|
بيا اى اشك خونين تا كه بر بخت زبون گريم | |
كشم آهى زدل و زابرآزار فزون گريم |
|
اگر منعم كند از گريه عقل مصحلت بينم | |
زكيشش رو بگردانم به فتواى جنون گريم |
|
دمى با خويش پردازم به آه و ناله درسازم | |
بجان آتش در اندازم بر
احوال درون گريم |
|
زدست خود درازم كه محنت را سزاوارم | |
براى خود خودم هم خود بخود بر نفس دون گريم |
|
خودم محبوس و خود محبس ندارم شكوه اى از كس | |
بپاى خويش ماندم بس، زدست خويش خون گيرم |