next page

fehrest page

back page

در مورد آن زن سكوت كن!
على محمد بن اسحاق اشعرى مى گويد:
كنيزى داشتم كه مدت نسبتا زيادى از او دورى نموده بودم. روزى به من گفت: اگر طلاقم داده اى بگو؟
گفتم: تو را طلاق نداده ام. و همان روز را با او به سر بردم. پس از يك ماه نامه اى نوشت كه ادعا كرده بود كه بار دار شده است.
(من نسبت به او شك كردم) به همين خاطر نامه اى براى حضرت (عليه السلام) نوشت م و در اين مورد سوال نمودم. همچنين در مورد خانه اى كه دامادم آن را طبق وصيت به امام زمان (عليه السلام) داده بود، عرض كردم: اگر اجازه بفرماييد آن را خود تصرف كرده و وجه آن را به اقساط بپردازم.
حضرت (عليه السلام) در پاسخ مرقوم فرموده بودند: ((در مورد خانه همان طور كه خواسته بودى عمل كن، و در مورد آن زن و بارداريش سكوت كن!)).
بعد از مدتى آن كنيز براى من نامه اى نوشت كه در آن آمده بود:
آنچه در مورد بارداريم گفته بودم دروغ بود و من حامله نيستم!(87)
اين راز را حفظ كن!
ابوعلى نيلى مى گويد:
روزى ابوجعفر (محمد بن عثمان) وكيل حضرت (عليه السلام) نزد من آمد و مرا به ((عباسيه)) برد، او وارد خرابه اى شد و با احتياط نامه اى را بيرون آورد و براى من خواند.
حضرت (عليه السلام) در آن نامه همه وقايع را كه در خانه رخ داده بود، شرح داده بودند. در انتهاى نامه فرموده بودند: چگونه فلان زن - يعنى مادر عبدالله - راز گيسويش گرفته بيرون مى كشند و به بغداد مى برند و در مقابل خليفه مى نشانند؟!
غير از اين، اتفاقات ديگرى را نيز بيان فرموده بودند كه در آينده روى خواهد داد.
ابوجعفر گفت: اين راز را حفظ كن، آنگاه نامه را پاره كرد.
مدتى گذشت، بعد تمام آنچه حضرت فرموده بودند، به وقوع پيوست!(88)
مطلب بدون پاسخ!
ابوالحسن جعفر بن احمد مى گويد:
ابراهيم بن محمد بن فرج زخجى نامه اى به حضور حضرت (عليه السلام) نوشته و مطالبى از حضرت (عليه السلام) درخواست نموده بود؛ از جمله از ايشان خواسته بود تا نامى براى فرزند تازه مولدش ‍ عنايت بفرمايند.
امام زمان (عليه السلام) پاسخ تمام سئوالات را فرموده بودند و در مورد آن مولود مطلبى مرقوم ننموده بودند. پس از چندى آن طفل مرد!(89)
نامه اى از امام حسن عسكرى (عليه السلام)
سعيد بن عبدالله گويد: ابوعبدالله حسين بن اسماعيل كندى نقل كرد:
روزى ابو طاهر بلالى نامه اى از امام حسن عسكرى (عليه السلام) را كه در ضمن آن جانشين خويش را معرفى نموده بودند، به من داده و گفت: اى در خانه تو امانت باشد.
من به او عبدالله گفتم: آيا اجازه مى دهى كه من از روى نامه نسخه اى بردارم؟
ابو عبدالله موضوع را به ابوطاهر رساند. او گفت: او را به نزد من بياور تا نامه را بدون واسطه به او نقل نمايم.
چون نزد او حاضر شدم گفت: امام حسن عسكرى (عليه السلام) دو سال قبل از شهادت خود، در نامه اى جانشينى خود را به من معرفى فرمود.
سه روز قبل از شهادت نيز در نامه اى ديگر بدان تصريح نمودند.
خداوند لعنت كند كسانى را كه حق اولياى خدا را غصب نموده و مردم را به جان هم مى اندازند!(90)
نگران نباش!
محمد بن على اسور مى گويد:
اموال زيادى متعلق به امام زمان (عليه السلام) كه بيشتر پارچه بودند، نزد من بود. قصد داشتم آنها را به وكيل حضرت (عليه السلام) - يعنى عثمان بن سعيد، نائب اول امام (عليه السلام) - تحويل دهم. هنگامى كه مى خواستم به سوى وكيل امام (عليه السلام) حركت كنم، پيرزنى نزد من آمد و خلعتى را به من داد و گفت: اين را نيز به عثمان بن سعيد بده!
وقتى نزد ابن سعيد رفتم! بدون اين كه اجناس فهرستى داشته باشد و او بخواهد ملاحظه كند، گفت: آنها را به محمد بن عباس قمى تحويل بده!
من همه اموال و اجناس را تحويل دادم، اما امانتى پيرزن را فراموش ‍ نمودم.
عثمان بن سعيد گفت: خلعتى كه پيرزن را هم بده!
من تازه آنچه را كه آن پيرزن داده بود به ياد آوردم، اما هر قدر گشتم نيافتم. بسيار مظطرب شدم.
عثمان بن سعيد گفت: نگران نباش! پيدايش مى كنى. بعد از مدتى آن را هم يافتم!(91)
آشنا به زبان!
محمد بن على بن متيل مى گويد:
زينب، همسر محمد بن عبديل آبى - كه اهل آبه (92) بود - سيصد دينار سهم امام (عليه السلام) داشت. او نزد پسر عموى من جعفر بن محمد بن متيل آمد و گفت: مى خواهم اين مال را با دست خودم به ابوالقاسم حسين بن روح - نائب سوم امام (عليه السلام) - تحويل دهم.
من به زبان او آشنا بودم به همين جهت، عمويم مرا به عنوان راهنما و مترجم به همراه او نزد حسين بن روح فرستاد. وقتى به محضر حسين بن روح رسيديم، رو به آن زن نموده و با لهجه غليظ آبى گفت: ((زينب! چونا؟ چويدا چون ايقنه؟)).
يعنى زينب خانم چطورى؟ قبلا چطور بودى؟ بچه هات چطورند؟
وقتى ديدم حسين بن روح به زبان او آشنايى دارد، و احتياجى به ترجمه نيست اموال را تحويل داده و مراجعت نمودم.(93)
چرا من؟
محمد بن على بن متيل مى گويد:
روزى محمد بن عثمان، دومين نائب امام (عليه السلام) مرا به نزد خود فرا خواند، وى چند تكه پارچه اى كه نوشته شده بود، به همراه كيسه اى كه چند درهم در آن بود به من داد و گفت: همين حالا شخصا به طرف ((واسط)) حركت كن. وقتى به رودخانه كنار شهر رسيدى مسير رودخانه را برطرف بالا طى كرده و اينها را به اولين كسى كه رسيدى تحويل بده!
من آنها را تحويل گرفتم، وقتى به آن چند تكه پارچه ظاهرا كم ارزش ‍ و آن چند درهم نگاه كردم كمى ناراحت شدم كه چرا بايد كسى مثل من براى تحويل اين محموله كم ارزش اين مسافت طولانى را برود؟ در حالى كه من موقعيت و وظايف مهم تر و باارزش ترى داشتم!
به هر حال، اين مأموريت را پذيرفتم و به طرف شهر ((واسط)) به راه افتادم، وقتى به محل قرار رسيدم، ديدم حسن بن محمد بن قطاه صيدلانى، وكيل موقوفات ((واسط)) آنجا ايستاده است. همين كه مرا ديد گفت: مرا كه.شناسى تو كيستى؟
گفتم. من جعفر بن محمد بن متيل هستم.
او قبلا نام مرا شنيده بود و مرا به خوبى شناخت. آنگاه يكديگر را در آغوش كشيديم. به او گفتم: محمد بن عثمان سلام رساند و اين چند تكه پارچه و اين چند درهم را به من داد تا به شما تحويل دهم.
او گفت: خدا را شكر، خوب شد كه آمدى ((عبدالله عامرى)) وفات يافته است من مى خواستم براى كفن او مقدارى پارچه تهيه كنم.
وقتى بسته را گشود متوجه شديم كه نوعى برد يمانى كه ((حبره)) نام دارد و (به اندازه) كفنى است، و مقدارى كافور در آن نهاده شده و وجه داخل كيسه نيز به اندازه مزد بار بران و گوركنان است.
به اتفاق جنازه عبدالله را تشييع نموده و به خاك سپرديم و من مراجعت نمودم!(94)
سلام و عنايت مولا!
ابوالحسن على بن احمد بن على عقيقى مى گويد:
در مصر ملكى داشتم مى خواستم اسناد قانونى اش را تهيه و تنظيم نمايم، به همين خاطر سال 298 هجرى قمرى به بغداد نزد وزير وقت، على نى عيسى بن جراح رفته و دادخواست خود را به او ارائه دادم.
او گفت: بستگان تو در انى شهر بسيارند، اگر بخواهيم تمام آنچه را كه همه آنها از ما مى خواهند، بدهيم كار به درازا مى كشد و از عهده آن بر نمى آييم.
گفتم: من هم كار را به كاردان مى سپارم.
گفت: او كه باشد؟
گفتم: خداوند عزوجل.
آنگاه به عصبانيت در حالى كه با خود مى گفتم: خداوند تسلى بخش ‍ نابود شدگان واكننده حاجات مصيبت زدگان است، بيرون آمدم.
مدتى گذشت شخصى صد درهم همراه با يك دستمال و مقدارى حنوط و چند كفن براى من آورد و گفت: مولايت به تو سلام مى رساند و مى فرمايد: هرگاه دچار مشكل يا اندوهى شدى اين دستمال را به صورت خود بمال، اين دستمال شخصى آن حضرت مى باشد. وقتى به مصر بازگشتى ده روز بعد از فوت محمد بن اسماعيل، وفات خواهد يافت، اين هم كفن و حنوط و خرج تدفين و نلقين تو است، حاجتى هم كه داشتى امشب برآورده مى شود.))
آنها را گرفتم و نزد خود نگاهداشتم، فرستاده حضرت (عليه السلام) را بدرقه و راهى نمودم و در را بستم، همانجا كنار در ايستاده بودم كه در زده شد، به غلامان خود، خير گفتم: ببين چه كسى در مى زند؟
خير گفت: غلام حميد بن محمد كاتب، پسر عموى وزير است.
وارد خانه شد و گفت: مولايم حميد گفت كه فورا به نزد او بروى، زيرا وزير تو را خواسته است.
بلافاصله سوار مركب شدم از خيابانها و كوچه ها گذشتم تا به خيابان قپانداران رسيدم. حميد كاتب آنجا نشسته بود. به اتفاق سوار مركب شديم و به نزد وزير رفتيم.
وزير گفت: اى شيخ! خداوند حاجتت را روا ساخت.
او از من عذرخواهى نموده و قباله هاى مربوط به املاكم را كه تمام كارهايش را انجام داده بود، به من داد. من هم آنها را گرفتم و خارج شدم.
هنگام مراجعت به مصر در شهر ((تصيبين)) ابو محمد حسن بن محمد را ديدم. قصه خود را براى او تعريف كردم. او برخاست و سرو چشم مرا بوسيد و گفت: آقا جان! مى خواهم كفنها و حنوط و آن صد درهم را ببينم.
من همه را به او نشان دادم، يك قطعه برد راه راه يمانى بود و سه تكه پارچه بافت ((مرو)) و يك عمامه، حنوط را هم كه داخل ظرفى بود، همه را ديد و پولها را هم شمرد دقيقا صد درهم بود. آنگاه گفت: آقاجان! يكى از اين پولها را به من بده! مى خواهم با آن يك انگشتر بسارم.
گفتم: نمى توانم، از مال خودم هر چقدر بخواهى مى دهم.
گفت: من از اين ها مى خواهم.
خيلى اصرار نمود و سر و چشم مرا بوسيد. من يك درهم از آن به او دادم. او هم آن را محكم در دستمال خود بست و در آستينش ‍ گذاشت و رفت.
چند روز بعد دوباره بازگشت و گفت: آقا جان! آن يك درهمى كه داده اى در كيسه ام نيست. وقتى از نزد شما به اقامتگاهم در كاروانسرا برگشتم، زنبيلى را كه داشتم گشودم و آن دستمال را كه سكه اى را در آن محكم بسته بودم و در آن نهادم. كتابها و دفاتر را هم روى آن گذاشتم.
چند روز بعد وقتى دستمالم را برداشتم، ديدم به همان نحو محكم بسته است. اما چيزى در آن نبود. به همين خاطر بد دل شدم.
من زنبيلم را خواستم وقتى آن را باز كردم دقيقا صد درهم در آن موجود بود!(95)(96)
مى خواهى هدايت شوى!
ابو عباس كوفى مى گويد:
مردى مبلغى را براى تحويل به ناحيه مقدسه برد، او بدين وسيله مى خواست علامت و معجزه اى كه نشانگر امامت حضرت (عليه السلام) است مشاهده كند.
حضرت (عليه السلام) در نامه اى براى او مرقوم فرمود:
((اگر در جستجوى حقيقت هستى، هدايت خواهى شد، و اگر طالب چيزى هستى، به دست خواهى آورد. مولايت به تو مى گويد: آنچه با خود آورده اى بياور!))
آن مرد شش سكه طلا از روى آن مال برداشت و بقيه را براى حضرت (عليه السلام) فرستاد.
حضرت (عليه السلام) مرقوم فرمود: ((فلانى! آن شش سكه طلايى را كه وزن نكرده برداشتى و وزنش پنج دانگ و يك نخود و نيم است بازگردان!))
آن مرد وقتى آن شش سكه را وزن كرد، ديد همان است كه امام (عليه السلام) فرموده اند!(97)
نيازى به مال او ندارم!
اسحاق بن حامد كاتب مى گويد:
بزازى در قم زندگى مى كرد، او مرد مومنى بود ولى شريكى داشت كه مرحبئى مذهب بود - كه تمام اعمال حرام را حلال مى دانست - روزى يك قواره پارچه نفيس عايدشان شد، بزاز مومن به شريك خود مى گويد: اين پارچه شايسته مولايم مى باشد و مى خواهم آن را برايش بفرستم.
شريكش مى گويد: من مولاى تو را نمى شناسم، اما اگر مى خواهى آن را بردارى، بردار!
بزاز مومن آن قوراه پارچه را براى حضرت (عليه السلام) مى فرستد.
حضرت نيمى از آن را بريده و بقيه را باز مى گردانند و مى فرمايند:
((من نيازى به مال مرجئى ندارم)).(98)
طلاى مفقود
محمد بن حسن صيرفى مى گويد:
من اهل بلخ هستم، وجوهى را به عنوان سهم امام (عليه السلام) جمع آورى نمودم كه نيمى از آنها طلا و ديگر نقره بود. طلاها را به شكل شمش در آورده و نقره ها را قطعه قطعه كردم، عازم سفر حج شدم و تصميم داشتم همان طور كه مردم خواسته بودند، در بين راه آنها را به حسين بن روح، نايب امام (عليه السلام) تحويل دهم.
وقتى به سرخس رسيدم، در جايى خيمه زدم كه زمينش تماما از ريگ پوشيده شده بود. مشغول شمارش و بررسى طلاها و نقره ها بودم كه يكى از شمش ها بدون اين كه متوجه باشم، افتاده و در ريگها فرو رفت.
وقتى به همدان رسيدم، براى اطمينان از سلامت اموال، دوباره آنها را بررسى و شمارش نمودم. متوجه شدم كه يكى از شمشها گم شده است. وقتى كل شمشها را وزن كردم، معلوم شد كه شمش مفقود شده - درست به خاطر ندارم - صد و سه يا نود و سه مثقال وزن داشت، به جهت اداى امانت، به همان اندازه شمش طلا از مال خود اضافه كرده و وجوهات را كامل نمودم.
وارد بغداد شدم و خدمت حسين بن روح رفتم و شمش ها و نقره ها را تحويل دادم.
ايشان دست خود را بين شمشها چرخاند و همان شمش جايگزين مرا بيرون آورده و گفت: اين شمش مال ما نيست، آن را در سرخس ‍ وقتى خيمه ات را در ريگزارى برپا كردى، گم كرده اى. به همانجا بازگرد آن را همانجا زير ريگها خواهى يافت. آن را بردار و به نزد ما بازگرد. ولى هنگامى به بغداد خواهى رسيد كه مرا نخواهى يافت چون به لقاى حق پيوسته ام.))
من به سرخس بازگشتم و همانجا آن شمش طلا را يافتم. آن را به بلخ بردم. سال بعد كه به مكه مشرف شدم، آن ره با خود داشتم. وقتى وارد بغداد شدم، حسين بن روح وفات نموده بود. به ملاقات ابوالحسن سمرى، نائب چهارم حضرت (عليه السلام) رفته و شمش ‍ را تحويل دادم.(99)
طلايى كه گمشده بود؛ به ما رسيد!
حسين بن على بن محمد قمى، معروف به ابوعلى بغدادى، مى گويد:
شخصى به نام ((جاوشير)) ده شمش طلا در شهر بخارا به من تحويل داده و گفت: آنها را به بغداد ببر و به حسين بن روح تحويل بده.
من به سوى بغداد حركت كردم وقتى به نزديكى خراسان و رودخانه ((آمودريا)) رسيدم، يكى از شمش ها را گم كردم، در بغداد متوجه شدم كه يكى از شمشها گمشده است. فورا شمش طلاى ديگرى خريدارى نموده و آنها را تكميل نمودم.
وقتى شيخ ابوالقاسم حسين بن روح آنها را ديد، همه را به دست گرفت و همان را كه خريده بودم، برداشت و گفت:
مال خود را بگير! اين شمش را خود خريده اى. آن را كه گم كرده بودى، به ما رسيد!
وقتى چشمم به شمشى كه نشان داد افتاد، سناختمش. همان بود كه در كنار آمودريا گم كرده بودم!(100)
كيسه اى كه در دجله انداختند!
ابو على بغدادى مى گويد:
سالى كه ده قطعه نزد حسين بن روح برده بودم گروهى از اهالى قم مرا به زنى كه به دنبال وكيل حضرت (عليه السلام) مى گشت، معرفى نمودند. روزى آن زن به حضور حسين بن روح رسيد، من هم آنجا بودم. او به شيخ گفت: اى شيخ! بگو ببينم: چه چيزى همراه من است؟
ايشان پاسخ دادند: آنچه را كه به همراه خود آورده اى! به دجله بينداز! آنگاه بيا تا به تو بگويم كه بوده است.
آن زن همانطور كه حسين بن روح گفت: آن را با خود برد و به دجله انداخت و بازگشت.
حسين بن روح به كنيز خود گفت: آن كيسه را بياور!
وقتى كنيز آن را به حضور حسين بن روح آورد، شيخ رو به آن زن نموده و گفت: اين همان كيسه اى است كه به همراه داشتى و آن را به دجله انداختى، مى خواهى بگويم كه در آن چيست؟ يا خود مى گويى؟
زن گفت: شما بفرماييد!
شيخ گفت: دو دستبند طلا، دو حلقه بزرگ، يك حلقه كوچك جواهرنشان و دو انگشتر كه يكى فيروزه و ديگرى عقيق است.
آنگاه كيسه را باز كرد و به من نشان داد. وقتى چشم آن زن به آنها افتاد، گفت: اين همان كيسه اى كه من با خود داشتم و به دجله انداختم. من و آن زن با مشاهده اين دليل روشن هوش از سرمان پريد.(101)
سرمه متبرك!
محمد بن عيسى بن احمد زرجى مى گويد:
در مسجد زبيده شهر سامرا با جوانى ملاقات كردم، او مى گفت: من از فرزندان موسى بن عيسى (عباسى) هستم، فرداى آن روز مرا به خانه خود برد و كنيز خود را كه غزال نام داشت و زنى مسن بود، صدا زد و به او گفت: جريان آن ميل سرمه و آن طفل را بگو.
غزال گفت: كودكى داشتيم كه مريض شد. خانمم به من گفت: به خانه حسن بن على عسكرى (عليه السلام) برو و به عمه او، حكيمه خاتون بگو: چيزى به عنوان تبرك عنايت بفرمايد، تا خداوند به وسيله آن كودك ما را شفا دهد.
همان گونه كه خانمم گفته بود، نزد حكيمه خاتون رفتم و پيغام او را رساندم.
حكيمه خاتون به يكى از اهل خانه فرمود: آن ميل سرمه اى را كه به چشم نور رسيده، فرزند امام حسن عسكرى (عليه السلام)، حضرت صاحب (عليه السلام) كشيديم، بياوريد.
وقتى آن را براى حكميه خاتون آوردند به من عنايت فرمودند. من نيز آن را برى خانمم آوردم، او با آن چشم طفل خويش را سرمه كشيد و كودك شفا يافت. ما مدتها از آن براى شفا استفاده مى كرديم تا اين كه روزى يك مرتبه ناپديد شد.(102)
لوح قبر!
ابوالحسن على بن احمد دلال قمى مى گويد:
روزى به خدمت ابوجعفر محمد بن عثمان، نائب دوم امام زمان (عليه السلام) رفتم. ديدم لوحى را در مقابل خود نهاده و در آن نقاشى مى كند، در اطراف نقاشى آيه اى از قرآن و نامهاى ائمه (عليهم السلام) را مى نگارد.
عرض كردم: آقا جان! اين لوح چيست؟
فرمود: آن را براى قبر خود آماده كرده ام كه به آن تكيه دهم. هر گاه آن را مى بينم به ترنم مى آيم و هر روز وارد قبر خود مى شوم و يك جزء قرآن در آن مى خوانم و بيرون مى آيم.
من نسبت به سخنان او شك كردم. وقتى آثار ترديد را در چهره من ديد، دست مرا گرفت تا قبر خود را به من نشان دهد.آنگاه گفت: فلان روز از فلان ماه و فلان سال به لقاى حق خواهيم پيوست، و در اين قبر دفن خواهم شد، و اين لوح با من خواهد بود.
وقتى از ايشان جدا شدم، تاريخ مذكور را يادداشت كردم و منظر روز موعود بودم تا اين كه بيمار شد و در همان روز و همان ماه و همان سال فوت كرد، و در همان جا دفن شد!(103)
اموال را به حسين روح بده!
ابوعبدالله جعفر بن مدائنى! معروف به ابن قزدا، مى گويد:
من اموال مربوط به امام زمان (عليه السلام) را برخلاف همه به شيوه خاصى به محمد بن عثمان، نائب دوم امام (عليه السلام) تحويل مى دادم، بدين ترتيب كه ابتدا مى پرسيدم: اين مال كه فلان مبلغ است، آيا متعلق به امام است؟
مى گفت: آرى، آن را كنار بگذار.
دوباره تكرار مى كردم كه آيا درست است كه مى گويى اين مال، متعلق به امام است؟
او دوباره مى گفت: آرى متعلق به امام (عليه السلام) است.
آنگاه آن را از من مى گرفت: (و اين خاطر احتياط بسيار من و جلوگيرى از هر گونه اشتباه بود كه مربوط به روحيه خاص خودم مى شد) آخرين بارى كه ايشان را ملاقات كردم، چهارصد دينار به همراه داشتم، طبق عادت شروع به پرسش نمودم.
فرمود: آنرا به حسين بن روح تحويل بده!
من تعجب كردم و گفتم: خودتان آن را مثل هميشه از بنده تحويل بگيريد!
با تندى گفت: برخيز! خدا تو را سلامتى دهد، آن را به حسين بن روح تحويل بده!
وقتى خشم او را ديدم، فورا خارج شده و سوار مركب شدم، اندكى راه رفتم، دوباره مردد شدم و برگشتم و در زدم. خادم در را باز كرد و گفت: كيستى؟
گفتم: من فلانى هستم، از محمد بن عثمان براى ورود من كسب اجازه كن!
اما غلام نيز نرفته با ناراحتى برگشت. من اصرار كرده گفتم: برو داخل و اجازه بگير من بايد دو مرتبه ايشان را ملاقات كنم.
بالاخره خادم رفت و خبر بازگشت مرا رساند.
محمد بن عثمان كه دراندرونى بود، بيرون آمده و روى تختى نشست؛ در حالى كه پاهايش را روى زمين گذاشته بود و كفشى در پا داشت كه مثل پاى صاحبش پير و فرسوده بود. وقتى مرا ديد، گفت: چه شد كه جراءت كردى كه بازگردى و از فرمان سرپيچى كنى؟
عرض كردم: مرا كه مى شناسيد، بازگشتم براى جسارت و سرپيچى نيست.
آنگاه دوباره خشمگين شد و گفت: برخيز! خدا تو را سلامتى دهد، حسين بن روح را به جاى خود نصب نموده ام.
عرض كردم: آيا به امر امام (عليه السلام) چنين نموده اى؟
گفت: برخيز! خدا تو را سلامتى دهد. چنين است كه مى گويم.
ديدم ديگر چاره اى ندارم جز اينكه نزد حسين بن روح بروم. به ملاقات حسين بن روح رفتم، خانه اى داشت بسيار كوچك، ماجرا را به اطلاع او رساندم. مسرور شده و شكر خدا را به جاى آورد. اموال را نيز به او تحويل دادم. از آن هنگام تا كنون آنچه از اموال امام با خود مى آورم، به او مى سپارم.(104)
حسين بن روح؛ و تقيه
ابو عبدالله بن غالب مى گويد:
من سياستمدارتر از حسين بن روح نديده ام. وى به خانه ((ابن يسار)) كه از نزديكان و صاحبان مقام نزد خليفه بود رفت و آمد مى كرد، اهل سنت نيز به او احترام مى نمودند و او همه اينها را به اجبار و از روى تقيه انجام مى داد.
روزى (بر اساس نقشه طراحى شده) دو نفر شيعه و سنى در خانه ابن يسار مشاجره نمودند. مرد سنى بعد از پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم) ابتدا ابوبكر و سپس عمر و پس از او عثمان و نهايتا على (عليه السلام) را افضل مى دانست. اما مرد شيعى بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) على (عليه السلام) را افضليت مى داد. وقتى دعوا بالا گرفت، حسين بن روح گفت: ((آنچه را كه اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در آن متفق القولند ابوبكر، عمر، عثمان و على (عليه السلام) به ترتيب افضليت دارند، و اصحاب حديث هم آن را تاءييد مى كنند، ما نيز تصديق مى نماييم)).
همه حاضران از اين سخن حسين بن روح تعجب نمودند، و سنيان از اين سخن بسيار شادمان شدند و او را بسيار ستايش و دعا نمودند. و آنهايى را كه او را رافضى (شيعه) مى پنداشتند نكوهش نمودند!
من (كه همه چيز را مى دانستم) خنده ام گرفت. آن چنان كه نمى توانستم از خنديدن خوددارى كنم، به همين خاطر، آستينم را به دهان گرفتم، چون مى ترسيدم كه همه زحمت حسين بن روح را به ياد دهم!
حسين بن روح متوجه من شد و نگاه معنى دارى مه من نمود. وقتى به خانه بازگشتم. بلافاصله در زده شد. هنگامى كه در باز كردم حسين بن روح را ديدم كه سوار بر قاطر خويش است و پيش از آن كه به منزل خود برود، نزد من آمده است. رو به من نمود و گفت: بنده خدا! خدا تو را حفظ كند، چرا خنديدى؟ كم مانده بود مرا به مخاطره بيندازى. مگر آنچه نزد تو گفتم: درست نبود؟!
گفتم: (پاسخ سئوال) نزد شماست!
گفت: اى شيخ! از خدا بترس! من تو را حلال نمى كنم اگر سخن من بر تو گران بيايد.
گفتم: آقا جان! مردى كه امام زمان (عليه السلام) را ملاقات مى كند و وكيل اوست، تعجبى ندارد كه اين سخن را بگويد. و نبايد به سخن او خنديد!
گفت: اگر يكبار ديگر تكرار شود، با تو قطع علاقه مى كنم. آنگاه خداحافظى كرد و رفت.(105)

next page

fehrest page

back page