|
چون تيغ بدست آرى مردم نتوان كشت | |
نزديك خداوند بدى نيست فرامشت |
|
عيسى به رهى ديد يكى كشته فتاده | |
حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت |
|
كاى كشته كرا كشتى تا كشته شدى زار | |
يا باز كجا كشته شود آنكه تو را كشت |
|
انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس | |
تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت (248) |
روز ديگرى عيسى عليه السلام در بيابان و صحرا، تنها عبور مى كرد، از دور سر و صدايى شنيد، به سوى آن سر و صدا رفت ، ديد دو نفر
كشاورز بر سر زمينى با هم دعوا مى كنند و هر كدام ادعا دارند كه زمين متعلق به او است . عيسى عليه السلام تصميم گرفت آنها را صلح دهد، براى
اينكه آنها را آماده صلح سازد و غرور آنها را كه موجب كينه و دعوا شده بشكند، آنها را چنين موعظه كرد: