|
شنيدم كه صياد در مرغزار | |
روان گشت روزى به عزم شكار |
|
همى كوه و هامون و صحرا دويد | |
خرامان به پاى درختى رسيد |
|
يكى قمرى بر سر شاخه ديد | |
كمان را بياراست زه را كشيد |
|
چه قمرى نظر كرد بالاى سر | |
يكى باشه اى آمدش در نظر |
|
به پايين نظر كرد با خويش گفت | |
اجل گشته در كامم امروز گفت |
|
به بالاى سر باشه صيد گير | |
به پايين صياد و بر شصت تير |
|
كجا آورم روى ، جائى نماند | |
الهى ندارم به جز تو امان |
|
كه ناگه يكى مار آمد پديد | |
ابر شصت صياد محكم گزيد |
|
بلرزيد شصتش رها گشت تير | |
چه بر سينه باشه شد جايگير |
|
ز بالا بيفتاد همان باشه ، مرد | |
به پايين صياد هم ، جان سپرد |
|
اگر تيغ عالم بجنبد زجاى | |
نبرد رگى تا نخواهد خداى |
|
خدا كشتى آنجا كه خواهد برد | |
اگر ناخداى جامه بر تن درد |