ياد مولا و سرور دل!
ابو ابراهيم كوفى مى گويد:
به خدمت امام جعفر صادق (عليه السلام) شرفياب شدم. نزد ايشان نشسته بودم كه فرزند برومندشان، امام موسى بن جعفر (عليه السلام)، وارد
شد، وى پسر بچه اى بيش نبود، ولى من به احترام او از جا برخاستم و سر مباركش را بوسيدم و نشستم.
امام جعفر صادق (عليه السلام) فرمود: اى ابا ابراهيم! اين طفل، پس از من امام توست. در مورد امامت او گروهى منحرف شده و عده اى ديگر به
سعادت مى رسند. خداوند قاتل او را لعنت نموده بر عذابش بيفزايد.
پروردگار از صلب او بهترين مخلوق خود را به دنيا خواهد آورد، و عده اى از روى حسادت، ميلاد او را دوست نخواهند داشت، ولى خداوند آنچه را كه
مى خواهد، علمى خواهد ساخت.
او آخرين امام، از امامان دوازده گانه است، و مهدى نام دارد، كه خداوند به بزرگوارى ممتاز نموده و آنها را در جايگاه قدس خويش جاى خواهد داد،
كسى كه منتظر امام دوازدهم باشد مانند كسى است كه در ركاب پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است و با شمشير برهنه دشمن حضرتش را
دفع مى نمايد.
در اين موقع مردى از پيروان بنى اميه وارد شد، امام جعفر صادق (عليه السلام) سخن خود را قطع كرد. پس از آن، پانزده مرتبه خدمت امام جعفر
صادق (عليه السلام) مشرف شدم تا آن روايت را به طور كامل از ايشان بشنوم، ولى موفق نشدم.
سال بعد روزى به خدمت حضرت (عليه السلام) رسيدم. او در حالى كه نشسته بود، (در ادامه آن سخن دلنشين) به من فرمود:
اى ابا ابراهيم! او كسى است كه پيروان خود را بعد از اين كه مدت زيادى گرفتار خفقان، ستم و بلا قرار گرفته باشند، نجات خواهد داد.
خوشا به حال كسى كه آن زمان را درك كند.
اى ابا ابراهيم! تا همين جا برايت كافى است!
من با خوشحالى تمام از نزد حضرت (عليه السلام) مرخص شدم، كه تا آن زمان بدان حد
خوشحال نشده بودم.(167)
مى گويى. من پير شده ام. چه طور ممكن است كه صاحب فرزندى شوم.
ابراهيم (عليه السلام) سخت به فكر فرو رفت.
حق تعالى دوباره به او وحى كرد و فرمود: اى ابراهيم! همسرت به زودى فرزندى به دنيا خواهد آورد؟ اولاد او به خاطر اين كه مادرشان وعده او را
انكار كرد، چهارصد سال گرفتار عذاب خواهند شد!
(فرزند ساره يعنى) بنى اسرائيل، سال ها، (به همين جهت) گرفتار عذاب (و ستم فرعونيان) بودند. تا اين كه روزى از طولانى شدن مدت عذاب
به تنگ آمده و چهل شبانه روز تمام به درگاه الهى گريه و زارى نمودند.
در اين هنگام، خداوند متعال موسى و هارون (عليه السلام) را مبعوث نمود تا آن را از دست فرعونيان نجات دهند، و صد هفتاد
سال زودتر از موعود مقرر گرفتارى آنها را بردارند.
آنگاه امام جعفر صادق (عليه السلام) فرمود: شما نيز اگر براى تعجيل در فرج قائم ما (عليه السلام) گريه و زارى كنيد، خداوند فرج ما را
نزديك خواهد نمود. و الا بايد تا آخرين روز موعود ظهور او در انتظار به سر بريد!(168)
مشكل علمى خود را از قائم ما بپرس!
سيد امير علام مى گويد:
شبى براى زيارت حرم مطهر حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) مشرف شده بودم، آخر شب بود در
حال گردش در حرم بودم ناگاه متوجه شخصى شدم كه به طرف ضريح امام (عليه السلام) مى رود. وقتى نزديك تر شدم، او را شناختم. او استاد
دانشمند و فاضل متقى، مولا احمد اردبيلى بود.
من در گوشه اى خود را پنهان نمودم و مراقب او شدم. (كه او در اين ساعت از شب و در تاريكى و خلوت به
دنبال چيست؟)
او به طرف در ضريح كه طبق معمول بسته بود رفت، وقتى نزديك در رسيد، در ضريح به روى او گشوده شد!
داخل شد. كمى كه وقت كردم، متوجه شدم كه گويا آهسته با كسى نجوا مى كند.
وقتى بيرون آمد، در بسته شد، و به سوى مسجد كوفه به راه افتاد.
من نيز در پى او به راه افتادم. مقابل مسجد كوفه رسيديم، او وارد شد و در محرابى كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) در همان جا به شهادت رسيده
بود، ايستاد، پس از مدت زيادى بازگشت و از مسجد خارج شد و به طرف نجف به راه افتاد.
من همچنان در تعقيب او بود تا اين كه به مسجد حنانه رسيديم. ناگهان سرفه اى گرفت: و نتوانستم خود را
كنترل كنم، او متوجه شد.
برگشت و مرا شناخت. گفت: تو مير علام هستى؟
گفتم: آرى.
گفت: اين جا چه مى كنى؟
گفتم: از زمانى كه شما وارد حرم اميرالمؤمنين (عليه السلام) شديد، همراه شما بودم. شما را به صاحب آن قبر قسم مى دهم جريان امشب را از ابتدا،
تا انتها براى من تعريف كنيد؟
گفت: به شرطى مى گويم كه تا من زنده ام، آن را براى كسى تعريف نكنى.
وقتى به او كاملا اطمينان دادم، گفت: مسايل مشكلى برايم مطرح شده بود كه پاسخ آن ها را نمى دانستم. به دلم افتاد كه آن ها را از حضرت على
(عليه السلام) بپرسم. همان طور كه ديدى وقتى مقابل در ضريح رسيدم، بدون استفاده از كليد، در ضريح به رويم گشوده شد.
داخل ضريح مقدس شدم و در آنجا به درگاه خداوند تضرع نمودم. تا اين كه صدايى از قبر به گوشم رسيد كه به مسجد كوفه برو و آن را از
قائم ما (عليه السلام) كه امام زمان تو است بپرس!
و همان طور كه ديدى، در محراب مسجد كوفه پاسخ آن ها را از ايشان دريافت كرده، بازگشتم.(169)
ابا صالح! بيا درمانده ام من!
علامه مجلسى (رحمه الله) مى فرمايد:
مرد شريف و صالحى را مى شناسم به نام امير اسحاق استرآبادى او چهل با با پاى پياده به حج مشرف شده است، و در ميان مردم مشهور است كه
طى الارض دارد. او يك سال به اصفهان آمد، من حضورا با او ملاقات كردم تا حقيقت موضوع را از او جويا شوم.
او گفت: يك سال با كاروانى به طرف مكه به راه افتادم. حدود هفت يا نه
منزل بيش تر به مكه نمانده بود كه براى انجام كارى تعلل كرده از قافله عقب افتادم. وقتى به خود آمدم، ديدم كاروان حركت كرده و هيچ اثرى از
آن ديده نمى شد. راه را گم كردم، حيران و سرگردان وامانده بودم، از طرفى تشنگى آن چنان بر من غالب شد كه از زندگى نااميد شده آماده مرگ
بودم.
(ناگهان به ياد منجى بشريت امام زمان (عليه السلام) افتادم و) فرياد زدم نيا صالح! يا اباصالح! راه را به من نشان بده! خدا تو را رحمت
كند!
در همين حال، از دور شبحى به نظر رسيد، به او خيره شدم و با كمال ناباورى ديدم كه آن مسير طولانى را در يك چشم به هم زدن پيمود و در كنارم
ايستاد، جوانى بود گندم گون و زيبا با لباسى پاكيزه كه به نظر مى آمد از اشراف باشد. بر شترى سوار بود و مشك آبى با خود سلام كردم
. او نيز پاسخ مرا به نيكى ادا نمود.
فرمود: تشنه اى؟
گفتم: آرى اگر امكان دارد، كمى آب از آن مشك مرحمت بفرماييد!
او مشك آب را به من داد و من آب نوشيدم.
آنگاه فرمود: مى خواهى به قافله برسى؟
گفتم: آرى.
او نيز مرا بر ترك شتر خويش سوار نمود و به طرف مكه به راه افتاد. من عادت داشتم كه هر روز دعاى ((حرزيمانى)) را قرائت كنم.
مشغول قرائت دعا شدم. در حين دعا ((حرز يمانى)) را قرائت كنم.
مشغول قرائت دعا شدم. در حين دعا گاهى به طرف من برمى گشت و مى فرمود: اين طور بخوان!
چيزى نگذشت كه به من فرمود: اين جا را مى شناسى؟
نگاه كردم، ديدم در حومه شهر مكه هستم، گفتم: آرى مى شناسم.
فرمود: پس پياده شو!
من پياده شدم برگشتم او را ببينم ناگاه از نظرم ناپديد شد، متوجه شدم كه او قائم
آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) است. از گذشته خود پشيمان شدم، و از اين كه او را نشناختم و از او جدا شده بودم، بسيار تاءسف و
ناراحت بودم.
پس از هفت روز، كاروان ما به مكه رسيد، وقتى مرا ديدند، تعجب نمودند. زيرا يقين كرده بودند كه من جان سالم به در نخواهم برد به همين خاطر
بين مردم مشهور شد كه من طى الارض دارم.(170)
گل سرخ
ميرزا محمد استرآبادى مى گويد:
من در حرم الهى يعنى مكه مكرمه زندگى مى كنم، شبى در مسجد الحرام مشغول طواف خانه خدا بودم.
ناگاه جوانى را ديدم كه وارد مسجد الحرام شد، او كه سيمايى زيبايى داشت به طرف كعبه آمد و همراه من
مشغول طواف شد. در اثناى طواف وقتى به من نزديك شد، يك دسته گل سرخ به من عنايت فرمود.
البته آن روزها فصل شكفتن گل نبود، من دسته گل را گرفته و بوييدم. گفتم: آقا جان اين ها را از كجا آورده اى؟
فرمود: از خرابات!
اين بفرمود و از نظر ناپديد شد، كه ديگر او را نديدم.(171)
نگران درد و مرگ نباش!
علامه مجلسى (رحمه الله) مى فرمايد:
يكى از اهالى كاشان به قصد تشرف به بيت الله الحرام همراه گروهى از حاجيان، شهر و ديار خود را ترك مى كند. وقتى كاروان وارد نجف اشرف
مى شود، به بيمارى شديدى مبتلا مى گردد، طور كه هر دو پاى او خشك شده و از حركت باز مى ماند.
همراهان او براى انجام مناسك حج چاره اى جز ترك او نداشتند، به همين جهت، او را به فرد صالحى كه يكى از مدرسه هاى اطراف حرم حجره داشت،
مى سپارند و خود رهسپار مى شوند.
صاحب حجره هر روز او را در حجره تنها مى گذاشت، و در را قفل مى كرد و خود به خارج شهر براى گردش و كسب روزى مى رفت.
روز آن مرد كاشانى به صاحب حجره مى گويد: من ديگر از تنها ماندن خسته شده ام. از اين جا هم مى ترسم. امروز مرا به جايى ببر و رها كن! و
هر جا كه خواستى برو!
مرد كاشانى مى گويد: او حرف مرا نپذيرفت و مرا به گورستان دار السلام برد، و در جايى كه منسوب به امام زمان (عليه السلام) و معروف به
مقام قائم (عليه السلام) بود، نشاند، آنگاه پيراهن خود را در حوض شست و آن را بر روى درختى كه آن جا قرار داشت، آويخت و خود به صحرا رفت.
او رفت و من تنها ماندم؛ در حالى كه با ناراحتى به سرانجام خود مى انديشيدم. در همين
حال جوان زيباى گندم گونى را ديدم كه وارد حياط شد. به من سلام كرد و يك راست و به محراب رفت و
مشغول نماز شد. آن گونه زيبا به راز و نياز پرداخت و چنان در خشوع و خضوع بود كه تا آن زمان من كسى را چنين در نماز نديده بودم. وقتى
نمازش تمام شد، نزد من آمد و احوالم را پرسيد.
گفتم: به مرضى مبتلا شده ام كه مرا سخت گرفتار نموده است. نه خدا شفايم مى دهد كه بهبودى يابم، و نه جانم را مى ستاند كه آسوده شوم.
فرمود: نگران نباش! به زودى خداوند هر دوى آن ها را به تو عطا خواهد نمود.
ناگاه به خودم آمدم. آرى من كه نمى توانستم حتى از جايم حركت كنم، اكنون هيچ گونه اثرى از آن بيمارى سخت در من ديده نمى شد.
يقين كردم كه او همان قائم آل محمد (عليه السلام) است.
به عجله به دنبال او خارج شدم و تمام اطراف را گشتم. اما كسى را نديدم. از اين كه دير متوجه شده بودم، بسيار پشيمان بودم. وقتى صاحب
حجره بازگشت و مرا صحيح و سالم ديد، با تعجب پرسيد: چه شده است؟
من تمام ماجرا را براى او تعريف كردم، او نيز مانند من، از اين كه به شرف ملاقات او
نائل نشده بود، حسرت مى خورد. اما با اين حال خوشحال و شاد با هم به حجره بازگشتيم.
شاهدان مى گفتند: او تا موقعى كه دوستانش از حج بازگشتند، سالم بود، وقتى آن ها آمدند و پس از مدتى مريض شد و مرد، و در همان حياط دفن شد.
بدين ترتيب به هر دوى آنچه كه از حضرت (عليه السلام) مى خواست، نائل شد.(172)
عنايت مولا و رسوايى دشمن!
علامه مجلسى (رحمه الله) مى گويد:
هنگامى كه بحرين در تصرف اروپاييان بود، مردى كه ناصبى و از دشمنان سرسخت
اهل بيت (عليهم السلام) به شمار مى رفت، به عنوان فرماندار دست نشانده بحرين به حكومت رسيدت تا به رتق و فتق امور و بازسازى خرابى
هاى ناشى از جنگ بپردازد.
وزير مشاور او نيز مردى بود كه در دشمنى با اهل بيت (عليهم السلام) از خود او سرسخت تر بود، و با هر موقعيتى كه به دست مى آورد، سعى در
قلع و قمع و شكنجه و آزار دوست داران اهل بيت (عليهم السلام) مى نمود.
روزى همين وزير ناصبى، نزد والى بحرين رفته انارى را به او نشان مى دهد كه روى آن به طور برجسته نوشته بود:
لا اله الله، محمد رسول الله، ابوبكر، عمر، عثمان و على خلفاء رسول الله
وقتى والى نوشته هاى روى انار را ديد، بدون اين كه حتى احتمال اين را بدهد كه آن انار ساخته دست بشر باشد، بسيار تعجب كرد و گفت: اين
نشانه روشن و دليلى قوى براى اثبات اين مطلب است كه مذهب شيعيان دروغ و
باطل است. نظرت درباره ارائه آن به مردم بحرين چيست؟
وزير گفت: عمر امير دراز باد، مردم بحرين بسيار متعصب هستند و هيچ دليلى را
قبول نمى كنند. با اين حال بهتر است آن را حاضر نموده و اين انار را به نمايش بگذاريم. اگر آن را به عنوان دليلى براى رد مذهب شيعه
قبول كردند و بازگشتند، چه بهتر خداوند نيز تو را پاداش نيكويى عطا خواهد نمود، و اگر نپذيرفته و در گمراهى خود باقى ماندند، آن را به
قبول يكى از اين سه راه مخير كن: يا حاضر شوند جزيه دهند كه در آن صورت (مانند يهودى و نصارا) خوار و
ذليل خواهند بود. يا اين كه دليلى براى رد اين برهان آشكار بياورند. يا در نهايت تن به مرگ داده، آن ها را از دم تيغ بگذرانيم و زنان و
فرزندان و اموالشان را به عنوان اسير و غنيمت تصاحب كنيم.
وال پيشنهاد وزير را تاءييد كرد، و علما و بزرگان و نجبا و سادات بحرين را احضار نمود و آن انار را به آن ها نشان داد و گفت: در صورتى كه
جوابى درست براى آن نداشته باشيد، يا كشته شده و زنان و اولادتان به اسارت خواهند رفت و اموالتان مصادره خواهد، شد و يا مانند كفار بايد در
كمال خفت و خوارى تن به پرداخت جزيه بدهيد.
وقتى آن ها انار را ديدند، رنگشان پريد و زانوانشان لرزيد. چون هيچ كدامشان قادر به ارائه پاسخى روشن نبودند.
رهبر شيعيان بحرين كه آن زمان در آن جا حضور داشت، گفت: اى امير! اگر به سه روز به ما مهلت دهى، ما سعى مى كنيم پاسخى كه تو را
راضى كند، پيدا كنيم و اگر نتوانستيم، هر طور كه در مورد ما مى خواهى حكم كن!
امير به ناچار پذيرفت، و آن ها مجلس او را ترك كردند، در حالى كه وحشت زده و سرگردان بودند. به سرعت مجلسى ترتيب دادند و با يكديگر
به مشورت پرداختند.
تا اين كه تصميم گرفتند گروهى را براى يافتن پاسخ از ميان خودشان انتخاب نمايند، ابتدا ده نفر از بهترين و پرهيزكارترين علماى شيعه، و
سپس از ميان آن ها سه نفر كه از بهترين آن ها بودند، انتخاب شدند. تا اين كه هر يك به نوبت در يكى از اين سه شبى كه مهلت داشتند، به
صحرا رفته به راز و نياز بپردازند و با استغاثه به محضر امام زمان (عليه السلام) و حجت خدا در روى زمين، از او بخواهند كه راه نجات از اين
ورطه هولناك را به شيعيان نشان بدهد و از آن ها دست گيرى نمايد.
دو شب گذشت، اما هيچ كدام از آن ها كه شب را در صحرا به دعا و گريه و استغاثه به درگاه حق تعالى و امام زمان (عليه السلام) گذرانده
بودند، چيزى نديدند. به همين خاطر نگرانى و التهاب شيعيان بيش تر شد.
نفر سوم كه محمد بن عيسى نام داشت، با سرو پاى برهنه روى به صحرا نهاد. شب بسيار تاريك و ظلمانى بود، اما او با دلى آگاه نو نورانى
شروع به دعا و تضرع و توسل به درگاه حق تعالى نمود، و نجات مومنين و برطرف شدن اين بلاى عظيم را درخواست كرد.
انتهاى شب و بود، صداى مردى را شنيد كه مى گفت: اى محمد بن عيسى! با اين
حال آشفته در دل اين شب تاريك و اين صحراى برهوت چه مى خواهى؟ و چرا به اين جا آمده اى؟
محمد بن عيسى گفت: اى مرد! كارى به من نداشته باش! من براى امر مهمى به اين جا آمده ام و آن را تنها به امام و مولاى خويش خواهيم فرياد من
برسد.
آن مرد مى گويد: اى محمد بن عيسى! من صاحب الامر هستم، حاجبت را بگو!
او در پاسخ مى گويد: اگر تو صاحب الامرى خود همه را مى دانى، و نيازى به شرح من ندارى.
حضرت مى فرمايد: آرى مى دانم. به خاطر وحشتى كه از آن انار و آنچه كه بر روى آن نوشته و تهديدى كه والى نموده است، آمده اى.
وقتى محمد بن عيسى اين سخن را مى شنود، به طرف او بر مى گردد و مى گويند: مولا جان! آرى. تو خود مى دانى كه چه بر سر ما آمده است. تو
امام و پناه مايى، و مى توانى ما را رهايى بخشى.
حضرت (عليه السلام) مى فرمايد: اى محمد بن عيسى! آن وزير - كه لعنت خدا بر او باد - در خانه اش درخت انارى دارد كه وقتى شكوفه مى زد،
قالبى از گل انار ساخت و آن را دو نيم كرد و آن كلمات را كه ديدى روى انار نقش بسته بود.
داخل هر دو قسمت قالب حك نمود.
آنگاه آن را به انارى كه هنوز كوچك بود، محكم بست. وقتى انار بزرگ و رسيده شد، همان طور كه ديدى، آن كلمات بر روى آن به طور برجسته
نقش بسته بود.
فردا وقتى به نزد والى رفتيد، به او بگو: جواب را يافته ام اما آن را در خانه وزير بيان خواهم نمود. وقتى به خانه وزير رفتيد، سمت راست
حياط اتاقى را مى بينى، به والى بگو: جواب در آن اتاق است.
آن گاه وزير دست پاچه و سعى خواهد نمود كه از ورود شما به اتاق جلوگيرى كند. اما تو اصرار كن و مواظب هم باش كه او را رها ننمايى تا
جلوتر از تو وارد اتاق شود.
وقتى وارد اتاق شدى، طاقچه اى را مى بينى كه كيسه سفيدى روى آن نهاده شده است. آنرا بردار و بازكن! خواهى ديد كه قالبى كه او به وسيله
آن، اين حيله را اجرا نموده است، در آن است. آن را مقابل والى بگذارد و آن انار را
داخل آن قرار بده! خواهى ديد كه كاملا منطبقند. بدين ترتيب موضوع روشن خواهد شد.
اى محمد بن عيسى! به والى بگو كه ما معجزه ديگرى نيز داريم و آن اين كه، اين انار طبيعى نيست.
داخل آن انباشته از دود و خاكستر است. اگر مى خواهى صحت اداعاى من ثابت شود، به وزير امر كن كه آن را بشكند! وقتى وزير انا را بشكند دود و
خاكستر آن به هوا برخاسته و بر چهره و ريشش خواهد نشست.
وقتى محمد بن عيسى اين سخن را از حضرت شنيد، بسيار مسرور گشت و در مقابل امام (عليه السلام) به خاك افتاده زمين ادب را بوسيد، و از محضر
حضرت مرخص شده و به سرعت به نزد ياران خود باز مى گردد، و مژده احسان مولا را به شيعيان بحرين ابلاغ مى نمايد.
صبح هنگام، همه به اتفاق نزد والى رفته و محمد بن عيسى مو به مو تمام آنچه را كه امام (عليه السلام) فرموده بود اجرا كرد، و همه شاهد اثبات
درستى دعواى او و عنايت و تفضل امام (عليه السلام) شدند.
در اين حال، والى رو به محمد بن عيسى نموده و گفت: چه كسى تو را مطلع كرد؟
گفت: امام زمان (عليه السلام).
والى پرسيد: امام زمان كيست؟
محمد بن عيسى گفت: داوزدهمين امام، حضرت مهدى (عليه السلام).
آنگاه يك يك امامان را تا امام زمان (عليه السلام) نام برد.
والى كه از ديدن اين نشانه آشكار منقلب شده بود به محمد بن عيسى گفت دستت را به من ده! من مى گويم:
اءشهد اءن لا اله الا الله، و اءن محمد عبدوه و رسوله، و اءن الخليفه بعده بلا
فصل اميرالمؤمنين على (عليه السلام).
آن گاه به امامت اهل بيت (عليهم السلام) تا امام زمان (عليه السلام) اقرار و اعتراف نمود و به مذهب شيعه اثنى عشرى مشرف و به راه راست هدايت
گشت.
سپس دستور داد تا وزير را به قتل برسانند، و رسما از مردم بحرين عذر خواهى نمود، و از آن هنگام با آن ها به نيكى رفتار مى كرد.
راوى گويد: اين قصه در بحرين مشهور است، و قبر محمد بن عيسى زيارتگاه شيفتگان
اهل بيت (عليهم السلام) مى باشد.(173)
جهان پيش از ظهور نور!
انس بن مالك - خادم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) - مى گويد:
حضرت على (عليه السلام) از جنگ نهروان باز مى گشت، در محلى به نام ((برثا)) دستور اتراق داد. در آن جا راهبى به نام حباب در غارى
منزل داشت. وقتى همهمه لشكر اسلام را مى شنود، از غارش كه مشرف بر ميدان اتراق بود، پايين آمده و به دقت لشكر را بررسى مى كند، و با
اظطراب و شتاب مى پرسد: اين چه لشكرى است؟ فرمانده آن كيست؟
يكى از لشكريان به او مى گويد: اين لشكر اسلام است و فرمانده آن اميرالمؤمنين على (عليه السلام) كه از جنگ نهروان باز مى گردد.
حباب با عجله از لابلاى مردم عبور كرده خود را به حضرت (عليه السلام) مى رساند و مى گويد:
- السلام عليك يا اميرالمؤمنين! كه به حق امير مومنانى.
- اى حباب! تو از كجا دانستى كه من به حقيقت امير مومنانم؟
- اين مطلب را علما و روحانيون ما به اطلاع داده بودند. اما شما از كجا دانستيد كه نام من حباب است؟
- اين مطلب را نيز حبيبم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به من فرموده بود.
- دستتان را به من بدهيد تا شما بيعت كنم. اشهد ان لا اله الا الله و محمد رسول الله و على بن ابى طالب وصيه...
- بگو ببينم خانه ات كجاست؟
- در غارى كه در همين نزديكى قرار دارد.
- بعد از اين در آن غار سكونت نكن! و در همين زمين مسجدى بنا كن و آن را به نام كسى كه مخارج ساخت آن را بانى مى شود، نام گذارى كن!
به زودى در كنار مسجدى كه تو مى سازى، شهرى بنا خواهد شد كه اكثر مردم آن ظالم و ستمگرند، و بلاى بزرگى در پيش خواهند داشت. به
طورى كه هر شب جمعه هفتاد هزار عمل حرام زنا در آن مرتكب خواهند شد، هنگامى كه در ظلم و طغيان خود فزونى گرفتند، اين مسجد را چند بار ويران
خواهند نمود، اما هر بار گروهى از مومنين آن را دوباره بنا خواهند كرد. تا اين كه در مرتبه سوم در
محل آن به جاى مسجد خانه اى ساخته خواهد شد. بدان! كه ويران كنندگان اين مسجد كافرند.
آن گاه سه سال مردم را از رفتن به حج منع مى كنند. مزارع آن ها طمعه حريق مى شود، و خداوند مردى را از سرزمين ((سفح)) بر آن ها مسلط مى
كند. او غارت گرى است كه به هر شهرى كه وارد مى شود، آن را با خاك يكسان كرده و ساكنين آن را از دم تيغ مى گذراند.
بعد از يورش او، مردم سه سال گرفتار قحطى مى شوند، و سختى فراوانى را
متحمل مى گردند. در اين حال او دوباره باز مى گردد و دست به ويران و غارت مى زند، از آن جا نيز به طرف بصره تاخته و تمام خانه ها را
ويران نموده و ساكنين آن را به قتل مى رساند. حمله او به بصره مصادف با زمانى خواهد بود كه خرابى هاى شره را تعمير نموده و مسجد جامعى در
آن بنا مى كنند.
پس از بصره به شهرى كه حجاج آن را ساخته و ((وسط)) ناميده مى شود. هجوم مى آورد، و همان بلايى را كه بر سر شهر بصره آورده بود،
بر شهر واسط فرو مى ريزد.
از آن جا به طرف بغداد رفته و آن شهر را بدون مقاومت تصرف مى كند. مردم بغداد نيز به كوفه كه تنها آن موقع در آرمش بوده پناه مى برند.
آن گاه او با لشكريان خود از بغداد به طرف قبر من (نجف اشرف) روانه مى شود تا آن را نبش كند. در آن موقع به سپاه سفيانى برخورد نموده
شكست خورده و كشته مى شود.
سفيانى نيز گروهى از سپاهيان خود را به كوفه مى فرستد. عده اى از اهالى كوفه از او پيروى مى نمايند، اما مردى از اهالى كوفه قيام نموده و
عده اى را در قلعه اى سازماندهى مى كند. هر كه به او ملحق شود، در امان خواهد بود.
در پى اين رويداد، سفيانى خود با سپاهيانش به كوفه سرازير مى شود، و همه را به
قتل مى رساند و احدى را باقى نمى گذارد. يكى از سربازان او متوجه مرواريد درشتى مى شود كه روى زمين افتاده ولى هيچ اعتنايى به آن نمى
كند. وقتى بچه كوچكى را مى بيند كه روى زمين افتاده به سرعت او را از دم تيغ مى گذراند!
پس از آن، متاءسفانه وقايع و فتنه هاى بزرگى مانند پاره هاى شب تاريك واقع خواهند شد.
اى حباب! آنچه را به تو گفتم حفظ كن!
آنگاه فرمود: اى حباب! از كدام رود آب مى نوشى؟
- از دجله.
- چرا چشمه اى يا چاهى حفر نمى كنى؟
- يا اميرالمؤمنين! هرگاه چاهى حفر كرديم، آبش شور و ناگوار بود.
- با اين حال دوباره همين جا چاهى حفر كن!
(حباب امتثال امر نموده و با گروهى) چاهى حفر نمودند تا اين كه به سنگ بزرگى برخورد نمودند و نتوانستند آن را بيرون بياورند.
در اين حال، خود حضرت (عليه السلام) وارد چاه شد و آن را از جا كند، چشمه اى كه شيرين تر از شهد و لذيذتر از شير بود، از زير آن جوشيد.
حضرت (عليه السلام) فرمود: اى حباب! بعد از اين چشمه آب بنوش!
بعدها مردى به نام ((برثا)) بانى مسجد شد كه حضرت (عليه السلام) به حباب توصيه ساخت آن را نموده بود. آن ها مسجد را بنا كردند و
نام را ((برثا)) نهادند.(174)
رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مى فرمايد:
يفرج الله بالمهدى عن الامه، يملا قلوب العباد عباده و يسعهم عدله، به يمحق الله الكذب و يذهب الزمان الكلب، و يخرج
ذل الرق من اءعناقكم
((خداوند به وسيله مهدى (عليه السلام) از امت رفع گرفتارى مى كند، دلهاى بندگان را با عبادت و اطاعت پر مى سازد و عدالتش همه را فرا مى
گيرد.
خداوند به وسيله او دروغ و دروغگويى را نابود مى نمايد، روح درندگى و ستيزه جويى را از بين مى برد و ذلت بردگى را گردن آنها بر مى
دارد)).
غيبت شيخ طوسى ص 144.
|