| مايه اصل و نصب در گردش دوران ، زر است | |
|
متصل خون مى خورد، طبعى كه صاحب جوهر است |
| من لباس كهنه مى پوشم كه بى درد سر است | |
| آستين كوته بود، چين و چروكش
كمتر است |
| دود اگر بالا نشيند، كسر شان شعله نيست | |
| جاى چشم ، ابرو نگيرد گر چه او
بالاتر است |
| شست و شاهد هر دو دعوى بزرگى مى كنند | |
| پس چرا انگشت كوچك ، لايق انگشتر
است ؟ |
| كره اسب از نجابت ، در تعاقب مى رود | |
| كره خر از خريت ، پيش پيش مادر است |
| گر كسى از ديگرى بالا نشيند، فخر نيست | |
| روى دريا خس نشيند، قعر دريا
گوهر است |