ولا الضالين ((خدايا ما را به راه راست هدايت فرما، راه آن كسانيكه بهشان نعمت
دادى ، نه راه آن كسانيكه به آنها غضب فرمودى و نه راه گمراهان و آن كسانيكه از
((ولايت محمّد و آل محمّد (ص )) دور هستند، نه يهودى ها و نه نصرانى ها...))
يكى ديگر از آن كسانيكه نصرانى بوده و خدا دستش را گرفته و ولائى اش و حسينى اش
كرده ((يوحناى نصرانى )) است .
((موسى بن عبد العزيز)) نقل نمود: ((يوحناى نصرانى )) را در بغداد ديدم ، به من گفت :
تو را به حق دين و پيغمبرت قَسَمَتْ مى دهم كه برايم بگو؛ اين شخصى كه در كربلا
است و مردم او را زيارت مى كنند، كيست ؟
گفتم : او پسر ((على بن ابى طالب (ع )) است و دختر زاده
((رسول آخر زمان ، (ص )) مى باشد و اسمش ((حضرت سيّد الشّهدا (ع )) است . چطور
شده كه اين سؤ ال را از من مى كنى ؟
گفت : قضيه عجيبى دارم .
گفتم : بگو چيست ؟!
گفت : خادم ((هارون الرشيد)) نصف شب درب خانه ام آمد، و مرا با عجله به خانه ((موسى
بن عيسى هاشمى )) برد.
گفت : خليفه دستور داده اين مرد را كه قوم و خويش من است معالجه كنى .
وقتى كه نشستم و معاينه كردم ديدم درمان او بى خود است و معالجه اش فايده اى ندارد.
پرسيدم : چه مرضى داشت و چطور شد كه به اين مرض گرفتار شد؟ طشتى حاضر
كردند، ديدم هر آنچه كه درون شكمش بوده در طشت خالى شده ، گفتم : چه واقع شده كه
به اين روز افتاده ؟!
گفتند: ساعتى پيش از اين نشسته بود و با خانواده خود صحبت مى كرد و الاَّْن به اين
حال افتاده .
سبب را پرسيدم ؟ گفتند: ((قبل از اين ، در مجلس ما شخصى از بنى هاشم بود و صحبت از
((حسين بن على عليهما السلام )) و خاك قبر او به ميان آمد.))
((موسى بن عيسى )) گفت : ((شيعه ها در باب ((حسين بن على )) تا حدّى غلوّ دارند كه از
خاك قبر او براى مداوا استفاده مى كنند)).
آن شخص گفت : ((اين براى من واقع شده ، من فلان مرض را داشتم ، امّا با تربت ((امام
حسين (ع )) آن درد به كلى از من زايل شد و حق تعالى مرا به وسيله آن تربت نفع كلى
بخشيد و شفا داد.))
((موسى بن عيسى )) گفت : از آن تربت پيش تو چيزى هست ، گفت : بله ، گفت : بياور، آن
شخص رفت و بعد از چند لحظه آمد و اندكى از آن تربت را آورده و به ((موسى بن عيسى
)) داد.
موسى هم آن را برداشت و از روى استهزاء و تمسخر به آن شخص ، تربت را در ميان دُبُر
خود گذاشت و لحظه اى بر نيامده كه فرياد فغانش برآمد (النار النار الطشت الطشت ))
و تا طشت آوردند از اندرون او اينها كه مى بينى بيرون آمد.
فرستاده هارون گفت : هيچ علاجى در آن مى بينى ؟
من چوبى را برداشتم و دل و جگر او را نشانش دادم و گفتم : مگر ((عيساى پيغمبر (ع ))
كه مُرْده ها را زنده مى كرده اين مرض را علاج كند.
از خانه بيرون آمدم و آن بدبخت بد عاقبت را در آن
حال واگذاردم ، وقتى سحر شد، صداى گريه و شيون و زارى از آن خانه بلند گرديد.
((يوحناى نصرانى به خاطر همين مسلمان و شيعه شد و اسلام را پذيرفت و مكررا به
زيارت حضرت سيّد الشّهداء (ع ) مى رفت و طلب آمرزش از گناهان گذشته خود مى
كرد)).
اين اثر بى احترامى به خاك و تربت قبر شريفشان است واى به
حال كسى كه محبت و ولايت آنها را نداشته باشد و جزو مغضوبين و گمراهان قرار گيرد.
اين داستان به ما مى آموزد كه : موسى بن عيساى مسلمان ، به خاطر ولايت نداشتن و مسخره
كردن و بى احترامى به تربت خاك ((امام حسين (ع )) به جهنم رفت و جزو مغضوبين و
گمراهان قرار گرفت ، ولى از آن طرف خداوند
متعال ((يوحناى )) نصرانى و مسيحى را هدايت فرمود و ((نعمت كامله ولايت (محمّد و
آل محمد (ص )) را به او عنايت فرمود.))
خدايا ما را به راه راست كه راه ولايت ((محمّد و
آل محمّد(عليهم السلام )) است هدايت فرما، راه آن كسانيكه به آنها نعمت دادى ، نه راه
مغضوبين و نه راه گمراهان .(140)
حلال جميع مشكلات است حسين
|
شوينده لوح سيئات است حسين
|
اى شيعه تو را چه غم ز طوفان بلا
|
جايى كه سفينة النجات است حسين
|
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
به ابرار و به اخبار و امامان
|
به عشاق پريشان و دل افكار
|
كه اندر راه معشوقند نالان
|
به هنگام سحر افتان و خيزان
|
عطا كن بينش و ثابت قدم دار
|
تو ما را در طريق و راه جانان
|
رسان صاحب زمان مولاى مارا
|
كه تا بر ديدگان خاك قدومش
|
كشد (ناصر) به عز و رفعت و شاءن
|