next page

fehrest page

نام كتاب : قصص الله يا داستانهايى از خدا
تاءليف : قاسم مير خلف زاده
91: با خداى خود به مناجات پرداختم
از لبيب عابد نقل شده : در ايام جوانى ، روزى در خانه ام مارى ديدم كه به سوراخى داخل شد، فورا به دنبالش دويدم و دم او را گرفته و بيرون كشيدم .
ناگهان مار دور خود چرخيد و دست مرا نيش زد، پس از مدتى دستم از كار افتاد و فلج شد، به مرور ايام دست ديگر و پس از چندى پاهايم فلج شد، به مرور ايام دست ديگر و پس از چندى پاهايم فلج گرديد، طولى نكشيد كه هر دو چشم نابينا و زبانم گنگ گرديد، مدتى بدين حال بودم و مرا روى تختى خوابانيده بودند فقط از كل اعضاى بدنم ، گوشم مقدارى شنوائى داشت .
ديگر توان انجام هيچ كارى را نداشتم ، هر حرف زشت و ناگوارى را مى شيندم ، اما قدرت پاسخگوئى نداشتم ، چه بسيار اوقاتى كه تشنه بسر مى بردم ولى كسى به من آب نمى رسانيد و چه لحظاتى كه سيراب بودم و به زور در گلويم آب مى ريختند، همچنين بسيار مواقعى بود كه گرسنه بودم و كسى طعامى به من نمى رسانيد، و بسا ايامى بود كه سير بودم و به زور و جبر غذا مى خورم .
چند سال بدين منوال گذشت ، تا اينكه روزى زنى نزد همسرم آمد و احوال مرا پرسيد، همسرم گفت : ((احوال بسيار بدى دارد، نه خوب مى شود كه راحت گردد و نه مى ميرد كه ما از دست او راحت شويم)) سپس سخنانى گفت : كه دانستم از زندگى با من به تنگ آمده است و راحتى خود را در مرگ من مى يابد.
با آگاهى از اين ماجرا بى نهايت دل شكسته شدم و با اخلاص تمام و بيچارگى و درماندگى و با خضوع و خشوع زياد، در اندرون دل با خداى خود به مناجات پرداختم و نجات خود را به موت و يا حيات از او خواستم ، پس در آن لحظه فورا ضرباتى به تمام اعضاى بدنم وارد آمد و درد شديدى بر من عارض شد و مدتى در خواب رفتم .
چون شب سپرى شد و از خواب بيدار شدم ، دستم را روى سينه ام ديدم ، در حاليكه يك سال دستم روى زمين افتاده بود و اصلا حركتى نداشت ، بسيار تعجب كردم كه چه شده است ، در دلم خطور كرد كه دستم را حركت دهم ، دستم را بلند كردم و دوباره روى سينه ام گذاشتم .
دست ديگرم را حركت دادم و همينطور پاهايم را امتحان نمودم ، بالاخره از جاى خود بلند شدم و از تخت به زير آمدم و داخل حياط شدم .
پس از يك سال ستاره هاى آسمان را مشاهده كردم ، نزديك بود كه از شادى قالب تهى كنم و بى اختيار زبانم به اين كلمه گويا گشت كه يا قديم الاحسان لك الحمد اى كسى كه احسان تو ديرينه است ستايش براى تو است .(1)
در سرم عشق تو سودايى خوش است در دلم شوقت تمنائى خوش ‍ است
ناله و فرياد من هر نيمه شب بر در وصلت تقاضاى خوش است
با سگان گشتن مرا هر شب به روز بر سر كويت تماشايى خوش است
گرچه مى كاهد غم تو جان من ياد رويت راحت افزايى خوش است
در دلم بنگر، كه از ياد رخت بوستان و باغ و صحرايى خوش است (2)
92: خدايا اگر عمر ما باقى مانده است
يك تاجر ايرانى به وسيله كشتى از كشور ((هندوستان)) نارگيل بار كرده بود تا به ((دوبى)) ببرد، قبل از حركت براى يكى از افراد خانواده اش در دوبى تگلراف زده بود كه تقريبا يك هفته بعد مى رسد.
پس از يك هفته خانواده اش آماده شدند كه از او استقبال كنند، اما هر چقدر صبر كردند، از آمدن كشتى خبرى نشد، تا اينكه ناچار به منزل بازگشتند.
خلاصه بعد از روزها و هفته ها، افراد خانواده يقين كردند كه كشتى او غرق شده است ، به ناچار مجلس ختم براى او برپا كردند و پس از مدتى تصميم به تقسيم ارث او گرفتند.
روزى ناگهان كشتى تاجر در حالى كه شكسته و ويران شده ، بود به بندر رسيد و لنگر انداخت .
ماجرا را از او پرسيدند، گفت : پس از سه روز حركت در دريا ناگهان هوا طوفانى شد و بادبانهاى كشتى پاره شد و كشتى از كار افتاد، به طورى كه ديگر امكان حركت با او نبود، چند روز در ميان طوفان به سر برديم و سعى كرديم فقط خودمان را از افتادن در دريا و غرق شدن حفظ كنيم .
پس از چند روز كه دريا آرام شد، مجبور شديم به هر ترتيبى شده با پارو كشتى به اين سنگينى را به طرف مقصد راه بياندازيم به همين دليل كشتى به سنگينى و خيلى آهسته حركت مى كرد.
بعد از چند روز، آب آشاميدنى ما به پايان رسيد، به طورى كه ديگر قدرت پارو زدن در كسى نبود، همه خود را آماده براى مرگ كرده بودند، وقتى فهميدم كه آخرين دقايق عمرم فرا رسيده است ، دل شكسته شدم و گفتم :
خدايا اگر عمر ما باقى مانده است ، در كار ما گشايش انجام بده ، در همان دقايق ، قطعه ابرى بالاى سر ما آمد و شروع به باريدن كرد با ناتوانى ظرف آب آماده نموديم و مقدارى از باران را جمع كرديم ، وضع ما مقدارى بهتر شد، تا اينكه پس از چند روز خداوند به ما لطف كرد و ما را به ساحل رسانيد(3)
بر من نظرى كن ، كه منت عاشق زارم دلدار و دلارام به غير از تو ندارم
تا خار غم تو در پاى دلم شد بى روزى تو گلها چمن خار شمارم
نى طاقت آن تا ز غمت صبر توان كرد نى فرصت آن تا نفسى با تو برآرم
تا شام در آيد زغمت زار بگيرم باشد كه به تو رسد ناله زارم
كم كن تو جفا بر دل مسكين عراقى ورنه بخدا، دست بفرياد برآرم
93: خداوند به يكى از پيامبران وحى كرد
خداوند به يكى از پيغمبران وحى نمود: فردا صبح ، اول چيزى كه ديدى بخور، دومى را بپوشان ، سومى را بپذير، چهارمى را نااميد مكن ، و از پنجمى بپرهيز.
صبح گاه از جا حركت كرد، در اولين وهله به كوه بزرگ سياهى برخورد متحير ايستاد كه چه كنم ، سپس با خود گفت : خدا دستور محال و نشدنى را نمى دهد، به قصد خوردن كوه جلو رفت ، هر چه جلوتر مى رفت كوه كوچكتر شد، تا بصورت لقمه اى در آمده چون خورد ديد گواراترين خوراك است ، از آنجا گذشت ، طشت طلائى را ديد طبق دستور گودالى كندو آن را پنهان نمود، اندكى رفت و پشت سر نگاه كرد، ديد طشت خود به خود بيرون افتاده ، گفت : من آنچه بايد بكنم كرده ام ، سپس به مرغى برخورد كه يك باز شكارى آن را تعقيب مى كرد، مرغ آمد دور او چرخيد، پيغمبر گرفت : من ماءمور او را بپذيرم آستين گشود، مرغ وارد آستين شد، باز گفت : شكارى را چند روز در تعقيبش بودم ربودى ، گفت : خدا به دستور داده اين را هم نااميد نكنم ، قطعه اى از ران شكار را گرفت و نزد باز افكند، از آنجا گذشت مردارى يافت كه بو گرفته و كرم در آن افتاده بود، طبق وظيفه از آن گريخت .
پس از طى اين مراحل برگشت ، شب در خواب به او گفتند: تو ماءموريت خويش را انجام دادى ، اما فهميدى مقصد چه بود؟
گفت : نه .
به او گفتند: آن كوه ، غضب بود، انسان در وقت خشم خود را در مقابل كوهى مى بيند، اگر موقعيت خويش را بشناسد و پابر جا بماند كم كم غضب آرام مى شود و سرانجام به صورت لقمه گوارائى در مى آيد كه آنرا فرا مى دهد.
اما آن طشت ، كنايه از كار خير و عمل صالح بود، كه اگر مخفى كنى ، خدا به هر طريق باشد آنرا در برابر كسانى ظاهر مى كند كه صاحبش را جلوه دهند. علاوه بر ثوابى كه در آخرت دارد.
اما آن مرغ ، كنايه از نصيحت كننده است كه بايد راهنمائيش را بپذيرى .
اما باز شكارى حاجتمند است كه نبايد نااميدش كنى .
اما گوشت گنديده غيبت است ، از آن بگريز(4).
94: خداوند به پيامبر عليه السلام خطاب كرد
خداوند متعال به پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) خطاب كرد:
اى احمد! مى دانى چه وقت بنده ، خدا را به راستى خواهد پرستيد؟
حضرت فرمودند: نه .
پروردگار فرمود: هنگامى كه پنج صفت صفت داشته باشد:
1- تقوى كه از گناه حفظش كند.
2- سكوتى كه از بيهوده بازش دارد.
3- ترسى كه هر روز گريه اش را زياد كند.
4- دشمنى دنيا و دوستى نيكان به جهت دوستى من با آنها.(5)
95: تو را از مقام و درجه ات ساقط مى كنم
روايت شده عابدى در تمام عمر در جنگى ماءوى كرده و به عبادت خداوند مشغول بود، روزى چشمش به پرنده اى افتاد كه بر بالاى درختى لانه داشت و آواز خوش سر مى داد.
عابد با خود گفت : اگر محل عبادت خود را نزد آن درخت قرار بدهم بهتر است ، زيرا از صداى خوش آن پرنده هم لذت برده و با صداى آن پرده انس ‍ مى گيرم ، چنان كرد و محل عبادتش را نزد آن درخت قرار داد.
خداوند به پيامبر آن زمان خطاب نمود و فرمود: به فلان عابد بگو كه انس به مخلوق من گرفتى ، تو را از مقام و درجه ات ساقط مى كنم ، بطورى كه با هيچ عملى دوباره به آن مقام نخواهى رسيد.(6)
96: دو قضيه در بصره
گويند در بصره آتش سوزى شد و خانه ها سوخت ، تنها يك خانه در وسط بصره سالم ماند.
ابو موسى اشعرى در آن زمان حاكم بصره بود، او را از اين حادثه بزرگ با خبر كردند.
ابو موسى صاحب خانه را خواست و به او گفت : چرا خانه ات نسوخت ؟
ابو موسى گفت : من خداوند را قسم داده ايم كه آن را نسوزاند!
ابو موسى گفت : من از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم كه در امت من قومى هستند كه اگر خدا را قسم بدهند به خواسته خود مى رسند.
گفته اند در بصره آتش سوزى شد، شخصى به نام ((ابو عبده)) در بين آتشها رفت و آمد مى كرد.
امير بصيره به او گفت : آتش تو را نمى سوزاند؟
گفت : من خدا را قسم داده ام كه آتش مار نسوزاند.
امير گفت : پس برو آتش را خاموش كن .
او به ميان آتش رفت و توانست آن را مهار كند(7)
97: از باغهاى بهشتى بخوريد
از نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت شده كه فرمودند: از باغهاى بهشتى بخوريد.
پرسيدند: باغهاى بهشتى چيست ؟
حضرت فرمودند: هر صبح و شام به ياد و ذكر او مشغول بودن ، پس تا مى توانيد ذكر بگوئيد و كسى كه دوست دارد مقام خود را نزد خدا ببيند كه مقام خدا نزد او چقدر است ؟
و به چه ميزان به ذكر خدا مشغول است ، زيرا خداوند، آن اندازه به بنده اش ‍ مقام مى دهد، كه او به خداوند داده است ؟
بدانيد كه بهترين اعمال و ذكرها نزد خدا و بهتر از آنچه آفتاب بر آن مى تابد ياد خدا است و خودش خبر داده كه من ، همنشين كسى هستم كه مرا ياد كرده باشد و چه مقامى بالاتر از اينكه خدا همنشين كسى باشد.
در روايات آمده كه دنيا و شيطان به سراغ اجتماع ذاكران خدا نمى روند.(8)
جانا نظرى كه ناتوانم بخشا، كه به لب رسيد جانم
درياب ، كه نيك دردمندم بشتاب ، كه سخت ناتوانم
من خسته كه روى تو نبينم آخر به چه روى زنده مانم ؟
گفتى كه : بمردى از غم تعجيل مكن كه اندر آنم
اينك به در تو آمدم باز تا بر سر كويت جان فشانم
افسوس بود كه بهر جانى از خاك در تو باز مانم (9)
98: با نور خدا گوش و چشم و دلشان باز مى گردد
حضرت امير متعال ياد خود سبب روشنائى دلها قرار داد و پس از كرى و ناشنوائى به وسيله آن مى شنوند پس از تاريكى به واسطه آن مى بينند و بعد از نافرمانى ، مطيع مى گردند، و خداى بزرگ در مقاطعى از زمانها و فترتها سينه ها و دل بندگانى را گشاده و با ظرفيت مى گرداند، و به دلهايشان الهام مى نمايند، و با كنه و حقيقت عقلشان سخن مى گويد.
و با نور خدا گوش و چشم و دلشان باز مى گردد و متذكر ايام الله مى شوند و از مقام و عظمت خدا مى هراسند. اينان به منزله چراغ راهنماى دلهاى مردم اند كه به خدا دل مى دهند، راه براى او هموار مى كنند و گو اينكه مژده نجات را به او مى دهند و كسى را به راه هاى چپ و راست انحراف پيدا كند، راه درست را به او مى نمايانند و او را از هلاكت و تباهى بر حذر مى دارند، و برايش مثل چراغهايى مى مانند كه در تاريكى روشن گرديده ، و شبهات را از دلش مى زدايند.
آرى اهل ذكر او را به جاى دنيا برگزيده اند و تجارت و بيع آنها را از ياد او باز نمى دارند و در سراسر زندگى با شعار و ياد او روزگار را مى گذارند، و همواره حرامهاى خدا را در گوش غافلان زمزمه مى كنند، به معروف امر و از منكر دورى مى نمايند و بلكه گرد منكر نمى كردند.
گويا اينان راه دنيا را تا آخر طى كرده و به آن رسيده اند و عالم پس از مرگ را با چشم مشاهده كرده اند، و چنين اند كه گويا مسائل پنهانى و غيبى عالم برزخ را در مدت اقامت آنجا، به عينه مى دانند و از آن آگاهند و عذاب قيامت بر ايشان محقق گشته ، و با اين حالت و خصوصيات پرده و حجاب آن جهان را از مقابل ديدگان اهل دنيا بر مى دارند، تا آنها را هدايت كنند و گويا آنچه ديگران نمى بينند، ايشان مى بينند و آنچه ديگران نمى شنوند، ايشان مى شنوند.
پس اگر ايشان را در ذهن خود به تصوير بكشى و مقامات معنوى و مجالس ‍ شايسته شان را از نظر بگذرانى كه دفتر اعمالشان را گسترده و مقابل خود نهاده اند و بر كارهاى كوچك و بزرگى كه ماءمور انجام آنها بوده و كوتاهى كرده اند و يا از آنها نهى شده اند و زياده روى كرده اند و بارهاى خود را بر دوش گرفته و از محل آنها ناتوان گشته اند، اينجاست كه گريه و بغض ‍ گلويشان را مى فشارد و با گريه و زارى و سوال و جواب خود را موخذه مى كنند و از پشيمانى به درگاه خدا ناله سر مى دهند و با گناهانشان اعتراف مى نمايند.
اگر ايشان را با اين حالات تصور كنى نشانه هاى هدايت و چراغهاى روشنگر تاريكى را ديده اى كه فرشتگان در اطرافشان گرد آمده و وقار و آرامش ، بر دلشان فرود آمده و درهاى آسمان به رويشان گشوده و مقامهاى سرافرازى و كرامت بر ايشان گشوده و مقامهايى سرفرازى و كرامت بر ايشان مهيا كشته ، مقامهايى كه در جواب قرار دارد، زيرا خداوند از كارشان خشنود و كوششان را ستوده است .
اين بندگان با دعا نسبت به درگاه خداى متعال خود را در معرض نسيم بخشش وى از گناهان ، قرار داده و رهين عفو او گشته و چون خود را به فضل او محتاج مى دانند و اسيرانى خوار در مقابل عظمت اويند.
اندوه بسيار، دلهايشان را مجروح و گريه زياد چشمهايشان را زخمى كرده است و با رغبت كامل ، همه درهاى رحمت حق را مى كوبند و از كسى در خواست دارند كه فراخى ها نزد او تنگ نمى گردد و اميدواران او نااميد، و دست خالى از در خانه اش باز نمى گردند.(10)
مردن به از آن كه زيست بايد بى دوست بكام دشمنانم
چه سود مرا زندگانى چون از پى سود در زيانم
از راحت اين جهان ندارم جز درد دلى كزو بجانم
بنهادم پاى بر سر جان زان دستخوش غم جهانم
كاريم فتاده است مشكل بيرون شد كار مى ندانم
درمانده شدم ، كه از عراقى خود را به چه حليه وا رهانم
99: سنگ از خوف خدا گريه مى كرد
خداوند به موسى (عليه السلام) وحى فرستاد كه اى موسى هيچ آراستگى اى نزد من همانند زهد در دنيا نيست ، و هيچ وسيله اى براى تقرب به من ورع از ترس من نيست ، و هيچ عبادتى مانند گريه از خوف من نيست .
حضرت موسى عرضه داشت : خدايا چه پاداشى در قبال اين كارها به آنان خواهى داد؟
خداوند فرمود: به زاهدان دنيا بهشت را مباح مى كنم .
به اهل ورع ، بهشتى خواهم داد كه يكى نداشته باشند.
و گريه كنندگان از ترس من ، مثل ديگران باز خواست نمى شوند چون از اين كار نيست به ايشان شرم دارم .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمودند: يا على تا مى توانى از خوف خدا گريه كن ، زيرا در مقابل هر قطره اشك ، در بهشت خانه اى برايت بنا مى كنند.
حضرت امير (عليه السلام) فرمودند: اگر گريانى در امتى بگيريد، خداوند به خاطر گريه اش به آن امت ، ترحم مى نمايد.
در روايات آمده كه يكى از پيامبران خدا، در سر راه سنگ كوچكى را ديد كه آب بسيارى از آن بيرون و مى آيد، لذا تعجب كرد و از خدا درخواست كرد كه آن را به سخن آورد.
پيامبر از سنگ پرسيد: با اين حجم كم چگونه اين همه آب از تو بيرون مى آيد؟
سنگ گفت : در اثر گريه از خوف خداست ، زيرا شنيده ام كه خداوند فرمود: نارا وقودها الناس و الحجاره .
آتشى كه هيزم آن ، انسانها و سنگهاست .(11)
لذا مى ترسم كه از جمله آن سنگها باشم !
آن پيامبر از خدا در خواست كرد، كه از آن سنگها نباشد و خدا نيز در خواستش را پذيرفت و آن سنگ را مژده داد و رفت .
پس از مدتى كه از آن راه بازگشت ، ديد آن سنگ باز هم گريه مى كند.
پرسيد: چرا گريه مى كنى ، در صورتى كه خدا تو را امان داد؟
جواب داد: آن گريه خوف بود و اين گريه شوق است .(12)
با من دل شده گر يار نسازد چه كنم ؟ دل غمگين مرا گر ننوازد چه كنم ؟
بر من آنست كه با فرقت او مى سازم وصلش از با من بيچاره نسازد چه كنم ؟
جانم از آتش غم سوخت ، نگوئيد آخر تا غمش يك نفسم جان نگذارد چه كنم ؟
من بدان فخر كنم كز غم او كشته شوم گر عراقى به چنين فخر ننازد چه كنم
100: چرا نزد ما نيامدى
عربى نزد پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آمد و گفت : مرا پاك كن .
حضرت فرمودند: برو توبه و استغفار كن .
عرب دوباره و سه باره آمد و گفت : مرا پاك كن .
حضرت فرمودند: مگر اين ديوانه است ؟
مردم گفتند: نه .
حضرت پرسيدند: زنا كردى ؟
عرب گفت : آرى .
حضرت فرمودند: شايد نگاه كردى يا با دست لمس كردى ؟
عرب گفت : نه ، زنا كردم .
چون عرب دوبار اقرار كرد، او را سنگ باران كردند.
گويند، پس از آن به محكوم ندار رسيد: تو ندانستى كه ما محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را براى تنفيذ احكام شرع فرستاديم و حاكم جهان كرديم چون تو به نزد او رفتى با همه مهربانى در اجراء حكم و حد جارى كردن تقصير نمى كند تو چرا نزد ما و به درگاه ما نيامدى و توبه و استغفار نكردى تا توبه را بپذيرم و از گناهت در گذرم .(13)
101: يك خصلت در من است
در بنى اسرائيل عابدى بود كه روزگار زيادى به عبادت به سر برده بود، در خواب به او گفتند: كه فلان شخص رفيق تو در بهشت برين جاى خواهد داشت .
عابد در طلب او برخواست تا بداند كه چه كرده كه در بهشت جاى خواهد داشت ؟
چون عابد نزد او آمد، نه نماز شب ديد و نه روزه روز را مگر همان واجبات .
عابد گفت : به من كردار و عمل خود را بگو؟
او گفت : عبادتى علاوه بر واجبات ندارم ، ليكن يك خصلت در من است و آن اينست چون در بلا و بيمارى باشم ، نمى خواهم كه در عاقبت و صحت باشم و اگر در آفتاب باشم نمى خواهم كه در سايه باشم و بهر كه حكم خدا و قضاى او باشد راضى هستم و خواست خود را بر خواسته خدا مقدم نمى كنم و هر چه و هر چه او بخواهد بر خواسته خودم نيفزايم .
عابد گفت : آن چيزى كه تو را به آن مقام و منزلت رسانيد.
همين صفت است كه خداوند به حضرت به حضرت داود فرمود: اى داود دوستان مرا با اندوه دنيا چه كار؟
اندوه دنيا حلاوت و شيرينى مناجات را از دل ايشان ببرد.
اى داود من از دوستان خويش آن دوست دارم كه روحانى باشند و غم هيچ نخورند و دل بر دنيا نبندند و امور خود را به كلى با من افكنند و به قضاء من رضاى هستند.(14)
102: من آن خداوندم كه ...
خداوند به حضرت داود فرمود: اى داود راه ما را بر بندگانم روشن كن دوستى ما را دل آنان شيرين و بگو من آن خداوندم كه با سخاوت وجودم بخل نيست و با علمم جهل نيست و با صبرم عجز نيست و با غضبم ضجر نيست و در صفتم تغير نيست و در گفتنم تبدل نيست اگر بنده ام تقصير كند و حق كرامت را نشناسد و شكر نعمت نگذارد خداوند او را عتاب كند چنانكه به نقل از على (عليه السلام) خداوند مى يفرمايد:
اى بنده من ، تو انصاف بده ، من با نعمتهاى خودم با تو دوستى كنم و تو به معصيت ها با من دشمنى كنى ، خوبى و نيكى من پيوسته بر تو فرود مى آيد و بدى تو همواره به سوى من اوج مى گيرد.(15)
خيز، تا قصد يار كنيم گذرى بر در نگار كنيم
روى در خاك كوى او ماليم وز غمش ناله هاى زار كنيم
به زبانى كه بيدلان گويند رمز كى ، چند آشكار كنيم
حاش الله كزو كينم گله گله از بخت و روزگار كنيم
103: بچه اى به پاكدامنى يوسف شهادت داد
حضرت يوسف از بالاى قصر جوانى را ديد كه با لباسهاى مندرس از كنار قصر عبور مى كرد، جبرئيل به حضرت عرض كرد: اين جوان را مى شناسى ؟
حضرت يوسف فرمود: نه .
جبرئيل فرمود: اين همان طفلى است كه در گهواره به سخن آمد و نزد عزيز مصر به طهارت تو شهادت داد.
حضرت يوسف فرمود: او را بر من حقى است ، پس دستور داد، جوان را آوردند و امر كرد او را لباسهاى فاخر پوشانيدند و انعام زياد در حق او ارزانى فرمود، با نگاه به اين منظره جبرئيل به خنده آمد.
حضرت يوسف فرمود: آيا احسان ما كم بود كه به نظر تحقير تبسم كردى ؟
جبرئيل عرض كرد. غرض از خنده من اين است تو كه مخلوقى هستى در حق اين جوان به واسطه يك شهادت بر حقى كه درباره تو در حال خردسالى و بى شعورى داده بود اين همه احسان كردى ، آيا پروردگار بزرگ در حق بر توحيد و وحدانيت او داده چقدر احسان خواهد فرمود(16 ).
بگذر، اى غافل ، ز ياد اين و آن ياد حق كن ، تا بمانى جاودان
چون كه فراموشت شد آنچه دون اوست ذاكرى ، گرچه نجنبانى زبان
اى عراقى ، غير ياد او مكن تا مگر ياد آيدت با ذاكران
104: علاقه به خدا
حضرت عيسى بن مريم (عليه السلام) بر سه نفر كه لاغر به نظر مى رسيدند گذشت ، پرسد علت لاغرى شما چيست ؟
عرض كردند: ترس از خدا ما را به اين صورت در آورده .
حضرت فرمودند: بر خداوند حق است كه نجات دهد خائف را.
پس حضرت بر سه نفر ديگر عبور كرد، آنها هم لاغر بودند. حضرت فرمود: شما چرا ضعيف و لاغريد.
عرض كردند: اشتياق به بهشت ما را زرد و ضعيف كرد.
حضرت فرمود: حق است بر خداوند كه عطا فرمايد آنچه را كه مخلوق از او اميد دارند.
حضرت از آنها گذشت به سه نفر ديگر لاغرتر از قبلى ها بنظر مى رسيدند.
فرمود: شما چرا لاغر مى بينم ؟
عرض كردند: حب الله .
دوستى و علاقه به ذات پاك خداوند ما را لاغر نموده .
حضرت عيسى توجهى عميق به آنها نمود و فرمود: انتم المقربون .
شما مقرب درگاه خداوند هستيد(17).
105: من به خدا حسن ظن دارم
در اوايل مرجعيت آيه الله العضمى بروجردى (رحمه الله) مقدارى وجوهات به حوزه علميه قم مى رسيد، و آبه الله العضمى بروجردى ، به طلاب حوزه شهريه مختصرى مى دادند در سال دوم يا سوم اقامت ايشان چند نفر از علماى برجسته دريافتند كه وجوه به مقدارى شهريه آن ماه نرسيده است ، و آقاى بروجردى نمى تواند شهريه آن ماه را بپردازد.
چند نفر از علماى بزرگ از جمله آنها حضرت امام خمينى (رحمه الله) كه در آن زمان با عنوان ((حاج آقا روح الله)) خوانده مى شد نامه محرمانه اى براى آقاى فلسفى خطيب توانا و مشهور (رحمه الله) فرستادند كه در قسمتى از آن نامه چنين نوشته شده بود:
آقايان حاج على نقى كشانى ، خسرو شاهى و حاج حسين آقا شالچى و بعضى ديگر را به منزلتان دعوت كنيد و به آنها بگوئيد حوزه در معرض خطر است مبلغى به عنوان وام بدهيد،
تا آقاى بروجردى شهريه اين ماه را بدهد، بعد كم كم وجوهات مى رسد و وام شما پرداخت مى گردد.
آقاى فلسفى مى نويسد: چون موضوع مربوط به آيه الله بروجردى بود، فكر كردم بهتر است خود ايشان را ببينم و بپرسم آيا اجازه مى دهند، چنين اقدامى كنم ، به قم رفتم و به محضرش رسيدم و ماجرا را عرض كردم ، ايشان با كمال صراحت و متانت فرمودند:
خداوند هرگز مرا از عنايت خود محروم نفرموده است ، من به خدا حسن ظن بسيار دارم ، اين مطلب مالى را با آنها در ميان گذاشتن و مطالبه كمك كردن ، با حسن ظنى كه من به خدا دارم سازگار نيست ، اگر پولى از وجوه رسيد كه به طلاب مى دهم و گرنه از كسى تقاضا نمى كنم .
عرض كردم : به عنوان قرض از آنها بگيريم نه رايگان .
فرمودند: خير من به خدا حسن ظن دارم .
فرداى آن روز خدمت ايشان براى خداحافظى رفتم ، در آنجا حاج احمد خادمى و ديگران گفتند: ديروز عصر وجه قابل ملاحظه اى از كويت رسيد و پرداخت شهريه طالب شروع شده است ، به محضر آيه الله بروجردى رفتم و عرض كردم بحمد الله خداوند يارى نمود.
فرمودند آرى ! يارى فرمود و باز يارى مى فرمايد: آرى ارتباط آقاى بروجردى با ذات پاك خداوند اين گونه قوى و تنگاتنگ بود، و بر حسب روايات و به تعبير خودشان حسن ذات اقدس الهى داشت (18).
آمد بدرت اميدوارى كاو را بجز از تو نيست يارى
محنت زده اى ، نيازمندى خجلت زده اى ، گناهكارى
شايد ز در تو باز گردد نوميد، چنين اميدوارى
زيبد كه شود به كام دشمن از دوستى تو دوستدارى

next page

fehrest page