پسرم حسن!
قاسم بن علا مى گويد:
صاحب چند فرزند شده بودم، هنگام ولادت هر كدام نامه اى براى امام زمان (عليه السلام) مى نوشتم و از ايشان براى آنها التماس دعا مى نمودم، اما
حضرت پاسخى به هيچ كدام از نامه هايم نمى داد.
تا اين كه پسرم حسن به دنيا آمد. طبق معمول مجددا نامه اى نوشتم و از حضرت (عليه السلام) براى او التماس دعا نمودم.
اين بار حضرت (عليه السلام) مرقوم فرمودند: ((باقى مى ماند! والحمدلله)).(49)
چرا پاسخ نامه نيامد؟
حسن بن فضل بن زيد يمانى مى گويد:
پدرم نامه اى به خط خود براى امام زمان (عليه السلام) نوشت. حضرت (عليه السلام) پاسخ نامه را مرقوم فرمود. بار ديگر نامه اى به خط من
املا كرده و براى امام زمان (عليه السلام) ارسال كرد. حضرت (عليه السلام) اين بار نيز پاسخ فرمود.
مرتبه سوم نامه اى ديگر به خط يكى از فقها كه از دوستان ما بود املا نموده، و براى حضرت (عليه السلام) فرستاد.
امام (عليه السلام) اين بار از ارسال پاسخ خوددارى نمود. ما تعجب كرديم. وقتى درباره علت آن تحقيق نموديم، دانستيم كه آن مرد از عقيده خود
برگشته و قرمطى (50) شده است.(51)
نام آنها را حذف كنيد!
فضل بن خزاز مدائنى غلام خديجه، دختر امام جواد (عليه السلام) مى گويد: در اوقات معلومى از
سال، گروهى از سادات علوى كه در مدينه زندگى مى كردند و معتقد به امامت ائمه معصومين (عليهم السلام) بودند و از سهم سادات مستمرى دريافت
مى كردند. تا اينكه امام حسن عسكرى (عليه السلام) به شهادت رسيدند.
پس از شهادت امام، عده اى از آنها از قبول اينكه امام حسن عسكرى (عليه السلام) فرزندى دارند و امامت به عهده ايشان است، سر باز زدند.
حضرت (عليه السلام) نامه اى به وكلاى خود مرقوم فرمود:
((مستمرى به كسانى تعلق مى گيرد كه به ولادت فرزند امام حسن عسكرى (عليه السلام) ايمان دارند، و حقوق مابقى را قطع نموده و نام آنها را
از فهرست اسامى حذف كنيد. والحمدلله رب العالمين)).(52)
عزل خادم شرابخوار!
حسن بن خفيف از پدرش چنين نقل مى نمايد:
حكم مأموريتى از سامرا از ناحيه مقدسه حضرت ابا صالح المهدى (عليه السلام) براى گروهى از شيعيان خاص حضرت (عليه السلام) صادر
شد كه فورا به طرف مدينه حركت كنند.
نامه اى هم از طرف حضرت (عليه السلام) براى پدر من صادر شد و امر فرموده بودند كه او هم با آنها حركت كند.
علاوه بر اينها دو نفر خادم نيز همراه آنها خارج شدند. وقتى به كوفه رسيدند يكى از خادمها شراب خورد. هنوز كوفه را به طرف مدينه ترك
نكرده بودند كه از سامرا فرمان رسيد:
((خادمى كه شراب خورد باز گردد كه از خدمت ما معزول است!))(53)
نقشه آنها نقش بر آب شد!
حسين بن حسن علوى مى گويد:
در زمان غيبت صغرى دو نفر از شيعيان قائم آل محمد (عليه السلام)، با يكديگر مخفيانه گفت و گو مى كردند. يكى از آنها نديم ((روز حسنى))
بود، جاسوسى به سخنان آنها گوش مى داد او از بين گفتگوى آنها اين جملات را به وضوح شيند: ((براى او اموالى به عنوان سهم امام مى
فرستند. براى اين كار هم وكلايى در تمام نواحى دارد.)) و يك يك وكلاى حضرت (عليه السلام) را نام برد.
وقتى وزير خليفه وقت، المعتضد بالله كه عبيدالله بن سليمان نام داشت به وسيله آن جاسوس از آن مطلب آگاهى يافت تصميم گرفت كه همه آنها
را دستگير كند.
خليفه گفت: اين مرد، قائم آل محمد را پيدا كيند كه براى ما خطر بزرگى محسوب مى شود.
عبيد الله بن سليمان گفت: به زودى تمام وكلاى آن را دستگير مى كنيم.
خليفه گفت: نه، بهتر است با نقشه پيش برويم، عده اى ناشناس را با مقدارى
پول نزد آنها بفرستيد هر كدام قبول كرده كه آن را بدست امامشان برساند، و اظهار وكلالت نمود او را دستگير كنيد.
از طرفى، از سوى امام (عليه السلام) به تمام وكلا طى چندين نامه اعلام شد:
((چيزى از كسى به عنوان سهم امام نگيريد و اظهار بى اطلاعى كنيد)).
هنگامى كه جاسوسان به اين مأموريت اعزام شدند، همه وكلا از گرفتن آنچه آنها اصرار به
تحويل دادنش داشتند، امتناع كردند.
يكى از آنها نزد محمد بن احمد از وكلاى حضرت (عليه السلام) رفته و در خلوت به او گفت: پولى نزد من است كه مى خواهم او را برساند محمد
گفت: اشتباه مى كنى من اطلاعى از اين موضوع ندارم.
هر قدر او اصرار نمود محمد اظهار بى اطلاعى كرد و بدين وسيله كه حضرت وكلاى خود را قبلا از نقشه آنها مطلع كرده بود، نقشه آنان نقش بر آب
شد.(54)
مقام پدرت را به تو عطا كرديم!
محمد بن ابراهيم بن مهزيار مى گويد:
پس از شهادت اما حسن عسكرى (عليه السلام) در مورد امام پس از ايشان دچار شك و ترديد شدم. پدرم از وكلاى امام حسن عسكرى (عليه السلام) بود
اموال زيادى را از شيعيان به عنوان سهم امام جمع آورى نموده بود. به همين خاطر تصميم گرفت كه خود به عراق رفته و وجوهات متعلق به امام
(عليه السلام) را به دست جانشين امام حسن عسكرى (عليه السلام) برساند.
او آماده حركت شد و سوار كشتى شد، من هم به دنبال او براى بدرقه رفتم، اما همين كه سوار شد حالش دگرگون شده و تب شديدى گرفت و به
من گفت: مرا باز گردان! اين علامت مرگ من است. پسرم! در مورد اين مال كه با من است تقواى الهى را پيشه كن.
وى پس از اين كه وصيت خود را بازگو كرد از دنيا رفت.
من با خودم گفتم: پدرم هيچ گاه سفارش بى جايى نمى كرد: اين مال را به عراق مى برم، و خانه اى كنار شط كرايه مى كنم و به كسى هم چيزى
نمى گويم، اگر همانطور كه در زمان امام حسن عسكرى (عليه السلام) حجت بر من آشكار بود، امام زمان (عليه السلام) را شناختم،
اموال را به او تحويل مى دهم وگرنه به نيابت آنها را بين فقرا تقسيم مى كنم.
وقتى به عراق رفتم همين كار را كردم، بعد از چند روز نامه اى از حضرت (عليه السلام) به اين مضمون به دستم رسيد ((اى محمد! فلان و فلان
چيز در فلان و فلان بسته نزد توست))
و از چيزهاى بسيارى كه با خود داشتم و از آن اطلاعى نداشتم خبر داده بود، من هم
اموال را به پيك حضرت تحويل دادم.
چند روز ماندم كه ديگر خبرى نشد، بسيار غمگين شدم تا اين كه دوباره نامه اى از حضرت دريافت كردم كه: ((مقام پدر را به تو عطا كرديم پس
خدا را سپاس گو!))(55)
آيا دينم به سلامت خواهد بود؟!
محمد بن احمد صفوانى مى گويد:
من اهل ((ران)) شهرى بين مراغه و زنجان هستم. در شهر ما پيرمردى زندگى مى كرد كه صد و هفتاد
سال داشت. نام او قاسم بن علا بود(56). او به شرف ملاقات امام هادى (عليه السلام) و امام حسن عسكرى (عليه السلام) رسيده بود، و در زمان
غيبت صغرا هميشه نامه هايى از ناحيه مقدس حضرت ابا صالح المهدى (عليه السلام) توسط سفراى آن حضرت - يعنى محمد بن عثمان و حسين بن
روح - دريافت مى كرد. او در هشتاد سالگى از دو چشم نابينا شده بود.
روزى ما در خانه او بر سر سفره مشغول غذا خوردن بوديم. او بسيار اندوهگين بود، زيرا دو ماه بود كه هيچ ارتباطى با حضرت (عليه السلام)
نداشت. در اين حال، دربان خانه وارد شد و با شادى گفت: پيك عراق!
قاسم بسيار مسرور شد. رو به قبله نموده، سجده شكرى به جاى آورد.
قاصد، مردى ميان سال و كوتاه قد بود كه مانند اغلب قاصدان پيراهنى كتانى پوشيده و عبايى بر دوش انداخته بود، و كفش مخصوص سفر در پا
داشت و خورجينى بر دوش.
قاسم برخاست و او را در آغوش كشيد و خورجينش را از روى دوشش برداشت. دستور داد طشت و آب آوردند تا دستانش را بشويد. سپس او را كنار خود
نشاند و با هم مشغول غذا شديم، بعد از اتمام غذا و شستن دست، آن مرد، نامه اى را كه كمى از نصف يك نامه معمولى بزرگتر به نظر مى رسيد
بيرون آورد و به قاسم داد.
وقتى قاسم نامه را گرفت آن را بوسيد و به كاتب خود ابوعبدالله بن ابى سلمه داد، كاتب نامه را گرفت و مهر آن را باز كرد و خواند.
وقتى سكونت كاتب بيش از حد معمول به طول انجاميد، قاسم دانست كه نكته اى در نامه هست كه بيان آن براى كاتب دشوار است.
به همين خاطر پرسيد: آيا خبرى شده است.
كاتب گفت: خير است.
قاسم گفت: آيا در مورد من مطلبى فرموده اند؟
كاتب گفت: اگر دوست ندارى، نگويم.
قاسم گفت: مطلب چيست؟
كاتب گفت: حضرت (عليه السلام) فرموده اند: ((وقتى اين نامه رسيد، چهل روز بعد فوت مى كنى)) و هفت تكه پارچه نيز فرستاده اند.
قاسم گفت: آيا دينم به سلامت خواهد بود؟
كاتب گفت: آرى.
آنگاه قاسم خنديد و گفت ديگر آرزويى بعد از اين عمر طولانى ندارم.
آنگاه مرد تازه وارد برخاست، و از خورجينش سه دست شلوار، يك پيراهن حبرى يمانى سرخ، يك عمامه، دو دست لباس و يك حوله بيرون آورد و به
قاسم داد.
خود قاسم نيز پيراهنى داشت كه امام رضا (عليه السلام) به او خلعت داده بود.(57)
قاسم دوستى داشت به نام عبدالرحمان بن محمد سنيزى كه به رغم دوستى اش با قاسم، شديدا دشمن
اهل بيت (عليهم السلام) بود. دوستى آنها را نيز به خاطر روابط اقتصادى بود. قاسم هم نسبت به او علاقه اى داشت.
عبدالرحمان قصد داشت به خانه قاسم بن علا بيايد، زيرا مى خواست پسر قاسم را كه حسن نام داشت با پدر زنش كه ابوجعفر بن حمدون همدانى
بود آشتى دهد.(58)
قاسم، به دو نفر از مشايخ كه با او مأنوس بودند و نام يكى ابوحامد عمران بن مفلس و ديگرى ابو على بن جحدر بود، گفت: مى خواهم اين نامه
را براى عبدالرحمان بخوانيد چون دوست دارم هدايت شود، و اميدوارم خداوند با خواندن اين نامه او را هدايت كند.
آنها در پاسخ گفتند: به خاطر خدا از اين فكر درگذر، كه حتى بسيارى از شيعيان هم
تحمل شنيدن اين مطالب را ندارند و گمان مى كنند كه دروغ است چه رسد به عبدالرحمان.
قاسم گفت: ميدانم رازى را كه اجازه ندارم آشكار نمايم، فاش مى كنم. با اين
حال، به خاطر محبتى كه نسبت به عبدالرحمان و علاقه اى كه به هدايت او دارم مى خواهم اين نامه را برايش بخوانم.
آن روز گذشت و روز پنج شنبه 13 رجب عبدالرحمان نزد قاسم آمد و سلام نمود. قاسم آن نامه را بيرون آورد و گفت: اين نامه را بخوان و به وجدان
خود رجوع كن.
عبدالرحمان شروع به خواندن نامه كرد، وقتى به آن قسمت كه خبر فوت قاسم نوشته شده بود رسيد نامه را پرت كرد و گفت: اى ابا محمد!
تقواى الهى را پيشه كن! تو مردى فاضل هستى و از دينت اطلاع دارى. چطور عقلت اين موضوع را مى پذيرد در حالى كه خداوند فرموده است:
و ما تدرى نفس ماذا تكسب غدا و ما تدرى نفس باءى ارض تموت (59)
((هيچ كس نمى داند فردا چه روى خواهد داد و هيچ كس نمى داند در كدام سرزمين مى ميرد)).
در جاى ديگر مى فرمايد:
عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا(60)
((اوست داناى به غيب و بر هر كس غيب او آشكار نمى شود)).
قاسم خنديد و گفت: آيه را تا آخر بخوان كه:
الا من ارتضى من رسول
((جز فرستاده اى كه خدا از او خشنود باشد)).
و مولاى من فرستاده مورد رضايت خداست.مى دانستم كه تو چنين خواهى گفت: با اين كه
حال، تاريخ امروز را داشته باش اگر من بعد از تاريخى كه در نامه ذكر شده زنده ماندم بدان كه حق با من نيست، اما اگر مردم به وجدان خود
مراجعه كن.
عبدالرحمان نيز تاريخ آن روز را نوشت و از يكديگر جدا شدند.
محمد بن احمد صفوانى گويد: قاسم بن علا درست هفت روز بعد از رسيدن نامه بيمار شد و از آن روزى كه عبدالرحمان را ديد بيماريش شديدتر شد
سى و سه روز بعد رسيدن نامه به ديدن او رفتم، او در بستر افتاده و به ديوار تكيه داده بود. فرزندش حسن كه دائم الخمر بود و دامادش
ابوجعفر بن حمدون همدانى گوشه اى نشسته و ردايش را بر سر كشيده بود. ابو حامد، عمران بن مفلس هم در گوشه اى ديگر و ابو على بن جحدون
و من و گروهى از مردم شهر مى گريستيم.
ناگاه ديدم كه قاسم به دستهاى خود، به طرف پشت تكيه كرده و مى گويد:
((يا محمد! يا على! يا حسن! يا حسين! يا موالى! كونوا شفعائى الى الله عزوجل.
يا محمد! يا على! يا حسن! يا حسين! اى سروران من! مرا در نزد خداوند شفاعت كنيد)).
آنگاه دوباره اين عبارت را تكرار كرد، در مرتبه سوم ائمه ديگر را نيز به شفاعت طلبيد، وقتى به نام مبارك امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) رسيد پلكهاى چشمانش لرزيد چنان كه اطفال گلبرگهاى لاله را مى لرزانند! حدقه چشمانش باد كرد. آنها را با سر آستين خويش مالش داد.
چيزى شبيه آب گوشت از آنها خارج شد.
سپس به طرف فرزندش نگاه كرد و گفت: حسن! بيا نزد من.
آنگاه ابو حامد و ابو على را صدا زد و همه گرد او جمع شديم در حالى كه او به ما با چشمان سالم نگاه مى كرد.
ابو حامد گفت: مرا مى يبينى؟
قاسم دستش را بر روى يك يك ما نهاد و همه دانستند كه او بينا شده است. اين خبر بين عموم مردم شايع شد و همه براى مشاهده و زيارت او آمدند.
وقتى خبر به بغداد و به قاضى القضاه بغداد - يعنى ابو سائب عتبه بن عبيد الله مسعودى - رسيد، به سرعت خود را به شهر ما رساند و به نزد
قاسم رفت. چون قاسم را ملاقات كرد انگشترى كه نگين فيروزه داشت كه بر روى آن سه سطر نگاشته شده بود به او نشان داد و گفت اين چيست؟
قاسم آن را ديد و گرفت، ولى نتوانست خطوط روى آن را بخواند.
مردم تعجب كردند. عده اى به خاطر اين كه قاسم توانسته بود انگشتر قاضى را ببيند و تشخيص دهد و عده اى هم به خاطر اينكه توانسته بود
خطوط روى آن را بخواند! در اين باره هم گفت و گو مى كردند.
قاسم رو به فرزندش حسن كرده و گفت: خداوند به تو منزلت و مرتبتى داده است (61) آن را
قبول كن و خداوند را سپاس گزار باش.
حسن گفت: قبول كردم.
قاسم گفت: چگونه؟
حسن گفت: هر طور كه شما بفرمائيد پدر جان!
قاسم گفت: بايد از خوردن شراب دست كشيده و توبه كنى.
حسن گفت: قسم به حق كسى كه تو او را ياد مى كنى از خوردن شراب و اعمالى كه تو از آنها بى خبرى دست برداشتم!
آنگاه قاسم دست به دعا برداشته و گفت: خداوندا! اطاعت خويش را به حسن الهام كن، و او را از معصيت خويش دور نما!
و اين جمله را سه مرتبه تكرار كرد، آنگاه كاغذى خواست و وصيت خود را به دست خود تنظيم كرد، و از جمله زمين هايى را كه داشت وقف امام زمان (عليه السلام) نمود و خطاب به فرزندش نوشت:
اگر شايستگى وكلات امام را يافتى نصف درآمد زمينهاى ((فرجيده)) از آن توست، و مابقى متعلق به مولايم امام زمان (عليه السلام) است، و
اگر اين شايستگى را نيافتى، خير خود را از راهى كه مورد رضاى خداست جستجو كن.))
حسن نيز وصيت پدر را نيز پذيرفت.
درست روز چهلم، هنگام دميدن فجر قاسم وفات يافت، رحمت خدا بر او باد.
عبدالرحمان خود را به خانه قاسم رساند در حالى كه با سرو پاى برهنه و اندوهى فراوان در كوى و بازار فرياد مى زد: اى واى آقايم!
وقتى مردم او را در اين حال ديدند فهميدند كه او نسبت به قاسم احترام بسيارى
قائل بوده است. از او پرسيدند: چه شده كه چنين مى كنى؟
عبدالرحمان گفت: ساكت باشيد. آنچه كه من از او ديدم شما نديده ايد.
ابو حامد بر جنازه قاسم آب ريخت، و ابوعلى بن جحد او را غسل داد. پس از
غسل ابتدا خلعتى را كه امام رضا (عليه السلام) به قاسم اعطا فرموده بودند، پوشانيدند، آنگاه با هفت تكه قماشى كه حضرت حجت (عليه السلام) از عراق فرستاده بودند، او را كفن نمودند.
پس از تشييع جنازه قاسم، عبدالرحمان دست از عقيده باطل خود برداشت و به ولايت و حضور امام زمان (عليه السلام) ايمان آورد، و بسيارى از املاك
خود را وقف حضرت (عليه السلام) نمود.
بعد از مدت كوتاهى نامه تسليت امام زمان (عليه السلام) خطاب به حسن پسر قاسم رسيده، و ايشان در انتها او را همانطور كه پدرش دعا كرده
بود، دعا فرموده بودند كه:
((خداوندا! اطاعت خويش را به حسن الهام كن، و او را از معصيت خود دور نما)).
و پس از آن مرقوم نموده بودند:
((ما پدرت را امام تو قرار داديم و اعمال او الگوى توست)).(62)
آقا جان، درست مى فرمايند!
اميرالمؤمنين كلثوم، دختر محمد بن عثمان نائب دوم امام زمان (عليه السلام) مى گويد:
روزى محموله اى از هدايا و سهم امام (عليه السلام) توسط شخصى از قم و حوالى آن براى حضرت (عليه السلام)
ارسال شد. وقتى آن فرستاده به بغداد رسيد، يكسره به خدمت ابوجعفر محمد بن عثمان مشرف شد و آنچه با خود به همراه داشت،
تحويل داد.
هنگام بازگشت، محمد بن عثمان به او مى گويد: از آنچه به تو تحويل داده شده است، چيز ديگرى هم باقى مانده است، آن كجاست!؟
آن مرد پاسخ مى دهد: آقا جان! چيزى باقى نمانده است و همه را تحويل داده ام.
محمد بن عثمان مى گويد: اما هنوز چيز ديگرى باقى مانده است، شايد فراموش كرده اى با خود بياورى بازگرد و دوباره خوب جستجو كن (يا آن كه
اصلا فراموش كرده اى كه آن با به تو داده باشند). بياد بياور كه چيزهايى به تو
تحويل داده شده است.(63)
آن مرد بازگشت و چند روز به ذهن خود فشار آورد و هر چه جستجو كرد و انديشيد چيزى به ياد نياورد. همراهانش نيز اطلاعى نداشتند، دوباره! به
نزد محمد بن عثمان مى رود و مى گويد: همه آنچه را كه به من داده شده بود،
تحويل شما داده ام. چيز ديگرى باقى نمانده است.
محمد بن عثمان مى گويد: حضرت (عليه السلام) مى فرمايند:
((آن دو لباس بافتنى كه فلانى به تو داده است، چه كردى؟))
آن مرد يك مرتبه مى گويد: آرى! آقا جان! درست مى فرمايند، به خدا قسم! فراموش كرده بودم، الان هم اصلا به ياد نمى آورم كه كجا گذاشته
ام.
فورا بازگشت و هر چه داشت زير و رو كرد، از باربران هم پرسيد و از آنها خواست كه بگردند شايد پيدا شود اما هيچ خبرى نشد، سرانجام
مأيوس و نااميد دوباره به نزد محمد بن عثمان بازگشت و او را مطلع ساخت.
محمد بن عثمان مى گويد: حضرت (عليه السلام) مى فرمايند: ((برو به نزد فلان پنبه فروش كه دو
عدل پنبه به او داده اى. در انبار پنبه او يكى از عدلها را بازكن كه روى آن چيزى است كه چنين و چنان نوشته شده است. آن دو لباس
داخل آن است!))
آن مرد متحير شد و فورا نزد پنبه فروش رفت و آن دو عدل را باز كرد. لباسها آنجا بود. آنها را برداشته نزد محمد بن عثمان آمد و
تحويل داد. گفت: آنها را فراموش كرده بودم. چون بارم زياد بود لاى آن عدل گذاشته بودم تا صدمه نبيند.(64)
پيام عجيب!
شب عرفه اى پس از زيارت سيد المومنين ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) به سوى كوفه بيرون آمدم، وقتى به قلعه ((مسناه)) رسيدم
نشستم تا كمى استراحت كنم. سپس برخاستم و دوباره به راه افتادم. در اين هنگام متوجه شخصى شدم كه از پشت سر من مى آمد، او گفت: رفيق نمى
خواهى؟
گفتم: آرى. آنگاه همراه او به راه افتاديم. با هم گفت و گوى مى كرديم.
او از وضع معيشتى من سوال كرد، و من به او گفتم: وضع خوبى ندارم و تنگدستم.
آنگاه رو به من نموده و فرمود: وقتى وارد كوفه شدى، برو نزد شخصى به نام ((ابوطاهره زرارى))، در خانه را بزن، او در را باز خواهد
كرد در حالى كه دستانش آلوده به خون قربانى است. به او بگو: امام زمان (عليه السلام) مى فرمايند: آن كيسه پولى را كه نزد آن مرد نيكوكار
است به اين مرد بده.
من از اين (پيام عجيبت) تعجب كردم. ناگاه از من جدا شد و به سويى رفت، من نفهميدم كه كجا رفت.
وقتى وارد كوفه شدم، نزد ابوطاهر محمد بن سليمان زرارى رفتم در را زدم. او همان گونه كه آن حضرت فرموده بود خارج شد.
به او گفتم: امام زمان (عليه السلام) مى فرمايند: آن كيسه پولى را كه نزد آن مرد نيكوكار است به من اين مرد بده.
ابوطاهر گفت: چشم! اطاعت!
آنگاه درون خانه رفت و كيسه پولى آورد و آن را به من تحويل داد.
من نيز آن را گرفته و بازگشتم!(65)
تنگدستى من؛ و عنايت مولا!
ابو سوره مى گويد:
روز عرفه براى زيارت قبر اباعبدالله الحسين (عليه السلام) خارج شدم. وقتى
اعمال روز عرفه به پايان رسيد هنگام عشا مشغول خواندن نماز شدم و شروع به خواندن سوره حمد نمودم. همزمان با من جوانى - كه كنار من بود و
قبل از نماز او را ديده بودم - با چهره اى زيبا كه لباسى تابستانى بر تن داشت شروع به اقامه نماز و خواندن سوره حمد نمود.
درست يادم نيست كه من، پيش از او يا پس از او نمازم را به اتمام رساندم.
صبح هنگام همگى از كربلا خارج شديم. وقتى كنار رود فرات رسيديم آن جوان به من گفت: تو قصد كوفه دارى، برو!
من از مسير فرات رفتم و او از راه خشكى، وقتى از او جدا شدم، پشيمان شدم فورا بازگشتم و به
دنبال او به راه افتادم. تا مرا ديد گفت: بيا.
چون به پاى ديوار قلعه ((مسناه)) رسيديم، خوابيديم. وقتى بيدار شديم، همچون پرنده اى بالاى خندق كوفه بوديم!
او به من فرمود: تو تنگدستى و عيالوارى برو پيش ابوطاهر زرارى، وقتى به خانه او رسيدى در حالى كه داستانش آلوده به خون قربانى است، از خانه خارج خواهد شد. به او بگو: جوانى با انى نشانى ها گفت: كيسه اى كه در آن بيست سكه طلا است و آن را يكى از برادرانت آورده است
بياور، آن را بگير.
وقتى نزد ابوطاهر ابن زرارى رفتم، همانطور كه آن جوان فرموده بود ماجرا را براى او گفتم.
ابوطاهر گفت: الحمدالله، و او را شناخت. آنگاه داخل شد و آن كيسه پول را برايم آورد. من نيز آن را گرفته و بازگشتم!(66)
فرستاده امام زمان (عليه السلام)
ابو عبيد الله محمد بن زيد بن مروان (67) مى گويد:
روزى مردى جوان نزد من آمد، من در چهره او دقت كردم آثار بزرگى در صورتش پيدا بود، وقتى همه مردم رفتند، به او گفتم: كيستى؟
گفت: من فرستاده خلف امام زمان (عليه السلام) به نزد بعضى از برادرانش به بغداد هستم.
گفتم: آيا مركبى دارى؟
گفت: آرى در خانه ((طلحيان)) است.
گفتم: برخيز و آن را بياور، غلامم را نيز همراه او فرستادم. او مركبش را آورد و آن روز نزد من ماند و از طعامى كه برايش حاضر كردم خورد، و
بسيارى از اسرار و افكار مرا بازگو كرد.
گفتم: از كدام راه مى روى؟
گفت: از نجف به سوى ((رمله)) و از آنجا به ((فسطاط)) آنگاه مركبم را هى زده و هنگام مغرب خدمت امام زمان (عليه السلام) مشرف مى شوم.
صبح هنگام من نيز براى بدرقه با او حركت كردم وقتى به پل
((دار صالح)) رسيديم، او به تنهايى از خندق عبور كرد و من مى ديدم كه در نجف فرود آمد ناگاه
مقابل ديدگانم غايب شد!(68)
|