next page

fehrest page

back page

گنج سليمان در اسپانيا
شعبى مى گويد:
روزى عبدالملك بن مروان مرا فراخواند و گفت: موسى بن نصر - فرمانده ما در افريقا و امير طارق بن زياد فاتح اسپانيا - نامه اى براى من فرستاده و در آن نوشته است: به من خبر داده اند كه حضرت سليمان (عليه السلام) در زمان خود به گروه جن امر كرده است كه شهرى از مس براى او بسازند، و تمام عفريت هاى و جنيان براى ساختن آن گرد آمدند و آن را از چشمه غنى مسى كه خداوند براى سليمان پديد آورده بود، بنا كردند.
محل اين شهر در بيابانى در اسپانيا است، و گنجهايى كه سليمان به وديعه گرفته بود، در آن است. من مى خواهم به طرف آن حركت كنم.
يكى از كارگزاران نزديكم مرا مطلع نموده است كه مسير منتهى به آن، بسيار ناهموار و دشوار است، بدون آمادگى و پشتيبانى لازم و آذوقه زياد نمى توان اين مسافت طولانى و دشوار را طى نمود، و هيچ كس ‍ جز ((دارا بن دارا)) - پادشاه ايران كه به دست اسكندر مغلوب شد - نتوانسته است، به بخشى از آن برسد.
هنگامى كه اسكندر او را كشت، گفت: قسم به خدا! تمام سرزمينها را به تصرف خود در آوردم و اهل هر سرزمين پيش تسليم فرود آورده اند. هيچ زمينى نمانده كه من در آن گام ننهاده باشم مگر اين سرزمين كه در اسپانياست.
دارا آن را ديده است، به همين دليل قصد آنجا نموده ام تا از دست يافتن به حدى كه دارا بدان رسيده است باز نمانم.
يك سال طول كشيد تا اسكندر نيز خود را آماده و مجهز نمود، هنگامى كه فكر مى كرد آمادگى اين كار را يافته است گروهى از افرادش را براى تحقيق فرستاد. آنان پس از تحقيق به او اطلاع دادند كه موانعى غير قابل عبور در مسير منتهى به آنجا وجود دارد. اسكندر نيز از رفتن منصرف شد.
عبدالملك بن مروان پس از گفت و گو با من، نامه اى به موسى بن نصر نوشت و به او دستور آمادگى و تهيه پشتيبانى لازم براى اجراى اين كار را صادر كرد.
موسى بن نصر آماده گرديد و به طرف آن شهر خارج شد، و آنجا را ديده و بر احوال آن آگاهى يافت و بازگشت.
او گزارشى براى عبدالملك تهيه كرد و در آخر گزارش چنين نوشت: بعد از گذشت روزهاى زيادى و هنگامى كه آذوقه ما به پايان رسيد به درياچه اى - كه درختان زيادى در اطراف آن وجود داشت. رسيدم در آنجا به ديوار آن شهر برخورديم.
من به كنار ديوار شهر رفتم. بر روى آن كتيبه اى به زبان عربى نوشته شده بود. ايستادم و آن را خواندم و دستور دادم از آن نسخه بردارى نمودند. در آن كتيبه اين شعر نوشته شده بود:
و آنان كه صاحب عزت و مقام هستند بدانند؛ و آنان كه آرزوى جاودانگى دارند: كه هيچ موجود زنده اى جاودانه نيست. اگر مخلوقى مى توانست در اين مسابقه به جاودانگى برسد، سليمان بن داود بود كه بدان مى رسيد. آن كسى كه مس چون چشمه اى جوشان براى او جارى شد، و فوران مس براى او بخششى نامحدود بود، پس به گروه جنييان امر كرد با آن بنايى به يادگار بسازيد؛
كه تا قيامت باقى مانده و شكسته و فرسوده نشود. آنها نيز در سطح وسيعى آغاز به كار كردند و به شكل هول انگيزى؛ بر اساس قواعد و اصول محكم، سر به آسمان كشيد. و مس را در قالبهاى مستطيل شكلى ريخته و حصار آن را ساختند؛ آنچنان كه از سخره هاى سخت و داغ استوار شد. و تمام گنجينه هاى زمين را در آن جاى داد. و در آينده اين گنج نامحدود آشكار خواهد شد. آن گنج نامحدود آشكار خواهد شد. آن گنجينه در اعماق زمين پنهان شد. و در طبقات سخت زمينى انباشته ماند. فرمانروايى گذشته او پس از او باقى نماند، تا اين كه تبديل به گورى شد ناپايدار؛ اين براى آن است كه دانسته شود كه حكومت پايدار نيست؛ مگر حكومت پر از نعمت و بخشش خداوند، هنگامى خواهد رسيد كه از نسل عدنان آن سرور متولد شود. او از نسل هاشم و بهترين مولود خواهد بود. خداوند او را با نشانه هايى كه مخصوص مى گرداند، بر مى انگيزد؛ تا به سوى تمامى مخلوقات سفيد و سياه خدا برود. كليدهاى تمامى گنجينه هاى زمين را داراست. و جانشينان او همه آن كليدها را خواهند داشت. آنها خلفا و حجت هاى دوازده گانه هستند. كه پس از بعثت او، جانشينان و سروران والا مقام هستند. تا اين كه قائم آنها به امر خداوند قيام مى كند. در آن هنگام از آسمان، او را به نام صدا مى زنند. هنگامى كه عبدالملك نامه را خواند و ((طالب بن مدرك))، فرستاده موسى بن نصر او را به وضوح مطلع ساخت، به ((محمد بن شهاب زهرى )) كه آنجا حضور داشت گفت: نظرت درباره اين موضوع عجيب چيست؟
زهرى گفت: به گمان من گروه جنى كه مسئوليت حفاظت از شهر را به عهده دارند هركه را بخواهد به طرف شره برود به خيال و توهم مى افكند.
عبدالملك گفت: راجع به كسى كه از آسمان او را صدا مى زنند اطاعى دارى؟
زهرى گفت: از اين مطلب درگذر.
عبدالملك گفت: چگونه از اين درگذرم كه اين امرى است بزرگ و دور از ذهن؟ بايد با صراحت آنچه كه از آن مى دانى بگويى، آيا مرا آزار مى دهى يا چيزى را از من مخفى مى نمايى؟
زهرى گفت: على بن الحسين (عليه السلام) به من گفته است: او مهدى و از نسل فاطمه (عليها السلام) دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است.
عبدالملك گفت: هر دوى شما دروغ مى گوييد، سخنان هر دوى شما هميشه باطل و قول شما دروغ بوده است. او مردى از نسل ماست.
زهرى گفت: من فقط سخن على بن الحسين (عليه السلام) را نقل كردم، اگر مى خواهى از خودش بپرس؛ چرا مرا ملامت مى كنى؟ اگر دروغ است او دروغ گفته، و اگر راست مى گويد يكى از دشمنان شما به شما كمك كرده است.
عبدالملك گفت: من نيازى به سئوال از فرزندان ابوتراب ندارم. اى زهرى! اين مطلب را پوشيده دار تا كسى از آن مطلع نگردد.
زهرى گفت: به خاطر تو به كسى نخواهم گفت.(22)
امسال به حج مرو
حسين بن على بن بابويه قمى (برادر شيخ صدوق) مى گويد:
پدرم، نامه اى به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح (نوبختى) سومين نائب خاص امام زمان (عليه السلام) نوشت و از حضرت در خواست اجازه تشرف به حج نمود.
پاسخ حضرت اين بود: امسال خارج مشو!
پدرم مجددا نامه اى نوشت كه حج من نذر واجب مى باشد آيا جايز است كه خوددارى كنم؟
حضرت پاسخ داد: اگر ناچارى بروى با آخرين كاروان حركت كن.
پدرم چنين نمود، و با آخرين كاروان حركت كرد و سالم ماند؛ اما كاروانهاى ديگر كه پيشتر حركت كرده بودند همگى (در فتنه قرامطه كه در همان سال، يعنى 329 هجرى عليه حجاج بيت الله، به وجود آمده بود) كشته شدند.(23)
باز آى دلا هر آنچه هستى باز آى
ابو جعفر مروزى مى گويد:
محمد بن جعفر با گروهى كه امام حسن عسكرى (عليه السلام) را در زمان زندگى آن حضرت ملاقات نموده بودند، و در ميان آنها على بن احمد بن طنين نيز حضور داشت، جهت زيارت مرقد مطهر اما حسن عسكرى (عليه السلام) به محله عسكر شرفياب شدند. محمد بن جعفر براى اذن دخول، اسامى زائرين را در نامه اى نوشت.
على بن احمد گفت: نام مرا ننويس من اجازه نمى گيرم.
او هم نام او را ننوشت.
امام زمان (عليه السلام) در پاسخ نوشته بودند: تو و آن كه اجازه نخواست هر دو داخل شويد.(24)
راز دل
محمد بن هارون همدانى مى گويد:
پانصد دينار سهم امام بدهكار بوده و از اين جهت دلتنگ شده بودم. با خود گفتم: چند باب دكان دارم آنها را به پانصد و سى دينار مى فروشم و پانصد دينار آن را به امام زمان (عليه السلام) تسليم مى كنم. به خدا قسم! در اين مورد با كسى سخنى نگفتم و حرفى نزدم.
امام (عليه السلام) به محمد بن جعفر نوشته بودند: دكانها را از محمد بن هارون به عوض پانصد دينارى كه به ما بدهكار است تحويل بگير!(25)
سهم غريم
محمد بن يوسف مى گويد:
هنگامى كه از بغداد به مرو بازگشتم، مردى كه او را محمد بن حصين كاتب مى گفتند و اموالى براى امام زمان (عليه السلام) جمع آورى كرده بود از من درباره حضرت سوالاتى نمود، من نيز آنچه از دلايل مشاهده كرده بودم به او گفتم.
او گفت: من مقدارى سهم امام جمع آورى نموده ام، چه كنم؟
گفتم: بفرست براى حاجز كه وكيل امام زمان (عليه السلام) در بغداد است.
گفت: بالاتر از حاجز كسى نيست.
گفتم: آرى! اى شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى.
گفت: اگر خداوند از من در اين مورد بازخواست كند مى گويم: اين دستور را تو به من دادى.
گفتم: آرى!
از من جدا شد و رفت، بعد از چند سال، دوباره محمد بن حصين را ديدم، گفت: من همانم كه تو مرا راهنمايى نمودى، به عراق رفتم و سهم امام را با خود بردم دويست دينار به ((عابدين يعلى فارسى)) و ((احمد بن على كلثومى)) تحويل داده و به امام زمان (عليه السلام) نامه اى نوشته و التماس دعا كردم.
پاسخ فرمود: هزار دينار به من بدهكار است و دويست دينار فرستاده است.
من در باقى آن شك داشتم و الباقى نزدم بود و همان طور بود كه امام (عليه السلام) فرمودند.
همچنين در نامه ذكر شده بود: اگر خواستى وجه كسى را بپردازى، بايد به ابوالحسن اسدى در ((رى)) مراجعه كنى.
دو روز يا سه روز بعد خبر مرگ حاجز به من رسيد. هنگامى كه خبر فوت حاجز به محمد بن حصين دادم اندوهگين شد.
گفتم: ناراحت مشو، امام زمان (عليه السلام) در نامه، علاوه بر اين كه به تو گفته بودند هزار دينار بدهكارى، امر فرموده بودند كه به اسدى مراجعه كنى، به اين صورت - به طور كنايه - مرگ حاجز را نيز اعلام فرموده بودند.(26)
كيسه سبز
محمد بن حسين تميمى گويد:
مردى استرآبادى براى من نقل كرد كه به محله عسكر در سامرا رفتم و سيصد دينار در كسيه اى نهاده بودم كه يكى از آنها دينار شامى بود، وقتى به درب خانه اى كه امام حسن عسكرى (عليه السلام) آنجا دفن شده بود، رسيدم، همانجا نشستم. در اين هنگام خادمى خارج شد و گفت: آنچه با خود دارى بده!
(از صراحت او شك كردم) و گفتم: چيزى با من نيست.
خادم وارد خانه شد و دوباره بيرون آمد و گفت: كيسه اى سبز رنگ دارى كه سيصد دينار - كه يكى از آنها هم شامى است - همراه با انگشترى در آن است، من انگشتر خود را فراموش كرده بودم، اين بار كيسه را به او دادم و انگشتر را خود برداشتم!(27)
مسرور طباخ
مسرور طباخ مى گويد:
با تنگدستى عجيبى رو به رو شدم به همين جهت، نامه اى به حسن بن راشد نوشتم و جريان حال خود را بازگو نمودم، آنگاه به خانه او رفتم، تا نامه را به او برسانم، ولى وى در خانه نبود. نا اميد بازگشتم و به طرف شهر براى ملاقات با ابى جعفر، عثمان بن سعيد - اولين نايب خاص امام زمان (عليه السلام) - رفتم.
وقتى به دروازه شهر رسيدم، مردى در كنار من قرار گرفت به گونه اى كه چهره او را نمى ديدم. دست مرا گرفت و كيسه سفيدى را با احتياط به من داد.
وقتى به كيسه نگاه كردم ديدم روى آن نوشته: دوازده دينار مسرور طباخ!(28)
پانصد يا چهارصد و هشتاد
محمد بن شاذان مى گويد:
چهارصد و هشتاد درهم سهم امام جمع آورى كرده بودم، بيست درهم از خود بر آن افزودم و مجموعا پانصد درهم شد، آنرا براى محمد بن احمد قمى فرستادم، و ننوشتم كه چقدر آن از مال خودم مى باشد.
حضرت حجت (عليه السلام) رسيدى بدين مضمون مرقوم فرموده بود: پانصد درهم آن از آن توست.(29)
((دينور)) يا((رى))
ابو سليمان محمودى مى گويد:
من و جعفر بن عبد الغفار با هم والى دينور - شهرى نزديك كرمانشاه - شديم. قبل از حركت شيخ حسين بن روح نوبختى نزد من آمد و گفت: وقتى به رى رفتى فلان كار را انجام بده!
وقتى به دينور رسيديم، يك ماه بعد حكم ولايت رى به من تفويض ‍ شد. به سوى رى حركت كردم، و آنچه شيخ فرموده بود انجام دادم.(30)
در جستجوى امام زمان (عليه السلام)
ابوالرجال مصرى كه يكى از نيكوكاران بود، مى گويد:
پس از رحلت امام حسن عسكرى (عليه السلام) براى جستجوى امام زمان (عليه السلام) حركت كردم، سه سال گذاشت، با خودم گفتم: اگر چيزى بود بعد از گذشت سه سال آشكار مى شد.
در اين هنگام، صدايى را شنيدم كه صاحب صدا را نمى ديدم، او گفت: اى نصر بن عبد ربه! به اهل مصر بگو: آيا شما پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديده ايد كه به او ايمان آورده ايد؟
ابوالرجا گويد: من تا آن زمان نمى دانستم كه نام پدرم عبد ربه است، چون من مدائن متولد شدم، و پدرم را از دست دادم، ابو عبد الله نوفلى مرا با خود به مصر آورد و در آنجا پرورش يافتم، چون آن صدا را شنيدم، مطلب را دريافتم، و ديگر به راه خود ادامه ندادم و مراجعت نمودم (31)
گوشواره باارزش
احمد بن ابى روح مى گويد:
روزى زنى از اهالى دينور نزد من آمد و گفت: پسر ابى روح! تو در شهر ما از جهت دين مطمئن ترين افراد هستى، مى خواهم امانتى به تو بسپرم كه آن را به اهلش برسانى، و نسبت به اداى امانت استوار باشى.
گفتم: باشد ان شاء الله موفق خواهم شد.
گفت: در اين كيسه سر بسته مقدارى درهم نهاده ام آن را باز مكن و در آن نگاه نكن تا آن را به كسى كه از محتواى آن تو را آگاه سازد برسانى؛ و ضمنا اين هم گوشواره من است كه ده دينار ارزش دارد، در آن سه دانه مرواريد به ارزش ده دينار تعبيه شده است.
و نيز از حضرت صاحب الزمان (عليه السلام) سئوالى دارم كه بايد جواب آن را پيش از آن كه تو سئوالى كنى بفرمايند.
گفتم: سوالت چيست؟
گفت: مادرم هنگام عروسى من، ده دينار از كسى كه من او را نمى شناسم قرض گرفته بود، من مى خواهم آن را پس بدهم، اگر حضرت (عليه السلام) آن شخص را براى من معلوم نموده و دستور بفرمايند، قرضم را ادا كنم!
با خودم گفتم: اين مطلب را چگونه به جعفر بن على - جعفر كذاب عموى امام زمان (عليه السلام) كه ادعاى امامت دارد - بگويم؟
بعد گفتم اين سئوالات امتحانى است بين من و جعفر بن على.
احمد بن ابى روح گويد: آن مال را برداشتم و حركت كردم، وارد بغداد شدم، در بغداد به نزد حاجز بن يزيد و شاء - از وكلاى امام زمان (عليه السلام) - رفتم و بر او سلام كرده و نشستم، گفت: حاجتى دارى؟
گفتم: مالى نزد من هست كه تا از كيفيت و مقدار آن خبر ندهيد نمى توانم آن را به شما تحويل دهم.
گفت: اى احمد بن ابى روح! بايد به سامرا بروى.
گفتم: لا اله الا الله! عجب كارى به عهده گرفته ام!
وقتى به سامرا رسيدم، گفتم: ابتدا نزد جعفر مى روم بعد فكرى كردم و گفتم: نه، اول به منزل امام حسن عسكرى (عليه السلام) مى روم، اگر توسط امام زمان (عليه السلام)، امتحان آشكار شد كه هيچ، و اگر به نتيجه نرسيدم نزد جعفر خواهم رفت.
به محله عسكر رسيدم، هنگامى كه به خانه امام حسن عسكرى نزديك شدم، خادمى بيرون آمد و گفت: تو احمد بن ابى روح هستى؟
گفتم: بله!
گفت: اين نامه مال توست آن را بخوان.
در آن نامه نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحيم. اى پسر ابى روح! وقتى كه دختر ديرانى كيسه اى كه هزار درهم - به گمان تو در آن است به تو امانت سپرده، در حاليكه گمان تو درست نيست.
تو اداى امانت كرده و كيسه را باز نكردى و نمى دانى در آن چه مقدار وجود دارد؟ در آن هزار درهم و پنجاه دينار است، و گوشواره اى كه آن زن گمان مى كرد كه ده دينار ارزش دارد، درست گفته ولى گوشواره با دو دانه نگينى كه سه دانه مرواريد در آن تعبيه شده كمى بيش از ده دينار ارزش دارد.
گوشواره را به فلانى، كنيز ما بده كه آن را به او بخشيده ايم، و به بغداد برو و مال را به حاجز بده، و او آنچه به تو براى هزينه سفرت مى دهد، بگير.
اما آن ده دينارى كه آن زن گمان مى كند كه مادرش در عروسى او قرض گرفته و نمى داند كه صاحبش كيست. اين چنين نيست او مى داند صاحب آن پول كيست؟ صاحب آن ده دينار كلثوم، دختر احمد است كه از دشمنان ما اهل بيت است، و آن زن دوست ندارد كه آن را به او بدهد و مى خواهد آن را بين خواهران خود قسمت كند. ما به او اجازه داديم كه ما بين خواهران نيازمندش تقسيم نمايد.
مطلب ديگر اين كه، اى ابى روح! براى امتحان جعفر به نزد او مرو، به ديار خود باز گرد كه عمويت فوت كرده است، خداوند اهل و مال او را روزى تو كرده است.
بعد از خواندن نامه، به بغداد بازگشتم، و كيسه را به حاجز دادم آن را شمرد، هزار درهم و پنجاه دينار بود، سى دينار به من داد، و گفت: دستور دارم كه اين را براى خرجى به تو بدهم.
من سى دينار را گرفته و به خانه اى كه براى اقامت در بغداد گرفته بودم، بازگشتم. در اين هنگام خبر آوردند عمويت مرده و خانواده ام خواسته اند كه باز گردم.
پس از بازگشت ديدم خبر صحيح بوده، و سه هزار دينار و صد درهم به من ارث رسيده است.(32)
خود را به قافله برسان!
ابو عبدالله بن صالح مى گويد:
در يكى از سالها به بغداد رفتم. هنگامى كه مى خواستم از بغداد خارج شوم از امام زمان (عليه السلام) توسط نائب خاصشان اجازه خروج خواستم.
ايشان اجازه نفرمودند، و كاروان حركت كرد، من بيست و دو روز در بغداد ماندم، روز چهارشنبه اى، اجازه خروج يافتم. و امر فرمودند بودند كه خود را به قافله برسان من از اين كه بتوانم خود را به قافله برسانم، نااميد شده بودم، در عين حال حركت كردم و به نهروان رسيدم، ديدم قافله آنجا توقف كرده است. همين كه به شترم آب و علف دادم، قافله حركت كرد، و من هم حركت نمودم و چون حضرت مرا دعا فرموده بودند كه سلامت باشم؛ الحمدالله هيچ اتفاق بدى برايم نيفتاد.(33)
طبيب درد بى درمان!
محمد بن يوسف مى گويد:
به بيمارى كورك - نوعى زخم چركين - مبتلا شدم. پزشكان مرا معاينه كردند و براى درمان، پول زيادى هزينه كردم، اما بهبودى حاصل نشد.
نامه اى به محضر مبارك امام زمان (عليه السلام) نوشتم و از حضرتش التماس دعا نمودم.
امام (عليه السلام) مرقوم فرمود:
البسك الله العافيه و جعلك معنا فى الدنيا و الاخره.
((خدا تو را لباس عافيت بپوشاند، و تو را در دنيا و آخرت با ما قرار دهد)).
هنوز يك هفته نگذشته بود كه محل زخم بهبود يافت. در اين هنگام، پزشكى از دوستان ما را فرا خواندم، و محل زخم را به او نشان دادم.
گفت: ما براى اين زخم دارويى نمى شناسيم. بهبودى آن تنها از ناحيه حق تعالى بوده است.(34)
اموال را از بدهكاران مطالبه كن
محمد بن صالح مى گويد:
هنگامى كه از دنيا رفت و ترتيب امور او به من محول شد، متوجه شدم كه پدرم از مردم اسنادى دارد كه مربوط به سهم امام (عليه السلام) است. نامه اى به حضرت حجت (عليه السلام) نوشتم، و از ايشان كسب اطلاع نمودم.
امام (عليه السلام) فرمود: اموال را از بدهكاران مطالبه كن و در مطالبه آن كوشش نما.
همه افراد بدهى خود را پرداخت كردند به جز يك نفر، كه سفته اى به مبلغ چهارصد دينار نزد من داشت. نزد او رفتم تا آن مبلغ را وصول كنم، اما او امروز و فردا مى كرد، روزى براى وصول مبلغ مزبور رفتم پسرش به من توهين نمود به پدرش شكايت كردم.
پدر گفت: مگر چه شده؟
در آن هنگام عصبانى شدم، ريش او را گرفتم و با لگد او را به وسط خانه پرت نمودم.
مردم بسيارى اطراف من جمع شدند. من سوار مركبم شدم و گفتم: آفرين بر شما مردم بغداد كه از ظالم در مقابل اين مظلوم غريب حمايت مى كنيد، و از روى تقيه گفتم: من مردى از همدان هستم و سنى مذهبم، و اين مرد مرا به قمى و شيعه معرفى مى كند كه حقم را پايمال كند.
مردم به سوى او هجوم آوردند و خواستند وارد دكانش شوند اما من آنها شدم. صاحب سفته مرا خواست و سوگند خورد كه مال مرا بپردازد، و فورا آن را پرداخت نمود.(35)
مردى كه متحير بود!
حسن بن عيسى مى گويد:
هنگامى كه امام حسن عسكرى (عليه السلام) به شهادت رسيد، مردى مصرى وارد مكه شد او مقدارى سهم امام با خود آورده بود تا به صاحب الامر (عليه السلام) تحويل بدهد، متوجه شد كه مردم در امر جانشينى امام حسن عسكرى (عليه السلام) دوچار اختلاف شده اند.
گروهى مى گويند: امام بعد از خود جانشينى تعيين نكرده است.
عده اى مى گويند: جانشين امام، جعفر بن على (جعفر كذاب) مى باشد.
و دسته اى نيز مى گويند: فرزندش جانشين اوست. آن مرد، شخصى را - كه كنيه او را ابوطالب بود - با نامه اى براى تحقيق به سامرا و محله عسگر فرستاد.
ابوطالب ابتدا نزد جعفر بن على (كذاب) رفت، و از او براى اثبات امانت برهانى خواست.
جعفر گفت: فعلا برهانى ندارم!
ابوطالب به در خانه امام حسن عسكرى (عليه السلام) رفت و نامه را به فردى كه بين مردم مشهور بود كه سفراى امام است، داد.
امام در پاسخ مرقوم فرموده بود: خداوند دوستت را جزاى خير دهد، او فوت كرد و وصيت نمود كه مالى را نزد او بود به شخص ‍ مورد اعتمادى بدهند كه هر طور مى داند مصرف كند.
من پاسخ نامه را گرفتم و همانطور كه حضرت فرموده بود واقع شده بود.(36)
زمين خالى از حجت نيست
احمد دينورى مى گويد:
يكى دو سال از شهادت امام حسن عسكرى (عليه السلام) نگذشته بود كه از اردبيل به قصد سفر حج خارج شدم. وقتى به - شهرى نزديك كرمانشاه كه گويا شهر و زادگاه خود او بوده است - رسيدم مردم در امر امانت سرگردان و متحير بودند.
آنها به خوبى از من استقبال نمودند، و گروهى از شيعيان گرد من جمع شدند و گفتند: حدود شانزده هزار دينار سهم امام جمع آورى شده است استدعا داريم آن را به آنجايى كه بايد تحويل داده شود، تسليم نماييد.
گفتم: اى مردم! الان مشخص نيست و من دقيقا نمى دانم بايد به كجا مراجعه كنيم!
گفتند: تو خود اختيار دار اين مال باش، كه ما مطمئن تر از تو سراغ نداريم، كارى كن كه بدون حجت و دليل روشن از دستت خارج نشود.
احمد گويد، اموال را در كيسه هايى كه نام اشخاص يكى يكى بر آنها نوشته شده بود به من تحويل دادند، من نيز تحويل گرفته و حركت كردم، وقتى به كرمانشاه رسيدم، به خدمت احمد بن حسن بن حسن كه در آن شهر مقيم بود براى عرض سلام رفتم. وقتى مرا ديد، خوشحال شد.
او نيز هزار دينار در كيسه اى نهاد و به همراه بسته اى به من تحويل داد و گفت: اينها را با خود ببر و بدون حجت و دليل روشن از دستت خارج مكن.
من آنها را نيز گرفتم و به راه خود ادامه دادم، هنگامى كه وارد بغداد شدم، مشغول پيدا كردن فردى از نايبان حضرت حجت - عجل الله تعالى فرجه - شدم، و جز اين، كارى نداشتم. سپس متوجه شدم كه سه نفر در بغداد به نام هاى: باقطانى، اسحاق احمد و ابوجعفر عثمان بن سعيد ادعاى نيابت مى كردند.
اول نزد باقطانى رفتم، ديدم پيرمردى با هيبت است، و ظاهرا آثار جوانمردى در او پيداست. اسبى عربى و غلامان بسيارى داشت، مردم گرد او اجتماع كرده و مشغول گفتگو بودند.
- بلكه او وارث تو و وارث علم من بعد از تو است، و صاحب پرچم تو و پرچم حمد، در روز قيامت و صاحب حوض توست تا هر مومنى را كه از امت تو وارد بهشت مى شود، از آب آن سيراب كند.
يا محمد! من به خود به سختى سوگند خورده ام كسى كه دوستدار تو و اهل بيت تو فرزندان پاك تو نباشد، از آب آن حوض ننوشد. به راستى، به راستى مى گويم: اى محمد! تمام امت تو را وارد بهشت خواهم كرد جز كسى كه خود ابا كند.
- چگونه كسى از ورود به بهشت ابا مى كند؟
- من تو را از ميان خود برگزيدم و براى تو نيز جانشينى انتخاب نمودم، تا براى تو به منزله هارون باشد براى موسى، جز آن كه (هارون نيز نبى بود، اما) بعد از تو پيامبرى نخواهد بود. محبت او را در قلب تو خواهم نهاد، و او را پدر فرزندان تو قرار خواهم داد.
پس حق او بر امت تو مانند حق توست بر ايشان آنگاه كه زنده بودى و در ميان ايشان به سر مى بردى؛ هر كس حق او را ناديده بگيرد حق تو را ضايع ساخته است، و هر كه از دوستى او سر باز زند از دوستى تو ابا نموده است، و هر كه از دوستى تو سر باز زند، گويى از ورود به بهشت ابا نموده است.
آنگاه من به سجده افتادم، و شكر الهى را به خاطر نعمتى كه به من ارزانى داشته به جاى آوردم. در اين هنگام دوباره ندا رسيد:
- يا محمد! سر بردار هر چه مى خواهى از ما بخواه، تا به عطا كنيم.
- پروردگار! تمام امت مرا تحت ولايت على بن ابى طالب (عليه السلام) قرار ده تا روز قيامت همه اطراف حوض من باشند.
- يا محمد! پيش از اين كه بندگان خود را خلق كنم، سرنوشت آنان را مى دانم بر اساس آن، هر كه را بخواهم هلاك مى كنم و هر كه را بخواهم هدايت مى نمايم. علم تو را بعد از تو به على داده، و او را وزير و جانشين بعد از تو قرار داده ام تا خليفه تو براى اهل و امت تو باشد.
اراده من چنين است كسى كه با او دشمنى كند و منكر ولايت او بعد از تو باشد، داخل بهشت نگردد. و هر كه با او دشمنى كند، با تو دشمنى نموده، و هر كه با تو دشمنى كند با من دشمنى نموده، و هر كه دوستدار او باشد، دوستدار توست، و هر كه دوستدار تو باشد، دوستدار من است.
به او اين فضيلت را داديم، و به تو اين چنين عطا خواهيم كرد كه از صلب او يازده (مهدى) كه همه از فرزندان تو دختر تو - فاطمه زهرا (عليها السلام) باشند خارج كنيم.
- پروردگارا! چه زمانى وقت آن مى شود؟
- هنگامى كه دانايى از بين رود و جهالت آشكار گردد؛
قاريان قرآن زياد باشند و عالمان آن اندك؛
فقهاى هدايت گر كاستى گيرند، و فقهاى گمراه و خيانتكار زياد شوند؛
شاعران زياد شوند؛
امت تو قبرستانها را مسجد كنند؛
قرآنها و مساجد را طلاكارى و زينت نمايند؛
ظلم و فساد زياد شود و كارهاى نكوهيده آشكار گردد، و امت تو امر به منكر و نهى از معروف كنند؛
مردان با مردان و زنان با زنان خود را ارضا نمايند؛
پادشاهان كافر، دوستان آنها فاجر، ياران آنها ظالم و مشاوران آنها فاسق باشند؛
سه خسوف، يكى در شرق و يكى در غرب و ديگرى در جزيره العرب به وقوع بپيوندد.
شهر بصره به دست مردى از ذريه تو - كه پيروانش مردمى از افريقا هستند - خراب شود؛
مردمى از اولاد حسين بن على قيام كند؛
دجال از سوى شرق و سرزمين سيستان ظاهر شود؛
سيفانى ظهور كند؛
- پروردگار! پس از من، چقدر فتنه و آشوب بر خواهد خاست؟(8)
نزد او رفتم و سلام كردم، او به گرمى از من استقبال كرده مرا به خود نزديك نموده و بسيار خوشحال شده و با من به خوبى رفتار نمود. ساعتى نزد او نشستم. تا بيشتر مردم رفتند آنگاه او از مذهب من پرسيد.
به گفتم: مردى از دينور هستم، خدمت رسيدم در حالى كه مقدارى سهم امام دارم و مى خواهم آن را تحويل دهم.
گفت: آنها را به من بده.
گفتم: دليلى براى اثبات نيابت شما مى خواهم.
گفت: فردا دوباره نزد من باز گرد.
فردا نزد او رفتم، ولى دليلى ارائه نداد و روز سوم هم نزد او رفتم باز نتوانست دليلى ارائه دهد!
پس به آن به نزد اسحاق احمر رفتم. او را جوانى پاكيزه و منظر ديدم، خانه اش از خانه باقطانى بزرگ تر بود و اسب و غلامانى بيشتر از باقطانى داشت، و ظاهرا از او جوانمردتر به نظر مى رسيد، و عده بيشترى نسبت به مجلس باقطانى گرد او جمع شده بودند.
من داخل شده و سلام كردم، مرا به خوبى استقبال كرده، و به خود نزديك نمود. صبر كردم تا جمعيت كمتر شد پرسيد: كارى داشتى؟ همانطور كه به باقطانى گفته بودم به او نيز جواب دادم. او نيز سه روز مرا چرخاند و آخر هم نتوانست دليلى ارائه دهد.!
آنگاه به نزد ابوجعفر، عثمان بن سعيد رفتم، او پيرمرد متواضعى بود لباس سپيد پوشيده و در اطاقى كوچك روى گليمى نشسته بود نه غلامى داشت و نه ظاهر چشم گيرى و نه اسبى، بر خلاف آنچه نزد آن دو نفر ديده بودم.
خدمت او رفتم و سلام كردم، جوابم را داد، و مرا به خود نزديك كرد، و براى من جايى باز نمود، از احوال پرسيد، خود را معرفى كرده و گفتم: از ناحيه جبال كردستان آمده اند و مالى با خود آورده ام.
گفت: اگر دوست دارى كه آن را به محلش برسانى، برو به سامرا و سراغ خانه ابن الرضا وكيل امام (عليه السلام) را بگير. در خانه ابن الرضا كسانى هستند كه مربوط به اين كار مى باشند و آنچه را كه مى جويى آنجاست.
سپس از او جدا شده، و به طرف سامرا حركت كردم. به خانه ابن الرضا رفته، سراغ وكيل امام (عليه السلام) را گرفتم.
دربان به من گفت: او در خانه مشغول كارى است و به زودى خارج خواهد شد.
كنار در نشستم و منتظر خروج او شدم، بعد از يك ساعت او را ديدم كه از خانه خارج شد. برخاستم و سلام كردم، دست مرا گرفت به خانه خود برد و حالم را جويا شد و اينكه چرا نزد او آمده ام؟
خود را معرفى كردم و او را در مورد مالى كه همراه داشتم آگاه نمودم، و اينكه دليلى مى خواهم تا آن را تحويل دهم.
گفت: باشد! آنگاه براى من طعامى حاضر كرد، و گفت: ميل كن و كمى استراحت نما كه خسته هستى و تا موقع نماز نيز يك ساعت فرصت است و به موقع به كارت رسيدگى مى كنم.
من هم غذا خورده خوابيدم نزديك وقت نماز برخاستم پس از اداى نماز براى استحمام خارج شدم و دوباره بازگشتم. پاسى از شب نگذشته بود كه آن مرد بازگشت در حالى كه نامه اى بدين مضمون با خود داشت:
((بسم الله الرحمن الرحيم. احمد بن محمد دينورى با شانزده هزار دينار در فلان و فلان كيسه آمده، آنگاه يك يك كيسه ها را با نام صاحب آنها برد در كيسه زره ساز شانزده دينار موجود است)).
وقتى تا اينجاى نامه را خواندم شيطان مرا وسوسه نمود كه چه طور او بهتر از من از محتواى آنها آگاه است؟ قسمت زيادى از نامه به همين ذكر نام صاحبان كيسه ها پرداخته بود، و در انتها مرقوم فرموده بود: ((از كرمانشاه نيز از جانب احمد بن حسن مادرائى، برادر پشم فروش كيسه اى حاوى هزار دينار به همراه دارد، همراه با چندين تخته پارچه فلان شكل و فلان رنگ)).
و تا آخر نامه نوع و رنگ پارچه ها را يك يك برشمرد.
در اين حال، خداى را به جهت منتى كه بر من نهاده و ترديدم را به يقين تبديل كرده بود، شكر كردم. طبق آن نامه مأمور بودم كه تمام مال را به ابوجعفر عثمان بن سعيد تحويل دهم و آنچنان كه او دستور مى دهد، عمل نمايم.
به بغداد بازگشتم و به خدمت ابو جعفر رفتم در حالى كه رفت و برگشتم سه روز به طول انجاميد. وقتى ابو جعفر مرا ديد گفت: چرا به سامرا نرفتى؟
گفتم: اى آقاى من! اكنون از سامرا بازگشتم.
من در حال بازگو نمودن ماجرا به ايشان بودم كه نامه اى از سوى مولايمان صاحب الامر (عليه السلام) به او رسيد كه مضمون آن درباره كيفيت و كميت اموالى كه در نزد من بود، درست مانند مضمون نامه اى بود كه من به همراه داشتم علاوه بر اين فرموده بود: بايد اموال و پارچه ها را به ابوجعفر محمد بن احمد بن جعفر قطان قمى تحويل بدهم.
ابو جعفر، عثمان بن سعيد لباس خود را پوشيده و گفت: آنچه با خود دارى به منزل محمد بن احمد بن جعفر بن قطان قمى ببر.
من نيز اطاعت كردم و پس از تحويل آنها به حج مشرف شدم.
هنگامى كه به دينور بازگشتم مردم گرد من جمع شدند، منهم نامه اى را كه وكيل حضرت حجت (عليه السلام) از سوى ايشان براى من آورده بود، براى مردم خواندم، وقتى به آن قسمت از نامه كه در آن به آن مرد زره ساز و كنيه او اشاره شده بود، رسيدم، يكى از حاضرين بيهوش به زمين افتاد.
وقتى به هوش آمد سجده شكرى به جاى آورده و گفت: خداى را شكر كه بر ما منت نهاد و هدايت فرمود، اكنون دانستيم كه هيچ گاه زمين از حجت حق تعالى خالى نمى ماند.
اين كيسه را همان مرد زره ساز به من داده بود، و هيچ كس جز خدا از اين موضوع اطلاعى نداشت.
از دينور به كرمانشاه رفتم و ابوالحسن مادرائى را نيز ملاقات كردم، و او را از جريان مطلع ساخته نامه را برايش قرائت نمودم.
او گفت: سبحان الله! در هر چيزى مى توانى شك كنى جز در اين كه خداوند زمين را خالى از حجت خود واگذارد.
آنگاه داستان بعدى را برايم نقل كرد.(37)

next page

fehrest page

back page