next page

fehrest page

back page

26: شروع به انفجار كرد
در جنگ تحميلى ايران و عراق، يكى از رزمندگان دلاور نيروى جمهورى اسلامى ايران نقل مى كرد:
در عمليات رمضان كه در سال 22/4/1361 شمسى در جنوب كشور با رمز ((يا صاحب الزمان ادركنى)) شروع شد و به پيروزى سپاه اسلام پايان يافت، تيرماه بود و هوا بسيار گرم بود و من با جمعى از رزمندگان عزيز كنار يك كانال ماهيگيرى آماده براى پدافند و حفظ و حراست بوديم، عده اى از ارتشيان اسلام در ده مترى پشت سر ما در سايه تانك قرار داشتند.
خط مقدم جبهه بود و هر لحظه احساس خطر مى كرديم. ناگهان خمپاره اى از سوى دشمن آمد و به آن تانك خورد. تانك آتش گرفت ولى مهمات درون آن منفجر نشد.ارتشيانى كه در آنجا بودند سريع كنار رفتند و آسيبى به آنها نرسيد.
در اين بين ديدم، يك سرباز ارتشى بر اثر موج گرفتگى در كنار تانك مانده است و هر لحظه خطر انفجار تانك او را تهديد مى كند و هرچه فرياد مى زديم از تانك دور شو، او نمى فهميد. ما براى نجات او دعا كرديم ؛ سرانجام من با فرياد الله اكبر و ((يا مهدى ادركنى)) به سوى سرباز موج گرفته پريدم و او را به كنار كشيدم. بعدا رزمندگان ديگر آمدند و كمك نموده و آن سرباز را به ده مترى تانك برديم.
در اين لحظه مهمات تانك شروع به انفجار كرد. ناگهان آخرين انفجار آن با صداى مهيب انجام شد. تركشهاى آن انفجار از بالاى سر ما رد مى شدند و در تنگاتنگ هدف آن تركشها قرار گرفته بوديم ولى به خواست خدا و امدادهاى غيبى او هيچ گونه آسيبى به ما ((كه جمعى بوديم)) وارد نگرديد.
آرى خداوند متعال در جبهه هاى نور، با امدادهايش، بسيار شده كه رزمندگان را يارى و حفظ نموده است و اينها نشانه پيروزى سريع و نهائى نيروهاى اسلام خواهد بود.انشاء الله.
27: ابتكار گنجشك ها
روزى سرد، در بيرون شهر بر فراز كوه هاى نزديك، كوه پيمائى مى كردم، در مسير خود گنجشك هايى را ديدم كه روى بركه يخ بسته نشسته اند و مى كوشند تا با سوراخ كردن قشر يخ، بوسيله منقار خود آبى براى نوشيدن پيدا كنند. هر بار كه جايى از يخ را نوك مى زدند، بر اثر كلفتى يخ، نتيجه نمى گرفتند و به نوك زدن جاى ديگر مى پرداختند.ولى همه اين تلاشها بر اثر كلفتى يخ بى نتيجه بود.
ناگهان ديدم كه يكى از گنجشكها به روى يخ خوابيد، و گمان كردم كه بيچاره آسيبى ديده و روى يخ افتاده است، ولى گمان من به زودى باطل شد زيرا طولى نكشيد كه گنجشك مزبور از جاى برخواست و گنجشك ديگرى بر جاى او خوابيد، پس از چند لحظه گنجشك دومى برخواست، گنجشك سوم به جاى او نشست و سپس چهارمى و پنجمى و ششمى و به نوبت اين روش را ادامه دادند، هر گنجشكى با بدن گرم خود لحظه اى چند به روى يخ مى خوابيد و سپس بر مى خواست و جاى خود را به ديگرى مى داد، و با اين روش معلوم شد با گرمى بدن خود جايگاه خود را آب كرده و نازك و نازك تر مى شد، سرانجام گنجشك ها به قشر نازك يخ هجوم كرده و با نوك هاى خود به سوراخ كردن پرداختند. سوراخى ايجاد شد به آب دست يافتند همگى از آن نوشيدند و سيراب شدند.
براستى گنجشكها اين برنامه را براى دستيابى به آب، از كدام كلاس ‍ آموخته؟ و اين شعور را چه كسى به آنها الهام نموده است؟ شما خود قضاوت كن والسلام.
28: خداوند صد رحمت دارد
در تفسير صافى دارد كه خدا را صد جزء رحمت است. يك جزء از آن صد جزء را در دنيا به مخلوقات خود داده كه از آن يك جزء رحمى است كه پدر به فرزند دارد و مادر به طفل خود دارد و مومنين به هم دارند و همچنين رحمى است كه حيوانات با يكديگر دارند و نود و نه جزء ديگرش را براى خود گذارده كه روز قيامت بندگانش را رحم كند و بواسطه همين صفت رحم بود كه خداوند حضرت موسى را به درجه مقام نبوت و پيغمبر رساند.
به حضرت موسى خطاب شد: مى دانى تو را براى چه پيغمبر گردانديم؟
عرض كرد: الهى تو بهتر مى دانى. خطاب شد ياد دارى روزى در آن موضع گوسفند مى چرانيدى، يكى از آنها از گله فرار كرد، همراهش رفتى به او رسيدى و او را اذيت نكردى. گفتى: اى حيوان، هم مرا و هم خودت را به تعب و زحمت انداختى و او را با كمال ملايمت به گله بازگرداندى. چون اين شفقت و مهربانى را از تو ديدم در حق آن حيوان، تو را به منصب نبوت رسانيدم.
29: پرنده ذاكر
انس بن مالك مى گويد: همراه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به بيابان رفتيم. پرنده اى در آنجا ديديم كه آواز مخصوص از آن شنيده مى شد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به من فرمود: آيا مى دانى اين پرنده چه مى گويد؟!
عرض كردم: خدا و رسولش آگاه تر است.
فرمود: مى گويد:
يا رب! اذهبت بصرى و خلقتنى اعمى فارزقنى فانى جائع.
خداوندا! نور چشمم را از من گرفتى و مرا كور آفريدى، روزى مرا برسان كه من گرسنه ام.
ناگهان ديدم پرنده ديگرى كه ملخ بود، پرواز كنان آمد و در دهان او نشست و آن پرنده كور ملخ را بلعيد.
در اين هنگام آواز پرنده بلند شد، پيامبر به من فرمود: آيا مى دانى اين پرنده چه مى گويد؟!
عرض كردم: خدا و رسولش آگاه تر است. فرمود:مى گويد:
الحمد لله الذى لم ينس من ذكره
حمد و سپاس خداوندى كه يادآورنده اش را فراموش نمى كند.
و به نقل ديگر فرمود:
من توكل على الله كفاه
كسى كه به خدا توكل كند، خدا او را كافى است.
30: پرندگان هوا در دهان نهنگ ها
بعضى از نهنگ هاى دريايى هستند كه غذا و طعمه آنها ماهى ها و حيوانات كوچك دريايى است.
از عجائب اينكه! وقتى آنها از ماهيها و حيوانات دريايى مى خورند، تكه هايى از گوشت آن ماهى ها در لاى دندان هاى نهنگ ها مى ماند و موجب آزار آنها مى شود، اين نهنگ ها به ساحل دريا مى آيند و دهانشان را كه همچون غارى مى باشد باز مى كنند، پرندگان هوا مى آيند و به داخل دهان آنها رفته و گوشت هاى لاى دندان هاى آنها را با منقارهاى تيز خود مى گيرند و مى خورند، هم خود را سير مى كنند و هم با اين عمل مسواك و خلال، نهنگ ها را از آزار نجات مى دهند.
عجيب اينكه! اين نهنگها و ميزبان هاى مهربان، تا آخر دهانشان را باز نگه مى دارند و روى هم نمى نهند.
بعضى مى گويند در ناحيه سر آن پرندگان شاخك هايى شبيه خار وجود دارد كه نهنگها، از ترس خطر فرو رفتن آن شاخك هاى تيز در سقف دهانشان، دهانشان را نمى بندند و در نتيجه آن پرندگان پس از سير شدن، سالم از دهان نهنگها خارج مى شوند.
31: دل شكسته ارزش دارد
هر چيزى پس از شكسته شدن از قيمت مى افتد مگر دل، تا شكسته نشود قيمت پيدا نمى كند و هرچه شكستگى دل بيشتر شد رحمت خدا به او نزديكتر است و بيشتر شامل حال صاحبش مى شود، لذا ترحم كردن به دل شكستگان منشا خشنودى خداوند رحمان است مخصوصا غريب كه بيشتر مورد ترحم است. حتى ملك الموت هم كه خدا رحم در دلش قرار نداده به حالت غريب رحمش مى آيد، چنانچه در خبر دارد:
يكى از انبياء از عزرائيل سؤال كرد تا حال هيچ دلت به حال كسى سوخته است و بر كسى ترحم كرده اى؟ عرض كرد: خداوند رحم در دل من خلق نفرموده و بر هيچ كس ترحم نمى كنم مگر غريب كه دور از وطن است، وقتيكه مى خواهم قبض روحش كنم اشك حسرت از چشم او جارى مى شود در آن حال مرا به او رحم آيد و جان او را به آسانى قبض ‍ مى كنم.
اما اين ترحم عزرائيل ناشى از ترحم رب جليل است، چون مى داند كه خدا خيلى نظر مرحمت به غريب دارد، لذا بر او ترحم مى كند، چه بسا بنده كه مدت عمرش معصيت خدا را كرده، آخر عمرش كه مى شود وقت رفتن از دنيا در غربت واقع مى شود، خداوند به او رحم مى كند و او را مى آمرزد كه حكايتش در داستان 32 مى آيد.
32: جوان معصيت كار و غربت او
در بنى اسرائيل جوان فاسقى بود كه در زمان حضرت موسى (عليه السلام)، اهل شهر از معصيت او به تنگ آمده بودند به موسى خطاب شد، كه او را بيرون كن. حضرت موسى بيرونش كرد. به قريه اى رفت. از آنجا نيز بيرونش ‍ كردند، بالاى كوهى و در ميان غارى رفت و در آنجا مريض شد و كسى نبود كه او را پرستارى كند. صورت روى خاك گذارد و عرض كرد:
يا رب لو كانت والدتى عند راسى لرحمتنى و بكت على ذلى و غربتى...
پروردگارا! اگر پدر و مادر من حاضر بودند براى غربت من گريه مى كردند، الهى حال كه پدر و مادر را از من قطع كردى، رحمتت را از من قطع مكن و چنانچه دل مرا به آتش فراق آنها سوزاندى به آتش غضب خود مسوزان.
همينكه اين مناجات را كرد به حور و غلامان خطاب شد بصورت پدر و مادر و فرزندان او شوند و در پيش او حاضر شوند، آن جوان چشم گشود و آنها را ديد و خوشحال شد و از دنيا رفت.
به حضرت موسى (عليه السلام) خطاب شد، اى موسى يكى از بندگان شايسته ما در فلان موضع مرده است. بسوى او برو و او را غسل بده و كفن كن، نماز بر او بخوان و او را دفن كن. موسى به غار آمد و ديد همان جوان فاسق است.
عرض كرد: الهى مگر اين همان جوان فاسق نيست كه امر كردى از شهر و قريه بيرونش كنم.
خطاب شد: اى موسى بواسطه مرض او و بواسطه دور بودن او از وطنش و اقرار كردن به گناهش به او رحم كردم. اى موسى هرگاه غريب بميرد ملائكه آسمان و زمين ترحما براى غربتش گريه مى كنند، چگونه من او را رحم نكنم و حال آنكه غريب است و منم ارحم الراحمين
33: رسول الله در معراج چه ديد
در روايتى از امام صادق (عليه السلام) است كه فرمود:
به اندازه چشمه سوزنى راه بازگرديد و پيامبر در معراج نمونه اى از عظمت خداى تعالى را ديد.
(مرحومه علامه مجلسى مى فرمايد: شايد تعبير اين چشمه سوزن آن باشد كه به اندازه چشمه سوزنى از عظمت خداى تعالى را به او نشان دادند و اين كنايه است از كمى آنچه براى آن حضرت از معرفت ذات و صفات خدا ظاهر شد، هرچند همين قدر مقدار فوق طاقت بشرى بود.)
لذا رسول الله مدهوش شد.
آن وقت مى فرمايد: كه خداى تعالى دست لطفش را به سينه رسول الله گذاشت و در روايت ديگر است كه رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: خدا دست قدرت را بين كتف من قرار داد، پس خنكى آن را در سينه ام يافتم.
34: تو را به خدا مى سپارم
انوار تجليات الهى خيلى مهيب و عظيم است و بهر موجودى برسد آن موجود را طاقت تحمل نيست. وقتى كه موسى بن عمران مطالبه رويت عظمت خدا را كرد، ندا رسيد: به كوه طور نگاه كن. وقتى نورى از انوار الهى كه البته نور جلال است، تجلى كرد، كوه با آن صلابت را ريز ريز كرد، موسى مدهوش شد.
اما در مقابل پيامبر خاتم (صلى الله عليه و آله و سلم) تجلى عظمت هزاران برابر تجلى آن روز در كوه طور بود.
اولا: سدره المنتهى كه محل ظهور انوار الهى بود منهدم نگرديد.
ثانيا: پيغمبر مكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) با آن همه ظهورت تحمل پيدا كرد؛ خدا به او قوه و نيرو داد وگرنه او هم طاقت نداشت.
(كيست به اين درجه برسد و از همه خود را ضعيف تر ببيند. حال ببينيد خدا در عوض به او چه معامله اى كرده، اگر كسى با ادب بسوى خدا برود چنان قبض مى برد كه وصفش نتوان كرد، چه در خلوت و چه در جلوت، همه جا بايد خدا را حاضر و ناظر ديد.
رسول الله چنان ادبى از خود نشان داد كه از هيچ پيغمبرى بروز ننمود. ببينيد خدا با او چطور تلافى نمود، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به جائى رسيد كه جبرئيل حركت نكرد، پيامبر فرمود: در چنين جائى مرا تنها مى گذارى .جبرئيل عرض كرد: يا محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) تو را به خدا مى سپارم.
35: پشه داراى تمام مشاعر حيوانى است
يك برگ درخت آيه اى است از آيات الهى تا برسد به جانوران و انسان همه آيات الله اند؛ پشه را ببين دستگاه خلقتش چقدر عظيم است. پشه اى كه با يك فوتى حركت مى كند، داراى تمام مشاعر حيوانى است. چشم دارد، گوش دارد، معده دارد، درك دارد، حتى قوه حافظه و واهمه هم در وجود اين حيوان جمع است. علاوه بر اين، شش دست و پا به آن لطيفى دارد. هوشش هم زياد است. از طرفى مساله خرطوم اين پشه بطورى در بدن انسان فرو مى كند كه انسان نمى فهمد تا بخواهى نگاهش كنى غذايش را خورده و رفته است. خرطومش چقدر قوى است. پشه با فيل در دستگاه خلقت تفاوتى ندارد بلكه پشه دو بال اضافه هم دارد. آنكه فيل را خلق كرد مى تواند همين دستگاه را در پشه ايجاد كند. لكن نسبت كه در بين مى آيد مخلوقات كوچك و بزرگ دارند ولى از لحاظ خلقت همه بزرگند.
36: با يك اشاره همه مى ميرند
هنگاميكه قيامت برپا مى شود اولين امرى كه واقع مى شود نفخ صور است كه خداى تعالى مكرر در قرآن مجيد خبر داده است.
از آيات و اخبار اينطور استفاده مى شود كه دو نفخ صور است. يك نفخ ميراندن و ديگرى زنده كردن. خداوند در سوره زمر آيه 68 مى فرمايد: ((در صور دميده مى شود پس هلاك مى شود هر كه در آسمان ها و زمين است، مگر كسى كه خدا آنرا بخواهد؛ سپس دوباره دميده مى شود آنگاه قيامت برپا مى شود.))
شرح مطلب اين است كه: چهار ملك مقرب پروردگار عالم ((جبرئيل، ميكائيل، عزرائيل و اسرافيل)) هر كدام ماموريت مهمى دارند. جبرئيل واسطه نزول وحى به انبيا و ميكائيل مامور ارزاق، و عزرائيل مامور گرفتن جانهاست. كار اسرافيل هنگام قيام قيامت است كه هميشه صور در دست اوست و منتظر امر پروردگار است.
هنگامى كه پروردگار امر فرمود، اسرافيل از آسمان به زمين مى آيد، حركت مى كند و ولوله اى در آسمان مى افتد و اهل آسمان ها به لرزه در مى آيند و وقتيكه به زمين رسيد در بيت المقدس محاذى كعبه معظمه ندا مى كند در صور كه موتوا همه بميريد به يك نفخه، نمى ماند جنبنده اى مگر اينكه نفس هايشان قطع مى شود.
37: مگر مى شود اين عالم خدائى نداشته باشد
مى نويسند: پادشاهى بود دهرى مذهب. وزيرى بسيار عاقل و زيرك داشت. هرچه ادله و براهين براى شاه بر اثبات وجود صانع اقامه مى كردند كه اين آسمان ها و زمين را خدا خلق كرده و ممكن نيست اين بناهاى به اين عظمت بدون صانع و خالق موجود شود و ممكن نيست يك بنائى بدون بنا و استاد و معمار ساخته شود شاه قبول نمى كرد.
آخر الامر وزير بناى يك باغ و درخت ها و عمارتى در بيرون شهر گذارد. بعد از اينكه تمام شد يك روز شاه را به بهانه شكار از آن راه برد. چون چشم شاه بر آن عمارت عالى افتاد متعجب شد. از وزير پرسيد: اين آسمان را كه بنا كرده و چه وقت بنا شده؟
وزير گفت: كسى نساخته خودش موجود شده. پادشاه اعتراض شديدى كرد، اين چه حرفى است مى زنى! چگونه مى شود بنا بدون بنائى ساخته شود.
وزير جواب داد: چگونه يك بنائى كوچك بدون بنا غير معقول است! چگونه مى شود بناى اين آسمان ها و زمين ها و گردش ماه و خورشيد و ستاره ها بدون صانع و خالق موجود شده باشد؟ آن وقت پادشاه تصديق نمود و مسلمان و موحد شد.
38: زمين ابن بابويه و بدنى كه در او است
در زمان فتحعلى شاه نزديك حضرت عبدالعظيم خرابه اى بود و در آن خرابه تپه خاكى بود. زمانى به واسطه بارانى كه آمده بود آب پاى آن تپه افتاد و تا وقتيكه آمدند آنجا را تعمير كنند شكافته شد. همينكه قدرى خاك ها را عقب كردند سردابه ((زير زمين)) ظاهر شد.
در آن سردابه و زيرزمين پاهاى ميتى نمايان شد. وقتى كه خاك ها را عقب زدند، ديدند يك بدن پيدا شد،تر و تازه. هنوز آثار خضاب به محاسن و دست هايش باقى است ولى كفنش پوسيده و خاك شده و اطرافش ريخته ولى مستورالعوره مى باشد. در مقام جستجو برآمدند. سنگ لوحش را پيدا كردند، اسمش را با تاريخ وفاتش ديدند. بعد معلوم شد كه آن بزرگوار در زمان امام حسن عسكرى (عليه السلام) بوده و قريب هزار سال بود وفات كرده بود.
اين خبر در تهران منتشر شد و مردم مى آمدند، تا تماشا كنند. خود فتحعلى شاه هم آمد و اين امر عجيب را ديد، پس امر كرد: روى قبر را پوشانيدند و بقعه اى ساختند و صحن برايش قرار دادند و مشهور به ابن باويه است در حال حاضر هم آباد است و مردم براى زيارت مى روند و آن بدن، بدن شيخ صدوق (رحمة الله عليه) عليه مى باشد.
39: دو حيوان دعا كردند
سالى قحطى و خشكسالى شد مردم براى دعاى باران به صحرا رفتند، هرچه دعا كردند باران نيامد در آن اثنا آهوئى را ديدم به سوى غدير ((گودال)) آبى مى دويد كه آب بياشامد. همينكه غدير را خشك ديد، حيران شد، چند مرتبه به سوى آسمان نظر كرد، ناگاه ابرى ظاهر شد و آنقدر باران آمد كه غدير ((گودال)) مملو از آب شد و آن آهو آب خورد و سيراب شد.
در روايت ديگرى است:
صيادى گفت: در صحرا براى شكار گاو كوهى رفته بودم. ديدم بچه اش را شير مى دهد. او را تعقيب كردم. آن گاو بچه اش را گذارد و رفت، آمدم او را گرفتم. همينكه آن حيوان بچه اش را به دست من ديد مضطرب شد سر به سوى آسمان بلند كرد، گويا به خدا شكايت مى كرد. يك وقت گودالى پيدا شد و من در آن گودال افتادم و بچه گاو از دست من رها شد و فرار كرد و آن حيوان آمد بچه اش را برد.
حاصل اينكه هرگاه جمادات و نباتات و حيوانات خدا را بشناسند، انسان چگونه مى شود منكر وجود خدا شود؟!
40: پيامبر گريه كرد
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بر زنيكه آتش تنور روشن كرده بود و نان مى پخت گذشتند. اين زن طفلى داشت كه پهلوى خود نشانيده بود.
همينكه چشمش به آن حضرت افتاد عرض كرد: يا رسول الله شنيده ام كه شما فرموده ايد: ان الله ارحم بعبده من الوالده بولدها
يعنى خداوند مهربان تر است به بنده خود از مادر نسبت به فرزند خود.آيا راست است؟ گفت: بلى.
زن عرض كرد: مادر طفل خود را در اين تنور نمى اندازد خدا چگونه بنده خود را به جهنم مى برد؟
فبكى رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) و قال:
ان الله لا يعذب بالنار الا من انف ان يقول لا اله الا الله

پس رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) بنا كرد گريه كردن و فرمود:
خدا به آتش كسى را عذاب نمى كند مگر اينكه از گفتن لا اله الا الله پرهيز كند، يعنى تكبر كند.
41: مردم سه گروهند
مردم از لحاظ حساب در روز جزا بر سه گروهند، عده اى بدون حساب وارد بهشت مى شوند، ايشان دوستان اهل بيت هستند كه از آنها حرامى سر نزده يا اينكه با توبه از دنيا رفته اند.
طايفه دوم ؛ بر عكس ايشانند كه بدون حساب وارد جهنم مى شوند كه در قرآن مى فرمايد:
فلا نقيم له يوم القيامه وزنا كسانى كه بى ايمان از دنيا بروند حسابى ندارند، عملشان ارزشى ندارد، چون بى ايمانند.
طايفه سوم ؛ كسانى هستند كه كارهايشان حساب دارد و در قيامت معطل مى شوند اما عاقبت چون حسناتشان غالب است اهل نجات هستند و معطلى آنها در حساب به مقدار گناه است چنانكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به ابن مسعود فرمود:
براى گناه يكصد سال شخص معطل مى شود و هرچند بهشتى است.
البته در روايت ذكر نشده كه چه قسم گناهى است، تا اينكه از جميع گناهان، مومنين پرهيز كنند و از معطلى حساب بترسند.
42: شاهد پيغمبران حضرت خاتم است
از پيغمبران مى پرسند كه: شما را براى دعوت خلق فرستاديم، آيا به مردم رسانديد؟
عرض مى كنند: پروردگارا تو شاهدى كه ما مسامحه نكرديم.
ندا مى رسد: شاهد شما كيست؟
همه مى گويند: شاهد ما خاتم ما است، يعنى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم).
و همچنين از عيسى بن مريم مى پرسند: آيا تو گفتى كه من و مادرم را بپرستيد؟
يك دفعه عيسى در مقابل عظمت پروردگار مى لرزد. مسيح (عليه السلام) عرض مى كند: پروردگارا اگر من چنين حرفى زده بودم تو مى دانستى. من گفتم بنده خدايم و خداى من و خودتان را بپرستيد.
از امت ها سؤال كرده مى شود كه آيا پيغمبرانتان از قضاياى امروز شما خبر نداند؟ همه مى گويند: آرى.
ديگر مورد سوال، پرسش از نعمت هاى پروردگار است، كه با آن چگونه رفتار شده است. نعمت مراتبى دارد كه مهمترين مراتب آن نعمت ((ولايت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم))) است، بلكه نعيم مطلق ولايت است.
امام (عليه السلام) فرمود: نعمت، ولايت ما آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) است.
پرسيده مى شود: شما با آل محمد چه كرديد؟ چقدر محبت و تبعيت از ايشان داشتيد؟
43: حقوق مومن و كافر
از امام (عليه السلام) پرسيدند: هرگاه مرد مؤمنى حقى به گردن كافرى داشت، از آن كافر كه اهل دوزخ است، در برابر آن چه چيزى مى ستاند؟
امام (عليه السلام) فرمود: از گناهان آن مرد مسلمان به اندازه حقى كه به گردن آن كافر دارد كم مى شود و آن كافر به اندازه آنها به همراه عذاب كفر خود عذاب مى شود.
آن مرد عرب گفت: هرگاه مسلمانى به گردن مسلمانى حقى داشت چگونه حقش از آن مسلمان دريافت مى شود؟
امام (عليه السلام) فرمود: براى آن مسلمان بستانكار، از حسنات مسلمان بدهكار ظالم مى گيرند و بر حسنات آن ستم كشيده مى افزايند.
پس آن مرد عرب گفت:
اگر آن ظالم حسناتى نداشته باشد؟
امام (عليه السلام) فرمود: از گناهان آن مظلوم بستانكار مى گيرند و گناهان ظالم بدهكار مى افزايند.
ناگفته نماند هرگاه كافرى بر مسلمانى حقى داشته باشد، چون كافر قابليت حسنات مسلمان را ندارد، پس مقتضاى عدل آن است كه به مقدار حقش از عذابش تخفيف داده مى شود.
44: عدم قابليت محل
شخصى از حضرت امام رضا (عليه السلام) سؤال كرد: كه آيا پروردگار شما مى تواند آسمان ها و زمين و هر آنچه در ميان است در يك تخم مرغى قرار دهد؟
حضرت فرمود: نعم و فى اصغر من البيضه، قد جعلها فى عينك و هى اقل من البيضه
فرمود: بلى در كمتر از تخم مرغى هم قرار مى دهد و الان در چشم هاى تو قرار داده است كه كوچكتر از تخم مرغ است، هرگاه چشم هايت را باز كنى مى بينى آسمان ها و زمين را در صورتيكه نه چشم بزرگ مى شود و نه دنيا كوچك مى شود. پس اگر قدرت خدا به امر محال تعلق نگيرد، قصور و نقصان از جانب قدرت خداوند نيست بلكه عدم قابليت محل است، چنانچه اگر رحمت خدا شامل حال كفار و مشركين نشود و آنها را بهشت نبرد، نقصان از جانب رحمت نيست بلكه به خاطر بى قابليتى آنها است كه رحمت شامل حالشان نمى شود، هرچيزى بايد محلش قابل باشد تا فائده بخشد. وقتى باران از آسمان آمد به يك زمينى مى آيد كه گل و لاله مى رويد و به زمين شوره زار مى آيد، خار و خس مى رويد؛ نه اين است كه در باران نقص باشد بلكه نقص در زمين است كه محلش قابل نيست.
45: در ذات خدا تكلم نكنيد
وقتى خاتم پيامبران (صلى الله عليه و آله و سلم) بر عده اى از اصحاب گذشتند، ديدند درباره ذات خدا سخن مى گويند، چنان غضب بر آن حضرت مستولى شد كه صورت مباركش سرخ گرديد و آنها را در تكلم كردن در ذات بى مثال منع كرده و فرمود: لا تكلموا فى ذات الله فانه لا يزيدكم الا تحيرا
فرمود: در ذات خدا تكلم نكنيد زيرا كه اين راه جز سرگردانى و حيرانى چيزى نيست.
و حال آنكه آنها چه مواعظ و نصايح از پيامبر شنيده بودند چقدر علم و عقل و كمال آنها بيش از ما بوده، با وجود اين پيغمبر آنها را از تكلم كردن در ذات حضرت احديت منع مى كند، آن وقت بعضى از مردم ما، كه هيچ سواد نداريم ، شعور نداريم، عقل ما قاصر است، مى خواهيم به ذات خدا پى ببريم، از اين جهت است بعضى عقلشان به جائى نمى رسد از دين برمى گردند و كافر مى شوند.
46: سه امر پنهان
خداوند سه چيز را در سه چيز پنهان كرده:
اول: ولى و دوست خودش را در خلق پنهان كرده كه كسى به ديگرى اهانت نكند، به نظر پستى و حقارت به ديگرى ننگرد از ترس اينكه نكند ولى خدا باشد، براى حفظ آبروى همين شخص ولى خودش را پنهان داشته.
دوم: خشم و غضب خودش را در گناهان پنهان كرده. بعضى از گناهان است كه موجب سخط و غضب خدا مى شود، اما اين چه گناهى است نمى دانيم.معصوم نفرموده، چرا نفرموده؟ براى اينكه مردم از همه گناهان بترسند، دنبال هيچ گناهى نروند، شايد اين گناه همان گناه باشد. آن گناهى كه موجب غضب و سخط خداست كه آدمى روى نجات را نمى بيند.
سوم: عبادت ها، بعضى از عبادت هاست كه اگر از كسى سر زد حتما اهل نجات و رستگارى خواهد بود. نمى دانيم آن عبادت و طاعت چه عبادت و طاعتى است، ذكر نشده و نبايد هم بدانيم. امر نهانى و پنهانى است و يك رمزى است تا ما ميل به همه طاعت ها و عبادتها پيدا كنيم.

next page

fehrest page

back page