كاظم مقدس
يكى از شهدا به نام شهيد محمد لطفى داراى يك ويژگى بسيار جالب بود. او يكى
دو ساعت مانده به اذان صبح برمى خاست . يك پارچه مى انداخت روى دوشش و شبيه
چوپانان مى شد. او شروع مى كرد به خواندن چند بيت شعر و كم كم همه از خواب بيدار
مى شدند و جهت نماز شب آماده مى شدند:
شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند
|
گرد در باب دوست پرواز كنند
|
هر جا كه درى بود به شب در بندند
|
الا كه در دوست رابه شب باز كنند
|
آن كس كه تو را شناخت جان را چه كند
|
فرزند و عيال و خانمان را چه كند
|
ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى
|
ديوانه تو هر دو جهان را چه كند
|
بعد از مدتى حسينيه پر از انسان هاى عاشق مى شد و مى ديدى كه آنها
مشغول نماز شب و عبادت مى شدند. البته اين اقدام شهيد لطفى اعتراض هيچ كس را در بر
نداشت بلكه همه خوشحال هم مى شدند و خدا را شكر مى كردند كه در كنار چنين انسان هاى
مخلصى زندگى مى كنند.