fehrest page

back page

80: چه كسى به گنجشك اين علم را داد
سياحى و جهانگردى از جنگلى مى گذشت كه چشمش به گنجشكى افتاد كه بر روى درختى نشسته و با وضعيكه اضطراب و وحشت از آن آشكار بود، صداهاى پى در پى مى آمد و آشفته بود، توجه صياد را به خود جلب نمود و دقت كرد، ديد در هر چند ثانيه آن حيوان حركت مى نمايد و بر بالاى درخت ديگرى مى پرد. در اين هنگام مشاهده كرد مار سياهى از همان درخت در حال بالا رفتن است و در آن درخت لانه گنجشك است. فهميد اين مار قصد آشيانه و بچه هاى گنجشك را كرده. در اين بين ديد گنجشك يك نوع برگ مخصوص با عجله تمام مى چيند و بر گرد لانه خود قرار مى دهد.
همينكه اطراف آشيانه را پر از برگ نمود، آنگاه بر روى شاخه اى نشست و منتظر نتيجه شد، مار بالا آمد و به سوى آشيانه رسيد. وقتى كه بوى برگها به مشامش خورد با شتاب زياد بازگشت و از بالاى درخت پايين آمد. سياح دانست كه آن برگها براى مار سم كشنده اى بوده و خداوند عزيز گنجشك را براى حفظ از دشمن به آنها راهنمائى كرده.
81: در محبت صادق و راستگو نيست
حضرت سليمان (عليه السلام) مورى ديد كه به ماده خود مى گفت: براى چه از من دورى مى كنى و در مقابل خواسته هايم تسليم نمى شوى و حال آنكه اگر من بخواهم تمام بارگاه و قبله سليمان را با نيشم گرفته و به دريا مى اندازم.
سليمان از سخن مور تبسم كرده و آنها را پيش خود خواند و پرسيد: چگونه مى توانى اى مور بارگاه سليمان را به دريا اندازى؟
مور پاسخ داد: نمى توانم يا نبى الله. ولى مرد گاهى در مقابل زوجه اش بزرگ و توانا نشان مى دهد و به خاطر تعظيم و تزئين خود به گزاف سخنان مى گويد.
از اينها گذشته عاشق در مقابل عشق، مغلوب است و در گفتار و رفتار، او را ملامت نمى توان كرد.
حضرت سليمان (عليه السلام) به مور فرمود: چرا اطاعت شوهر خود را نمى كنى و خويش را تسليم او نمى نمائى، در صورتيكه او تو را دوست مى دارد؟
مور گفت: يا نبى الله شوهرم در محبت من صادق و راستگو نيست، زيرا جز من به ديگرى هم محبت و علاقه دارد.
اين سخن در سليمان تاثير عميقى گذاشت و شروع به گريه نمود. پس از آن مدت چهل روز از مردم كناره گرفت و پيوسته از پروردگار جهان مسئلت مى كرد كه محبت و علاقه او را خالص كرده و علاقه هاى ديگر را از قلب او خارج نمايد.
82: ميوه بهشت 100هزار طعم دارد
از خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) منقول است: كه مؤمن بر تخت خود در بهشت نشسته كه ناگاه مرغانى كه قدر شترى هستند مى آيند. مؤمن اراده خوردن گوشت آنها را مى كند، مرغان فورا مى نشينند، بال هاى مرغ ريخته و كباب مى شود و مؤمن آن را مى خورد و چون مؤمن سير شد و الحمدلله گفت، مرغ زنده مى شود و مى پرد و بين مرغان افتخار مى كند.
باز از حضرت خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه فرمود:
هريك از ميوه هاى بهشتى يكصدهزار طعم دارد. آنجا دستگاه طور ديگرى است. اين چه نيروئى است كه مؤمن پيدا مى كند كه مى تواند يكصدهزار طعم را در آن واحد بچشد. ساق درخت هاى بهشت از طلاست و خار و چوب ندارد و ساقه اش هم ميوه دارد و هر ميوه اى كه مومن اراده كند فورا جلوى او حاضر مى شود و نكته مهمتر آن كه مؤمن در حال خوردن ميوه اى كه در دهان اوست همان ميوه به ميوه مطلوب ديگرى مبدل مى گردد.
روايتى است از حضرت خاتم كه فرمودند:
در عالم رويا عمويم حمزه را ديدم ((پس از شهادت حمزه)) در حاليكه طبقى از انگور بهشتى نزد او بود. يك مرتبه انگور مبدل به خرما شد. حضرت فرمود: از عمويم سؤال كردم، افضل اعمال را چه يافتى؟
حضرت حمزه فرمود:
1 - سيراب كردن تشنه اى به دست انسان.
2 - صلوات بر محمد (صلى الله عليه و آله و سلم).
3 - محبت ابن عمت على بن ابيطالب (عليه السلام).
خدايا به حق وليت على (عليه السلام) دل هاى ما را مملو از محبت او كن و ما را از دوستان او قرار بده.
83: رعضه دختر نمرود عروس حضرت ابراهيم
نمرود با دخترش ((رعضه)) نشسته بود و منظره آتش انداختن حضرت ابراهيم (عليه السلام) را نگاه مى كردند. دختر ايستاد بالاى بلندى ديد كه ابراهيم ميان آتش است اما محوطه گلستان شده است. رعضه گفت:
يا ابراهيم اين چه حال است كه آتش تو را نمى سوزاند؟
حضرت ابراهيم (عليه السلام) فرمود:
من كان على لسانه بسم الله الرحمن الرحيم و فى قلبه معرفت الله لا يحرقه النار
زبانى كه به نام خدا گويا باشد و قلبى كه معرفت خدا در او باشد آتش براى او اثر ندارد. رعضه گفت: من هم مايل هستم با تو همراه باشم. ابراهيم فرمود بگو:
لا اله الا الله ابراهيم خليل الله
و بعد از آن در آتش بيا. رعضه گفت: لا اله الا الله ابراهيم خليل الله و پا را در آتش نهاد، خود را نزد ابراهيم رساند و در حضورش ايمان تازه كرد و به سلامت به جانب پدر بازگشت.نمرود با ديدن اين منظره تعجب كنان در عين حال ترس از مملكت، دختر را موعظه و نصيحت پيش خواند ولى اثر نكرد.
پروردگار رحيم به جبرئيل امر فرمود: بگير بنده مرا، جبرئيل رعضه را از آن مهلكه رهانيد و نزد خليل آورد.
رعضه در تمام مشقت ها با ابراهيم همراه بود تا آنكه حضرت او را به ازدواج يكى از پسرانش درآورد.
خداى تعالى فرزندانى به آنها عنايت فرمود كه همه بر مسند نبوت و پيامبرى قرار گرفتند.
84: پيغام موسى به خدا
حضرت موسى (عليه السلام) در راهى كه به مناجات با خداوند مى رفت مردى را ديد كه در ميان خاكستر قرار گرفته و لباسى در تن ندارد. جوان كه حضرت راديد، عرض كرد از خداوند بخواه كه عنايتى در حق من بشود. چون گذشت رسيد به كسى كه از كثرت خدم و حشم و وفور مال و ثروت به تنگ آمده، گفت: يا كليم الله! از خداوند بخواه قدرى از گرفتارى من كم شود و از زيادى نعمت من به بندگان مستمندش بدهد.
موسى (عليه السلام) به مناجات آمد، ندا رسيد چرا پيغام بندگان ما را نمى دهى؟
عرض كرد: الهى خود مى دانى و بر هر نهفته اى آگاهى.
ندا رسيد اى موسى! جوان خاكستر نشين را بگو اگر زياد حرف بزنى باد را امر مى كنم خاكستر را از دورت برهاند.
و توانگر را بگو زياد بيهوده مگويد كه عنايت بيشتر خواهد شد. من عالمى حكيم و عليم هستم.
حضرت از دل گذراند كه از علت اين خواست خدا آگاه شود.ندا رسيد: آن جوان خاكستر نشين پدرى داشت ثروتمند وقتى كه مرد فرزندش را به مال و ثروت خود سپرد، اما توانگر را پدرى بود فقير هنگام مردن فرزندش را به ما سپرده بود. نتيجه اينان اين چنين است.
85: من حيا مى كنم
چون زليخا بدام محبت حضرت زهرا گرفتار گرديد هميشه در تهيه و خيال وصال بود و حيله ها و نيرنگ ها به كار مى برد تا آخر عمر چنانكه مشهور است، هفت خانه در يكديگر ساخت و حضرت يوسف (عليه السلام) را به خانه هفتمين برد، درها را بست و از آن حضرت كام دل خواست. اصرار و چابلوسى را از حد گذراند.
در حصول آن هرچه مبالغه كرد، حضرت از ارتكاب آن امر شنيع انكار فرمود. در آن خانه بتى بود كه زليخا او را مى پرستيد، در وقت طلب مباشرت ، پرده اى به سر آن پوشيد.
حضرت سبب آن را استفسار نمود. زليخا گفت: به جهت آنكه بر حال ما واقف نشود.
حضرت يوسف (عليه السلام) فرمود: هرگاه از معبود خود كه جمادى بيش ‍ نيست و شعور بر هيچ امرى ندارد، شرم مى كنى، من از معبود خود كه پروردگار قهار و يگانه و داناى هر پنهانى است شرم و حيا نكنم و خود را از دست زليخا كشيد و فرار نمود.
86: به خاطر توبه گناهكار، باران فرستادم
در زمان حضرت موسى (عليه السلام) در بنى اسرائيل به جهت نيامدن باران قحطى شد. مردم خدمت حضرت موسى رسيدند و گفتند: براى ما نماز استسقاء ((نماز باران)) بخوان. حضرت موسى (عليه السلام) برخواست كه با قوم خود براى دعاى باران بروند و بيشتر از هفتاد هزار نفر بودند. هرچه دعا كردند باران نيامد.
حضرت موسى (عليه السلام) عرض كرد: خدايا چرا باران نمى آيد، مگر قدر و منزلت من نزد تو كهنه شده؟ خطاب رسيد: نه، ليكن ميان شما يك نفر است كه چهل سال مرا معصيت مى كند. به او بگو از جمعيت خارج شود تا باران رحمتم را نازل كنم.موسى (عليه السلام) عرض كرد: الهى صداى من ضعيف است، چگونه به هفتاد هزار جمعيت برسد؟
خطاب شد: اى موسى تو بگو من صداى تو را به مردم مى رسانم. حضرت موسى به صداى بلند صدا زد: اى كسى كه چهل سال است معصيت خدا را مى كنى از ميان ما برخيز و بيرون رو كه خداوند به جهت شومى و بدى تو باران رحمتش را از ما قطع كرده.
آن مرد عاصى برخواست نگاهى به اطراف كرد، ديد كسى بيرون نرفت. فهميد خودش بايد بيرون برود. با خود گفت چه كنم. اگر برخيزم و از ميان مردم بروم كه مردم مرا مى بينند و مى شناسند و رسوا مى شوم و اگر نروم كه خدا باران نمى دهد. همانجا نشست و از روى حقيقت توبه كرد و از كرده خود پشيمان شد. يكدفعه ابرها آمده و به هم متصل شد و چنان بارانى آمد كه تمام سيراب شدند.
موسى عرض كرد: الهى كسى كه از ميان ما بيرون نرفت چگونه شد كه باران آمد؟
خطاب شد: سقيتكم بالذى منعتكم به به شما باران دادم، به سبب آن كسى كه شما را منع كردم و گفتم از ميان شما بيرون برود.
موسى (عليه السلام) عرض كرد: خدايا! اين بنده را به من بنما.
خطاب شد: اى موسى آن وقتى كه مرا معصيت مى كرد رسوايش نكردم، حال كه توبه كرده او را رسوا كنم؟ حاشا، من نمامين ((و سخن چينان را)) دشمن مى دارم، خود نمامى كنم؟
87: بايد بندگى خدا كرد
ابومنصور سامانى وزير سلطان طغرل بود. عادت داشت پس از نماز صبح بر سر سجاده نشيند و دعا كند تا آفتاب طلوع كند. آنگاه به خدمت سلطان مى رفت. صبحگاهى از طلوع آفتاب براى امر مهمى سلطان كسانى را به طلب وزير فرستاد، آنان آمدند و او را به حضور خواندند وزير چون ادعيه و ذكرهايش تمام نشده بود به فرمان شاه التفات نكرد و به دعا و مناجات ادامه داد. آنان نزد سلطان آمده وى را از عدم توجه وزير آگاه كردند. وزير چون دعايش تمام شد به خدمت سلطان آمد. سلطان با نهايت خشم و غضب گفت: تو را چه شده كه به گفته ما اعتناء نمى كنى و چون فرمان ما به تو رسد تاخير مى اندازى؟
وزير گفت: شاها، من بنده خدايم و چاكر شما. تا از بندگى خدا فارغ نشوم به چاكرى نتوانم پرداخت. اين كلمه در سلطان چنان اثر كرد كه گريان شده و وزير را تحسين نمود و گفت: بندگى خدا را بر چاكرى ما مقدم دار تا به بركات آن سلطنت ما پابرجا باشد.
88: خداوندا اين عمل براى رضاى تو است
پهلوانى به نام پوريا به تمام شهرها رفته و با پهلوانان دست و پنجه نرم كرد و بر همه غالب شده بود. آينه اى سر زانو بسته بود كه اين علامت آن است كه هنوز به زمين نخورده است.
وقتى به اصفهان وارد شد، با همه پهلوانان كشتى گرفته و آنان را به زمين زد و همگان بازوبند او را مهر كردند. نوبت به پهلوان دربار رسيد. اعلام عمومى صادر شد. تمام مردم شهر براى ديدن قهرمانان روز جمعه در ميدان شاه اصفهان (ميدان امام فعلى) حاضر شدند. شب جمعه فرارسيد.
پوريا كه در يكى از اطاق هاى ميدان منزل داشت، كنار اطاق نشست. پيرزنى را ديد كه يك ظرف حلوا در دست گرفته به مردم مى داد و مى گفت:
حاجتى دارم دعا كنيد. آنگاه مقابل پوريا رسيد. پوريا از پيرزن سؤال كرد، پيرزن چه حاجت دارى؟
پيرزن گفت: پسرم پهلوان پايتخت است، قرار شده فردا با پهلوانى كه تمام پهلوانان را به زمين زده كشتى بگيرد. چون اراده زندگى چند نفر زن و بچه با اوست، نذر كردم كه پسرم از دست او زمين نخورد كه در نتيجه حقوقش ‍ قطع بشود.
پوريا قدرى حلوا خورد و سپس پيرزن رفت. روز موعد رسيد. سلطان براى مشاهده در محل نمايش زورآزمائى قهرمانان در جايگاه مخصوص قرار گرفته. مردم ازدحام كردند. پهلوانان در وسط ميدان ايستادند. پوريا دست پهلوان پايتخت را گرفته، حركتى داد، ديد متاسفانه هيچ تاب و مقاومتى ندارد. زمين كوبيدن او احتياج به زور ندارد. آنگاه پيرزن يادش آمد كه زمين خوردن اين پهلوان باعث بريدن نان چندين نفر خواهد شد، با خود گفت:
پوريا تو قهرمان را به زمين زدى، امروز براى خدا از دست اين پهلوان به زمين بخور. چنانچه او را به زمين بزنى با ناله آن پيرزن چه مى كنى ؟ شروع كرد كشتى گرفتن كه يك مرتبه خود را به زمين انداخت.پهلوان پايتخت روى سينه اش نشست و با زانو به سينه او مى زد، در آن هنگام گفت : خداوندا اين عمل براى رضاى تو است، از من بپذير.
پس از مرگ، پوريا هم براى يك مجاهده با نفس آثارش جاويد و براى هميشه نام پورياى ولى باقى است.
والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين (4)
ترجمه: ((و آن افرادى كه درباره ما جد و جهد نمايند ما حتما آنان را رد راه هاى خودمان هدايت خواهيم كرد و يقينا خدا با نيكوكاران است.))
89: چرا پروردگارت را عبادت نمى كنى
هنگامى كه در آفريقاى غربى جنگ واقع شد، عده زيادى در اين جنگ كشته شدند.
پس از پايان جنگ راهبى كه در آن نواحى بود از صومعه خويش بيرون آمد و چشمش به مردى افتاد كه مانند مرده اى بر روى زمين خوابيده است. نزديك او رفت. پس از دقت زياد او را زنده يافت و با زحمت فراوان به صومعه خودش منتقلش كرد.مدتى به معالجه او اشتغال داشت تا اينكه بهبودى حاصل نمود. راهب در مدت معالجه بنا به عادت خود و رسوم مذهبى شبانه روز را به نماز و دعا و مناجات مى گذرانيد، ولى سرباز مجروح پس از بهبودى هم هيچ گونه عملى از اعمال دين را انجام نمى داد. روزى راهب پرسيد: تو چرا پروردگارت را عبادت نمى كنى؟
سرباز جواب داد: آيا پروردگار موهومى را كه وجود ندارد عبادت كنم؟ راهب از شنيدن اين سخن ساكت شد و هيچ نگفت تا مدتى گذشت.
يك روز براى گردش از صومعه خارج شدند و در ميان بيابان قدم مى زدند. چشم راهب بر اثر قدم هاى حيوانى افتاد. پرسيد: اين چه اثرى است؟ سرباز جواب داد: محل پاى حيوانى است.
راهب گفت: در اين بيابان من حيوانى نديده ام.
سرباز مجروح جواب داد: غيرممكن است همين اثر كافى است در اينكه ثابت كند قطعا در اينجا حيوانى بوده و از اين محل عبور كرده است.
راهب گفت: اثر پائى بر وجود حيوان دلالت مى كند، آيا اين آثار بديعه و اين مخلوقات محيرالعقول و اين كرات درخشان و ستارگان فروزان ((و رفت و آمد شب و روز)) بر قادرى توانا و صانعى حى و دانا دلالت نمى كند؟
سرباز مجروح شرمنده شد و ايمان آورد و از حسن راهنمائى راهب تشكر كرد.
90: او هرچه هست بنده ما است
وقتى خطاب رسيد به عزرائيل كه تا به حال دلت به حال بندگان ما سوخته است؟
عرض كرد: پروردگارا هرزمان به حال بندگانت رقت مى كنم خانه اى مى روم كه بايد پدرى را از آن خانه قبض روح كنم كه بچه هاى خردسال دارد، به حال آنها دلم بسيار مى سوزد.
گاهى پسرى را از مقابل چشم پدر و مادرى مى برم كه آنها دلبستگى تمام به آن جوان دارند، پس دلم به حال آنها مى سوزد.
وقتى به بالين مادرى مى روم كه كودكانى خردسال اطراف بستر مادرند، قبض روح آن مادر باعث يتيمى بچه هاست.
اما چه كنم كه در برابر امر تو نتوانم تاخير كنم، پس به اين ترتيب رقت به حال همه مى نمايم.
خطاب شد تا به حال دلت به حال كدام يك از بندگان بيشتر سوخته است؟
عرض كرد: زمانى كشتى روى دريا مى رفت به امر تو اهل آن را غرق كرده، همه هلاك شدند، مگر زنى كه بچه اش تازه به دنيا آمده بود. امر كردى آن دو را بگذارم. آن زن و بچه در آغوشش روى تخته پاره اى متصل شدند. پس به امر تو مادر را قبض روح كردم. بچه تنها ماند. دلم به حال بچه سوخت. موج دريا آن را به اطراف مى انداخت.بسيار رقت به حال او كردم. خطاب رسيد اى عزرائيل دانستى من با آن بچه چه كردم؟
موج دريا را امر كردم وى را در جزيره خوش آب و هوائى ببرد. باد را حكم كردم خار و خاشاك روى آن طفل نريزد، ابر را فرمان دادم تا روى او باران نريزد.
خورشيد را امر كردم كه از حرارتش به آن بچه آسيب نرساند و در آن بيشه پلنگى تازه بچه اش متولد شده بود، او را حكم و دستور دادم كه بچه را شير بدهد. پس آن قدر پلنگ آن بچه را شير داد كه از شير وى پرورش پيدا كرد.
بچه بزرگ شد، به راه افتاد. روزى كشتى از كنار جزيره مى گذشت، محبت آن بچه را در دل ناخداى كشتى قرار دادم. وى را سوار نموده، به شهر بردند.
اى عزرائيل رفته رفته كار آن بچه به جائى رسيد كه به مقام سلطنت رساندم. وقتى كه اظهار عداوت با من نمود، ابراهيم پيغمبر را امر نمودم كه وى را با من آشكار كند، اما او كه نمرود نامش بود گفت:
من خودم خداى زمين هستم و بايد با خداى آسمان بجنگم. صندوقى درست كرده، امر نمود چهار كركس به پايه هاى آن بستند و آنها را گرسنه نگاه داشته، چند قطعه گوشت هم به آن صندوق آويخته، خود با تير و كمان در ميان صندوق نشسته، كركس ها را رها كرد، رو به آسمان رفتند. آنقدر كه زمين به مانند سپرى به نظر نمرود مى رسيد. آن هنگام تير به كمان گذارده به جانب آسمان انداخت. به جبرئيل امر كردم كه ماهى از درياى مكفوف گرفته و مقابل تيرش قرار دهد.
جبرئيل عرض كرد: خدايا! نمرود به نظر خود به جنگ تو آمده، تو اينقدر مهربانى در حق وى مى نمائى. خطاب كرديم: اى جبرئيل او به جنگ ما آمده، ما كه به جنگ او نرفتيم. او هرچه باشد بنده ماست و به اميدى به درگاه ما آمده، او را محروم نمى كنيم.
كشتى ز آسيب موجى هولناك رفت روزى سوى غرغاب هلاك
هرچه بود از مال و مردم آب برد ز آن گروه رفته طفلى ماند خرد
طفل مسكين چون كبوتر پر گرفت بحر را چون دامن مادر گرفت
امر كردم باد را كان شيرخوار گيرد از دريا گذارد در كنار
سنگ را گفتم به زيرش نرم شو برف را گفتم كه آب گرم شو
لاله را گفتم كه نزديكش بروى ژاله را گفتم كه رخسارش بشوى
گرگ را گفتم تن خوردش مدر دزد را گفتم گلوبندش مبر
وارهانديم آن غريق بى نوا تا رهيد از مرگ، شد صيد هوى
آخر آن نور تجلى دود شد آن يتيم بى گنه نمرود شد
خواست تا لاف خداوندى زند برج و باروى خدا را بشكند
ما كه دشمن را چنين مى پروريم دوستان را از نظر چون مى بريم
پرورين اعتصامى

fehrest page

back page