14: صورت زيبا اعمال خوبش بود
در كتاب اربعين سيد عظيم الشاءن قاضى سعيد قمى منقول است كه از شيخ بهائى
نقل مى فرمايد كه فرمود:
رفيقى در قبرستان اصفهان داشتم كه هميشه بر سر مقبره اى مشغول عبادت بود و شبها گاهى به ديدنش مى رفتم، روزى از او
سؤال كردم از عجائب قبرستان چه ديده اى؟
عرض كرد: روز قبل در قبرستان جنازه اى را آوردند و در اين گوشه دفن كردند و رفتند، هنگام غروب بوى گندى بلند شد و مرا ناراحت كرد، چنين
بوى گندى در تمام عمرم استشمام نكرده بودم. ناگاه هيكل موحشه و مظلمه اى همانند سگ ديدم كه بوى گند از او بود، اين صورت نزديك شد تا بر
سر آن قبر ناپديد گرديد، مقدارى گذشت بوى عطرى بلند شد كه در مدت عمرم چنين بوى خوش نشنيده بودم در اين هنگام صورت زيبا و دلربائى
آمد و بر سر همان قبر محو شد ((اينها عجائب عالم ملكوت است كه به اين صورت ها ظاهر مى شود))، مقدارى گذشت ديدم صورت زيبائى از قبر
بيرون آمد ولى زخم خورده و خون آلود است.
گفتم: پروردگارا به من بفهمان اين دو صورت چه بود؟
به من فهماندند كه آن صورت زيبا اعمال نيكويش بود و آن هيكل موحشه كارهاى بدش و چون
افعال زشتش بيشتر بود در قبر انيس همان است تا وقتى كه پاك شود و نوبت صورت زيبا برسد.
15: من صاحب جنازه ام كه ديدى
شيخ محمود عراقى از مرحوم نراقى نقل مى كند كه فرمود: در اوقات مجاورت در نجف اشرف، قحطى عجيبى پيش آمد، يك روز از خانه بيرون آمدم،
درحاليكه همه بچه هايم گرسنه بودند، و صداى ناله هايشان بلند بود، براى رفع اين هم بوسيله زيارت اموات به وادى السلام رفتم، ديدم
جنازه اى را آوردند، به من گفتند: تو هم بيا، ما آمده ايم اين را به ارواح اينجا ملحق كنيم.
پس او را داخل باغ وسيعى نمودند، و در قصر عالى از قصوريكه در آن باغ بود جاى دادند، و آن قصر
مشتمل بر تمام لوازمات تعيش بود بنحو اكمل، من چون چنان ديدم از عقب آنها وارد آن قصر شدم ديدم جوانى است در زى پادشاهان بالاى تختى از طلا
نشسته.
چون مرا ديد به اسم خواند و سلام كرد و به سوى خود خواند و بالاى تخت پهلويش جاى داد و اكرام نمود، پس گفت: تو مرا نمى شناسى، من
صاحب همان جنازه هستم كه ديدى، اسم من فلان است و اهل فلان شهر و آن جمعيت را كه ديدى ملائكه بودند كه مرا از شهرم بسوى اين باغ كه باغهاى
بهشت برزخى است نقل دادند.
چون اين حرف را از آن جوان شنيدم غم از من برطرف شد و مايل به سير و تماشاى آن باغ شدم و چون بيرون شدم چند قصر ديگر را ديدم، چون در
نظر آنها نظر نمودم، پدر و مادر و بعضى از ارحامم را ديدم، از من پذيرائى كردند خيلى از طعامشان لذت بردم درحاليكه در نهايت كيف و لذت بودم
، يادم به زن و بچه هايم افتاد كه گرسنه اند، يك دفعه متاثر شدم، پدرم گفت: مهدى تو را چه مى شود؟
گفتم: زن و بچه ام گرسنه اند.
پدرم گفت: اين انبار برنج است، عبايم را پر از برنج كردم، به من گفتند: بردار و با خود ببر، عبا را برداشتم، يك مرتبه ديدم در وادى السلام
همان جاى اول نشسته ام اما عبايم پر از برنج است، به منزل بردم عيالم پرسيد از كجا آورده اى؟گفتم چه كار دارى؟
مدت ها گذشت كه از آن برنج مصرف مى نمودند و تمام نمى شد بالاخره زنش اصرار زياد كرد و مرحوم نراقى قضيه را آشكار كرد و چون زن رفت
از آن بردارد اثرى از برنج نديد.
16: بدن تازه
قبر شريف مرحوم كلينى رحمه الله عليه صاحب كافى در بغداد، سر پل قرار دارد وقتى يكى از حكام جور به فكر افتاد كه قبر حضرت موسى بن
جعفر (عليه السلام) را خراب كند، تا كسى به زيارت كاظمين نرود، وزيرش كه در باطن شيعه بود، متحير ماند چه كند نمى تواند حرفى بزند،
چون اگر بفهمند شيعه است جانش در خطر است، همينطور كه مى آمدند، سر
پل رسيدند وزير گفت:
اينجا قبر يكى از علماى اين مذهب است و از نمايندگان موسى بن جعفر مى باشد، اينها مى گويند: جسد اين شخص تازه است و نمى پوسد، اگر ديدى
راست مى گويند، صلاح نيست دست به قبر موسى بن جعفر بزنى. حاكم پذيرفت و فورا امر كرد قبر كلينى را نبش كردند، ديدند جسد ايشان تر
و تازه است و از آن عجيب تر اينكه طفل كوچك شيرخوارى هم پهلوى او مى باشد كه جسدش تازه است معلوم نيست آيا بچه خود آن بزرگوار بوده يا از
ديگرى بوده، هرچه هست ببينيد حيات چه مى كند ((با خدا بودن چه مى كند.))
اگر كسى متصل به معدن حيات شد او هم برخوردار مى گردد، البته آل محمد - صلوات الله عليهم اجمعين - معدن هر خيرى هستند، از آثار همين حيات
است معجزاتى كه از قبور مطهر ايشان و امامزادگان و علماى حقه مشاهده مى شود زيرا جسد آنها هم حيات دارد.
17: اين هم فضل خداوند است
روايت شده كه در بنى اسرائيل عابدى بود. خداوند به داوود (عليه السلام) وحى فرمود: اين عابد رياكار است. وقتى كه مرد حضرت داوود عليه
السلام به تشييع جنازه اش نرفت، اما ديگران رفتند و چهل نفر بر او نماز خواندند و گفتند: پروردگارا ما جز نيكى از او سراغ نداريم و تو به
او داناترى، پس بيامرز او را.
اللهم انا لانعلم منه الا خيرا و انت اعلم به منا فاغفر له
چون او را غسل دادند چهل نفر ديگر آمدند و همينطور گفتند: چون از باطنش خبر نداشتند.
به حضرت داوود (عليه السلام) وحى رسيد كه چرا تو بر او نماز نگزاردى؟
عرض كرد: پروردگارا براى اينكه خبر دادى كه اين عابد رياكار است. ندا رسيد درست است، اما چون جمعى شهادت به خوبيش دادند ما هم امضاء
كرديم و او را آمرزيديم. اين هم يكى از فضل هاى پروردگار عالم است كه بدون استحقاق بنده اش را عذاب نمى كند.
18: خداوند بر هر كارى قادر است
در سوره بقره خداى تعالى داستان عزير را ذكر مى فرمايد: كه خلاصه آيات و شان
نزول و تفسير آن اين است كه:
عزير از جمله پيغمبران بنى اسرائيل و حافظ تمام تورات بود و در بيت المقدس معلم و پيشواى يهوديان بود. وقتى با الاغش سفر مى كرد، مقدارى
نان و انگور همراه داشت. به قريه اى رسيد كه ساليان پيش اهل آن هلاك شده بودند و جز استخوانهاى پوسيده از ايشان باقى نمانده بود. عزير
از روى حيرت و تعجب نگاهى به اين استخوان ها كرد و گفت:
خدا اين استخوان هاى پوسيده و ريسيده شده را چطور دو مرتبه زنده مى فرمايد. البته از روى شگفتى و استعجاب بود نه اينكه منكر قيامت و بعث
شده باشد.
خداى متعال براى اينكه بالحس به او بفهماند كه قيامت نزد تو شگفت آور است ولى براى خداى تعالى اهميتى ندارد، همانجا او را مى راند و يكصد
سال او به همين حال افتاده بود، لكن الاغش استخوانهايش هم پوسيده شد.
اما تعجب اينجاست كه انگور با آن لطافت تازه ماند، پس از يكصد سال خدا عزير را زنده كرد، ملكى را به صورت بشر ديد از او پرسيد: شما چه
مدت است كه اينجا آمده ايد؟
عزير گفت: يك روز است آمده ام و شايد بلكه كمتر از يك روز. ملك گفت: صد
سال است كه اينجا افتاده بودى. نگاه به الاغش كرد، ديد استخوانش پوسيده شده. آن وقت ملك گفت نگاه به الاغت بكن ببين چه مى كند. عزير ديد
اعضا و ذرات بدن الاغ يك مرتبه به حركت درآمده و به هم متصل شده و مى چسبد. دست، پا، چشم و گوش و غيره به هم
متصل شد و يك مرتبه الاغ كاملى درست شده و از جا حركت كرد.
بعلاوه گفت: عزير، نگاه به انگورت كن كه اصلا خراب نشده و قدرت خداى را مشاهده كن و بدان كه خدا بر هر چيز توانا است.
عزير از بيت المقدس برگشت. ديد وضع شهر عوض شده. آنهائى را كه مى شناخت نمى ديد. به نشانى كه داشت به منزلش آمد، درب خانه اش را
كوبيد از داخل خانه گفتند: كيست؟
گفت: من عزيرم.
گفتند: شوخى مى كنى، عزير صد سال است كه خبرى از او نيست. آيا علامتى كه در او بود - عزير مستجاب الدعوه بود - من خاله تو هستم و كور شده
ام از خدا بخواه تا چشمم را به من باز دهد و برگرداند. عزير دعا كرد. چشم خاله اش بينا و روشن شد. جريان كارش را ذكر كرد و عبرتى براى
خودش و ديگران گرديد.
19: گروهى در قيامت حيوانهاى مختلفى هستند
از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت شده وقتى كه معاذ از معنى اين آيه: يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا(1) در روز قيامت كه
صور دميده مى شود دسته دسته مى آييد.
پرسيد يعنى چه؟ حضرت فرمود:
اى معاذ مطلب بزرگى را پرسش نمودى. پس اشك در چشم مبارك حضرت حلقه زد و فرمود:
امت من در روز قيامت ده گروه مى شوند كه البته خداوند اين ده گروه را از جمله مسلمين جدا مى كند و صورتشان را تغيير مى دهد:
عده اى به شكل ميمون.
بعضى به صورت خوك.
پاره اى دست و پا بريده.
برخى كور و گروهى گنگ و كرند.
و طايفه اى وارد محشر مى شوند در حاليكه زبانشان را مى جوند و چرك از دهان آنها بيرون مى آيد و
اهل محشر از گند و بوى آنها در زحمتند.
و عده اى برعكس و وارونه سرنگون وارد محشر مى شوند و به همان حال آنها را عذاب مى برند.
وعده اى به شاخه اى از آتش آويخته شده اند.
و دسته اى بوى بد آنها از مردار بيشتر است.
و دسته ديگر لباسهائى از قطران است بر آنها پوشانيده باشند كه به پوستهايشان چسبيده باشد.
پرسيد اينها چه كسانى هستند؟
فرمود: آن كسى كه صورت ميمون وارد محشر مى شود، نمام يعنى سخن چين و آن كسى است كه ميان دو نفر را به هم مى زند و سخن هريك را كه درباره
ديگرى گفته براى او خبر برد.
آنكه به شكل خوك مى آيد خورنده مال حرام است، كسى كه مثلا در كسبش كم فروشى كرده، غش در معامله كرده و
مال مردم را خورده.
و آنكه سرنگون است كسى است كه رباخوارى كرده.
و آنكس كه زبانش را مى جود و چرك از دهانش بيرون مى آيد، عالم بى عمل مى باشد. هر عالمى است كه كردارش غير از گفتارش باشد. موعظه خوب
مى كند اما در عمل به گل فرو رفته و ديگران از سخنانش بهره برده اند
اما خود بدبختش بى عمل بوده. اين است كه زبانشان را مى جوند و حسرت مى خورند.
آنكه دست و پا بريده وارد محشر مى شود، آزار رساننده به همسايه است.
فرمود: آن كسى كه كور وارد محشر مى شود، حاكم جور و ناحق است كه حكم به ناحق كرده.
و اما گنگ و كر آنها هستند كه خود پسندند، يعنى عجب دارند، خودپسند و خودخواه كر و گنگ وارد محشر مى شود.
و آن را كه به شاخه اى از آتش مى بندند، كسانى هستند كه در دنيا نزد سلاطين غمازى و سعايت مى كردند و اسباب زحمت مردم و آزار رساندن به
آنها را فراهم مى كردند.
و آنهائيكه از مردار گندتر و بدتر هستند كسانى هستند كه در شهوات و لذت هاى حرام برخوردار بوده اند و حق واجب الهى را كه در
مال آنها بود نمى دادند.
و آنهائيكه پيراهن هاى آتشين بر آنها پوشانده مى شد، پس تكبركنندگان و فخر و نازكنندگان هستند.
و در حديث ديگر از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت شد: كسانى كه دو ميخ از آتش در چشم آنهاست كسانى هستند كه چشم خود را از حرام پر مى
كردند.
20: مهمان خدايم
مى گويند: وقتى كه حجاج بن يوسف ثقفى در مسافرت به يمن براى حكومت با
جلال و تشريفات حكومتى مى رفتند، هرجا كه منزل مى كردند، خيمه حكومتى مى زده اند، آشپزها
مشغول پختن مى شدند.
در يكى از منزلها هوا خيلى گرم بود.خيمه اى زده بودند. براى اينكه هوا خنك شود، دو طرف خيمه را بالا زدند. وقت غذا خوردن شد، سفره پهن كردند،
انواع حلويات، شيرينى ها، خوراكى ها، پختنى ها در سفره چيدند. تا خواست بخورد ديد از دور چند گوسفند را چوپانى جوانى مى چراند و در اثر
گرما و سوزش آفتاب اين چوپان بيچاره سرش را زير شكم گوسفندى كرده تا از سايه آن بهره گيرد. غير از سرش بقيه بدنش را آفتاب مى
سوزاند.حجاج كذائى از داخل خيمه تا اين منظره را ديد متاثر شد و به غلامان گفت: برويد اين چوپان را بياوريد.
رفتند كه چوپان را بياورند. چوپان هرچه گفت من با امير كارى ندارم، امير كى هست؟ گوش ندادند و گفتند حكم و دستور است و بالاخره به زور
بيچاره چوپان را نزد حجاج بردند.
حجاج به او گفت: از دور ديدم كه تو گرما زده اى، ناراحتى، متاثر شدم. گفتم: بيا زير سايه خيمه استراحت كن.
گفت: نمى توانم بنشينم.
پرسيد: چرا؟
گفت: من اجيرم، مامور حفظ گوسفندانم. چطور بيايم زير سايه خيمه؟ من بايد بروم گوسفندانم را بچرانم.
گفت: نمى خورم.
پرسيد: چرا نمى خورى؟
گفت: جاى ديگر وعده دارم.
حجاج پرسيد: جاى ديگر؟مگر بهتر از اينجا هم جائى هست؟
چوپان گفت: بلى.
گفت: بهتر از طعام سلطنتى هم مگر هست؟
گفت: بله بهتر، بالاتر.
پرسيد: مهمان چه كسى هستى؟ به چه كسى وعده دادى؟
گفت: مهمان رب العالمين، من روزه هستم. روزه دار مهمان خدا است.
چوپان بيابانى است. اما خداوند معرفت و ايمان به او داده. در اين بيابان گرم و سوزان روزه مى گيرد و مى گويد: مهمان خدايم.افطارم نزد
خداست، بهتر و بالاتر. اينجا حجاج نتوانست نفس بكشد، با خدا ديگر نمى توانست در بيفتد.
جورى جواب داد كه حجاج را ساكت كرد و نتوانست حرف بزند.
حجاج گفت: خيلى خوب. روزها فراوان است، تو بخور فردا عوضش را بگير.
چوپان گفت: خيلى خوب به شرطى كه سندى به من بدهى كه من فردا زنده باشم، روزه بگيرم. از كجا معلوم من فردا زنده باشم؟
حجاج ديد باز نمى شود با اين دانشمند حقيقى، مؤمن بالله و راستى دانا چه بگويد. مجسمه
جهل در برابر مجسمه علم و ايمان است. حجاج جاهل مطلق، بالاخره ديد نمى تواند جوابش را بدهد، گفت: اين حرف ها را كنار بگذار چنين خوراك لذيذ
و طيبى ديگر كجا نصيب تو مى شود؟ تو چرا اين قدر پا به روزى خودت مى زنى؟ چرا اينقدر نادانى؟
چوپان گفت: حجاج آيا تو آن را طيب خوش طعم كرده اى؟
(اى حجاج بدبخت اگر خداوند يك دندان دردى به تو بدهد، همه اين حلواها و مرغ ها هيچ است. اگر عافيت باشد نان جو شيرين است و لذت دارد، اگر
عافيت نباشد مرغ و پلو، زهر است.)
21: بهشت مال شما است
وقتى حضرت زين العابدين (عليه السلام) بر عبدالملك وارد شد چشم ها در اثر گريه زياد به گودى فرو رفته. در اثر بيدارى، رخسار مباركش
زرد شده. پيشانى از سجده زياد ورم كرده. بدن مثل مشك خشكيده شده. از كثرت عبادت جورى شده كه عبدالملك گريه اش گرفت. از تخت خلافت
پائين آمد، آقا را در برگرفت و گفت:
پسر پيغمبر! آخر اين قدر عبادت، اين قدر زحمت؟ بهشت مال شما است، شفاعت
مال جد شما است. چرا خودتان را به زحمت مى اندازى؟
فرمود: به جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هم چنين گفتند، فرمود: آيا بنده سپاسگزار نباشم؟
بنده بايد شكر كند. بعد فرمود: اگر از اول خلقت تا قيامت من عمر كنم و هر روز روزه بگيرم و اين قدر سجده كنم كه استخوان گردنم خورد شود،
اين قدر گريه كنم كه مژگان چشمم ريخته شود، و خوراكم خاك و خاكستر باشد، همه اش شكر و ذكر خدا باشد. شكر يك دهم از يك دهم يك نعمت از
نعمت هاى بى پايان خدا را نكرده ام.
(همين نعمت چشمت، زبانت... را حساب كن تا برسى به نعمت نان گندم. اين نعمتهاى خدا كه بى شمار است.)
22: نگاه به بنده ضعيف ما بكنيد
روايت دارد نيمه شبى (اگر شب ماه رمضان باشد ديگر بهتر) مؤمن كه سر به سجده گزارد در سجده خوابش ببرد از عالم اعلى ندا بلند مى شود:
((اى ملائكه نگاه به بنده ضعيف ما بكنيد)) يعنى اى ملائكه! اگر تمام شما در
حال سجده ايد تضاد در وجود شما نيست، اما اين مؤمن ما چرت و خستگى دارد، مع الوصف چطور خواب بر چشمش حرام كرده، از بستر بلند شده، به
در خانه آمده است. ببينيد چگونه ما را مى خواند، شما بگوئيد با او چگونه معامله كنم؟
مى گويند: پروردگارا! مغفرتك بيامرزش.
ندا مى آيد: آمرزيديم، ديگر به او چه بدهيم.(خدا كريم است، دستگاه هم وسيع است)
عرض مى كنند: پروردگارا! جنتك بهشتش بده.
ندا مى رسد: بهشتش نيز داريم، ديگر چه بدهيم؟
حاصل روايت آن است كه ملائكه مى گويند: پروردگارا ديگر ما بالاترش را نمى فهميم. بالاتر از بهشت نمى دانيم. ندا مى رسد ما خودمان مى
دانيم، جمال آل محمد صلى الله عليهم اجمعين را نشانش مى دهيم فاصله بين او و
اهل بيت را برمى داريم، مظهر جمال خود را به او نشان مى دهيم.
23: چگونه خدا را شناختى
سقائى براى مرحوم حكيم بزرگ آب مى آورد (معلوم است كه قبلا لوله كشى نبود، سقا با مشك آب را به
منزل حكيم مى آورده) روزى حكيم از سقا باشى پرسيد: خدا را چطور شناختى؟ گفت: از اين مشكى كه روى دوشم هست.
حكيم پرسيد: چطور؟
سقا گفت: اين مشكى كه الان روى دوش دارم يك سوراخ بيشتر ندارد همان دهانى كه آب داخلش مى كنند و خالى مى كنند. يك دهان بيشتر ندارد و من سر
مشك را مى پيچانم. علاوه بر اين با بند مى بندم. مع الوصف از آن آب مى چكد. اما نگاه به خود مى كنم بالا و پائين چند سوراخ.شكمم پر از آب و
خوراك است اما نه از بالا مى چكد نه از پائين. بگو تبارك الله احسن الخالقين
24: هرسه براى خدا كار كردند
در اينكه منظور از رقيم چيست؟ مفسران اختلاف نظر دارند، بعضى گويند: اسم بيابانى است كه غار در آنجا بوده است و يا خود كوهى است كه در آن
غار بوده.
برخى گويند: نام روستائى است كه اصحاب كهف از آنجا خارج شدند، و يا نام سنگى است كه قصه اصحاب كهف را بر آن نوشته اند، پس آن را
به درب غار گذاشته اند و يا در موزه پادشاهان نهاده اند. بالاخره گروهى مى گويند: رقيم، كتابى است كه در آن اين داستان نوشته شده است و...
در كتاب نورالمبين از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است:
سه نفر براى گردش از خانه بيرون آمدند. روزى باران سختى آنها را به شكاف كوهى فرستاد و به شكاف كوه پناهنده شدند.ناگهان سنگى
بسيار بزرگ از بالاى كوه غلطيد و جلو آن شكاف را گرفت، به طوريكه اصلا روزنه اى پيدا نبود كه بيرون ديده شود، آنان در پشت سنگ در ميان
تاريكى وحشت زا محبوس و زندانى شدند و به يكديگر گفتند: كسى از حال ما اطلاع ندارد و به هيچ وجهى ما نمى توانيم از اين جاى پر خطر نجات
پيدا كنيم. ناچار بايد تسليم مرگ شويم.
يكى از آنها گفت: عوامل مادى عاجز از آن است كه ما را از اين زندان خطير خلاص كند، شايسته است هريك از ما اگر
عمل نيكى داريم در پيشگاه عظيم پروردگار شفيع قرار داده، شايد خداى قادر و مهربان ما را نجات دهد. چون او هم اطلاعى به
حال ما دارد و هم مهربان است و هم توانائى دارد.
اين پيشنهاد به تصويب هرسه نفر رسيد و بنا شد از اين راه وارد شوند.
اولى گفت: پروردگارا! تو مى دانى كه من فريفته زنى شده و در راه رسيدن به
وصال او پول زيادى خرج كردم تا اينكه روزى بر او دست يافتم و به روى سينه اش نشستم، در آن
حال به ياد تو افتادم، براى جلب رضايت تو از اين عمل ناشايسته دست كشيدم.
بارالها تو مى دانى كه من راست مى گويم. به خاطر اين عمل راه خلاصى ما را ترتيب ده ؛ ناگهان آن سنگ به اندازه اى عقب رفت كه روشنى آفتاب
ديده شد.
دومى: آفريدگارا! مى دانى كه من روزى چند كارگر به منزل خود آوردم و با آنان قرارداد نمودم كه هريك از آنها را نصف درهم مزد دهم. يكى از آنها
گفت: چون من دو برابر ديگران كار كرده ام به من يك درهم بده.من حاضر نبودم يك درهم به او بدهم. نصف درهم خود را نيز نگرفت و رفت. من با آن
نصف درهم زراعت كردم، سودش به ده هزار درهم رسيد، تمام آن را به او تحويل دادم و رضايتش را جلب كردم.
آى آفريننده مهربان، اگر تو از اين كار من اطلاع دارى ما را از اين محوطه پر خطر نجات بده.سنگ حركتى كرد به طوريكه ممكن بود دستى از كنار
او خارج شود.
سومى: خداوندا! مى دانى كه شبى براى پدر و مادرم غذائى پخته و براى آنان بردم ولى آنها در خواب بودند. فكر كردم اگر غذا را بگذارم و
بروم، ممكن است حيوانى آن را بخورد و اگر غذا را ببرم ممكن است پدر و مادرم از خواب بيدار شده احساس گرسنگى و
ميل غذا كنند لذا آن غذا را روى دست نگه داشتم تا آنكه از خواب بيدار شده، غذا را در جلو آنها گذاشتم.
اى قادر توانا اگر مى دانى كه اين كار نيك از من سر زده و مورد رضايت توست ما را از اينجا نجات بده. سنگ به حركت عظيم خود كنار رفت و آن
سه نفر از شكاف كوه بيرون آمدند.فاعتبروا يا اولى الابصار
25: غلام و خدا
مردى مى خواست غلامى را خريدارى كند.
غلام گفت: از تو مى خواهم اين سه شرط را مراعات كنى:
1 - هنگامى كه وقت نماز شد مرا از انجام نماز جلوگيرى نكنى.
2 - روزها در خدمت تو باشم نه شب ها.
3 - براى من يك خانه و اطاق جداگانه اى كه هيچ كس به آنجا نيايد تهيه كن.
خريدار گفت: اشكالى ندارد اين سه شرط را مراعات مى كنم.اكنون اين خانه ها را گردش كن، هركدام را
مايل هستى انتخاب كن. غلام خانه را ديدن كرد، در ميان خانه ها يك خانه خرابه اى را انتخاب نمود.
خريدار گفت: چرا خانه و اطاق خراب را برگزيدى؟!
غلام گفت: آيا نمى دانى كه خانه خراب، در صورت توجه به خدا آباد و باغستان است؟!
غلام شبها به آن اطاق خلوت رفته و با خداى خود راز و نياز نموده و گريه ها مى كرد.
شبى مولاى اين غلام، مجلس بزم و شراب و ساز و آواز تشكيل داده و گروهى مهمان او بودند.پس از پايان شب نشينى شيطانى و رفتن مهمانان، بلند
شد و در حياط خانه گردش مى كرد، ناگهان چشمش به اطاق غلام افتاد، ديد قنديلى نور از آسمان به اطاق غلام سرازير است و غلام سر به سجده
نهاده و با خداى خود مناجات مى كند و مى گويد: الهى! اوجبت خدمه مولاى نهارا و لولاه ما اشتغلت الا فى خدمتك ليلى و نهارى...فاعذرنى ربى
.
پروردگارا! بر من واجب نمودى در روز خدمت مولاى خود را بكنم و اگر در روز بر من خدمت مولايم واجب نبود، شب و روز تو را پرستش مى كردم، مرا
معذور بدار.
مولا فريفته غلام شد و تا طلوع فجر او را نگاه مى كرد و صدايش را مى شنيد. بعد از طلوع فجر ديد نور ممتد از آسمان به اطاق غلام ناپديد شد و
سقف اطاق به هم پيوست. با شتاب نزد زوجه و زن خود آمد و جريان را گفت و از شگفتى آن، هردو مبهوت و متعجب گشتند. وقتى كه شب بعد شد، نيمه
هاى شب مولا و همسرش از اطاق بيرون آمده و ديدند بالاى اطاق غلام قنديلى، چراغى، از نور به آسمان كشيده شده و غلام در سجده در
حال مناجات است، هنگامى كه طلوع فجر شد، غلام را خواستند. غلام نزد مولا و همسرش رفت.
مولا گفت: انت حر لوجه الله تعالى
تو را در راه خدا آزاد كرديم تا شب و روز خدمت و عبادت آن كسى ((خدا)) كه از او عذرخواهى مى نمودى باشى، و غلام را از قضيه و جريان
ديدنى و شنيدنى خود با خبر كردند.
هنگامى كه غلام فهميد كه آنها از حالش با خبر شدند، دستهايش را بلند كرد و چنين گفت: الهى كنت اسالك ان لا تكشف سرى و ان لا تظهر حالى،
فاذا كشفته فاقبضنى اليك.
خدايا! از درگاه تو مسئلت مى نمودم كه سر من آشكار نگردد و حالم ظاهر نشود اينك كه
حال و سر من هويدا نمودى مرگ مرا برسان.فخز ميتا
دعايش مستجاب شد. همانجا افتاد و روحش به سراى جاويدان پرواز كرد.
|