ قصر من است . مرد گفت : اين سرا، پيش از تو، خانه كه بود؟ ابراهيم گفت : فلان كس . گفت : پيش از او، خانه كدام شخص بود. گفت : خانه پدر فلان كس . گفت : آن ها كه روزى صاحبان اين خانه بودند، اكنون كجا هستند؟ گفت : همه آن ها مردند و اين جا به ما رسيد. مرد گفت : خانه اى كه هر روز، سراى كسى است و پيش از تو، كسان ديگرى در آن بودند، و پس از تو كسان ديگرى اين جا خواهند زيست ، به حقيقت كاروانسرا است ؛ زيرا هر روز و هر ساعت ، خانه كسى است . ابراهيم ، از اين سخن ، در انديشه فرو رفت و دانست كه خداوند، او را براى اين جا و يا هر خانه ديگرى نيافريده است . بايد كه در انديشه سراى آخرت بود، كه آن جا آرام گاه ابدى
|
| (18) آب دادن اسب ، در حال نماز |
|
محمد غزالى بر اثر نبوغ و دانش بسيارى كه داشت ، از سوى خواجه نظام الملك طوسى ، وزير ملكشاه سلجوقى و مؤ سس دانشگاه هاى نظاميه ، به رياست بزرگ ترين دانشگاه اسلامى آن روزگار، يعنى نظاميه بغداد، منصوب شد . وى در همان جا، نماز جماعت اقامه مى كرد و عالمان و طالبان علم به او اقتدا مى كردند. روزى به برادر كوچك تر خود، احمد، گفت : مردم از دور و نزديك به اين جا مى آيند تا در نماز به من اقتدا كنند و نماز خود را به امامت من بگزارند؛ اما تو كه در كنار من و برادر منى ، نماز خود را با من نمى گزارى . احمد، رو به برادر بزرگ تر خود كرد و گفت : پس از اين در نماز شما شركت خواهم كردم و نمازم را با شما خواهم خواند. مؤ ذن ، صداى خود را كه گواهى به يكتايى خداوند و رسالت محمد (ص ) بود، بلند كرد و همه را به مسجد فرا خواند. محمد غزالى ، عالم بزرگ آن روزگار، پيش رفت و تكبير گفت . احمد به برادر اقتدا كرد و به نماز ايستاد؛ اما هنوز در نيمه نماز بودند كه احمد نماز خود را كوتاه كرد و از مسجد بيرون آمد و در جايى ديگر نماز خواند. محمد غزالى از نماز فارغ شد و همان دم پى برد كه برادر، نماز خود را از جماعت به فرادا برگردانده است . او را يافت و خشمگينانه از او پرسيد: اين چه كارى بود كه كردى ؟ برادر، محمد!آيا تو مى پسندى كه من از جاده شرع خارج شوم و به وظايف دينى خود عمل نكنم ؟ نه نمى پسندم . وقتى در نماز شدى ، من به تو اقتدا كردم ؛ ولى تا وقتى به نماز خود، پشت سر تو ادامه دادم كه تو در نماز بودى . آيا من از نماز خارج شدم ؟ آرى ؛ تو در اثناى نماز، از آن بيرون آمدى و پى كارى ديگر رفتى . اما من نمازم را به پايان بردم . نه برادر در اثناى نماز، به ياد اسب خود افتادى و يادت آمد كه او را آب نداده اند . پس در همان حال ، در اين انديشه فرو رفتى كه اسب را آب دهى و او را از تشنگى برهانى . وقتى ديدم كه قلب و فكر تو از خدا به اسب مشغول شده است ، وظيفه خود ديدم كه نمازم را با كسى ديگر بخوانم ؛ زيرا در آن هنگام ، تو ديگر در نماز نبودى و نمازگزار بايد به كسى اقتدا كند كه او در حال خواندن نماز است . محمد غزالى ، از خشم پيشين به شرم فرو رفت و دانست كه برادر، از احوال قلب او آگاه است . آن گاه روى به اطرافيان خود كرد و گفت : برادرم ، احمد، راست مى گويد . در اثناى نماز به يادم آمد كه اسبم را آب نداده اند و كسى بايد او را سيراب كند . (40) |
| (19) مولا و ليلا |
|
در بازار بغداد مى گشتم كه ناگهان ديدم مردى را تازيانه مى زنند. ايستادم و ماجرا را پى گرفتم . ديدم كه آن مرد، ناله نمى كند و هيچ حرفى كه نشان درد و رنج باشد از او صادر نمى شود. پس از آن كه تازيانه ها را خورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جايى ، با او رو در رو شدم و پرسيدم : اين تازيانه ها را به چه جرمى خوردى ؟ گفت : شيفته عشقم . گفتم : چرا هيچ زارى نكردى ؟ اگر مى ناليدى و آه مى كشيدى و مى گريستى ، شايد به تو تخفيف مى دادند و از شمار تازيانه ها مى كاستند. گفت : معشوقم در ميان جمع بود و به من مى نگريست . او مرا مى ديد و من نيز او را پيش چشم خود مى ديدم . در مرام عشق ، زاريدن و ناليدن نيست . گفتم : اگر چشم مى گشودى و ديدگانت معشوق آسمانى را مى ديد، به چه حال بودى !؟ مرد زخمى ، از تاءثير اين سخن ، فريادى كشيد و همان جا جان داد . (41) در اين معنا، مولوى گفته است :
|
| (20) خوشبويى نام |
|
به خواب ديد كه هاتفى (47) آواز داد كه يا بشر!نام من خوشبو كردى و حرمت نهادى ، و ما نيز نام تو معطر كنيم در دنيا و آخرت و تو را بزرگ خواهيم داشت آن چنان كه تو نام ما را بزرگ داشتى . (48) |
| (21) قطره قطره سيل گردد |
|
روزى ، گوسفندان در ميان دو كوه ، به چرا مشغول بودند و چوپان ، بر بالاى كوه رفته ، به آن ها مى نگريست . ناگاه ابرى عظيم بر آمد و بارانى شديد، باريد. تا چوپان به خود بجنبد، سيلى تند و خروشان ، راه افتاد و گوسفندان را با خود برد . چوپان ، به شهر آمد و نزد صاحب گوسفندان رفت . مرد پرسيد: چگونه است كه امروز، براى ما شير نياورده اى ؟ چوپان گفت :اى خواجه !چندين بار تو را گفتم كه آب بر شير نريز و خيانت به مردم را روا مدار . اكنون آن آب ها كه بر شيرها مى ريختى ، جمع شدند و گوسفندانت را با خود بردند. (49) |
| (22) حلوا، به قيمت گزاف |
|
دو كودك ، در نزديك شبلى ، نشستند و هر يك سفره خود را گشود. يكى از آن دو كودك كه لباسى نو و تمييز داشت و معلوم بود كه از خانواده مرفهى است ، در سفره خود نان و حلوا داشت . كودك ديگر كه سر و وضع خوبى نداشت ، با خود، جز يك تكه نان خشك نياورده بود . كودك فقير، نگاهى مظلومانه به سفره كودك منعم انداخت و ديد كه او با چه ولعى ، نان و حلوا مى خورد . قدرى ، مكث كرد؛ ولى بالاخره دل به دريا زد و گفت : نان من خشك است ، آيا از آن حلوا، كمى به من هم مى دهى تا با اين نان خشك ، بخورم ؟ نه ، نمى دهم . اما اين نان خشك ، بدون حلوا، از گلوى من پايين نمى رود! اگر از اين حلوا به تو بدهم ، سگ من مى شوى ؟ آرى ، مى شوم . پس تو حالا سگ من هستى ؟ بله ، هستم . پس چرا مثل سگ ها، صدا در نمى آورى ؟ پسرك بيچاره ، پارس مى كرد و حلوا مى گرفت و همين طور هر دو به كار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند كه به درس استاد برسند. شبلى در همه اين مدت ، مى نگريست و مى گريست . دوستانش كه او را در گوشه مسجد يافته بودند، كنارش نشستند و از علت گريه او پرسيدند .شبلى گفت : ببينيد كه طمع چه بر سر مردم مى آورد!اگر اين كودك فقير، به همان نان خشك خود قناعت مى كرد و به حلواى ديگرى ، طمع نمى بست ، سگ ديگران نمى شد و خود را چنين خوار نمى كرد!(50) |
| (23) مطرب پير |
|
شبانه به گورستان رفتم . بين راه با خود مى انديشيدم كه اين مرد كيست كه ابوسعيد از حال او خبر دارد، اما نياز من را نمى داند و بر نمى آورد . وقتى به گورستان رسيدم ، به همان نشانى كه شيخ داده بود، پيرى را ديدم كه طنبورى (51) زير سر نهاده و خفته است .به او سلام كردم و سلام شيخ را نيز رسانيدم . اما ترس و وحشت ، پير را حيران كرده بود . سخت هراسيد . خواست كه بگويد تو كيستى كه من كيسه زر را به او دادم و پيغام ابوسعيد را نيز گفتم . پير همچنان متحير و ترسان بود . كيسه را گشود و دينارهاى سرخ را ديد . نخست مى پنداشت كه خواب است ، اما وقتى به سكه هاى طلا دست كشيد و آن ها را حس كرد، دانست كه خواب نمى بيند . لختى به دينارها نگريست ، سپس سر برداشت و خيره خيره به من نگاه كرد . ناگهان به حرف آمد و گفت : مرا نزد شيخ خود ببر. گفتم برخيز كه برويم . بين راه همچنان متحير و مضطرب بود . گفتم : اگر از تو سؤ الى كنم ، پاسخ مى دهى ؟ سر خود را به پايين انداخت . دانستم كه آماده پاسخگويى است . گفتم : تو كيستى و در گورستان چه مى كردى و ابوسعيد، اين كيسه زر، به تو چرا داد؟ آهى كشيد و غمگينانه گفت : مردى هستم فقير و وامانده از همه جا. پيشه ام مطربى است و وقتى جوان بودم ، مردم مرا به مجالس خود مى خواندند تا طنبور زنم و آواز بخوانم و مجلس آنان را گرم كنم . در همه جاى شهر، هرگاه دو تن با هم مى نشستند، نفر سوم آنان من بودم . اكنون پير شده ام و صدايم مى لرزد و دستم آن هنر و توان را ندارد كه از طنبور، آواز خوش برآرد . كسى مرا به مجلس خود دعوت نمى كند و به هيچ كار نمى آيم . زن و فرزندم نيز مرا از خود رانده اند . امشب در كوچه هاى شهر مى گشتم . هر چه انديشيدم ، ندانستم كه كجا مى توانم خوابيد و امشب را سر كنم . ناچار به گورستان آمدم و از سردرد و شكسته دلى ، گريستم و با خداى خود مناجات كردم و گفتم : خدايا!جوانى و توش و توانم رفته است . جايى ندارم . هيچ كس مرا نمى پذيرد . عمرى براى مردم طنبور زدم و خواندم و محفل آنان را آراستم و اكنون به اين جا رسيدم . امشب را مى خواهم براى تو بنوازم و مطرب تو باشم . تا ديرگاه مى نواختم و مجلسى را كه در آن خود و خدايم بود، گرم مى كردم . مى خواندم و مى گريستم تا اين كه خوابم برد. ديگر تا خانه شيخ راهى نمانده بود . پير همچنان در فكر بود و خود نمى دانست كه چه شده است .به خانه شيخ رسيديم . وارد شديم .ابوسعيد، گوشه اى نشسته بود . پير طنبور زن ، بى درنگ به دست و پاى شيخ افتاد و همان دم توبه كرد. ابوسعيد گفت : اى جوانمرد!يك امشب را براى خدا زدى و خواندى ، خداوند رحمت تو را ضايع نكرد و بندگانش را فرمان داد كه تو را دريابند و پناه دهند . طنبور زن ، آرام گرفت . ابوسعيد، روى به من كرد و گفت : بدان كه هيچ كس در راه خدا، زيان نمى كند. حاجت تو نيز برآورده خواهد شد . يك روز گذشت ، شيخ از منبر و مجلس فارغ شده بود. در همان مجلس ، كسى آمد و دويست دينار به من داد و گفت : اين را نزد ابوسعيد ببر. وقتى به خدمت شيخ رسيدم ، گفت : اين دينارها را بردار و طلبكارانت را درياب !(52) |
| (24) بهاى حقيقت |
گفت : در صبر و انتظار باقى بمان و بر اين درد، بسوز و بساز تا شايسته آن شوى ، كه چنين گوهرى را جز به شايستگان و منتظران صادق و دلخسته ندهند. (53) |
| (25) چه خوش است حمام |
|
روزى يكى از دوستان ديرين و شاگردش ، به نام ابومحمد جوينى براى ديدار شيخ ابوسعيد، به منزل او رفت .اهل خانه گفتند كه شيخ به گرمابه رفته است . ابومحمد راهى حمام شد .شيخ را در حمام يافت .در آن جا از هر درى سخن رفت ؛ از جمله شيخ به ابومحمد گفت : آيا به عقيده تو، اين حمام جاى خوب و خوشايندى است ؟ ابومحمد گفت : آرى هست . شيخ گفت : چرا؟ ابومحمد گفت : زيرا جناب شيخ در آن است و هر جا كه شيخ ما ابوسعيد در آن باشد، آن جا خوش است . شيخ گفت : دليلى بهتر بياور. ابومحمد از شيخ خواست كه او خود بگويد كه چرا اين حمام ، جايى خوش و نيكو است . شيخ گفت : اين جا خوش است ، زيرا با تو، جز لنگى و سطلى پيش نيست و آن دو نيز امانت است . (54) |