next page

fehrest page

نام كتاب: داستانهايى از امام رضا (عليه السلام)
تاءليف: قاسم مير خلف زاده
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
السلام عليك يا ولى الله، السلام عليك يا حجه الله، السلام عليك يا نور الله فى ظلمات الاءرض السلام عليك ايها الصديق الشهيد.
سلام ما بر آن آقايى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره او فرمود: هيچ مؤمنى زيارت نمى كند او را مگر آنكه حق تعالى بهشت را براى او واجب و بدنش را بر آتش جهنم حرام گرداند و فرمود: پاره اى از بدن من در خراسان مدفون خواهد شد، هر غمناكى كه او را زيارت كند البته حق تعالى غمش را زايل گرداند و هر گناه كارى كه او را زيارت كند خدا گناهانش ‍ را بيامرزد.
سلام ما بر آن شهيدى كه موسى بن جعفر (عليه السلام) فرمود: هر كس ‍ زيارت كند قبر فرزندم على را او را نزد خداى تعالى ثواب هفتاد حج مقبول بلكه هفتاد هزار حج بلكه هر كس او را زيارت كند گويا خدا را در عرش ‍ زيارت كرده باشد.
سلام ما بر امامى كه خودش فرمود: در خراسان بقعه اى هست كه بر آن زمانى خواهد آمد كه محل رفت و آمد و شد ملائكه خواهد بود و پيوسته فوجى از ملائكه فرود خواهند آمد و فوجى بالا خواهند رفت تا در صور بدمند يعنى تا روز قيامت پرسيدند يابن رسول الله كدام بقعه است حضرت رضا (عليه السلام) فرمودند: آن در زمين طوس است والله باغى است از باغ هاى بهشت و هر كس مرا زيارت كند در آن بقعه چنان است از باغ هاى بهشت و هر كس مرا زيارت كند در آن بقعه چنان است كه رسول خدا را زيارت كرده و حق تعالى از براى او به سبب آن زيارت ثواب هزار حج پسنديده و هزار عمره مقبوله بنويسد و روز قيامت من و پدرانم شفيعان او باشيم.
سلام ما بر آن غريبى كه فرمود: هر كس مرا زيارت كند، با اينكه قبر من دور است در سه موقف و موطن روز قيامت نزد او بيايم تا او را نجات بخشم از هول هاى آن در وقتى كه نامه هاى نيكوكاران را در دست راست ايشان و نامه هاى بدكاران در دست چپ ايشان و نزد صراط و نزد ترازوى اعمال.
و سلام ما بر اجداد و پدران گرامى او از حضرت آدم (عليه السلام) تا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و از رسول خدا تا امام موسى بن جعفر (عليه السلام) و سلام ما بر فرزندان او از حضرت جواد (عليه السلام) تا حضرت مهدى موعود آن امامى كه طالب خون بنا حق ريخته انبياء و امامان (عليه السلام) است خداوند ان شاالله ببركت نام مقدس ثامن الحجج و قبر منور على بن موسى الرضا (عليه السلام ) كه مثل آفتاب بر تمام عوالم احاطه دارد قلب مهدى ارواحنا فداه و فرزند امام هشتم (عليه السلام) را از ما راضى و عناياتش را از ما دريغ نفرمايد و دعاهاى او و مهر او و الطاف او و خير او را شامل حال همه دوستان و شيعيان او تا او هست گرداند تا ما برحمت واسعه الهى برسيم و اين نوشته قليل از كثير به بلندى كرم و لطف او از ما بپذيرد اين كتاب حدود 70 سال داستان و هشت سوگنامه دارد كه ثواب آن را به روح مقدس همه شهدا مخصوصا امام شهيدان حضرت امام خمينى (رحمه الله عليه) و عزيزانش بويژه برادر عزيزم شهيد احمد ميرخلف زاده كه در جوار ملكوتى حضرت رضا (عليه السلام) آرميده هديه مى كنم و ان شاء الله ببركت انوار و تشعشعات نور ثامن الحجج على بن موسى الرضا (عليه السلام) كه پناهگاه ما شيعه است مقام معظم رهبرى حفظه الله و تمامى مراجع و حوزه هاى علميه و مردم ايران بلكه همه مسلمانان تحت ستم را از گزند حوادث و آفات دشمنان و مكر و حيله هاى زمانه مصون و محفوظ بدارد و ما را با ثامن الحجج (عليه السلام) مقرون و محشور فرمايد.
والسلام علينا و على عبادالله الصالحين
قاسم مير خلف زاده
معصوم دهم، امام هشتم، حضرت رضا (عليه السلام)
نام: على بن موسى (عليه السلام)
لقب معروف: رضا (عليه السلام)
كنيه: ابوالحسن (عليه السلام)
پدر و مادر: امام موسى بن جعفر، نجمه (عليهما السلام).
وقت و محل تولد: 11 ذيقعده سال 1418 ه ق در مدينه.
وقت و محل شهادت: آخر ماه صفر 203 هجرى قمرى در سن 55 سالگى به وسيله ماءمون. مسموم و در سناباد نوقان ((كه امروز يكى از محله هاى مشهد است)) به شهادت رسيد.
مرقد شريف: مشهد مقدس.
دوران زندگى: در سه بخش
1- قبل از امامت 35 سال از 148 تا 183 ه ق.
2- بعد از امامت 17 سال در مدينه.
3- بعد از امامت 3 سال در خراسان.
آن حضرت تنها يك فرزند ((امام جواد (عليه السلام))) داشت كه هنگام شهادت پدر حدود هفت سال داشت.
(1): (بخشش امام هشتم به شاعر اهلبيت)
محمد بن يحيى گفت: روزى حضرت رضا (عليه السلام) از نزد ماءمون بيرون آمدند و سوار بر اسبى بودند، من و ابونواس نزد آن حضرت رفتيم و سلام كرديم.
ابونواس گفت: ((آقا)) اشعارى براى شما سروده ام و دوست دارم براى شما بخوانم.
حضرت فرمودند: بخوان.
او اشعارش را خواند.
حضرت فرمودند: اشعارى درباره ما سروده اى كه قبلا كسى به اين خوبى شعرى نسروده است. حضرت آنگاه به غلام خود فرمودند: آيا پولى نزد تو باقى مانده است؟
غلام گفت: سيصد دينار باقى مانده است. حضرت فرمودند همه را به ابو نواس ((شاعر)) بده و حضرت فرمودند: اى غلام! شايد اين پول كم باشد، اين اسب را هم به او بده.(1)
گر جان طلبى بكوى جانانه بيا از عقل برون شو و چو ديوانه بيا
شمع رخ دوست در خراسان سوزد اى سوخته دل بسان پروانه بيا
(2): (كسى كه ما شفيع او باشيم نجات پيدا مى كند)
شخصى از مردم خراسان به امام رضا (عليه السلام) گفت: من رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را در عالم خواب مشاهده كردم. آن حضرت به من فرمودند: چگونه هستيد زمانى كه پاره تن من در سرزمين شما ((خراسان)) به خاك سپرده شود و امانت من و گوشت بدن من در آنجا به خاك سپرده شود!
حضرت رضا (عليه السلام) فرمودند: من كه پاره تن پيامبر و امانت و گوشت او هستم در خراسان دفن مى شوم.
حضرت فرمودند: بدانيد هر كس كه با معرفت به حق، به زيارتم بيايد، من و پدرانم در روز قيامت شفيع او خواهيم بود. و كسى كه ما شفيع او باشيم نجات پيدا مى كند. اگر چه گناهان بسيار داشته باشد.
حضرت فرمودند: از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) توسط پدرانم نقل شده كه هر كس مرا در عالم خواب ببيند واقعا مرا ديده است، چون شيطان نمى تواند به قيامت و شكل من و به جانشينان من در آيد و پيامبرى 70 جز دارد كه يكى از آنها روياى صادقه و درست است.(2)
ما بدين درگه باميد گدائى آمديم بنده آسا رو بدرگاه خدائى آمديم
خسته دل بربسته پا بشكسته دست آشفته حال سوى اين در همه بى دست و پائى آمديم
پادشاهان جبهه مى سايند بر اين خاك راه ما گدايان نيز بهر جبهه سائى آمديم
(3): (امام هشتم و قرآن)
حضرت رضا (عليه السلام) شب هاى بسيار تلاوت قرآن مى كرد، و هرگاه به آيه اى مى رسيد كه در آن سخنى از بهشت يا جهنم بود گريه مى كرد و بهشت را از خداوند درخواست مى كرد و از آتش جهنم به او پناه مى برد و همواره ((بسم الله الرحمن الرحيم)) را در نمازهاى شبانه روزى خود بلند قرائت مى كرد و هرگاه ((قل هو الله احد)) ((بگو خدا يكتاست)) را مى خواند، آهسته مى فرمود: ((الله احد)) خدا يكتاست، و چون به پايان اين سوره مى رسيد سه مرتبه مى فرمود: ((كذلك الله ربى)).
و هرگاه سوره ((جحد)) را مى خواندند با قرائت ((قل يا ايها الكافرون)) ((بگو اى كافران)) آهسته مى فرمود: ((يا ايها الكافرون )) ((اى كافران)) و چون به پايان سوره و آيه ((لكم دينكم ولى دين)) ((دين شما براى و دين من براى من)) مى رسيدند، سه مرتبه مى فرمود: ((ربى الله و دينى الاسلام)) ((پروردگار من الله و دين من اسلام است)).
و هر گاه سوره تين را قرائت مى كردند، در پايان آيه اليس الله باحكم الحاكمين ((آيا خداوند مقتدرترين و حكم كننده ترين حكم فرمايان نيست)) مى فرمود:
بلى و اءنا على ذالك من الشاهدين ((بله و من بر اين امر از شهادت دهندگانم)). و وقتى سوره ((قيامت)) را قرائت مى كرد، در پايان آيه ((اليس الله بقادر على اءن يحى الموتى)) ((آيا چنين خداى مقتدرى نمى تواند مرده ها را زنده كند)).مى فرمود: سباحنك اللهم و بلى ((منزهى اى خداى من بله قادر است)).
و در سوره جمعه قل ما عندالله خير من اللهو و من التجاره ((للذين اتقوا)) و الله خير الرازقين
مى خواندند.
و هر گاه از سوره ((حمد)) فارغ مى شدند ((الحمد لله رب العالمين)) مى فرمودند و وقتى سبح اسم ربك الاءعلى ((پروردگار بلند مرتبه خود را تسبيح گو)) را قرائت مى كردند آهسته مى فرمودند سبحان ربى الاعلى ((منزه است پروردگار بلند مرتبه من)) و چون يا ايها الذين آمنوا)) ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد)) را قرائت مى كردند آهسته مى فرمود: لبيك اللهم لبيك .(3)
چه شود ز راه وفا اگر نظرى به جانب ما كنى كه به كيمياى نظر مگر مس قلب تيره طلا كنى
يمن از عقيق تو آيتى، چمن از رخ تو روايتى شكر از لب تو حكايتى اگرش چو غنچه تو واكنى
بنما، زپسته تبسمى، بنما ز غنچه تكلمى به تبسمى و تكلمى همه دردها تو دوا كنى
تو شه سرير ولايتى تو مه منير هدايتى چو شود شها به عنايتى نگهى به سوى گدا كنى
(4): (مرحمتى امام هشتم (عليه السلام) در حرم مطهر)
وقتى كه حاج شيخ محمد على قاضى قصيده اى براى توليت آستان مقدس ‍ رضوى سروده بود كه به اميد صله و پاداشى در حضور قرائت كند.
شخصى به او تذكر مى دهد كه به جاى اين كار، براى حضرت رضا (عليه السلام) قصيده اى ان شاء كن. بر اساس اين توصيه، از قرائت شعر توليت صرف نظر مى كند و قصيده اى در جلالت قدر و شاءن و عظمت امام هشتم (عليه السلام) مى سرايد و در حرم مطهر قرائت مى كند. شاعر مى گويد: پس ‍ از قرائت، كسى مبلغ ده تومان به من داد به امام (عليه السلام) عرضه داشتم: اين مبلغ كم است و دوباره اشعار را خواندم، باز شخصى پيدا شد و ده تومان ديگر به من داد و خلاصه در آن شب 6 بار قصيده را در محضر امام (عليه السلام) تكرار كردم و در هر بار كسى مى آمد و ده تومان مى داد. صبح روز بعد به خدمت حاج شيخ حسن على اصفهانى (رحمه الله عليه) شرفياب شدم.
ايشان فرمودند: آقاى شيخ محمد على، ديشب با امام (عليه السلام) راز و نيازى داشتى شعر خواندى و شصت 60 تومان به تو دادند، اكنون آن پول را به من بده، من شصت تومان را به خدمتشان تقديم كردم و ايشان مبلغ يكصد و بيست تومان به من مرحمت كردند و فرمودند: فردا صبح به بازار مى روى و مركب تركمنى سرخ رنگى كه عرضه مى شود به مبلغ بيست تومان خريدارى مى كنى و با بيست تومان ديگر از آن پول، خرج سفر و سوغات خود را تاءمين مى كنى، چون به عراق رسيدى مركب خود را به مبلغ چهل تومان بفروش و به ضميمه هشتاد تومان باقى مانده گاو و گوسفند بخر و به دامدارى و زراعت بپرداز كه معيشت تو از اين راه حاصل خواهد شد و توفيق زيارت بيت الله الحرام، نصيب تو خواهد گرديد و از آن پس ديگران از وجوهات مذهبى ارتزاق مكن، ولى در عين حال ترويج دين و احكام الهى را را از ياد مبر.(4)
اى ولى حق توئى چو روح روانم من ز جوار تو دور مى نتوانم
هجر تو چون مى برد ز تاب و توانم گوشه ابروى تو است منزل جانم
(5): (به حضرت رضا (عليهم السلام) متوسل شدم)
حاج ذبيح الله عراقى گفت: من به بيمارى سختى دچار شدم و پزشكان، در اراك و تهران مرا از بهبودى ماءيوس ساختند، به ناچار به مشهد مقدس ‍ مشرف و به خدمت حضرت شيخ حسن على اصفهانى اعلى الله مقامه الشريف شرفياب شدم و عرض كردم.
هر مبلغ كه به عنوان حق العلاج و طبابت بخواهيد مى پردازم، مرا معالجه كنيد و از اين درد نجاتم دهيد.
حاج شيخ از شنيدن اين سخن متغير شدند و فرمودند: به طبيب مراجعه كن، من كه طبيب نيستم و هر چه در اين كار اصرار ورزيدم، نپذيرفتند، تا بالاخره با نااميدى به حضرت رضا (عليه السلام) متوسل شدم، يك شب در عالم رويا، حضرت امام هشتم (عليه السلام) را زيارت كردم و پس از عرض حاجت، امام هشتم (عليه السلام) فرمودند: به حاج شيخ مراجعه كن، عرضه داشتم: چند بار خدمتش رفتم و تقاضاى مراجعه كرده ام ولى ايشان مرا از خويش رانده است.
امام (عليه السلام) فرمودند: بگو به اين نشانى كه طفل شيرخوار همسايه را كه مرده بود به زندگى باز گرداندى، مرا معالجه كن.
با اين نشانى، مجددا به خدمت شيخ شرفياب شدم تا چشم ايشان به من افتاد با تندى فرمودند: نگفتم بايد به طبيب مراجعه كنى؟! عرض كردم: حضرت رضا (عليه السلام) با اين نشان مرا نزد شما فرستاده است، تا اين سخن را از من شنيدند، فرمودند: ساكت شو! تا من زنده ام اين مطلب را با كسى در ميان مگذار، آنگاه چند انجير و مقدارى معجون به من دادند كه با استفاده از آنها بيمارى من به طور كلى رفع شد و شفا يافتم.(5)
گداى كوى شمائيم و حاجتى داريم روا مدار محروم از آستان برويم
مرحوم حافظ
(6): شفاى چشمم را از شما مى خواهم
گفته اند مرحوم حضرت آيه الله سيد حسين بحرالعلوم در حالى كه نابينا شده بود به خراسان آمد و به حرم مطهر حضرت امام رضا (عليه السلام ) مشرف شد و عرض كرد كه من براى شفاى چشمم به جدت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام) و به پدر و پسرت امام هفتم و امام جواد (عليه السلام) و به فرزندانت حضرت هادى (عليه السلام) و امام حسن عسگرى (عليه السلام) و حضرت امام زمان (عليه السلام) متوسل شده ام ولى چشمم را شفا نداده اند و لذا به سوى شما آمدم و شفاى چشم خود را از شما مى خواهم و اگر شفايم ندهيد قهر مى كنم و مى روم!
مقدارى گريه و زارى كرد و توسل نمود، تا اينكه خداوند متعال به بركت آن حضرت چشم او را شفا دادند و او با چشم روشن از حرم مطهر حضرت رضا (عليه السلام) خارج شد.(6)
اى خاك طوس چشم مرا توتيا توئى مائيم دردمند و سراسر دوا توئى
اى خاك طوس درد دلم را توئى علاج بر دردها طبيب و به غم ها دوا توئى
اى ارض طوس خاك تو گوگرد احمر است قلب وجود ما را همه كيميا توئى
اى خاك طوس رتبه ات اين بس كه از شرف مهد امان و مشهد پاك رضا توئى
(7): (حضرت رضا (عليه السلام) فرمودند: او را به من ببخشيد)
يكى از خدام حرم مطهر حضرت رضا (عليه السلام) كه فردى شايسته و اهل تقوى بود گفت: شبى در حرم مطهر استراحت كردم كه در عالم خواب ديدم در كشيك خانه حرم مطهر هستم و براى تجديد وضو از حرم خارج شدم، در اين لحظه ديدم جمعيت زيادى وارد صحن شدند كه در دستشان بيل و كلنگ بود و پيشاپيش آنها شخصى نورانى حركت مى كرد. آنها آمدند تا به وسط صحن مقدس رسيدند، آن شخصى كه جلوى جمعيت بود نقطه اى را نشان داد و فرمود: اين قبر را بشكافيد و اين خبيث را بيرون آوريد، و آنها هم شروع به حفر و كندن قبر شدند.
من از شخصى پرسيدم كه اين بزرگوار كه فرمان مى دهد كيست؟
گفت اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.
همان لحظه ديدم حضرت رضا (عليه السلام) از حرم مطهر بيرون آمدند و به محضر اميرالمؤمنين (عليه السلام) رسيد و سلام كرد، على (عليه السلام) جواب سلام او را داد.
حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: تقاضا دارم اين شخص را مورد عفو قرار دهيد و او را به من ببخشد.
على (عليه السلام) فرمود: مى دانى اين فاسق فاجر شرب خمر مى كرده.
حضرت رضا (عليه السلام) عرض كرد: بلى لكن ((اين شخص)) وصيت كرده كه پس از مردن او را در جوار من دفن كنند و به من پناهنده شده است.
على (عليه السلام) فرمود: او را به شما بخشيدم، سپس آنجا را ترك كردند.
من سراسيمه و وحشت زده از خواب بيدار شدم و بعضى از خدام ((حرم)) را بيدار كردم و جريان را گفتم و با آنها به همان محلى كه در خواب ديده بودم آمديم و ديديم قبر تازه اى در آنجا است و مقدارى از خاك آن بيرون ريخته شده است!
من پرسيدم اين قبر كيست؟
گفتند: شخصى است كه ديروز در اينجا دفن شده است!.(7)
اى كشتى نجات ندانم تو را صفات دانم به بحر علم خدا، ناخدا توئى
فرياد رس بهر غم و كافى بهر الم حصن حصين عالم و كهف الورى توئى
والشمس آيتى بود از روى انورت توضيحش آنكه ترجمه والضحى توئى
(8): (اين ميت آزاد شده رضا (عليه السلام) است)
دو برادر بودند كه يكى از آنها محصل علوم دينى و طلبه بود و ديگرى از كارمند دولت. برادرى كه روحانى بود عازم زيارت حضرت رضا (عليه السلام) شد و قبل از حركت به جهت خداحافظى با برادرش به منزل او رفت و چون برادرش خانه نبود با اهل و عيال او خداحافظى كرد و به سوى خراسان حركت كرد.
وقتى كه برادرش به خانه آمد و از مسافرت برادر خود آگاه شد بر اسب خود سوار شد و شهر را ترك كرد تا برادرش را ببيند و با او خداحافظى كند، چون به او رسيد و با او خداحافظى كرد و خواست باز گردد، با خود گفت كه خوب است من هم با برادرم به زيارت امام رضا (عليه السلام) بروم! تصميم جدى گرفت و به همراه برادرش و ساير زوار عازم خراسان شد.
از آنجا كه او كارمند دستگاه ظلم بود و به بدگوئى و ظلم به ديگران عادت داشت در اين سفر هم نتوانست دست از آن اذيت و آزارها بردارد و با دشنام و بدگوئى و ساير كارها به آزار مردم پرداخت.
مردم بيچاره نزد برادرش از او شكايت مى كردند و او هم برادر ظالم را مورد موعظه و نصيحت قرار مى داد، اما سودى نمى بخشيد و او همچنان به كار خود مشغول بود، و برادر روحانى اش پيوسته از مردم خجالت مى كشيد.
بالاخره در بين راه آن برادر ظالم مريض شد و قبل از رسيدن به مشهد مقدس از دنيا رفت برادرش او را غسل داد و كفن كرد و بر روى اسبش ‍ گذاشت و به مشهد آورد و در حرم امام رضا (عليه السلام) طوافش داد و در جوار آن حضرت به خاكش سپرد.
آن شب برادر روحانى در خواب ديد، گويا حرم امام رضا (عليه السلام) را زيارت كرده و از حرم خارج شده است، در جنب صحن مقدس باغ با صفائى ديد، گردشى در آن باغ كرد و از ديدن نهرهاى جارى و درختهاى ميوه و ساختمانهاى عالى و رفيع و خدمتگزاران بسيارى كه در آنجا بودند.
برادر روحانى به حيرت افتاد، ناگهان شخصى بزرگوار و محترمى را ديد كه نشسته و دو طرف او را صفوفى از خدمت گزاران احاطه كرده اند.
برادر در فكر فرو رفت كه اين كيست كه داراى چنين مقام هائى است! ناگاه ديد آن شخص برخواست و نزد او آمد و خود را بر پاهاى آن مومن روحانى افكند، چون خوب نگاه كرد ديد آن شخص همان برادرش مى باشد كه به تازگى از دنيا رفته است از او پرسيد: تو كه از ياران و كمك كنندگان به ظالمان بودى چگونه به اين مقام رسيدى؟ او گفت: تمام اين نعمت ها كه مشاهده كردى از بركات تو است، زيرا همين كه من به حال احتضار رسيدم، جان دادن برايم دشوار شد و به سختى مردم آنگاه تو مرا در تابوت گذاشتى و بر اسب بستى، در همان وقت دو نفر نزد من آمدند كه بسيار بد قيافه و خشن بودند و سلاح آتشين در دست داشتند، آنها پيوسته مرا شكنجه مى دادند و من هر چه تو و ساير زوار را صدا مى زدم و كسى را مى خواستم كمك كند سودى نداشت و من در عذاب و آتش بودم تا اينكه داخل شهر شديم.
چون به صحن مقدس رسيديم آن دو نفر از من دو شدند و آن تابوت از آتش ‍ تهى شد ولى آن دو ماءمور عذاب، از دور مرا نگاه مى كردند، اما جراءت نزديك شدن نداشتند.
عصر كه شد شما جنازه مرا براى طواف به حرم مطهر آورديد، چون مرا داخل حرم كرديد، ديدم حضرت رضا (عليه السلام) روى صندوق ((قبر)) مطهر است و شيخى نوارنى نزديك او ايستاده است، من بر آن حضرت سلام كردم، اما حضرت روى خود را از من برگردانيد، آن شيخ به من گفت: التماس كن، من التماس كردم و تقاضاى بخشش نمودم اما حضرت التفاتى به من نفرمود. چون در طواف دوم نزديك آن شيخ رسيدم به من گفت: التماس كن، من خواهش و زارى كردم، اما حضرت جواب نداد. در طواف سوم آن شخص گفت: التماس كن و حضرت را به حق جدش ((پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم))قسم بده تا تو را ببخشد وگرنه چون تو را بيرون ببرند معذب خواهى بود، همانگونه كه در بين راه عذاب شدى، من رو به حضرت كردم و گفتم: به حق جدت قسمت مى دهم كه مرا ببخشى، من از زوار شما هستم و طاقت عذاب را ندارم.
در اين هنگام آن حضرت روى به آن شيخ كرده و فرمودند: با كارهايى كه مى كنند جايى براى شفاعت ما باقى نمى گذارد، آنگاه كاغذى با دست خودشان به من مرحمت فرمودند، و شما مرا از حرم بيرون آورديد.
وقتى از حرم خارج شديد شخصى ندا كرد كه اين ميت آزاده شده حضرت رضا (عليه السلام) است، لذا مرا مستقيما به اين باغ آوردند و ديگر آن دو ماءمور عذاب را نديدم، و اگر تو مرا به اين مكان مطهر نمى آوردى من تا روز قيامت در عذاب بودم.(8)
اى ناجى شيعيان و اى ضامن حى آئيم بسراغت بازگشتن نتوان
با ناله دردمند و غمديده توئى جز قدرتت راز دل شنيدن نتوان
افتخار است بر ايران كه رضا هستم بخاكش بالد ايرانى و ايران بتو اى شاه غريبان
(9): (شفاى كافر در حرم مطهر امام رضا (عليه السلام)
انوشيروان مجوسى اصفهانى در نزد خوارزمشاه مقام و منزلت بسيار داشت، او را به عنوان نماينده نزد سلطان سنجر فرستادند.
انوشيروان گرفتار ((برص)) ((بيمارى پيس)) مرض بسيار شديدى بود و مى ترسيد اگر با آن وضع نزد سلطان برود از او متنفر شود، و لذا وقتى در راه به طوس رسيد شخصى به او گفت: اگر حضرت رضا (عليه السلام) را زيارت كنى و از او درخواست نمائى شفايت مى دهد.
انوشيروان گفت: من كافر هستم و شايد خدام مانع ورود من به حرم شوند!
به او گفتند: لباست را تغيير بده تا از حال تو مطلع نشوند، او چنين كرد و در حرم مطهر و در حرم مطهر رضا (عليه السلام) تضرع و زارى كرد و شفاى خود را تقاضا كرد.
چون از حرم مطهر بيرون آمد اثرى از مرض در بدن خود نديد، لباسش را در آورد و بدن خود را نگاه كرد، اما اثرى از مرض نبود، غش كرد و بر زمين افتاد و چون به هوش آمد مسلمانان شد و براى قبر مطهر آن حضرت صندوقى از نقره فراهم آورد و مال بسيارى نثار حرم كرد.(9)
گفتم به يكى عارف پاكيزه سرشت اين روضه نكوتر است يا آنكه بهشت
فرمود كه فردوس برين مى گويد ايكاش كه بودمى به صحنش يك خشت
(10): (شاهزاده از كنار قبر نخواهد رفت)
نوشته اند پسر سلطان سنجر يا پسر يكى از وزيرانش به بيمارى شديد مبتلا شد، پزشكان گفتند بايد بگردش برود و خود را به شكار مشغول نمايد.
روزى براى شكار با غلامان و اطرافيان خارج شده بود ناگاه آهوئى از مقابل او گذشت، شاهزاده با سرعت هر چه بيشتر اسب از پى آن آهو تاخت آن حيوان به قبر مقدس حضرت رضا (عليه السلام) پناه آورد.
شاهزاده خود را به آن مقام منيع و پناهگاه رفيع كه هر كس به آنجا پناه برد ايمن است، رسانيد، تصميم گرفت آهو را شكار كند، اما سپاهيانش جراءت نكردند اقدام به اين كار كنند، از اين جريان در شگفت شدند شاهزاده به غلامان و همراهان خود دستور داد همه پياده شوند و خود او نيز پياده شد و با پاى برهنه با كمال ادب به جانب مرقد شريف امام (عليه السلام) رفت و خود را روى قبر انداخت و شروع به گريه و زارى به درگاه خدا نموده و شفاى بيمارى خود را از امام (عليه السلام) خواست.
همان لحظه شفا يافت، اطرافيان همه شاد و خوشحال شدند و اين بشارت را به پادشاه رساندند كه به بركت قبر على بن موسى الرضا (عليه السلام)، فرزندش شفا يافته.
گفتند: شاهزاده از كنار قبر نخواهد رفت و همانجا مى ماند تا معماران و بناها به ساختن ساختمان قبه مباركه شروع كنند و در اينجا شهرى بنا شود و آراسته گردد تا يادگارى از او باشد.
سلطان از شنيدن اين مژده خوشحال و مسرور شد و سجده شكر به جا آورد و فورا از پى معماران فرستاد و روى قبر مبارك بقعه و گنبد و بارگاهى ساختند و اطراف شهر را ديوار كشى كردند.(10)
خاك خراسان ز مقدم تو بهشت است بلكه روضه ات بهشت كنشت است
در بر چشم كسى كه پاك سرشت است بهر رواقت نسبت زشت است

next page

fehrest page