پهلوان زور آزمايى بر اثر پرخورى و شكمبارگى به سختى و ناسازگارى
روزگار مبتلا شده بود و بر اثر تهيدستى ، جانش به لب رسيده بود. نزد پدر رفت و
از دشواريها و ناكاميهاى زندگى گله كرد و گفت : اجازه بده سفر كنم ، بلكه با قوت
بازو، همت كنم و چيزى به دست آورم .
فضل و هنر ضايع است تا ننمايد
|
عود بر آتش نهند و مشك بشايند (279)
|
پدر گفت : اى پسر! اين خيال باطل را از سر بيرون كن ، قناعت پيشه ساز، و خود را به
خطر نيفكن ، كه بزرگان گفته اند: ((بخت و سعادت به كوشيدن نيست ، و از
حوادث تلخ روزگار گريز نمى باشد.))
كسى نتواند گرفت دامن دولت به زور
|
كوشش بى فايده است ، وسمه بر ابروى كور
|
اگر به هر مويت دو صد هنر باشد
|
هنر به كار نيايد چو بخت بد باشد
|
پهلوان گفت : براى سفر فايده هاى بسيار است مانند: شادى
دل ، كسب درآمد مادى ، ديدن شگفتيها، تحصيل مقام و ادب ، افزايش
مال ، فراهم آوردن معاش زندگى ، يافتن دوستان و تجربه روزگار، چنانكه رهروان راه
سير و سلوك گفته اند:
تا به دكان و خانه در گروى (280)
|
برو اندر جهان تفرج (281) كن
|
پيش از آن روز كه ، كز جهان بروى
|
پدر گفت : اى پسر! همان گونه كه گفتى منافع سفر، بسيار است ولى بطور قطع
تنها، اين منافع به يكى از پنج گروه مى رسد:
1 - بازرگانى كه با داشتن دارايى و كالاهاى تجارتى و غلامان و كنيزان دلربا و
خدمتگزاران چاكر، هر روز به شهرى رود و هر لحظه از تفرج گاهى بگذرد و از نعمتهاى
دنيا بهره مند گردد.
منعم به كوه و دشت و بيابان غريب نيست
|
هر جا كه رفت خيمه زد و خوابگاه ساخت
|
آن را كه بر مراد جهان نيست دسترس
|
در زاد و بوم (282) خويش غريب است و ناشناخت
|
2 - دانشمندى كه در گفتار، شيرين گوست و نيروى فصاحت و رسايى بيان دارد، چنين
كسى هرجا رود، مردم از او احترام كنند و به او خدمت نمايند.
وجود مردم دانا مثال زر طلى (283) است
|
|
كه هر كجا برود قدر و قيمتش دانند
|
بزرگ زاده نادان به شهر واماند
|
كه در ديار غريبش به هيچ نستانند
|
3 - زيبايى ، كه موجب مى شود صاحبدلان به او اشتياق يابند، همان گونه كه بزرگان
گفته اند: ((اندكى جمال از بسيارى
مال بهتر است .)) و نيز گويند: چهره زيبا، مرهم دلهاى خسته و كليد درهاى
بسته است ، ناگزير در همه جا همنشينى با او را غنيمت مى شمرند، و با
كمال منت از او خدمتگزارى نمايند.
شاهد (284) آنجا كه رود، حرمت و عزت بيند
|
ور برانند به قهرش ، پدر و مادر خويش
|
پر طاووس در اوراق مصاحف (285) ديدم
|
هر كجا پاى نهد دست ندارندش پيش
|
چو در پسر موافقى و دلبرى بود
|
انديشه نيست گر پدر از وى برى بود
|
او گوهر است ، گو صدفش در جهان مباش
|
در يتيم را همه كس مشترى بود(286)
|
4 - خوش آوازى ، چرا كه حنجره خوش داوودى آب را از جريان ، و پرنده را از پرواز باز
مى دارد، به وسيله صداى دلنشين و خوش ، دل آرزومندان مشتاق ، شكار شود،
اهل باطن به همنشينى و هم دمى با او مايل گردند، و با انواع گوناگون خدمت به او خدمت
نمايند.
چه خوش باشد آهنگ نرم حزين (287)
|
به گوش حريفان مست صبوح (288)
|
به از روى زيباست آواز خوش
|
كه آن حظ نفس است و اين قوت روح (289)
|
5 - صنعتگرى ، كه كوچكترين صنعتگر با سعى و نيروى بازو، معاش زندگى خود را
تامين كند، تا آبرويش براى تحصيل نان نرود، چنانكه خردمندان گفته اند:
گر به غريبى رود از شهر خويش
|
سختى و محنت نبرد پنبه دوز
|
گرسنه خفتد ملك نيم روز(290)
|
اى فرزندم ! هر كدام از اين صفتها(ى پنجگانه ) را كه بيان كردم ، در سفر موجب آرامش
خاطر و زندگى خوش است ، ولى كسى كه داراى هيچ يك از اين صفات نيست ، سفر او بر
اساس خيال باطل است و اگر در سفر بميرد، هيچ كس از او اطلاع نمى يابد.
هر آنكه گردش گيتى به كين او برخاست
|
به غير مصلحتش رهبرى كند ايام
|
كبوترى كه دگر آشيان نخواهد ديد
|
قضا همى بردش تا به سوى دانه دام (291)
|
پسر گفت : اى پدر! چگونه با سخن حكيمان فرزانه مخالفت كنيم كه گفته اند:
((رزق و روزى اگر چه به قسمت است ، ولى مشروط به فراهم شدن اسباب و
وسايل مى باشد، و بلا گر چه مقدر شده ، در عين
حال بايد از ورور به درهاى نزول بلا، پرهيز و دورى نمود.))
ورچه كس بى اجل نخواهد مرد
|
بنابراين ، من با اين قدرت و توان ، مى توانم با
پيل خروشان بجنگم ، و پنجه در پنجه شير ژيان بگذارم ، پس اى پدر! مصلحت آن است
كه سفر كنم كه بيش از اين ، طاقت تهيدستى و بينوايى در وطن ندارم .
چون مرد در فتاد ز جاى و مقام خويش
|
ديگر چه غم خورد، همه آفاق جاى او است
|
شب هر توانگرى به سرايى همى روند
|
درويش هر كجا كه شب آمد سراى او است
|
به اين ترتيب پسر پهلوان ، با پدر خداحافظى كرد، و با اميد و آرزو و براى سفر
حركت نمود، در حالى كه مى گفت :
هنرور چو بختش نباشد به كام
|
به جايى رود كش ندانند نام
|
او در سفر خود، همچنان مى رفت تا به كنار رودخانه اى رسيد كه از شدت موج آب آن
رودخانه ، تخته سنگهاى بزرگ ، بر روى تخته سنگهاى بزرگ ديگر مى غلتيدند، و
صداى برخورد سنگها تا يك فرسخ به گوش مى رسيد.
سهمگين آبى كه مرغابى در او ايمن نبود
|
كمترين اوج ، آسيا سنگ از كنارش در ربود
|
پهلوان مسافر، گروهى از مسافران را در آنجا ديد كه هر يك با دادن اندكى
پول ، در كشتى سوار شده و آماده سفر هستند، چون آن پهلوان ، همراه خود
پول نداشت به كشتيبان التماس كرد و زارى نمود تا او را نيز سوار كشتى كند، ولى
هرچه زارى كرد. كشتيبان به او اعتنا نكرد و با نيشخند از او روى برگردانيد و گفت :
زر ندارى نتوان رفت به زور از دريا
|
زور ده مرده چه باشد، زر يك مرده بيار(292)
|
در پهلوان از طعنه كشتيبان جوشيد، همين كه خواست از او انتقام بگيرد، كشتى از آنجا رفت ،
پهلوان فرياد زد: اى كشتيبان ، اگر به اين لباس كه پوشيده ام قناعت كنى ، از دادن آن
به عنوان كرايه كشتى ، مضايقه ندارم ، كشتيبان به طمع لباس او، كشتى را باز
گردانيد.
بدوزد شره (293) ديده هوشمند
|
در آرد طمع ، مرغ و ماهى ببند
|
همين كه ريش و گريبان كشتيبان به دست جوان پهلوان افتاد، او را به طرف خود كشيد، و
بدون گذشت آنچه توانست او را كتك زد، رفيق كشتيبان از كشتى بيرون آمد تا از كشتيبان
حمايت كند، ولى بر اثر ضربات جوان پهلوان ، پا به فرار گذاشت ، سرانجام چاره
اى نديدند جز اينكه با مصالحه و سازش پهلوان رفتار كنند، با او آشتى كردند، چنانكه
گفته اند:
كل مداراة صدقة .
هر نرمخويى همچون صدقه (بر طرف كننده بلا )است .
از پهلوان عذر خواهى كردند:
به شيرين زبانى و لطف و خوشى
|
توانى كه پيلى به مويى كشى
|
كشتيبان از جوان پهلوان ، عذرخواهى كرد، و از روى ظاهر و دورويى ، سر و چشمش را
بوسيد، آنگاه سوار كشتى شدند، و حركت نمودند، تا اينكه كشتى به نزديك ستونى از
ساختمانهاى يونان رسيد و در ميان آب ايستاد، كشتيبان خطاب به سرنشينان كشتى چنين
اعلام كرد: ((به كشتى نقصى رسيده است ، يكى از شما كه از همه دلاورتر است
، بايد بر بالاى اين ستون برود، و زمام كشتى را بگيرد و نگه دارد، تا كشتى را تعمير
كنيم . ))
جوان پهلوان كه به دلاورى خود مغرور و غافل بود، آزار به كشتيبان را فراموش كرد،
همان گونه كه حكيمان فرزانه گفته اند:
((هر كه را رنجى به دل رسانيدى ، اگر در پشت سر آن ، صد گونه آسايش
به او برسانى ، از مجازات آن يك رنجش ايمن مباش ، كه سرانجام پيكان از زخم خارج
گردد، ولى آزار در دل بماند.))
چو دشمن خراشيدى ايمن مباش
|
چون ز دستت دلى به تنگ آيد
|
سنگ بر باره حصار (296) مزن
|
جوان پهلوان ، آنقدر زمام كشتى را به بازوى پرتوانش پيچيد و بر بالاى ستون رفت
كه كشتيبان زمام را پاره كرد و كشتى را به حركت در آورد، آن جوان بيچاره در بالاى
ستون ، تنها، حيران و سرگردان ماند، يكى دو روز با اين سختى و ناراحتى شديد به
سر آورد، روز سوم خواب او را فرا گرفت ، و او در
حال خواب به آب دريا درغلتيد، و پس از يك شبانه روز، امواج آب او را به
ساحل انداخت ، او هنوز نمرده بود و رمقى در جان داشت ، از برگ و ريشه گياهان خورد و
اندكى نيرو گرفت و سپس از آنجا سر به بيابان نهاد و همچمنان راه مى پيمود، تا
اينكه تشنه و ناتوان به سر چاهى رسيد، گروهى در بيابان نزد او آمدند، اندكى
پول به صاحب چاه دادند، و از آب چاه آشاميدند، آن جوان پهلوان پولى نداشت ، هرچه
التماس كرد تا به او آب بدهند ندادند، و به او رحم نكردند، او به آنها يورش برد تا
آب را با زور از آنها را بر زمين كوبيد، ولى چون آنها چند نفر بودند، به او حمله كرده و
او را محكم زدند و مجروح ساختند.
با همه تندى و صلابت كه او است (297)
|
آن جوان بينوا، ناچار به دنبال كاروانى افتاد و از آنجا رفت ، كاروانيان شبانگاه به
محلى رسيدند كه در آنجا دزدان خطرناك بسيار بودند، جوان پهلوان ديد كاروانيان از
ترس دزد، لرزه بر اندام شده اند، و خود را در معرض هلاكت مى بينند، به آنها گفت :