|
ز فكر تفرقه باز آى تا شوى مجموع | |
به حكم آنكه چه
شد اهرمن سروش آمد |
|
مرغ دل را صيد جمعيت به دام افتاده بود | |
زلف بگشادى ، ز دام ما
بشد نخجير ما(257) |
|
گفتم كه بوى زلفت گمراه عالمم كرد | |
گفتا اگر بدانى هم اوت رهبر آيد
|
|
از خلاف آمد عادت به طلب كام كه من | |
كسب جمعيت از آن زلف پريشان
كردم |
|
زلف آشفته او موجب جمعيت ما است | |
چون چنين است پس آشفته ترش
بايد كرد |
مقصود اين عارف بزرگ از