next page

fehrest page

back page

ظهور؛ پس از يأس و نوميدى!
ابوبكر محمد بن ابى دارم يمامى (69) مى گويد:
روزى خواهرزاده ابوبكر نخالى عطار(70) را ديدم و گفتم: كجا هستى؟ و كجا مى روى؟
گفت: هفده سال است كه در حال سفر هستم!
گفتم: چه عجايبى ديده اى؟
گفت: روزى در اسكندريه در منزلى در كاروان سرايى گرفتم كه بيشتر ساكنين آن غريب بودند، وسط آن كاروان سرا مسجدى بود كه اهل كاروان سرا در آن نماز مى گزاردند، و امام جماعتى نيز داشتند.
جوانى هم آنجا در حجره اى سكونت داشت كه وقت نماز بيرون مى آمد و پشت سر امام جماعت نماز مى گزارد و باز مى گشت، و با مردم اختلاطى نداشت.
چون ماندن من در آنجا به طول انجاميد و او را جوانى پاك و لطيفى كه عبادى تميزى به دوش مى انداخت؛ يافتم. روزى به او گفتم: به خدا دوست دارم در خدمت و حضور شما باشم.
من پيوسته در خدمت او بودم تا آن كه كاملا با او مأنوس شدم.
روزى به او گفتم: خدا تو را عزيز بدارد، تو كيستى؟
گفت: من صاحب حقم!
عرض كردم: كى ظهور مى كنى؟
گفت: اكنون زمان آن فرا نرسيده است، و مدتى از زمان آن باقى مانده است.
پس از آن همواره در خدمت او بودم و او به همان ترتيب در خلوت و مراقبت خويش بود و در نماز جماعت شركت مى كرد و با مردم اختلاطى نداشت. تا اين كه روزى فرمود: مى خواهم به سفر بروم.
عرض كردم: من هم همراه شما مى آيم. (در راه همانجا) عرض كردم: آقا جان! امر شما كى آشكار خواهد شد؟
فرمود: هنگامى كه هرج و مرج و آشوب زياد شود، به مكه و مسجدالحرام مى روم. آنجا گروهى خواهند گفت: رهبرى براى خود انتخاب كنيد! و در اين باره با يكديگر گفت و گوى بسيار مى كنند. تا اين كه مردى از ميان مردم بر مى خيزد و به من مى نگرد و مى گويد: اى مردم! اين ((مهدى (عليه السلام))) است. به او نگاه كنيد. آنگاه دست مرا مى گيرند و بين ركن و مقام مرا به رهبرى برگزيده و با من بيعت مى كنند در حالى كه مردم از ظهور من نااميد شده باشند.
با هم به كنار دريا رسيديم، او خواست وارد آب شود، من عرض ‍ كردم: آقا جان! من شنا بلد نيستم.
فرمود: واى بر تو! با من هستى و مى ترسى؟
عرض كردم: نه! اما شجاعت آن را ندارم. آنگاه خود بر روى آب حركت كرد و رفت و من بازگشتم.(71)
دعايى هم تو بر احوال ما كن!
ابو غالب زارى مى گويد:
زمانى كه شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى نيابت امام زمان (عليه السلام) را عهده دار بود خود پنهان شده و ابوجعفر محمد بن على معروف به شلمغانى را به عنوان رابط بين خود و شيعيان نصب نمود، به خدمت زعيم شيعه در كوفه يعنى ابوجعفر محمد بن احمد زجوزجى رفتم، او براى من مانند عمو يا پدر، گرامى و عزيز بود.
او به من گفت: مى خواهى ابوجعفر محمد بن على شلمغانى را ملاقات نموده و با او بيعت كنى؟ او امروز رئيس شيعيان است. من مى خواهم به ملاقات او بروم و از او بخواهم نامه اى بنويسد و از امام زمان (عليه السلام) براى من التماس دعا بنمايد.
گفتم: آرى! پس هر دو به بغداد نزد شلمغانى رفتيم. گروهى از ياران گرد او نشسته بودند ما هم سلام كرده و نشستيم.
او رو به زجوزجى كرد و گفت: اين جوان كه همراه توست، كيست؟
زجوزجى گفت: مردى از خاندان زراره بن اعين است.
آنگاه شلمغانى رو به من نموده و گفت: از كدام زراره هستى؟
گفتم: آقا جان! من فرزند بكير بن اعين، برادر زراره هستم.
گفت: خاندان زراره در بين شيعيان صاحب مقام بزرگى هستند.
آنگاه زجوزنى گفت: آقا جان! مى خواهم نامه اى جهت التماس دعا براى امام زمان (عليه السلام) بنويسم.
شلمغانى گفت: باشد.
وقتى من اين مطلب را شنيدم، به درخواست دعا از ناحيه حضرت عقيده مند شدم، و با خود نيت كردم كه حضرت براى مشكل اختلافم با همسرم دعايى بفرمايند. زيرا سالها بود كه با او و خانواده اش اختلاف داشتم. وقتى او را در سن بيست سالگى به عقد خود درآوردم، مراسم عروسى و زفاف را در خانه پدر زنم برگزار كردم. دو سال هم در خانه پدر زنم زندگى كردم. تا اين كه خواستم همسرم را به خانه خود ببرم آنها به من اجازه نداند. به همين خاطر كارمان به دعوا و قهر كشيد.
همسرم نيز كه باردار شده بود بدون حضور من دخترى به دنيا آورد كه بعد از مدتى مرد، حتى مرگ او را هم به من خبر نداده بودند، پس ‍ از مرگ دخترم، خانواده همسرم كمى ترم تر شدند و چنان مى نمود كه به مستقل شدن ما راضى شده اند. با هم آشتى كرديم. (براى تهيه مقدمات اسباب كشى) دوباره مدتى در خانه پدرزنم بودم. آنها باز هم از سپردن وى به من خوددارى كردند.
به هر تقدير باز همسرم باردار شد و خانواده اش مجددا مخالفت كردند و كدورت افتاد و بعد از آن همسرم دوباره دخترى به دنيا آورد، و تا كنون هنوز آشتى نكرده ايم. بدون اين كه مشكل خود را بازگو كنم به شلمغانى گفتم: خداوند عمر آقايم را طولانى كند من هم حاجتى دارم؟
شلمغانى گفت: چيست؟
گفتم: حضرت (عليه السلام) دعايى بفرمايند تا اندوهم برطرف شود.
آنگاه به منشى خود گفت: كاغذى بردار و حاجت اين مرد را بنويس.
او هم نوشت: زرارى به جهت مشكلى كه او را اندوهگين نموده التماس دعا دارد.
آنگاه نامه را پيچيد و ما برخاستيم و رفتيم. بعد از مدتى براى جواب نزد شلمغانى رفتيم. حضرت (عليه السلام) مرقوم فرموده بودند:
((اما آن مرد و همسرش خداوند بين آنها آشتى برقرار فرمود!))
من بسيار تعجب كردم وقتى بازگشتم او به من گفت: نظرت چيست؟
گفتم: بسيار تعجب كردم.
گفت: چرا؟
گفتم: چون اين سرى بود كه جز خدا كسى از آن اطلاع نداشت، اما ايشان آن را مى دانستند.
گفت: آيا در مورد اما (عليه السلام) شك دارى؟ موضوع چه بود؟
من تمام ماجرا را گفتم و او نيز بسيار تعجب كرد.
من تمام ماجرا را را گفتم و او نيز بسيار تعجب كرد.
پس از آن به جهت دعاى حضرت (عليه السلام) خداوند آن زن را مطيع من نمود، و سالها دراز با هم زندگى كرديم، و خداوند آن زن را مطيع من نمود، و ساليان دراز با هم زندگى كرديم، و خداوند فرزندانى از او به من ارزانى كرد. در زندگى ما پيشامدهاى بدى نيز رخ داد ولى او در برابر همه آنها صبر كرد چنانچه هيچ زنى آن گونه نمى توانست صبر كند، و هيچ برخورد بدى هم بين من و او و خانواده اش تا زمانى كه روزگار ما را از هم جدا كرد و وفات نمود، پيش نيامد.
البته اين رويداد تنها رابطه من با حضرت (عليه السلام) نبود، بلكه پيش از آن هم نامه اى به خدمت حضرتش نوشته و خواهش نموده بودم كه حضرت (عليه السلام) قطعه زمينى را از من قبول بفرمايند.
اما اين كار را تنها براى رضاى خدا نكرده بودم! بلكه مى خواستم به انى وسيله با ياران حضرت (عليه السلام) كه آن زمان تحت سرپرستى حسين بن روح نوبختى بودند رابطه داشته باشم، و با آنها باشم تا بعضى از مشكلات دنيايى و مادى ام برطرف شود. چون بسيارى از آنها صاحب نفوذ بودند.
ولى امام (عليه السلام) پاسخى نداند. من اصرار كردم، حضرت (عليه السلام) مرقوم فرموده بودند.
((شخص مورد اطمينانى را پيدا كن و اين قطعه زمين را به نام او كن چون بعدها به آن نياز خواهى يافت!)).
من نيز آن زمين را به نام ابوالقاسم موسى بن حسن زجوزجى، پسر برادرم دينى عزيزم يعنى همان ابوجعفر محمد بن احمد زجوزجى نمودم، چون مورد اعتماد بود، زيرا هم متدين بود و هم صاحب ثروت.
پس از مدتى، گروهى از اعراب در جريان يك درگيرى مرا به اسارت در آوردند، و تمام زمينهايى را كه در تملك من بود و همه غلات و چهارپايان و وسايلى را كه در آنها بود - و روى هم هزار دينار ارزش ‍ داشت - غارت كردند.
بعد از مدتى كه در اسارت آنها بودم خودم را با پرداخت صد دينار و هزار و پانصد درهم خالص كردم، و پانصد درهم هم به عنوان اجرت به كسانى كه به عنوان قاصد به اطراف فرستاده بودم، خرج كردم.
اينجا بود كه آن تكه زمينى كه به نام ابوالقاسم موسى بن حسن كرده بودم به كارم آمد و آن را فروختم.(72)
پيام را برسان و نترس!
على بن همام مى گويد:
هنگامى كه حسين بن روح، نايب خاص اما زمان (عليه السلام) در زندان معتضد عباسى به سر مى برد شيعيان به وسيله شلمغانى با حسين بن روح در ارتباط بودند، شلمغانى مغرور مى شود و شخصى را نزد حسين بن روح مى فرستد و مى گويد: بيا مباهله كنيم. من نماينده اما زمان (عليه السلام) و مأمور به اظهار علم هستم. ولى تو آن را در آشكار و نهان اظهار نمودى!(73)
حسين بن روح در پاسخ او شخصى را فرستاد و گفت: هر كه به بزرگ خود پيشى گيرد، دشمن اوست.
شلمغانى بر بزرگ خود پيشى گرفت (و به وسيله الراضى بالله، خليفه عباسى)(74) كشته شده و به دار كشيده شد. همراه او اين ابى عون نيز دستگير شد.
و انى در حالى است كه يك سال قبل از اين رويداد، توقيعى از ناحيه مقدسه درباره لعن شلمغانى صادر شده بود، و چون حسين بن روح در زندان بود از امام (عليه السلام) درخواست نموده بود كه فعلا آن را آشكار نسازد.
اما امام (عليه السلام) فرمود: ((آن را آشكار كن و نترس! از شر آنان ايمن خواهى بود)).
حسين بن روح از فرمان امام (عليه السلام) اطاعت نمود و در اندك زمانى از زندان خلاص شد.(75)
نام او را محمد بگذاريد!
حسين بن على گرگانى مى گويد:
در قم مردى مدعى شده بود؟ بچه اى كه همسرش بدان باردار است، از نطفه او نيست! علما در اين مورد گفت و گو كردند تا اين كه نامه اى به شيخ صيافه الله نوشتند، من نزد او بودم كه نامه را بدو دادند.
او بدون آن كه آن را قرائت كند. دستور داد تا آن را به دست ابو عبدالله بزوفرى - كه از سفراى حضرت (عليه السلام) بوده است - برساند. وقتى پاسخ بزوفرى را براى شيخ صيافه الله آوردند، من آنجا حاضر بودم.
بزوفرى نوشته بود:
((آن بچه مطعلق به همان مرد است كه در فلان روز فلان جا نطفه او واقع شده است. نام او را بايد محمد بگذارند)).
هنگامى كه فرستاده علما به شهر قم بازگشت و آنها را موضوع مطلع شدند. تحقيق نموده دانستند كه مطلب صحيح است، و وقتى بچه متولد شد - چنان كه گفته شده بود - پسر بود و نام او را محمد گذاشتند.(76)
برويد كربلا تا زبان نوجوان باز شود!
ابوعبدالله بن سوره قمى مى گويد:
((سرور)) مرد عابد و زاهدى بود، و هيچ گاه صدايش را بلند نمى كرد. روزى او را در اهواز ديدم، مى گفت:
من لال بودم و نمى توانستم حرف بزنم، پدر و عمويم مرا در سيزده - يا چهارده - سالگى به خدمت شيخ ابوالقاسم حسين بن روح بردند و از او خواستند كه از حضرت (عليه السلام) بخواهد كه خداوند زبان مرا باز كند.
شيخ گفت: براى اين كار، شما مأموريد كه به كربلا برويد.
من به همراه پدر و عمويم به كربلا رفتيم، پس زا غسل به زيارت امام حسين (عليه السلام) شتافتم، در حين زيارت پدرم و عمويم مرا صدا زدند: اى سرور!
من با زبان فصيح گفتم: ((بله)).
آنها گفتند: تو سخن مى گويى؟
و من پاسخ دادم: آرى!(77)
حق پسر عمويت را جدا كن!
عثمان بن سعيد مى گويد:
شخصى از مردم عراق نزد من آمد، او سهم امام (عليه السلام) مال خودش را آورده بود. من آن را براى حضرت (عليه السلام) فرستادم.
ايشان آن را بازگردانده و فرمود: ((حق پسر عمويت را از آن جدا كن كه چهارصد درهم است)).
آن شخص از اين كلام مبهوت و متعجب شد، گويا زمينى را در اختيار داشته كه متعلق به پسر عمويش بوده است. وقتى به حساب آن رسيدگى كرد متوجه شد كه مقدارى از حق پسر عمويش را پرداخته و مقدارى باقى مانده مالى را كه بايد از آن مال خارج مى كرد چهارصد در هم بود. آن را برداشت و بقيه را براى حضرت (عليه السلام) فرستادم و ايشان پذيرفتند!(78)
غلام را بفروش!
على بن محمد رازى مى گويد:
ابو عبدالله بن جنيد در شهر ((واسط)) زندگى مى كرد، روزى حضرت حجت (عليه السلام) غلامى را نزد او مى فرستد تا او را بفروشد.
ابوعبدالله غلام را مى فروشد. سكه ها را وزن مى كند تا خدمت امام (عليه السلام) بفرستد، مى بيند هيجده قيراط و يك نخود طلاى سكه ها كمتر است، از مال خودش همان مقدار بر آن فزوده و براى حضرت (عليه السلام) مى فرستد.
حضرت يك دينار از آن به او بر مى گرداند كه آن دينار دقيقا هيجده قيراط و يك نخود وزن داشت.(79)
عبارت نامرئى!
محمد بن شاذان مى گويد:
مردى از اهالى شهر بلخ مالى را به همراه نامه اى براى امام (عليه السلام) مى فرستد. او انگشت خود را مانند قلم روى كاغذ حركت مى دهد بدون اين كه اثرى بر جاى بگذارد (و به وسيله آن عبارت عجيب و نامرئى از امام (عليه السلام) التماس دعا مى نمايند) و به قاصد مى گويد: اين مال را به كسى بده كه نامه را به تو بازگو كند.
قاصد به سوى سامرا حركت مى كند، وارد شهر مى شود و به محله عسكر مى رود. ابتدا سراغ جعفر (كذاب) را گرفته و مطلب را از او جويا مى شود.
جعفر گفت: آيا به بداء(80) ايمان دارى؟
مرد گفت: آرى.
جعفر گفت: براى صاحب نامه بداء حاصل شده و به تو امر كرده كه اين مال را به من بدهى!
آن مرد گفت: اين جواب مرا قانع نمى كند.
آن شخص اين را مى گويد و از نزد جعفر خارج مى شود، او در ميان شيعيان مى چرخيد تا اين كه نامه اى بدين مضمون به او رسيد:
((اين مالى است كه مى خواستند به حيله از چنگ تو خارج سازند! آن را روى صندوقى نهاده بودى با اين كه دزدان هر چه داخل صندوق بوده برده اند، آن مال سالم مانده است!)).
نامه صاحب مال را فرستادم آن را برگردانده و مرقوم فرموده بودند:
(( (با آن عبارت نامرئى) التماس دعا نموده اى، خدا حاجتت را بر آورده سازد)).
و بعدها حاجت آن مرد بلخى نيز برآورده شد!(81)
چرا احسان ما را رد نمودى؟
حسن بن فضل يمنى مى گويد:
مى خواستم به شهر سامرا سفر نمايم كه هديه اى از ناحيه مقدسه حضرت (عليه السلام) به دست رسيد، اين هديه كيسه اى بود كه چند سكه طلا و دو دست لباس در آن بود. وقتى به آن هديه به ظاهر مختصر نگاه كردم ديدم حس خود بزرگ بينى در من برانگيخته شد و با خود گفتم: آيا من، در نزد حضرت (عليه السلام) همين مقدار ارزش دارم!؟ به همين جهت (با بى شرمى) هديه را بازگردانم.
ولى بلافاصله از اين كارم پشيمان شدم و نامه اى به حضرتش نوشته و از آن ناحيه پوزش طلبيده و از حق تعالى طلب بخشش نمودم.
آنگاه (از شدت اندوه) گوشه گير و افسرده شدم، با خود عهده كرده و سوگند خوردم كه اگر آن كيسه بازگردانده شود چيزى از آن را خرج نكنم، بلكه آن را نگاه خواهم داشت تا به پدرم تحويل دهم كه او از من داناتر است.
چندى بعد نامه اى از حضرت حجت (عليه السلام) خطاب به كسى كه اين هديه را برگردانده بود رسيد،در آن نامه مرقوم فرموده بودند: ((اين كه هديه را پس گرفتى اشتباه نمودى اشتباه نمودى، مگر نمى دانى كه ما گاهى نسبت به شيعيان خود اين گونه عمل مى كنيم، و آنها اغلب به عنوان تبرك چيزى از ما درخواست مى كنند)).
و در آن نامه به من هم خطاب شده بود: ((اشتباه كردى كه احسان ما را رد نمودى، و چون از خدا طلب بخشايش نمودى همانا خداوند از گناهت گذشت. و چون قصد كرده اى كه از آن به عنوان خرج راه استفاده نكنى، به همين جهت، آن را به تو نمى دهيم، اما زا آن دو دست لباس بايد جهت احرام استفاده كنى!)).
پس از تشرف به سامرا به بغداد بازگشتم، در بغداد افسرده و دلتنگ بودم، چون دوست داشتم به حج نيز مشرف شوم با خود گفتم: مى ترسم امسال نتوانم به حج مشرف شده و به خانه خود بازگردم. نامه اى در اين خصوص براى حضرت (عليه السلام) نوشتم. به خدمت ابا جعفر محمد بن عثمان رفتم تا جواب نامه را بگيرم.
حضرت (عليه السلام) مرقوم فرموده بود: ((برو به فلان مسجد كه در فلان جاست. آنجا مردى نزد تو خواهد آمد و تو را بدانچه نياز دارى مطلع خواهد ساخت)).
به همان مسجد رفتم. به دنبال من، مردى داخل شد، به من نگاه كرد و سلام نمود و خنديد و گفت: ((مژده بده! امسال به حج مشرف مى شوى و صحيح و سالم نزد خانواده ات باز مى گردى. ان شاءالله!))
با خوشحالى نزد ((ابن وجناء)) قافله دار رفتم و از او خواستم بگذارد، اما او نپذيرفت. چند روز بعد دوباره او را ديدم. (باهيجان) به من گفت : كجائى؟! چند روز است كه دنبالت مى گردم! حضرت (عليه السلام) مرا مأمور فرموده اند كه محمل و مركبى به تو كرايه دهم!
قبل از حركت به سوى مكه، نامه اى براى حضرت (عليه السلام) نوشتم و از سه مطلبى كه داشتم، يكى را به گمان اين كه شايد صورت خوشى نداشته باشد، مطرح نكردم. حضرت (عليه السلام) نه تنها پاسخ دو موضع مندرج در نامه را مرقوم فرموده بودند، بلكه در مورد مطلب سوم فرمودند: ((عطر خواسته بودى!)) مقدارى هم عطر در خرقه اى سفيد نهاده و عنايت فرموده بودند.
من آن را در محمل خود روى شتر نهاده بودم. در منزل ((عسفان)) شترم رم كرد و محمل افتاد و تمام اثاثيه ام پراكنده شد. همه را جمع كردم امام كيسه اى كه عطر و لباس را در آن نهاده بودم، گم شد، و هر چه دنبالش گشتم پيدا نشد.
يكى از از همراهانمان گفت: دنبال چه هستى؟
گفتم: كيسه اى كه همراهم بود.
گفت: چه در آن نهاده بودى؟
گفتم: خرج راهم را.
گفت: من يكى را ديدم كه آن را برداشت.
از همه پرسيدم، اما اظهار بى اطاعى كردند، از پيدا كردن آن مأيوس ‍ شدم. وقتى به مكه رسيدم و بارها را پياده كرده و گشودم، اولين چيزى كه به چشمم خورد آن كيسه بود، در حالى كه آن را داخل بار نگذاشته بودم و بيرون محمل بوده، و وقتى محمل افتاد تمام اجناسم پراكنده شده بودند!(82)
با آنها سفر مكن!
على بن محمد شمشاطى مى گويد:
از طرف جعفر بن ابراهيم يمانى مأمور تشرف به ناحيه مقدسه شدم. وقتى كارم تمام شد، به بغداد رفتم تا با كاروان يمن خارج شوم.
نامه اى براى حضرت (عليه السلام) نوشتم و اجازه مرخصى خواستم.
ايشان مرقوم فرمود:
((با آنها خارج مشو! هنوز خيرى در رفتن تو نيست، در كوفه بمان)).
بعدها خبر رسيد كه پس از خروج قافله، قبيله بنى حنظله آنها را غارت كرده است.
دوباره نامه اى نوشتم و از حضرت (عليه السلام) خواستم كه اجازه دهند از طريق دريا به وطنم بازگردم.
حضرت (عليه السلام) پاسخ دادند.
((اين كار را هم نكن)).
بعدها دانستم كه بعد از حركات كشتى دزدان درياى آن كشتى را غارت و منهدم كردند!
قصد زيارت سامرا نمودم، هنگام مغرب وارد مسجد محله عسكر شدم، غلامى آمد و گفت: برخيز و با من بيا.
گفتم: كجا؟ مگر تو مرا مى شناسى؟
گفت: تو على بن محمد شمشاطى فرستاده جعفر بن براهيم يمنى هستى. بيا داخل منزل.
من تعجب كردم، چون هيچ يك از دوستانمان از رسيدن من اطلاعى نداشتند. وقتى وارد منزل شدم اجازه خواستم تا داخل ضريح شريف شده و مشغول زيارت شوم. عنايت فرموده و اجاره دادند.(83)
گل بنفشه
ابوالقاسم بن ابى حابس مى گويد:
هر سال نيمه شعبان، براى زيارت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) به كربلا شرف مى شدم. و هر وقت به سامرا مى رفتم، به وسيله نامه اى حضرت (عليه السلام) را مطلع مى نمودم. يك سال قبل از ماه شعبان به سامرا رفتم، مى خواستم طبق معمول ماه شعبان، به زيارت كربلا مشرف شوم، از ابوالقاسم حسن بن احمد - كه از وكلاى حضرت (عليه السلام) بود - خواستم كه ورود مرا به اطلاع حضرت (عليه السلام) نرساند تازيانم خالصانه باشد!
چندى نگذشت كه ابوالقاسم در حالى كه مى خنديد نزد من آمد و گفت: اين دو دينار را حضرت (عليه السلام) براى تو فرستاده و فرموده اند: ((به جابسى بگو: هر كه در راه خدا كوشش كند، خدا هم حاجت او را بر مى آورد!)).
در سامرا به بيمارى شديدى مبتلا شدم، بيمارى آن قدر سخت بود كه خود را براى مرگ آماده ساختيم. در آن حال، از طرف مولا (عليه السلام) گلدانى براى من فرستاده شد، در آن گلدان دو شاخه گل بنفشه بود حضرت فرموده بودند: آن را استشمام كنم.
هنوز در حال بوييدن عطر گلها بودم كه احساس بهبودى كردم.
الحمدالله رب العالمين.(84)
موقع دريافت حقوق!
باز حابسى مى گويد:
از شخصى از اهالى واسط داشتم. مطلع شدم كه وفات كرده است. نامه اى به امام زمان (عليه السلام) نوشته و اجازه خواستم در همين شرايط كه او تازه فوت كرده است و با واسط بروم شايد بتوانم از ورثه او حق خود را بگيرم.
ايشان اجازه نفرمودند. براى با دوم اجازه خواستم. مجداد امر به امتناع فرمودند. بعد از دو سال بدون اين كه من مجددا اجازه بخواهيم، حضرت (عليه السلام) نامه اى مرقوم فرمودند كه: ((اكنون مى توانى (براى وصول حق خود، بروى.)).
من نيز به شهر واسط رفته و حق خود را وصول نمودم.(85)
تبركى از مولا!
حابسى مى گويد:
ابو جعفر (مروزى) هزار دينار سهم امام (عليه السلام) فرستاده بود تا آن را به ناحيه مقدسه حضرت حجت (عليه السلام) تحويل دهم. همراه ابو حسين محمد بن محمد بن خلف و اسحاق بن جنيد - كه پيرمرد بود - باز بغداد خارج شديم. قصد داشتيم در حومه كه محل كرايه چهارپايان بود، سه الاغ كرايه كنيم.
ابو حسين خورجينها را به دوش گرفت و حركت كرديم وقتى به آن محل رسيديم، الاغى براى كرايه نيافتيم.
به ابوحسين گفتم: تو بارمان را همراه قافله ببر من هم سعى مى كنم حداقل الاغى بريا اسحاق بين جنيد بيابم تا به زودى به تو ملحق شويم.
بعد از حركت ابوحسين الاغى يافتم، اسحاق سوار شد و خود را كنار قصر متوكل عباسى كه در سامرا بنا شده بود به قافله و ابوحسين رسانديم.
به ابوحسين (كه بسيار خسته شده بود،) گفتم: بايد خدا را به خاطر اين خدمتى كه مى كنى شكر كنى.
او گفت: دوست دارم هميشه مشغول اين خدمت باشم.
وقتى به سامرا رسيديم آنچه با خود داشتيم به وكيل حضرت (عليه السلام) تحويل داديم. او در حضور من، همه را در دستمالى نهاده و آن را به وسيله غلام سياهى براى حضرت (عليه السلام) فرستاد.
هنگام عصر، ابو حسين بقچه كوچكى براى من آورد. صبح هنگام، وكيل حضرت (عليه السلام) كه ابوالقاسم نام داشت در خلوت به من گفت: آن غلام سياه كه بقچه را آورده بود، اين چند درهم را به من داد و گفت كه آن را به كسى كه بقچه را هنگام عصر براى تو مى آورد؛ بدهيم.
من آن را گرفتم. وقتى از اتاق خارج شدم، قبل از اين كه من حرفى بزنم، با اين كه از آنچه نزد من بود اطلاعى داشته باشد، گفت: هنگامى كه با هم كنار قصر متوكل بوديم آرزو كردم كه اى كاش!از طرف حضرت (عليه السلام) چند درهم تبركا به من عنايت مى شد، چون امسال اولين سالى است كه همراه تو به سامرا و بيت حضرت (عليه السلام) آمده ام.
من هم گفتم: پس اين درهم ها را بگير كه خداوند آن را به تو عطا نموده است.(86)

next page

fehrest page

back page