قارون گفت: فلان زن بدكاره را بياوريد تا جايزه اى براى او قرار دهم به موسى تهمت بزند، هزار دينار برايش تعيين كرد و وعده داد او را جزء
بانوان خود در آورد. فردا صبح قارون بنى اسرائيل را جمع نموده به حضرت موسى مراجعه نمود و گفت: مردم منتظر تشريف فرمائى شما هستند كه
آنها را پند و اندرز دهى. حضرت موسى از منزل خارج شد در ميدانى شروع به موعظه كرد. حضرت در ضمن سخن گفت:
هركه دزدى كند دستش را قطع مى كنيم. هركس افتراء زند او را هشتاد تازيانه مى زنيم، كسى كه زن نداشته باشد و مرتكب زنا شود نيز هشتاد
تازيانه مى خورد، اما آنكس كه زن داشته باشد زنا كرده سنگسار مى شود تا بميرد.
قارون گفت: اگر اين كار از خودت سر بزند. حضرت موسى جواب داد: آرى.
قارون گفت: بنى اسرائيل مى گويند: با فلان زن زنا كرده اى.
پرسيد: من؟ پاسخ داد: آرى.
امر كرد آن زن را بياورند، وقتى حاضر شد قارون گفت: آنچه اينها مى گويند صحيح است. زن در اين موقع با خود انديشيد كه بهتر اين است
توبه كنم و پيغمبر خدا را نيازارم. تصميم گرفت واقع را بيان كند و در پاسخ گفت: دروغ مى گويند، قارون برايم جايزه اى تعيين كرده تا تو
را به اينكار تهمت بزنم. قارون از اين پيشامد بى اندازه ناراحت شد و سر به زير انداخت.
حضرت موسى (عليه السلام) به شكرانه آشكار شدن واقع، سر به سجده رفت و خدا را سپاسگزارى نمود. با اشك جارى عرض كرد: پروردگارا
دشمن تو اراده داشت مرا رسوا كند، چنانچه من براستى پيامبر و از طرف توام، مرا بر او چيره گردان، خطاب رسيد، موسى سر بردار، زمين را در
اختيارت گذاشتيم. حضرت موسى سر برداشته رو به بنى اسرائيل كرد و فرمود: خداوند همانطور كه نيروى هلاكت فرعون و فرعونيان را به من
داد اينك نيز بر قارون مسلطم كرده، هركه دوست دار قارون است با او باشد و هركه او را نمى خواهد كناره بگيرد.
به جز دو نفر كسى با قارون نماند. موسى (عليه السلام) زمين را امر كرد كه پيكر قارون و همكارانش را بگيرد، تا ساق به زمين فرورفتند. دومين
بار فرمود: تا زانو داخل زمين شدند، براى سومين مرتبه امر كرد تا كمر به زمين رفتند. در تمام اين چند مرتبه قارون موسى (عليه السلام) را
سوگند مى داد و تضرع و التماس مى نمود كه از كيفرش بگذرد ولى موسى از شدت خشم توجهى ننمود. براى آخرين بار فرمود: زمين اينها را
بگير، تمام پيكر قارون و همراهانش در دل خاك جاى گرفتند.
خداوند به حضرت موسى (عليه السلام) وحى كرد چقدر سخت دلى. 70 مرتبه پناه آوردند تو رحم نكردى و از ايشان نگذشتى اما و عزتى و جلالى
لو اياى دعونى مره واحده لو وجدونى قريبا مجيبا
به عزت و جلالم سوگند اگر يك بار مرا مى خواندند، مرا نزديك و جوابگو مى يافتند.
65: از شدت گريه مژگانش ريخت
روايت كردند كه معاذ بن جبل روزى خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آمد در حالى كه گريه مى كرد.
رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: چرا گريه مى كنى؟
معاذ عرض كرد: جوان خوش صورتى در خانه ايستاده مثل زن بچه مرده گريه مى كند و مى خواهد خدمت شما برسد گويا خجالت مى كشد، حضرت
فرمود: برو و او را بياور. معاذ رفت و او را خدمت پيامبر آورد.
جوان سلام كرد و جواب شنيد، حضرت فرمود: چرا گريه مى كنى؟ عرض كرد: گناهى كرده ام كه اگر خدا مرا به بعضى از آن مواخذه كند، البته
مرا به جهنم مى برد.
فرمود: آيا به خدا كافر شدى؟
عرض كرد: نه.
فرمود: قتل نفس كرده اى؟
عرض كرد: نه.
فرمود: خدا گناهان تو را بيامرزد اگرچه به قدر كوه هاى بسيار بلند باشد.
عرض كرد: گناه من از كوه ها نيز بزرگتر است.
فرمود: خدا گناهت را مى آمرزد، اگرچه به اندازه زمين ها و درياها و درخت ها باشد.
عرض كرد: گناه من از همه اينها كه فرمودى بزرگتر است.
فرمود: خدا گناهان تو را مى آمرزد اگرچه به قدر آسمان ها و عرش و ستاره ها باشد.
عرض كرد: گناهان من بزرگتر است.
فرمود: پروردگار تو بزرگتر است يا گناه تو؟
عرض كرد: پروردگار من.
فرمود: گناه بزرگ را خداى عظيم مى آمرزد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: چه كرده اى؟
عرض كرد: من چند سال كارم اين بود كه مى رفتم و قبرهاى مردم را مى شكافتم و كفن هاى آنها را بيرون مى آوردم تا آنكه دخترى از انصار مرد. او را
بردند در قبرستان دفنش كردند. شب كه شد من رفتم قبرش را شكافتم و او را از قبر بيرون آوردم و كفنش را بيرون آوردم. شيطان به من وسوسه
كرد، برگشتم با او جمع شدم. همين كه خواستم بروم صدائى از عقب سر خود شنيدم كه يكى گفت:
ويل لك من ديان يوم الدين
واى بر تو از غضب مالك آخرت.
با اين عمل گمان ندارم بوى بهشت را بشنوم.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: دور شو اى فاسق كه مى ترسم از آتش تو من هم بسوزم. آن مرد بيرون آمد سر به صحرا گذارد و بالاى
كوهى رفت. دستهايش را غل كرد، بگردنش آويخت و تا چهل روز مشغول گريه و زارى شد و دعا و تضرع و مناجات به درگاه خدا نمود. روز چهلم
عرض كرد: الهى اگر توبه من را قبول كرده اى، پيغمبرت را خبر كن و الا آتشى بفرست مرا بسوزاند.
جبرئيل بر حضرت رسالت نازل شد و اين آيه را آورد:
والذين اذا فعلوا فاحشه و ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله و لم يصروا على ما فعلوا و هم يعملون (3)
ترجمه: ((و آن افرادى كه هرگاه عمل ناپسندى انجام مى دهند يا اينكه به نفس خود ظلم مى كنند يادآور خدا مى شوند و براى گناهان خود طلب
مغفرت مى نمايند و غير از خدا كيست كه گناهان را بيامرزد و بر كارهايى كه انجام داده اند اصرار نمى كنند و آنان مى دانند))
جبرئيل عرض كرد: يا رسول الله خداوند مى فرمايد:
اتاك عبدى تائبا فترده فاين يذهب
يعنى اى رسول! بنده من پيش تو آمد توبه كند او را دورش كردى، پس بنده ام به كجا برود، برو بشارت قبولى توبه اش را به او بده.
پيغمبر خوشحال شد و از خانه بيرون آمد با معاذ بن جبل و بعضى ديگر از صحابه بالاى كوه رفتند و ديدند از بس آفتاب به صورتش تابيده،
سياه شده و از شدت گريه مژگانش ريخته و ديگر اينكه او به طرزى گريه و ناله مى كرد كه درندگان، و جانوران زمين و مرغ هاى هوا در
اطرافش جمع شده بودند و براى حالت او گريه مى كردند. پيغمبر نزديك رفتند و دست هاى او را باز كردند و خاكها را از سر و صورت او پاك
كردند و فرمودند: اى بهلول بشارت باد تو را كه خدا توبه تو را قبول كرد و از آتش نجات پيدا كردى.
پس حضرت به اصحاب خود فرمود: اينطور تدارك و تهيه گناهان خود را بگيريد.
66: يكى از پيامبران تعجب كرد كه...
از حضرت صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرمود: پيغمبرى از پيغمبران بنى
اسرائيل از كنار مردى كه مرده بود و نصف بدنش زير ديوار و نصف ديگرش بيرون بود، مرغ هاى هوا و سگها گوشت بدنش را پاره پاره كرده
بودند، گذشت. و وارد شهرى شد ديد يكى از بزرگان آن شهر مرده است لكن در
كمال عزت و احترام او را بالاى تخت گذارده، جامه زيبا رويش كشيده ؛ سر و دست خود را بلند كردند و عرض كرد: الهى تو حكيمى و عادلى، آن بنده
تمام عمرش مشغول عبادت تو بود و با يك چشم بر هم زدن به تو كافر نشده، به اين قسم مرده است و اين شخص همه عمرش معصيت تو را كرده و
به يك چشم بر هم زدن به تو ايمان نياورده با عزت مرده، خطاب شد آن بنده اولى گناهى كرده بود مى خواستم به اين قسم مردن كفاره گناه او
شود، كه وقتى مرا ملاقات مى كند، گناهى بر او نباشد، اما اين بنده كار خوبى كرده، حسنه اى پيش من داشت مى خواستم به اين قسم مردن رفع آن
حسنه شود كه وقتى بر من وارد مى شود حجتى نداشته باشد.
67: دلال بازار را زندان كردى
در خبر است حضرت سليمان (عليه السلام) عرض كرد: خدا يا تو مرا بر جن و انس و وحوش و طيور و ديوها مسلط گردانيدى. خدايا دلم مى خواهد اجازه
بفرمائى اين شيطان را بگيرم، حبس كنم، غل و زنجيرش كنم كه اين قدر مردم را به گناه و معصيت نيندازد. خطاب شد اى سليمان مصلحت نيست، عرض
كرد: خدايا وجود اين ملعون براى چه خوب است؟
خطاب رسيد: اگر نباشد كارهاى مردم معوق و معطل مى ماند.
عرض كرد: خدايا من ميل دارم اين ملعون را چند روزى حبس كنم. خطاب شد: بسم الله، او را بگير. فرستاد او را آوردند
غل و زنجير كرد و حبس نمود. حضرت سليمان (عليه السلام) هم زنبيل بافى مى كرد و از دست رنج خود نان مى خورد، روزى يك
زنبيل درست مى كرد، زنبيل را مى داد كه ببرند در بازار بفروشند و مى رفت قدرى آرد جو مى گرفت و مى پخت،
ميل مى فرمود و حال آنكه در خبر است كه هر روز چهار هزار شتر و پنج هزار گاو و شش هزار گوسفند در آشپزخانه حضرت طبخ مى شد. با وجود اين
خودش زنبيل بافى مى كرد و نان مى خورد.
فردا حضرت سليمان فرستاد زنبيل را بردند بازار بفروشند، ديدند بازارها بسته، خبر آوردند بازار بسته.
فرمود: چه شده؟ گفتند: نمى دانيم.
زنبيل ماند و فروش نرفت و آن شب حضرت سليمان با آب افطار كرد. فردا فرستاد
زنبيل را در بازار بفروشند باز خبر آوردند بازارها بسته است، مردم رفته اند در قبرستان ها
مشغول گريه و زارى هستند و تهيه سفر آخرت مى بينند. حضرت سليمان عرض كرد: خدايا چه كيفيت است؟ مردم چرا
دل به كاسبى نمى دهند؟
خطاب شد: اى سليمان تو دلال بازار را گرفته اى، حبس كرده اى. نگفتم مصلحت نيست شيطان را حبس كنى.
حضرت سليمان فرستاد و شيطان را رها كردند، فردا كه شد مردم صبح زود رفتند دكان ها را باز كردند و
مشغول كار و كسب شدند. پس اگر شيطان نباشد امورات دنيا نظم نمى گيرد.
چنان كه گفته اند:
|
اگر نيك و بدى ديدى مزن دم | |
كه هم ابليس مى بايد هم آدم |
68: اگر برگردى قبولت مى كنيم
روايت كرده اند كه جوانى در بنى اسرائيل بود كه بيست سال اطاعت و عبادت كرد و بيست
سال معصيت كرد، روزى در آينه نگاه كرد ديد موهايش سفيد شده. به خود آمد و از كرده خود پشيمان شد. عرض كرد: الهى بيست
سال عبادت و بيست سال معصيت كردم، اگر به سوى تو برگردم آيا قبولم مى كنى؟ صدائى شنيد.
احببنا فاجبناك، تركتنا فتركناك و عصينا فامهلناك و ان رجعت الينا قبلناك
يعنى: ما را دوست داشتى پس تو را دوست داشتيم، ما را ترك كردى پس تو را ترك كرديم، معصيت ما را كردى تو را مهلت داديم، پس اگر
برگردى به جانب ما تو را قبول مى كنيم.
از اين مرحمت ها از خدا نسبت به تمام امت ها بوده و در اين امت هزار مقابل.
در هر حالتى شخص بايد اميدش به خدا باشد. حضرت لقمان به پسرش وصيت كرد كه اگر گناه جن و انس را دارى چنان اميدوار به خدا باش كه
تو را رحم كند و اگر عبادت ثقلين ((جن و انس)) را دارى بترس از آنكه مبادا تو را عذاب كند.
69: سه موضوع را براى خود شفيع قرار داد
روايت شده مردى از دنيا رفت. خداى مهربان به حضرت موسى (عليه السلام) وحى كرد: يكى از دوستانم مرده است،تو او را
غسل بده. هنگامى كه موسى آمد تا او را غسل دهد ديد مردم او را به علت فسق و گناهانش در ميان مزبله و خاكروبه ها انداخته اند. حضرت موسى گفت:
بار خدايا تو مى شنوى كه مردم درباره گناهان اين مرد چه مى گويند؟
خداوند فرمود: يا موسى اين مرد به هنگام مردن سه موضوع را براى خود شفيع قرار داد كه اگر آنها را براى گناه كاران شفيع قرار مى داد، كليه
آنان را مى آمرزيدم.
گفت: 1 - پروردگارا! اگر چه من مرتكب گناهان زيادى شده ام ولى اين ارتكاب به علت فريب شيطان و همنشين بودن با بدان بوده است و تو مى
دانى كه من قلبا راضى به انجام اين گناهان نبوده ام.
2 - گرچه من با افراد فاسق مرتكب معصيت مى شدم ولى در عين حال نشست و برخواست با نيكوكاران را بيشتر دوست مى داشتم.
3 - اينكه هرگاه شخص نيكوكار و شخص گنهكارى براى حاجتى نزد من مى آمدند من حاجت آن شخص نيكوكار را مقدم مى داشتم.
70: اينها مايه فساد هستند
از حضرت سجاد (عليه السلام) روايت شده: پس از آنكه خداى تعالى خواست آدم ابوالبشر را خلق كند: ملائكه اعتراض كردند و گفتند: اينها مايه
فساد مى شوند خداوند آنها را نهى فرمود: كه من مى دانم آنچه را كه شما نمى دانيد. (يعنى شما خار را مى بيند،
گل را هم ملاحظه مى كنيد.)
خداوند ملائكه را در اثر اين اعتراض هفت هزار سال از نور مهجور نمود و پس از آن ملائكه درصدد استغفار بر آمدند. خداى تعالى مسجدى در آسمان
هفتم ايجاد نمود و دستور فرمود تا براى استغفار هفت هزار سال دور اين مسجد طواف كنند. روايت دارد كه اگر سنگى از اين مسجد رها كنند ((به طور
مستقيم)) به روى بام خانه كعبه مى آيد. ((جاى تأمل است))
ولى اگر انسان هفت مرتبه دور خانه كعبه بگردد اجر آن برابر است با هفت هزار طواف ملائكه.
يكى ديگر از عظمت هاى بيت المعمور آنست كه هر روز هفتاد هزار ملك را خدا خلق مى كند و آنها وارد بيت المعمور مى شوند و به ذكر خدا
مشغول مى گردند و وقتى بيرون آمدند ديگر نوبت آنها نمى شود تا قيام قيامت.
ديگر از خصوصيات بيت المعمور آن است كه سيد ابن طاووس نقل فرموده است:
در بيت المعمور ملائكى هستند كه عده اى در طرف راست و عده اى در طرف چپ قرار دارند و شب كه مى شود كرام الكاتبين، نامه
عمل مؤمن را در آسمان به اين مسجد مى برند و ملائكه طرف راست اين مسجد آن نامه را با احترام گرفته و از روى آن نوشته بر مى دارند و اگر
نامه عمل به اعمال زشت سياه شده باشد، ملائكه طرف چپ آن را گرفته و از روى آن نسخه بر مى دارند.
بدين طريق، يك نسخه از اعمال هر بشر در اين مسجد موجود است و اين براى آن است كه در روز قيامت كسى نتواند
اعمال گذشته خود را انكار كند.
71: سه مرتبه كور شد خدا شفايش داد
شعيب پيغمبر آن قدر گريه كرد تا چشمش كور شد. خداوند چشم او را شفا داد. باز در اثر گريه كور شد باز شفا يافت، باز كور شد، خداوند
فرمود:
شعيب! ما كه تو را به ثواب مى رسانيم، چرا چنين مى كنى؟
عرض كرد: مناجات را دوست دارم، خداوند هم موسى را خادم او قرار داد درد دنيا.
حضرت عيسى بن مريم (عليه السلام) سه نفر را ديدند كه همه محزون بودند و بدنهايشان ضعيف و رخسارشان زرد.
فرمود: چه چيز شما را به اين روز انداخته؟
گفتند: خوف خدا.
فرمود: حق است بر خدا كه ترسناك را مورد امان قرار دهد.
سه نفر ديگر را ديدند كه از آنها مغموم ترند. علت را پرسيد؟
گفتند: شوق و محبت خدا ما را چنين كرده.
فرمود: حق است بر خدا كه آنچه اميد داريد به شما بدهد.
سه نفر ديگر را هم ديد از آنها كه پرسيد؟
گفتند: از دوستى خدا اينطور شده ايم.
سه مرتبه به آنها گفت: انتم المقربون شمائيد نزديكان به درگاه خداوند.
72: اعمال انسان
((بزرگى)) پسرى داشت. يك روز به پسرش فرمود: من حاجتى دارم اگر آن را بگويم انجام مى دهى؟
پسر گفت: بلى.
پدر گفت: هر شب كه به خانه مى آئى اعمال روز خودت را براى من شرح بده.
شب كه شد، پسر آمد كه به قول خود وفا كند؛ مقدارى از اعمال خود را ذكر كرد و از گفتن بعضى از
اعمال خوددارى نمود. آن وقت پدر به او گفت: من بنده ضعيفى از بندگان خدا هستم، وقتى تو
اعمال خودت را نمى توانى به من بگوئى پس چطور به خدا در فرداى قيامت مى گوئى؟ و چگونه اعمالت را در محضر خلائق مى خوانى؟
73: مؤمن بين دو نور است
در علم اخلاق ذكر شده است كه انسان ماداميكه در اين عالم است، براى تكامل خودش هم خوف لازم دارد و هم رجاء، تا بتواند بار تكليف را تا سفر
آخرت بكشد. اگر تازيانه خوف نباشد غير از هواپرستى كارى از او برنمى آيد و همينطور اگر رجائى هم نباشد شوقى ندارد و لذا فرمود:
مؤمن هميشه بين دو نور است كه هيچ يك بر ديگرى غالب نمى گردد و اگر يكى غالب گردد بار سفر را به
منزل نمى رساند هر دو نور بايد مساوى باشند.
حديثى است كه مى فرمايد: اگر گناه تو گناه اولين و آخرين باشد باز هم از عفو خدا نااميد مباش، زيرا اگر به درگاهش بيائى تو را مى بخشد،
چه مانعى دارد كه تو را پاك نمايد.
و در مقام خوف هم فرمود: اگر عمل تمام خائفين را هم داشته باشى باز هم بترس، چون ممكن است از آنكه خدا يك لحظه تو را به خودت واگذار كند
كه اگر به خودت واگذار كند به كثافت كارى مى افتى.
شخصى از حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) سؤال كرد كه بلعم باعورا چه شد كه با آن همه علم عاقبت مانند سگ شد؟
حضرت فرمود: چون خدا او را يك لحظه به خودش واگذار كرد.
عرض كرد: چه شد كه به خودش واگذارش كرد؟
حضرت فرمود: به واسطه آنكه شكر نعمت ننمود.
مؤمن عاقل بايستى صفت انبياء را كه تشبيه به چراغ شده است داشته باشد، يعنى چراغ دو چيز لازم دارد تا روشن شود، يكى روغن و ديگرى
افروزنده آن ((كبريت)). اگر روغن نداشته باشد فتيله مى سوزد و اگر شعله اى به آن زده نشود خاموش است و روشن نمى شود. قلب مؤمن هم
مانند چراغ است، نكند شيطان او را بفريبد.
متوجه باشد كه خدا مى بخشد و از آن طرف هم به توسط كبريت خوف، روشن باشد تا بتواند سفر را طى كند.
74: چرا مناجات را ترك كردى
مردى بود عابد و هميشه با خداى خويش راز و نياز مى نمود و ذكر الله، الله داشت. روزى شيطان بر او ظاهر شد و وى را وسوسه كرد و به او
گفت: اى مرد اين همه كه تو گفتى الله الله، سحرها از خواب خويش گذشتى و بلند شدى و با اين سوز و درد، هى گفتى الله، الله، الله، آخر
يك مرتبه شد كه تو لبيك بشنوى؟ تو اگر در خانه كسى رفته بودى و اين اندازه ناله كرده بودى، لا
اقل يك مرتبه جوابت را داده بودند. اين مرد ديد ظاهرا حرفى است منطقى و لذا در او مؤ ثر افتاد و از آن به بعد دهانش بسته شد و ديگر الله، الله
، نمى گفت.
در عالم رؤ يا هاتفى به او گفت: تو چرا مناجات خودت را ترك كردى؟
پاسخ داد: من مى بينم اين همه مناجات كه مى كنم و اين همه درد و سوزى كه دارم، يك مرتبه نشد در جواب من لبيك گفته شود.
هاتف گفت: ولى من از طرف خدا مامورم كه جواب تو را بدهم.
گفت:
|
همان الله تو لبيك ما است | |
آن نياز و سوز و دردت پيك ماست |
يعنى: همان درد و سوز و عشقى كه ما در دل تو قرار داديم اين خودش لبيك ماست.
75: آفريدگار نمرود كيست
چون هنگام آن رسيد كه آفتاب دولت ابراهيم خليل (عليه السلام) از مشرق سعادت طلوع كند، منجمان نمرود را اطلاع دادند كه
امسال پسرى به وجود خواهد آمد كه ملك تو بر دست او زايل مى شود. نمرود دستور داد: هر پسرى كه در عرصه ملك او به وجود آيد او را بكشند تا
موقع ولادت تا ابراهيم رسيد و ذات مبارك او از حرم رحم به فضاى وجود فراميد. مادر ابراهيم از بيم گماشتگان نمرود، فرزند خود را در قماشى
((پارچه اى)) پيچيد و به غارى برد، در آنجا نهاد و در غار را محكم كرده و بازگشت.
روز ديگر فرصت پيدا نموده و به غار رفت تا حال فرزند خود را مطالعه كند، ابراهيم (عليه السلام) را در
حال سلامتى يافت و ديد انگشت سبابه را بر عادت اطفال در دهن گرفته، مى مكد و بوسيله آن تغذى مى نمايد. او را شير داد و بازگشت و هر وقت
فرصت مى يافت به غار رفته، او را شير مى داد و از حالش اطلاع حاصل مى نمود، تا هفت
سال بر اين وضع گذشت. آثار عقل و نشانه هاى فراست از پيشانى مبارك او ظاهر گشت.
روزى از مادر خود سؤال كرد: آفريدگار من كيست؟
مادر جواب داد: نمرود.
پرسيد كه آفريدگار نمرود كيست؟
مادر از جواب او فرو ماند و دانست كه اين پسر همانست كه به واسطه وجود مبارك او بناء ملك نمرود خراب خواهد شد.
76: از عظمت خدا سربلند نكرده اند
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود:
وقتى به معراج رفتم ديدم ملكى را كه هزار هزار دست دارد ((يك ميليون)) و هر دستى هزار هزار انگشت و هر انگشتى هزار هزار بند دارد.
آن ملك گفت: من حساب دانه هاى قطرات باران را مى دانم كه چند تا در صحرا و چند دانه در دريا مى بارد و عرض كرد: تعداد قطرات باران را از
ابتداى خلقت تا حال را مى دانم ؛ آن وقت عرض كرد: حسابى است كه من از محاسبه آن عاجزم.
فرمود: چيست؟
عرض كرد: هرگاه جماعتى از امت تو با هم باشند و همه با هم بر تو صلوات بفرستند من از محاسبه ثواب آن صلوات عاجزم اللهم
صل على محمد و آل محمد
يكى ديگر از آيات كبريائى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در ليله المعراج مشاهده فرمود كه نسبت به آيات ديگر اكبر است، اين است كه
فرمود:
ملكى ديدم نصف بدنش از برف و نيمى ديگر از آتش است. اين ملك ندائى مى داد و مى گفت: اى خدا، اى كسى كه بين آتش و برف الفت انداختى،
دلهاى مؤمنين را با هم مالوف گردان.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: رسيدم به ملائكى كه ايستاده بودند و سرهايشان به زير بود و عجب آنكه عضوى از اعضاى ايشان كه حمد
خدا را نكند نبود، پرسيدم: اينها كه هستند؟ جبرئيل عرض كرد: از اول خلقت تا
حال از عظمت خدا سر بلند نكرده اند.
77: در مقابل خوبى، خوبى است
به يك جوان عابد بنى اسرائيل در خواب خبر دادند خدا در نصف عمر، تو را غنى و نصف ديگر فقيرت مى نمايد و انتخاب اينكه
اول فقر باشد يا غنا به عهده خودت است. در عالم خواب گفت: مرا زنى است و بايد با او مشورت كنم ((اينكه گفته اند با زن مشورت نكنيد،
مشورت با زنانى است كه عقلشان ضعيف و اهل شهوتند، نه زنان صالحه كه در
عقل كم از مردان نيستند)) وقتى بيدار شد با زن صالحه اش مشورت كرد. زن صالحه گفت: بهتر است نصف
اول عمرت غنى شوى. مرد گفت: آخر عمر ضعيف مى شوم. گفت: اينطور بهتر است. او هم
قبول كرد. از فردا غنى شد.
زن گفت: خدا از آن طرف مال مى دهد تو از اين طرف در راه خدا انفاق كن. كم كه نمى شود هيچ، بلكه هرچه بدهى باز مى آيد، چون وعده داده اند.
خلاصه، نصفه اول
عمرش تمام شد، تاريخى رسيد كه بايستى از آن تاريخ فقير شود، ولى ديدند همانطور غنى است و
مال مى آيد.
عرض كرد: خدايا چطور شد كه فقير نشدم. در عالم رؤ يا به او گفتند: چون در راه ما انفاق كردى، ما بقيه عمرت را هم غنى و ثروتمند قرار داديم.
يعنى در مقابل خوبى، خوبى و در مقابل بدى، بدى است.
78: اينطور از نظر لطف افتاد
مرحوم مجلسى مى نويسد: در بنى اسرائيل مرد فاسقى بوده كه ملقب به خليع بود (معلوم مى شود كه خليع به اشخاص خيلى گناهكار گفته مى
شده است) اين شخص به سوى عابدى آمد تا خدا به بركت عابد او را بيامرزد.
عابد بدبخت كه عالم نبود از هم نشينى با او اظهار اشمئزاز ((ناراحتى و نفرت)) كرد. كار اين عابد به جايى رسيده بود كه وقتى در آفتاب
قرار مى گرفت قطعه اى ابر بالاى سرش سياهى مى انداخت، وقتى كه اين شخص گناهكار پهلوى عابد نشست و دلشكسته برخواست، قطعه
ابرى كه سايبان عابد بود روى سر اين گناهكار حركت كرد، عابد متعجب شد كه چه شد، وحى رسيد به پيغمبر آن زمان كه عابد به واسطه اينكه
مشمئز شد اينطور از نظر لطف افتاد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
عابد و فاسقى وارد مسجد شدند در موقع خروج عكس شدند، يعنى وقتى فاسق وارد مسجد شد و
اهل عبادت را ديد دل شكسته شد و خدا او را دوست داشت اما عابد بدبخت تا چشمش به فاسق افتاد گفت:
اين كيست كه داخل مؤمنين آمده؟ بواسطه همين فكر كه خود را بالا ديد، پست شد.
79: مانند پير زنان خدا را بشناسيد
اميرالمؤمنين (عليه السلام) با جمعى از پيروان در معبرى عبور مى نمود، پيرزنى را ديد كه با چرخ نخ ريسى خود
مشغول رشتن پنبه بود. پرسيد: پيرزن بما ذا عرفت ربك خدا را به چه چيزى شناختى؟
پير زن به جاى جواب، دست از دسته چرخ برداشت. طولى نكشيد پس از چند مرتبه دور زدن چرخ از حركت ايستاد. عجوزه گفت: يا على چرخ بدين
كوچكى براى حركت احتياج به چون منى دارد، آيا ممكن است افلاك به اين عظمت و كرات به اين بزرگى بدون مدبرى دانا و حكيم و صانعى توانا و
عليم با نظم معينى به گردش افتد و از گردش خود باز نايستد.
على (عليه السلام) روى به اصحاب خود نمود و فرمود:
عليكم بدين العجائز
مانند پيرزنان خدا را بشناسيد.
|