fehrest page

back page

160: بهاء بهشت عفو و گذشت است
روزى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در جمع اصحاب نشسته بودند، ناگهان شروع به خنده شديدى كردند به طورى كه دندانهاى مباركشان پيدا شد عمر پرسيد: اى رسول خدا چه چيز شما را به خنده واداشت ؟
حضرت فرمودند: دو مرد از امت من در پيشگاه خداوند مى ايستند.
يكى از آنها مى گويد: خدايا حق مرا از اين شخص بگير!
خداوند به ديگرى مى فرمايد: حق بردارت را كه در دنيا به ظلم از او غضب كردى به او برگردان آن شخص مى گويد: چيزى از اعمال صالح من باقى نمانده تا به او بدهم خداوند به اولى مى فرمايد: بردار دينى تو عمل صالح و خيرى ندارد تا در عوض حق تو را بدهد، با او چه مى كنى ؟ او مى گويد: خدايا از گناهان من مقدارى را او تحمل كند.
در اين هنگام چشمان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پر از اشك شد و فرمودند: آن روز بسيار بزرگ و با عظمت است ، روزى است كه مردم نياز دارند تا بارها گناه و عذاب آن از آنها برداشته شود.
سپس حضرت فرمودند: خداوند به شخصى كه مورد ظلم واقع شده ، مى فرمايد: چشمت را باز كن و نگاهى به بهشت بينداز! او نگاه به بهشت مى كند.
خداوند مى پرسد: چه مى بينى ؟ مى گويد: شهرهائى از نقره قصرهائى از طلا كه لولو و جواهرات در آن بكار رفته را مى بينم .
خدايا اين قصرها براى كدام پيامبر يا كدام شهيد مى باشد؟
خداوند مى فرمايد: اينها متعلق به كسى است كه قيمت آنرا بپردازد.
او مى گويد: خدايا چه كسى مالك آنها مى شود؟
خداوند مى فرمايد: تو مالك آنها خواهى شد.
او مى گويد: در برابر چه چيز آنها را مالك مى شوم ؟
مى فرمايد: در برابر عفو و گذشت از اين برادر و دوستت !
او مى گويد: خدايا او را بخشيدم و از حق خود گذشتم .
خداوند مى فرمايد: دست او را بگير و با هم داخل بهشت بشويد.
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: تقوى پيشه كنيد و به اصلاح بين خود بپردازيد، بدرستى كه خدا در قيامت بين مومنين اصلاح خواهد كرد؟(77)
161: آيا سجده براى غير خدا جايز است
آيا سجده براى غير خدا جايز است و اگر جايز نيست پس سجده فرشتگان بر آدم و سجده پدر و مادر و برادران يوسف بر يوسف چگونه بود؟
توضيح اينكه سجده يك نوع عبادت ذاتى اعتبارى است و محتاج به امر و قرارداد شروع نيست ، چه آنكه خم شدن و به خاك افتادن امرى است كه تناسب كامل با خضوع عبادى دارد و اين موضوع هميشه در ميان مردم بوده است ، روى اين اساس اگر سجده براى غير خدا جايز باشد، يعنى عبادت كردن غير جايز است در صورتى كه قطعا عبادت كردن غير خدا، شرك و كفر است ، پس چرا خداوند طبق فرموده قرآن سوره بقره آيه 34 فرشتگان را به سجده كردن حضرت آدم (عليه السلام) امر مى كند؟ و يا در داستان حضرت يوسف مى خوانيم پدر مادر او، او را سجده كردند.
توضيح اينكه آن چه مى توان ادعاى ممنوعيت سجده براى غير خدا كرد، سجده اى است كه به عنوان اظهار بندگى و پرستش در برابر پروردگار باشد و در ضمن سجده ربوبيت و عظمت خداوند به ياد آيد، مسلم است كه اينگونه سجده براى غير خدا جايز نيست زيرا اگر غير خدا چنين سجده شود موجب اعتقاد به ربوبيت او شده و سر از شرك و كفر بيرون مى آورد.
به عبارت ديگر: سجده عبادت ذاتى فلسفى نيست چه آنكه اگر سجده عبادت ذاتى بود هرگز تغيير نمى كرد چرا كه بسيار مى شود سجده به عنوان استهزاء و مسخره از كسى سر مى زند و روشن است در اين صورت عبادت نيست ، جز اينكه از ناحيه شرع با عقل مانعى از جواز داشته باشيم و شرع و عقل هم چه سجده اى را منع مى كند، كه براى غير خدا به عنوان پرستش و اعتماد به ربوبيت غير خدا انجام شود، اما اگر چين نباشد بلكه فقط براى تعظيم و احترام غير خدا بدون اظهار پرستش انجام شود و يا به خاطر شكر از خدا، در برابر نعمت باشد اشكال نخواهد داشت .
در مورد سجده كردن فرشتگان به آدم و سجده حضرت يعقوب و همسرش ‍ به يوسف ، مسلم است به عنوان پرستش نبوده ، بلكه به عنوان احترام و تعظيم آدم (عليه السلام) و حضرت يوسف (عليه السلام) و شكر گزارى خدا، به خاطر نعمت وجود آدم و يوسف (عليه السلام) بود، چه آنكه سجده كنندگان ضمنا در برابر خدا خضوع مى كردند، زيرا در صدد اطاعت فرمان او و تقدير از لطف و مرحمت او بودند، چرا كه در اين سجده اصلا شرك نيست ، بلكه اصولا به عنوان اطاعت فرمان خداوند و اظهار عجز در برابر پروردگار انجام داده شده پس مانعى از انجام آن نيست .(78)
162: اعتقاد فوق العاده اى به خدا داشت
حاتم اصم كه يكى از زهاد عصر خويش بود، مردى بود فقير و عائله دار كه به سختى زندگيش را اداره مى كرد، اما اعتقاد فوق العاده به خدا داشت شبى با رفقاى خود نشسته بود، صحبت حج و زيارت خانه خدا به ميان آمد شوق زيارت به دلش افتاد به منزلش مراجعت كرد، زن و بچه هايش را اطراف خود جمع نمود و مقصدش را براى آنها بيان كرد و گفت : اگر شما با من موافقت كنيد كه به زيارت خانه خدا بروم ، من براى شما دعا خواهم كرد.
زنش گفت :
تو با اين حال فقر و تنگدستى و اين عائله زياد كجا مى خواهى بروى ؟ زيارت بيت الله بر كسى واجب است ، كه غنى و ثروتمند باشد، بچه ها هم گرفتار مادرشان را تصديق كردند، جز يك دختر كودك كه شيرين زبانى كرده و گفت : چه مى شود اگر شما به پدرم اجازه دهيد؟ بگذاريد هر كجا مى خواهد برود، روزى دهنده ما خدا است ، خداى متعال قدرت دارد، روزى را به وسيله ديگرى به ما برساند.
از گفتار اين دخترك همه متذكر شده ، و او را تصديق كردند و اجازه دادند كه پدرشان به خانه خدا برود.
حاتم مسرور و خوشحال شد و اسباب سفر را فراهم كرد وبا كاروان حج حركت نمود، از آن طرف همسايگان به منزل او آمدند و زبان به ملامت خانواده اش گشودند كه چرا با اين فقر و تهى دستى گذاشتيد كه پدرتان به سفر برود، چند ماه اين مسافرت طول خواهد كشيد شما از كجا مخارج زندگى را تاءمين مى كنيد؟
همه بچه ها گناه را بار گردن دختر كوچك كردند و او را ملامت نمودند كه اگر تو سخن نگفته بودى و زبانت را كنترل مى كردى ما اجازه نمى داديم پدر به مسافرت برود، دختر متاءثر شد و اشكهايش جارى گرديد سر به سوى آسمان بلند كرد، دستها را به دعا برداشت و گفت پروردگارا اينان به فضل و كرم تو عادت كرده اند و از خوان نعمت تو برخوردار بوده اند، تو آنها را ضايع مگردان و مراهم در نزد آنها شرمنده مكن در حاليكه آنها متحير نشسته بودند و فكر مى كردند از كجا قوتى بدست آورند.
اتفاقا حاكم شهر از شكار بر مى گشت ، تشنگى بر او غلبه كرده ، جمعى از همراهان را به در منزل حاتم فرستاد تا آب بياورند، آنها در خانه را كوبيدند، زن حاتم پشت در آمد، پرسيد چه كار داريد، گفتند: امير درب منزل ايستاده مقدارى از شما آب مى خواهد، زن با حال بهت به آسمان نگاه كرده گفت :
پروردگارا! ديشب گرسنه به سر برديم و امروز امير به ما محتاج شده و از ما آب مى طلبد.
زن ظرفى را پر از آب كرده نزد امير آورد و از سفالين بودن ظرف غذر خواهى نمود.
امير از همراهان پرسيد: اينجا منزل كيست ؟
گفتند: منزل حاتم اصم ، يكى از زهاد اين شهر است ، شنيده ايم او به مسافرت بيت الله رفته و خانوده اش به سختى زندگى مى كنند.
امير گفت : ما به اينها زحمت داديم و از آنها آب خواستيم ، از مروت و مردانگى دور است كه امثال ما به اين مردم مستمند و ضعيف زحمت دهند و بارشان به دوش آنها بگذارند.
امير اين بگفت و كمربند زرين خود را باز نموده به داخل منزل افكند و به همراهانش گفت : كسى كه مرا دوست دارد، كمربند خود را به داخل منزل بيندازد، همه همراهان كمربندهاى زرين را باز كرده و به داخل منزل افكندند، موقعى كه خواستند برگردند، امير گفت :
دورد خدا بر شما خانواده باد! الان وزير من قيمت كمربندها را براى شما مى آورد و آنها با مى برد، خداحافظى كرده و رفتند چند لحظه اى طول نكشيد كه وزير برگشت و پول كمربندها را آورد و آنها با تحويل گرفت ، چون دخترك اين جريان را مشاهده كرد به گريه افتاد از او پرسيدند، چرا گريه مى كنى ؟ بايد خوشحال باشى ، زيرا خداى متعال به لطف خود، به ما وسعت داده است ، دختر گفت :
گريه ام براى آن كه ما ديشب گرسنه سر بر بالش گذارديم ، و مخلوقى بسوى ما يك نظر انداخت ، ما را بى نياز ساخت ، پس هرگاه خداى مهربان بسوى ما نظر افكند آنى ما را وا نخواهد گذارد، بعد براى پدرش دعا كرد، پروردگار! همچنانكه به ما نظر مرحمت فرمودى و كار ما را اصلاح كردى نظرى بسوى پدر ما كن و كار او را اصلاح فرما.(79)
163: هاتفى به حاتم اصم گفت
تا به حال جريان زندگى خانواده حاتم اصم را خوانديد ما در داستان 162 جريان را نقل كرديم ، اينك چند جمله از جريان مسافرت خود او را بخوانيد تا بدانيد در نتيجه اعتقاد به خدا چگونه لطف پروردگار شامل حال اين پيرمرد شد، هنگاميكه او در ميان قافله حركت مى كرد، كسى از او فقيرتر نبود، زيرا نه مركبى داشت كه بر آن سوار شود و نه توشه درستى البته كسانى كه او را مى شناختند، گاهى كمك مختصرى به او مى نمودند، اتفاقا شبى از معالجه اش عاجز گرديد،امير گفت :
آيا كسى در ميان قافله هست كه اهل عبادت باشد و براى من دعا كند؟ گفتند: بله ، حاتم اصم همان پيرمرد زاهد همراه است .
امير گفت : او را هر چه زودتر حاضر كنيد.
غلامان دويدند و او را نزد امير آوردند، حاتم سلام كرد و كنار بسترش ‍ نشست و دعا كرد، از بركت دعايش براى امير بهبودى حاصل گشت ، از اين نظر مورد توجه و علاقه امير قرار گرفت ، دستور داد مركبى براى سوارى او آماده كنند و مخارجش هم در رفتن و برگشتن با امير باشد، حاتم تشكر كرد و آنشب را هنگام خواب در بستر با خداى خود مناجات كرد و به خواب رفت ، در عالم خواب هاتفى به او گفت :
اى حاتم ! كسى كه كارهايش را با ما اصلاح كند و بر ما اعتماد داشته باشد ما هم لطف خود را شامل او خواهيم كرد.
اينك براى فرزندانت غمگين مباش ، ما وسيله معاش آنها را فراهم كرديم ، از خواب بيدار شد و بسيار حمد و ثناى الهى نمود.
هنگامى كه از سفر برگشت ، فرزندانش به استقبال پدر شتافتند و از ديدن او خوشحالى مى كردند ولى او از همه بيشتر به دختر كوچكش محبت ورزيد و او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسيد و گفت : چه بسا كوچكهاى اجتماعى از نظر ((فهم و شعور)) بزرگان اجتماع ديگر هستند و به آنها برترى دارند خدا به بزرگتر شما از نظر سن توجه نمى كند بلكه نظر دارد به آنكه معرفتش در حق او بيشتر باشد پس بر شما باد به معرفت خدا و اعتماد بر او، زيرا كسى كه بر او توكل كند خدا هم او وا نمى گذارد.(80)
164: ديگر جز خداى عزوجل براى خود پناهى نمى بينم
سعدى مى گويد يكى به اتفاق گفتند براى درد شما درمانى نيست مگر زهره آدمى كه داراى چندين صفت باشد و آن صفات را بيان كردند.
شاه دستور داد تا غلامان جستجو نمودند و شخصى را به آن صفات پيدا كنند، عاقبت در دهكده اى ، دهقان زاده اى را به آن خصوصيات يافتند، او را با پدر و مادرش به دربار آوردند، شاه موضوع را به آنها گفت ، آنها حاضر شدند، در برابر پول پسر را براى كشتن تسليم كنند، جلسه اى تشكيل گرديد كه جمعى از رجال در آن حضور داشتند، قاضى هم براى فتوى دادن به قتل احضار گرديد، جلاد، جوان را روى نطع نشانيد، گوش به فرمان شاه است تا سر از بدنش جدا سازد.
قاضى نظر به حفظ شخص اول مملكت به قتل او راءى داد، از طرف شاه نيز فرمان كشتن صادر گرديد.
جوان كه مرگ را به چشم خود مى ديد سر بسوى آسمان نموده و تبسم كرد.
شاه گفت : اى جوان هنگام خنده نبود، چرا خنديدى ؟
جوان گفت : اعلى حضرتا! انسان در مرحله اول براى كوتاه كردن دست ستمگر از سر خود به پدر و مادر پناه مى برد و از آنها استمداد مى جويد و در مرحله دوم به قاضى مملكت شكايت مى كند و در مرحله سوم به شخص ‍ شاه پناه مى برد تا دفع ظلم از او كند اكنون مى بينم پدر و مادر من براى مشتى پول از فرزند خود گذشتند و او را به دراهمى ناچيز فروختند، قاضى هم به كشتن من فتوى مى دهد و شاه هم مصالح خود را بر مصالح ديگران مقدم مى دارد، ديگر جز خداى عزوجل براى خود پناهى نمى بينم .
شاه از گفتار او متاءثر شد و اشكش فرو ريخت و گفت : مرگ براى من گواراتر است از ريختن خون بى گناهى ، پس صورتش را ببوسيد و او را مورد لطف قرارداد و نعمت فراوانى هم به او مرحمت فرمود و آزادش ساخت و در نتيجه اين گذشت در همان شفا يافت .
از بيان اين داستان چنين نتيجه مى گيريم موقعى كه انسان اميدش از اسباب و وسائل قطع نشود و توجه كامل به خدا پيدا نكند كارش به سامان نينجامد.(81)
شنيدم كه صياد در مرغزار روان گشت روزى به عزم شكار
همى كوه و هامون و صحرا دويد خرامان به پاى درختى رسيد
يكى قمرى بر سر شاخه ديد كمان را بياراست زه را كشيد
چه قمرى نظر كرد بالاى سر يكى باشه اى آمدش در نظر
به پايين نظر كرد با خويش گفت اجل گشته در كامم امروز گفت
به بالاى سر باشه صيد گير به پايين صياد و بر شصت تير
كجا آورم روى ، جائى نماند الهى ندارم به جز تو امان
كه ناگه يكى مار آمد پديد ابر شصت صياد محكم گزيد
بلرزيد شصتش رها گشت تير چه بر سينه باشه شد جايگير
ز بالا بيفتاد همان باشه ، مرد به پايين صياد هم ، جان سپرد
اگر تيغ عالم بجنبد زجاى نبرد رگى تا نخواهد خداى
خدا كشتى آنجا كه خواهد برد اگر ناخداى جامه بر تن درد
165: سخن خدا با حضرت يعقوب
امام صادق (عليه السلام) فرمودند: وقتى بنيامين فرزند حضرت يعقوب (عليه السلام) از او دور شد، حضرت يعقوب عرض كرد: خدايا آيا به من رحم نمى كنى ؟
خدايا بينائى چشمم را گرفتى و دو پسرم را هم از من دور كردى !
خداوند وحى فرستاد كه : اگر دو فرزندت را قبض روح هم كرده باشم آنها را زنده مى كنم تا آنها را به تو برسانم وليكن آيا به ياد دارى كه گوسفندى سر بر بريدى و غذائى پختى و خوردى و فلان همسايه ات روزه بود و چيزى از آن غذا به او ندادى ؟!(82)
166: خدا را قسم مى داد كه مولايش او را نزد
يكى از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روزى غلام خود را كتك مى زد و آن مرتب مى گفت : تو را به خدا نزن ، بخاطر خدا از من بگذر و...
ولى مولايش او را نمى بخشيد و همچنان او را زير ضربات خود قرار داده بود، عده اى از فرياد آن غلام پيامبر را مطلع كردند.
حضرت برخواسته و نزد آنها آمدند.
مولاى غلام وقتى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديد، دست از كتك زدن برداشت .
حضرت به او فرمودند: او تو را به حق خدا قسم داد و تو از او نگذاشتى ولى حالا كه مرا ديدى از زدن او دست برداشتى ؟
حضرت فرمودند: اگر او را آزاد نمى كرد با صورت به آتش جهنم مى افتادى .(83)
167: زيرا خدا همنشين من است
به راهبى گفتند: چه چيز باعث شد تا تو بتوانى بر تنهائى صبر كنى ؟
گفت : من تنها نيستم ، زيرا خداوند همنشين من است ، هر زمان كه بخواهم او با من صبحت كند، قرآن مى خوانم ، و اگر بخواهم من با او حرف بزنم نماز مى خوانم .
اويس قرنى نشسته بود كه شخصى نزد او آمد، اويس از او پرسيد: براى چه به اينجا آمده اى ؟
او گفت : آمده ام تا با تو ماءنوس باشم .
اويس گفت : چطور كسى كه خداى خود را مى شناسد به ديگرى انس ‍ مى گيرد.(84)
168: سخن شيطان با خدا
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: وقتى كه شيطان طرد و رانده شد و از آسمان به زمين فرستاده شد، به خدا عرض كرد: خدايا مرا به زمين فرستادى ، مرا از خود راندى ، پس خانه اى براى من قرار بده .
خداوند فرمود: حمام خانه ات باشد.
گفت : محلى براى نشستن من قرار بده .
فرمود بازارها و سر گذرها و چهار راهها.
گفت : غذايى برايم قرار بده .
فرمود: آنچه اسم خدا بر آن برده نشده .
گفت : نوشيدنى برايم قرار بده .
فرمود: هر مايعى كه مست كننده باشد.
گفت : موذنى برايم قرار بده .
فرمود: آلات موسيقى .
گفت : چه بخوانم ؟
فرمود: شعر.
گفت : كتابى برايم قرار بده .
فرمود: شر و عداوت .
گفت : سخنم چه باشد؟
فرمود: دروغ .
گفت : وسيله اى برايم مقرر كن .
فرمود: زنان .(85)
169: براى خوردن نان مناجات را قطع كرد
نقل شده كه حضرت عيسى (عليه السلام) شصت روز بدون آنكه چيزى بخورد و حتى به ياد خوراكى بيفتد، مشغول عبادت و مناجات با خداى خود بود، روزى به ياد نان افتاد و براى خوردن مقدراى نان مناجات را قطع كرد، ديد نانى در كنار او قرار داده شده است ، پس نشست و شروع به گريستن كرد كه چرا به خاطر دنيا مناجات را ترك نموده است ، در آن هنگام پيرمردى را ديد و به او گفت : اى دوست خدا! من در يك لحظه كه به ياد خوردن افتادم ، مناجات را قطع كردم ، تو براى من دعا كن .
پيرمرد گفت : خدايا اگر از زمانى كه تو را شناخته ام لحظه اى فكرم مشغول نان و خوردنى بوده است ، مرا نيامرز! آن پيرمرد چنين بود كه اگر چيزى بدست مى آمد و براى صرف طعام او حاضر مى شد بدون فكر و خيال آن را مى خورد و ابدا فكرش را مشغول دنيا و ماءكولات آن نمى نمود.(86)
170: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در معراج با خدا سخن گفت
از حضرت امير (عليه السلام) روايت است كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در شب معراج از خداوند پرسيدند: پروردگارا! كدام عمل فضيلت بيشترى دارد؟
خداوند فرمود: چيزى نزد من از توكل به خودم و خشنودى از تقسيم بالاتر نيست .
اى محمد! دوستى خود را نسبت به دوستداران لازم نمودم و محبت خود را به افراد مهربان كه در راه من مهربانى مى كنند واجب كردم و محبت خود را نسبت به كسانى كه به من پيوسته اند و افرادى كه بر من توكل نموده اند، لازم ديدم .
بايد بدانى كه دوستى من پايانى و نهايى ندارد و هرگاه بر دوستى خود نسبت به ايشان بيفزايم ، نشانه اى در قرآن قرار مى دهم ، آنان كسانى هستند كه چون من به مخلوقاتم مى نگرم و نيازهاى خود را نزد مردم ابزار نمى كنند و شكمها را از حرام نگاه مى دارند، در دنيا به ذكر و محبت من غرق در نعمتند و نهايت رضايت را از ايشان دارم .
اى احمد! اگر دوست مى دارى كه با ورع ترين مردم باشى ، نسبت به دنيا زهد پيشه كن و به آخرت تمايل داشته باش ؟
حضرت پرسيدند: خدايا چگونه زاهدترين باشيم ؟
فرمود: در دنيا اندكى از خوراكيها و نوشيدنيها و پوشيدنيها برگير و براى روز بعد ذخيره مكن و بر ذكر من مداومت نما.
حضرت پرسيدند: چگونه بر ذكر تو مداومت كنم ؟
فرمود: با دورى از مردم و گرويدن به خلوت و عدم توجه به تلخ و شيرين دنيا و خالى داشتن شكم و خانه ات از نعمتهاى دنيائى .
اى احمد! برحذر باش كه مانند كودكان نباشى ، كه هر رنگى را مى بينند و هر چيزى را از ترش و شيرين كه به دست مى آورند، مغرور مى گردند.
عرض كردند: خدايا مرا به كارى دعوت كن كه با انجام آن به تو نزديك شوم ؟
فرمود: شب خود را روز قرار بده و روزت را شب .
پرسيدند: چگونه ؟
فرمود: خوابت را در شب تبديل به نماز و غذايت را در روز گرسنگى كن و روزه بگير.
اى احمد! سوگند به جلال و عزتم اگر بنده اى چهار خصلت را برايم ضمانت نمايد، او را در بهشت داخل مى كنم :
1- زبانش را جز در موارد لازم باز نكند.
2- دلش را از وسواس حفظ كند.
3- بداند من نسبت به تمام حالاتش علم دارم و او را مى بينم .
4- نور چشمش را گرسنگى بداند و ((روزه بگيرد)).
اى احمد! اگر شيرينى گرسنگى و روزه و خاموشى و خلوت و دورى از مردم و نتايجى كه در پى دارند، مى چشيدى هميشه بر آنها ملامت مى كردى .
پرسيدند: خداوندا! نتيجه گرسنگى چيست ؟
فرمود: كسب حكمت و دانش و حفظ قلب و تقرب به من و حزن دائم و سبكى مخارج زندگى در ميان مردم و گفتن سخن حق است و باك نداشتن از اينكه زندگى با آسانى مى گذرد يا با سختى .
اى احمد! آيا ميدانى بنده در چه وقت به من تقرب مى يابد.
عرضه داشت : نه اى پروردگار من .
فرمود: هنگامى كه گرسنه و روزه باشد و يا در حال سجده .
اى احمد! در شگفتم از سه كس ، بنده اى كه در حال نماز است و مى داند به سوى چه كسى دست را بالا برده و مقابل چه كسى ايستاده و چرت مى زند و در شگفتم از كسى كه خوراك يك روز را دارد با اين وصف در فكر مخارج فردا است و برايش تلاش مى كند و در شگفتم از بنده ام كه نمى داند من از راضيم يا خشمگين ، با اين حال مى خندد.(87).

fehrest page

back page