next page

fehrest page

مقدمه
حكايات و تمثيلات ، با همه سادگى و كوتاهى شان ، پر نقش و نگارترين صفحه در كتاب تمدن و فرهنگ بشرى اند . صاحبان انديشه هاى پيچيده و افكار بلند، وقتى به اهميت حكايات ملى و آيينى خود پى مى برند كه دوران خامى و نارسيدگى را پشت سر گذاشته و پختگى و بلوغ يافته باشند . در فرهنگ عاميانه ، حكايت نوعى اسباب بازى است كه فقط به كار كودكان مى آيد و هرازگاه به خلوت بزرگ ترها هم سر مى كشد تا دمى آنان را سرگرم كند؛ همين . آنان كه احساس دانشمندى مى كنند، دامن خود را از آن بر مى چينند و سخت در تلاشند كه تهمت داستان گرايى و حكايت گرى را از خودو بپيرايند . شايد هم حق با همين هاباشد؛ چون به هر حال قصه گويى ، هيبت عالمانه آنان را در هم مى شكند و جاى آن شكوه و جلال خيالى را به نشاط و سر زندگى مى دهد؛ نشاطى كه فقط در دل هاى صاف و حساس ‍ كودكان ، نشانى از آن باقى است . وقتى مى توان در هيئت عالمان زيست و هيبت بزرگان داشت و هر صفحه از كتاب خود را به خون چندين منبع و ماءخذ و ارجاع ، رنگين كرد و نسخه هاى قديم را كاويد و نوشته هاى جديد را وزن كرد، چه جاى حكايت هاى كودك پسند است و حكمت هاى همه فهم ؛ آن هم حكايات و قصصى كه سلسله سند آن ها توثيق نشده و محك تعادل و تراجيح نخورده است و هر سطر آن در مصاف با چند و چون هاى عالمانه بر خود مى لرزد .
يكى از همين حكايت گويان كه از هيئت و هيبت عالمان بيرون در آمد و به راهى ديگر رفت ، مولوى است . صابون داستان سرايى و قصه گويى به تن و نيز خورده است . در دفتر سوم مثنوى ، سخن منتقدان خود و كتابش را بهتر از خود آنان نقل مى كند كه گفته اند: مثنوى ، سخن سبك و بى مقدارى است ؛ زيرا در آن جز قصه و حكايت نيست . آن مباحث دقيق عرفانى كه در آن ها از مقامات تبتل تا فنا سخن مى رود و ذكر بحث و اسرار بلند، جايى در مثنوى ندارد و همه اساطير و افسانه هاى كهنه است .
اين سخن پست است ، يعنى مثنوى
قصه پيغمبر است و پيروى
نيست ذكر بحث و اسرار بلند
كه دوانند اوليا آن سو كمند
از مقامات تبتل تا فنا
پايه پايه تا ملاقات خدا
شرح و حد هر مقام و منزلى
كه به پر زو برپرد صاحبدلى
اما پاسخ مولوى به اينان ، فقط يك كلمه است : قرآن را چه مى گوييد؟
چون كتاب الله بيامد هم بر آن
اين چنين طعنه زدند آن كافران
كه اساطيرست و افسانه ى نژند
نيست تعميقى و تحقيقى بلند
كودكان خرد فهمش مى كنند
نيست جز امر پسند و ناپسند
ذكر يوسف ، ذكر زلف پر خمش
ذكر يعقوب و زليخا و غمش
ظاهرست و هر كسى پى مى برد
كو بيان كه گم شود در وى خرد (1)
سپس پاسخ قرآن را به منتقدان خود (قرآن ) نقل مى كند و از همان جا، پاسخ طاعان مثنوى را نيز پيش روى آنان مى نهد:
گفت اگر آسان نمايد اين به تو
اين چنين آسان يكى سوره بگو
جنتان و انستان و اهل كار
گو يكى آيت از اين آسان بيار (2)
از آن جا به بعد، حقيقت قرآن و اين كه آن كتاب بزرگ آسمانى ، غير از ظاهر، بطونى نيز دارد، مى پردازد و آن را به عصاى موسى تشبيه مى كند كه به ظاهر، چوبى خشك است ، اما در جاى خود اژدهايى است كه هر مكر و سحرى را مى بلعد و صولت موسوى را مى نماياند .
خداوند، ابايى ندارد از آن كه خود را قصه گو بخواند؛ بنگريد:
و لقد ارسلنا رسلنا من قبلك منهم من قصصنا عليك . (غافر،78)
تلك القرى نقص عليك من اءنبائها . (اعراف ، 101 )
و كلا نقص عليك من اءنباء الرسل ما نثبت به فؤ ادك . (هود،120)
نحن نقص عليك احسن القصص . (يوسف ، 3)
كذلك نقص عليك من اءنباء ما قد سبق . (طه ، 99)
ذلك من اءنباء القرى نقصه عليك منها قائم و حصيد . (هود، 100)
به همين خاطر بود كه منكران و مخالفان قرآن ، آن را اساطير الاولين يعنى داستان هاى كهن مى خواندند و اين شيوه وحيانى را نقص ‍ مى شمردند(3)! آنان در قرآن تعميقى و تحقيقى بلند نمى ديدند و مفاد آن را عامه پسند و كودكانه مى پنداشتند و همه اين تهمت ها از آن جا ناشى مى شد كه قرآن ژست عالمانه به خود نگرفته و پر از تمثيل و داستان است .
از داستان هاى قرآن كه بگذريم ، حكايات ملى و مذهبى ما نيز خود حكايتى ديگر دارند. قصه هاى بلند و كوتاهى كه در كتب اخلاقى ، عرفانى و حتى فلسفى (4) آمده اند، به مثابه (معجون فرهنگ
اند؛ زيرا چندين دانش ‍ و بينش گاه در حكايت كوتاهى به هم مى رسند و مشى حكيمانه را باز مى گويند. گاه جهانى از معنا را مى توان در يك داستان فشرد و چون پاى تلخيص و ايجاز در ميان است ، پس گاه مى توان چندين جهان تو در تو و پهلوى هم را در چند سطر لطيف و رقيق ريخت و معجونى ساخت و در حلق بيمارانى ريخت كه طبيبان دانشمند از عهده شناخت و درمان درد آن ها بر نيامده اند .
حكايات و داستان هاى دينى ما، چندين قابليت دارند كه در غير آن ها، يافت نمى شوند:
1. كوتاه دامنى و گزيده گويى . با حريف هميشه نمى توان جنگ فرسايشى كرد . گاه چاره فقط در ضربه فنى او است و اين تنها از حركتى كوتاه و بى وقفه ساخته است ؛ يعنى حكايت . حريف در اين جا همان دشمن درونى يا نفس مكار است كه عليه هر برهانى ، برهانى در آستين دارد و در همه مجادلات پيروز است . چنين دشمنى را نمى توان به پاى ميز مذاكره و امضاى قرارداد كشاند . او را بايد محاصره كرد و در دم از پاى در آورد . نفس ‍ آدمى ، از هر عالمى ، عالم تر است و براى هر صيدى ، دانه و دامى دارد و بسيار پر حوصله و فرصت طلب است . از پس عقل ، به نيكى و راحت بر مى آيد ، اما در رويارويى با قلب سوخته و منقلب ، زبون و تسليم است . لطايف كوتاه و حكمت هاى گزيده ، قلب را مى لرزانند و از اين راه جبهه نفس ‍ را ضعيف مى كنند.
مثلا حكايت زير، مؤ ثر است ، چون شرح و تفصيل در آن نيست و اگر مشروح و مفصل مى بود، چنين تاءثيرى نداشت :
نقل است كه حسن بصرى روزى به صومعه رابعه رفت و گفت : از آن علم ها كه نه به تعليم بوده باشد و نه به شنيده ، بلكه بى واسطه خلق به دل تو فرود آمده است ، مرا حرفى بگو . گفت : كلاوه اى چند ريسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتى سازم . به دو درم بفروختم . و يكى در اين دست گرفتم و يكى در آن دست . ترسيدم كه اگر هر دو به يك دست گيرم ، جفت شود و مرا از راه ببرد. (5)
و اگر از اين خلاصه تر مى توانست باشد، مؤ ثرتر مى افتاد؛ بدين قرار:
رابعه را ديدند كه دو درهم ، هر يك در دستى گرفته است . گفتند: چرا نه به يك دست گيرى ؟ گفت : تا جفت نشود، كه دشمن ، پراكنده به .
2 سادگى و گويايى . حكايات ، از هر نوعى كه باشند، نوعا ساده و گويا هستند . اين سادگى و گويايى به حكمت خلق آن ها باز مى گردد؛ زيرا تمثيل و داستان ، اساسا براى اين است كه حكمتى يا نكته اى را ساده كنند و اگر قرار باشد كه خود آن تمثيل و داستان هم پيچيده و مغلق باشد، فلسفه وجودى آن ها مساءله دار مى شود . اين سادگى و همه فهمى ، اگر چه امتياز است ، نزد برخى گناهى است نابخشودنى ؛ زيرا حكمت نزد آنان ، آن است كه عوام نفهمند و خواص را به زحمت اندازد؛ چنان كه درباره برخى آثار ميرداماد چنين گفته اند . لطيفه گفتگوى او با موكلان قبر، مشهور است و اين بيت :
صراط المستقيم مير داماد
مسلمان نشنود كافر مبيناد
انتقاد بى جاى منكران قرآن نيز به همين خصيصه كتاب الله بر مى گردد؛ آن ها مى گفتند كه اين چه كتابى است كه كودكان خرد فهمش ‍ مى كنند و در او نيست تعميقى و تحقيقى بلند! پيش اين عالى جنابان ، كتاب هر قدر پيچيده تر و ديرياب تر باشد، مهم تر و نغزتر است !مولوى كتاب هايى را كه دير ياب اند، اما تهى مغز، به كيسه هايى تشبيه كرده است كه گرهى سخت بر سر آن ها بسته اند و چون مى گشايى ، هيچ نمى يابى :
روى نفس مطمئنه در جسد
زخم ناخن هاى فكرت مى كشد...
عقده را بگشاده گير اى منتهى
عقده سخت است بر كيسه ى تهى
در گشاد عقده ها گشتى تو پير
عقده چندى دگر بگشاده گير
عقده اى كآن بر گلوى ماست سخت
كه بدانى كه خسى يا نيك بخت
حل اين اشكال كن گر آدم دمى ...
خرج اين كن دم اگر آدم دمى ...
عمر در محمول و در موضوع رفت
بى بصيرت عمر در مسوع رفت ...
جز به مصنوعى نديدى صانعى
بر قياس اقترانى قانعى (6)
سادگى صورت و روانى حكايات ، نبايد ما را به اين وهم اندازد كه در آن ها عمق و پهناورى نيست . اين هنر حكايات است كه دقايق و لطايف را چنان ساده مى كنند كه گويى از اصل ساده اند؛ حال آن كه اگر همين حقايق در قالب هاى تحليلى و فلسفى ريخته شوند، سخت و لا ينحل مى نمايند. بدين رو است كه حافظ، نكته دان ها را به شنيدن حكايت مى خواند تا از تناقضى پيچيده ، سر در آورند:
زان يار دلنوازم شكرى است با شكايت
گر نكته دان عشقى ، بشنو تو اين حكايت
آميختگى شكر و شكايت همان تناقضى است كه نكته دان عشق بايد آن را در قالب حكايت ببيند تا به درايت رسد.
3 تاءثير گذارى . به دلايل بسيارى ، داستان ، تاءثيرگذارتر از هر شيوه بيانى ديگر است . نخست اين كه داستان ها، چون آغاز و فرجامى پيوسته و حس انگيز دارند، خواندنى ترند و در هر حوصله اى مى گنجد . هر كس ‍ مى خواهد بداند كه آغاز آن به كجا مى انجامد و عاقبت آن شخص يا قهرمان چيست . حوصله و مجال خوانندگان ، در پيشگاه حكايت ، قابليت بيش ترى پيدا مى كند، و وقتى خواندند، لابد اثر مى پذيرند .
ديگر آن كه در حكايات ، مفاهيم در قالب اشخاص و اشياء در مى آيند؛ يعنى به شكل ملموس تر و به قيافه هاى شناخته شده ترى ظاهر مى شوند . مفاهيم ، هر قدر كه بلند و جذاب باشند، تا در قالب حوادث و مواجهات در نيايند، به نظر دست نيافتنى تر مى آيند.
آن همه توصيه به مطالعه قصص كه در قرآن و كتب عرفانى آمده است ، مى تواند به همين دليل باشد كه آن ها آثار روشن تر و عميق ترى دارند .
تاءثير گذارى حكايات ، سبب شده است كه مطالعه آن ها در برنامه هاى اخلاقى و سلوكى ، هميشه جايى براى خود داشته باشد و هر پيرى ، مريدان خود را به حكايت خوانى و شنيدن داستان عارفان و قصه پارسايان بخواند. نمونه را، عطار در ذكر حالات و مقامات حاتم اصم ، سخنى از وى نقل مى كند كه بسيار شنيدنى است :
و گفت : هر كه به مقدار يك سبع (يك هفتم ) از قرآن و حكايت پارسايان در شبانروزى بر خود عرضه نكند، دين خويش به سلامت نتواند داشت .(7)
عرضه حكايت پارسايان در شبانروزى بر خود در كنار قرائت قرآن ، همان با جان و دل سالك مى كند كه بهار با درختان .
همو از حمدون قصار نقل مى كند كه مى گفت : هر كه در سيرت هاى سلف نظر كند، تقصير خود بداند و باز پس ماندن خويش از درجه مردان . (8) اين سخن حمدون ، به واقع مهم و نغز است ؛ زيرا وى با اين توصيه ، يكى از كارآمدترين ابزار سنجش براى پيشرفت يا پسرفت معنوى انسان ها را بازگو كرده است . بدين ترتيب ، هر كه بخواهد بداند كه كجا است و چند منزل از راه را پيموده و چند منزل ديگر تا مقصد در پيش دارد، راهى جز مطالعه سيرت سلف يعنى حكايت پيشينيان ندارد . بررسيدن سيرت سلف كه در سخن حمدون قصار آمده است ، از راه مطالعه حكايات منسوب و مربوط خواهد بود، نه غور در آرا و انديشه هاى نظرى ايشان . چه ، آن را سيرت نمى گويند.
ابوحامد غزالى (505 450 ه .) سخن را بالاتر برده و نظر در حكايات عارفان را مايه رغبت به عبادت شمرده است . وى در اصل ششم از ركن منجيات در كتاب كيمياى سعادت ، دو راه براى علاج سستى در عبادت پيش مى نهد: نخست اين كه در صحبت مجتهدى باشد، تا وى را مى بيند، راغب شود . ديگر آن كه بايد احوال و حكايات مجتهدان مى خواند بدين ترتيب هرگاه كسى به بيمارى كسالت و سستى در عبادت مبتلا شده يا بايد به خدمت كسى برسد كه او در كار خدا، مجتهد (كوشنده ) است يا حالات و داستان هاى آنان را بخواند . مراد غزالى از مجتهد كسى است كه در راه خدا، از هيچ جد و جهدى فرو گذار نمى كند و اهل تلاش و كوشش است . عبارت او در كيمياى سعادت بدين قرار است :
و چون نفس تن در ندهد و در اين عبادت ، علاج آن بود كه در صحبت [ همراهى ] مجتهدىباشد تا وى را مى بيند، راغب شود. يكى مى گويد: هرگاه كه در عبادتكاهل شوم ، در اجتهاد محمد بن واسع نگرم تا يك هفته عبادت با من بماند. پس اگر چنين كسنيابد، بايد كه احوال و حكايات مجتهدان مى خواند و ما به بعضى از آن اشارت كنيم : ...(9)
سپس حكاياتى از داود طايى ، ابو محمد جريرى ، فتح موصلى ، اويس ‍ قرنى ، سفيان ثورى و ديگران مى آورد و در پايان مى گويد:
اين است احوال مجتهدان . و از آن بسيار است و حكايت دراز شود و در كتاب احياء (10) بيش تر از اين بياورده ايم . بايد كه اگر بنده چنين احوال نمى بيند، بارى مى شنود تا تقصير خويش شناسد و رغبت خير در وى حركت كند و با نفس خويش مقاومت تواند كرد . (11)
از همه اين كارها كه بگذريم ، سخن على (ع ) در اين باره ، حلاوت و عمق دگرى دارد؛ آن جا كه در نهج البلاغه مى فرمايد: من چنان در تاريخ و احوال پيشينيان غور و نظر كرده ام كه گويا با آنان زيسته ام و يكى از آنانم . در كنار همه اين توصيه ها، هشدارى نيز هست كه بايد شنيد و جدى گرفت . شايد اين هشدار را بيش از همه مولانا به خوانندگان آثارش داده است . وى چندين بار در مثنوى و فيه ما فيه خاطر نشان كرده است كه حكايات به مثابه پيمانه اند؛ يعنى همچنان كه از پيمانه ، محتواى آن مراد است ، از حكايات نيز معناى آن ها مقصود است .
اى برادر قصه چون پيمانه اى است
معنى اندر وى بسان دانه اى است
دانه معنى بگيرد مرد عقل
ننگرد پيمانه را گر گشت نقل (12)
بدين ترتيب ، كالبد داستان چندان اهميت ندارد؛ اگر چه اجزايى از آن در ناسازگارى مطلق با عقل باشد . حتى همان حكاياتى هم كه مولوى آن ها را نقد حال خود مى شمارد، گاه كالبد و صورتى ناموزون دارند. او نخستين داستان مثنوى را نقد حال خوانده ، مى گويد:
بشنويد اى دوستان اين داستان
خود حقيقت ، نقد حال ما است آن
ولى در همين حكايت ، چند جاى ، مثنوى خوانان را از نظر كردن در صورت داستان پرهيز مى دهد؛ چه صورت آن ناموزون و حتى غلط انداز است . و هم از او است :
اين حكايت يادگير اى تيز هوش صورتش بگذار و معنى را نيوش ‍
به حق ، بسيارى از حكايات دلپذير، صورتى نامعقول و نامقبول دارند؛ ولى سهل است ، زيرا صورت در جنب سيرت ، وانهادنى است . مولوى گاه كه تهمت حكايت گرى را از خود دور مى كند، به بعد جسمانى حكايات نظر دارد؛ يعنى صورت و اجزاى خاكى آن ها كه براى حفظ روح معنا، آفريده شده اند .
ما چه خود را در سخن آغشته ايم
كز حكايت ما حكايت گشته ايم
من عدم و افسانه گردم در چنين
تا تقلب يابم اندر ساجدين
اين حكايت نيست پيش مرد كار
وصف حال است و حضور يار غار (13)
4 اسلوب مندى . داستان هاى كوتاه و بلندى كه در كتب پيشينيان آمده است ، در نهايت مهارت و توسعه يافتگى در فن داستان سرايى است . در اين حكايات ، تقريبا همه اصول ريز و درشت قصه گويى مراعات شده و مثلا آنچه بايد آخر گفته شود، در آغاز نمى آيد و يا ابزار جذاب سازى در آن ها به چشم مى خورد و ... .
درباره اسلوب فنى حكايات كهن ، سخن فراوان مى توان گفت و نگارنده مترصد فرصتى است تا آنچه دريافته و يا گمان كرده ، جايى بازگويد . در اين جا همين قدر مى توان گفت كه پيشينيان ما در نوشتن و ساختن داستان ، دستى توانا داشته اند و اگر با فن داستان نويسى امروز، محك زنيم ، برترى هاى بسيارى در حكايات آنان مى بينيم . بگذار تا وقت دگر.

كتاب حاضر
110 حكايت كوتاه در اين مجموعه گرد آمده اند؛ با چند ويژگى :
1 . شمار آن ها را به 110 رسانديم تا بدين راه ، عرض ارادتى كرده باشيم به ساحت قدس علوى كه سرسلسله عارفان و پارسايان است . (14)
2. در همه اين حكايات ، جنبه تعليمى و تربيتى آن ها در لحاظ بوده است . بدين ترتيب ، همه آن ها، با خود پيامى دارند كه از نوع معرفت و اخلاق است . به همين سائقه از نوع و قالب داستان هاى هزار و يك شبى سخت پرهيز كرده ايم .
3 . بنا بر آن بوده است كه بيش تر حكاياتى گرد آيند كه كم تر گفته يا نوشته مى شوند؛ اگر چه در اين باره توفيق بسيارى نصيب نگشت ، به هر روى از حكايات و داستان هايى كه فراوان بر سر زبان ها است ، پرهيز شد .
4 .حكايت هاى اين مجموعه ، چهار نوع اند: برخى عينا از منابع كهن نقل شده و هيچ تغييرى در آن ها نداده ايم ؛ گروه دوم ، آن هايى هستند كه با اندكى تغيير در الفاظ و واژگان و گاه با حذف برخى عبارات ، نقل شده اند؛ گروه سوم حكاياتى است كه تغييرات و حذف و اضافات در آن ها بسيار است . در ذكر منبع اين دست از حكايات ، از عبارت برگرفته از: استفاده كرده ايم تا خواننده بداند كه در صورت داستان و عبارات آن ، دستكارى شده و قلم آن تغيير كرده است .
چهارمين گروه از حكايات ، آن هايى اند كه تغييرات آن ها اساسى و بيرون از حيطه الفاظ است . به دلايلى ، پاره اى از حكايات اين مجموعه ، به چنين سرنوشت ناخواسته اى گرفتار شده اند . آن دلايل را يك يك نمى توان برشمرد؛ ولى مى توان اشاره كرد كه مبلغى از حكايات شيرين و آموزنده ما، به يك دليل اعتقادى يا تاريخى از گردونه گفتن و شنيدن خارج شده اند . نگارنده با اصلاح و ترميم آن نقطه بحرانى ، آن ها را به مجموعه افزوده است . در پاورقى اين حكايات از عبارت بر ساخته از: استفاده كرده ايم .
بدين ترتيب ، حكايات به يك شيوه و نثر، در اين مجموعه گرد نيامده اند . برخى به قلم كهن و اديبانه روزگاران گذشته است و برخى امروزين و معمولى . اين نايكدستى و چندگانگى در نثر كتاب ، شايد از معايب آن محسوب گردد؛ ولى در عوض ، جمله نامفهوم و مغلق در آن كمتر مى توان يافت . در واقع نگارنده بر سر دو راهى بود: يا بايد از خير بعضى حكايات مى گذشت يا آن كه آن ها را بازنويسى مى كرد و در گردونه استفاده همگانى مى انداخت . راه دوم ، به نظر منطقى تر و عام المنفعه مى رسيد . بنابراين اگر خواننده گرامى در اين كتاب ، چند گونه قلم و نثر مى بيند، آن را بر نويسنده ببخشايد كه غرض او، مفهوم كردن عبارات و حكايات بوده است .
ناگفته نماند كه همه سعى نويسنده بر حفظ و حراست از عين عبارات منابع بوده است ؛ زيرا عقيده دارد كه در كلام پيشينيان ما حلاوت و تاءثيرى است كه در نثرهاى امروزين و معمولى نيست . به ويژه آن كه روح اين حكايات نيز اقتضا مى كرد كه در قالبى كهن و مربوط به زمانه خود بيايند. مع الوصف ، چنين وسواسى ، همه را به زحمت مى انداخت و نگارنده را ناگزير به تغييرات جزئى و گاه اساسى در بعضى حكايات كرد.
5 . به شيوه برخى از نويسندگان ، در پايان هر حكايت نتيجه يا نكته اى را كه مقصود آن حكايت است ، باز نگفته ايم ؛ زيرا همه اين داستان ها كما بيش ‍ مفهوم و گويا هستند و نيازى به توضيحات اضافى و نتيجه گيرى هاى مصنوعى ندارند. گو اين كه اساسا تاءثير و بازدهى حكايات در سكوتى است كه بايد پس از شنيدن آن ها حاكم كرد، نه در توضيح الواضحات فى شرح البديهيات كه مع الاسف معمول است . ديگر آن كه نوع حكايات عرفانى ،
تاءمل انگيز و انديشه سوزند . اگر پس از آن ها، نقل و سخنى افزوده شود، مجال تاءمل و انديشيدن را از خواننده مى گيرد. اما شيوه گفتن و آنگاه سكوت بهترين زمينه را براى تاءمل و انديشيدن فراهم مى كند .
6 . براى هر حكايت ، نامى و عنوانى برگزيده ايم تا هم پيدا كردن آن از روى فهرست آسان باشد و هم اشاره اى باشد به روح و مقصود حكايت .
7 . در انتخاب داستان هاى اين مجموعه ، از راءى و نظر بسيارى از دوستان اهل نظر سود برده ام و براى اطمينان از سادگى و روانى آن ها، هر يك را چند بار خوانده يا شنوانده ام .
8 . نام حكايت پارسايان را از عبارتى در سخن حاتم اصم برگرفته ام و علت ناميدن آنها به حكايات عرفانى آن است كه همگى يا درباره عارفاان و يا از كتب آنان است ؛ يعنى يا قهرمان داستان از زمره عارفان است و يا اگر هيچ اثرى از عارف و يا حادثه اى عرفانى در داستانى نيست ، عرفانى بودن آن ، بدين رو است كه از اثرى عرفانى انتخاب شده است . بنابراين حكايات يا درباره عارفان و يا از زبان آنان است .
در پايان بر خود فرض مى دانم كه خداى بزرگ را بر اين توفيق شكرگزارم . نيز سپاس مى گويم زحمات و همراهى هاى مدير فرهيخته نشر هستى نما را كه در همه مراحل كار، يار و مددكار بودند .
والسلام
نوروز 81

(1) دوزخى كيست ؟
جعفر بن يونس ، مشهور به شبلى ( 335 247) از عارفان نامى و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجرى است . وى در عرفان و تصوف شاگرد جنيد بغدادى ، و استاد بسيارى از عارفان پس از خود بود.
در شهرى كه شبلى مى زيست ، موافقان و مخالفان بسيارى داشت . برخى او را سخت دوست مى داشتند و كسانى نيز بودند كه قصد اخراج او را از شهر داشتند. در ميان خيل دوستداران او، نانوايى بود كه شبلى را هرگز نديده و فقط نامى و حكايت هايى از او شنيده بود. روزى شبلى از كنار دكان او مى گذشت . گرسنگى ، چنان ، او را ناتوان كرده بود كه چاره اى جز تقاضاى نان نديد. از مرد نانوا خواست كه به او، گرده اى نان ، وام دهد . نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت . شبلى رفت .
در دكان نانوايى ، مردى ديگر نشسته بود كه شبلى را مى شناخت . رو به نانوا كرد و گفت : اگر شبلى را ببينى ، چه خواهى كرد؟ نانوا گفت : او را بسيار اكرام خواهم كرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد. دوست نانوا به او گفت : آن مرد كه الآن از خود راندى و لقمه اى نان را از او دريغ كردى ، شبلى بود . نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد كه گويى آتشى در جانش برافروخته اند . پريشان و شتابان ، در پى شبلى افتاد و عاقبت او را در بيابان يافت . بى درنگ ، خود را به دست و پاى شبلى انداخت و از او خواست كه بازگردد تا وى طعامى براى او فراهم آورد . شبلى ، پاسخى نگفت . نانوا، اصرار كرد و افزود: منت بر من بگذار و شبى را در سراى من بگذران تا به شكرانه اين توفيق و افتخار كه نصيب من مى گردانى ، مردم بسيارى را اطعام كنم . شبلى پذيرفت .
شب فرا رسيد . ميهمانى عظيمى برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند . مرد نانوا صد دينار در آن ضيافت هزينه كرد و همگان را از حضور شبلى در خانه خود خبر داد .
بر سر سفره ، اهل دلى روى به شبلى كرد و گفت : يا شيخ !نشان دوزخى و بهشتى چيست ؟ شبلى گفت : دوزخى آن است كه يك گرده نان را در راه خدا نمى دهد؛ اما براى شبلى كه بنده ناتوان و بيچاره او است ، صد دينار خرج مى كند!بهشتى ، اين گونه نباشد . (15)

(2) چه كنم با شرم ؟
مردى از اهل حبشه نزد رسول خدا صلوات الله عليه و آله آمد وگفت : يا رسول الله !گناهان من بسيار است . آيا در توبه به روى من نيز باز است ؟ پيامبر (ص ) فرمود: آرى ، راه توبه بر همگان ، هموار است . تو نيز از آن محروم نيستى .
مرد حبشى از نزد پيامبر (ص )رفت . مدتى نگذشت كه بازگشت و گفت :
يا رسول الله !آن هنگام كه معصيت مى كردم ، خداوند، مرا مى ديد؟
پيامبر (ص ) فرمود: آرى ، مى ديد مرد حبشى ، آهى سرد از سينه بيرون داد و گفت : توبه ، جرم گناه را مى پوشاند؛ چه كنم با شرم آن ؟ در دم نعره اى زد و جان بداد . (16)

(3) آفتاب و مهتاب
پيرى ، از مريدان خود پرسيد: هيچ كارى و اثرى از شما سر زده است كه سودى براى ديگرى داشته باشد؟ يكى گفت : من امير بودم . گدايى به در خانه من آمد. چيزى خواست . من جامه خود و انگشتر ملوكانه به او دادم و او را بر تخت شاهى نشاندم و خود به حلقه درويشان پيوستم .
ديگرى گفت : از جايى مى گذشتم . يكى را گرفته بودند و مى خواستند كه دستش را ببرند. من دست خود فدا كردم و اينك يك دست ندارم .
پير گفت : شما آنچه كرديد در حق دو شخص معين كرديد. مؤ من چون آفتاب و مهتاب است كه منفعت او به همگان مى رسد و كسى از او بى نصيب نيست . آيا چنين منفعتى از شما به خلق خدا رسيده است ؟ (17)

(4) همان كس
كافرى ، غلامى مسلمان داشت . غلام به دين و آيين خود سخت پايبند بود و كافر، او را منعى نمى كرد . روزى سحرگاه ، غلام را گفت : طاس و اسباب حمام را برگير تا برويم . در راه به مسجدى رسيدند. غلام گفت :اى خواجه !اجازت مى فرمايى كه به اين مسجد داخل شوم و نماز بگزارم . خواجه گفت : برو؛ ولى چون نمازت را خواندى ، به سرعت باز گرد. من همين جا مى ايستم و تو را انتظار مى كشم .
نماز در مسجد پايان يافت . امام جماعت و همه نمازگزاران يك يك بيرون آمدند . اما خواجه هر چه مى گشت ، غلام خود را در ميان آن ها نمى يافت . مدتى صبر كرد؛ پس بانگ زد كه اى غلام بيرون آى . گفت : نمى گذارند كه بيرون آيم . چون كار از حد گذشت . خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه غلامش را گرفته و نمى گذارد كه بيرون آيد . در مسجد، جز كفشى و سايه يك كس ، چيزى نديد . از همان جا فرياد زد: آخر كيست كه نمى گذارد تو بيرون آيى . غلام گفت : همان كس كه تو را نمى گذارد كه به داخل آيى . (18)

(5) فرمان شگفت
ابو عبدالله محمد بن خفيف شيرازى ، معروف به شيخ كبير، از عارفان بزرگ قرن چهارم هجرى است . وى عمرى دراز يافت .سخنان و روايات منسوب به او در آثار صوفيان اهميت بسيار دارد. هميشه در سير و سفر بود و پدرش مدتى بر فارس حكومت مى كرد . در سال 371 هجرى قمرى درگذشت و اكنون مزار او در يكى از ميدان هاى شيراز است .
او را دو مريد بود كه هر دو احمد نام داشتند . يكى را احمد بزرگ تر مى گفتند و ديگرى را احمد كوچك تر . شيخ به احمد كوچك تر، توجه و عنايت بيش ترى داشت . ياران ، از اين عنايت خبر داشتند و بر آن رشك مى بردند .نزد شيخ آمده ، گفتند: احمد بزرگ تر، بسى رياضت كشيده و منازل سلوك را پيموده است ، چرا او را دوست تر نمى دارى ؟ شيخ گفت : آن دو را بيازمايم كه مقامشان بر همگان آشكار شود.
روزى احمد بزرگ تر را گفت : يا احمد!اين شتر را برگير و بر بام خانه ما ببر .
احمد بزرگ تر گفت : يا شيخ !شتر بر بام چگونه توان برد؟ شيخ گفت : از آن در گذر، كه راست گفتى .
پس از آن احمد كوچك تر گفت : اين شتر بر بام بر .احمد كوچك تر، در همان دم كمر بست و آستين بالا زد و به زير شتر رفت كه او را بالا برد و به بام آرد. هر چه نيرو به كار گرفت و سعى كرد، نتوانست . شيخ به او فرمان داد كه رها كند، و گفت : آنچه مى خواستم ، ظاهر شد . اصحاب گفتند: آنچه بر شيخ آشكار شد، بر ما هنوز پنهان است .
شيخ گفت : از آن دو، يكى به توان خود نگريست نه به فرمان ما . ديگرى به فرمان ما انديشيد، نه به توان خود . بايد كه به وظيفه انديشيد و بر آن قيام كرد، نه به زحمت و رنج آن . خداى نيز از بندگان خواهد كه به تكليف خود قيام كنند و چون به تكليف و احكام ، روى آورند و به كار بندند، او را فرمان برده اند و سزاوار صواب اند؛ اگر چه از عهده برنيايند . و البته خداوند به ناممكن فرمان ندهد.(19)

(6) ناخلف باشم اگر من ...
چهل بار، حج به جا آورده بودم و در همه آن ها، جز توكل زاد و توشه اى همراه خود نداشت . در آخرين حج خود، در مكه ، سگى را ديد كه از ضعف مى ناليد و گرسنگى ، توش و توانى براى او نگذاشته بود . شيخ كه مردم او را نصر آبادى خطاب مى كردند، نزديك سگ رفت و چاره او را يك گرده نان ديد . دست در كيسه خويش كرد؛ چيزى نيافت . آهى كشيد و حسرت خورد كه چرا لقمه اى نان ندارد تا زنده اى را از مرگ برهاند . ناگاه روى به مردم كرد و فرياد كشيد: كيست كه ثواب چهل حج مرا، به يك گرده نان بخرد؟ يكى بيامد و آن چهل حج عارفانه را به يك گرده نان خريد و رفت . شيخ آن نان را به سگ داد و خداى را سپاس گفت كه كارى چنين مهم از دست او بر آمد.
آن جا مردى ايستاده بود و كار شيخ را نظاره مى كرد . پس از آن كه سگ ، جانى گرفت و رفت ، آن مرد نزد شيخ آمد و گفت : اى نادان !گمان كرده اى كه چهل حج تو، ارزش نانى را داشته است ؟ پدرم (حضرت آدم ) بهشت را با همه شكوه و جلالش ، به دو گندم فروخت و در آن نان كه تو از آن رهگذر گرفتى ، هزاران دانه گندم است .
شيخ ، چون اين سخن را شنيد، از شرم به گوشه اى رفت و سر در كشيد . (20)
حافظ، اين مضمون را در چند جاى ديوان خود آورده است ؛ از جمله :
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
فروختن بهشت به دو گندم : اشاره به خوردن حضرت آدم (ع ) و همسرش ‍ حوا (س ) از درخت گندم در بهشت دارد . آن دو، بهشت را با خوردن دو گندم از درخت ممنوعه ، از كف دادند . اين حكايت كه در همه كتب آسمانى آمده است ، دستمايه شاعران شده است تا بدين وسيله ، به مردم هشدار دهند كه نبايد همه عبادات و اعمال خود را به هدف ورود در بهشت انجام دهند كه بسيارى از جمله آدم و حوا بهشت را به كمترين بها، رها كردند و دل بدان نبستند . حافظ در جايى ديگر از ديوانش گفته است :
نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت

(7) تعجب عزرائيل
سليمان (ع ) روزى نشسته بود و نديمى با وى . ملك الموت (عزرائيل ) در آمد و تيز در روى آن نديم مى نگريست . پس چون عزرائيل بيرون شد ، آن نديم از سليمان پرسيد كه اين چه كسى بود كه چنين تيز در من مى نگريست ؟ سليمان گفت : ملك الموت بود . نديم ترسيد . از سليمان خواست كه باد را فرمان دهد تا وى را به سرزمين هندوستان برد تا شايد از اجل گريخته باشد .
سليمان باد را فرمان داد تا نديم را به هندوستان برد . پس در همان ساعت ملك الموت باز آمد. سليمان از وى پرسيد كه آن تيز نگريستن تو در آن نديم ما، براى چه بود . گفت : عجب آمد مرا كه فرموده بودند تا جان وى همين ساعت در زمين هندوستان قبض كنم ؛ حال آن كه مسافتى بسيار ديدم ميان اين مرد و ميان آن سرزمين . پس تعجب مى كردم تا خود خواست بدان سرعت ، به آن جا رود . (21)

(8) سبب برترى
ابوالقاسم ، جنيد بن محمد بن جنيد، ملقب به سيد الطائفه ، از بزرگان و مشاهير عرفان است . اصلش از نهاوند و مقيم بغداد بود . وى خواهرزاده سرى سقطى است . سى بار پياده به حج رفت . پايه طريقت و شيوه عرفانى او صحو يعنى هشيارى و بيدارى است ؛ بر خلاف پيروان بايزيد بسطامى كه سكر يعنى ناهشيارى را پايه طريقت خود قرار داده اند . وى در طريقت عرفانى خود، سخت پايبند شريعت بود . اكثر سلسله هاى عرفانى ، خود را به او منسوب مى كنند . جنيد، در سال 297 ه .ق درگذشت .
نقل است كه جنيد مريدى داشت كه او را از همه عزيزتر مى شمرد و گرامى اش مى داشت . ديگران را حسد آمد . شيخ از حسادت ديگر مريدان ، آگاه شد . گفت : ادب و فهم او از همه بيش تر است . ما را نظر در آن (ادب و فهم ) است . امتحان كنيم تا شما را معلوم گردد .
فرمود تا بيست مرغ آوردند و گفت : هر مرغ را، يكى برداريد و جايى كه كسى شما را نبيند، بكشيد و بياريد. همه برفتند و بكشتند و باز آمدند، الا آن مريد، كه مرغ را زنده باز آورد.
شيخ پرسيد كه چرا نكشتى ؟ گفت :شيخ فرموده بود كه جايى بايد مرغ را كشت كه كسى نبيند، و من هر جا كه مى رفتم حق تعالى مى ديدم .
شيخ رو به اصحاب كرد و گفت : ديديد كه فهم او چگونه است و فهم ديگران چون ؟
همه استغفار كردند و مقام آن مريد را بزرگ داشتند . (22)

(9) عشق بازى با نام دوست (23)
نشسته بود، و گوسفندانش پيش چشم او، علف هاى زمين را به دهان مى گرفتند و مى جويدند . صدها گوسفند، در دسته هاى پراكنده ، منظره كوهستان را زيباتر كرده بود . پشت سرش ، چند صخره و كوه و كتل ، به صف ايستاده بودند . ابراهيم ، به چه مى انديشد؟ به شماره گوسفندانش ؟ يا عجايب خلقت و پرودگار هستى ؟
نگاهش به خانه اى مى ماند كه در هر گوشه آن ، چراغى روشن است . گويى در حال كشف رازى يا حل معمايى بود . نه گوسفندان ، و نه ماه و خورشيد و ستارگان ، جايى در قلب شيفته او نداشتند . آن جا . جز خدا نبود، و خدا، در آن جا، بيش از همه جا بود.
گوسفندان مى رفتند و مى آمدند، و ابراهيم از انديشه پروردگار خود، بيرون نمى آمد . ناگهان ، صدايى شنيد؛ صدايى كه او ساليان دراز در آرزوى شنيدن آن از زبان قوم خود بود . اما آنان جز بت و بت پرستى ، هنرى نداشتند . آن صدا، نام معشوق ابراهيم را به گوش او مى رساند.
يا قدوس !(اى خداك پاك و بى عيب و نقص )
ابراهيم از خود بى خود شد و لذت شنيدن آن نام دل انگيز، هوش از سر او برد . چون به هوش آمد، مردى را ديد كه بر صخره بلندى ايستاده است . گفت : اى بنده خدا!اگر يك بار ديگر، همان نام را بر زبان آرى ، دسته اى از گوسفندانم را به تو مى دهم . همان دم ، صداى يا قدوس دوباره در كوه و دشت پيچيد . ابراهيم در لذتى دوباره و بى پايان ، غرق شد .شوق شنيدن نام دوست ، در او چنان اثر كرد كه جز شنيدن دوباره و چند باره ، انديشه اى نداشت .
دوباره بگو، تا دسته اى ديگر از گوسفندانم را نثار تو كنم .
- يا قدوس !
باز هم بگو!
يا قدوس !
...
ديگر براى ابراهيم ، گوسفندى ، باقى نمانده بود؛ اما جانش همچنان خواستار شنيدن نام مبارك خداوند، بود . ناگهان ، چشمش بر سگ گله افتاد و قلاده زرينى كه بر گردن او بود . دوباره به شوق آمد و از گوينده ناشناس ‍ خواست كه باز بگويد و عطايى ديگر بگيرد . مرد ناشناس يك بار ديگر، صداى يا قدوس را روانه كوه ها كرد و ابراهيم بار ديگر به وجد آمد. اكنون ، ديگر چيزى براى ابراهيم نمانده است تا بدهد و نام دوست خود را باز بشنود . شوق ابراهيم ، پايان نپذيرفته بود، اما چيزى براى نثار كردن در بساط خود نمى يافت . نگاهى به مرد ناشناس انداخت و آخرين دارايى را نيز به او پيشنهاد كرد .
اى بنده خوب خدا!يك بار ديگر آن نام دلنشين را بگوى تا جان خود را نثار تو كنم .
مرد ناشناس ، تبسمى زيبا در صورت خود ظاهر كرد و نزد ابراهيم آمد . ابراهيم در انتظار شنيدن نام دوست خود بود؛ اما آن مرد، گويى سخن ديگرى با ابراهيم داشت .
من جبرئيل ، فرشته مقرب خداوندم . در آسمان ها سخن تو در ميان بود و فرشتگان از تو مى گفتند؛ تا اين كه همگى خداى خويش را ندا كرديم و گفتيم : بارالها!چرا ابراهيم كه بنده خاكى تو است به مقام خليل الهى (24) رسيد و ما را اين مقام نيست . خداوند، مرا فرمان داد كه به نزد تو بيايم و تو را بيازمايم . اكنون معلوم گشت كه چرا تو خليل خدا هستى ؛ زيرا تو در عاشقى ، به كمال رسيده اى .اى ابراهيم !گوسفندان ، به كار ما نمى آيند و ما را به آن ها نيازى نيست . همه آن ها را به تو باز مى گردانم .
ابراهيم گفت : شرط جوانمردى و در مرام آزادگان نيست كه چيزى را به كسى ببخشند و سپس بازگيرند . من آن ها را بخشيده ام و باز پس نمى گيرم . جبرئيل گفت : پس آن ها را بر روى زمين مى پراكنم ، تا هر يك در هر كجاى صحرا و بيابان كه مى خواهد، بچرد . پس ، تا قيامت ، هر كه از اين گوسفندان ، شكار كند و طعام سازد و بخورد، مهمان تو است و بر سفره تو نشسته است . (25)

(10) شاه شاهان
نوشته اند: روزى اسكندر مقدونى ، نزد ديوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. ديوجانس كه مردى خلوت گزيده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت ، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از اين برخورد و مواجهه ديوجانس ، برآشفت و گفت :
اين چه رفتارى است كه تو با ما دارى ؟ آيا گمان كرده اى كه از ما بى نيازى ؟
آرى ، بى نيازم .
تو را بى نياز نمى بينم .بر خاك نشسته اى و سقف خانه ات ، آسمان است . از من چيزى بخواه تا تو را بدهم .
اى شاه !من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را اميرند . تو بنده بندگان منى .
آن بندگان تو كه بر من اميرند، چه كسانى اند؟
خشم و شهوت . من آن دو را رام خود كرده ام ؛ حال آن كه آن دو بر تو اميرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى كشند. برو آن جا كه تو را فرمان مى برند؛ نه اين جا كه فرمانبرى زبون و خوارى . (26)
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو؟
طالب مردى چنينم كو به كو (27)


(11) درگاه خالى
بايزيد بسطامى ، به حتم در شمار بزرگ ترين و مؤ ثرترين عارفان اسلامى و شيفتگان الهى است . به دليل تاءثيرش بر همه مردان راه حق ، داستان ها و سخنان او بيش از هر عارفى در كتاب ها آمده است . عطار در كتاب تذكرة الاولياء كه شرح حال و مقامات عارفان است ، بيش از همه ، درباره او سخن گفته و شرح حال داده است . در اواخر قرن دوم هجرى در شهر بسطام كه اكنون در نزديكى شهر شاهرود قرار دارد، تولد يافت و در سال 261 قمرى در همان جا درگذشت . مزار او، اينك محل اجتماع گروه هايى از مردم اهل دل است و زيارتگاه عام و خاص . درباره بايزيد بسطامى ، سخن بسيار مى توان گفت ؛ اما در اين جا همين قدر بيفزاييم كه وى سمبل و نماد عرفان اسلامى نيز محسوب مى شود و علت آن ، شهرت وى در ميان اهل معرفت است . تا آن جا كه مولوى در مثنوى ، او را سمبل حقيقت و بزرگى مى شمارد و مثل پاكى و صداقت ؛ آن جا كه مى گويد:
از برون ، طعنه زنى بر بايزيد
از درونت ننگ مى دارد يزيد
يعنى از بيرون چنان خود را آراسته اى كه بايزيد را هم قبول ندارى ؛ ولى درونت ، چنان است كه يزيد از آن ننگ دارد .
حكايت زير را عطار در كتاب خود آورده است :
نقل است كه بايزيد را پرسيدند كه اين درجه به چه يافتى و بدين مقام از چه راه رسيدى ؟
گفت : شبى در كودكى ، از بسطام بيرون آمدم . ماهتاب مى تافت و جهان آرميده بود. به قدرت خدا، جايگاهى را ديدم هژده هزار عالم در جنب آن ، ذره اى مى نمود . سوزى در من افتاد و حالتى عظيم بر من غالب شد . گفتم : خداوندا!درگاهى بدين عظيمى و چنين خالى ؟!و كارگاهى بدين شگرفى و چنين پنهان ؟
همان دم هاتفى (28) آواز داد كه درگاه خالى نه از آن است كه كس نمى آيد؛ از آن است كه ما نمى خواهيم ؛ هر ناشسته رويى ، (29) شايسته اين درگاه نيست . (30)

(12) چاه خون !
روزى پيغمبر (ص ) با لشكريان خويش در محلى فرود آمد . آن حضرت ، گروهى از همراهان خود را فرمود تا از چاهى آب برآورند .
مردى از لشكريان باز آمد و گفت : يا رسول الله !از چاه ، آب سرخ بيرون مى آيد!
رسول (ص ) فرمود: آن ، آب سرخ نيست ، خون است .
گفتند: خون در چاه ، از كجا آمده است ؟ پيغمبر خدا (ص ) فرمود: گويا على با اين چاه ، سخن گفته و اسرار خود را در آن ريخته است . (31)

(13) همسفر با دشمن
الياس ، امير و سالار سپاه نيشابور بود . در قرن چهارم ، نيشابور از بزرگ ترين و مهم ترين ، شهرهاى ايران به شمار مى آمد . منصب سپه سالارى در آن شهر و در آن قرون ، بسيار مهم و عالى بود .
روزى الياس نزد عارف بزرگ و همشهرى خود، ابوعلى دقاق (32) آمد .پيش او دو زانو نشست و او را بسى احترام كرد . سپس از ابوعلى خواست كه او را پندى دهد.
ابوعلى دقاق گفت : تو را پند نمى دهم ؛ اما از تو سؤ الى دارم كه مى خواهم آن را پاسخ درست گويى .
الياس گفت : بپرس تا پاسخ گويم .
دقاق ، چشم در چشم الياس دوخت و گفت : مى خواهم بدانم كه تو زر و مال را بيش تر دوست دارى يا دشمنت را؟
الياس از اين سؤ ال به شگفت آمد . بى درنگ گفت : سيم و زر را دوست تر دارم .
ابوعلى ، قدرى در خود فرو رفت . سپس سر برداشت و گفت : اگر چنين است كه تو مى گويى ، پس چرا آن را كه دوست تر دارى (زر) اين جا مى گذارى و با خود نمى برى ؛ اما آن را كه هيچ دوست ندارى و خصم تو است ، با خويشتن مى برى ؟!
الياس ، از اين سخن تكانى خورد و چشمانش پر از اشك شد . لختى گذشت ؛ به خود آمد و به دقاق گفت :
مرا پندى نيكو دادى و از خواب غفلت ، بيدار كردى . خداوند به تو خير دهد كه مرا به راه خير راه نمودى . (33)

(14) اگر مرا يافتيد ...
بالاخره ، سقراط به مرگ ، محكوم شد . اكنون او بايد خود را براى مرگ آماده كند. كسانى گرد او جمع شدند و از او خواستند كه از عقايد خود دست بردارد تا حكم دادگاه درباره او اجرا نشود.
سقراط، گفت : هرگز به حقيقت ، پشت نمى كنم . من آنچه را كه فهميده ام ، گفته ام و از آن ، دست بر نخواهم داشت .
گفتند: فقط براى نجات خود، سخنى باب ميل آنان بگو . پس از آن كه آزاد شدى ، باز به عقايد و باورهاى خود بازگرد . سقراط گفت : هرگز چنين نخواهم كرد . من مرگ را پذيرايم ، ولى دروغ را تن نمى دهم .
شاگردانش ، گريه مى كردند و ضجه مى زدند . يكى از آن ميان گفت :اى استاد!اكنون كه دل به مرگ داده اى و خود را براى سفر آخرت آماده مى كنى ، ما را بگوى كه پس از مرگت ، تو را در كجا و چگونه ، به خاك بسپاريم . سقراط تبسم كرد و گفت : پس از مرگ ، اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد.
شاگردان دانستند كه استاد، در آخرين لحظات عمر خويش نيز، به آنان درس معرفت مى دهد و دريافتند كه پس از مرگ انسان ، آنچه باقى مى ماند، خود او نيست ؛ بلكه مقدارى گوشت و استخوان است كه اگر به سرعت ، آن را در جايى دفن نكنند، فاسد خواهد شد.
سقراط به آنان آموخت كه آدمى ، پس از مرگ ، به جايى مى رود كه زندگان ، او را نمى يابند و آنچه از او ميان مردم ، باقى مى ماند، جسمى است كه ديگر، ارتباطى و نسبتى با انسان ندارد. از اين رو به شاگردانش گفت : اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد . يعنى شما مرا نخواهيد يافت تا در اين انديشه باشيد كه كجا و چگونه دفن كنيد.(34)

(15) قيمت ملك
شقيق بلخى از عرفاى قرن دوم هجرى و معاصر هارون الرشيد، خليفه مقتدر عباسى است . از مهم ترين تعاليم او به شاگردانش ، توكل بود.
نقل است كه چون شقيق بلخى ، قصد كعبه كرد و به بغداد رسيد، هارون الرشيد، او را نزد خود خواند. چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون گفت : تو شقيق زاهدى ؟ گفت : شقيق ، منم ، اما زاهد نيستم .
مرا پندى ده !
اگر در بيابان تشنه شوى ، چنانكه به هلاكت نزديك باشى ، و آن ساعت ، آب بيابى ، آن را به چند دينار مى خرى ؟
به هر چند كه فروشنده ، بخواهد.
اگر نفروشد مگر به نيمى از سلطنت تو، چه خواهى كرد؟
نيمى از ملك خود را به او مى دهم و آب را از او مى گيرم تا در بيابان ، بر اثر تشنگى نميرم .
اگر تو آن آب بخورى ، ولى نتوانى آن را دفع كنى ، چه خواهى كرد؟
همه اطبا را از هر گوشه مملكتم ، جمع مى كنم تا مرا درمان كنند.
اگر طبيبان نتوانستند، مگر طبيبى كه دستمزدش ، نيمى از سلطنت تو باشد، چه خواهى كرد؟
براى آن كه از مرگ ، رهايى يابم ، نيمى از ملك خود را به او مى دهم تا مرا درمان كند.
اى هارون !پس چه مى نازى به ملكى كه قيمتش يك شربت آب است كه بخورى و از تو بيرون آيد؟
هارون ، بگريست و شقيق را گرامى داشت . (35)

(16) پند سوم
حكايت كرده اند كه مردى در بازار دمشق ، گنجشكى رنگين و لطيف ، به يك درهم خريد تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى كنند. در بين راه ، گنجشك به سخن آمد و مرد را گفت : در من فايده اى ، براى تو نيست . اگر مرا آزاد كنى ، تو را سه نصيحت مى گويم كه هر يك ، همچون گنجى است . دو نصيحت را وقتى در دست تو اسيرم مى گويم و پند سوم را، وقتى آزادم كردى و بر شاخ درختى نشستم ، مى گويم . مرد با خود انديشيد كه سه نصيحت از پرنده اى كه همه جا را ديده و همه را از بالا نگريسته است ، به يك درهم مى ارزد . پذيرفت و به گنجشك گفت كه پندهايت را بگو.
گنجشك گفت : نصيحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غصه مخور و غمگين مباش ؛ زيرا اگر آن نعمت ، حقيقتا و دائما از آن تو بود، هيچ گاه زايل نمى شد . ديگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و ناممكن گفت ، به آن سخن هيچ توجه نكن و از آن درگذر .
مرد، چون اين دو نصيحت را شنيد، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشيد و بر درختى نشست . چون خود را آزاد و رها ديد، خنده اى كرد . مرد گفت : نصيحت سوم را بگو!گنجشك گفت : نصيحت چيست !؟اى مرد نادان ، زيان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر يك بيست مثقال وزن دارد . تو را فريفتم تا از دستت رها شوم . اگر مى دانستى كه چه گوهرهايى نزد من است ، به هيچ قيمت ، مرا رها نمى كردى .
مرد، از خشم و حسرت ، نمى دانست كه چه كند. دست بر دست مى ماليد و گنجشك را ناسزا مى گفت . ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت : حال كه مرا از چنان گوهرهايى محروم كردى ، دست كم ، آخرين پندت را بگو. گنجشك گفت : مرد ابله !با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى ، غم مخور؛ اما اينك تو غمگينى كه چرا مرا از دست داده اى . نيز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذير؛ اما تو هم اينك پذيرفتى كه در شكم من گوهرهايى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال ، گوهر با خود حمل كنم !؟ پس تو لايق آن دو نصيحت نبودى و پند سوم را نيز با تو نمى گويم كه قدر آن نخواهى دانست . اين را گفت و در هوا ناپديد شد .(36)
پند گفتن با جهول خوابناك
تخم افكندن بود در شوره خاك


(17) شتر بر بام خانه !
ابراهيم ادهم از نامورترين عرفان اسلامى است كه در قرن دوم هجرى مى زيست ؛ درباه او نوشته اند كه در جوانى ، امير بلخ بود و جاه و جلالى داشت . سپس به راه زهد و عرفان گراييد و همه آنچه را كه داشت ، رها كرد. علت تغيير حال و دگرگونى ابراهيم ادهم را به درستى ، كسى نمى داند . عطار نيشابورى در كتاب تذكرة الاولياء، دو حكايت مى آورد و هر يك را جداگانه ، علت تغيير حال و تحول شگفت ابراهيم ادهم مى شمرد . در اين جا هر دو حكايت را با تغييراتى در عبارات و الفاظ مى آوريم .
حكايت نخست :
در هنگام پادشاهى ، شبى بر تخت خوابيده بود كه صدايى از سقف كاخ شنيد. از جا برخاست و خود بر بام قصر رفت . ديد كه مردى ساده و ميان سال ، بر بالاى بام قصر او، در گشت و گذار است ، ابراهيم گفت : تو كيستى ؟ گفت : شترم را گم كرده ام و اين جا، او را مى جويم . ابراهيم گفت :اى نادان !شتر بر بام مى جويى ؟ آيا شتر، بال دارد كه پرواز كند و به اين جا بيايد!؟ شتر بر بام چه مى كند؟!
مرد عامى گفت : آرى ؛ شتر بر بام جستن ، عجيب است ؛ اما از آن عجيبت تر كار تو است كه خدا را بر تخت زرين و جامه اطلس مى جويى . اين سخن ، چنان در ابراهيم اثر كرد كه يك مرتبه از هر چه داشت ، دل كند و سر به بيابان نهاد. در آن جا، يكى از غلامان خود را ديد كه گوسفندان او را چوپانى مى كند. همان جا، جامه زيبا و گرانبهاى خود را به او داد، و جامه چوپانى او را گرفت و پوشيد.(37)
حكايت دوم :
روزى ابراهيم ادهم كه پادشاه بلخ بود، بار عام داده ، همه را نزد خود مى پذيرفت . همه بزرگان كشورى و لشكرى نزد او ايستاده و غلامان صف كشيده بودند . ناگاه مردى با هيبت از در درآمد و هيچ كس را جراءت و ياراى آن نبود كه گويد: تو كيستى ؟ و به چه كار مى آيى ؟ آن مرد، همچنان آمد و آمد تا پيش تخت ابراهيم رسيد . ابراهيم بر سر او فرياد كشيد و گفت : اين جا به چه كار آمده اى ؟
مرد گفت : اين جا كاروانسرا است و من مسافر . كاروانسرا، جاى مسافران است و من اين جا فرود آمده ام تا لختى بياسايم . ابراهيم به خشم آمد و گفت : اين جا كاروانسرا نيست ؛ قصر من است .
مرد گفت : اين سرا، پيش از تو، خانه كه بود؟ ابراهيم گفت : فلان كس . گفت : پيش از او، خانه كدام شخص بود. گفت : خانه پدر فلان كس .
گفت : آن ها كه روزى صاحبان اين خانه بودند، اكنون كجا هستند؟
گفت : همه آن ها مردند و اين جا به ما رسيد.
مرد گفت : خانه اى كه هر روز، سراى كسى است و پيش از تو، كسان ديگرى در آن بودند، و پس از تو كسان ديگرى اين جا خواهند زيست ، به حقيقت كاروانسرا است ؛ زيرا هر روز و هر ساعت ، خانه كسى است .
ابراهيم ، از اين سخن ، در انديشه فرو رفت و دانست كه خداوند، او را براى اين جا و يا هر خانه ديگرى نيافريده است . بايد كه در انديشه سراى آخرت بود، كه آن جا آرام گاه ابدى
است و در آن جا، هماره خواهيم بود و ماند . (38) پيش صاحب نظران ، ملك سليمان باد است
بلكه آن است سليمان كه ز ملك آزاد است (39)


(18) آب دادن اسب ، در حال نماز
ابوحامد غزالى ، از دانشمندان بزرگ اسلامى در قرن پنجم و ششم هجرى است . به سال 450 هجرى در توس زاده شد و پنجاه و پنج سال بعد (505 هجرى ) در همان جا درگذشت . زندگانى شخصى و علمى امام محمد غزالى ، پر از حوادث و مسافرت ها و نزاع هاى علمى است . وى برادرى داشت كه به عرفان و اخلاق شهره بود و در شهرهاى ايران مى گشت و مردم را پند و اندرز مى داد . نام او احمد بود و چند سالى از محمد، كوچك تر . محمد و احمد، هر دو در علم و عرفان به مقامات بلندى رسيدند؛ اما محمد بيش تر در علم و احمد در عرفان .
محمد غزالى بر اثر نبوغ و دانش بسيارى كه داشت ، از سوى خواجه نظام الملك طوسى ، وزير ملكشاه سلجوقى و مؤ سس دانشگاه هاى نظاميه ، به رياست بزرگ ترين دانشگاه اسلامى آن روزگار، يعنى نظاميه بغداد، منصوب شد . وى در همان جا، نماز جماعت اقامه مى كرد و عالمان و طالبان علم به او اقتدا مى كردند. روزى به برادر كوچك تر خود، احمد، گفت : مردم از دور و نزديك به اين جا مى آيند تا در نماز به من اقتدا كنند و نماز خود را به امامت من بگزارند؛ اما تو كه در كنار من و برادر منى ، نماز خود را با من نمى گزارى . احمد، رو به برادر بزرگ تر خود كرد و گفت : پس از اين در نماز شما شركت خواهم كردم و نمازم را با شما خواهم خواند.
مؤ ذن ، صداى خود را كه گواهى به يكتايى خداوند و رسالت محمد (ص ) بود، بلند كرد و همه را به مسجد فرا خواند. محمد غزالى ، عالم بزرگ آن روزگار، پيش رفت و تكبير گفت . احمد به برادر اقتدا كرد و به نماز ايستاد؛ اما هنوز در نيمه نماز بودند كه احمد نماز خود را كوتاه كرد و از مسجد بيرون آمد و در جايى ديگر نماز خواند. محمد غزالى از نماز فارغ شد و همان دم پى برد كه برادر، نماز خود را از جماعت به فرادا برگردانده است . او را يافت و خشمگينانه از او پرسيد: اين چه كارى بود كه كردى ؟
برادر، محمد!آيا تو مى پسندى كه من از جاده شرع خارج شوم و به وظايف دينى خود عمل نكنم ؟
نه نمى پسندم .
وقتى در نماز شدى ، من به تو اقتدا كردم ؛ ولى تا وقتى به نماز خود، پشت سر تو ادامه دادم كه تو در نماز بودى .
آيا من از نماز خارج شدم ؟
آرى ؛ تو در اثناى نماز، از آن بيرون آمدى و پى كارى ديگر رفتى .
اما من نمازم را به پايان بردم .
نه برادر در اثناى نماز، به ياد اسب خود افتادى و يادت آمد كه او را آب نداده اند . پس در همان حال ، در اين انديشه فرو رفتى كه اسب را آب دهى و او را از تشنگى برهانى . وقتى ديدم كه قلب و فكر تو از خدا به اسب مشغول شده است ، وظيفه خود ديدم كه نمازم را با كسى ديگر بخوانم ؛ زيرا در آن هنگام ، تو ديگر در نماز نبودى و نمازگزار بايد به كسى اقتدا كند كه او در حال خواندن نماز است .
محمد غزالى ، از خشم پيشين به شرم فرو رفت و دانست كه برادر، از احوال قلب او آگاه است . آن گاه روى به اطرافيان خود كرد و گفت : برادرم ، احمد، راست مى گويد . در اثناى نماز به يادم آمد كه اسبم را آب نداده اند و كسى بايد او را سيراب كند . (40)

(19) مولا و ليلا
بشر بن حارث كه به بشر حافى نيز شهرت دارد، از عارفان بنام قرن دوم است . وى اهل مرو بود و گويند در ابتدا روزگار خود را به گناه و خوشگذرانى صرف مى كرد كه ناگهان به زهد و عرفان گراييد . علت شهرت او به حافى آن است كه هماره با پاى برهنه مى گشت . از او حكايات بسيارى نقل شده است ؛ از جمله :
در بازار بغداد مى گشتم كه ناگهان ديدم مردى را تازيانه مى زنند. ايستادم و ماجرا را پى گرفتم . ديدم كه آن مرد، ناله نمى كند و هيچ حرفى كه نشان درد و رنج باشد از او صادر نمى شود. پس از آن كه تازيانه ها را خورد، او را به حبس بردند. از پى او رفتم . در جايى ، با او رو در رو شدم و پرسيدم : اين تازيانه ها را به چه جرمى خوردى ؟ گفت : شيفته عشقم . گفتم : چرا هيچ زارى نكردى ؟ اگر مى ناليدى و آه مى كشيدى و مى گريستى ، شايد به تو تخفيف مى دادند و از شمار تازيانه ها مى كاستند. گفت : معشوقم در ميان جمع بود و به من مى نگريست . او مرا مى ديد و من نيز او را پيش چشم خود مى ديدم . در مرام عشق ، زاريدن و ناليدن نيست .
گفتم : اگر چشم مى گشودى و ديدگانت معشوق آسمانى را مى ديد، به چه حال بودى !؟ مرد زخمى ، از تاءثير اين سخن ، فريادى كشيد و همان جا جان داد . (41)
در اين معنا، مولوى گفته است :
عشق مولا كى كم از ليلا بود
گوى گشتن بهر او اولى بود (42)
همو گويد:
اى دوست شكر بهتر، يا آن كه شكر سازد
خوبى قمر بهتر، يا آن كه قمر سازد
بگذار شكرها را، بگذار قمرها را
او چيز دگر داند، او چيز دگر سازد (43)


(20) خوشبويى نام
بشر بن حارث ، به اصل از مرو بود و به بغداد نشستى . (44) وفاتش آن جا بود. و سبب توبه وى آن بود كه اندر راه كاغذى يافت كه بسم الله بر او نوشته ، و پاى بر وى همى نهادند . كاغذ را برگرفت و با درهمى كه داشت ، غاليه (45) خريد و آن كاغذ را مطيب (46) گردانيد و اندر شكاف ديوارى نهاد.
به خواب ديد كه هاتفى (47) آواز داد كه يا بشر!نام من خوشبو كردى و حرمت نهادى ، و ما نيز نام تو معطر كنيم در دنيا و آخرت و تو را بزرگ خواهيم داشت آن چنان كه تو نام ما را بزرگ داشتى . (48)

(21) قطره قطره سيل گردد
مردى ، چندين رمه گوسفند داشت . آن ها را به چوپانى سپرده بود تا در بيابان بگرداند و شير آن ها را بدوشد. هر روز، شير گوسفندان را نزد صاحب آن ها مى آورد و او بر آن شير، آب مى بست و به مردم مى فروخت . چوپان ، چندين بار، صاحب گوسفندان را نصيحت داد كه چنين مكن كه اين خيانت به مردم است . اما آن مرد، سخن شبان را به كار نمى بست و كار خود مى كرد.
روزى ، گوسفندان در ميان دو كوه ، به چرا مشغول بودند و چوپان ، بر بالاى كوه رفته ، به آن ها مى نگريست . ناگاه ابرى عظيم بر آمد و بارانى شديد، باريد. تا چوپان به خود بجنبد، سيلى تند و خروشان ، راه افتاد و گوسفندان را با خود برد . چوپان ، به شهر آمد و نزد صاحب گوسفندان رفت . مرد پرسيد: چگونه است كه امروز، براى ما شير نياورده اى ؟ چوپان گفت :اى خواجه !چندين بار تو را گفتم كه آب بر شير نريز و خيانت به مردم را روا مدار . اكنون آن آب ها كه بر شيرها مى ريختى ، جمع شدند و گوسفندانت را با خود بردند. (49)

(22) حلوا، به قيمت گزاف
خسته و رنجور، به مسجدى رسيد . داخل شد . وضويى ساخت و دو ركعت نماز خواند. سپس به گوشه اى رفت تا قدرى بياسايد .اما سر و صداى بچه ها، توجه او را به خود جلب كرد . چندين كودك از معلم خود، درس مى گرفتند و اكنون وقت استراحت آنها بود. بچه ها، در گوشه و كنار مسجد، پراكنده شدند تا چيزى بخورند يا استراحتى بكنند.
دو كودك ، در نزديك شبلى ، نشستند و هر يك سفره خود را گشود. يكى از آن دو كودك كه لباسى نو و تمييز داشت و معلوم بود كه از خانواده مرفهى است ، در سفره خود نان و حلوا داشت . كودك ديگر كه سر و وضع خوبى نداشت ، با خود، جز يك تكه نان خشك نياورده بود . كودك فقير، نگاهى مظلومانه به سفره كودك منعم انداخت و ديد كه او با چه ولعى ، نان و حلوا مى خورد . قدرى ، مكث كرد؛ ولى بالاخره دل به دريا زد و گفت : نان من خشك است ، آيا از آن حلوا، كمى به من هم مى دهى تا با اين نان خشك ، بخورم ؟
نه ، نمى دهم .
اما اين نان خشك ، بدون حلوا، از گلوى من پايين نمى رود!
اگر از اين حلوا به تو بدهم ، سگ من مى شوى ؟
آرى ، مى شوم .
پس تو حالا سگ من هستى ؟
بله ، هستم .
پس چرا مثل سگ ها، صدا در نمى آورى ؟
پسرك بيچاره ، پارس مى كرد و حلوا مى گرفت و همين طور هر دو به كار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند كه به درس استاد برسند.
شبلى در همه اين مدت ، مى نگريست و مى گريست . دوستانش كه او را در گوشه مسجد يافته بودند، كنارش نشستند و از علت گريه او پرسيدند .شبلى گفت : ببينيد كه طمع چه بر سر مردم مى آورد!اگر اين كودك فقير، به همان نان خشك خود قناعت مى كرد و به حلواى ديگرى ، طمع نمى بست ، سگ ديگران نمى شد و خود را چنين خوار نمى كرد!(50)

(23) مطرب پير
از منبر پايين آمد و مردم ، مجلس را ترك مى گفتند . شيخ ابوسعيد ابوالخير امشب چه شورى برپا كرد!همه حاضران ، محو سخنان او بودند و او با هر جمله كه مى گفت : نهال شوق در دل ها مى كاشت . اما من هنوز نگران قرضى بودم كه بايد مى پرداختم . وام سنگينى برعهده داشتم و نمى دانستم كه چه بايد كرد . پيش خود گفتم كه تنها اميدى كه مى توانم به آن دل ببندم ، ابوسعيد است . او حتما به من كمك خواهد كرد . شيخ ، گوشه اى ايستاده بود و مردم گرد او حلقه زده بودند .ناگهان پيرزنى پيش آمد. شيخ به من اشاره كرد . دانستم كه بايد نزد پيرزن روم و حاجتش را بپرسم . پيرزن گفت : كيسه اى زر كه صد دينار در آن است ، آورده ام كه به شيخ دهم تا ميان نيازمندان تقسيم كند . او را بگو كه در حق من دعايى كند . كيسه را گرفتم و به شيخ ابوسعيد سپردم . پيش خود گفتم كه حتما شيخ حاجت من را دانسته و اين كيسه زر را به من خواهد داد . اما ابوسعيد گفت : اين كيسه را بردار و به گورستان شهر ببر. آن جا پيرى افتاده است ؛ سلام ما را به او برسان و كيسه زر را به او ده و بگوى : اگر خواستى ، نزد ما آى تا باز تو را زر دهيم .
شبانه به گورستان رفتم . بين راه با خود مى انديشيدم كه اين مرد كيست كه ابوسعيد از حال او خبر دارد، اما نياز من را نمى داند و بر نمى آورد . وقتى به گورستان رسيدم ، به همان نشانى كه شيخ داده بود، پيرى را ديدم كه طنبورى (51) زير سر نهاده و خفته است .به او سلام كردم و سلام شيخ را نيز رسانيدم . اما ترس و وحشت ، پير را حيران كرده بود . سخت هراسيد . خواست كه بگويد تو كيستى كه من كيسه زر را به او دادم و پيغام ابوسعيد را نيز گفتم . پير همچنان متحير و ترسان بود . كيسه را گشود و دينارهاى سرخ را ديد . نخست مى پنداشت كه خواب است ، اما وقتى به سكه هاى طلا دست كشيد و آن ها را حس كرد، دانست كه خواب نمى بيند . لختى به دينارها نگريست ، سپس سر برداشت و خيره خيره به من نگاه كرد . ناگهان به حرف آمد و گفت : مرا نزد شيخ خود ببر. گفتم برخيز كه برويم .
بين راه همچنان متحير و مضطرب بود . گفتم : اگر از تو سؤ الى كنم ، پاسخ مى دهى ؟ سر خود را به پايين انداخت . دانستم كه آماده پاسخگويى است . گفتم : تو كيستى و در گورستان چه مى كردى و ابوسعيد، اين كيسه زر، به تو چرا داد؟ آهى كشيد و غمگينانه گفت : مردى هستم فقير و وامانده از همه جا. پيشه ام مطربى است و وقتى جوان بودم ، مردم مرا به مجالس خود مى خواندند تا طنبور زنم و آواز بخوانم و مجلس آنان را گرم كنم . در همه جاى شهر، هرگاه دو تن با هم مى نشستند، نفر سوم آنان من بودم . اكنون پير شده ام و صدايم مى لرزد و دستم آن هنر و توان را ندارد كه از طنبور، آواز خوش برآرد . كسى مرا به مجلس خود دعوت نمى كند و به هيچ كار نمى آيم . زن و فرزندم نيز مرا از خود رانده اند .
امشب در كوچه هاى شهر مى گشتم . هر چه انديشيدم ، ندانستم كه كجا مى توانم خوابيد و امشب را سر كنم . ناچار به گورستان آمدم و از سردرد و شكسته دلى ، گريستم و با خداى خود مناجات كردم و گفتم : خدايا!جوانى و توش و توانم رفته است . جايى ندارم . هيچ كس مرا نمى پذيرد . عمرى براى مردم طنبور زدم و خواندم و محفل آنان را آراستم و اكنون به اين جا رسيدم . امشب را مى خواهم براى تو بنوازم و مطرب تو باشم . تا ديرگاه مى نواختم و مجلسى را كه در آن خود و خدايم بود، گرم مى كردم . مى خواندم و مى گريستم تا اين كه خوابم برد.
ديگر تا خانه شيخ راهى نمانده بود . پير همچنان در فكر بود و خود نمى دانست كه چه شده است .به خانه شيخ رسيديم . وارد شديم .ابوسعيد، گوشه اى نشسته بود . پير طنبور زن ، بى درنگ به دست و پاى شيخ افتاد و همان دم توبه كرد. ابوسعيد گفت : اى جوانمرد!يك امشب را براى خدا زدى و خواندى ، خداوند رحمت تو را ضايع نكرد و بندگانش را فرمان داد كه تو را دريابند و پناه دهند . طنبور زن ، آرام گرفت . ابوسعيد، روى به من كرد و گفت : بدان كه هيچ كس در راه خدا، زيان نمى كند. حاجت تو نيز برآورده خواهد شد .
يك روز گذشت ، شيخ از منبر و مجلس فارغ شده بود. در همان مجلس ، كسى آمد و دويست دينار به من داد و گفت : اين را نزد ابوسعيد ببر. وقتى به خدمت شيخ رسيدم ، گفت : اين دينارها را بردار و طلبكارانت را درياب !(52)

(24) بهاى حقيقت
شبلى نزد جنيد بغدادى رفت و گفت : گويند گوهر حقيقت ، نزد تو است . آن را يا به من بفروش و يا ببخش . جنيد گفت : اگر بخواهم كه بفروشم ، تو بهاى آن را ندارى و از عهده پرداخت قيمت آن بر نمى آيى . و اگر بخواهم كه آن را رايگان به تو دهم ، قدر آن را نخواهى دانست ؛ زيرا:
هر كه او ارزان خرد، ارزان دهد
گوهرى ، طفلى به قرصى نان دهد
شبلى گفت : پس تكليف من چيست ؟
گفت : در صبر و انتظار باقى بمان و بر اين درد، بسوز و بساز تا شايسته آن شوى ، كه چنين گوهرى را جز به شايستگان و منتظران صادق و دلخسته ندهند. (53)

(25) چه خوش است حمام
ابوسعيد ابو الخير، از پر آوازه ترين عارفان اسلامى در قرن چهارم و پنجم است . به سال 357 (ه .ق ) در ميهنه به دنيا آمد و در سال 440 (ه .ق ) در همان جا وفات يافت . گويا او نخستين كسى است كه بر انديشه هاى عرفانى ، جامه شعر پوشاند . نوه او (محمد بن منور) در قرن ششم كتابى نوشت به نام اسرار التوحيد كه در آن شرح حال و مقامات ابوسعيد، گزارش ‍ شده است . كلمات كوتاه و حكايات زيباى او مشهور است ؛ از جمله اين كه نوشته اند:
روزى يكى از دوستان ديرين و شاگردش ، به نام ابومحمد جوينى براى ديدار شيخ ابوسعيد، به منزل او رفت .اهل خانه گفتند كه شيخ به گرمابه رفته است .
ابومحمد راهى حمام شد .شيخ را در حمام يافت .در آن جا از هر درى سخن رفت ؛ از جمله شيخ به ابومحمد گفت : آيا به عقيده تو، اين حمام جاى خوب و خوشايندى است ؟ ابومحمد گفت : آرى هست . شيخ گفت : چرا؟ ابومحمد گفت : زيرا جناب شيخ در آن است و هر جا كه شيخ ما ابوسعيد در آن باشد، آن جا خوش است .
شيخ گفت : دليلى بهتر بياور. ابومحمد از شيخ خواست كه او خود بگويد كه چرا اين حمام ، جايى خوش و نيكو است .
شيخ گفت : اين جا خوش است ، زيرا با تو، جز لنگى و سطلى پيش ‍ نيست و آن دو نيز امانت است . (54)

next page

fehrest page