next page

fehrest page

back page

رحمت خدا بر على بن بابويه قمى
احمد بن ابراهيم بن مخلد مى گويد:
در بغداد به حضور مشايخ شيعه رسيدم. ابوالحسن على بن محمد سمرى بدون مقدمه گفت: خداوند على بن حسين بن بابويه قمى را رحمت كند.
مشايخى كه حضور داشتند تاريخ آن روز را يادداشت نمودند تا اين كه خبر رسيد كه او در همان روز كه شيخ سمرى گفته بود، وفات يافته است.
خود سمرى نيز بعد از آن در نيمه شعبان سال 329 وفات يافت.
رحمت خدا بر او باد.(106)
شيعه به كجا پناه ببرد؟
احمد بن ابراهيم مى گويد:
در سال 262 هجرى قمرى به خدمت حكيمه خاتون، دختر امام جواد (عليه السلام) و خواهر امام هادى (عليه السلام) و عمه امام حسن عسكرى (عليه السلام) شرفياب شدم و از پشت پرده اى با ايشان گفت و گوى مى كردم. از جمله، از مذهب وى پرسيدم.
او يك يك ائمه را نام برد. وقتى به نام مبارك حجه بن الحسن (عليه السلام) رسيد، گفتم: خداوند مرا فداى شما كند، او را ديده و ايمان آورده ايد و يا تنها خبر از وجودشان داريد؟
فرمود: از نامه اى كه امام حسن عسكرى (عليه السلام) به مادرش ‍ نوشته بود، خبردار شده ام. وقتى هم كه از مادرش سوال كردم بچه كجاست؟
گفت: پنهان است.
عرض كردم: اكنون شيعه بايد به كجا پناه ببرد؟
فرمود: به مادر بزرگ حضرت حجه بن الحسن (عليه السلام) يعنى مادر امام حسن عسكرى (عليه السلام).
عرض كردم: در اين كه امام حسن عسكرى (عليه السلام) به زنى وصيت نموده است، به چه كسى اقتدا كرده است؟
فرمود: به امام حسين (عليه السلام) چنان كه ايشان به خواهرش ‍ زينب (عليها السلام) وصيت نمود. به طورى كه علومى كه از حضرت سجاد (عليه السلام) ظاهر مى شد از ناحيه حضرت زينب (عليها السلام) بود، و اباعبدالله (عليه السلام) اين كار را براى حفظ جان فرزند و جانشين خود على بن حسين (عليه السلام) انجام داده بود.
آنگاه فرمود: تو از آنهايى هستى كه روايات ماءثور را خوب مى شناسى. آيا براى شما روايت نكرده اند كه نهمين فرزند حسين (عليه السلام) كسى است كه ميراثش را در زمان حياتش تقسيم مى كنند.(107)
ادعاى وكالت!
ابوحسن محمد بن يحى معاذى مى گويد:
بعد از شهادت امام حسن عسكرى (عليه السلام)، شخصى به نام محمد بن على بن بلال ادعاى وكالت حجه الحسن عسكرى (عليه السلام) را نمود وبا اين دعا اموالى را ضبط كرده و از تحويل آن به محمد بن عثمان خوددارى نمود.
يكى از ياران ما به او پيوست اما بعد از مدتى بازگشت. وقتى علت را از او جويا شديم، گفت:
روزى در مجلس ابوطاهر نشسته بودم. برادرش ابوطيب و ابن خزر و گروهى از يارانش نيز حضور داشتند. در آن حال، غلام ابوطاهر آمد و گفت: محمد بن عثمان آمده است.
آنها از شنيدن اين خبر نگران و ناراحت شدند، با اين حال ابوطاهر گفت: بگو بيايد.
وقتى محمد بن عثمان وارد شد، همه به پاخاستند و او را بر صدر مجلس نشاندند و ابوطاهر نيز در مقابلش نشست. صبر كرد تا همه ساكت شدند.
محمد بن عثمان گفت: اى ابوطاهر! تو را به خدا سوگند مى دهم، بگو ببينم؛ آيا امام زمان (عليه السلام) به تو امر نكرد كه اموالى كه نزد توست به من تحويل دهى؟
ابوطاهر گفت: به خدا قسم! آرى.
آنگاه محمد بن عثمان برخاست و رفت. چيزى نمانده بود كه اطرافيان سكته كنند.
برادرش ابوطيب گفت: كى صاحب الزمان (عليه السلام) را ديدى؟
ابوطاهر گفت: روزى محمد بن عثمان نزد من آمد و مرا به يكى از خانه هايش برد. من حضرت (عليه السلام) را ديدم كه در محلى مرتفع در خانه نشسته اند، و مرا امر نمودند كه اموال را به محمد بن عثمان بدهم.
ابوطيب گفت: از كجا فهميدى كه صاحب الزمان (عليه السلام) است؟
ابو طاهر گفت: مهابتى عظيم داشت و چنان ترسى مرا گرفت كه يقين كردم امام است. به همين خاطر بود كه من ديگر از محمد بن عثمان بريدم؟(108)
ادعاى حلاج و رسوايى او!
ابو نصر، هبه الله بن محمد كاتب، نوه دخترى محمد بن عثمان مى گويد:
روزى حلاج در نامه اى خطاب به ابوسهل نوبختى كه از روساى شيعه بود، نوشت: من وكيل صاحب الزمان (عليه السلام) هستم و مأمورم كه اين نامه را براى تو نوشته و آنچه كه از يارى و نصرت خواسته باشى برايت آشكار سازم، تا دلت قوت گيرد و در نيابت من ترديد نكنى!
ابوسهل پاسخ داد: من با توجه به دلايل و معجزاتى كه به دست تو آشكار شده است، كار كوچكى دارم كه براى كسى مثل تو، بسيار آسان است، و آن اين است كه من پير شده ام و موهايم سپيد گشته است و براى اين كه همسرانم از من به جهت پيرى دورى نكنند، مجبورم هر روز جمعه آنها را خطاب كنم. از تو مى خواهم كه كارى كنى كه ريش سفيدم سياه شود تا از زحمت اين همه رنگ خلاص ‍ شوم و بتوانم از نزديكى با آنها لذت ببرم. اگر اين كار را انجام دهى مطيع تو شده و به سويت خواهم آمد و سخنانت را تاءييد نموده،و مبلغ خواهم شد. البته با اين كار، سنبت به تو بصيرت مى يابم و از كمك به تو دريغ نخواهد داشت.
وقتى حلاج اى مطلب را شنيد، دانست كه اشتباه كرده و پاسخى نداد.
ابوسهل هم جريان را به طنز و شوخى نزد همه نقل مى كرد. به طورى كه كوچك و بزرگ از آن مطلع شدند. و همين باعث رسوايى او و نفرت مردم از او شد.(109)
پسر حلاج و حمايت وى از پدر
ابو عبدالله، حسين بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى يم گويد:
روزى پسر منصور حلاج به قم آمد و نامه اى به نزديكان ابوالحسن موسى بن بابويه قمى نوشت، و آنها و ابن بابويه را به مذهب پدر خويش دعوت نموده و گفت: من فرستاده امام و وكيل او هستم.
وقتى نامه او به دست پدرم رسيد آن را پاره كرد و به آورنده نامه گفت: چرا مشغول اين اعمال جاهلانه شده اى.
آن مرد شنيد و خود مقابل پدرم ايستاد و گفت: با اين كه من حاضر هستم، نام و نشانم را از ديگرى مى پرسى؟
پدرم گفت: اى مرد! من با اين كار، به تو حرمت نهاده و تو را بزرگ شمردم.
آن مرد پاسخ داد: تو نامه مرا پاره كردى و من آن صحنه را ديدم!
پدرم گفت: پس تو همانى.
آنگاه به غلام خود دستور داد: پاها و گردن دشمن خدا و رسولش ‍ (صلى الله عليه و آله و سلم) را بگير و از خانه بيرون كن، و در حالى كه او را بيرون مى كردند گفت: آيا ادعاى معجزه مى كنى؟ خدا تو را لعنت كند!
او را بيرون كردند و از آن به بعد كسى او را در قم نديد.(110)
شلمغانى؛ و عاقبت او!
ام كلثوم؛ دختر محمد بن عثمان مى گويد:
روزى به خانه شيخ ابو جعفر بن بسطام رفتم، او به استقبال من آمد و احترام زيادى بر من نمود تا جايى كه خم شد تا پاهاى مرا ببوسد! من از اين كار او ناراحت شدم و گفتم: اى خاتون! اين چه كارى است كه شما مى كنيد؟ من هم دستش را بوسيدم، بسيار گريست.
آنگاه گفت: چرا اين كار را نكنم كه تو خاتون! اين چه كارى است كه شما مى كنيد؟ من هم دستش را بوسيدم، بسيار گريست. آنگاه گفت: چرا اين كار را نكنم كه تو خانم من، فاطمه زهرا (عليه السلام) هستى! گفتم: اين چه حرفى است كه مى زنى؟
گفت: شيخ ابوجعفر محمد بن على شلمغانى، از ناحيه حضرت (عليه السلام) سرى براى ما بازگو نموده است!
گفتم: آن چيست؟
گفت: او از ما قول گرفته كه آن را فاش نكنيم، و من مى ترسم اگر آن را بازگو كنم، مجازات شوم. اما آن را به شما خواهم گفت. زيرا آن را هنگام نيت كردم كه آن را به هيچ كس غير از حسين بن روح نگويم. او به ما گفت: روح رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) به بدن پدر شما - يعنى ابوجعفر محمد بن عثمان - و روح اميرالمؤمنان على (عليه السلام) به بدن شيخ ابوالقاسم حسين بن روح، و روح اميرمومنان على به بدن شيخ ابوالقاسم حسين بن روح، و روح فاطمه زهرا (عليهاالسلام) به بدن شما انتقال يافته! با اين حال، چگونه در بزرگداشت شما نكوشم؟!
گفتم: اين چه حرفى است؟ اى خاتون! همه اينها دروغ است.
او گفت: اين رازى است! و ما سوگند خورديم كه آن را به احدى بازگو نكنيم. اى بانوى من! خدا نكند كه من به خاطر كشف اين راز عذاب شوم. اگر شما مرا وا نمى داشتيد آن را نه به شما و نه به كسى غير از شما آشكار نمى كردم.
وقتى نزد او بازگشتم خدمت حسين بن روح رفته و مطلب را به اطلاع ايشان رساندم. از آنجايى كه او به من اعتماد داشت، سخن مرا پذيرفت و گفت: دخترم! بعد از اين نزد اين زن مرو، و اگر نامه اى به تو داد نپذير، فرستادگانش را نيز طرد كن، و اجازه ملاقات هم به تو داد نپذير، فرستادگانش را نيز طرد كن، و اجازه ملاقات هم به او مده، اين ها همه كفر و الحاد است كه آن مرد ملعون در دلهاى اين مردم محكم كرده است براى من كه مقدمه اى باشد تا ادعا كند كه خداوند نيز در وجود او حلول كرده است؛ همچنان كه نصارا مى گويند: مسيح خداست و منصور حلاج نيز مى گويد: من خدا هستم!
از آن زمان به بعد نزد آن زن و بنى بسطام نرفتم. هيچ عذرى را هم نپذيرفته و اجازه ملاقات هم ندادم.
اين مطلب در ميان نوبختان شايع شد، حسين بن روح به همه نامه نوشت و لعن بر شلمغانى و برائت از او و هواداران او و كسانى كه سخن او را پذيرفته و يا كلمه اى در دوستى او بگويند، به همه ابلاغ نمود.(111)
روزهاى ظهور!
شخصى به نام ((اودى)) مى گويد:
قبل از سال 300 هجرى قمرى به مكه مشرف شده بودم. روزى در بيت الحرام مشغول طواف بودم. شوط هفتم را آغاز كرده بودم كه چشمم به عده اى از حاجيان افتاد كه سمت راست كعبه، گرد جوانى زيبا و خوش بوى و با مهابت حلقه زده بودند.
وقتى نزديك تر رفتم، توانستم سخنان او را بشنوم. چه زيبا سخن مى گفت! و چه زيبا نشسته بود! خواستم پيشتر بروم تا با او سخنى بگويم، اما سيل جمعيت مرا كنار مى زد. به يكى از اطرافيانش گفتم: ايشان كيست؟
گفت: فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه هر سال، براى گفت و گو با خواص شيعيان خود، ظاهر مى شوند.
من به هر زحمتى كه بود، خود را به ايشان رساندم. عرض كردم: آقا جان! مرا هدايت كنيد!
آن حضرت مشتى سنگ ريزه به من داد. وقتى برگشتم يكى از كسانى كه از آنجا نشسته بود، گفت: فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) چه چيزى به تو عنايت فرمود؟
گفتم: مشتى سنگ ريزه! اما وقتى دستم را گشودم، ديدم همه آنها به شمش طلا هستند! دوباره با عجله بازگشتم. وقتى مرا ديدند، فرمود: آيا حجت برايت تمام شد؟ حقيقت را ديدى؟ نابينائيت برطرف شد؟ و مرا شناختى؟
عرض كردم: قسم به خدا كه شما را نشناخته ام!
فرمود: من مهدى هستم. من قائم زمان مى باشم كه زمين را پس از آن كه ظلم و جور انباشته شد، پر از عدل و داد مى كنم. زمين هيچ گاه از حجت خالى نمى ماند، و مردم بيش از آنچه كه بنى اسرائيل در تيه ((بيابان)) ماندند - حدود چهل سال - دفترت غيبت باقى نخواهند ماند. روزهاى ظهورم آشكار شده است. اين (خبر) امانتى در گردن تو است. آن را به برادران اهل حق خود بازگو كن!(112)
در جستجوى يار!
على بن محمد بن احمد بن خلف مى گويد:
از شهر ((فسطاط)) به قصد حج با گروهى از ملازمانم خارج شدم. در منزل دوم كه ((عباسيه)) نام داشت، براى استراحت و نماز توقف كردم و در مسجدى كه آنجا براى مسافرين ساخته شده بود، با غلامى كه به زبان عربى آشنا نبود، مشغول نماز شديم و غلامان ديگر هر كدام پى كارى رفتند.
در گوشه اى از مسجد، پيرمردى را ديدم كه مرتب ذكر مى گفت: هنگام ظهر، اول وقت، نماز گزاردم. پس از نماز، دستور دادم تا غذا حاضر كنند. آن پيرمرد را دعوت به صرف غذا نمودم. او نيز پذيرفت. بعد از ناهار، از او نام خودش و پدرش و شهر و شغلش را جويا شدم.
گفت: من محمد بن عبيدالله و اهل قم هستم. سى سال است كه در جستجوى حق همه جا را زير پا نهاده ام، و حدود بيست سال است كه ساكن مكه و مدينه هستم و درباره اخبار و آثار ظهور امام زمان (عليه السلام) تحقيق مى كنم.
در سال 293 هجرى قمرى، روزى پس از طواف و اداى نماز در مقام ابراهيم به خواب رفتم، در آن حال صدايى شنيدم كه تا آن زمان ترنمى به زيبايى آن به گوشم نرسيده بود. برخاستم. جوانى را ديدم زيبا و گندم گون با قامتى كشيده مشغول راز و نياز با خالق كارساز است. منتظر ماندم تا اينكه نمازش به پايان رسيد و از مسجد خارج شد.
در پى او روان شدم. به طرف كوه صفا رفت و سعى بين صفا و مروه را آغاز نمود. در آن لحظه به دلم الهام شد كه اى غافل! او خود صاحب الزمان (عليه السلام) بوده است.
بعد از فراغت از سعى، به طرف دره اى سرازير شد. من نيز همچنان در پى او مى رفتم. وقتى كاملا به او نزديك شدم، مرد سياه پوست و قوى هيكلى سر راهم سبز شد، و فرياد مهيبى برآورد كه: خداوند تو را عافيت دهد، چه مى خواهى؟
من ترسيدم و درجا خشكم زد، و حضرت (عليه السلام) از نظرم ناپديد شد.
همانجا مدتى ماتم برد. وقتى به خودم آمدم ديدم تنها هستم. برگشتم و خود را ملامت مى كردم كه چرا از آن مرد سياه پوست ترسيدم.
از آن پس، با افسردگى خلوت گزيدم و بسيار تضرع مى نمودم. از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مى خواستم كه مرا در نزد خداوند شفاعت فرمايد تا سعيم ضايع نشود و چيزى كه باعث آرامش قلبى و بصيرت من مى شود، براى من آشكار سازد.
دو سال بعد، در مدينه به زيارت قبر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مشرف شدم، و در رواقى كه بين قبر و منبر قرار داشت، نشسته بودم، خوابم برد. بعد از چند دقيقه، احساس كردم كسى مرا تكان مى دهد. چشم گشودم، ديدم كه همان مرد سياه پوست است. گفت: حالت چه طور است؟ چه خبر؟
گفتم: الحمدالله، چرا با من چنين كردى؟
گفت: مرا نكوهش نكن! من مأمور بودم كه با تو آن گونه سخن بگويم. با اين حال، تو به خير كثير رسيدى. خوشا به حالت! خدا را به خاطر آنچه ديده اى شكر كن! راستى فلانى چه مى كند؟
او يكى از دوستان مرا كه اهل بصيرت بود، نام برد.
گفتم: در برقه قم است.
گفت: مى دانم. فلانى چه طور؟ او چه مى كند؟
اين بار نيز يكى از دوستان مرا كه اهل شب زنده دارى و بصيرت بود، نام برد.
گفتم: در اسكندريه است.
به همين ترتيب چند نفر ديگر از دوستانم را نيز نام برد و يك يك از احوال آنان جويا شد. سپس گفت: نقفوز چه مى كند؟
گفتم: من او را نمى شناسم.
گفت: چطور نمى شناسى؟ او اهل روم است. خدا او را هدايت مى كند تا از قسطنطنيه فاتح خارج مى شود.
دوباره از حال مردى پرسيد كه باز نيم شناختمش.
او گفت: او هم اهل ((هيت)) و از ياران صاحب الزمان (عليه السلام) است.
اكنون به نزد دوستانت برو و بگو كه اميدوارم خداوند به زودى اجازه نجات مستضعفين و انتقام و از ظالمين را به ما عنايت فرمايد.
من نيز گروهى از ياران را ملاقات كرده و پيام حضرت (عليه السلام) را به ايشان رساندم. اينك به تو ابلاغ مى كنم كه خود را به مشقت نيانداخته و درگوشه اى مشغول عبادت خدا باش كه ظهور حضرت (عليه السلام) نزديك است. ان شاء الله.
وقتى سخنان پيرمرد به پايان رسيد، به خازنم گفتم كه پنجاه سكه طلا بياورد و از پيرمرد خواستم كه آنها را قبول كند.
او گفت: اى برادر! خداوند چيزى را كه به آن نياز ندارم بر من حرام كرده است كه از تو بگيرم. همچنان كه جايز نموده است كه هرگاه حاجتى دارم از تو بگيرم.
به او گفتم: اين ماجرايى را كه به من تعريف كردى آيا به كسى ديگر اطرافيان خليفه نيز بازگو كرده اى؟
گفت: آرى، به برادرت احمد بن حسين همدانى گفتم، وى دست از زندگى پر ناز و نعمت خود در آذربايجان برداشته و به اميد ملاقات حضرت (عليه السلام) به حج مشرف شد. اميرالمؤمنين ركزويه بن مهرويه او را به قتل رساند.
همانجا از پيرمرد جدا شديم و به طرف مرز به راه افتاديم. وقتى به اميد مكه رسيديم، اعمال حج را به جاى آورديم. و از آنجا به مدينه رفتيم. در مدينه شخصى از سادات هاشمى زندگى مى كرد و مشهور بود كه اطلاعاتى در خصوص حضرت (عليه السلام) دارد. نام او طاهر و از اولاد حسين اصغر بود.
من براى كسب اطلاعات نزد او رفته و با او مأنوس شدم. كم كم به من اعتماد پيدا كرد و دانست كه در اعتقادم راسخ هستم. آنگاه به او گفتم: اى فرزند رسول خدا! تو را به به حق پدران پاكت قسمت مى دهم! آنچه درباره حضرت (عليه السلام) مى دانى، به من بياموز. زيرا افرادى كه مورد اطمينان شما نيز هستند، به من خبر داده اند كه قاسم بن عبدالله بن سليمان بن وهب به خاطر اعتقادات شيعى من، مى خواهد كه مرا دستگير نموده و به قتل برساند. گروهى نيز دائما او را به اين كار ترغيب مى كنند. اما تا كنون خداوند مرا محفوظ داشته است.
او گفت: اى برادر! آنچه را كه از من مى شنوى، پنهان كن! خير در اين كوه است، كسانى مى توانند آن عجايب را ببينند كه شب هنگام توشه اى برداشته و به جايى كه خود مى شناسند، مى روند. ما نيز بيش از اين اجازه تحقيق امر حضرت (عليه السلام) را نداريم.
آنگاه با او خداحافظى نموده و برگشتم.(113)
دوست دارى امام زمانت را ببينى؟
يوسف بن احمد جعفرى مى گويد:
سال 306 هجرى قمرى به قصد مراسم حج به مكه مشرف شدم، پس از اداى مناسك حج، در مكه مقيم شدم، تا سال 309 در مكه ماندم. پس از آن، به قصد مراجعت به شام از مكه خارج شدم.
يك روز پس از آن صبح، در راه غافل شدم و نماز قضا شد، پياده شدم تا قضاى آن را به جاى آورم. ناگاه متوجه شدم كه چهار نفر كمى آن طرف تر كنار محمل و شترى ايستاده اند. با تعجب به آنها خيره شدم.
يكى از آنها گفت: چرا با تعجب نگاه مى كنى؟ نمازت را ترك كرده و با مذهبت مخالفت نموده اى!
به او گفتم: تو از كجا مى دانى كه مذهب من چيست؟
گفت: دوست دارى كه امام زمانت (عليه السلام) را ببينى؟
گفتم: آرى.
او با دست خود يكى از آن چهار نفر را كه بسيار زيبا بود و چهره اى طلايى و گندم گون داشت و اثر سجده بر پيشاپيش پيدا بود به من نشان داد.
من گفتم: امام زمان (عليه السلام) براى خود علائمى دارد.
او گفت: چگونه مى خواهى به تو ثابت شود كه او امام زمان (عليه السلام) است؟ دوست دارى شتر با محملش يا محمل به تنهايى به آسمان برود؟
گفتم: هر كدام كه باشد، فرقى نمى كند.
آنگاه ديدم شتر با بارش به سوى آسمان بالا رفت!!(114)
نوجوانى با مهابت!
احمد بن عبدالله هاشمى مى گويد:
روزى كه امام حسن عسكرى (عليه السلام) وفات يافت، به منزل ايشان رفتم. جنازه را همراه عده اى كه جمعا چهل نفر مى شديم، بيرون آورده و منتظر اقامه ميت بودم.
ناگاه نوجوانى كه حدودا ده ساله بود به نظر مى آمد و ردايى بر دوش ‍ انداخته، با پاى برهنه، بيرون آمد.
او چنان مهابتى داشت كه ما بدون آن كه بشناسيمش، به احترام او به پا خاستيم. آنگاه در مقابل جنازه ايستاد و همه مردم منظم و به صف شدند و به او اقتدا نودند، و پس از آن كه نماز ميت را به جاى آورد، وارد خانه ديگرى شد.(115)
آقا را عصر روز عرفه ديدم!
ابو نعيم محمد بن انصارى مى گويد:
سال 292 هجرى قمرى براى انجام اعمال حج، به مكه مكرمه مشرف شدم. روز ششم ذى الحجه، همراه گروهى كه حدودا سى نفر بودند، بين ركن يمانى در پشت كعبه كه ((مستجار)) نام داشت، نشسته بودم. همه آنها را مى شناختم، يكى از آنها محمد بن قاسم علوى بود كه سخت به امامت حضرت حجت بن الحسن (عليه السلام) و غيبت ايشان اعتقاد و اخلاص داشت.
در اين بين، جوانى را ديدم كه از طواف خارج شد و به طرف ما آمد، در حالى كه دو حوله احرام به خود پيچيده و نعلين خود را به دست گرفته بود وقتى به نزديكى ما رسيد، چنان جذاب و با مهابت بود كه ناخود آگاه همه از جا برخاستيم. او سلام نمود و در ميان ما نشست. ما به دور او حلقه زديم.
آنگاه نگاهى به اطراف نمود و فرمود: آيا مى دانيد كه عبدالله (عليه السلام) در دعاى ((الحال)) چه مى فرمود؟
گفتيم: چه مى فرمود؟
گفت: مى فرمود:
اللهم انى اسئلك باسمك الذى به تقوم السماء و به تقوم الارض و به تفرق بين الحق والباطل و به تجمع بين المتفرق و به تفرق بين المجتمع، و به احيت عدد الرمال و زنه الجبال وكيل البحار. ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى من امرى فرجا و (مخرجا)
((پروردگارا، به حق نامت كه نگاهدارنده آسمان و زمين و جدا كننده حق و باطل و جمع آورنده متفرق، و پراكنده كننده مجتمع، و شمارنده تعداد ريگها و سنگينى كوهها و حجم درياهاست، از تو مى خواهم كه بر محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و آل او درود فرستى، و در امر من گشايش و رهايى قرار دهى)).
آنگاه از جا برخاست، ما نيز به احترامش برخاستيم. او از ما جدا شد و به طواف پيوست. آن روز را فراموش كرديم كه نام او يا چيز ديگرى را بپرسيم.
فردا همانجا و همان موقع دوباره او را ديدم كه از طواف خارج شد و به سوى ما آمد و ما مثل ديروز مبهوت او شديم.
او پس از همان تشريفات، دوباره فرمود: آيا مى دانيد كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) بعد از هر نماز واجب چه مى فرمود؟
عرض كرديم: چه مى فرمود:
فرمود: مى گفتند:
اليك رفعت الاصوات و دعيت الدعوات و لك عنت الوجوه و لك خضعت الرقاب و اليك التحاكم فى الاعمال يا خير من سئل! و يا خير من اعطى! يا صادق! يا بارى! اى من لايخلف المعياد! يا من امر باالدعا و وعد بالاجابه! يا من قال (ادعونى استجب لكم)(116)يا من قال: (و اءذا ساءلك عبادى عنى فاءنى قريب اجيب دعوه الداع اءذا دعانى فليستجيبو الى و يومنوا بى لعلهم يرشدون)(117) و يا من قال: (يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو العزيز الرحيم)(118) لبيك و سعديك،ها انا بين يديك، المشرف و انت القائل (لاتقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا)(119).
((پروردگارا! ناله ها به درگاه تو بلند است، و دعاها به بارگاه تو عرضه مى شود. چهره ها در مقابل تو خاكسارند، و گردنها در حضور تو افكنده، و تمامى كارها به حكم تو در اجرا است.
اى بهترين مسئول و نيكوترين عطابخش! اى راستگو! اى بلند مرتبه! اى كسى كه در وعده خلاف نمى كنى! و اى كسى كه امر به دعا نموده و خود وعده اجابت داده اى! اى كسى كه گفت: ((بخوانيد مرا تا اجابت كنم شما را)) اى كسى كه گفت: ((هنگامى كه بندگانم از من چيزى بخواهند، من به آنها نزديكم و دعاى كننده را آن هنگام كه دعا مى كند، اجابت مى كنم. پس بايد از من طلب اجابت كنند و به من ايمان بياورند باشد كه رشد داده شوند)).
و كسى كه گفت: ((اى بندگان من كه بر خود اسراف نموده ايد! از رحمت خدا نااميد نباشيد! همانا تمام گناهان را مى بخشايد كه او عزيز و مهربان است)).
اينك من دعوت تو را اجابت نموده و در مقابلت ايستاده ام. در حالى كه بر خود اسراف نموده ام و تو فرموده اى كه از رحمت خدا نااميد نباشيد! همانا خدا تمام گناهان را مى بخشايد)).
آنگاه در سجده شكر مى فرمود:
يا من لايزيده كثره العطا لا سعه و عطاء! يا من لاينفذ خزائينه! يا من له خزائن السماوات و الارض! يا من له خزائن مادق و جل! لا يمنعك اساءتى من احسانك! انت تفعل بى الذى انت اهله! فانت اهل الجود و الكرم و العفو و التجاور. يا رب! يا الله! لا تفعل بى الذى انا اهله! فاءنى اهل العقوبه و قد استحقتها. لا حجه لى ولاعذر لى عندك. ابوء لك بذنوبى كلها و اعترف بها كى تعفو و انت اعلم بها منى. ابوء لك بكل ذنب اذبنته و كل خطيئه احتملتها و كل سيئه عملتها رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت الاعز و الاكرم)).
((اى كسى كه ثروت عطايش موجود كرامت و عطايى ديگر است! اى كسى كه گنجينه هايش پايان ناپذير است! اى كسى كه تمام گنجينه هاى آسمان و زمين متعلق به اوست! اى كسى كه تمام گنجينه هاى ريز و درشت از آن اوست! گناه من باعث منع احسان تو نيست. تو به شايستگى خويش كه بخشش و كرم و گذشت و بخشايشى است، با من رفتار كن.
پروردگارا! خداوندا! آن گونه كه من شايسته و سزاوار هستم با من رفتار مكن كه همانا سزاوار عقوبت و مستحق آن هستم. زيرا هيچ دليل و بهانه اى ندارم. از تمام گناهانم (به سوى تو) باز مى گردم و به تمام آنها اعتراف مى كنم تا تو مرا ببخشايى و تو خود از من به گناهانم داناترى، و باز مى گردم (به سوى تو) از هر گناهى كه مرتكب شده ام و خطايى كه نموده ام و هر زشتى كه آشكار نمودم.
پروردگارا! مرا ببخشاى و بر من رحم كن و از آنچه مى دانى، درگذر كه همانا تو گرامى تر و بزرگوارترى)).
آنگاه چون دفعه قبل برخاست و ما كه مبهوت مانده بوديم. برخاسته و با ديدگان خويش او تا پيوستن به طواف بدرقه كرديم.
دوباره فردا، همانجا و همان موقع، بازگشت. ما كه ديگر دلباخته او شده بوديم، پس همان تشريفات، گوش جان به او داديم.
فرمود على بن الحسن (عليه السلام) همين جا با دست به سنگ زير ناودان كعبه اشاره نمود و در سجده فرمود:
عبيدك بفنائك، مسكينك بفنائك، فقيرك بفنائك، سائللك بفنائك، يساءلك ما لا يقدر عليه غيرك .
((بنده كوچك فانى در تو، مسكين فانى در تو، فقر فانى در تو، گداى فانى در تو، آنچه را مى خواهد كه غير از تو كسى نمى تواند آن را برآورده سازد)).
آنگاه رو به محمد بن قاسم علوى كرد و فرمود: اى محمد بن قاسم! تو به خيرى ان شاء الله!
ما كه تمام گفته هاى او را بر لوح دل محفوظ نموده بوديم، و الهام الهى ما را در اين امر يارى نموده بود، ديديم كه از مقابل ديديگان ما گذشت و مشغول طواف شد. اما هيچ كدام متوجه نشديم كه لااقل نام و نشان او را جويا شويم.
ناگاه يكى از حاضرين كه ابو على محمودى نام داشت، گفت: آيا او را شناختيد؟ به خدا قسم! او امام زمان (عليه السلام) شما بود.
ما گفتيم: تو از كجا مى دانى!؟
گفت: (من يك بار او را ديده ام. آنگاه داستان تشرف خود را چنين تعريف نمود:)
مدت هفت سال بود كه به درگاه خداوند تضرع و التماس مى نمودم كه بتوانم صاحب الزمان (عليه السلام) را به چشم خود ببينم. تا اين كه در ايام حج، عصر روز عرفه، همين آقا را ديدم كه مشغول دعا بود و همين دعايى را كه شنيديد، مى خواند.
او پرسيدم:
- شما كيستيد؟
- يك نفر از مردم.
- از كدام مردم؟
- از اعراب.
- از كدام گروه عرب؟
- از اشراف عرب.
- از كدام گروه اشراف؟
- از بنى هاشم.
- از كدام تيره بنى هاشم؟
- از برترين و نورانى ترين آنها.
- از كدام شخص؟
از آن كه سرها را مى شكافت و طعامها مى داد و نماز مى گزارد در حالى كه مردم در خواب بودند.
دانستم كه او علوى است. به همين خاطر محبت او در دلم جاى گرفت.
ناگاه از مقابل چشمانم ناپديد شد و نفهميدم به كدام سو رفت. از كسانى كه آن اطراف بودند، پرسيدم: آيا اين مرد علوى را مى شناختيد؟
گفتند: آرى، او هر سال با پاى پياده با ما به حج مى آيد.
پيش خود گفتم: سبحان الله! من هيچ اثرى از پياده روى در پاهاى او نديدم.
وقتى به مشعر بازگشتم، بسيار اندوهگين بودم كه چرا به اين زودى از او جدا شدم؟
آن شب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را در خواب ديدم. فرمود: اى احمد! آن را كه در جستجويش بودى، ديدى؟
عرض كردم: آقا جان! او كه بود؟
فرمود: كسى را كه شب قبل ديدى، صاحب زمان تو بود.
وقتى ابوعلى داستان تشرف خود را تمام كرد، ما با حسرت و ناراحتى او را سرزنش كرديم كه چرا به موقع به ما نگفتى؟
گفت: نمى دانم چه طور شد. تا زمانى كه شما شروع به سخن نكرديد، اصلا به يادم نيامد كه او كه بود؟(120)

next page

fehrest page

back page