|
كشتى ز آسيب موجى هولناك | |
رفت روزى سوى غرغاب هلاك |
|
هرچه بود از مال و مردم آب برد | |
ز آن گروه رفته طفلى ماند خرد |
|
طفل مسكين چون كبوتر پر گرفت | |
بحر را چون دامن مادر گرفت |
|
امر كردم باد را كان شيرخوار | |
گيرد از دريا گذارد در كنار |
|
سنگ را گفتم به زيرش نرم شو | |
برف را گفتم كه آب گرم شو |
|
لاله را گفتم كه نزديكش بروى | |
ژاله را گفتم كه رخسارش بشوى |
|
گرگ را گفتم تن خوردش مدر | |
دزد را گفتم گلوبندش مبر |
|
وارهانديم آن غريق بى نوا | |
تا رهيد از مرگ، شد صيد هوى |
|
آخر آن نور تجلى دود شد | |
آن يتيم بى گنه نمرود شد |
|
خواست تا لاف خداوندى زند | |
برج و باروى خدا را بشكند |
|
ما كه دشمن را چنين مى پروريم | |
دوستان را از نظر چون مى بريم |
پرورين اعتصامى