ياد خدا
بعد از رفتن پسر، صلح ناخدا به حركت آمده ، به خود گفت : اين دختر را خداى تعالى نصيب من كرده است . از نادانى آن شخص كه اين در گرانمايه را رها كرد و به طلب زر رفت . ناخدا نزديك دختر شد و خواست نقاب از روى دختر بردارد، دختر بسيار عاقل و دانشمند بود، با خود فكر كرد كه در اين وقت اگر تندى كنم ، مرا در دريا خواهد انداخت . پس بايد به حيله و تزوير او را خواب خرگوشى داده ، هم دفع الوقت كنم ، زيرا تندى و تيزى به كار نمى آيد. پس در آن دم به كشتى بان گفت : اى مرد! من از آن توام ، اما به شرطى كه عقد دائمى كه آئين عروسى است نمائيم ، چرا كه فعل حرام ، از راه عقل و مروت دور مى باشد، كشتى بان به زبان قبول دار شد و لنگر از سر زورق تمام برداشت و چادر كشتى را از سر باز كرد و متوجه وطن خود شد. اما راوى مى گويد و روايت كند كه چون پسر به ساحل رسيد، از خاطرش خطور كرد كه اى دل غافل ، كدام دانه در و گوهر عزيزتر از آن در گرانمايه خواهد بود كه تو او را از دست دادى و به طلب از زر و زيور آمدى ؟ پشيمان شده زر را هم نيافته ، باز گرديد، چون بدان موضع رسيد كه كشتى را گذاشته بود، از كشتى نشانى نديد، مضطرب و سرگردان گرديد آن سنبك را روانه نمود و در تفحص دختر روانه شد (59) . ليلى و مجنون آورده اند مجنون و ليلى در روستائى متولد شدند، پس از آنكه به سن درس خواندن رسيدند با هم به مكتب رفتند مدتى بود در مكتب همديگر را مى ديدند كم كم به عنفوان جوانى كه رسيدند بهم ديگر علاقه شديد پيدا كردند عاشق و معشوق واقعى شدند دل مجنون پر از محبت ليلى بود و به عكس ، اين علاقه و شور روز بروز زيادتر مى شد تا آنكه مجنون از ليلى خواستگارى كرد وقتى كه خواستگاران از طرف مجنون به حضور اولياى ليلى آمده و اظهار خواستگارى كردند با اينكه ليلى از دل و جان مجنون را مى خواست ولى پدر و مادر او به حساب شرافت خاندانشان بر خاندان مجنون به خواستگارى جواب منفى دادند اين خبر كه از هر خبرى براى مجنون ناگوارتر بود وى را از خود بى خود كرد، خواب را شب و روز از او گرفت او چون شعله آتشى كه آب به آن پاشيدند سرخورده و ديوانه وار در بيابانها و صحرا مى گشت و همواره دم از ليلى مى زد، در اين مسير بود تا مريض شد. وقتى او را نزد طبيب بردند طبيب درك كرد كه بيمارى و افسردگى او از ناحيه روح اوست پس از تحقيق از اصل پرده برداشت و گفت درمان تو منحصر به ملاقات با ليلى است . طبيب گفت يك راهى به تو ياد مى دهم كه اگر آن را انجام دهى به مقصد مى رسى و آن اينكه مى دانى پدر و مادر ليلى داراى گاو و گوسفندان و شتران زيادى هستند شبانه روز چند نوبت شير آنها را مى فروشند و مشترى هم بسيار است ، شما ظرفى را بردار و به عنوان خريد شير به خانه ليلى برو، در ضمن شير خريدن او را خواهى ديد، همين ديدار دواى درد شماست ، مجنون از راهنمايى طبيب بسيار خرسند شد و فورى به خانه آمد ظرف سفالى بزرگ را تهيه كرد و يك راست به طرف خانه ليلى به عنوان شير خريدن رهسپار شد، وقتى كه به خانه او رسيد نگاه كرد ديد عده زيادى مشترى ايستادند تا نوبت آنها برسد، او هم در آخر صف ايستاد تا نوبتش برسد، در اين ميان هر لحظه ليلى را مى ديد و چشمش به جمال او روشن مى شد. ليلى كه با مشترى ها سر و كار داشت ناگاه در صف مشترى مجنون را ديد گويا تمام كارهاى خود را فراموش كرد همه توجهش به مجنون شد ناگاه بى اختيار جلو آمد به نزديك مجنون رسيد ظرف او را گرفت و بر زمين زد و شكست در اين حال مجنون بسيار خوشحال شد و خنده اى از ته دل سرداد به او گفتند عجب ديوانه اى هستى ، ظرف تو را ليلى گرفت و شكست چرا مى خندى و خوشحالى مى كنى ، مجنون در جواب گفت (اگر با ديگرانش بود ميلى ، چرا ظرف مرا بشكست ليلى ) و در همين مورد وحشى بافقى شعرى سروده است :
در يكى از روزنامه هاى كثير الانتشار نقل شده بود كه خانم جوانى ، نمونه همانها كه در روايت امير المومنين آمده ، بر اثر آزادى به سبك غربى و به خاطر آمد و رفت دوستان شوهرش به خانه و در معرض بودن وى با سر برهنه و بدن نيمه عريان و رفت و آمد به مجالس مختلط مرد و زن ، با داشتن يك دختر بچه سه ساله ، دل به جوانى بست و در آرزوى رسيدن به او بر آمد، جوان غرق شهوت و هرزه بى دين كه زن جوان شوهر دار بيشتر باعث تحريك او شده بود، به زن گفت اين كودك مانع برنامه ماست ، بايد از ميان برداشته شود!! نزديك چهار ماه در رابطه با طفل معصوم بين عاشق و معشوقه از خدا بى خبر، و آن دو حيوان صفت درگيرى بود، بناچار مادرى كه كانون مهر و عاطفه و منبع رحمت و رافت آفريده شده بر اثر شهوت و ميل به آغوش ديگران هويت مادر بودن را فراموش كرد و دخترك مو طلائى و زيبا و بى گناه را به حمام خانه برد و او را با دست جهنمى خود خفه كرد تا مزاحم شهوت و شهوت رانى از ميان برداشته شود و جوان نامحرم آلوده اى براى چند لحظه به كام دل برسد و زن شوهر دارى در كمال بى عفتى براى چند دقيقه به لذت جنسى دست يابد و تا ابد دامن آلوده كند، و شوهر بيچاره را براى هميشه به داغى سوزنده و مصيبتى جانكاه دچار نمايد اگر شوهر اين زن غيرت به خرج مى داد و از اينكه زن جوان زيبايش آزاد در دسترس هر ديده اى قرار بگيرد و همه بتوانند او را در زيبايى و زينت و عشوه گرى و طنازى ببينند مانع مى شد طفل بى گناه كشته نمى شد داغى دائمى بر دل پدر قرار نمى گرفت ، زن شوهر دارى دامن عفتش هميشه لكه دار نمى گشت ، جوانى بدين صورت به بدبختى و بيچارگى دچار نمى شد و كانون گرم خانواده اى جوان و تازه ازدواج كرده از هم نمى پاشيد. آرى حجاب مصونيت است نه محدوديت (61) . در طواف و اعتكاف در روايت است حضرت امام حسن مجتبى (عليه السلام ) در مسجد الحرام معتكف بود و معلوم است كه در حال اعتكاف از مسجد نبايد حتى الامكان بيرون بيايند. يك نفر از شيعيان آمد. گفت : آقا بدهكارم و گرفتار شده ام طرفم نمى خواهد مرا مهلت دهد، به فريادم برس . امام فرمود (حاصل روايت ) فعلا مرا ميسر نيست يعنى پولى كه من بدهم بدهى ات اداء شود نيست . گفت : پس بياييد مهلت بگيريد شفاعت كنيد. آقا كفش خود را برداشت و از در مسجد بيرون آمد. يكى از اصحاب رسيد، گفت ، آقا اى پسر پيغمبر كجا مى رويد؟ فرمود: مى خواهم بروم ضمانتش كنم . گفت : آقا شما اعتكاف داريد. فرمود: شنيدم از پدرم امير المومنين نقل فرمود از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) كه فرمود: كسى كه حاجت مومنى را برآورد بهتر است از حج عمره و دو ماه اعتكاف (شهرين عكافا) دو ماه كه دو ماهش مى شود بيست اعتكاف . رفت حاجت آن مومن را بر آورد و بعد هم به مسجد مراجعت فرمود.
|