next page

fehrest page

مقدمه
الحمد لله رب العالمين والصلوة والسلام على خير خلقه ، محمد و آله اجمعين ؛ خداوند را سپاس ‍ مى گوييم بر اين كه انسان را بيهوده و عبث نيافريد. بلكه بهترين امكانات را در به كمال رسيدن اين انسان خلق كرد. و رسولان و هاديانى همچون انبيا و امام معصوم عليه السلام را مقتداى بشر قرار داد.
و خدا را شاكريم كه بهترين كتاب (قرآن كريم ) را جهت هدايت بشر به بهترين مردمان ، محمد مصطفى عليه السلام نازل فرمود. كتابى كه به زبان مردم است تا روشن گر آنها و مژده و بشارت راه رفته ، و يادآور فراموش شده ها باشد. و كتابى كه هدايتش براى تمام مردم است (هدى للعالمين ).
پروردگار! تو را بر نعمت هايى كه به من بخشيدى شكر مى كنم چرا كه خود فرمودى :((لئن شكرتم لازيدنكم )) واز گناهانى كه براثر حب دنيا در آن غوطه ورم ،از تو سخت سرافكنده ام و چشم به عفو و رحمت تو بسته ام .
اميد اين دارم كه پدر،مادر،نياكان ،اهل ايمان و به ويژه مرا در سايه رحمت واسعه خود مشمول غفران و آمرزشت قرار دهى چرا كه بيش از همه به عفو و رحمت تو نيازمندم .
معبود!مرا از مغفرت خويش برخوردار ساز و اين اثر را بپذير تا همگان از آن بهره مند گردند.
والسلام و على عباد الله الصالحين قم - على نور الدينى فروردين


يهوديان لجوج (بقره /89)
از امام صادق عليه السلام درباره آيه مورد بحث نقل شده كه : يهود در كتابهاى خويش ديده بودند كه محل هجرت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بين كوه عير و كوه احد (1) خواهد بود.
يهود از سرزمين خويش بيرون آمدند و به جستجوى سرزمين مهاجرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله پرداختند. در اين ميان كوهى به نام حداد كه همان احد است ، رسيدند و در همان جا پراكنده شده ، هر يك در جايى مسكن گزيدند؛ بعضى در سرزمين تيما برخى در فدك و عده اى ديگر در خيبر (پس از مدتى ) آنان كه كه در تيما برخى در فدك و عده اى ديگر در خيبر. (پس از مدتى ) آنان كه كه در تيما بودند، ميل ديدار برادران خويش نمودند، در اين اثنا عربى عبور مى كرد، مركبى از او كرايه كردند. او گفت : من شما را از بين كوه عير و احد خواهم برد.به او گفتند: هنگامى كه بين اين دو كوه رسيديم ما را آگاه نما.
همين كه آنان به سرزمين مدينه رسيدند، مرد عرب اعلام كرد كه اين جا همان سرزمين است كه بين دو كوه عير و احد قرار گرفته ، سپس با دست اشاره كرد و گفت : اين عير است و آن هم احد. يهود از مركب پياده شدند و گفتند ما به مقصود رسيديم ، ديگر احتياجى به مركب تو نيست . به هر كجا مى خواهى برو!
نامه اى به برادران خويش نوشتند كه ما اين جا(بين دو كوه عير و احد) محل هجرت پيامبر عليه السلام را يافتيم شما هم به سوى ما كوچ كنيد! آنان در پاسخ نوشتند كه ما اين جا مسكن گزيده و خانه و اموالى تهيه كرده ايم و از آن سرزمين فاصله اى نداريم هنگامى كه پيامبر موعود مهاجرت نمود به سرعت به سوى شما خواهيم آمد يهود در سرزمين مدينه مانده اموال فراوانى كسب كردند اين خبر به سلطانى به نام تبع رسيد. او با آن جنگيد. يهود در قلعه هاى خويش متحصن شدند. وى هم آنها را محاصره كرد سپس به آنان امان داد. آنها به نزد سلطان آمدند. تبع كفت من اين سرزمين را پسنديده ام و در اين جا خواهم ماند.آنان در پاسخ گفتند:اين چنين نخواهد شد؛ زيرا اين سرزمين محل هجرت پيامبرى است كه جز او كسى نمى تواند - به عنوان رياست - در اين سرزمين بماند.
تبع گفت : بنابراين ، من از خاندان خويش كسانى را در اين جا قرار خواهم داد. تا هنگامى كه آن پيامبر آمد، وى را يارى نمايند؛ لذا دو قبيله معروف اوس و خزرج را در آن مكان قرار داد، به اموال يهود تجاوز نمودند.
يهوديان به آنها گفتند هنگامى كه محمد صلى الله عليه و آله مبعوث گردد، شما را از سرزمين ما بيرون خواهد كرد و دست شما را از اموال ما قطع خواهند نمود. هنگامى كه محمد صلى الله عليه و آله مبعوث شد. اوس و خزرج كه به نام انصار معروف شده بودند به او ايمان آوردند و يهود وى را انكار نمودند.

سئوالاتى درباره (بقره / 97)
مى گويند روزى ابن صوريا (يكى از بزرگان يهود) و عده اى از يهود فدك نزد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آمدند و از وى سوالاتى كردند و نشانه هايى پرسيدند كه گواه نبوت و رسالت او بود، و پس از پاسخ هر يك ، صحت جواب را تصديق كردند. آخرين سوالشان اين بود كه ؛ فرشته اى كه وحى براى تو مى آورد، چه نام دارد؟ ابن صوريا اضافه كرد؛ اگر اين را هم درست پاسخ دهى ايمان مى آورم ! رسول اكرم صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود؛ نام او جبرييل است !
ابن صوريا با اين جواب را صحيح يافت ، گفت ؛ جبرييل دشمن ما است ،او هميشه دستور جهاد و سختى و مشكلات مى آورد، ولى ميكاييل هميشه دستور آسان مى آورد. اگر فرشته وحى ميكاييل بود، ما به تو ايمان مى آورديم .

سوء استفاده از كلمات (بقره /104)
ابن عباس نقل مى كند؛ هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مشغول سخن گفتن و بيان آيات و احكام الهى بود، مسلمانان صدر اسلام از او مى خواستند كمى با حوصله سخن بگويد و به آنان مهلت دهد تا بتوانند مطالب حضرت را خوب درك كنند و همچنين خواسته هاى خود را به وى برسانند. براى اين درخواست از كلمه راعنا كه از ماده الرعى گرفته شده و به معنى مهلت دادن مى باشد، استفاده يم كردند، ولى يهود همين كلمه راعنا را از ماده ديگر؛ يعنى الرعونه به كار مى بردند كه به معنى كودنى و احمقى بود، به كار مى بردند. در اين جا براى يهود رستاخيزى بود تا از اين كلمه كه مسلمانان به معنى صحيحى بكار مى بردند، هنگام سخن گفتن با پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله استفاده كنند و معنى دومش را قصد نمايند.
آيه براى از سوء استفاده نازل شد و به مؤ منان دستور دادن كلمه انظرنا -كه همان مهلت را معنى مى بخشد و مترادف كلمه راعنا است -بكار بردند.

تقاضاهاى نابجا (بقره /108)
ابن عباس مى گويد: رافع بن حرمله و وهب بن زيد، نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: از طرف خداوند نامه اى به عنوان ما بياور تا آن را قرائت نماييم و يا براى ما نهرهايى جارى فرما تا ترا پيروى و تصديق كينم ، پروردگار بزرگ اين آيه را نازل فرمود و به سؤ الات بى اساس ‍ آنها پاسخ گفت .

مشاجره پيش پيامبر (بقره /113)
ابن عباس مى گويد: هنگامى كه گروهى از مسيحيان در نجران خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيدند، عده اى از علماى يهود نيز در آنجا حضور يافتند، بين اينان و نصارى در محضر پيامبر نزاع و مشاجره در گرفت ، رافع بن حرمله (يكى از يهوديان ) رو به مسيحيان كرد و گفت : دين شما اساسى ندارد و نبوت عيسى و كتاب او، انجيل را انكار كرد. يكى از مسيحيان نجران نيز عين آن جمله را در پاسخ آن يهود گفت و نبوت موسى و كتاب او، تورات را انكار كرد. در اين هنگام آيه نازل شد و هر دو دسته را بر گفتار نادرستشان ملامت نمود.

ايراد تازه مسلمانان (بقره /120)
ابن عباس مى گويد: يهود و نصاراى نجران انتظار داشتند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در قبله با آنان موافقت كند، چون خداوند قبله مسلمانان را از بيت المقدس به سوى كعبه گردانيد، آنان ديگر از پيغمبر مايوس شدند. (شايد بعضى از تازه مسلمانان ايراد مى كردند كه نبايد كارى كرد كه باعث رنجش يهود و نصارى گردد)، در اين مورد آيه شريفه نازل شد و مسلمانان اعلام كرد كه يهود و نصارى نه با هماهنگى در قبله و نه با چيز ديگر از شما خشنود نخواهد شد، مگر اين كه به طور درست آيين آنها را بپذيريد.

تفاخر اقليت ها (بقره /135)
ابن عباس مى گويد: ابن صوريا، كعب بن اشرف ، مالك بن الصيف و جماعتى ديگر از يهود و نصاراى نجران با مسلمانان بحث و گفتگو مى كردند.هر يك از دو گروه خود را از ديگرى به دين خدا سزاوارتر مى دانستند. يهود مى گفت : موسى ، پيغمبر ما از همه پيامبران برتر و كتاب ما تورات بهترين كتاب ها است . عين همين ادعا را مسيحيان مى نمودند كه مسيح ، برترين راهنمايان و انجيل بهترين كتاب آسمانى است و هر يك از پيروان اين دو مذهب ، مسلمانان را به مذهب خويش دعوت مى كردند. در اين موقع اين آيه نازل شد.

بتان صفا و مروه (بقره /158)
قبل از اسلام و همچنين مقارن ظهور اسلام آن ، مشركان و بت پرستان براى انجام مناسك حج به مكه مى آمدند و مراسم حج كه اصل آن را از ابراهيم صلى الله عليه و آله گرفته و با قسمت زيادى از خرافات و شرك آميخته بودند، انجام مى دادند؛ كه از جمله وقوف به عرفات ، قربانى ، طواف ، لبيك گفتن ، سعى بين صفا و مروه بود، البته اين عمل با وضع خاصى صورت مى گرفت . اسلام با اصلاح و تصفيه اى كه در رفتار آنها كرد،اصل حج و اعمال نيكو و خالص از شرك آن را امضاء فرمود و بر روى خرافات آن خط بطلان كشيد.
از جمله اعمال و مناسكى كه مشركان انجام مى دادند، سعى و حركت بين دو كوه معروف صفا و مروه بود. در بسيارى از رواياتى كه از طروق شيعه و اهل تسنن نقل شده چنين مى خوانيم كه در عصر جاهليت ، مشركان در بالاى كوه صفا بتى نصب كرده بودند به نام اساف و بر كوه مروه بت ديگرى بود به نام نائله و به هنگام سعى ، از اين دو كوه بالا مى رفتند و عنوان تبرك با خود آنها را مسح مى كردند.مسلمانان به خاطر اين موضوع از سعى ميان صفا و كراهت داشتند و تصور مى كردند اين يك عمل جاهلى است .
آيه شريفه نازل شد و به آنها تفهيم كرد كه صفا و مروه از شعائر خداوند است و به صرف بدعت و آميختن اين اعمال به شرك و خرافه از سوى مردم جاهل و نادان ، مسلمانان نمى توانند از سعى ميان اين دو خوددارى كنند.
اما كه شان نزول آيه مورد نظر چيست ؛ طبق تصريح پاره اى روايات ، نزول اين آيه به هنگام عمرة القضاء بوده است و يكى از شرايط پيامبر با مشركان در سفر، اين بود كه آن دو بت را از صفا و مروه بردارند. آنها هم نخست به اين شرط عمل كردند ولى بعدا آنها را به جاى خود بازگرداندند و همين باعث شد كه بعضى از مسلمانان از سعى بين صفا و مروه خوددارى كنند. آيه شريفه نازل شد و به آنها اعلام كرد كه عمل مشركان نمى تواند مانع از اين برنامه دينى گردد. و اگر طبق احتمال برخى از مفسران ، بپذيريم كه آيه در حجة الوادع نازل شده است ، به طور قطع در آن هنگام نه تنها در صفا و مروه بتى وجود نداشت بلكه در محيط مكه هم اثرى از بت نبود. بنابراين ، ناراحتى مسلمانان از سعى بين صفا و مروه به خاطر همان سابقه تاريخى و وضع خاص ‍ پيشين آنها بوده كه بت اساف و نائله بر آنها قرار داشت .

حفر خندق (بقره /187)
از روايات اسلامى بر مى آيد كه در آغاز نزول حكم روزه ، چنانچه شب ماه رمضان مسلمانى را خواب مى ربود، خوردن و آشاميدن بر او حرام مى شد و در آن زمان نيز آميزش با همسران در روز و شب تحريم شده بود.
يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به نام مطعم بن جبير كه پيرمرد ناتوانى بود، روزه مى داشت . هنگام افطار وارد منزل گرديد، همين كه همسرش رفت بر افطار وى طعام حاضر نمايد، خواب او را ربود.وقتى بيدار شد گفت ديگر من حق افطار ندارم . با همان حال شب را خوابيد و صبح در حالى كه روزه بود براى حفر خندق حاضر گرديد. در اثناء كار بر اثر ضعف و گرسنگى بيهوش افتاد.پيامبر بالاى سرش آمد. اين منظره رسول خدا صلى الله عليه و آله را متاءثر كرد. در اين مورد آيه نازل گرديد.

جنگ مقابله به مثل (بقره /190)
از ابن عباس نقل شده كه اين آيه در مورد صلح حديبيه نازل شد و جريان چنين است كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله با 1400 نفر از ياران خود آماده عمره شدند؛ چون به سرزمين حديبيه - محلى است در نزديكى مكه - رسيدند، مشركان از ورود آنها به مكه و انجام مناسك عمره مانع شدند و پس از گفتگوى زياد با پيامبر صلى الله عليه و آله مصالحه كردند كه سال بعد براى انجام عمره به مكه بيايند و آنان مكه را سه روز براى او و يارانش خالى خواهند كرد تا طواف خانه خدا كنند.
سال بعد هنگامى كه آماده رفتن به مكه ، از اين ترس داشتند كه مشركان به وعده خود وفا نكنند و مانع ورود آنان گردند پيامبر صلى الله عليه و آله از بروز جنگ و مقاتله در ماه حرام نگران بود كه آيه در اين مورد نازل شد و دستور داد كه دشمنى نبرد را شروع كند شما هم در برابر او به مبارزه بر خيزيد.

خوش چهره منافق (بقره 204-206)
اين آيات درباره اخنس بن شريق نازل شده است . وى مردى زيبا و خوش بيان بود. تظاهر به دوستى پيامبر صلى الله عليه و آله مى كرد و با خود را مسلمان جلوه مى داد هر وقت نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمد و با او مى نشست اظهار ايمان ميكرد و با اين كه مرد منافقى بود سوگند مى خورد كه او را و به خدا ايمان آورده است . پيامبر صلى الله عليه و آله هم با او گرم مى گرفت و وى را مورد لطف و محبت خويش قرار مى داد. هنگامى كه بين او و طايفه ثقيب دشمنى در گرفت ، بر آنها شبيخون زد و چهارپايان آنها را كشت و زراعتشان را به آتش كشيد و به اين صورت نفاق درونى خود را آشكار ساخت . آيه نازل شد كه بعضى از مردم كسانى هستند كه گفتار آنها در زندگى دنيا مايه اعجاب تو مى شود، خداوند برم آن چه در دل پنهان مى دارند گواه است ، آنان سرسخت ترين دشمنانند.

پاسداران امير المومنين عليه السلام (بقره /207)
مفسر معروف اهل تسنن ثعلبى مى گويد هنگامى كه پيغمبر اسلام تصميم گفت مهاجرت ، براى اداى دين هاى خود و تحويل دادن امانت هاى كه بزد او بود، على عليه السلام را به جاى خويش قرار داد و شب هنگام كه مى خواست به سوى فار ثور برود و مشركان اطراف خانه او را براى حمله به محاصره كرده بودند، دستور داد على عليه السلام در بستر او بخوابيد و پارچه سبزرنگى (برد حضرمى ) كه مخصوص خود پيامبر بود روى خويش بكشد. در اين هنگام خداوند به جبرئيل و ميكائيل وحى فرستاده كه من بين ششما برادرى ايجاد كردم و عمر يكى از شما را طولانى قرار دادم ، كدام يك از شما حاضر است ايثار به نفس ‍ كند و زندگى ديگرى را بر خود مقدم دارد؟ هيچ كدام حاضر نشدند.به آنها وحى شد اكنون على عليه السلام در بستر پيغمبر صلى الله عليه و آله خوابيده و آماده است جان را فداى او سازد. به زمين برويد و حافظ و نگهبان او باشيد!
هنگامى كه جبرئيل بالاى سر على عليه السلام و ميكائيل پايين پاى حضرت نشسته بود، جبرئيل مى گفت : به به ! آفرين به تو اى على عليه السلام ، خداوند به واسطه تو بر فرشتگان مباهات مى كند. در اين هنگام آيه نازل گرديد و همين دليل آن شب تاريخى ليلة المبيت ناميده شد.

حكم فرماندهى (بقره /217)
پيش از جنگ بدر پيامبر اسلام عليه السلام عبدالله حجش را طلبيد و نامه اى به او داد و هشت نفر از مهاجران را با وى همراه ساخت . به او فرمان داد پس آن كه دو روزه راه پيمود الهى نامه را بگشايد و طبق آن عمل كند.
او پس از دو روز طى طريق نامه را گشود و چنين يافت : پس ‍ از آن كه نامه را باز كردى تا نخله -زمينى كه بين مكه و طايف است - پيش برو و آنجا وضع قريش را زير نظر بگير و جريان را به ما گزارش بده .
عبدالله جريان را براى همراهانش نقل كرده و گفت : پيامبر مرا از مجبور ساختن ما در اين راه منع كرده است ، بنابراين هر كسى آماده شهادت است با من بيايد، و ديگران باز گردند. همه با او حركت كردند، هنگامى كه به نخله رسيدند به قافله اى از قريش بر خورد كردند كه عمرو بن حضرمى در آن بود. چون روز آخر رجب -يكى از ماه هاى حرام -بود در مورد حمله به آنها به مشورت پرداختند.
بعضى گفتند اگر امروز هم از آنها دست برداريم وارد محيط حرم خواهند شد و ديگر نمى توان متعرض آنها شد. سر انجام شجاعانه به آنها حمله كردند و عمرو بن حضرمى را كشتند و قافله را با دو نفر اسير نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند. من به شما دستور نداده بودم كه در ماههاى حرام نبرد كنيد و لذا دخالتى در غنايم و اسيران نكرد.
مجاهدان ناراحت شدند و مسلمانان به سرزنش آنها پرداختند. مشركان نيز زبان گشودند كه محمد صلى الله عليه و آله جنگ و خونريزى و اسارت را در ماههاى حرام ، حلال شمرده است .
در اين هنگام ، آيه نازل شد كه كسانى كه ايمان آورده اند و كسانى كه مهاجرت نموده و در راه خدا جهاد كرده اند، اميد رحمت پروردگار دارند و خداوند و آمرزنده و مهربان است .

ازدواج با زنان مشرك (بقره /221)
شخصى به نام مرشد كه مرد شجاعى بود از طرف پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ماءمور كه از مدينه به مكه برود و جمعى از مسلمانان را كه آنجا بودند با خود بياورد. وى قصد انجام فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد مكه شد. در آنجا با زن زيبايى به نام عناق كه در زمان جاهليت او را مى شناخت برخورد نمود. آن زن او را مانند گذشته به گناه دعوت كرد، اما مرشد كه ديگر مسلمان شده بود تسليم خواسته او نشد. آن زن تقاضاى ازدواج نمود، مرشد گفت اين امر موكول به اجازه پيامبر صلى الله عليه و آله است . او پس از انجام ماءموريت خود به مدينه بازگشت و جريان را به اطلاع پيغمبر صلى الله عليه و آله رساند، اين آيه نازل شد و بيان داشت كه زنان مشرك و بت پرست شايسته ازدواج و همسرى با مردان مسلمان نيستند.

اهميت نماز ظهر (بقره /238)
جمعى از منافقان گرمى هوا را بهانه براى ايجاد تفرقه در صفوف مسلمانان قرار داده بودند و در نماز جماعت شركت نمى كردند. به دنبال آنها، بعضى ديگر نيز از شركت در جماعت خوددارى كردند و در نتيجه جماعت مسلمانان تقليل يافت . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از اين امر بسيار ناراحت شد و آنها را تهديد به مجازات شديد كرد.
زيد بن ثابت نقل مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در گرماى فوق العاده نيمروز نماز ظهر را با جماعت ميگذارد و اين كار براى ياران او بسيار سنگين بود، آيه نازل شد و اهميت نماز را به طور كلى و نماز ظهر را بخصوص كرد.

بيمارى طاعون در شام (بقره /243)
در يكى از شهرهاى شام بيمارى طاعون راه يافت و با سرعت عجيبى پيش رفت . مردم يكى پس از ديگرى از دنيا مى رفتند. در اين هنگام عده بسيارى به اين اميد كه شايد از چنگال مرگ رهايى يابند آن محيط و ديار را ترك گفتند. از آنجا كه آنها پس از فرار از ديار خود و رهايى از مرگ ، در خود احساس قدرت و استقلال نموده و با ناديده گرفتن اراده الهى و چشم دوختن به عوامل طبيعى دچار غرور شدند، پروردگار نيز آنها را در آن بيابان به همان بيمارى نابود ساخت . از بعضى روايات استفاده مى شود كه اصل پيدايش بيمارى مزبور در اين سرزمين به عنوان مجازات بود؛ زيرا پيشوا و رهبر آنان از ايشان خواست كه خود را براى مبارزه آماده كنند و از شهر خارج گردند. آنها به بهانه اين كه در محيط جنگ ، مرض ‍ طاعون هست از رفتن به ميدان جنگ خوددارى كردند.
پروردگار آنها را به همان چيزى كه از آن هراس داشتند و بهانه قرار مى دادند، مبتلا ساخت و بيمارى طاعون در آنها شايع شد. آنان خانه هاى خود را خالى و براى نجات از طاغوت فرار كردند و همگى در بيابان از بين رفتند.
مدت ها از اين جريان گذشت ، جزقيل كه يكى از پيامبران بنى اسرائيل بود از آنجا عبور مى كرد، از خدا خواست كه آنها زنده شوند. خداى تعالى دعاى او را اجابت كرد و آنها به زندگى بازگشتند.

مذهب اجبارى (بقره /256)
مفسر معروف ، طبرسى در مجمع البيان نقل مى كند كه مردى از اهل مدينه به نام حصين دو پسر داشت . برخى از بازرگانى كه به مدينه كالا وارد مى كردند، هنگام برخورد با اين دو پسر آنان را به عقيده و آيين مسيحيت دعوت كردند. آنان هم سخت تحت تاءثير قرار گرفته و به اين كيش وارد شدند و هنگام مراجعت نيز به اتفاق بازرگانان به شام رهسپار گرديدند.
حصين از اين جريان سخت ناراحت شد و جريان را به پيامبر صلى الله عليه و آله اطلاع داد و از حضرت خواست كه آنان را به مذهب خود برگرداند و سؤ ال كرد آيا مى توانم آنان را به اجبار به مذهب خويش باز گردانيم ؟ آيه نازل شد كه در گرايش به مذهب ، اجبار و اكراهى نيست .

انفاق براى خدا (بقره /272)
مسلمانان حاضر نبودند به غير مسلمانان انفاق كنند. زن مسلمانى به نام اسماء در سفر عمرة القضاء در خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود. مادر و جده آن زن سراغ او آمدند و از او كمك خواستند. از آنجا كه آن دو نفر مشرك و بت پرست بودند، اسماء از كمك به آنها امتناع ورزيد. گفت بايد از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه بگيرم زيرا شما پيرو آيين من نيستيد. پس نزد پيامبر آمد و اجازه خواست . آيه نازل شد

اصحاب صفه (بقره /272)
از امام باقر عليه السلام نقل است كه آيه درباره اصحاب صفه نازل شده است (اصحاب صفه ، حدود چهار صد نفر از مسلمانان مكه و اطراف مدينه بودند كه نه خانه خويشاوندانى كه به منزل آنها بروند؛ از اين جهت در مسجد پيامبر مسكن گزيده بودند و آمادگى كامل خود را براى شركت در ميدان هاى جهاد اعلام كرده بودند، ولى چون اقامت آنها در مسجد با شوون مسجد سازگارى نداشت ، دستور داده شد به صفه (سكوى بزرگ و وسيع ) كه در بيرون مسجد قرار داشت منتقل شوند.)
آيه نازل شد و به مردم دستور داد كه نسبت به اين دسته از برادران خود، از كمك هاى ممكن مضايقه نكنند. آنها هم چنين كردند.

خصوصيات عيسى عليه السلام (آل عمران 1-3)
شصت نفر به نمايندگى از سوى مسيحيان نجران ، براى تحقيق درباره اسلام به مدينه آمدند. چهارده نفر از آنان ، در شمار اشراف و بر جستگان نجران بودند كه شه تنشان بر ديگران رياست داشتند و مسيحيان آن سامان در كارها و مشكلات خود به آن سه نفر مراجعه مى كردند. يكى از آنان عاقب بود به كه او را عبدالمسيح مى گفتند. وى امير و رييس قوم خود محسوب مى شد و قوم او هيچ گاه با راى و نظر او مخالفت نمى كردند. ديگرى سيد نام داشت كه او را ايهم نيز مى گفتند. وى سرپرست تشريفات و تنظيم برنامه سفر، و مورد اعتماد مسيحيان بود. نفر سوم ابو حارثه نام داشت كه مردى دانشمند و صاحب نفوذ بود و كليساهاى متعددى به نام او ساخته بودند. او تمام كتب دينى مسيحيان را از حفظ داشت .
اين گروه شصت نفره در لباس مردان قبيله ابن كعب به مدينه آمدند و وارد مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله نماز عصر را با مسلمانان خوانده بود. هنگامى كه اين شصت نفر با لباس هاى زيبا و پر زرق و برق وارد مسجد شدند، زمان نمازشان بود، طبق مراسم خود ناقوسى نواختند و به طرف مشرق ايستاده مشغول نماز شدند، گروهى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله خواستند مانع شوند، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود؛ با آنها كارى نداشته باشيد! پس از نماز عاقب و سيد خدمت پيامبر رسيدند و با او سخن آغاز كردند. پيامبر به آنها پيشنهاد كرد به آيين اسلام در آييد و در پيشگاه خداوند تسليم گرديد. عاقب و سيد گفتند: ما پيش از تو اسلام آورده و تسليم خداوند شده ايم . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: شما چگونه بر آيين حق هستيد، در حالى كه اعمالتان گواهى مى دهد كه تسليم خداوند؛ چه اين كه براى خداوند نيستند؛ چه اين كه براى خداوند فرزند قايليد و عيسى را پسر خدا مى دانيد و صليب را مى پرستيد و گوشت خوك مى خوريد، با اين كه تمام اين امور مخالف آيين حق است !
عاقبت و سيد گفتند: اگر عيسى پسر خدا نيست ، پس پدرش ‍ كه بوده است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا شما قبول داريد كه هر پسرى شباهتى به پدر خود دارد؟ گفتند آرى ، فرمود آيا اين طور نيست كه خداى ما به هر چيزى احاطه دارد و قيوم است و روزى موجودات با او است ؟ گفتند، آرى همين طور است ، فرمود: آيا عيسى اين اوصاف را داشت ؟ گفتند: نه ، فرمود: آيا مى دانيد هيچ چيزى در آسمان و زمين بر خدا مخفى نيست و خداوند به همه آنها دانا است ؟ گفتند: آرى مى دانيم . عيسى غير از آن چه خدا به او ياد داده ، پيش ‍ خود چيزى مى دانست ؟ گفتند: نه ، فرمود: آيا مى دانيد كه خداى ما همان است كه مسيح را در رحم مادرش مانند ساير كودكان در رحم حمل كرد؟ و بعد همچون مادرهاى ديگر او را به دنيا آورد، چنين بود. فرمود: پس از ولادت چون اطفال ديگر غذا مى خورد. گفتند: چنين بود. فرمود: پس چگونه عيسى پسر خداست با اين كه هيچ گونه شباهتى با پدرش ‍ ندارد؟!
سخن كه به اين جا رسيد، همگى خاموش شدند. در اين هنگام هشتاد و چند آيه از اوايل سوره آل عمران براى توضيح معارف و بر نامه هاى اسلام نازل گرديد.

محاسبات حروف مقطعه (آل عمران /7)
در تفسير نور الثقلين از امام باقر عليه السلام حديثى است كه چند نفر از يهود به اتفاق حيى بن احطب و برادرش خدمت پيامبر آمدند و حروف مقطعه الم را دست آويز خود قرار داده ، گفتند: طبق حساب ابجد، الف مساوى يك و لام مساوى 30 و ميم مساوى 40 مى باشد، و به اين ترتيب خبر دادند كه دوران بقاى امت تو بيش از هفتاد و يك نيست . پيامبر صلى الله عليه و آله براى جلوگيرى از سوءاستفاده آنها فرمود: شما چرا الم را محاسبه كرده ايد؟ مگر در قرآن المص ، الر و ساير حروف مقطعه نيست ؟ اگر اين حروف اشاره به مدت بقاء امت من باشد ، چرا همه را محاسبه نمى كنيد؟ (در حالى كه اين حروف به حقايق ديگرى -بنابر احتمالات مفسران -اشاره دارد.)

عبدالله بن سلام به تورات (آل عمران 25-23)
در تفسير مجمع البيان از ابن عباس نقل شد كه در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله زن و مردى از يهود خيبر، مرتكب زناى محصنه شدند و با اين كه در تورات دستور مجازات سنگ باران درباره اين چنين اشخاصى وارد شده بود چون آنها از طبقه اشراف بودند، از اجراى اين دستور در مورد آنها سر باز زدند و پيشنهاد شد كه به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مراجعه كرده ، داورى طلبند به اميد اين كه مجازات خفيف ترى از اطراف او درباره آنها تعيين شود.
پيغمبر صلى الله عليه و آله نيز همان مجازات را براى آنها تعيين كرد. بعضى از بزرگان يهود به داورى پيامبر صلى الله عليه و آله اعتراض كردند و منكر چنين مجازاتى در آيين يهود شدند.
پيامبر فرمود: همين تورات فعلى ميان من و شما داورى مى كند آنها پذيرفتند و ابن صوريا را كه از دانشمندان آنان بود، از فدك به مدينه دعوت كردند.پيامبر صلى الله عليه و آله او را شناخت .فرمود: تو ابن صوريا هستى ؟ عرض كرد: بلى ، فرمود تو اعلم علماى يهود مى باشى مى گفت : اين چنين فكر مى كنند! پيغمبر صلى الله عليه و آله دستور داد قسمتى از تورات را كه آيه رجم (سنگباران )در آن بود پيش روى او بگذارند. او كه از جريان قبلا آگاه شده بود هنگامى كه به آيه رسيد، دست روى آن گذاشت و جمله هاى بعد را خواند، عبدالله بن سلام كه نخست از دانشمندان يهود بود و سپس ‍ اسلام اختيار كرده بود حضور داشت ؛ فورا متوجه پرده پوشى ابن صوريا شد و برخاست دست او را از اين جمله برداشت و آن را از متن تورات قرائت كرد و گفت : تورات مى گويد: بر يهود لازم است به اين كه زن و مردى را مرتكب زناى محصنه شده اند و هنگامى كه مدرك كافى بر ارتكاب جرم آنها وجود دارد، سنگباران كنند. در مورد اين دو مجرم اجرا شود. جمعى از يهود خشمناك شدند و اين آيه درباره وضع آنها نازل گرديد.

عزت و ذلت از آن خداست (آل عمران 26-27)
هنگامى كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به اتفاق مسسلمانان با سرعت و جديت مشغول حفر خندق بودند، ناگهان در ميان خندق ، سنگ سفيد بزرگ و سختى پيدا شد كه مسلمانان از شكستن و حركت دادن آن عاجز ماندند؛ لذا به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده و جريان را عرض ‍ كردند.پيامبر وارد خندق شد و كلنگ را از سلمان گرفت و محكم بر روى سنگ فرود آورد. از برخورد كلنگ با سنگ جرقه اى جست .پيامبر صلى الله عليه و آله تكبير فتح و پيروزى گفت ، مسلمانان نيز با او هم صدا شده و آهنگ تكبير در همه جا پيچيد. بار ديگر پيامبر صلى الله عليه و آله كلنگ را بر سنگ فرود آورده مجددا جرقه اى زد و قسمتى از سنگ شكست و صداى تكبير پيروزى پيامبر و مسلمانان فضاى اطراف را پر كرد. براى سومين بار كلنگ را بلند كرد و بر بقيه سنگ محكم كوبيد، مجددا از برخورد كلنگ با سنگ جرقه اى ايجاد شد و اطراف
خود را روشن ساخت و بقيه سنگ در هم شكسته شد و براى سومين بار صداى تكبير در خندق پيچيد.
سلمان عرض كرد: امروز وضع عجيبى از شما مشاهده كردم ، پيامبر فرمود: در ميان جرقه اى كه بار اول جست ، كاخ ‌هاى حيره و مداين را ديدم و برادرم ، جبراييل به من بشارت داد كه آنها زير پرچم اسلام قرار خواهند گرفت !
در درون جرقه دوم كاخ ‌هاى روم را ديدم و هم او به من خبر داد كه در اختيار پيروانم قرار خواهند گرفت .
در سومين جرقه ، كاخ ‌هاى صنعاء و سرزمين يمن را ديدم و او به من بشارت داد كه مسلمانان بر آن پيروز مى شوند و من در آن حال ، تكبير پيروزى گفتم ، اى مسلمانان بر شما مژده باد
مسلمانان راستين از خوشحالى در پوستين نمى گنجيدند و خدا را شكر ميكردند، اما منافقان چهره در هم كشيده و با ناراحتى و به صورت اعتراض گفتند: چه آرزوى باطل و چه وعده محالى ! در حالى كه اين ها از ترس جان خود حالت دفاعى به خويش گرفتهاند و مشغول حفر خندق هستند و با آن دشمن محدود، ياراى جنگ ندارند، خيال فتح كشورهاى بزرگ جهان را در سر مى پرورانند.
در اين موقع آيات مورد بحث نازل شد و به آنها پاسخ داد كه خداوند مالك همه چيز است ، به هر كس بخواهد مى بخشند، و از هر كس بخواهد مى گيرد، و هر كس را بخواهد عزت مى دهد و هر كس را بخواهد ذلت مى دهد.

نقشه براى سست كردن مومنان (آل عمران /72-73)
بعضى از مفسران نقل كرده اند كه 12 نفر از دانشمندان يهود خيبر و نقاط ديگر، نقشه اى ماهرانه براى متزلزل ساختن بعضى از مؤ منان طرح نمودند و با يكديگر تبانى كردند كه صبحگاهان خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله برسند و ظاهرا ايمان بياورند و مسلمان شوند، ولى در آخر روز از آيين حضرت برگردند و هنگامى كه از آنها سؤ ال شود، چرا چنين كرده اند؟ بگويند: ما صفات محمد را از نزديك مشاهده كرديم و هنگامى كه به كتب دينى خود مراجعه نموده و يا با دانشمندان دينى مشورت كرديم ، در يافتيم صفات او با آن چه در كتاب ها و گفتار دانشمندان در مورد پيامبر آمده ، منطبق نيست و اين موضوع سبب مى شود كه عده اى بگويند اين ها به كتب آسمانى از ما آگاه ترند، لابد آن چه را مى گويند راست گفته اند و به اين وسيله متزلزل مى گردند

مدح خائن و امين (آل عمران /75)
آيه درباره دو نفر از يهود نازل گرديد كه يكى امين و درستكار و ديگرى خائن و پست بود. نفر اول عبدالله بن سلام ثروتمندى ، اقيه يعنى يك دوازدهم رطل ، معادل هفت مثقال طلا، نزد او به امانت گذارد. عبدالله همه آن را به موقع به صاحبش رد كرد و به واسطه اين امانت دارى ، خداوند او را ستود.
نفر دوم فخاص بن عاز بود كه مردى از قريش يك دينار به او امانت سپرد، فخاص در آن خيانت كرد. خداوند او را به واسطه خيانت در امانت نكوهش مى كند و درباره هر دو مى فرمايد: در ميان اهل كتاب كسانى هستند كه اگر ثروت زيادى به رسم امانت به آنها داده شود باز مى گردانند و كسانى هم هستند كه اگر يك دينار به آنها بسپارى به تو بر نمى گردانند.

احترام پيامبر صلى الله عليه و آله (آل عمران /79)
شخصى نزد پيامبر اسلام آمد و اظهار داشت ما به تو همانند ديگران سلام مى كنيم در حالى كه به نظر ما چنين احترامى كافى 2نيست . تقاضا داريم به ما اجازه دهى برايت احترام بيشترى قائل شويم و تو را سجده كنيم ! پيامبر فرمود: سجده براى غير خدا جايز نيست . پيامبر خود را تنها به عنوان يك بشر احترام كنيد، ولى حق او را بشناسيد و از او پيروى نماييد!

احترام پيامبر صلى الله عليه و آله (آل عمران /79)
يكى از يهوديان به نام ابورافع به اتفاق سرپرست هيات اعزامى نجران ، در مدينه خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اظهار داشت كه آيا مايل هستى تو را پرستش كنيم و مقام اولوهيت براى تو قايل شويم ؟ (شايد آنها مى پنداشتند كه مخالفت پيغمبر صلى الله عليه و آله با اولوهيت مسيح عليه السلام بخاطر اين است كه خود او سهمى از اين موضوع ندارد. بنابراين ، اگر براى همچون مسيح ، قايل به اولوهيت شوند، از مخالفت خود دست بر مى دارد و شايد اين پيشنهاد توطئه اى براى بدنام كردن پيامبر صلى الله عليه و آله و منحرف ساختن افكار عمومى از او بود)
پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: معاذالله ، (پناه بر خدا) مه من اجازه دهم كسى جز پروردگار يگانه مورد پرستش قرار گيرد، خداوند هرگز مرا براى چنين امرى مبعوث نكرده است !

توبه بعد از اشتباه (آل عمران /86)
يكى از انصار (مسلمانان مدينه )به نام حارث بن سويد دستش به خون بى گناهى (محذر بن زياد) آلوده گشت و از ترس مجازات از اسلام برگشت و به مكه فرار كرد. پس از ورود به مكه ، از كار خود سخت پشيمان گشت و در انديشه فرو رفت كه در برابر اين جريان چه كند. بالاخره فكرش به اين جا رسيد كه يك نفر را سوى خويشان خود به مدينه بفرستند تا از پيغمبر سؤ ال كند آيا براى او راه بازگشتى وجود دارد يا نه ؟ اين آيه نازل شد و قبولى توبه او را با شرايط خاصى اعلام داشت .
حارث بن سويد خدمت پيامبر رسيد و مجددا اسلام آورد و تا آخرين نفس به اسلام وفادار ماند. ولى يازده نفر از پيروان او كه از اسلام برگشته بودند به حال خود باقى ماندند.

انفاقات با داوم (عمران /92)
يكى از ياران پيامبر به نام ابوطلحه انصارى در مدينه نخلستان و باغى داشت بسيار با صفا و زيبا كه در مدينه از آن سخن مى گفتند. در آن باغ چشمه آب صافى بود كه هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله به آن جا مى رفت از آن آب ميل مى كرد و وضو مى ساخت . علاوه بر همه اين ها، آن باغ خوبى براى ابوطلحه داشت .
پس از نزول آيه فوق ، ابوطلحه به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: مى دانى كه محبوب ترين اموال من همين باغ است و من مى خواهم آن را در راه خدا انفاق كنم تا ذخيره اى براى رستاخيز من باشد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بخ بخ ذلك مال رابح لك ؛ آفرين بر تو! اين ثروتى است كه براى تو سودمند خواهد بود. سپس فرمود: من صلاح مى دانم كه آن را به خويشاوندان نيازمند خود بدهى ، ابوطلحه به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله عمل كرد و آن را در ميان بستگان خود تقسيم كرد.

نقشه يهودى (آل عمران 98)
يكى از يهوديان به نام شاس بن قيس كه پيرمردى تاريك دل و در كفر و عناد كم نظير بود، روزى از كنار جمع مسلمانان مى گذشت ، ديد جمعى از طايفه اوس و خزرج كه سال ها با هم جنگ هاى خونين داشتند در نهايت صفا و صميميت گرد هم نشسته ، مجلس انسى بوجود آورده اند و آتش اختلافات كه در جاهليت در ميان آنها شعله ور بود به كلى خاموش شده است .
از ديدن اين صحنه بسيار ناراحت شد و با خود گفت اگر اين ها تحت رهبرى محمد صلى الله عليه و آله از همين راه پيش ‍ روند، جمعيت يهود به كلى در خطر است . در اين حال ، نقشه اى به نظر او رسيد و به يكى از جوانان يهودى دستور داد كه به جمع آنها بپيوندد و حوادث خونين بغاث را (محلى كه جنگ شديد اوس و خزرج در آن نقطه واقع شد) را به ياد آنها بياورد و آن حوادث را پيش چشم آنان مجسم سازد.
اتفاقا اين نقشه با مهارت خاصى به وسيله آن جوان يهودى پياده شد و حتى بعضى از افراد طايفه اوس و خزرج يكديگر را به تجديد آن صحنه ها تهديد كردند. چيزى نمانده كه آتش ‍ خاموش شده ديرين بار ديگر شعله ور گردد. خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. فورا با جمعى از مهاجران به سراغ آنها آمد و با اندرزهاى مؤ ثر و سخنان تكان دهنده خود آنها را بيدار ساخت .
جمعيت چون سخنان آرام بخش پيامبر را شنيدند، از تصميم خود برگشتند و سلاح ها را بر زمين گذاشته ، دست در گردن هم افكندند و به شدت گريستند و دانستند اين از نقشه هاى دشمنان اسلام بوده است و صلح و صفا و آشتى ، بار ديگر كينه هايى را كه مى خواستند زنده شود، شستشو داد.

نتيجه اختلاف (آل عمران /103)
مى دانيم كه در دوران جاهليت ، دو قبيله بزرگ اوس و خزرج در مدينه وجود داشتند كهبيش از يكصد سال جنگ و خونريزى و اختلافات در ميان آنان جريان داشت و هر چندوقت ، ناگهان به جان يكديگر وارد افتاده ، خساراتى جانى و مالى فراوانى بهيكديگر وارد مى كردند. يكى از موفقيت هاى بزرگ پيغمبر صلى الله عليه و آله پس ‍ از هجرت به مدينه ، اين بود كه به وسيله اسلام صلح و صفا در ميان آن دو ايجاد كرده و با اعتماد آنها جبهه نيرومندى در مدينه بوجود آمد.
اما از آنجا كه ريشه هاى اختلافات آنان ، فوق العاده زياد و نيرومند و اتحادشان تازه و نو نهال بود، گاه و بى گاه بر اثر عواملى چند، اختلافات فراموش شده ، شعله ور مى گشت كه البته پس از مدتى در پرتو تعليمات اسلام و تدبير پيامبر صلى الله عليه و آله خاموش گشت .
در آيات پيش ، نمونه اى از بروز اختلافات را بر اثر تحريكات دشمنان دانا مشاهده كرديم ، ولى اين آيات اشاره به نوع ديگرى از اين اختلافات است كه بر اثر تعصب هاى جاهلانه دوستان نادان بوجود مى آمد.
گويند روزى دو نفر از قبيله اوس و خزرج به نام ثعلبه بن غنم و اسعد بن زراره در برابر يكديگر قرار گرفتند و هر كدام افتخاراتى را كه بعد از اسلام نصيب قبيله او شده بود بر مى شمرد، ثعلبه گفت : خزيمه بن ثابت (ذوالشهادتين ) و حنظله (غسيل الملائكه ) كه هر دو از افتخارات مسلمانانند از ما هستيد؛ همچنين عاصم بن ثابت و سعد بن معاذ از ما مى باشد.
در برابر او اسعد بن زراره كه از طايفه خزرج بود، گفت : چهار نفر از قبيله (ابى بن كعب ، معاذ بن جبل ، زيد بن ثابت و ابوزيد) در راه مشر و تعليم قران خدمت بزرگى انجام دادند. به علاوه ، سعد بن عباده ، رييس و خطيب مردم مدينه از ما هست .
كم كم به جايى باريك كشيد و قبيله هاى اين دو از جريان آگاه شدند و دست به اسلحه كرده ، در برابر يكديگر قرار گرفتند.
بيم آن مى رفت بار ديگر آتش جنگ بين آنها شعله ور گردد و زمين از خون آنها رنگين شود. خبر به پيامبر رسيد، حضرت فورا به محل حادثه آمد و با بيان و تدبير خاص خود به آن وضع خطرناك پايان داد و صلح را در ميان آنها بر قرار نمود.
آيه در اين جا نازل گرديد و به صورت يك حكم عموى همه مسلمانان را با بيان مؤ ثر و موكدى دعوت به اتحاد كرد.

زيبنده همسر هارون
زبيده همسر هارون الرشيد قران بسيار گران قيمتى داشت كه آن را با زر و زيور و جواهرات تزيين كرده بود و علاقه فراوانى به آن داشت . يك روز هنگامى كه از همان قران تلاوت مى كرد به آيه لن تنال البر تنفقوا مما تحبون رسيد. با خواندن آيه در فكر فرو رفت و با خود گفت : هيچ چيز مثل اين قران نزد من محبوب نيست و بايد آن را در راه خدا انفاق كنم ، كسى را به دنبال جواهر فروش فرستاد و تزيينات و جواهرات آن را فروخت و بهاى آن را در بيابان هاى حجاز برى تهيه آب مورد نياز باديه نشينان مصرف كرد كه مى گويند امروز هم بقاياى آن چاه ها وجود دارد و به نام او خوانده مى شود.

شايعه بى ثمر (آل عمران /113)
گويند هنگامى كه عبدالله بن سلام يكى از دانشمندان يهود با جمع كثيرى اسلام اختيار كردند، يهوديان و خصوصا بزرگان آنها از اين حادثه بسيار نا راحت شده و در صدد بر آمدند كه آنها را متهم به شرارت سازند تا در انتظار يهوديان پست جلوه كنند و عمل آنان سر مشقى براى ديگران نشود؛ لذا علماى يهود اين شعار را در ميان آنها پخش كردند كه تنها جمعى از اشرار به اسلام گرويده اند! اگر آنها افراد درستى بودند، آيين نياكان خود را ترك نمى گفتند و به ملت يهود خيانت نمى كردند.
آياتى در اين مورد نازل شد و از اين دسته دفاع كرد.

اثر يك خبر دروغ (آل عمران /144 )
اين آيه ناظر به يكى از حوادث جنگ احد است و آن اين كه در همان حال كه آتش جنگ -به شدت -ميان مسلمانان و بت پرستان شعله ور بود، ناگهان صدايى بلند شد و كسى گفت : محمد را كشتم ، محمد را كشتم ، اين فرياد درست همان لحظه بود كه مردى به نام عمروبن تميئه حارثى سنگ به سوى پيامبر پرتاب كرد و پيشانى و دندان حضرت شكست و لب پايين وى را پوشاند.
در اين موقع ، دشمن مى خواست پيامبر را به قتل برساند كه مصعب ابن عمير، يكى از پرچمداران ارتش اسلام جلوى
حملات آنها را گرفت ، ولى خودش در اين ميان كشته شد و چون شباهت زيادى به پيامبر داشت ، دشمن چنين پنداشت كه پيغمبر در خاك و خون غلطيده است و لذا اين خبر را با صداى بلند به همه لشگرگاه رسانيد
انتشار اين خبر به همان اندازه كه در روحيه بت پرستان اثر مثبت داشت ، در ميان مسلمانان تزلزل عجيبى ايجاد كرد. جمعى كه اكثريت را تشكيل مى دادند به دست و پا افتاده و از ميدان جنگ به سرعت خارج مى شدند، حتى بعضى در اين فكر بودند كه با كشته شدن پيامبر از آيين اسلام برگردند و از سران بت پرستان امان بخواهند، اما در مقابل آنها اقليتى فداكار و پايدار؛ همچون على عليه السلام ، ابودجاجه ، طلحه و بعضى ديگر بودند كه بقيه را به استقامت دعوت مى كردند.
از جمله انس بن نضر ميان آنها آمد و گفت : اى مردم ! اگر محمد صلى الله عليه و آله و سلم كشته شده ، خداى محمد كشته نشده ، برويد و پيكار كنيد و در راه همان هدفى كه پيامبر كشته شد شربت شهادت بنوشيد!
پس از ايراد اين سخنان ، به دشمنان حمله نمود تا كشته شد. ولى بزودى روشن گرديد كه پيامبر زنده است و اين خبر اشتباه بوده است . آيه در اين مورد نازل شد و دسته اول را سخت نكوهش كرد.

next page

fehrest page