نام :امام موسى كاظم عليه السلام
القاب معروف :عبد صالح ، كاظم ، باب الحوائج
كنيه :ابوالحسن ، ابوابراهيم
پدر و مادر :امام صادق (ع ) حميده
وقت و محل تولد :صبح روز يك شنبه 7 صفر
سال 128 قمرى در روستاى ((ابواء)) (واقع در بين مكه و مدينه )
وقت و محل شهادت :25 رجب سال 183 هق در زندان هارون ، در بغداد در سن 55
سالگى ، به دستور هارون مسموم شده و به شهادت رسيد.
مرقد شريف :كاظمين (نزديك بغداد)
دوران زندگى :دو بخش ؛
1 - دوران قبل از امامت ، از سال 128 قمى تا 148 قمرى
(20سال )
2 - دوران بعد از امامت ، از سال 148 تا 183 (35
سال ) كه در عصر طاغوتهايى بنام : منصور دوانيقى ، مهدى عباسى ، هادى عباسى ، و
هارون الرشيد، بود، و بيشتر دوران امامتش (23
سال و دو ماه و 17 روز) در عصر خلافت هارون (پنجمين خليفه عباسى بود) و آن حضرت
در اين عصر، سالها در زندانهاى متعدد به سر برد. |
|
1 - عظمت مقام امام كاظم (ع ) در قلب رئيس مذهب حنفى
|
ابوحنيفه رئيس مذهب حنفى مى گويد: به خانه امام صادق (ع ) رفتم ، پسرش موسى
(ع ) را در دالان حياط ديدم كه آن وقت كودك خردسال بود، پرسيدم : اگر شخص غريب
خواسته باشد قضاء حاجت كند (به دستشويى برود) كجا برود؟
به من نگاه كرد و سپس فرمود: ((پشت ديوار برود، در جايى كه همسايه ها او را نبينند، و
از كنار نهرها، و محل افتادن ميوه ها از درخت دور شود، و از حريم خانه ها و جاده ها و مسجدها،
كنار برود، رو به قبله و پشت به قبله ننشيند، آنگاه تخلى كند)).
از بيانات جامع و شيواى او، يك جهان شكوه و عظمت از او بر قلبم جاى گرفت ، او را
فوق العاده فرزانه يافتم ، پرسيدم : ((فدايت گردم بشر كه گناه مى كند، گناه او را
چه كسى انجام مى دهد؟))
فرمود: آنكس كه گناه مى كند، از سه حال خارج نيست :
1 - يا خود بنده گناه مى كند
2 - يا خدا گناه مى كند.
3 - يا هم بنده و هم خدا، اگر بگوئيم ، خدا گناه مى كند او با انصافتر و عادلتر از آن
است كه خود گناه كند و سپس بنده اش را به خاطر گناه ، مجازات نمايد، زيرا خلاف
عدل و انصاف است كه خدا به بنده اش ، به خاطر كارى كه او انجام نداده ظلم كند.
و اگر گناه را هر دو (هم بنده و هم خدا) انجام دهند، در اين صورت خدا در گناه كردن با
بنده اش شريك است ، شريكى كه نسبت به بنده قوى است ، مجازات كردن قوى به خاطر
گناه مقدمتر از مجازات ضعيف است ، (در صورتى كه خدا، مجازات را به بنده گنهكار وعده
داده ) و اگر بنده گناه مى كند، بنابراين رواست كه امر و نهى الهى ، متوجه بنده گردد،
و پاداش و كيفر نيز مربوط به او باشد، و بهشت يا دوزخ عايد او گردد
ابوحنيفه آنچنان مرعوب برهان و سخنان منطقى و محكم آن كود موسى بن جعفر (ع )) قرار
گرفت كه گفت :
ذرية بعضها من بعض و الله سميع عليم
((آنها فرزندانى بودند كه (از نظر پاكى و
كمال ) بعضى از بعض ديگر گرفته شده اند وخداوند شنوا و دانا است ))
(ال عمران - 34).
يعنى اين گل از درخت نبوت و رسالت است ، كه اين گونه ، سخن مى گويد. |
محمد بن عبدالله بكرى مى گويد: در سفرى وارد مدينه شدم ، پولم تمام شده بود،
بسيار پريشان بودم ، تصميم گرفتم از كسى قرض بگيريم ، كسى را نيافتم ، به
فكرم رسيد به حضور امام كاظم (ع ) بروم ، و وضع خود را بيان كنم .
آن حضرت در مزرعه خود در روستاى ((نقمى )) (در اطراف مدينه ) كار مى كرد، به آنجا
رفتم ، آن حضرت با من گرم گرفت وغذايى آماده كرد و با هم خورديم ، سپس
حال و وضع مرا پرسيد،
من سرگذشت خود را گفتم .
آن حضرت وارد خانه خود شد و پس از اندك زمانى بيرون آمد، و به غلام خود فرمود: از
اينجا برو، او رفت ، آنگاه كيسه اى به من داد كه سيصد دينار در آن بود، سپس برخاست
رفت و من هم به مدينه بازگشتم (97).
به اين ترتيب توشه راه و سفرم ، فراهم شد، و
باكمال شادى سوار بر مركب شده و به سوى وطن حركت كردم . |
|
3 -نمونه اى از اخلاق امام كاظم (ع )
|
مردى از نواده هاى عمر بن خطاب ، در مدينه با امام كاظم (ع ) دشمنى مى كرد و هر وقت
به او مى رسيد، با كمال گستاخى به على (ع ) و خاندان رسالت ناسزا مى گفت ، و
بدزبانى مى كرد.
روزى بعضى از ياران ، به آن حضرت ، عرض كردند: ((به ما اجازه بده تا اين مرد
تبهكار و بدزبان را بكشيم )).
امام كاظم (ع ) فرمود: نه ، هرگز چنين اجازه اى نمى دهم ، مبادا دست به اين كار بزنيد،
اين فكر را از سرتان بيرون نمائيد. تا اينكه از آنها پرسيد: آن مرد (نوه عمر) اكنون
كجاست ؟
گفتند: در مزرعه اى در اطراف مدينه به كشاورزى
اشتغال دارد، امام كاظم (ع ) سوار بر الاغ خود شد و به همان مزرعه رفت و در همان
حال وارد به كشت و زرع او شد او فرياد زد: ((كشت و زرع ما را
پامال نكن )).
حضرت همچنان سواره پيش رفت ، تا اينكه به آن مرد رسيد و خسته نباشيد به او گفت : و
با روى شاد و خندان با او ملاقات نمود و احوال او را پرسيد، و فرمود: ((چه مبلغ خرج
اين كشت و زرع كرده اى ؟))
او گفت : صد دينار
امام كاظم فرمودن چقدر اميد دارى كه از آن بدست آورى ؟
او گفت : علم غيب ندارم
حضرت فرمود: من مى گويم چقدر اميد و آرزوى دارى كه عايدت گردد.
گفت : اميداورم 200 دينار به من رسد.
امام كاظم ع كيسه اى درآورد كه محتوى 300 دينار بود و فرمود: اين را بگير و كشت و
زرع تو نيز به همين حال براى تو باشد و خدا آنچه را كه اميد دارى به تو برساند.
آن مرد آنچنان تحت تاءثير بزرگوارى امام گرديد كه همانجا به عذرخواهى پرداخت ، و
عاجزانه تقاضا كرد كه تقصير و بدزبانى او را عفو كند.
امام كاظم (ع ) در حالى كه لبخند بر زبان داشت ، بازگشت ، مدتى از اين جريان گذشت
تا روزى امام كاظم به مسجد آمد، آن مرد عمرى در مسجد بود، برخاست و با
كمال خوشرويى به امام نگاه كرد و گفت : الله اعلم حيث
يجعل رسالته : ((خدا آگاه تر است كه رسالتش را در وجود چه كسى قرار دهد)).
دوستان آن حضرت ، ديدند آن مرد، كاملا عوض شده ، نزد او آمدند و علت پرسيدند كه چه
شده اين گونه تغيير جهت داده اى ، قبلا بدزبانى مى كردى ، ولى اكنون امام (ع ) را مى
ستايى ؟
او گفت : همين است كه اكنون گفتم ، آنگاه براى امام (ع ) دعا كرد، و سؤالاتى ازامام (ع )
پرسيد و پاسخش را شنيد.
امام (ع ) برخاست و به خانه خود بازگشت ، هنگام بازگشت به آن كسانى كه اجازه كشتن
آن مرد عمرى را مى طلبيدند فرمودند: ((اين همان شخص است ، كداميك از اين دو راه بهتر
بود، آنچه شما مى خواستيد يا من انجام دادم ؟ من با مقدار پولى كه كارش را سامان دهد،
سامان دادم ، و از شر او آسوده شدم (98). |
|
4 - طاغوت شكنى امام كاظم (ع )
|
هارون الرشيد (طاغوت بزرگ عباسى ) در سفر حج به مدينه آمد، كنار قبر
رسول خدا(ص ) رفت ، و از روى افتخار و خودستايى و برترى جويى گفت :
السلام عليك يا بن عم : ((سلام بر تو اى پسر عمو))
امام كاظم (ع ) كه در آنجا حاضر بود (خواست غرور هارون را بشكند) كنار قبر شريف
پيامبر(ص ) آمد و گفت : السلام عليك يا ابه ! ((سلام بر تو اى پدر)) يعنى
تو اى هارون ، اگر مى خواهى پيامبر(ص ) را به عنوان عمو بخوانى خود را پسر عموى ،
او؛اين عنوان ، سوء استفاده كنى ، بدان كه من پسر او هستم .
هارون ناراحت شد و آثار خشم در چهره اش آشكار گشت (99) |
|
5 - كيفر قطع رحم ، و پاداش صله رحم
|
على بن ابوحمزه (ره ) از شاگردان امام كاظم (ع ) بود، روزى امام كاظم (ع ) به او
فرمود: بزودى شخصى از مردم مغرب ، با تو ملاقات مى كند، و از تو درباره من سوالى
مى كند در پاسخ بگو؛او امام ما است كه امام صادق (ع ) او را به امامت بعد از خود تعيين
نموده است ، و مسائلى از حلال و حرام مى پرسد، جواب
مسائل او را بده .
على بن ابوحمزه (ره ) گفت : نشانه آن مرد مغربى چيست ؟
امام كاظم (ع ) فرمود: او بلند قامت و تنومند است و نامش يعقوب بن يزيد مى باشد كه
رئيس قوم خود است ، اگر خواست ، نزد من بيايد، او را نزد من بياور.
على بن ابوحمزه (ره ) مى گويد: كنار كعبه رفتم و
مشغول طواف بودم ، ناگاه مرد بلند قامت و تنومندى نزد من آمد و گفت : مى خواهم درباره
صاحب تو، سؤال كنم .
گفتم : درباره كداميك از اصحاب ؟
گفت : درباره موسى بن جعفر (ع )
گفتم : نامت چيست ؟
گفت : يعقوب بن يزيد
گفتم : اهل كجا هستى ؟
گفت : اهل مغرب
گفتم : چگونه مرا شناختى ؟
گفت : در عالم خواب ديدم ، شخصى به من گفت : با على بن ابوحمزه (ره ) ملاقات كن ،
آنچه سؤال كردى ، از او بپرس ، جوياى حال تو شدم سرانجام در اينجا تو را پيدا
كردم .
گفتم : همين جا اندكى بنشين تا من طواف خود را تمام كنم و سپس نزد تو مى آيم ، طواف
را به پايان رسانيدم و نزد يعقوب آمدم و با او مقدارى گفتگو نمودم ، فهميدم كه مردى
خردمند و هشيار است ، از من خواست او را به حضور امام كاظم (ع ) ببرم ، او را به محضر
امام ع آوردم .
وقتى كه امام كاظم (ع ) او را ديد، فرمود: اى يعقوب بن يزد، ديروز آمدى ، و در فلان
محل بين تو و برادرت ، درگيرى شد و به همديگر ناسزا گفتيد، چنين برخورد و روش
از دين من و دين پيروانم نيست ، و ما به هيچيك از شيعيان خود نگفته ايم كه رفتارشان چنين
باشد، از خدا بترس ، بين شما بزودى (به خاطر قطع رحم ) بر اثر مرگ جدايى مى
افتد، برادرت در همين سفر، قبل از آنكه به وطن برسد مى ميرد، و تو از كرده خود
پشيمان مى شوى ، شما قطع رحم نموده ايد و نسبت به همديگر قهر هستيد، خداوند عمر
شما را كوتاه نمود.
يعقوب گفت : اى پسر رسول خدا! تكليف من چه مى شود، و مرگ من كى فرا مى رسد؟
اما كاظم (ع ) فرمود: مرگ تو نيز (به خاطر قطع رحم ) فرا رسيده بود، ولى تو در
فلان منزل ، نسبت به عمه ات صله رحم كردى ، خداوند بيست حج
(سال ) عمر تو را تاءخير انداخت .
على بن حمزه مى گويد: سال بعد، يعقوب را در مكه ديدم و به من خبر داد كه برادرم
قبل از رسيدن به وطن از دنيا رفت و در همان راه ، او را دفن كردم (100). |
فقيرى به حضور امام كاظم (ع ) آمد و عرض كرد: ((تهيدست هستم مرا از تهى دستى و
فقر نجات بده ، اگر صد درهم پول داشته باشم ، با تجارت و خريد و فروش خود را
از فقر و نادارى نجات مى دهم )).
امام كاظم (ع ) با روى خوش و لبخند، به او فرمود: ((من از تو يك سؤ
ال مى كنم ، اگر پاسخ صحيح دادى ، ده برابر خواسته تو را به تو خواهم داد)).
فقير عرض كرد: بپرسيد.
امام كاظم (ع ) فرمود: ((اگر بنا باشد تو در دنيا براى خود آرزوئى كنى ، چه آرزو مى
كنى ؟))
فقير گفت : ((آرزو مى كنم توفيق انجام حقوق برادران دينى بيابم ، و براى حفظ دين و
برادران دينى ، قانون تقيه را رعايت كنم )).
امام كاظم (ع ) فرمود: چرا دوستى با ما خاندان را، آرزو نمى كنى .
او عرض كرد: اين صفت در من هست ، خدا را برداشتن چنين نعمتى سپاس مى گويم ، و از
درگاهش مى خواهم ، تا خصال نيكى كه ندارم به من بدهد.
امام كاظم (ع ) فرمود: پاسخ نيكى دادى ، آنگاه دو هزار درهم (كه 20 برابر خواسته او
بود) به او داد و فرمود: اين پول را در خريد و فروش ((مازور)) (101) به كار
ببريد زيرا كالاى خشك است (و كمتر آسيب پذير است ) (102).
به اين ترتيب به او كمك كرد، و او را براى تجارت و كسب و كار تشويق و راهنمايى
فرمود. |
|
7 - كرامت و بزگوارى امام كاظم (ع )
|
امام كاظم (ع ) از منى (نزديك مكه ) عبور مى كرد، ديد بانويى گريه مى كند و چند
كودك در اطراف او نيز گريه مى كنند.
امام (ع ) نزديك آن بانو رفت و علت گريه را پرسيد، او گفت : من چند كودك يتيم دارم ،
يك گاو داشتيم زندگى آنها را باشير آن گاو تاءمين مى كردم اكنون آن گاو مرده است .
امام كاظم (ع ) فرمود: آيا مى خواهى آن گاو را زنده كنم .
آن بانو گفت : آرى اى بنده خدا!
امام كاظم (ع ) به كنار رفت دو ركعت نماز خواند، سپس دست دعا بلند كرد، و پس از دعا،
برخاست و كنار جسد گاو آمد، فرياد كشيد با چوبى به آن زد (يا با پاى خود به آن
زد) بى درنگ گاو برخاست وقتى كه آن بانو گاو را زنده ديد، صيحه زد، و فرياد
كشيد و سوگند به خداى كعبه اين آقا عيسى بن مريم (ع ) است .
مردم اجتماع كردند وقتى كه شلوغ شد آن حضرت بى آنكه آنها متوجه شوند از ميان آنها
رفت (103). |
|
8 - همنشينى با كوخ نشينان
|
روزى امام كاظم ع از كنار مردى ژوليده و خاك نشين عبور نمود، به او سلام كرد و نزد
او نشست و با او مدتى طولانى به گفتگو پرداخت ، سپس به او فرمودن ((من براى
خدمتگذارى حاضرم ، هرگونه كارى دارى بگو انجام دهم !)).
شخصى به امام كاظم عليه السلام گفت : ((عجبا! تو نزد اين شخص (خاك آلود و كوخ
نشين ) آمده اى و همنشين شده اى و اكنون نيز مى خواهى به او خدمت كنى او سزاوار است كه
به تو خدمت كند...))
امام كاظم (ع ) در پاسخ به او فرمود: اين شخص بنده اى از بندگان خدا، و برادر دينى
من طبق كتاب خدا (قرآن ) و همسايه ام در شهرهاى خدا مى باشد، پدر من و او، حضرت آدم (ع
) يكى است و او بهترين پدران است و بالاترين دين ؛دين اسلام است (كه ما را به همكارى
دعوت كرده ) و شايد روزگار دگرگون شود و ما دست نياز به سوى او دراز كنيم ، و خدا
ما را پس از فخر بر او، در برابر كوچك نمايد، سپس اين شعر را خواند:
((با كسى كه ظاهرا تناسب ارتباط با ما ندارد، رابطه برقرار مى سازيم ، از ترس
آنكه مبادا بدون دوست شويم )) (104). |
|
9 - لطف امام كاظم (ع ) به كشاورز صيفى كار
|
محمدبن مغيث از كشاورزان سالخورده مدينه بود مى گويد:
يك سال خربزه و خيار و كدو در زمين مزروعى خود در كنار چاه ((عظام ))
كاشتم ، زراعت خوب شد، ولى وقت فرارسيدن
محصول نزديك گرديد، ملخ هاى بسيار آمدند، و همه زراعت مرا خوردند، دو
شترم نيز از بين رفت و در مجموع 120 دينار خسارت ديدم .
در همين بحران در جايى نشسته بودم ، ناگهان امام كاظم (ع ) را ديدم به پيش آمد و سلام
كرد و فرمود: ((حالت چطور است ؟ از زراعت چه خبر؟))
گفتم : صبح كردم مانند كسى كه همه زراعتش درو شده ، و چيزى باقى نمانده است ملخ ها،
ريختند و همه را نابود كردند)) .
فرمود: چقدر خسارت ديده اى ؟
عرض كردم : 120 دينار خسارت ديده ام .
به غلامش ((عرفه )) فرمود: براى ابن مغيث 150 دينار به اضافه دو شتر جدا كن و به
او تحويل بده آنگاه به من فرمود: ((30 دينار با دو شتر اضافه بر خسارت تو دادم )).
عرض كردم : مبارك باشدت به اينجا تشريف بياوريد و براى من دعا كنيد وارد شد و
براى من دعا كرد...
آن دو شتر بر اثر زاد و ولد بسيار شدند و آنها را به ده هزار دينار فروختم و زندگيم
پربركت گرديد(105). |
|
10 - كنيز زيبا روى در زندان امام كاظم (ع )
|
امام كاظم (ع ) در طول 35 سال امامت ، به زندگى اجتماعى و سياسى جامعه مسلمين
توجه ، عميق داشت ، همواره تلاش مى كرد كه مسلمانان را از زير يوغ طاغوت ها نجات
بدهد، و حقوق از دست رفته آنها را به آنها بازگرداند آن بزرگمرد آزاده ، در اين راستا
بسيار صدمه ديد، بخصوص در عصر حكومت طاغوتى هارون همواره در زندانهاى تاريك و
سخت ، تحت شكنجه و فشار بود، سرانجام بدستور هارون او را در زندان مسموم نموده و
به شهادت رساندند.
در آن هنگام كه امام كاظم (ع ) در زندان سندى بن شاهك (در بغداد) بود، هارون كنيز خوش
قامت و زيبا چهره اى را به عنوان خدمتگزار به زندان فرستاد.
امام كاظم (ع ) آن كنيز را نپذيرفت ، و به عامرى (شخصى كه واسطه رساندن كنيز شده
بود) فرمود: به هارون بگو:
بل انتم بهديتكم تفرحون : ((بلكه شما هستيد كه به هداياتان شاد هستيد))
(106) من نيازى به آن هديه ندارم .
عامرى بازگشت و جريان را به هارون گزارش نمود، هارون خشمگين شد و به او گفت :
به زندان برو و به موسى بن جعفر (ع ) بگو: ((نه ما با رضايت تو، ترا زندانى
كرده ايم و نه با رضايت تو، تو را دستگير نموده ايم ، قطعا بايد كنيز در زندان
باشد)).
به اين ترتيب كنيز را در زندان باقى گذاشتند هارون جاسوسى را بر او گماشت ، تا
چگونگى كار كنيز را به او گزارش دهد.
كنيز در زندان ، آنچنان تحت تاءثير معنويت امام (ع ) قرار گرفت كه همواره به سجده مى
رفت و مى گفت :
قدوس ، سبحانك سبحانك ...((اى خداى پاك و بى عيب ، كه از هر گونه عيب ،
منزه و پاك هستى ))
جاسوس ، ماجرا را به هارون گزارش داد، هارون گفت : ((به خدا سوگند موسى بن جعفر
(ع ) كنيز را با جادوى خود سحر، زده كرد، برو آن كنيز را نزد من بياور)).
كنيز در حالى كه لزره بر اندام و بهت زده بود نزد هارون آمد، هارون
احوال او را پرسيد.
كنيز گفت : امام (ع ) را ديدم ، شب و روز سرگرم نماز و عبادت و تسبيح بود، به او گفتم
: اى آقاى من ، من براى خدمتگزارى تو به اينجا آمده ام ، چه حاجت دارى تا تو را يارى كنم
.
فرمود: اينها(هارون و اطرافيانش ) درباره من چه فكر مى كنند؟ ناگهان به سوئى متوجه
، شد، من نيز به آن سو نگريستم ، باغى شاداب و پر درخت و باصفا با حوريان و غلمان
ديدم ، بى اختيار به سجده افتادم تا اينكه اين غلام شما آمدو مرا به اينجا آورد.
هارون گفت : ((اى زن خبيث ، تو در سجده به خواب رفته اى و آن چيزها را ديده اى ، سپس
دستور داد آن كنيز را تحت نظر قرار دادند تا وقايع زندان را به كسى نگويد، او همچنان
تحت نظر مشغول عبادت بود تا از دنيا رفت )) (107). |
معصوم دهم : امام رضا عليه السلام
نام :على بن موسى (ع )
لقب معروف :رضا عليه السلام
كنيه :ابوالحسن
پدر و مادر :امام موسى بن جعفر، نجمه (عليهماالسلام )
وقت و محل تولد :11 ذيقعده سال 148 هق در مدينه
وقت و محل شهادت :آخر صفر 203 هجرى قمرى در سن 55 سالگى ، به وسيله
ماءمون ، مسموم و در سناباد نوقان (كه امروز يكى از محله هاى مشهد است ) به شهادت
رسيد.
مرقد شريف :مشهد مقدس (يكى از شهرهاى بزرگ ايران )
دوران زندگى :در سه بخش ؛
1 - قبل از امامت 35 سال (148 تا 183 هق )
2 - بعد از امامت ، 17 سال در مدينه
3 - بعد از امامت ، سه سال در خراسان ، كه حساسترين دوره زندگى سياسى آن حضرت
در اين سه سال بود
آن حضرت تنها يك فرزند (امام جواد) داشت كه هنگام شهادت پدر، حدود هفت
سال داشت . |
دو نفر مسافر به خراسان آمدند، در آنجا به حضور حضرت رضا (ع ) رفته و
پرسيدند: ما از فلانجا آمده ايم ، آيا نماز ما شكسته است يا تمام ؟
حضرت رضا (ع ) به يكى از آنها فرمود: نماز تو شكسته است و به ديگرى فرمود:
نماز تو تمام است !!
(با اينكه آنها از يكجا آمده بودند، و هيچگونه فرقى در حد سفر آن ها نبود، لذا تعجب
كردند كه چرا جواب مساءله دو گونه شد؟)
امام هشتم (ع ) براى آن كس كه فرموده بود نماز تو تمام است چنين توضيح داد: ((زيرا
تو به مقصد ديدار سلطان (ماءمون ظالم ) آمده اى ، بنابراين سفر تو سفر گناه است و
سفر گناه موجب قصر نماز نمى شود)) (108).
به اين ترتيب امام رضا(ع ) حتى در مساءله گفتن : مردم را از طاغوت برحذر مى داشت
. |
|
2 - پناه آوردن گنجشك به خدمت حضرت رضا (ع )
|
سليمان جعفرى (ره ) ميگويد: باحضرت رضا (ع ) در باغى بوديم ، ناگاه گنجشگى
آمد و در نزد آن حضرت صيحه مى زد، و هرچه توان داشت فرياد مى كشيد و اظهار
پريشانى مى كرد.
امام (ع ) به من فرمود: آيا مى دانى اين گنجشك چه مى گويد؟
گفتم : نه ، خدا و رسول خدا و فرزند رسول خدا(ص ) داناتر است .
فرمود: به من مى گويد: ((مارى در خانه ، كنار آشيانه ام آمده ، و مى خواهد بچه هاى مرا
بخورد به داد من برسيد)) برخيز و اين چوب را بگير و به اين خانه برو و آن ما را
بكش .
برخاستم و چوبى برداشتم و وارد خانه شدم ، ناگاه مارى را ديدم كه در درون خانه ،
حركت مى كرد، آن مار را كشتم ، و آن بچه گنجشك ها را از آسيب دشمنشان ، حفظ كردم
(109). |
|
3 - شيعه حقيقى از ديد حضرت رضا (ع )
|
هنگامى كه حضرت رضا (ع ) در خراسان بود، جمعى از شيعيان از راه دور براى
زيارت رضا ع به در خانه آن حضرت آمدند دربان به نزد حضرت رضا (ع ) رفت تا
اجازه ورود آنها را بگيرد، جريان را به حضرت عرض كرد، امام رضا (ع ) به او فرمود:
((فعلا كار دارم ، به آنها بگو بروند)).
دربان كنار درآمد و به آنها گفت : ((برويد فعلا آقا كار دارد)).
آنها رفتند و روز دوم به در خانه حضرت رضا (ع ) آمدند، باز
مثل روز قبل ، اجازه ورود داده نشد و آنها رفتند، دو ماه هر روز آنها مى آمدند و برمى گشتند،
سرانجام نااميد شدند، و به دربان گفتند: به حضرت رضا (ع ) عرض كنيد، ((ما از
شيعيان پدر تو امير مؤمنان حضرت على (ع ) هستيم ، دشمنان ما، نسبت به ما شماتت و
سرزنش مى كنند كه شما به ما اجازه ملاقات نداديد، و ما اين بار شرمنده مى رويم ، و در
برابر نيشخند مخالفان ، بيچاره خواهيم شد)).
دربان پيام آن ها را به حضرت رضا (ع ) ابلاغ كرد، حضرت فرمود: به آنها اجازه بده
وارد شوند.
دربان به آن ها اجازه ورود داد، آنها به حضور حضرت رضا (ع ) رسيدند و سلام كردند،
حضرت رضا (ع ) جواب سلام آنها را نداد و حتى اجازه نشستن به آنها نداد، آنها همچنان
ايستاده بودند، سرانجام آنها گفتند: ((اى پسر
رسول خدا(ص )! چه شده كه ما اين گونه مورد بى مهرى شما شده ايم ، و بعد از دوماه
در بدرى و اجازه ندادن اكنون اين گونه قدر ما را ناچيز نمودى ، و بعد از اين همه بى
اعتنايى ، ديگر آبرويى براى ما باقى نمى ماند)) .
حضرت رضا (ع ) فرمود: اين آيه (30 شورى ) را بخوانيد:
و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم ، و يعفو عن كثير : ((هر ناگوارى كه
فراگير شما مى شود، به خاطر اعمالى است كه انجام داده ايد، با اينكه خداوند، بسيارى
از گناهان را مى بخشد)).
((من در اين برخورد با شما، از خدا و رسول خدا و اميرمؤمنان و از پدران و اجداد پاكم
پيروى كرده ام )).
آنها عرض كردند: براى چه ؟ مگر ما چه گناهى كرده ايم ؟
حضرت رضا (ع ) فرمود: ((شما ادعا مى كنيد كه شيعه اميرمؤمنان على (ع ) هستيد)) (همين
گناه شما است كه ادعاى دروغين مى كنيد)
((واى بر شما! بدانيد كه شيعه اميرمؤمنان على (ع ) حسن و حسين (ع ) سلمان ، ابوذر،
مقداد، عمار و محمد بن ابوبكر (سلام الله عليهم ) هستند كه در هيچيك از دستورهاى على (ع
) سرپيچى نمى كردند، و هرگز مرتكب كارى كه نهى شده بودند، نمى شدند، شما ادعا
مى كنيد كه شيعه هستيم ، ولى در اكثر اعمال خلافكار و مقصر هستيد، در انجام وظائف واجب ،
كوتاهى مى كنيد در اداى حقوق برادران دينى ، سستى مى نمائيد، و در آنجا كه تقيه
(كتمان عقيده براى حفظ جان ) واجب نيست تقيه مى كنيدو در آنجا كه تقيه واجب است تقيه
نمى كنيد، اگر مى گوئيد: ما دوستدار على (ع ) و دوست دوستان او هستيم ، و از دشمنان او
بيزار مى باشيم . سخن شما را رد نمى كنم ، ولى اين ادعا، ادعاى بسيار مقدس است اگر
كردار شما با گفتارتان تطبيق نكند، به هلاكت مى رسيد، مگر اينكه توبه نمائيد و
جبران كنيد تا مشمول رحمت الهى گرديد)).
آنها گفتند: ((اى فرزند رسول خدا! از درگاه خدا طلب آمرزش مى كنيم و توبه مى نمائيم
و ديگر نمى گوييم ما شيعه على (ع ) هستيم ، بلكه مى گوييم مادوست على (ع ) و دوست
دوستان على (ع ) هستيم و با دشمنان شما دشمن مى باشيم .))
آنگاه حضرت رضا (ع ) به آنها فرمود: آفرين بر شما باد اى برادران و دوستانم ،
بفرمائيد بفرمائيد، بفرمائيد، (آن حضرت مكرر آنها را به حضور خواند) تا آنها را يك
يك در آغوش گرفت ، و به دربان فرمود: ((چند بار مانع ورود آنان به نزد من شدى ؟))
دربان عرض كرد: ((شصت بار)).
فرمود: شصت باز نزد آنها برو و بر آن ها سلام كن و سلام مرا به آن ها برسان ، آنها
با استغفار و توبه خود، از گناه پاك شدند، و به خاطر دوستيشان با ما سزاوار كرامت
گرديدند، به امور آنها رسيدگى كن و مشكلات آنها را رفع كن و آنچه لازم است به آنها
از خواربار و پول و... كمك كن (110). |
روزى ماءمون (هفتمين خليفه عباسى ) از حضرت رضا (ع ) پرسيد: چرا جد تو على (ع )
قسيم الجنة و النار (تقسيم كننده بهشتيان و بهشت و دوزخيان به دوزخ است ؟!
حضرت رضا (ع ) فرمود: آيا شنيده اى كه از پدر و اجداد خود كه روايت كرده اند كه
عبدالله بن عباس (ره ) گفت : از رسول خدا(ص ) شنيدم فرمود: حب على ايمان و بغضة
كفر ((دوستى با على (ع ) ايمان است ، و دشمنى با على (ع ) كفر است ))؟
ماءمون گفت : آرى شنيده ام .
حضرت رضا (ع ) فرمود: همين سخن به اين معنا است كه :
على (ع ) تقسيم كننده افراد به بهشت و دوزخ است (111).
ماءمون گفت : خداوند بعد از تو مرا زنده نگذارد، گواهى مى دهم كه تو وارث علم
رسول خدا(ص ) هستى (112). |